شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی: درس 7جلسه بیست و هفتم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
تیر
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز278
mod_vvisit_counterدیروز1979
mod_vvisit_counterاین هفته9733
mod_vvisit_counterهفته گذشته13406
mod_vvisit_counterاین ماه38553
mod_vvisit_counterماه گذشته53783
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2560204

در 20 دقیقه گذشته : 9
آی پی شما : 54.81.76.127
,
امروز : 30 تیر 1396

 
 
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی: درس 7جلسه بیست و هفتم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۴۵

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آمی درس بیست و هفتم
در پایانِ درسِ ششم که بحثِ حق و حقیقت بودنِ همه موجودات از آسمان و زمین و کلماتِ وجودیِ دیگر مطرح شد فرمودند که برای درس هفتم بعنوانِ اوّلین قدم در وادیِ من کیستم وارد بحث شویم. عرض شد که چون ما از دامن طبیعت بتدریج برخاستیم لذا به عالَم خو کرده ایم و هر کجا که عادت پیش آید با موجودات خو کردن پیش آید ؛ باعث می شود انسان از لذتِ انسانی و عقلانی که باید از عالَم ببرد بی بهره گردد. و لذا اگر فرض کنیم که خلقتِ ما نه بصورت تدریجی بلکه دفعی باشد در کلماتِ وجودیِ عالَم یکپارچه مات و مبهوت می شویم. و چون با الفاظ نیز آشنا نیستیم و بتدریج نیز خو نکردیم یکپارچه متحیّر در متنِ حقیقتِ نظام هستی قرار می گیریم که این تحیّر به لفظ و مفهوم در نمی آید و آن مقامِ شریفِ حیرت و دَهشَتی است که عظمت و بزرگی و هیبتِ عالَمِ انسان را می گیرد. مقامِ خروجِ از عادت پیش می آید؛ در هر امری عادت موجبِ زوال لدّات است حتّی در لذّاتِ حسّیه لذّاتِ خیالی لذّاتِ وهمانی و همچنین در لذّاتِ عقلانی؛ در هر کجا عادت بیاید لذّت رخت برمی بندد. ملاحظه دارید اگر غذائی را چند بار بطور متوالی میل بفرمائید در دفعات آخر آن لذّاتِ اوّلیه را نداشته و تمایل به تعویضِ آن و ایجادِ تنوع دارید. عالَم غذای جانِ انسان است ؛ کلماتِ وجودیِ نظامِ هستی غذای جان ما هستند؛ چشم غذا میخواهد؛ گوش غذا میخواهد؛ قوه لامسه غذا میخواهد؛ قوه چشائی غذا میخواهد؛ قوه شامّه غذا میخواهد؛ و.... اینها اگر با عالم خو کنند از این غذای نطام هستی و از سفره پر برکتِ عالَم بهره لذّتِ عقلی نمی برند. آنوقت اگر انسان با عالَم که غذای اوست عادت کند لذّتِ اصلی غذا را از دست بدهد دیگر از آن ببعد نسبتِ به عالَم خوش بین نیست؛ نسبتِ به خودش که آدم است خوش بین نیست؛ نسبتِ به موجودات و حقیقتِ عالَم خوش بینی ندارد؛ راه رهائی از این همه بدبینی اینستکه دوباره متولد شود. چون انسان اگر بخواهد انسان باشد باید دوباره متولدشود. والّا با با یکبار تولّد انسان به مقامِ انسانی نمی رسد. یک تولّد از رحِمِ مادر (رحمِ عادیِ نظامِ عالَم) دارد؛ زمین و آسمان و ابر و دیگر کلماتِ وجودی همه جمع شدند نطفه شدند نطفه در زهدان مادرِ عزیز جای گرفت و من و شما از آن متولّد شدیم. که الان میگوئیم فلان تاریخ متولد شدیم. این تولّد تولّدِ انسانی نیست تولّدِ حیوانیست تولّدِ نباتیست تولّدِ جانورِ گویاست؛ اگر از مادر متولد شدیم در دامن و رحمِ نظامِ طبیعت قرار گرفتیم که کلمه رحِم را در اصطلاحاتِ اهلِ معرفت اطلاقاتی است که یکی از رحِمها رحِمِ مادرِ عزیز است. (وَ اَوحَینا اِلَی الرّحِم اَنِفتِحی) ما به رحِم وحی می کنیم که خودت را باز کن تا کودک از تو بدنیا بیاید و رحمِ مادرِ عزیز باز شده و ما از این رحم متولّد شدیم. از آن رحِمِ کوچک در آمدیم افتادیم در یک رحِمِ وسیعتر (طبیعت) و به آن عجیب خو کردیم. آن که آسمان است و این که زمین است و آن دریاست و این حیوان و آن انسان و‌‌‌... برای اینکه به کلماتِ انسانی برسیم که به تعبیر شریفِ حضرت آقا در پایانِ درس ششم چیزهائی عایدمان شود و ان شاءالله مائده های آسمانی بر جانِ ما تجلّی یابد و لازمه آن تولّدی دیگر است؛ که این ولادتِ دوّم را آقا چنین تعبیر می فرمایند: (اینک از عادت بدرآئیم) که تولّدِ دوّم همان خروجِ از عادت است‌. از رحِمِ طبیعت خارج شده و در ماوراء طبیعت بیفتیم. اگر عوالِمِ وجودی مراتب داشته باشد؛ هر مرتبه مادونی برای مرتبه مافوق رحِم است. نشئه طبیعت رحِم است و باید از این رحِم متولّد شد و از عادت بِدَر آمد؛ از این خُلق و خوی بیرون آمده و به نشئه ماوراء طبیعت که عالمِ انسانیست قدم گذاشت منتها اکثر قریب به اتّفاقِ مردم باید حتماً به مرگِ طبیعی بمیرند تا متولّد شوند حال هر چند سال که زندگی کرده باشد بانک برآید که فلانی مرده است و برویم تشییع کنیم جنازه اش را و او تازه از رحمِ طبیعت زاده شده است حال چه بسی مثلِ یک کودکِ خوب و سالم متولد شود و یا سقط گردد. تولّد می یابد از این نشئه در می رود آن سوئی می شود اما یا سالم آن سوئی می شود و یا اینکه سقط میگردد. اکثریت با مرگ اخترامي متولْد مي شوند و از اين عالَم بدر ميروند كه البته اين تولّدهُنر نيست. اين تولّْدِ ثاني (به آن معني كه بايد در ملكوت آسمان و زمين وارد شود) معلوم نيست كه شامل اين حقيقت بشود يا خير، امّا چشم باز مي كند و مي بيند عجب! آنچه را كه تا حال در اين رحِمِ طبيعت با آن خو كرده بئد و با آن حشر داشت و خيال مي كرد كه زندگي انسانيِ اوست؛ در مي يابد و مي چشد كه خير اينطور نبوده است و بايد از اينها بدر مي آمد؛ حال در نشئه طبيعت با آن رذايل خو كرده است حواسش نيست گوش هم به حرفِ ديگران نمي دهد و خودش هم كه نيافته است تا از عادت بيرون رود؛ وقتي به مرگِ طبيعي (در اثرِ تصادف يا بيماري و...) از دنيا مي رود مي بيند كه سقط شده است. حالا به فكرِ تكامل خود مي افتد كه چكار كند تا به كمالاتِ وجودي برسد. به او گفته مي شود تكامل برزخي داري و تن به اين تكامل بايد بدهي اما آن تكامل سخت است آن تكامل مشكل است. تكامل برزخي مربوط به ناقصين (آنهائي كه از نشئه طبيعت بصورت سقط متولد شدند؛ ناقص هستند و كمالاتِ وجودي ندارند؛ خودشان را خوب نساختند؛ جان را ضايع كردند) است و آنجا متكامل ميشوند. از آن عذاب و زحمتي كه در آن تكامل است در اصطلاح آيات و روايات تعبير به عذاب برزخي ميشود؛ عذابِ عالَمِ قبر همين عذاب تكاملِ پس از مرگ است. اين عذاب بدين معناست كه او از نقص به كمال مي رود ؛ نقايص رادفع كردن است؛ ضعفِ وجودي را از خود دور كردن است و به كمالاتِ وجودي رسيدن است. و تكاملِ برزخي زيرِ سرِ ناقصين است. آنجا نقص اثر دارد اگر اينجا ناقص هستيم بخواهيم كامل شويم براي ما زحمت ندارد از نقص بدر مي آئيم و به كمال مي رسيم. اما آنجا نقص براي ما زحمت درست مي كند و لذا از آن تعبير به عذابِ برزخي مي شود .  حال روایات تشبیه هستند که فرشتگان می آیند ؛ گُرز بدست هستند؛ شمشیر بدست هستند؛ آدم را کتک میزنند... مثل اینستکه الان کسی مری باشد و به او گفته شود این دارو را بخور پرهیز کن زحمت بکش و ان شاءالله سالم شوید و ایشان گوش به حرف ندهد و مرض بالا بگیرد لذا مجبور میشود مثلا تن به قطعِ پا یا عضوی از بدن دهد. اگر آن مرض را مواظبت می کرد و دارو میخورد و پرهیز می کرد و استراحت می داشت و.... کار به عملِ جراحی نمی کشید که حالا درد و عذابِ آن را تحمل کند. حال برای امور اینجا آمپول بی حسی هست اما در قبر و برزخ دیگر آمپول بی حسی ندارد؛ آنچه که نقایص وجودی هست از او می گیرند؛ اگر اینجا درد دردِ حسی است آنجا دیگر در دردِ عقلانی و نفسانیست؛ به همان اندازه که جسم در مقابلِ نفس و عقل و خیال ضعیف است دردش هم کمتر است؛ آنجا برای اینکه نقص را از ما بگیرند و کمال دهند از بی حسی خبری نیست درد دردِ نفسانی و زحمت آور و سنگین است. به هر صورت هست باید از عادت دربیائیم و اگر در نیامدیم ما را از عادت در می آورند که اصولا عذابِ قبر و قیامت و مراتبِ وجودی که انسان بعد از ارتحال از این نشئه برای رسیدن به عوالِمِ وجودیِ دیگر دارد اینها همه در حقیقت از معانی و حقایقِ خروج از عادت هست؛ میخواهند که ما را از عادت بدرآورند و ما با عالَم خو نکنیم با کلماتِ وجودیِ عالَم خو نکنیم ؛ بعد اتفاقا می بینیم همینجا هستیم؛ عالَم چیز دیگری بود و ما چون خو کرده بودیم نیافتیم که عالم چیست.اینطور نیست که ما را از این کمان به مکان دیگر ببرند؛ اینکه آقا میفرمایندما را از این سو به آن سو می برند  ؛ منظور این سیر و آن سوی زمانی و مکانی نیست پس جای دیگر مطرح نیست؛ که باطن همینجاست ؛ قیامت همینجاست؛ اینجا متنِ قیامت هست؛ اینجا متنِ جهنم و بهشت هست؛ اینجا متنِ برزخ هست ؛ تمامِ کلماتِ وجودی برای ما یکپارچه بهشت است.
سراسر صنع دلدارم بهشت است     بهشت است زانکه او نیکو سرشت است
الان همه یکپارچه بهشتند؛ منتها چون خو کردیم؛ عادت کردیم؛ برایِ خودمان جهنمش می کنیم. بعد که بخواهند ما را از این عادت در بیاورند اگر به اختیارِ خودمان بدر رفتیم آنوقت برای ما جهنم می شود. که: تو بهشب و جهنم خویشی. این ولادتِ دوّم از عادت درآمدن است و چه بهتر که انسان خودش متولد شود، «مُوتُوا قَبلَ اَن تَمُوتُوا». قبل از اینکه ما شما را بمیرانیم (و خُلق و خوی حیوانی را در شما بکشیم) خودتان بمیرید (خودتان خُلق و خوی حیوانی خودتان را بکشید). الان حیوانات با این نشئه خو کرده اند شبانه روز می خورند، می خوابند، راه می روند و با هم بنحوی صحبت می کنند، (منتها آنها به نحوی و ما به نحوِ دیگر). با این تفاوت که آنها حیوان آفریده شدند ولی ما انسان آفریده شدیم و لذا ظرفیتِ آن را داریم؛ امکانش را داریم که خود را به انسانیت برسانیم. بعد بما میفرمایند که شما باید از این خُلق و خوی حیوانی بمیرید و آدم بشوید؛ انسان بشوید؛ به کمالات انسانی متلبس شوید آن موقع که از مادر متولد شدید تولد حیوانی شما بوده است. یعنی در آن زمانی که از مادر متولد شدی از جمادیت درآمدی (نطفه جماد است) از نباتیت درآمدی (چند ماه رشد در بطن مادر چون نبات) و هنگام تولد از مادر تولدِ حیوانی داری. بعد از این تولد اوّلی شما را تولّد  ثانی می دهیم؛ تولّد ثانی اینستکه از خُلق و خوی حیوانی زائیده شوید. حال این به دو نحو است؛ یک نحو به اختیارِ خود زائیده شدن است که تن به کار داده زحمت می کشیم خودمان را در اختیار بزرگان قرار مب دهیم و به حقیقت می گوئیم آمدیم آن بزرگان ما را متولّدمان کنند؛ یواش یواش با تحصیلِ علم و عمل که دو جوهرِ انسان ساز هستند ما از خُلق و خوی حیوانیمان درآورند انسانمان کنند (این می شود موتِ اختیاری). یک نحو دیگر اینستکه از عادت بدر نیائیم گوش به حرف ندهیم زحمت نکشیم  همینجور روز بروز ، سال به سال، قرن به قرن، یک عمر خو کردیم و خُلق و خوی حیوانی خود را تقویت کردیم؛ بعد که ما را با مرگِ طبیعی از این بدن جدا کردند. حال برای در آوردنِ ما از خُلق و خوی حیوانی جهنم داریم. برزخ داریم غذاب برزخی داریم درکات جهنم داریم و... اساسِ حرف اینستکه آنها می خواهند ما را متولّدمان کنند. و لذا جناب ابراهیم خلیل به خدای تبارک و تعالی عرضه داستند که « رَبِّ اَرِنی کَیفَ تُحیِیِ المَوتی» می خواهیم از میته درآییم  و آنکس که خُلق و خوی حیوانی دارد میته است آنکسی که اوصافِ نفسانیِ حیوانی دارد میته است لذا جنابِ حضرتِ ابراهیم به خداوند عرضه داشتند خدایا چگونه من این میته را به حیاتِ انسانی زنده اش کنم؟ «رَبِّ اَرِنی کَیفَ تُحیِیَ المَوتی» تو که میخواهی بعدها مرده را زنده کنی اجازه میدهی الان ببینم چگونه زنده میکنی تا خودم را که الان میته هستم زنده کنم؟ به او فرمود بارک الله این را می گویند خو؛ می خواهی به حیاتِ انسانی برسی؟ بابِ دوّم دفترِ دل حضرت آقا مربوط رسیدن انسان به حیات انسانی است.
به بسم الله الرحن الرحیم است      که عارف محییِ عظمِ رمیم است
این رمیم که استخوانهای خرد شده ؛ صفات و خلقُ و خوهای  ریشه دوانده در زمینِ جانِ انسان که انسان تا این ریشه ها را بکند و خردشان کند و محییِ عظمِ رمیم سود از این حیاتِ حیوانی دربیاید و به حیاتِ انسانی برسد. به ابراهیم فرمودند تو چهار صفت را در خود بمبران. این چهار صفت بعنوان اینکه در حیوانات در افقی اعلاست. به این معنا که اگر بخواهی به صفاتِ انسانی برسی؛ راهش اینستکه اوصافِ حیوانی را از خودت دور  کنی، حال در بین اوصافِ حیوانی چهار صفت چهار حیوان موجود در خارج که بمنزلۀ ظهور و تجلیاتِ اوصافِ نفسِ انسانی در بخشِ حیوانیت هستند؛ آنها را نام برده است که شما چهار حیوان را سر بِبُر و بالای ده تا قُلّه  بگذار و تماشا کن چه می شود.
1-ادرک: صفتِ لجن خوری؛ هر حیوانی که صفتِ لجن خوری دارد عرب به آن بط (اردک) می گوید؛ انسانی که دارای صفتِ لجن خوری است باید این صفت را از خودش دور کند و از عادت دربیاید.
1-    2-طاووس: صفتِ زینت طلبی؛ زیبائی طلبی؛ چیزهائی که زیبائی جان انسانی است «وَ زَیَّنَ فی قُلُوبِکُمُ الایمان» که فرمود تنها زینتِ شما همان ایمانِ شما و اعتقاداتِ شماست؛  عملِ انسانیِ شماست که در مسیرِ حق متعال آن را تحصیل فرمودید. اینها زینتِ شماست و یغیرِ اینها یعنی خانۀ خوب داشتن زندگی حیوانی را تقویت کردن و در مسیر زیبائیِ حیوانی قدم برداشتن بیچارگی است؛ این را از خود دور کنید؛ تا کی میخواهیدبا این بیچارگیها باشید؟ مانندِ طاووس نباش که مرتب پرش را در می آورد و ژست می گیرد و به تمامِ پرندگان و مرغان می گوید ببینید چقدر زیبا هستم پرهای رنگارنگ دارم. طایفۀ ما! دودمانِ ما! خانوادۀ ما! سرمایۀ ما!و...اینطور نفرمائید، اینطور نباشد. این چیزها را از خود دور کنید و با آن خود را مشغول نفرمائید. این صفتِ زینت طلبی و امورِ مادیِ دنیائیِ بی ارزش را برای هم زینت حساب نکنید و به رخ هم نکشید، اینها را از خود دور کنید. چون در بین حیوانات طاووس خیلی به زینت و زیبائی و رنگین بودن پرهایش مشهور است. این صفتِ حیوانیِ انسان را به طاووس تشبیه کرده است. این طاووسی که در اینجا موردِ بح است فقط همان طاووس نیست هر حیوانی که در بین حیوانات دیگر و نسبت به آنها زیبائی دارد که برای خودش پُزی دارد، است. این خصلتها را از خود دور بفرمائید تا مرحلۀ دوّم خروج از عادت را بیابید.
2-    3-کرکس: لاشخور؛ را هم ذبح کن (یا ابراهیم)؛ لاشخور میته خور که این و آن را می دَرَد و می خورَد، جنابِ سیدالشهداء علیه السلام فرمودند: من دارم به سوی جائی می روم که حیوانات درندۀ لاشخوری جمع شدند تا مرا بدرند و بخورند و شکمهای گرسنۀ خود را سیر کنند که سیری پذیری هم ندارند. این صفتِ لاشخوری مردم جایی سرِ دیگران کلاه گذاشتن همیشه سرِ سفرۀ دیگران بدونِ داشتنِ مردانگی به حالتِ لاشخوری نشستن را از خود دور کنید؛ از این عادت نیز بدرآئید. اینها خروجِ از عادات است.
3-    4-خروس: شهوت پرستی؛ شهوت را از خود دور کنید؛ به اندازه ای که شرع مقدس اجازه فرمود خوب است. آنکه سازندۀ بدن و قوای انسانیِ انسان است، خودش می داند که بدنِ او از جنبۀ طبیعی تا چه مقدار اقتضی دارد. کسی نمی گوید قوۀ شهوت را بطور کلی باید کشت و نابود کرد سخن در اینستکه قوۀ شهوت به آن مقداری که شرعِ مقدس اجازه فرمودند نه تنها جایز بلکه لازم است. حتی در روایات فرمودند : مردی حق ندارد چهارماه از همسرِ خود جدا باشد و نیز سی حق ندارد عزب بماند و... معلومست که در شرع مقدس تا جائی که انسان نیاز دارد زمینه فراهم است حتی دستورالعمل برای ازدواج و تمتّع از آن دارالسلام مجود است . اما بیش از حدودِ دستورالعمل، شهوت پرستی حتی با محرمِ خود زحمت می آورد. چون اینها لازمه اش نجاست است و نجاست به مرتبه ولو ظاهری باشد نیز مزاحم انسان است. تا حد شرعی آن خوب است و از آن ببعد حیوانی است. و لذا فرمود این خوی شهوت پرستی را از خود دور کنید و مرادِ از این شهوت فقط شهوتِ جنسی نیست؛ شهوت خوردن، شهوتِ حرف زدن، شهوتِ دیدن، شهوتِ شنیدن و شهوتهای گوناگون میلها و غرایض انسان را در مرحلۀ حیوانی نگه می دارد.
وقتی این چهار عادتِ شاخص لجن خوری؛ زیبائی طلبی؛ لاشخوری و شهوت پرستی را با تمام شئونش از خود دور کردید؛ متولدِ انی می شوید. با این تولد با این خروج از عادت حالا به نظام هستی بپردازید ببینید چه زیباست. انسان فکر نمی کند که عالَم فقط برای همین رفعِ شهوت هست که مثلا تمامِ زمین و زمان دست به دستِ هم داده اند تا خانمی بوجود آید و شوهری با او رفعِ شهوت نماید و یا برعکس؛ یا اینکه تمام زمین و زمان دست به دستِ هم دادند تا غذائی بوجود آید و بخوریم و شکم را پُر کنیم و ببریم جای دیگر تخلیه اش نمائیم (تحلیه و تخلیه) خیر اینطور نیست. وقتی از صفاتِ حیوانی درآمدیم و به حیاتِ انسانی رسیدیم می بینیم عجب! عالَم چیز دیگری بود؛ مثل اینکه عالَم غذای عقل ما بود؛ نه برای اینکه (مثل آقایان ماتریالیستها که اوایل انقلاب چقدر هم برای مملکت مزاحمت ایجاد کردند) چند روزی شعار پیاز و سیب زمینی و... بدهیم. انسان نمی تواند بگوید من برای همین خوردن و آشامیدن و... خلق شدم. «وَ ما یُهلِکُنا اِلَّاالدَّهر». و بعد از اینکه از اینجا رفتیم چه کسی گفته که برمی گردیم و این آخوندها معرکه گرفتند! حرفِ معرکه گیری نیست؛ حرفِ حیاتِ انسانیست. حرفِ آقایانِ بالای منبر بی دلیل نیست همه علت دارد همه برهان دارد همه عرفان است همه قرآن است منتها باید زحمت کشید و به اسرارش رسید. (همانطور که حضرت آقا نیز در صحبتهای خودشان کرارا تذکر میدهند) در صفحۀ 269 دیوان حضرت آقا می فرمایند:
به بسم الله الرحمن الرحیم است    که عارف محییِ عظمِ رمیم است
می خواهید به حیاتِ طیبۀ انسانی راه یابید؟ محییِ عظمِ رمیم باشید، صفاتِ حیوانی را در خود خُرد کنید، از میته بودنِ حیوانی بدرآئید. اگر جنابِ عارف بخواهد اسمِ محیِ عزمِ رمیم را مسّ کند (نه اینطور که شبانه روز تسبیح بدست بگوید یا محیی یا محیی... که البته این نیز خوب است) باید حقیقتا خود را به حیاتِ انسانی زنده کند. اگر حقیقتا به شهوتهای حیوانی تن در ندهد (غیر از حد مجاز) معلومست که در حالِ مسّ اسمِ شریفِ محیی است. اگر کسی لجن خوری، زیبائی طلبی، لاشخوری و شهوت پرستی را از خود دور کند و حقیقتِ زیبای ایمانی را و اسرارِ وجودیِ عالَم را به خود تلبُّس کند در حال یافتن و چشیدن و مسّ اسم شریف محیی است. در مقابل لجن خوری حلال خوری کند نه حرام خوری. حرام خوری را به انحای گوناگونش از خود دور کند، فقط مالِ حرام مطرح نیست. چشمی که به زنِ نامحرم نگاه میکند حرام خور است، گوشی که صدایِ ناهنجار می شنود حرامخور است، لامسه ای که بدن نامحرم لمس می کند حرام خور است و... این حسها غذا میخواهند کسی انکارِ نیازشان نمی کند بلکه از راه درست. اگر شخص از امور حرام دوری کرده و روی بسوی حلال الهی آورد این شخص در حالِ مسّ اسمِ شریفِ محیی است. برای مسّ اسمِ شریفِ محیی از خدایش بخواهد کَیفَ تَحیی. اشاره به همان آیۀ شریفۀ «رَبِّ اَرِنی کَیفَ تُحیِی المُوتی» دارد. میخواهی به حیاتِ انسانی برسی؟
به اذن او بیاید رهنمون را      بگیرد چهار مرغ گونه گون را
راهی جز پرسیدنِ از حقیقتِ عالم نداری؛ باید بپرسی راهِ رسیدنِ به حقیقتِ انسانی چیست؟ چون دیگران نمی دانند؛ مکاتب مادّی نمی توانند به من و شما راهِ حیاتِ انسانی را نشان دهند. من و شما که یک حقیقت از بینهایت اسرارِ این عالَم را خبر نداریم چگونه می توانیم مکتب درست کنیم و راهِ رسیدن به حیات انسانی را نشان مردم دهیم؟ اصلا راه ندارد؛ چه کسی باید من و شما را راهنمائی کند؟ «به اذن او بباید رهنمون را» باید رفت به درگاهش و گفت: خدایا من قوۀ شهوت دارم چه کنم؟ چگونه خلاص شوم؟ می گویند چَشم؛ برو کتاب نکاحِ فقه مرا بخوان. برو ائمۀ من (سفرای الهی) به تو می فرمایند چگونه ازدواج کنی و زمان و چگونگی جماع تو چه باشد. شب شنبه نباشد روزِ شنبه نباشد شبِ یکشنبه نباشد روزِ یکشنبه نباشد و... حدیثِ اوّل مجلسِ هشتاد و چهارم امالی جناب شیخ صدوق (رحمة الله علیه) است که همۀ این دستورالعملها را مبسوطا در رسالۀ دفترِ دل آوردیم؛ ان شاءالله بزودی بدست شما می رسد. آداب دارد، پدر و مادر باید آداب داشته باشند. نمی شود در نظامِ هستی دو مرد و زن بی ادبانه با هم جمع شوند و هرچه میخواهند تحویلِ عالَم بدهند. مگر عالم موجودات را بیجا تحویلت داد؟  مگر این آب و خاک حساب شده نیست؟ مگر این نان که در دستِ توست و می خوری حساب شده نیست؟ اگر نانوا آنرا بد بپزد یا خمیر کند و یا بسوزاند دعوا می کنی، تو که حاضر نیستی یک نانِ نانوا را اینطوری تحویل بگیری چطور می خواهی فرزند را همینطور بالا بیاوری و تحویلِ اجتماع بدهی؟ این حسابش با کیست؟ مسئولیتش با کیست؟ ما از شرعِ مقدس باید بخواهیم؛ خدایا میخواهم بچه دار شوم میخواهم ازدواج کنم چگونه صلاح میفرمائی؟ باید به اذن ایشان رهنمون بگیریم و این چهار مرغِ صفاتِ حیوانی را بکشیم، نه آنطور که دلمان می خواهد. اگر بخواهیم بدونِ دستورِ شرعی راه برویم این چهار مرغ تقویت می شوند؛ کشته نمی شوند.
چه مرغانِ شگفتِ پرفسوسی     ز نثر و نسم و بطّ و طاووس و خروسی
این مرغان که باید آنها را سرببری چه عجیب هستند، گرفتاری چیست چه باید کرد؟
نماید هر یکی را پاره پاره     به هر کوئی نهد جزئی دوباره
وقتی ان شاءالله از این اوصاف درآمدیم و به قللِ معرفتِ علمِ فکری و شهودی رسیدیم. ان شاءالله سرفراز می شویم اسرارِ وجودیِ ما منکشف می شود و خودمان بر قله های معارف الهیه می نشینیم. به حیاتِ انسانی می رسیم، در حیاتِ انسانی بر قلعه های معرفت قرار می گیریم . حالا در آنجا به این چهار مرغ که در دست ما هستند و از عقل دستور می گیرند می گوئیم حیات داشته باشید، زنده باشید، اما آنطوری که ما می خواهیم ، نه آنطور که شما می خواهید، اینطور که هر وقت دلش خواست بخورد و بخوابد و... نمی شود؛ خیر؛ آنطور که عقل می خواهد باید بخوابی و بخوریو و... به بدنش بگوید آنطورکه من می خواهم شهوت داشته باش نه آنطور که تو می خواهی.
بخواند نامِ آنان را به آواز     که در دَم هر چهار آید به پرواز
حال اسن سئوال پیش می آید که چطور شما اول گفتی این چهار مرغ را بکش و بعد میفرمائی اینها را زنده کن؟ پس یعنی باز شهوتِ حیوانی در ما زنده شود؟ شهوتِ غبِ حیوانی زنده شود؟ در ما لجن خوریِ حیوانی زنده شود؟ خیر؛ اوصافِ حیوانی که در شما بصورتِ لجام گسیخته هر کار دلشان میخواست با تو میکردند زمام امورشان را در دست گرفتی و به آنها می گوئی آنچه شرعِ قدس گفته عمل کن.
حالا از اینجا تفسیرِ انفسی را شروع میفرمایند. که مبادا دنبال این باشی که واقعا چهارتا مرغ را بگیری و بکشی ؛ خیر؛ آن چهارتا مرغ در درون حضرتعالی هستند.
ترا هر چهارمرغ اندر نهاد است     که روحت از عروجش اوفتادست
این چهار صفتِ حیوانی در درونِ خودت هست این کشتن هنر است نه اینکه تفنگ بدست بگیری و یک کرکس را بیندازی خیر؛ به شکارِ حیوانِ بیشه رفتن هنر نیست. یک سنگ برداری و در منی به آن ستونِ سنگی بزنی هنر نیست؛ شیطانِ درونِ خودت را بزن. تا از صفات حیوانی بدر آئی.
ترا هر چهار مرغ اندر نهاد است    که روحت از عروجش اوفتادست
این چهارتا نمی گذارند تو بالا بروی، اگر این چهارتا گذاشتند و از دستشان در رفتی به بالای کوهِ معرفت می رسی. چرا به جناب ابراهیم خلیل گفتند این چهار مرغ را بکش و ببر بالای ده تا قُلّۀ کوه بگذار؟ قلۀ کوه یعنی چه؟ یعنی ماوراء طبیعت؛ عوالم  وجودیِ مافوق؛ آنها قلل و کوههای وجودیِ عالمند. اگر می خواهی از این دشتِ عالَم طبیعت در بروی و خروج از عادت بیابی و از عادت درآئی و به آن قله های وجودیِ مافوق برسی که عروج انسانیت باشد و اِنّااِلَیهِ راجِعون معراجِ تو باشد؛ راهش کشتن این چهار مرغ درون است. وقتی کشتی حالا بالا میروی (بالای ده تا قله بگذار) وقتی به حقایقِ عالَمِ توحیدی می رسی می بینی عجب! تمامِ آنها را که کشتی حالا زنده کن و زندگی کن حالا می فهمی زندگی یعنی چه؟ حالا به حیوانات طور دیگری نگاه می کنی. حالا وقتی می گوید من کیستم؟ طور دیگری خودش را می بیند. الان وقتی به من و شما بگوید من کیستم؟ می گوئیم خوب همین هستم که می بینی؛ می خورم راه می روم حرف می زنم و... وقتی بالا رفت و حقایقِ وجودی مکشوف شد می گوید عجب! من که فکر می کردم من این هستم آنمقدار که فکر می کردم نبودم. من من ها بودم. که بالای ده تا قله بگذار؛ این ده تا قله چیست؛ پنج حس ظاهری و پنج حسّ باطنی؛ که جنابِ عقل آنها را عقلانی می کند همانها که تور شکارت بودند ولی تو را با این عالم خو داده بودند که از صبح تا شب فقط بخوری و بخوابی و شهوت برانی و... همانها تور شکارت بودند برای اینکه به قلۀ عروجِ انسانی برسی . بعد می بینی عجب! خروج از عادت لذتی داشت؛ منتها تا از این عادت  درآئیم سخت است . چقدر مادر عزیز درد کشید جان به لب آورد تا ما را بدنیا بیاورد؛ حال من و شما هم میخواهیم از رحمِ طبیعت که با آن خو کرده ایم  زنده شویم حالا می بینیم زائیدن مادر چقدر درد داشت. حتی اگر بگوئیم این تولد دوم هزار برابر آن اولی درد دارد زجر دارد کم گفته ایم. هزار برابر،چرا؟ الهی جان به لب آمد تا جام به لب آمد، نمی توانیم به عمق آن قضیه که آقا میفرماید و سختیِ آن را حس کنیم.
ترا تا حِسَّتِ نفس است بطی      که با لای و لجن در بحر و شطی
اردک خسیس است ؛ نفس است که پست است هر انسانی که صفت پستی دارد نتواند آزاد باشد تا موقعی که خسیس و پست هست؛ ادرک صفت است. کجائی هستی؟ با لای و لجن در بحر شطی. اگر در دریا هم باشد باز می رود در یک گوشه ای که لجن بخورد. در دریا! در دریا مگر نیستی؟ مگر این نظامِ طبیعت دریای وجودیِ حق نیست؟ مگر کلمۀ این عالم  آبِ زلال الهی نیست؟ که «و اَنزَلنا مِنَ اسّماء ماءا» ما از این آسمان وجودیِ عوالِمِ مافوق آب برایِ شما نازل کردیم این زمین آب است آسمان آب است ستاره آب است دریاها آب هستند درختان همه آب هستند حیوانات همه آب هستند یعنی علمند و حقیقت هستند «و اَنزَلنا مِنَّ السَّماء حَقّا» ؛ «وَ اَنزَلنا مِنَ السَّماء خَلقا» ؛ «وَ اَنزلنا مِنَ السَّماء مُوجُودا» ؛ «وَ اَنزَلنا مِنَ السَّماء ماءا» ما از علم ذاتی خود برای شما اینهمه آب آفریدیم؛ شما در این دریا هستید؛ در این اقیانوسِ بیکرانِ عالَم هستید. امّا
ترا تا حسّت نفس است بطی     که با لای و لجن در بحر و شطی
اردک ها را دیدید؟ در جوی آب به این خوبی هست علف و سبزه زارِ خوش نیز هست آنجا که یک چند تا کرم و آب گندیده هست می رود و این بیلچه (نوکش) را گرفته و می کند تا چند تا کرم درآورد و بخورد؛ این علف نازنین را بخور!
همی جوشد ز شهوت دیک دانی    زخارف آن طاووس است و آنی
اگر از نفست شهوت می جوشد خودت را متوجه باش که دیک (خروس) صفتی، اگر دنبال زخارف (زیبائیهای ظاهری دنیایی) هستی که وقت خود را برای آن هدر می دهی بدان که طاووس هستی و ارزش تو به همین است. میلیاردر بشود ارزشش همان میلیارد است. هیچ ارزش ندارد. ولو اگر یک کشکول بدست بگیرد و به آن بنازد و تفاخر کند ارزشش همان است. اگر عبا و عمامه نیز برایش اسبابِ فخر باشد؛ ارزشش همان چند متر پارچه هست.هیچی بالاتر نیست. هر کس به هر چیز که دل بست ارزش او همان است حتی فرمودند به ملکوتِ عالَم اگر دل ببندی ارزش تو همان مقدار است. به بهشت هم که دل بستید ارزش شما همانند مقدارِ بهشت است. فرمودند تنها چیزی که از همه چیز برای دل بستن بهتر است خداست. دل به خدا ببندد «جز هوای تو نیست در سرِما» اگر به خدا هم دل بستی ارزش تو خداست. حالا ببین به چه دل بستی؟ به همان اندازه ارزش داری حالا یکی دل می بندد که خانه خوب داشته باشد ارزش او همان خانۀ خوب است. یک نفر دل می بندد که زندگی را زرق و برق دار کند همان اندازه ارزش دارد. یکی دل می بندد که حقایق بر او منکشف شود و به اسرارِ وجودی عالَم برسد ارزشش آن است. اگر به کسی کلیدی دادند و هر روز این کلید را بگیرد و بسم الله الرحمن الرحیم مریض شفا دهد ارزشش همان مقدار است. که تمام اینها میشود ارزِش معلوم، ارزش نامعلوم و بی مقدار که غیر متناهی است آن است آن است که انسان کلیددار را داشته باشد نه کلید را. لذا حضرت آقا خود را در الهی نامه بعنوان جاهلِ بی مقدار معرفی کردند. جاهلِ بی مقدار یعنی هر چه بخواهی وزنش کنی به وزن در نمی آید. هر کس بهشت می خواهد وزنِ او بهشت است. هر کس جَنّاتٌ تَجری مِن تَحتِ الاَنهار بخواهد وزن دارد و وزنش معلوم است و وزنِ او همان جَنّات تَجری مِن تَحتِ الاَنهار است اما هر کسی دل به خدا وابسته است و چون خدا بی مقدار و غیرمتناهی است چون حقِ صمدی است این دلداده هم جاهلِ بی مقدار می شود به حساب در نمی آید. وَما یَعلمُ جُنُودِ رَبِّکَ اِلّا هُو. چرا بی مقداری؟ برای اینکه من (حضرت آقا) کلیددار را دارم و آن که دست به این کار و آن کار می زند آن کس کلیددار دارد و لذا جناب سیدالشهداء (کانه زبان حال حضرت در کربلا هست) میفرماید: الهی به عارف مقام کُن دادی و گفتی هر چه می خواهی کُنی کُن. من چکار دارم که به من دست دادی که بگویم اینهمه جمعیت بمیرند؛ آنها هم درجا بمیرند . هیچ کس به خیمه های ما حمله نکردند؛ تمام اسبها بمیرند همه مردند. خیر چرا اینکار را بکنم؟ و اما... با ابن جاهلِ بی مقدار هر چه خودت خواهی کن که او کلیددار را دارد.
حرف باید پیاده شود. لذت حسّیتِ نفس (بط) جوشش شهوت در امورِ گوناگونِ نفس (دیک)، به زخارف دنیا دل بستن (طاووس).
چو نثری کرکس و مردار خواری            ببینم در نهادِ خود چه داری؟
با بیرون دعوا نداشته باش. هر چه دعوا داری با خودت داری و همین اوصافِ نفسانی برای انسان تجلی می کند. پیغمبر اکرم می فرماید: ده گروه از اُمّتِ من می آیند بعی به شکل خوکند بعی بصورت میمونند بعی بصورت خرس هستند و حیواناتِ درنده و....تک تک به صورتِ انسان هستند. آن صورتِ انسانیِ کسی است که حیاتِ انسانی یافته است. خروج از عادت یک چنین لطایفی دارد. یک چنین حقایقی دارد.
بکش این چهار مرغ بی ادب را     که تا یابی حیاتِ بوالعجب را
اگر این چهار خصلتِ حیوانیِ درون را کشتی حیاتِ الهیِ تو تجلّی می یابد.
عزیزِ من حیات تو الهیست        که عقل و نقل دو عدلِ گواهیست
هم عقل می وید تو حیاتِ انسانی می خواهی؛ هم نقل و آیات و روایات و خدا و ائمه و پیغمبر و...
طبیعت بر حیاتت گشته حاکم    نباشد جز تو بر نفسِ تو ظالم
«رَبَّنا ظَلَمنا اَنفُسَنا وَ اِن لَّم تَغفِر لَنا لَنَکُونَنِّ مِنَ الظّالَمین».
تو انسانی چرا مردار خواری      چرا از سفرۀ خود برکناری
سفرۀ تو چیست؟ از عادت بیرون آمدن و یکدفعه نظامِ هستی را دیدن بصورت یکپارچه حق و حقیقت؛ اصلا بروید در متنِ عالَم قرار بگیرید که الفاظ حجابند؛ مفاهیم حجابند؛ دانائیِ مفهومی حجابست. تا برسیم به داناییِ شهودی و انشاء الله با حققیقتِ جانمان آنطوری که عالم است؛ آن را بیابیم.
غذای تو چرا لای و لجن  شد       طباعِ تو بط و زاغ و زغن شد
هیچ به حسابِ انسانیت نیستی هیچ بدنبالِ حق نیستی.
ترا شهوت به قُرب دوست باید       بانچه وصف و خُلق اوست بای

این چهار مرغ را که کشتی دوباره باید به نحو دیگر زنده شوند. چطور؟ شهوت بچه چی؟ به دوست. شهوت باشد زینت طلبی باشدو... اما چه می خواهی بخوری و... مواظب باش که شهوت در هر چیزی به قُربِ دوست باشد ببین اوصافِ الهی چیست؟ تا متّصف به آن شوی ان شاء الله.
به بسم الله الرحمن الرحیم است     که عارف در صاحب خُلق عظیم است
که متّصف به اسماء الله و خُلقِ عظیمِ الهی گردد. خداوند ان شاء الله همۀ ما را مؤفق بدارد
«الحمدلله ربّ العالمین»

منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی

شارح: استاد داود صمدی آملی

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور