شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی، جلسه 102 (درس 23)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1412
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5930
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37951
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766031

در 20 دقیقه گذشته : 29
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی، جلسه 102 (درس 23) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط شرح دروس معرفت نفس   
شنبه ۰۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۱۴

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی، جلسه 102، درس بیست وسوم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 102 (درس بیست و سوم)

ادامۀ درس: « آيا مى توانيد بفرمائيد آن گوهرى را كه به واژۀ من بدان اشارت مى كنيد و اينك بدان تا اندازه اى آگاهى يافته ايد، وزن و درازا و پهنا و گودى او چه اندازه است؟ و يا اينكه آن گوهر هيچ يك از اينها را ندارد و اگر ندارد مگر مى شود كه چيزى رنگ هستى گرفته باشد و آن را درازا و پهنا و گودى نبود؟ آيا هستي هائى هستند كه بدين گونه نباشند؟»

به عرض رساندیم که بعد از اثبات غیریت بین آن گوهرِ من با بدن، در درس بیست و یکم و برهان دومِ آن هم در درس بیست و دوم، این حرف پیش آمد که رابطۀ بین آن گوهرِ «من و نفس» و «بدن» چگونه است که غیر هم شده اند؟ و این بحث، خیلی بحث عمیقی است که گرچه عبارات درس بیست و سوم، به ظاهر ساده است، اما فهم مطالب آن، کار مهمی است انشاءالله و زمینه است برای مباحث بعدی.

به اینجا رسیدیم که رابطۀ بین نفس و بدن را به چه نحوی از این انحاء گوناگون که به عرض رساندیم، قبول کنیم. به هر نحوی که در اینجا موضعتان را روشن بفرمایید، باید به همان نحوه، آن را جدول وجودی و کانال قرار بدهید برای فهم بین حق و خلق؛ که رابطۀ بین حقّ و خلق چگونه است. به هر اندازه که در اینجا، رابطه را بیان فرمودید و قبول کردید، حرفتان در پیاده کردنِ توحید هم همان اندازه است که «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»، که یکی از لطایف معنای این حدیث شریف، به این صورت به عرضتان معنا می کنم که هر کسی خودش را به هر مقداری شناخت، به همان مقدار خدا را می شناسد، که این یک معناست و معنای سَره و روانِ «هر کسی خود را شناخت، خدا را می شناسد» است. معنای دیگری هم اوایل به عرضتان رساندیم و تکرار نمی کنیم. یک معنایی هم فعلا به خاطر بحث شریف نفس و بدن و ارتباطشان و کیفیت ارتباطشان هست و آن این است می خواهیم از این بحث، این مطلب را استفاده کنیم که هر کسی خودش را به هر اندازه و مرتبه و مقداری شناخت، خدایش را هم به همان مقدار می شناسد؛ آقای مادی، خودش را به اندازۀ ماده شناخت، خدایش را هم به اندازۀ ماده می شناسد، دیگری بین نفس و بدن، تباین عزلی قائل می شود که نفس، یک حقیقت جدا دارد و بدن یک حقیقت جدا دارد و بین این دو حقیقت، وحدت عددی قائل می شود و آنگاه یک نحوه ارتباط بین نفس و بدن جدای از هم برقرار می کند که در حقیقت ترکیب بین نفس و بدن را ترکیب انضمامی درست می کند که یک چیزی را به چیز دیگر منضمّ و ضمیمه می کند. اگر خودش را این مقدار شناخته، خدا را هم همین مقدار شناخته است که عالَم را یک حقیقتِ جدا و خدای عالَم را هم یک حقیقتِ جدا در نظر گرفته است، حالا این دو حقیقت با هم ضمیمه شده اند و با هم ارتباط علی و معلولی و اثر و مؤثری (و دیگر اصطلاحات فلسفی و کلامی) دارند، پس خدا را هم به همین مقدار شناخته است و کسی هم با او دعوا ندارد، و خدای ایشان هم به همانطوری که ایشان قائل است، برای او عمل و کار می کند نه بیشتر از آن مقدار؛ چون بین قابل و فاعل باید سنخیت و مشابهت باشد. لذا حدیث شریفی به نام حدیث تحول داریم که می فرماید در قیامت (به آن معنای شریف و عرشی که باید در اینجا یاد بگیریم و از عوامی و از سخنان متفرقه در بیاییم)، در آن ظهورِ حقیقت انسانی که از آن تعبیر به قیامت می شود، خداوند، خودش را به غیر آن نحوه طوری که این بنده اش او را شناخته است جلوه می دهد و این بنده این خدا را انکار می کند، سپس خداوند، خودش را به آن نحوی که بنده شناخته است عرضه می کند، آنگاه بنده قبول می کند. در این حدیث چون واژۀ تَحَوَلَّ یَتَحَوَّلُ به کار رفته است، به حدیث تحوّل نام گرفته است. فعلا صورت فارسی حدیث در ذهن شریفتان باشد، منتها به سرّ و واقعیت حدیث رسیدن حرف دیگری است که از ما خیلی طلب دارید تا به آنجا برسید. پس حدیث بالا به این صورت معنا می شود که هر کسی خودش را به هر مقداری که شناخته است خدایش را هم به همان مقدار می شناسد. لذا ببینید خودتان، کی هستید و انسان با کسی دعوا ندارد! این، نظام هستی و عالَم وجود است و هر کسی که به هر مقداری که به بیچارگی خودش و به خویشتن خود و به شناخت حقیقت خودش و به ظاهرش و باطنش و شئونش و حالاتش و احوالش و تحولات روحی اش، خورد و خوراکش و . . . ، آگاهی پیدا کرده است، به همان مقدار به خدا آگاهی پیدا کرده است؛ و این آگاهی چه مقدار است خودش می داند! شاید دیگران هم نتوانند به آن مقدار و کیفیت شناختی که ایشان خودش را شناخته است، برسند؛ چرا که «إنَّ الإنسانَ عَلَی نَفسِهِ بَصیرَۀٌ»؛ هر کسی به «خودش» آگاهی دارد، به دیگران چه نحوه می تواند آگاهی داشته باشد؟ که

مرد را صد سال عمّ و خال او                       یک سر مویی ندانند حال او

الان در این درس، حرف این است که به هر مقدار، در رابطۀ بین نفس و بدن خود به نتیجه برسید، به همان مقدار در خداشناسی راه پیدا می کنید که باید از جدول وجودی خودمان به شناخت حق تعالی برسیم؛ «إهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ». حضرت آقا در کتاب ها دارند که صراط مستقیم هر شخصی، جدول وجودی خودش است؛ مثلا جنابعالی می گویی مرا به صراط مستقیم خودم که از کانال خودم به تو ارتباط وجودی پیدا کنم، راهنمایی بفرما، آقا برای خودش، خانم و برای خودش و هر فردی برای خودش صراطی دارد که صراط مستقیم هر شخصی، خودِ کانال وجودی اوست که مستقیم تر و بهتر و نزدیک تر از این راه به نظام هستی، به حقیقت گرداندۀ نظام و بلکه به تعبیر شریف درس ششم، عین نظام، پیدا نمی کنید و هر مقدار این راه را توسعه فرمودید، به همان مقدار این راه، شما را به مقصد می رساند، خودتان هستید و خودتان و با هیچ کس جنگ و دعوا ندارید؛ ما با انسان مادی جنگ و دعوا نداریم فقط حرفی که با آنها داریم این است که انبیاء و بزرگان ما می فرمایند: «تَعالَوا»، یعنی بالاتر بیایید. حالا اگر نیامد، به همان مقدار کانال وجودی خودش با نظام عالَم مرتبط است.

درخت، یک درخت است، شما هم می بینید و همه هم می بینند و هر کدام از ناحیۀ کانال ارتباطی چشم خودشان با این درخت ارتباط برقرار می کنند و هر کسی هم برای خودش صورت و عکسی می گیرد و انشاء می کند و علم و وجود ذهنی می گیرد. لذا اگر کسی چشمش را ببندد و دیگری درخت را ببیند، ایشان چون با کانال وجودی خودش با این درخت ارتباط پیدا نکرده است، دیگران هر چه ببینند به کار ایشان نمی آید. ایشان باید خودش ببیند و مطابق با جدول خودش برای خودش انشاء کند. همانطوری که در امور مادی می بینید که هر شخصی، هر حیوانی و هر موجودی از کانال وجودی خودش با عالَم ارتباط برقرار می کند و از عالَم می گیرد، در مسائل معنوی هم همینطور است که «مَن عَرَفَ نََفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه» و سیطره و وسعتش بدهید.

مورچه به همان مقداری که خود شناس است خداشناس است. درخت به همان مقداری که کانال وجودی خودش را شکوفا کرده و از نظام هستی گرفته و رشد کرده، به همان مقدار خداشناس است و هر موجودی به همین ترتیب.

افلاک همه مطلقا جان دارند، نفس دارند؛ جناب شیخ الرئیس علیه الرحمه در نمط ششم اشارات و در شفا، برای افلاک و کُرات، نفس اثبات می کند که تمام کرات و تمام ستاره ها و . . . ، همه نفس دارند و همانطوری که آنها ما را می بینند که بنده و شما و بقیه، در روی کرۀ زمین راه می رویم، می خوریم، می آشامیم، هر کدام حرکت خاصی داریم و بعد هم که از آنها بپرسی آیا اینها نفس دارند می گویند بله، جنابعالی هم که آن ها را از آن طرف نگاه بفرمایی، همه دارای نفوس اند. آن ها هم «مَن عَرَفَ نََفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه»، که به همان مقداری که خودش را شناخت، خدا را هم به همان مقدار می شناسد. لذا موجودی در نظام هستی بدون خداشناسی نداریم و اصلا راه ندارد و همه مطلقا خداشناسند و دار، دار خداست و معنا ندارد موجودی خداشناس و وجودشناس نباشد و هیچ موجودی نمی تواند بگوید من وجود نیستم، من شأن وجود نیستم و من هیچ و عدم هستم! این مسئله فقط در بین طایفه ای از انسان ها مطرح شده است (البته اگر درست به اینها اسناد داده باشند) که یک بازیگری ذهنی نموده اند و گفته اند همه، هیچ اند، و الا به غیر از انسان، هیچ موجودی چنین حرفی را نمی زند. همه می گویند ما در دارِ وجود و در خانۀ خدا و خانۀ حقّ هستیم؛ «مَن عَرَفَ نََفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه»، خودمان را ببینیم و «وَ الوَزنُ یَومَئِذٍ الحَقُّ» و بفرمایید «وَ الوَزنُ یَومَئِذٍ النَّفسُ»، یعنی میزان و ترازوی شما و سنگ و کشش شما، خودتان هستید. اینکه گفته می شود که کسی ترازویی بگذارد و سنگ بیاورد و شما در کفه ای بایستید و در کفۀ دیگر سنگ بگذارند تا سنگینی و سبکی شما را بسنجند، این ها تعبیر معقول به محسوس است و باید از این الفاظ سفر کرد تا به واقعیتش رسید. هر شخصی برای خودش ترازو است. این است که الان طی کردن این کُتل که ببینیم ارتباط بین نفس و بدن چگونه است، کار مهمی است و خیلی باید به فکر بنشینیم تا انشاءالله بهره ها بگیریم. پس از ظاهر به بالا می رویم؛ این تن و بدن که جسم طبیعی است را می بینیم که دارای احوال و اوصافی است، دراز، گودی، حجم، رنگ، وزن و طول و عرض و عمق مبهم دارد. جسم طبیعی، طول و عرض و عمق مبهم دارد اما طول و عرض و عمق معلوم و معین برای جسم تعلیمی است که مثلا قد این شخص یا آن درخت، فلان مقدار است و حجم و عمقش آن مقدار است. تمام مهندسان در مقام نقشه کشی و راه و ساختمان و امور دیگر که مشغول به مساحت های اشکال و صور هستند، اینها، مطلقا، روی جسم تعلیمی پیاده می شود نه جسم طبیعی. آن جسمی که در فلسفه تعریف آن را با طول و عرض و عمق مبهم فرموده اند، هیچ مهندس راه و ساختمانی آن جسم را اندازه نمی گیرد. آن جسم، اندازه دارد، اما اندازه اش نامعلوم و مبهم است و به متر و سانت و . . .  در نمی آید. این طول و عرض و عمق معلوم برای جسم تعلیمی است و اجازه بفرمایید بعدها به عرض برسانیم که تفاوت جسم تعلیمی و جسم طبیعی چیست. فعلا بدن خودمان را که می بینیم، طول و عرض و عمق دارد؛ حالا اگر بفرمایید طول و عرض و عمق معین یا بفرمایید طول و عرض و عمق مبهم، هر دو وجهش راه دارد، منتها جسم طبیعی و جسم تعلیمی را از درس 37 به بعد توضیح می دهیم.

حالا حقیقتِ «من» که غیر از تن ماست و آن را دارا هستیم و در رابطۀ بین این من و تن، این همه سؤال و جواب پیش آمد و هنوز جواب مشخص ندادیم، سؤال دیگری که از یک نقطۀ مشخصی پیش می آید این است که این تنِ ما درازا و گودی و پهنا دارد، آیا آن منِ ما هم همینطوری است یا خیر؟ که این گردنه، بسیار مهم است.

آقایان مادی قائل اند به اینکه منِ ما هم مثل تنِ ما درازا و گودی و پهنا دارد و اما به همین اندازه نباید به حرف آن ها اکتفا کرد، شاید فرمایشاتی داشته باشند که حرفشان قوی تر از آن چیزی که مطرح می شود باشد. حالا من و شما باید چه بگوییم؟ بگوییم نفس، بیرون از بدن است که ارتباطش را با بدن چه کنیم؟ بگوییم در خود بدن است که مشکلات زیادی پیش می آید. بگوییم با بدن یک حقیقت است که دو دلیل محکم آوردیم که نفس و بدن، غیر هم هستند؛ یکی از راه تفکر و تعقل که انسان در مقام تعقل معنی کلی و مفاهیم، می بینید که خودش، خودش است و بدن در کار نیست و هیچ نیازی هم به بدن ندارد. دلیل دیگر هم دلیل تجربی است که الحمدلله بعضی از عزیزان به کار گرفته اند و فرمایشات خوبی فرموده اند و برایشان تا حدی تخلیۀ از بدن پیش آمده است که از آن حالت تعبیر به خَلسه یا توجه عرفانی می فرمایند که دستورالعمل درس بیست و دوم برای انقطاع از بدن است، کأنّ مثل اینکه نفس همانند کفشی است که در پای شخص است و هر موقع که خواست، این کفشش را بکَند و خودش برود، منتها نباید تا آخر دنبال این تشبیه رفت. جنابعالی هم الان کفش مبارکتان را در بیرون از در حسینیه خَلع کردید که بین شما و کفش شما، حالت خلسه پیش آمده است که بدن و جسم شما اینجاست، اما کفشتان را خلع نموده اید.

دو دولیلتان هم خیلی محکم است، اگر آن حقیقت شما هم مثل جسم و بدن شما، طول و عرض و عمق داشته باشد، ما ظاهرا آن را نمی بینیم. لذا بحث معرفت نفس، از این پلۀ مهمی که گذراندیم شروع می شود که آیا  اصل و ذات نفس را داریم یا نه؟ که با دو دلیلی که اقامه شد، اثبات شده است که داریم. بعد از این پله، راجع به این مسئله، بحث پیش می آید که آیا گوهر نفس همانند این جسم، مادی است یا غیر مادی؟ که الان در اینجا داریم این زمینه را درست می کنیم. و اگر این نفس مثل بدن، طول و عرض و عمق ندارد، این سؤال پیش می آید که مگر ما به غیر از این موجوداتی که همه، طول و عرض و عمق دارند، موجودی بی طول و عرض داریم؟

از اینجاست که باید طرف بحث ما با آقایان مادی پیش می آید که ما چه کاره ایم؟

همین بحث و روش فرمایش را جناب شیخ الرئیس در نمط چهارم اشارات پیش آورده است که آیا به غیر از این موجودات ظاهری که همه، طول و عرض و عمق دارند، موجودی بی طول و عرض و عمق و بدون عوارض مادی هم داریم یا نه؟

ادامۀ درس: «مگر مى شود كه چيزى رنگ هستى گرفته باشد و آن درازا و پهنا و گودى نبود؟ آيا هستي هائى هستند كه بدين گونه نباشند؟»

یعنی وجود داشته باشند، اما طول و عرض و عمق نداشته باشند؟ فعلا داریم سؤال پیش می آوریم که آدم زود موضعش را مشخص نکند که موجب پرخاش طرف مقابل شود. باید پله به پله حرکت کنیم. در مقام جواب هم بهتر است به طرف مقابلمان که می خواهد به ما جواب دهد، کمک کنیم و به او می گوییم که حق با شماست؛ چرا که ما هر چه را که می بینیم درازا و پهنا و گودی دارد؛ هوایی که نمی بینیم اما لمسش می کنیم، گیاهان، نباتات، جمادات، حیوانات، بدن انسان ها، کُرات، آسمان ها، آتش و همه و همه دارای طول و عرض و عمق اند و انشاءالله از درس 37 به بعد می بینیم که تمام اجزاء عالم از چه اجزایی تشکیل شده اند.

ادامۀ درس: «ما هر چه را كه مى بينيم آنها را دارايند؛ اين زمين بدين بزرگى و آن ذره بدان خردى است كه آنها را درازا و پهنا و گودى است».

مثلا می بینیم چقدر سلول باشد جمع شوند تا یک سر سوزن شوند، اما به هر حال باز هم با هم خردی و کوچکی اش، طول و عرض و عمق دارد. اتم هم طول و عرض و عمق دارد؛ چرا که از الکترون و پروتون و غیره تشکیک شده اند و آن ها هم طول و عرض و عمق دارند.

ادامۀ درس: «دريا و هوا نيز اين چنين است و ستارگان، ماه و خورشيد نيز اين چنين اند، چنانكه پيشينيان دورى هوا را هفده فرسنگ دانسته اند و اكنون بيست و يك فرسنگ».

پس معلوم است هوا هم طول و عرض و عمق دارد و محیط زمین را احاطۀ وجودی کرده است. پیشینیان که وسایل امروزی را نداشتند به هر حال با آلات و ادوات آن روز، دوری هوا را هفده فرسنگ تشخیص داده اند و خیلی هنر کرده اند. الان هم که می فرمایند بیست و یک فرسنگ.

ادامۀ درس: «و يكى را از رشته هاى دانش ستاره شناسى، راه بدست آوردن اندازۀ ستاره ها و سنجش آنها با يكديگر است».

که نه تنها می خواهیم بگوییم زمینی ها طول و عرض و عمق دارند، آسمانی ها هم طول و عرض و عمق دارند. لذا در علوم هیئت و نجوم، علمی به نام ابعاد اجرام داریم که الان آقا نام می برند:

ادامۀ درس: «و از روزگاران پيش در اين باره انديشه ها كرده اند و كتاب ها نوشته اند و آن در زبان و فرهنگ دانشمندان اين رشته به واژه تازى به نام ابعاد اجرام، آوازه دارد».

کتاب های زیادی در این رابطه هست که جرم خورشید، ماه، مریخ، و ابعاد اینها و دوری اینها با هم چقدر است و قدما در این رابطه خیلی کار کرده اند و الان هم در کشورهای غربی، در این زمینه خیلی قوی شده اند و خوب کار می کنند. با این همه سفینه ها و وسایل مدرنی که دارند به فضا می فرستند، باید ممنون آن ها باشیم به شرطی که در جهت کمال های انسانی به کار بگیرند و استفاده کنند. به هر حال چون زحمت می کشند ما از علمشان بهره می گیریم.

ادامۀ درس: «و ابن هيثم كه از دانشمندان بزرگ و بنام پيشين است است، در اين باره كتابى نوشته است».

ابن هیثم از دانشمندان ریاضی بسیار قوی قدیم است و آقا در کتاب هایشان خیلی از ایشان نام می برد، به خصوص در دروس هیئت چندین جا از جناب ابن هیثم نام برده شده است که صاحب کتاب شریف «مناظر و مرایا» است و کتاب درسی دیگری هم بود که الان از حوزه برداشته شده است.

ادامۀ درس: «و همچنين گودى درياها را و بلندى كوه ها را و اندازۀ روى آنها را از روى دانش هندسه بدست آورده اند».

پس معلوم می شود این ها هم طول و عرض و عمق دارند. تا اینجا کمک کردن به طرف مقابل هست که ما هر چه را که می بینیم، همه دارای طول و عرض و عمق اند؛ چه طول و عرض مبهم، یعنی جسم طبیعی و چه طول و عرض معین، یعنی جسم تعلیمی، که در کتاب های متعارف، این دو مورد از هم تفکیک نشده اند، چون کار آن ها نیست. الان به هر کسی بفرمایید طول و عرض و عمق فلان جسم را به دست بیاور، با متر آن را اندازه می گیرد. این اندازه، برای طول و عرض و عمق جسم تعلیمی است.

ادامۀ درس: «ولى آن گوهر، چگونه هستى است كه اين چنين نيست؟»

یعنی طول و عرض و عمق ندارد.

ادامۀ درس: «و اگر او را درازا و پهنا و گودى و وزن است چگونه و با چه ترازوئى مى توان بدست آورد؟ وانگهى اگر آن گوهر مى بالد خوراك او چيست؟»

عرض کردم عبارات، خیلی ساده پیاده شده است، اما چه شیرین و جالب است. ما وقتی غذا و آب و . . . می خوریم، بدن ما می بالد و رشد می کند. حالا آیا آن منِ ما هم در بالیدن هست و رشد می کند؟ اگر رشد می کند، غذای ایشان چگونه است و از چه باید غذا بخورد؟

ادامۀ درس: «اگر آن گوهر مى بالد خوراك او چيست تا از آن ببالد؟ آيا اين آب و نان و ميوه و سبزى و خوراكي هاى ديگر كه مايۀ باليدن تن اند، مايه پرورش و باليدن آن گوهر نيز هستند؟»

آن نفس هم از همین غذاها رشد می کند و به کمال می رسد؟ اگر بگوییم ما اصلا رشد نفسانی نداریم و آن حقیقتِ منِ ما هیچ نحوه ارتقاء وجودی ندارد که در این صورت باید اثر وجودیِ خود را چه کنیم؟ آن روز که به مدرسه نرفته بودیم، اثر وجودی ما چقدر بود؟ چه چیزی بلد بودیم و می خواندیم و می نوشتیم؟ حالا الان ماشاءالله چه خبر است! اگر دست به قلم بشوی چه می کنی؟ و اگر به حرف دربیایی چقدر در ذهنت، در خاطراتت، در حقیقت نفس ناطقه ات چقدر فرمایشات و صُور علمیه و حقایق داری؟ اینها را باید چه کرد؟ از کجا اینها را می گیریم؟ اگر از نان و آب است، چرا کسی که مدرسه نرفته، خوانا و نویسا نشده است؟ ایشان چرا مهندس و پزشک و . . .  نشده است؟ و اگر هم در رشتۀ کشاورزی و فلان کار خودش تبحّر دارد، آیا آن را از راه نان خوردن به دست آورده است؟ اگر اینگونه است، پس آن شخصی که پزشک است و نان و آب هم می خورد، اما در کشاورزی تبحر ندارد؟ غذای او چیست؟

ادامۀ درس: «يا آن را مايۀ ديگر است!»

یعنی غذای دیگری می خواهد و دهان ایشان دهان دیگری است که آن غذا و آن دهان، با این غذا و دهان مادی سنخیت ندارد، که وانگهی حیوانات هم همین غذا را می خورند، منتها ما مغز گندم را می خوریم و حیوان بیچاره هم آن سبوس و پوستش را می خورد. در هر دوی ما هم خوردن است، بدن ایشان هم رشد می کند، بدن ما هم رشد می کند. اما چرا حیوانات، خوانایی و نویسایی و رشته های علمی شما و مکاشفات و ابتکاراتتان را ندارند؟! آن ها از این غذا بهره می برند؟ و غذای شما چگونه است که که آنها از این غذا بی بهره اند؟ در حالی که همۀ ما از غذای مادی بهره مندیم؟

ادامۀ درس: «و اگر هست چيست؟»

اگر غذای دیگر دارد،  چیست؟ این، زمینه است که می خواهیم پله به پله، بحث را به جایی ببریم که بگوییم غذای نفس ناطقۀ انسانی، علم و فهم و شعور و آگاهی و صور علمیه و . . . است. حالا اگر طرف مقابلمان پذیرفت که این منِ ما غیر از این تن، غذای خاصی دارد، باید پرسید چه غذایی دارد؟ اگر پذیرفت که غذای او غذای علم و شعور و آگاهی و . . . است باید به دنبال ماهیت این غذا باشیم که چه نحوه حقیقت و ماهیتی دارد که این آقا ظرف آن حقیقت است! همانطور که بدن، ظرف غذای مادی ماست، آن منِ ما هم باید ظرف غذای مخصوص خودش باشد و باید ببینیم که آن غذا، چه نحوه غذایی است! اگر آن غذا را درست شناسایی کنیم، می توانیم به ظرفِ نفس ناطقه هم برسیم. طرح این بحث خیلی مهم است. مگر اینکه کسی بگوید خیر! ما غیر از غذای مادی، غذای دیگری نداریم که نفس، آنها را بگیرد و به کمال برسد! همین نان و آب غذای نفس است! بسیار خوب! اگر این گونه است، نان و آب چگونه غذای نفس می شوند؟ نان و آب که طول و عرض و عمق مادی دارند، آیا آن منِ ما هم طول و عرض و عمق مادی دارد؟ اگر ندارد، پس نان و آب چگونه غذای نفس می شوند؟ و اگر دارد، چگونه دارد؟ ما که هر چه می بینیم، بدن ماست که طول و عرض و عمق دارد و الا منِ ما خیر! که مثلا بگوییم این فرزند شما که الان به کلاس اول رفته است، چند کیلو غذا در آن منِ خودش ریخته است؟!!!

ادامۀ درس: «و چگونه مايۀ پرورش او مى شود؟»

حل این قضیه خیلی مشکل است! در اینجا آقای پزشک با توجه به علم تشریح و آناتومی تشریح می کند که این یک لقمه ای را که الان خوردیم، این بر اساس تطوراتِ (که این غذا از دهان به معده می رود و در دیگ شکم پخته می شود و تبدیل به خون می شود و خون به قلب می رود و از قلب به رگ ها می رود و . . . ) پیش آمده به خون رسیده و این خون، چه کار کرده است. اینجا را می دانیم که این غذا چگونه مایۀ پرورش تن است. اما اگر غیر از این غذا، غذای دیگری برای منِ ما داریم، آن غذا چگونه «من» را پرورش می دهد؟ فهمیدن این چگونگی، مشکل است. انسان به اصل غذا داشتن زود می رسد، چون واقعا می بیند که حقیقت انسان با این نان و آب تقویت نمی شود، چرا که این نان را حیوان هم می خورد، این آب را که گیاهان و درخت ها هم می خورند و . . .  . لذا پذیرفتن و حل این اصل که حقیقتِ نفس ما و منِ ما یک غذای مخصوصی دارد، خیلی سخت نیست، اما تشخیص ماهیت آن غذا خیلی مشکل است. آن حقیقت و غذا چگونه نفس را پرورش می دهد؟ آقایان در فلسفه و عرفان، در این باره فرمایشات بسیاری فرموده اند. باید چه کنیم؟ همین مقدار که به مدرسه برویم و معلم درس بگوید و گفت و شنود کنیم، ما قوی شده ایم؟ در درس 20 یا . . . داشتیم که معلم که فقط صوت می گوید و صوت هم تموج هواست، امواج چطور ما شده اند؟ پس غذای نفس ما را آن امواج و اصوات بگیریم؟ یعنی اینها که پس از برخورد به پردۀ صماخ به مغز می روند، آنجا هم هرچه بگردیم مفهوم پیدا می کنیم؟ اشکال و صور تمام نظام هستی و آنچه که شنیدیم و دیدیم و بوییدیم و لمس کردیم و کیفیت و حالاتشان و با همان حجم و رنگ و وزن و طول و عرض و عمق، همه در همین مغز است؟! اگر آن اصوات را غذا بگیریم، همین است که الان مدرسه رفتیم و دیپلم گرفتیم و دانشجو هستیم و پزشک هستیم و . . . ؟ یعنی غذای ما اصوات معلمین ماست؟ صوت چطوری آمده ما شده است؟

در اینجا فرمایشات بسیاری مثل بحث اتحاد عاقل و معقول، صور علمیه، وجود ذهنی و . . .  پیش می آید که اگر غذای نفس ما همین غذای مادی است، چگونه غذای نفس شده است؟ و اگر غیر از این غذاست، ماهیت آن مایه و غذا چیست و چگونه نفس و من را رشد می دهد و به کمال می رساند؟ مثلا چشمش را می بندد و به حالت تفکر می نشیند، می بینید در درونش چه خبرهاست و چه اسراری شکوفا می شود و چه اشکال و صوری پیدا می شود و خودش را نشان می دهد! اینها چگونه است؟

ادامۀ درس: «و اگر اين هست باز چگونه است؟ و همين آب و نان كه مايه پرورش تن است . . . »

همین قسمت را در نظر بگیرید؛ آقای طبیب می فرماید که مثلا در حالت گرسنگی، دستگاه گوارش، به مجموعۀ بدن گزارش می دهد که ما گرسنه هستیم، بعد این دست بلند می شود و غذا را به دهان می گذارد و بعد این غذا، هضم و جذب می شود و بدن را رشد می دهد و . . . ، این فرمان گرسنگی، غذا خوردن، غذا خواستن، سیر شدن، هضم کردن، جذب کردن و رشد دادن، دست کیست؟ انسان به راحتی می خورد و می رود و خبر ندارد که چقدر حقایق در اینجا پیاده شده است؟

ادامۀ درس: «. . .آيا به فرمان تن است و يا به دستور آن گوهر است؟»

این هم یک گرفتاری است! یعنی این بدن چگونه فهمیده است که آنگونه آن را جذب و مَسک (محکم گرفتن) کند که اگر قوه ماسکه نباشد که غذا را بچسبد و غذا از یک طرف که وارد می شود از طرف دیگر بیرون برود، باید چه کرد؟ اینها کار کیست؟ اینها را به تفکر بنشینیم و سرسری از آن نگذریم، چه حیرتی پیش می آید! نمی خواهد به عالم برویم و خدا را بشناسیم، همین ها را درست کنیم! اصلا گرسنگی یعنی چی؟ گرسنگی، مفهموم است یا معنا؟ مادی است یا غیر مادی؟ طول و عرض و عمق دارد؟ واقعیت دارد یا بی واقعیت است؟ و اگر واقعیت دارد چگونه است؟ تشنگی چطور؟ قوۀ شهوت که جفت می خواهد یا قوۀ غضب که درندگی می خواهد یا قوۀ لذت گیری و جمال فهمی که زیبایی را می خواهد و ادراک خستگی کردن یعنی چه؟ اینها ادراک است یا نه؟ فهمیدن خوابیدن چیست؟ و . . .  . باید ببینیم این کارهایی که در این تن انجام می گیرد به فرمان کیست؟ مثلا خون چه می دانست که به مژۀ چشم باید چه مقدار غذا بدهد و به موی سر چه مقدار غذا بدهد که مژه، بلند نشود و موی سر بلند شود؟ در کجای بدن این تشخیص و ادراک و فهم وجود دارد؟ دانشمندان که همه در اینها متحیرند و خودمان هم که از فهم همین کارهایی که انجام می دهیم عاجزیم، چطور ما می فهمیم و از فهم به فهم آن هم عاجزیم؟ یا مثلا گوش را اینطوری باید غذا بدهد و صورت گوش را باید آنگونه بسازد که دست به هیئت و بافت گوش بزنیم آن را به هم زده ایم. یا مثلا می خواهیم ببینیم، چشم باز می شود! آیا اینکه می داند که می خواهد ببینید این دانستن به بینایی، ادارک است یا نه؟ اگر هست چه نحوه ادراک است؟ اینکه می دانیم که می بینیم و می شنویم و می خوریم و . . . ، کجایش هست که فهم نیست؟ در تمام کشور بدن کدام ذره در خواب و بیداری، مشغول به کار است که در آن فهم نباشد؟ اینها همه در این بدن است؟ یعنی بدن این ادراکات و فهم ها را دارد؟

ادامۀ درس: «و يا به دستور آن گوهر است. و اگر خود آن گوهر را پرورش و باليدن است، او را چه كسى مى پروراند و از ندارى به دارائى مى كشاند؟»

خودش است یا همین بدن او را می پروراند؟ یعنی بدن ما آب و غذا می گیرد و نفس را می پروراند و به نفس می گوید که همین غذای من غذای تو باشد؟ یا اینکه بگوید تو را غذا نمی دهم؟ یا چون سنخیت با تو ندارم، باید از جای دیگر غذا بگیرم که در این صورت باید از کجا غذا بگیرد؟ یعنی اگر می بالد، خودش می بالد یا دیگران او را می بالند؟ بدن هم همینطور؛ اگر می بالد خودش می بالد یا دست دیگری در کار است؟ اینها همه سؤالاتی است که باید جواب داد!

ادامۀ درس: «و ديگر اينكه آيا چگونگى هر يك از اين دو به آن ديگر نيز مى رسد، بدين گونه كه اگر آن اندوهگين شود، اين هم افسرده مى شود؟ و يا اگر اين پژمرده شود، آن خسته مى شود و پژمرده مى گردد؟»

این سؤال هم خیلی مهم است! بدن کار کرده و می گوید خسته شدم، یعنی چه؟ یا کسی به او چیزی گفته باشد، صورتش برافروخته است و ناراحت است! سبحان الله! اینها را می گوییم و رد می شویم اما اینها یعنی چه؟ این ناراحتی مال تن است یا مال منِ؟ یعنی این صوت طرف مقابل که به پردۀ صماخ خورده و به مغز رسیده است، پس مغز ناراحت می شود و ناراحتی اش به آن من سرایت می کند؟ درد، مربوط به من است یا تن؟ دست می سوزد یا خاری بر پا می رود، چهره منقبض می شود! غذای خوبی می خورد یا خبر خوشی به او می دهند، بشاش است و منبسط است! اینها چه نحوه تأثیر و تأثرات است؟ و چه کسی اینها را انجام می دهد؟ کلا لذت و درد مربوط به تن است یا من؟ و . . .  .

ادامۀ درس: «و يا چگونگي هاى هر يك، ويژۀ خود او است و ديگرى با وى انباز نيست؟»

یعنی اینگونه بگوییم که بعضی چیزها مربوط به تن است و مربوط به من نیست و بعضی چیزها مربوط به من است و به تن مربوط نیست و در این چیزها با هم شریک نیستند؟؟ یا اینکه با هم مرتبط اند به گونه ای که هر چیزی بر یکی وارد شود، اثرش بر دیگری می آید؟ که بگوییم من نسبت به تن، هم مؤثرند هم متأثر؟!

و پرسش دیگر که انشاءالله فردا به عرضتان می رسانیم.

«و الحمدلله رب العالمین»

 

https://telegram.me/maerefatenafs

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

 

تاریخ 95/08/01

آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۰
 

نظرات  

 
0 #1 ارسال متنولی محمدی ۱۳۹۵-۱۲-۱۴ ۰۱:۰۹
با سلام بنده متن تایپ شده تعدادی از جلسات شرح معرفت نفس را دارم چگونه میتوانم برای شما بفرستم؟
==========================
سلام لطفا به ایمیل من ارسال کنید.ممنون از زحمات شما
EBI_SABBAGHI @YAHOO.COM
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور