شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی: درس 6 جلسه بیست و چهارم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1408
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5926
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37947
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766027

در 20 دقیقه گذشته : 30
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی: درس 6 جلسه بیست و چهارم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۰۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۳۶

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی: درس ششم جلسه بیست و چهارم
در درس ششم فرمودند: حقیقت است که گرداننده نظام بلکه عین نظام است. تعمّدی که در این درس هست، اینستکه: بین حقیقت و موجودات نظام عالم وحدت عددی قائل نشویم، بلکه موجودات را عین حقیقت بدانیم و حقیقت را عین کلمات وجودی بدانیم، که در اینجا این عبارت «نظام عالم» را به «نظام» تعبیر فرمودند.
حضرت آقا در رسالۀ علم و دین از نظام تعبیر به کتاب نظام هستی فرمودند، که خداوند را بعنوان مصنف کتاب هستی نام بردند و در این درس از دروس معرفت نفس فرمودند: حقیقت اداره کنندۀ این نظام بلکه عین نظام است.
اگر بخواهیم همین تعبیر را پیاده کنیم، این می شود که مصنف کتاب نظام هستی عین کتاب است و عین کلمات وجودیست که این عینیت محفوظ بماند که اگر شما موجودات را بلحاظ این سوئی اش نگاه می کنی، محدود به یک حدّی هستند، آسمان محدود است، زمین محدود است، آفتاب محدود است و خاک محدود به یک حدّیست و هر کدام یک حد و محدودیت خاص دارند، به این لحاظ می فرمائید که موجودات همه واقعیت دارند، امّا اگر این حدها را برداریم و بگوییم حالا که همه واقعیت دارند، این واقعیتشان چیست؟ آیا واقعیتشان به همین حدّشان است؟ یا از اینکه می گوییم زمین واقعیت دارد، آیا بدین معنی است که آب واقعیت ندارد؟ بر خلاف حرف سوفسطی که می گفت: همه چیز توهّم و خیال است، هیچ چیزی واقعیت ندارد، شما با ادلّه اثبات کردید که همۀ اینها واقعیت دارند، زمین واقعیت دارد، آب واقعیت دارد و... از شما می پرسیم: این زمینی که واقعیت دارد کدام است؟ می گویی» : همینی که رویش زندگی می کنیم محدود به این حد است، واقعیت آفتاب کدام است؟ همانیست که در آن بالا مثل نورافکن بسیار قوی نور می دهد، واقعیت ماه کدام است؟ ماه شبیه آفتاب است، منتها نورش کمتر است و هلال هم دارد، آیا واقعیت دارد؟ بله! آن هم واقعیت دارد. اگر از شما سؤال کنیم که این واقعیتشان را بلحاظ اینکه محدود به این حد است، آفتاب یعنی این، خاک یعنی این، آسمان یعنی آن، ماه یعنی آن، انسان یعنی این، جماد یعنی این و... اگر این حدود را برداریم و بخواهیم به همان متن وجودیشان نگاه کنیم، کاری به این حد و آن حد نداشته باشیم، اگر اینطوری بخواهیم به اشیاء نگاه کنیم، می گوئیم اشیاء همه حقّند، حقیقتند که در واقع حقیقت اشیاء بلحاظ حدّی شان باشد، و واقعیتِ اشیاء بلحاظ اینکه محدود به یک حدّیند، این واقعیت است، آن هم واقعیت است، آفتاب و... واقعیتند و هر کدام محدود به یک حد هستند، که الان می بینیم در متن واقع هر کدام حدّ خاصّی دارند که دیگر نمی شود بگوئی سنگ یعنی چوب، چوب یعنی خاک، خاک را نمی توانی بگویی هواست، هوا را نمی توانی بگویی آتش است، هر کدام حد خاصّی دارند و در محدوده خاص خود اثر می کنند، اگر بخواهیم به این صورت موجودات را نگاه بکنیم ، مثلا فرض بگوییم که به این نحو واقعیت دارند، و اگر حدود را برداریم که این حد و آن حد را برداریم و بگوییم همه وجودند، همه یکپارچه وجودند، همه حقیقتند، و این حقیقت بشود گردانندۀ آنها، یعنی حقیقت است که آب را می گرداند، خاک را می گرداند، آفتاب را می گرداند، یعنی این حد وجودیش را حفظ می کند و در این محدوده حدّ وجودی آثارش را پیاده می کند، آفتاب نور بدهد، آب رفع تشنگی کند، آب تر کند، آب خنک کند و هوا انسان را زنده نگه دارد، هر کدام که دارای هر گونه آثاری هستند به همان صورت پیاده شود، خوب این  کیست که درون همه هست؟ و همه هم همان اویند؟ این است که می فرماید: آن هستی است، آن هستی را به یک تعبیر و به لحاظ اینکه در همه هست و یک حقیقت است، اسمش را حقیقت بگذاریم، و به لحاظ اینکه در همه حقیقت دارد، در هر یک از این موجودات محدود به یک حد خاصیست، در زمین این مقدار، در آسمان آن مقدار، در آب آن مقدار، در آفتاب آن مقدار، به لحاظ مثلا بگوئیم واقعیت، که یک نحوه ای بین حقیقت و واقعیت فرق بگذاریم که البته باید دید که آیا این مقدار فرق را می شود پذیرفت یا نه؟! وقتی حدها را برداریم حقیقت می ماند که تا آنجائی که حد و مخلوق مطرح است، برای اینکه محدود به این حد است، اسمش را مثلاَ آب می گذاریم، که محدود به آن حدست که برای خودش آثار خاصی دارد، یا می گوییم آتش، آن یکی محدود به یک حد خاصیست که باز اثر خاصی دارد، اسمش را بگذاریم خاک که محدود به یک حدّیست و آثار مخصوص به خودش را دارد، و یا جماد، آن دیگری نبات، آن دیگری حیوان، آن دیگری انسان، تا موقعی که ما این حد و آن حد را می بینیم بگوییم خلق و بعد حدود را برداریم و بگوییم: ما کاری به این حد و آن حد نداریم، آیا در متن همه حقیقتشان همان وجود هست یا نه؟ ما همان بودن را می گوییم، بودنشان را، نه بود این را، نه بود آن را، که این حد و آن حد باشد، در همه یک حقیقت بنام وجود باشد، که از آن وجود بنام حقیقت تعبیر می کنیم، اگر بخواهیم به این صورت بگوییم، پس در حقیقت چه کسی آب را اداره می کند؟ وجود او! چه کسی خاک را اداره می کند؟ وجود او! چه کسی هوا و آتش را اداره می کند؟ وجود آنها! یعنی آیا اگر آتش وجود نداشته باشد، می تواند بعنوان آتش باشد و بسوزاند و حرارت بدهد؟ خیر! آب اگر وجود نداشته باشد می تواند یک حد خاص داشته باشد؟ اثر کند؟ خنک کند؟ رفع تشنگی کند؟ رطوبت دهد؟ خیر! پس کیست که آب را می گرداند؟ آب و خاک و هوا و آسمان و آفتاب و ماه و فلک و... که این اسم این مجموعه نظام هستی بگذاریم، یا تعبیر به کتاب هستی کنیم، چه کسی اینها را اداره می کند؟ بگوییم: خوب! آن وجودشان هست که اینها را اداره می کند! پس به این تعبیر بگوییم که حقیقت که همان وجودست و بشود اداره کنندۀ نظام! برای اینکه وجودست که آب بودن را اداره می کند تا آب رطوبت بدهد، رفع تشنگی کند، خنک کند، اگر واقعا آب وجود نداشته باشد، وقتی وجود ندارد، یعنی معدوم است، معدوم هم که هرگز چیزی نیست و اثری هم نمی کند، پس این کیست که آب به طفیل ایشان آب بودن خودش را نشان می دهد و آثار وجودی خودش را پیاده می کند؟ این کیست که او را اداره می کند؟ می گوییم: وجودست. اگر مقداری دقیق شویم، می گوییم: حالا چرا بگوییم که وجود اداره کننده است، خیر! اصلا این وجود و حقیقت عین همین نظام است! عین آب است! عین خاک است! عین آسمان است! عین زمین است! الان واقعا وجود عین اینها نیست؟ یعنی آسمان و وجود آسمان دو چیزند؟ معلومست که دو چیز نیستند! حالا از اینجا آن بحث سنگینی که در فلسفه هست، بحث ماهیت و وجود پیش می آید که الان ما کاری به ماهیت نداریم، بعد می فرمائید: در مقام خارج آنچه که اصل است و حقیقت دارد همان وجودست، و ماهیت همۀ اینها همه اعتباریست، خوب! لذا آسمان عین وجودست، زمین هم عین وجودست، برای اینکه اگر وجود نباشد نه آسمانیست نه زمینی، نه انسانیست نه حیوان، نه آبیست نه خاک، پس اینها همه عین وجودند، پس چرا بگوییم: وجود اداره کننده نظام هستی است؟ که عین نظام است، منتها در فلسفه این بحث را اینطور ادامه می دهند که وجود عین نظام هستی است، عین موجوداتست، انسان یعنی همان وجود، حیوان یعنی همان وجود، درخت یعنی وجود، هر چه که در خارج هست یعنی وجود، آیا شک دارید که این درخت در خارج وجودست؟ آفتاب وجودست، ماه وجودست، زمین وجودست، آب وجودست، همه وجودند، همه موجودند، همه متحقّقند، همه هستند، هیچکدامشان هیچ نیستند، همه چیزیند، همه هستیند، پس این همه عبارت داشتند که: همه هستی است، وجودست و هستی حقیقت است برای اینکه این حقیقت در همه هست و همه هم حقیقتا هستند، نه بر اساس بطلان، باطل نیست که می گوییم هست، آیا اگر بگوییم آفتاب هست حرف باطلیست؟ اگر بگوییم زمین وجود دارد و هست ، آیا این حرف باطلیست؟ می گویید: نه حرف حقست! بعد می پرسیم: حقّست یعنی چه؟ یعنی وجودست! پس یعنی وجود و هستی حقیقت است! خوب! حقیقت چیست؟ می گوییم: حقیقت همینهاست که اداره شان می کند! بالاتر، نه تنها اداره می کند که کانّه شما می خواهید بگویید که مثل اینکه بین نفس و بدن یک نحوه غیرتی درست کنید، می گوئید نفس غیر از بدن است و نفس اداره کننده بدن است که اگر نفس از بدن جدا بشود، مرگ حاصل شود، از آن ببعد بدن یک چیزیست و نفس چیزی دیگری و این نفس که می خواست بدن را اداره کند چون دیگر اداره نمی کند از این ببعد بدن نه راه می رود، نه می خورد، نه حرف می زند، نه اجزایش را می تواند جمع و جور کند و داشته باشد، کم کم متلاشی می شود، می پوسد و از بین می رود، چرا؟ برای اینکه آن حقیقتی که بنام نفس او را اداره می کرد الان دیگر او را اداره نمی کند، آیا دربارۀ حق و خلق هم همینطور بگوئیم؟ که بگوییم حقیقت و وجود تمام موجودات را اداره می کند، وجود است که این درخت را اداره می کند و الّا اگر وجود نباشد، درخت چیست؟ مگر عدم یا هیچ او را اداره می کند؟ بگوییم: خوب اگر ما وجود را از او برداریم آیا باز درختی می ماند؟ که گویا اداره کننده و اداره شونده دو چیز باشند؟ مل اینکه شما هستید و می خواهید ببینید، بعد وقتی نخواهید ببینید این چشم نگاه نمی کند، نمی بیند، که شما با این چپست......باشید. آیا باید به اینصورت در نظر بگیریم؟ یا بگوییم: خیر! اصلا این وجود عین نظام هستی است، آنوقت عین نظام هستی هست، اینجا دیگر بین آقایان فلاسفه و بین اهل معرفت و صاحبان عرفان بحثها پیش می آید، که فلسفه متعارف می گوید، این وجود عین آسمان است، عین زمین است، عین آب است، عین خاک است، عین خداست، خدا هم عین وجود است، برای اینکه نمی شود بگوییم که خداوند وجود نیست، عین وجود است، منتها خداوند یک وجودیست که وجودش از خودش است و ذاتیست؛ و غیر از خداوند همه وجودشان از خودشان نیست و دیگری باید به اینها وجود را بدهد؛ لذا درست است که ایشان هم عین وجودست، اما وجودیست که این وجود از خودش و ذاتش است، به همین دلیل اسم این وجود را واجب الوجود (یعنی خدا) می گذاریم و غیر از این یک وجود و یک حقیقت که در موجودات دیگرست و از خودشان نیست. مثلا این درخت وجود نداشت. وجود را یافت، چه کسی به این وجود را داد؟ دیگری به او اعطای وجود کرد! یعنی او را ایجادش کرد. که اگر وجود یم موجودی عین ذات او باشد هرگز آن موجود ایجاد نمی شود، برای اینکه هر چه فکر بفرمائی آن وجودست اینطور نیست که وجود را نداشته باشد تا بخواهد دیگری وجود را به او بدهد، که با دادن وجود ایجادش کند، بلکه وجود عین ذاتش هست و همیشه هم در متن ذات او وجود است و خودش دارائیت دارد، اصلا وجود را داراست و این دارائی هم عین ذاتش است، از خودش است، از جای دیگر نیست! پس او عین وجود است! امّا دیگر موجودات اینطوری نیستند، درست است که متن این زمین وجودست، آسمان هم وجود است، آب هم وجود است، امّا آیا این وجود از خودش است؟ یعنی آسمان ذاتش این بود که باید وجود باشد؟ زمین ذاتش این بود که باید وجود باشد؟ این درخت که کاشته شده و درآمده است، ذاتش این بود که باید وجود باشد؟ یا وجود را به او اعطا کرده اند، او را ایجادش کرده اند، که اگر وجود یک موجودی از خودش نباشد و دیگری به او بدهد، بگوییم: این وجود یک وجودیست که ایجاد شده است. (لفظ را دقّت کنید!) ایجاد شده است، حالا بگوییم این که ایجاد شد چه کسی ایجادش کرده است؟ چه کسی به او وجود را داد که ایشان یافت و دارا شد؟ چه کسی او را دارا کرد؟ آن وجود فقیر نیست که دوباره دیگری او را ایجاد کرده باشد، بلکه وجوش از متن ذات خودش است. یعنی آن عین وجودست و وجودش هم عین ذات اوست و هرگز در آن وجودی که به همه وجود را می دهد و ایجاد می کند ایجاد مطرح نیست! او خود هست! و کسی ایجادش نکرد! آقای فیلسوف می گوید: ما باید اینطوری حرف بزنیم ولی عارف جلویش در می آید، الان ببینید فرمایش حضرت آقا بصورتی است که هم حرف فلاسفه را تأمین می کند و هم حرف عرفا را، این اندازه که عرض شد، حرف فیلسوف تأمین می شود، درست است؟ که: وجودست که نظام هستی را اداره می کند، نظام هستی چیست؟ همه وجودند، آیا وجودشان از خودشان است؟ یعنی خودشان را اداره می کنند؟ یا دیگری اینها را وجود می دهد؟ و اعطای وجود می کند؟ و آنها را اداره می کند؟ خوب اینجا الان طبق حرف فلسفی دیگری اینها را اداره می کند، پس آن وجود اداره کننده را بگوییم واجب، بگوییم وجود بذات، بگوییم خدا که این خدا و این وجود گردانندۀ نظام است، یعنی وجودش از خودش است و این وجود، دیگران را ایجاد می کند! و از طرف دیگر اینها را ادامه حیات و وجود هم می دهد که همچنان باشند، که این نظام را همینجور دمبدم اداره اش کند، اگر اینجور حرف بزنیم، می شود حرف آقایان فلاسفه!
امّا عارف می گوید: اینکه تو می گویی وجود خدا، وجود آسمان، وجود زمین، وجود آب، وجود فرشته، وجود مادّه، وجود طبیعت، و... خوب! وجود خدا چه جوریست؟ می گوید: آقا! وجود خدا واجب است، وجود خدا که واجبست، آیا محدود به یک حدّی است؟ یعنی همینجور که آسمان این محدوده اش هست، آفتاب این مقدار حد دارد که رفتیم حجم آفتاب را از جنبۀ جسم طبیعیش بدست آوردیم، کرۀ آفتاب مثلا چند هزار برابر کرۀ زمین است، این بالاخره محدود به حدّست، آنوقت آن خدائی که به آفتاب وجود را داد، به زمین وجود را داد، به آب و انسان و حیوان و اینهمه موجودات وجود را داد، این امری اعتباریست یا امری حقیقی؟ مل اینکه کسی از جیب خودش پول در بیاورد، بعد بگوییم: این آقا آدم پولداری است! پولش از خودش است. بعد می آورد صدتومان به این آقا می دهد، ده تومان به آن آقا می دهد، پنجاه تومان به آن آقا می دهد، ده هزار تومان به آن آقا می دهد، بعد بگوییم: این آقا هنوز پول دارد، او الان که اینجور پخش می کند، بعد در آخر که جیبش را نگاه بکند، ببیند که به مقدار صد تومان این آقا کم شد، به مقدار ده تومان آن آقا کم شد، به مقدار پنجاه تومان آن آقا کم شد، به مقدار ده هزارتومان آن آقا از جیبش کم شد، هی پول کم می شود و کم می شود و در آخر هم برایش چیزی بماند، بگوییم خداوند به این وجو را داد، آن وجود را داد، و... الان هم دارد همه جا را اداره می کند، می گوید همه کسانی که به آنها وجود داده ام متوجّه باشید که گوش بحرف من بدهید، اگر می خواهید آن وجودی که من دادم از بین نرود، چیزی که من می گویم را گوش بکنید که وجودتان برایتان بماند! اگر گوش نکنید از دستتان می رود! اینجوری بگیریم؟ چکار کنیم؟ بعد عارف آمد به آقای حکیم می فرماید: آقای حکیم! به این مقدار، حرف تمام نمی شود، بیا بالا! نگو که حقیقت گردانندۀ نظام هست! بلکه بالاتر، عین نظام هستی است! حالا آقای فیلسوف اعتراضش بلند می شود، الان اعتراض حضرتعالی هم بلند است، خوب! پس اگر عین نظام است، یعنی وجود خدا عین زمین است؟ برای اینکه زمین نظام است، آفتاب نظام است، چوب نظام است، حیوانات نظامند، اینها همه جزو موجودات نظامند، پس بگوییم العیاذ بالله خدا یعنی آفتاب؟ خدا یعنی زمین؟ خدا یعنی ماه؟ همین مجموعه ای که دارید می بینید اینها همه را بگوییم خدا؟ اینها همه خدایند؟ اینجوری بگوییم؟ آقای عارف! این فرمایش که علی الظّاهر شرک است! این «بلکه عین نظام است» را چه کار کنیم؟ از آن کتل هاست، این جملۀ حرت آقا اینجاست که آدم را می گیرد، که این وجود عین نظام است، اگر مثل آن آقای حکیم بگوییم یک مقداری ذهن راحت تر می گیرد، خدا هم وجود است ، آفتاب هم وجود است، زمین هم وجود است، ماه هم وجود است، حیوانات وجودند، همه وجودند، حالا وجود خدا چه جور وجودی است؟ وجودش یک وجودیست که از خودش است، ذاتش است، از جای دیگر قرض نگرفته است، دیگران غیر خداوند چه جوری وجودند؟ آنها وجودشان همه قر ضیست، همه از خدا قرض گرفتند، آنوقت آن بشود وجود ذاتی، این موجودات که نظام هستی هستند بشوند وجودی که وجودشان قرضیست، چه کسی به اینها قرض داد؟ خدا! چه کسی اداره شان می کند؟ خدا! که خدا اداره کنندۀ نظام هستی است، وجود اداره کنندۀ نظام هستی است، این اندازه الان حل می شود. خوب وقتی خدا به اینها وجود را داد، نمی شود بگویی خدا یعنی زمین! خدا یعنی آسمان! زمین و آسمان همه وجودی اند که وجودشان را از خدا گرفتند و خدا هم اینها را اداره شان می کند! نه اینکه خدا یعنی اینها! اگر این مقدار بخواهیم پیش برویم، الان در عبارت ظاهرا حرف آقای فیلسوف درست می شود و اینکه در ذهن مبارک همه شما هست. این هم تأمین می شود! که خدا یک موجودی جدا، زمین و آسان و آفتاب و حیوانات و... همه جدا، بعد خداوند به اینها وجود را داد و به اینها گفت حالا مشغول کارتان باشید!! بعضی آقایان مسلمانها (گروه متکلّمین) می گویند: مل اینکه آدم ساعت را کوک می کند و بعد ساعت خودش مشغول گردش است و کار می کند، به محض اینکه کوکش می خواهد تمام بشود، باز این ساعت را از طاقچه برمی دارد و کوکش می کند، خداوند به همۀ موجودات، وجود را داد، بعد مجموعۀ این عالم را کوک کرد، حالا خدا جوری عالم را کوک کرد که کوکش خیلی قوی است و تمام نمی شود و هر وقت هم که کوکش تمام شد و خاموش شد، قیامت برپا می شود!! اینجوری حرف بزنیم؟؟ با همین اعتقاد متعارفی که الان داریم خیلی زود ذهن اینها را می گیرد! تقریبا هم قانع می شود! و حال اینکه اینجوری نباید بشود! خدا یم موجودیست که به همه وجود داد و خودش وجودش ذاتی است. پس به مقدار آنچه که الان موجودند، در اینها دیگر خدا را پیدا نکنید، در اینها خدا پیدا نمی شود!! برای اینکه آن که وجود آفتاب است و از خدا گرفت و از خدا جدا شد، دیگر خدا که می خواهد به او وجود را بدهد نمی تواند بیاید در او باشد!! مثلا کانّه یک بدنی باشد که یک دست را بکند بدهد به این آقا!! یک انگشت را بکند بدهد به آن آقا!! یک انگشت به آن آقا!! اینطور تقسیم کند و در آخر از خودش هیچی نمانده باشد!! حالا تقسیم شده باشد!! یک مقدار از خدا شد آسمان، یک مقداری از خدا بشود زمین، یک مقدار از خدا بشود آفتاب، یک مقدار از خدا بشود حیوان، انسان و... اینجوری بشود؟ پس بگوییم: اگر این مجموعه را جمع کنیم، مل اینکه دست و پا و چشم و گوش و... بشود یک بدن، و بگوییم خدا این است!! اگر این است که خدا باید مادّی بشود!! خدا باید بشود آب و خاک و... اینکه پذیرفتنی نیست! اگر بگوییم خدا یک موجودیست که وجودش خودش است و یک مقداری از وجود را به این و آن داد، منتها از بس که وجودش زیاد است هر چه که الان به اینها داد کانّه چیزی هنوز از او کم نشد، که وقتی به نزد ایشان می روی باز می بینی ایشان هنوز آن خدائی خودش را دارد، آن وجودی که مال ذاتش بود را دارد، یک تکّه از وجود را داد به آسمان، زمین، آفتاب ماه و... و به اینها گفت: شما مدّتی آنچه که به شما دادم، باشید! بعد از دست شما می گیرم!! باید قیامت بر پا بشود!! اینجوری معنی کنیم؟!! اگر اینجور معنی کنیم پس دیگر در زمین و آسمان و اینها هر چه بگردید خدا پیدا بکن نیستید!! چون اینجا هر چی می بینیم یا جمادات است، یا نباتات است، یا حیوانات است، یا انسانها هستند، حالا باید بگردید و بروید از این عالمها دربروید که علاوه بر این عالم که ما داریم یک عالم مثالی داریم که این عالم برود تو شکم آن عالم مثل اینکه یک بچّه بود و در شکم مادر و از آنجا که در آمد، آمد در شکم این دنیا و دید اینجا اینقدر وسیع است که حساب نمی آید، بعد این عالم را ببریم درون آن عالَم، مثل اینکه یک بچّه ای متولد شده و رفته باشد در آن عالَم می بیند آنجا هنوز وسیعتر است. بالاتر از عالم مثال، یک عالم عقلی داریم که عالم مثال در شکم آن عالم عقل باز  مثل کودکیست که از شکم مادر دربیاید و ببیند چه عالم پهناوری است! اینها همه چیستند؟ جبرئیل، میکائیل، عزرائیل فرشته ها و... می گویند: شما چه کاره اید؟ می گویند: ما همینجور شبانه روز برای شما می رویم گاراژ خداوند نان می آوریم، آب می آوریم، باران می آوریم، غذا می آوریم، الان خیلی سرمان شلوغ است، خوب! شما ای فرشته ها! بگوئید: وجودتان از کجاست؟ وجود ما همه از خدا گرفته شد! الان در ذات شما خدا هست؟ می گویند خیر! آخر من که خدا نیستم! خدا به من وجد را داد! از عالم عقل هم باید در برویم! در عالم مادّه هم که هر کجا بروید تمام شدنی نیست، هر چه بروید همینطور هست، تا کجا؟ تا برنمی دارد! آقایان عالم را شکافتند، الکترون و پروتون و هسته مرکزی درست کردند و می گویند: چقدر اینجا مشغول کارند، همین را بشکافی چند تا اتم دارد؟ ماشاء الله! شاید میلیونها، میلیاردها اتم داشته باشد! هر یک از آن میلیاردها اتم برای خودشان چقدر الکترون داردند و پروتون دارند و آنها هم شکافته بشوند، درون آنها هم چه خبر است، که ان شاء الله از درس سی و هفت به بعد اینها را می خوانیم، اگر از این طرف هم بخواهیم تک تک را دنبال کنیم هر چه که الان آقایان مهندسین و آقایان متخصصین و علوم تجربی هر روز جلوتر می روند و کشف جدید می کنند و عنصر جدید کشف می کنند، باز عنصرها شکافته می شوند و دنبال عنصر دیگر می گردند، اینها هم تمام شدنی نیستند! همین آقایان فلاسفه می گویند: اگر این میکرفون را تجزیه اش بکنی، آنقدر تجزیه می شود تا...تا کجا؟ آنموقع در دوران ذیمقر طیس (پنج هزار سال قبل) می گفتند: می رسیم به اتم، اتم حرف پنج هزار سال قبل است، بعدها گفتند: اتم هم شکافته می شود، باید جلوتر برویم، الان علم هم قبول کرد که همینطور ادامه دارد، فلسفه هم که از قدیم الایام این را قبول داشت، می گفتند: جسم هر یک جزئش قابل تجزیه الی بینهایت است، تا هر کجا ما دستگاه و وسیله داریم تجزیه می کنیم، که الان آقایان به الکترون و پروتون و اینها رسیدند. قوّۀ واهمه جلو می آید، تقسیم می کند، قوّۀ واهمه که خسته شد، قوّۀ عقل جلو می آید، لذا این جسم الی بینهایت قابل تقسیم است، لذا عالم ماده بینهایت است، این جسم هم که قابل تجزیه الی بینهایت است، عالم مثال هم که بینهایت است، عالم عقل هم که باز بینهایت است، برای اینکه عالم مادّه ای که در آن یک دانه سنگ یک کیلوئی را بخواهی تجزیه اش کنی شاید میلیاردها اتم داشته باشد و هرگز هم در تجزیه اش به پایان نمی رسیم، این مجموعه چقدر بینهایت می تواند باشد؟! بعد این مجموعه باز در مقابل عالم مثال مثل یک سنگریزه در مقابل این عالم است، آن عالَم چقدر وسیع است؟
در اینجا از همۀ اینها بپرسید: آیا شما همه وجودید؟ می گویند: بله! ما همه وجد داریم! وجودتان از خودتان هست؟ می گویند: خیر! ما که بیچاره ایم! پس از کیست؟ از یک وجودست که می گویند: ایشان وجودش از خودش است! آن وجود کو؟ کجائی است؟ کجا باید پیدایش کرد؟ حرت آقا در الهی نامه می فرمایند: «الهی همه کوکو گویند و حسن هوهو»، پس اگر اینجوری باشد، ای عالَم مادّه! آن وجودی که تو وجودت را از او گرفتی کو؟ می گوید: نمی دانم! ما با عالم مثال خیلی ارتباط داریم بروید آنجا ببینید چه خبر است؟ برویم عالم مثال، ای عالَم مثال! آیا شما وجودت از خودت است؟ می گوید: خیر! ما بیچاره ایم! پس از چه کسی گرفتی؟ از دیگری! آن دیگری کو؟ برو به عالم عقل شاید او به تو بگوید! به عالم عقل می رویم، تا برویم آنجا معلوم نیست چقدر طول بکشد، برای اینکه این عالم در ذهن شماست که حتما از اینجا که در رفتیم ، عالم مال داریم، بعد از آنجا که باز چقدر وسیع باشد، از آنجا که در رفتیم باز یک عالم عقل داریم، الان که آقایان آپولو ساختند، سفینه و فضانورد و... تازه رسیدند به ستارۀ مشتری!! چهارصد و پنجاه میلیون کیلومتر، هنوز چه وقت باید یک آپولوئی یا سفینه ای بسازند که بتواند میلیاردها کیلومتر راه برود که تازه مگر از اینجا تا فلان ستاره ثابت شاید میلیاردها کیلومتر راه باشد، چه وقت باید به آن برسیم؟ تازه چه وقت باید به کهکشان برسیم؟ تازه یک کهکشان هم نه، که از دور با دوربین و تلسکوپ و آلات فضانوردی و و فضاشناسی دیدند و می گویند: چندین کهکشان کشف کردیم، به آنها کی باید برسیم؟ کی باید از این عالَم در برویم؟ این خدائی که اینجور خودش را برده و دور کرده و پنهان شده است. آخر چطور ما نماز بخوانیم و به او نزدیک بشویم/ این همه دارند بیچاره ها تحقیق و تحصیل می کنند، هیچکس نتوانست به او نزدیک بشود، در حالیکه ایشان در قرآن می فرماید: «و فی انفسکم افلا تبصرون»، ما در خودت هستیم، نمی بینید؟ پس کجا هستی؟ من کیستم؟ یعنی: آیا تو وهم من هستی؟ آیا تو عقل من هستی؟ آیا تو روح من هستی؟ پس چطور و چگونه من هستی؟ کجای من هستی؟ عجب گرفتاری شدیم! ایشان مثل اینکه خیلی عجیب غریب شد، کو کجا هست؟ همۀ مردم الان در کوکو هستند، این خدا بالاخره کجاست؟ از آن فیلسوف گرفته تا متکلّمش تا پائینتر عموم مردم همه از دو کوکو گویند، الهی همه کوکو گویند و حسن هوهو، اگر می خواهید خدا و خلق را بصورت اینکه «حقیقت است که گرداننده نظام است» داشته باشید و اگر اینطور بگویی، باید کوکو کنی، او که نظام را می گرداند کجاست؟ پیدایش کنید!! ولی اگر گفتی، «این حقیقت عین نظام است»، دیگر هو هو می کنی، دیگر کوکو نداریم، همه چیز خودش است، یعنی حالا اینجا سؤال پیش می آید، پس آقایان عرفا می گویند: یعنی خدا آب است، مثل آن معلّم سرکلاس، بنده خدا کمونیست بود و حرف را متوجّه نبود، بین وحدت عددی و وحدت سعّی را نفهمید، فرق بین کلّی منطقی و کلّی فلسفی را نفهمید، حرف نشنید، به دانش آموز می گوید، شما که می گویید خدا درون آب است، بعد لیوان آب سر می کشید و می گوید: خدای شما دیگر خورده شد!! آیا خدا اینطوری است؟ پس شما هم که می فرمائی: این حقیقت عین نظام است! اینها از کجا گرفته شد؟ (هو الذی خلق السموات و الار بالحق)، اینستکه این حقیقت در تا رو پود همه هست، یعنی چی در تا رو پود همه است؟ یعنی الان چشممان را ببریم در این آزمایشگاهها، در این تالار تشریح آکادمی و آن را بشکافیم و ریز ریزش کنیم اینجا خدا را در او پیدا می کنند؟ هر چه ما گشتیم خدا را که پیدا نکردیم! آب چشم است و نقطه سیاهی و نقطه سفیدی و... پرده های گوناگون، اینجوری ما یافتیم، بدن خودمان را که هر چه تجزیه اش می کنیم، همه اش همین رگ استخوان و گوشت و پوست و اعضاء و جوارح است، آسمان و زمین هم که اینجوری شدند، باز که ما اینجا خدا را نتوانستیم پیدا کنیم! چکار کنیم؟ چه کنیم تا به آن مقام (هو هو) که آقا رسید، برسیم؟ می گوید: آقا! این دولت که به کف من آمده، امّا (با خون دل آمد به کف)! بنشینی و حرفش را بزنی نمی شود! (أدعونی أستجب لکم)، آنچنان نزدیکم که «ان الله یهول بین مرئة و قلبه»، بین تو و قلبت ایشان فاصله است که تا به فکر بنشینی، اوّل ایشان آمد و بعد فکر تو آمد! یعنی چه؟ اینها را چه جور باید بفممیم؟ این زمان بگذار تا وقت دگر!
انگیزه داشتیم که سؤالات گوناگون مطرح شد، عزیزان! الان لازم است که ذهن را از آنچه مطالب دربارۀ خداشناسی داریم تخلیه کنیم. زیرا این خدا شناسی همانست که (کو کو) می گوید، می گوید، خوب! حتما خدا یک جائی در پشت آسمانهاست!! جناب جبرئیل هم که یک پرنده ای از آنجا پیش خدا قرآن را گرفت و با سرعت به عالم عقل آمد و از عالم عقل به عالم مثال و از عالم مثال به عالم طبیعت و در عالم طبیعت به خانۀ پیغمبر آمد!!! یک گله از مسلمانها داریم که می گویند: در حقیقت باید جبرئیل قرآن را بر علی نازل می کرد، منتها وقتی آمد در خانه پیغمبر، علی و پیغمبر هر دو نشیته بودند، از بس که چهره شان شبیه هم بود، ایشان به جای اینکه این کتاب را بدهد به جناب علی، اشتباها داد به پیغمبر!! دیگر کار به اینجا هم کشیده شد! منطق (کو کو) کننده این است! بعد هم بگویی: (إنّا أنزلناه فی لیلة القدر)، می گوید: همین دیشب که اینجا لیلة القدر بود، آقا! دیشب اینجا لیلة القدر بود!! بله! شب قبلش هم در یک کشور دیگر لیلة القدر بود!! شب بعدش هم در یک کشور دیگر لیلة القدر است!! در کلّ کرۀ زمین دور بزنی، اینجا الان شب است آنطرف روز است، لذا هزاران شب قدر و هزاران روز قدر داریم!! در کدام یک از این هزلرلن شب قدر بر پیغمبر قرآن نازل شد؟!! (جنبه زمانی)؟!! حالا بگوییم: معلوم است، پیغمبر در مکّه یا مدینه بودند! آن موقعی که مدینه یا مکّه شب قدر می شود، آن شب قدر قرآن بر پیغمبر نازل شد!! خوب! شب قدر مکّه یک شب قیل از شب قدر ایران هست، پس چرا امشب اینقدر به سرتان می زنید؟ همان شب قدر که در عربستان صعودی لیلة القدر است را لیلة القدر بگیرید! یک شب چرا عقب می اندازید؟ اینجا هم ما منبر می رویم: آقا امشب شب قدر است، امشب قرآن نازل شد، مکه دیشب لیلة القدر بود، امشب در اینجا لیلة القدر است، چه می فرمائی؟ چکار کنیم؟ و... حرف پیش می آید. بعد در الهی نامه آقا می بینید ایشان یک ماه رجب را تاریخ گذاشته: «الهی شکرت که در فلان شب در ماه رجب من به لیلة القدر رسیدم» آقا! آخر لیلة القدر که می گویند در ماه رمضانست!! شب نوزدهم و شب بیست و یکم و شب بیست و سوم، حالا شب ماه رجب چرا لیلة القدر بشود؟!! اینها را شما چه می فرمائید؟ عجب! پس مل اینکه هنوز خیلی کار داریم! خیلی حرفها حل نشده باقی مانده است! و اینها را چه کار کنیم؟! تنزّل قرآن را چه کار کنیم؟! نزول جبرئیل را چه کار کنیم؟ قرآن جدای جان پیغمبر است یا عین جان پیغمبر است؟ و... حرف پیش می آید!
منتها کد در همین یک کلمۀ حضرت آقا خوابیده است که: این حقیقت عین نظام است. منتها باید حرف را حل کرد و مشکل است. «ما من دابّة الا و هو اخذ بناصیتها»، هیچ پرنده ای پرواز نمی کند مگر اینکه خدا جلوتر پرواز می کند، هیچ برگ درختی از درخت نمی ریزد جز اینکه اوّل حق حرکت می کند و از آن درخت بسوی پائین بعد به دنبال او قلب می آید! یعنی چه؟ «لا اله الّا االه»، «سبوح قدوس ربّنا و ربّ الملائکة و الرّوح». بقول جناب مولوی در منوی:
دید موسی یک شبانی را به راه      کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجائی تا شوم من چاکرت         چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شویم شپشهایت کشم         شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت            وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من           ای بیادت هی هی و هی های من
جناب موسی خواست، بگوید: آقا! وحدت ، وحدت صمدیست، نه وحدت عددی! آقای شبان! وحدت، وحدت صمدی است! عین نظامست! چه می گویی تو؟! نه نه گردانندۀ نظام باشد که تو کو کویش می کنی!
دید موسی یک شبانی را براه     کو همی گفت ای خدا و ای اله
موسی شبانی را در راه دید که او می گفت: «تو کجائی تا شوم من چاکرت» اینستکه همه (کوکو) گویند، به او می گوید:آی! چه می گویی تو؟! تو کجائی!! کجائی چیست؟! کی کجاست؟! «الهی همه دلیل توحید خواهند (همه می گویند دلیل بیاورید که خدا یکی است) من دلیل تکیر می خواهم»، شما بیائید عالم را ا ثبات کنید! جناب شیخ ابن عربی می گوید: تا چشم باز کردم دیدم حق شهود مح است، عالم غیب مح است، اصلا عالمی نیست، مثل اینکه خدا آنچنان ظاهر است که اصلا غیب نشد و عالم آنچنان غیب و پنهان است به مثل اینکه اصلا عالم ظاهر نشد.
آن بندۀ خدا چوپان است و مطابق برداشت خودش حرف می زند، که اگر موسی بیاید و خدا را آنطوری که هست به این شبان عرضه کند، می گوید ما آن خدای شما را قبول نداریم، من همین خدائی که خودم می گویم را می پذیرم. همین خدائی که مثل من چوپان باشد. مثل من چغا داشه باشد و چوبدست و... داشته باشد و مثل من بگوید های هوی و... من این خدا را می خواهم. بعد جناب موسی تشر بزند، آقا از وحدت عددی در بیا! خدا عین نظامست! این حقیقت عین نظامست! بیا بالا! قهر می کند، وقتی قهر کرد، آن خدا دلش می سوزد می گوید: موسی! ایشان نمی تواند بیاید بالا! تو اینهائی که نمی توانند بالا بیایند را از ما جدا نکن!
تو برای وصل کردن آمدی     نی برای فصل کردن آمدی
حرت موسی خواست خدا را آنطوریکه حق بود تجلّی دهد، چون خود موسی هم از این صحنه ها داشت، رفت آنطوریکه خدا بود را خواست، خدا فرمود: حالا تو من را می خواهی؟ اوّلا نمی شود، حالا چون فرمودی، اجازه بده جرقه ی بزند، یک تجلّی کرد، «فخرَ موسی صعقا»،افتاد، غش کرد، بیچاره شد! آنطوریکه حق بود، یک چیزکی بر او تجلّی یافت، موسی غش کرد، عجب تقاائی کردیم خیلی سنگین بود! ما که به یک جرقه اش اینجور له شدیم، خرد شدیم، بعد آن جرقه های دیگر را چه جوری خواستم؟ خودش را چگونه خواستم ببینم؟ چون خودش اینطور برایش بود، برای اینکه به او بگویند: آن شبانی که آنجور تشر به او زدی دیدی که آن مقدار که تو فهم داشتی، ایشان نمی توانست بکشد! نمی شود! و خودت دیدی که ما خواستیم، آنمقدار به تو بدهیم، خودت هم گرفتار شدی! سنگین شدی! مشکل است! «إنّ الله یهدی من یشاء و یضل من یشاء»، همین خدا هم گمراه می کند و هم هدایت می کند!
چه شیرین جناب ابن عربی فرمودند و ضلالت را معنا کردند، « ضلالت مقام هیمان انسان است که وقتی خدا آدم را هدایت می کند باید بداند که این مطابق با اندازه این  عبد است»، مطابق با درخواست عبد است! آنجائی که گمراهش می کند، جائیست که آن عبد در کانال وجودی خاص نیست، به مقام غیر متناهی حق می رسد، می بیند که حق عین نظام است، آنوقت متحیّر در سراسر عالم، خدایا! پس کجائی؟ چی شد؟ یک حالت تحیّر مطلق می گیرد! آنهائی را که خدا گمراه می کند، آنها بالاترند از آنهائی را که خدا هدایت می کند، ابن عربی ایه را اینطور معنی می کند، می گوید: آن مقام گمراهی، «مقام هیمان مطلق» و «مقام حیرت مطلق» است که اصلا عقل هیچ توجّهی نمی تواند داشته باشد به خودش و غیر خودش تا اینکه بگوید «خدا کو» دیگر یکپارچه در مقام است! لالت و گمراهی تام! و در آن مقام تنها حرفی که دارد: هو، هو، هو، است. لذا همه کو کو گویند، تا خدا هدایتشان کند، امّا حسن هو هو گوید، ایشان را خدا هدایت کند، چرا؟ برای اینکه به کجا هدایت کند؟ هدایت ندارد! در ضلالت مطلق است! جناب ابن عربی در فتوحات می گوید: ضلالت یعنی تحیّر! عر کردیم با این جملۀ آقا خیلی حرف باید پیاده کنیم. عزیزانی که می خواهند بیشتر از این بدانند، نوارهای معرفت نفس بابلسر را گوش کنند. اگر هم نخواهید همین اندازه کافیست! از این ببعد همه چیز حقیقت است. هیچ چیز باطل نیست، درس را مطالعه بفرمائید، تا جلسه بعد.
«والحمدلله ربّ العالمین».شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی

شرح: استاد داود صمدی آملی

منبع،

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور