شرح دروس معرفت نفس جلسه سی ام :
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
دوشنبه
۱۳۹۷
ارديبهشت
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز92
mod_vvisit_counterدیروز456
mod_vvisit_counterاین هفته548
mod_vvisit_counterهفته گذشته3563
mod_vvisit_counterاین ماه4111
mod_vvisit_counterماه گذشته16627
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2934904

در 20 دقیقه گذشته : 6
آی پی شما : 23.20.245.192
,
امروز : 03 ارديبهشت 1397

 
 
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس جلسه سی ام : PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط مشکات ولایت   
جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۱۹

شرح دروس معرفت نفس جلسه سی ام :

درس هفتم: وقتی چنین حالتی أعنی خروج از عادت که در درس پیش گفتیم برایم پیش آمد، مدتی در وضعی عجیب بودم که نمی توانم آن را به بیان قلم درآورم و بقول شیخ شبستری در گلشن راز:

که وصف آن به گفت و گو محال است         که صاحب حال داند کان چه حال است

عرایضی در خصوصِ خروج از عادت تقدیم داشتیم، خداوند ان شاء الله ما را با حقایقِ ملکوتیه اش محشور بفرماید که اگر بدانیم و بفهمیم در این نظامِ هستی چه غوغائیست یک لحظه آرام نداریم. در خروج از عادت مقامِ قلبِ انسان تجلّی خاص پیدا می کند و نوعا در هنگامِ خروج از عادت مرتبۀ قلبیۀ انسانی خوب خودش را نشان می دهد.

جنابِ مرحوم محقّق قیصری شارحِ فصوص الحکمِ محی الدّین عربی در شرحِ فصوص خودشان می فرمایند: چون قلب از مقامِ تقلّب و انقلاب است و دائما در آمد و شد هست و لذا به محضِ روکردن به ملکوتِ نظامِ هستی می بینید که ابوابِ الهیه بر او منکشف می شود و آن حقایق و اسرار دم به دم در او تجلّی می کند، و لذا همینطور در اضطراب است، و این اضطراب و انقلاب یک اضطرابِ حقیقی است، یک انقلابِ حقیقی هست که در حقیقت انقلاب نفسِ ناطقۀ انسانی یعنی ظهور انوارِ الهیه بر صُقعِ نفس است و لذا هیچگاه انسان در دو آنِ خود به یک حال نیست، دائما مضطرب است که بینِ انوار در تردّد است. غیر از آن اضطراب مذمومی است که در بخشهای اخلاقی می فرمایند نفسِ مضطربه نفسی است که هرگز به اسرار و اطمینان نمی رسد و در آن بخش فرمودند که تا نفس مضطرب است نمی داند کجائیست و حق را پیدا نکرده است و در عالَم «اءِثّا قَلتُم اِلی الأرض» شد. آن نفس هرگز نمی تواند به اسرارِ وجودیِ عالم راه یابد. آن اضطراب در اصطلاح علمِ اخلاق است. اما اضطراب و انقلاب در اصطلاحِ عرفانی به این معنی است که تجلّیات پشتِ سر هم عارف را متحوّل می کند، اسماء الله بر او متجلّی می شوند و حقایقِ ملکوتی خودش را به او نشان می دهند و ایشان دم به دم به چهرۀ انوار نظّاره می کند، و این انوار هم پست و بلندی و فراز و نشیب دارند، این است که طرف در زحمت ظاهری می افتد و چه بسا در جسم او حالاتی مستولی شود که برای دیگران خوشایند نباشد یا گاه ممکن است به مرضهای جسمانی هم دچار شود یا تب کند، خاتم الانبیاء صلی (ص) هنگامِ تنزّلِ وحی (وقتی قرآن با حروف مقطّعه بر ایشان نازل شد) که در دفترِ دل به یکی از اسرارِ حروفِ مقطّعه حضرت آقا اشاره فرمودند در باب هفدهم ملاحظه می فرمائید که در صفحۀ 359 فرمودند:

الف ل م در صدرِ فرقان    اشارت دارد اندر جمع قرآن

که قرآن تا شود فرقانِ تفصیل      که از انزالش آید تا به تنزیل

به سمعِ صدرِ ختمی از رهِ دور     حروفِ منفصل می گشت منظور

که می خواهد قرآن نازل شود از لُجّۀ دریایِ نظامِ هستی، آن متنِ ربوبیِ وجود از راه دور (کانّه) در نشئۀ طبیعت ؛ الف ل م با یک حالِ خاصّی شروع می شود بعد وقتی تجلّی بر پیغمبر می یابد ؛ بی تاب می شدند و حالت تب و لرزش بر ایشان ظهور می کرد که از یک طرف سرد می شدند و از طرفِ دیگر داغ می شدند ، طوری که به اهلِ منزلشان می فرمودند که بر سر ایشان لحاف بگذارند (تمثّل سنگین است) اینها انقلابهای نفسانی است که بر جسم هم اثر می کند که متزلزل و متحوّل می گردد، گاه تب می کند، گاه می افتد و گاه برمی خیزد، اینها هست با یک لحنِ خوشی که بر پیغمبر نازل شد که برای آقا نیز پیش آمده است و قرآن (به یک معنی) به همان نحو بر ایشان هم نازل شد، الف ل م کشیده می شد و نازل می شد، در یک آن که البته نمی شود زمان و مکان به آن نسبت داد چرا که نفس و حقایقِ ملکوتیه هر دو مجرّدند و زمان و مکان بردار نیستند ، منتها به لحاظِ تعلّقی که نفس به بدن دارد و این بدن در مرتبۀ طبیعت است و در عالَمِ زمان است و مکان دارد، راهی نداریم جز اینکه بگوئیم در یک لحظه در یک آن، وقتی که الف ل م با آن حالِ خاص از آن لُجّۀ دریایِ عالَمِ وجود می آمد تا به ساحلِ قلبِ جنابِ رسول الله یکدفعه 287 آیۀ سورۀ بقره مکشوف شد. دیگر نیاز نبود جناب جبرئیل بیایند و تک تک را برایشان بخوانند که ایشان بنشینند و گوش کنند و جبرئیل تک تک آیات را بخواند و به ایشان تذکّر دهد که گوش کن و حفظ کن!! خیر اینطور نبود ؛ بلکه یکدفعه برایشان نازل شد، منتها در این حالتِ انقلاب 287 آیه بخواهد در یک تُنِ صدای ملکوتی بیاید و بر جانِ ایشان پیاده شود و این آیات کِش و قوص هم دارد؛ چقدر سورۀ بقره کِش و قوص دارد و موّاج است؟ همینطور که حضرت آقا تعبیر می فرمودند و اینجاها که شرح می شد (از محضرشان سؤال می کردیم و حرف به میان می آمد) می فرمودند که چطور از لُجّۀ دریا از آن وسطِ دریا یک چیزی حرکت کند تا به ساحل برسد این کسی که صاحب دل است وقتی از بُطنانِ عرِشِ وجودیِ خودِ شخص که مرتبط با وجودِ غیرِمتناهی حق است به وحدتِ وجودی و وحدتِ سعّی نه به وحدتِ عددی که منِ جدا خدای جدا فر شتۀ جدا جبرئیل جدا کتابِ جدا صوتِ جدا؛ اینها نیست بلکه همه از متنِ خودِ جناب پیغمبر برمی خیزد و بعد این خروج از عادت می آید. این از عادت درآمدن است ؛ این آن مرتبۀ اتمّ خروج از عادت است که در نظامِ هستی خروجِ از عادتی به این مرتبۀ بلندی برای احدی رُخ نمی دهد این برای جانِ خاتم انبیاء است و برای ایشان پیاده شد ؛ قرآن کریم تنزّل یافت ؛ «إِنّآ أنزلناهُ فی لیلةِ القدر» و چون قلب یک تحفۀ ملکوتیه هست، یک موجودی است که از عینِ حق آمده است؛ از قلبِ حق منشعب است ؛ و با آنجا ارتباطِ وجودی دارد، می داند که مهمانش چیست. مهمانی برایش حرکت می کند که ان شاء الله بیاید و واردِ دلِ صاحب خانه شود منتها قبل از تشریف فرمائی مهمان از دور ایشان  (دل) شروع به طپش می کند و خروج از عادتش یواش یواش شروع می شود ؛ هر چه مهمان نزدیک تر می شود این خروج از عادت قویتر می شود تا ورودِ خودِ مهمان که وقتی آمد و در دل جای گرفت ؛ اینجا تحمّلِ مهمان حملِ مهمان خیلی کارِ سنگینی است. و لذا وقتی وحی می آمد «که آمدنِ مکانی و زمانی نیست و آمدنِ نفسانی و قلبی است» تب شروع می شد ؛ جسمِ آقا در انقلاب بود؛ آرام نداشت و لذا اطرافیان گاهی حس می کردند ؛ می پرسیدند آقا چی شد و ضعیت جور دیگری شده؟ چرا رنگ چهرۀ شما برگشته است؟ بله، گاهی چهرۀ مبارکِ آقا طوری منقلب می شد که رنگِ صورتِ آقا بر می گشت و معلوم بود انقلاب در درون دارند. این را می فرمایند انقلابِ نفسانیِ انسانی. ما این چنین انقلابی را می خواهیم که خودمان متحوّل شویم و این انقلاب زیرِ سرِ خروج از عادت است.

قصیدۀ لامبۀ دیوان حضرت آقا که از صفحۀ 90 شروع می شود و مسمّی به قصیدۀ شریف شقشقیّه است ؛ در پایان این قصیده هم می فرمایند که حسن از بوالحسن دارد نشانی و در این قصیده بعض فرمایشاتی دارند که چند تا از اینها را در رسالۀ شریفِ انسان در عرف عرفان آوردند. و در آن رسالۀ رموزِ کنوز که در جلد سوّم هزار و یک کلمه چاپ شده است که کنوزالاسماء عیانی دارای بیش از 110 بیت شعر است و خودِ جنابِ عیانی آن را شرح کردند به مبنای شریفِ علومِ قریبه و حضرت آقا نیز اشاره به بعضی از کنوزهایش فرمودند و رموزهائی آوردند که اسمِ این رساله را رموزِ کنوز گذاشتند. منتها الان که آدرس داده می شود و شما عزیزان مراجعه می فرمائید آنجا خیلی دستورالعملها آمده است ؛ همینطوری نمی شود دست به کار شد می روید و برای خودتان زحمت درست می کنید و از جنبۀ جسمی و خانوادگی و روحیه و... به گرفتاری می افتید.

آنجا هم اشاره به این فرمایشات دارند که حالا صفحۀ 92 را نگاه بفرمائید از این ببعد دارد که :

شبی در انتظار مقدم دوست     ز مژگانم شدی باران وابل

بارانِ وابل بارانِ شدید و تند را می گویند و اینجا منظور نظرِ حضرتِ آقا شدّت ریزشِ اشک است.

بشستم دیدگانم را که یارم     ببینم روی آن نیکو خصائل

با اشکِ دیدگانم چشمم را شستم تا بتوانم «یارم» به زیارتِ آن چهرۀ جمال مشرّف شوم. گاه چنین می شد که حالات برای بزرگواران بود. مرحوم حاجی سبزواری «علیه الرحمه» که آقا می فرمودند ایشان در درس هیچ قرار نداشت اصلا یکجا نمی نشست شاگردان که مقابلش نشسته بودن می دیدند که الان جنابِ حاجی اینجا نشسته و چند لحظۀ بعد آنجا نشسته چند لحظۀ بعد آنطرف و...قرار ندارد ؛ این انقلاب است ؛ حاجی خیلی سطوت داشت خیلی عظموت داشت بی قرار بود و شاگردانِ او هم در درس قرار نداشتند و بی قرار بودند که وقتی به جلدِ هفتم اسفار رسید «مرحوم جنابِ حاجی چیزی در حدود 20 سال درس حکمت متعالیه می فرمود برای شاگردانشان که بعد حواشیِ منظومه «شرح منظومه» را نوشتند آنجا در درسِ جلد هفتم اسفار که به میان آمد» کاری کرد که شش تا از شاگردانش مفقود شدند و هیچ خبری از آنها نیست ؛ که کجا رفتند و چه شدند کسی نمی داند. درس باید درس باشد تا آدم له شود ؛ درس درس باشد و انسان را خُرد کند ؛ که شاگردان حاجی خُرد شدند و عشق آنها را گرفت ؛ آنچنان گرفت که اینجا عبارتی در صفحۀ 92 داریم:

به درد خویشتن میباش صابر     به شهر خویشتن میباش خامل

تأنّی کن که با صرصر نیارد    بیارد پشه ای اندر مقابل

خامل یعنی گمنام، گرد باد تند «باد صرصر» که هر ساعتی هزاران  کیلومتر راه می رود ؛ چنین بادِ تندِ سردِ یخ زده بیاید و یک پرِ کاهی یا پشه ای را بخواهد ببرد آن پشۀ بیچاره چه می تواند بکند؟ این باد تمامِ بساط را بهم می ریزد دیگر شخص خودش نیست ؛ بیارد پشه ای اندر مقابل یعنی نمی شود در مقابلش مقاومت کرد.

من و شما عزیزان خیلی عطش داریم دلمان می خواهد بما حقایق را بدهند اما تا ظرفیتمان را درست نکنیم تکمیل نکنیم چه بسا گاه گوشه هائی از آن حقایق را نشان بدهند و بعد بگوئیم ای خدا نمی خواهیم که جان دارد به لب می آید ؛ این حال را موسوی مشرب می فرمایند. جنابِ موسی کلیم همینطور شد منتها خیلی بالا بالاها را می خواست. «ربِّ ارِنی انظُرِ اِلیک» خداوند فرمود «فلمّا تجلّی ربّهُّ لِلجبل فجعلهُ دکّا وّ خرّ مُوسی صعِقا» انقلاب این است که بی تابی دست می دهد و مدهوش و بیهوش می شود و از خودش اراده اش سلب می شود و می افتد و شاید روزها بیفتد. حالا این «و خرّ مُوسی صعقا» که مدهوش شد و افتاد و از خودش هیچ اراده ای ندارد ؛ حالا همین حال اگر دو روز طول کشید این دو روز نماز خواند یا نه؟ «فلمّا تجلّی ربّهُ لِلجبل فجعلهُ دکّا » خُرد می کند کوه را و می ریزد «دکّا» که الان اصطلاح  برای مردم شد که اگر کسی یک روزی دبدبه ای داشت و حالا افتاده است می گویند برای این شخص دکّا دکّا شده است. یعنی شخصی که روزی خودش را کوه می پنداشت خُرد شده و ریخته است و متلاشی شده است. کوهِ دماوند اگر یک لحظه خُرد شود و فرو ریزد نه اینکه سالیانی بُلدُزر بایستد و نرمش کند بلکه در یک لحظه یکدفعه له شود و بریزد این را عرب دکّا می گوید.

«ربّ ارِنی انظُر اِلیک» می خواهی که نشانت بدهم حالا که می خواهی خُرد می شوی طاقت داری؟ حالا که می خواهی و اینقدر سماجت می کنی آن ولیِ ما «حضرت خضر» هم که به تو فرمود «انّک لم تسطیع معی صبرأ» و ما با من نمی توانی صبر کنی چون اسرارِ وجودی سنگین است تو چیزهائی از قبل در ذهنت ساخته ای و عادتهائی را برای خودت درست کرده ای آنقدر حجابها برای خودمان ساخته ایم که وقتی پیشِ یک بزرگمردِ الهی بخواهیم مشرّف بشویم تا یک کاری را دیده ایم می گوئیم این که نمی شود!! تا گفتیم این نمی شود و چون و چرا... کار را تمام کردیم. و معلومست طاقت نداریم و چه خوب شد که گاهی اینطور می گوئیم طاقت نداریم و می زنیم خراب می کنیم. تو که از حملِ جنابِ خضر «عبدا مِّن عِبادِنا» عاجز هستی و برایت سنگین است چگونه می خواهی خداوند را ببینی که «ربِّ ارِنی انظُرِ الیک»؟ می خواهی من را مستقیم و بدون حجاب هم ببینی!! حالا اگر این هست اجازه بده یک تجلّی بکنیم ببینیم چطوری؟ «فلمّا تجلّی ربّهُ لِلجبل فجعلهُ دکّا» این تجلّی حق موسی را «دکّا» خُردش کرده است له شد آنچنان که «وّ خرّ مُوسی صعِقا» حالا آن صاعقه «صعِق» چنان جیغ کشید که بیهوش شد. حالا این پیغبرِ خدا بیهوش شده آدمِ بیهوش نماز می خواند؟ خیر، این است که فرمودند: گاه گاه برای عارف پیش می آید که عبادت از او سلب می شود. نه اینکه عارفی نماز نخواند آن عارف نیست  که صوفیهای امروزی حرفش را می زنند ؛ فقط در چنین حالات و شرایطی که ذکرش رفت نماز از عارف فوت می ود. از حضرت آقا در جلد دوّم مأثر آثار آورده د که گاه گاهی می شود که بر یک عارفی حالی مستولی شود که از خودش اختیار ندارد و عبادت از او فوت شود زیرا در آن موقع تکلیف ندارد که بخواهد نماز بخواند، وقتی دوباره که اختیار دار شد باید نماز بخواند. در آن مقام نه عبد است نه معبود ؛ عبودیت  نیست در آن حال که البته دائمی هم نیست ؛ مثلِ آدمِ بیهوشی است که فرض بفرمائید بندۀ خدائی را بردیم بیمارستان و آقای پزشک او را بیهوش کرده و چند روز در بیهوشی بسر می برد نماز می خواند؟ خیر. حالا بعد چه؟ باید نمازها را قضا کند؟ او که در هوش نیست که بر او تکلیف باشد.

«وّ خرّ مُوسی صعقا» موسی در آن حال خُرد شد چنان شیهه ای کشید که بیهوش افتاد و در آن دامنۀ کوه معلوم نیست این جسم کجا افتاد به سنگی خورد و به درّه ای سقوط کرد و چقدر طول می کشد تا درد بدنش برطرف شود؟ بعضی از عرفا  در طول  تاریخ داشتیم که در زندگینامۀ آنها نوشتند که افتادند در آتش سوختند. مثلِ کسی که وقتی کنارِ آتش باشد و سکته کند و یکدفعه جسمش در آتش سقوط کند و کسی نباشد که نجاتش بدهد و بیایند ببینند که آقا سوخته است. یا لبِ درّه ای داشت می گذشت سکته کرده افتاده درونِ درّه و یا داخل کشتی یا قایقی بود در دریا داشت می رفت تنها بود و سکته کرد و افتاد در آب دریا بنّائی بالای ساختمانی مشغولِ کار هست سکته کند و از آن بالا سقوط کند و بیفتد به پائین و... این اتفاقی است که هر آن امکان دارد برای انسان بیفتد. حالا در صفحۀ 94 دارند که:

شبی دیگر پس از شام و عشایم     چو اصحاب رصد صوفی و هرشل

نشستم ناظر آفاق و انفس           که آمد دولت قرب نوافل

نمی دانم چه پیش آمد در آنحال      که موری شد باندام قُذ عمِل

که آدم در رصدخانۀ نفسِ ناطقۀ خودش بنشیند و هم خودش و هم نظامِ هستی را رصد کند که الان حرفِ درسِ هفتم همین است؛ خروج از عادت میخواهد پیش آید لذا باید بنشیند هم خودش و هم عالم را رصد کند. اندامِ قُذعمِل صورِ برزخیه هستند ؛ مثلا در روز قیامت «روایت داریم» که بعض اعمالِ انسان به اندازۀ اندام فلان کوه درشت می شود. الان کسی حالی به او دست بدهد و مورچه ای را به اندازۀ قذعمل ببیند به اندازۀ یک شیرِ قوی درنده در جلویش ظاهر شود. بعضا داریم کسی که در خواب ناگهان فریاد می کشد و فرار می کند سروصدا می کند که آقا بیائید دارد مرا می خورد و... اینها که بیرون از شخص نیست همان صورِ ملکاتِ نفسانی خودش است که قوّۀ خیال آنرا به این صورت برایش تمثّل داده است. حالا اینجا صورِ برزخیه برای آقا متمثّل شده است

حیاة محض شد ذی روح و بی روح      همه شد عقل تا از سنگ و از گِل

که یکپارچه اسمِ شریفِ الحیّ تجلّی کرد؛ دیگر نمی گوئی سنگ است بی عقل است بی ادراک است بی شعور است ؛ در درسِ اوّل بود که فرمودند یک قسم از مشهوداتِ ما که به ظاهر هیچ حس و حرکتی ندارند شعور و آگاهی برای ایشان نیست این حرف اوائل راه است ولی وقتی آمدی جلوتر می بینی همه شد عقل تا از سنگ و از گِل. سنگ عقل است گِل عقل است دیوار عقل است زمین عقل است آسمان عقل است آب عقل است و....

ز دهشت آنچنان جستم ز جانم     که از وحشت جهد تیهو ز طغرل

نفرمودید در درسِ ششم که خروج از عادت و آن دفعی نگری به نظامِ هستی دهشت به آدم دست می دهد؟ که وحشت ترسِ مادّی و دهشت ترسِ معنوی است. مثلا به کسی می گوئی چرا پیش فلان آقا نمی روی؟ میگوید می ترسم! چرا می ترسی مگر ایشان چوب دستش هست؟ می گوید خیر ایشان مقامش مرا می گیرد. این ترس دهشت است. حالا چرا ما الان نه از سنگ می ترسیم نه از چوب می ترسیم نه از آسمان می ترسیم و نه از....؟ که شبانه روز هر کاری دلمان خواست می کنیم معلومست که ترس نداریم! چرا دهشت نداریم؟ و حال اینکه اگر خروج از عادت پیش آید یک وقت می بینی یک سنگ او را به دهشت می اندازد می خواهد به سنگ به چوب نگاه کند نمی تواند می خواهد خود را نگاه کند نمی تواند می خواهد به دیگران نگاه کند نمی تواند از همه ترس دارد چرا؟ برای اینکه مقامِ اشیاء او را می گیرد. همینجور که اگر کسی بگوید من منتظرِ حقیقتی حضرت بقیة الله هستم باید جوری آماده باد که وقتی به آن حضرت رسید و آن حقایقِ آسمانی حضرت بر او تجلّی کرد بتواند طاقت بیاورد. و آن مثلِ قضیۀ سورۀ کهف شود و انسان بگوید آقا منتظرم تا آن استاد را پیدا کنم و حالا بیاید و یک صحنه برایش پیش آید و شروع کند به اعتراض و بگوید این نه آن نه و... استاد از او برگردد و بگوید «اِنّک لم تسطیع معی صبرا» تو که طاعت نداتی پس چرا منتظرِ من بودی؟ چگونه مرا میخواستی؟ الان ما از هیچ چیز نمی ترسیم چرا؟ لشکرِ حقند گاهِ امتحان. جنابِ مولوی می فرمایند الان به ظاهر می بینی آفتاب هست و ماه هست و زمین است و دریا و چوب و سنگ و... همینطور هم نشستی هر کار دلت خواست انجام می دهی هر طور که می خواهی حرکت می کنی و خیال می کنی اینها همه بیکاره اند هیچکس کاری به تو ندارد؟ این در شأنِ الهی نیست که نظامِ هستی اش را بشوراند والّا به این سربازانش دستور می دهد «و لِلهِ جُنُودُ السّمواتِ والارض» همه یکپارچه آماده هستند ؛ همه صف بسته و کمر بسته ؛ همه در حالت خبرداری ؛ در همان ترجیع بند دیوان که دیروز راجع به آن صحبت شد صفحه 225 آمده است:

همه صف بسته و کمر بسته      همه در حالت خبرداری

همه چالشگری و چالاکی        همه خونریز روز پیکاری

الان این آفتاب را می بینی؟ چرا قرآن فرمود: «اِذا زُلزِلت  الارضُ زِلزالها و اخرجتِ الارضُ اثقلها و قال الاِنسانُ مالها»؟ چه شده به آفتاب زمین چوب دریا سنگ ...به شما چه شده است؟ چرا اینطور شده اید؟ می گویند فکر کردی ما همیشه همانطور هستیم حالا ببین چه هستیم! تو خیال می کردی ما همیشه همینطور هستیم؟ آفتاب بگردد و نور بدهد . صبح تا غروب در نورش را بروی و هر جور دلت خواست بخوری و بنشینی و برخیزی و هر کاری دلت خواست انجام دهی و شب هم که ماه و ستاره ها در می آیند و قشنگ بگیری بخوابی؟ خیر! همه چالش گری و چالاکی ؛ همه لشکرهای آماده چالشگر «جنگ آور» ؛ تمام اینها جنگ جویند. « و لِلهِ جُنُودُ السّمواتِ و الارض» همه جنگ جو و آماده اند. یکپارچه آماده اند ؛ جسممان آماده و پای ما آماده چشم و گوش ما آماده زبان و.... آماده. همه به بالا می فرمایند آقا در خدمتِ تو هستیم دستور بفرما ؛ منتها از بالا دستور ندارند بلکه گویند: آفتاب نورت را بده ؛ جنابِ ماه تو هم بگرد ؛ ابر و باران ما ببارید ؛ زمین تو هم این نور و باران را با آن آب و خاکی که داری بگیر و علف را برویان تا اینها درست ود. ولی .... یکدفعه می بینی همه برگشتند و هیچکدام دیگر آنطور که بودند نیستند. قیامت به پا می شود. هیچکدام آنطور که تا حالا با ما مسامحه و بزرگواری می کردند و... نیستند. که همه سربازانِ آماده و جنگ آور. زُلزِلتِ الارضِ زِلزالها و تکان خورده عالم برای من و شما این دوره تمام شد دورۀ بعد و... مردم همینطور بیایند که نظامِ عالم درختی است کاشته شده و این درخت ابدی و ازلی است ، این درخت بی اوّل و بی آخر است ، این درختی است که همینطور دم به دم بهار می شود شکوفه می آورد ؛ پائیز می شود میوه می دهد ؛ زمستان خشک است و دوباره در بهار شکوفه می دهد و.... لذا فکر نکند انسان که همیشه بهار است. لشکر حق آماده هستند ؛ همه خونریز روز پیکاری همه آماده ایم دستور بده چکار کنیم؟

همه با نظمِ خاص و ترتیبی         همه در حد خاص و معیاری

همه صف بسته و کمر بسته         همه در حالت خبرداری

اگر خداوند بخواهد همۀ زمین و آسمان و... یکپار چه آتش می شوند ؛ آن موقع چطور می خواهد تحمّل کند؟ گرفتار اعضای جسم خودش هم می شود ؛ می خواهد دستِ خودش را نگاه کند نمی تواند وحشت دارد.همینطور که به فرض یکدفعه بخواهید آقا را نگاه کنید بگوئید نمی توانم دهشت مرا می گیرد. در اصطلاحات زبانمان نداریم که می گوئیم تا آن ماشه «انگِشت گیر» را بگیری در آتش و بخواهی داغش کنی گوش دارد لرزه می گیرد. «یا چوب برداری دزد خانه حسابش را می کند».

«اِذا زُلزِلت  الارضُ زِلزالها» حالا بگذار عالم داغ شود از این سردی درآید و تجلّی کند و تمامِ اشیاء دهشت زاست آنطوریکه قبلا گفته شد که مثلا یک مورچه صورتِ برزخی پیدا کند و به هیکلِ قُذعمِل ظاهر شود که گفتم برای آقا نیز متمثّل گشته و در دیوان می فرمایند:

ز دهشت آنچنان جستم ز جایم         که از وحشت جهد تیهو و طغرل

تیهو «کبک» از وحشتِ طغرل «عقاب یا لاخور یا کرکس» از جا می جهد چون گاه عقابها یا کرکسها از بالا می آیند و کبکها را به منقار می گیرند و می برند و این کبکها دسته جمعی بر می خیزند و با آنها مبارزه می کنند. و آنچنان تیز و تند از جا برمی خیزند که کرکسها احساسِ وحشت می کنند و گاها کرکس می ترسد آنها را بگیرد. در آنجا «مصرعِ اوّل» که مورچه به شکلِ  شیری درنده ظاهر میشود «به صور برزخیه» آقا می فرمایند دهشت چون ترس از مقام است و ترس معنویست ؛ ولی اینجا  در مصرعِ دوم چون کبکی از ترس طغرل می جهد آقا می فرمایند وحشت چون ترس مادّی است. معلوم نیست برای انسان در این جهیدن چه پیش بیاید که شاید بخورد به سقف به دیوار به سنگ به چوب به درخت و به .... معلوم نیست.

ز دهشت آنچنان جستم زجایم       که از وحشت جهد تیهو و طغرل

تو خواهی رد کن و خواهی قبولش    دو ماهی داشتم درد مفاصل

کارب یه  شما ندارم که قبول می کنید یا ردّش می کنید «آن حالِ آقا را» من دارم از خودم حرف می زنم. آنچنان در آن حال از دهشت برخاستم از جایم که تمتم مفصلهای بدنم یکپارچه تا دو ماه درد می کرد. تازه آن جان «جان حضرت آقا» که اگر همین صورت برزخی مورچه به اندازۀ قزعمل ظاهر بشود و صورِ یرزخیِ یک سی ءِ مادّی برای انسان تجلّی کند که اگر برای هزاران فرد از ما پیش می آمد به دردِ خودش برسد و به من کیستم خود برسد و به عالم کیست برسد ؛ اینها چی هستند؟ این سنگ چیست؟ این چوب چیست؟ این آسمان چیست؟ این زمین چیست؟ این موجودات چی هستند؟ این درخت چیست؟ آب و خاک و خاک و...

مرا زینگونه حالاتست بسیار          نیارم گفتنش از بیم جاهل

حالا آقا چند مورد از حالات خود را در رسالۀ شریفِ انسان در عرفِ عرفان آورده اند. خداوند ان  شاء الله ما را با اسرارش آشنا بفرماید.

«والحمدلله ربّ العالمین»

منبع،فرمایشات استاد صمدی آملی در شرح دروس معرفت نفس

نوشته شده در کانون علمی فرهنگی مشکات ولایت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور