شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 100 (درس 23)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1419
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5937
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37958
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766038

در 20 دقیقه گذشته : 30
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 100 (درس 23) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط شرح دروس معرفت نفس   
يكشنبه ۰۴ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۳۶

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 100 (درس بیست و سوم)
ادامۀ درس: «و باز پرسش پیش می آید که اگر تن لانه و خانه و یا آوند یا سواری و یا دست افزار و انباز کارش نباشد، آیا پیش از تن بوده است یا با تن پدید آمده است و پیش از تن کجا بوده است و با این تن چه آشنایی و بستگی داشت که بدو پیوست و با او خو کرد. و اگر با تن پدید آمده باشد بسیار شگفت است که در آغاز از گوهر تن پدید آید و کم کم به جایی رسد که جز تن شود و گوهری دیگر گردد، مانند برگ توت که به تدریج اطلس می گردد. دانای نامور مجدود بن آدم سنایی گوید:
تو فرشته شوی از جهد کنی از پی آنک        برگ توت است که گشته است به تدریج اطلس    »
بحث در این بود که رابطۀ بین منِ ما و تن ما چگونه است؟ آیا شبیه به لانه و پرنده است یا شبیه به ما و خانۀ ماست؟ و یا شبیه آوند یا ظرف و آب است؟ یا همانند سوار و مرکبی که راکب بر او سوار است می باشد؟ یا اینکه بدن همانند یک دست افزار است، مانند قلم که انسان با آن می نویسد؟ آیا به این صورت هست یا نه؟ به هر حال اینها سؤالاتی هستند که در عبارات قبل مطرح شدند و حضرت آقا می خواهند با طرح اینگونه سؤالات به ما این دید و بینش را بدهند که ما در مسیر بحثمان باید این حرف ها را پیاده کنیم.
سؤال دیگر این است آیا طبق این دو دلیل که فرمودید ما حقیقتی به نام «من» داریم و هر کس از آن حقیقتش به «من» یاد می کند که به نفس و روح و عقل و نام های گوناگون دیگر نیز تعبیر می شود، قبل از اینکه بدن ما به صورت نطفه در زهدان مادر متکون شود و تحقق پیدا کند وجود داشت؟ اگر وجود داشت در کجا بود و از چه زمانی وجود داشت؟ و آیا آن «من»ِ ما حقیقتی شبیه به همین بدن ماست؟ آیا مادی است؟ اگر مادی است قبل از بدن در کجای عالم ماده بود؟ در آسمان ها بود یا در خود زمین؟ در افلاک و در کرات دیگر بود؟ اگر مادی است. چون ما هنوز اثبات تجردِ منِ خودمان را نکرده ایم. فقط با دو تا برهان و دلیل به همین اندازه اثبات کردیم که منِ ما غیر از تنِ ماست. حالا آن من، چگونه است؟ آیا مانند این بدن مادی و طبیعی است یا مادی نیست، باید برهان دیگر اقامه شود. حالا که منِ ما غیر از تنِ ماست، آیا قبل از تنِ ما وجود داشت؟ اگر وجود داشت در کجای عالم بود؟ و اگر وجود داشت از چه زمانی وجود داشت؟ مثلا نفس ما همینطور در عالم بود؟ حالا اگر مادی بود در کجا بود؟
اگر هم اثبات کردیم که منِ ما مجرد است، اگر قرار باشد قبل از بدن بوده باشد، آیا در عالم مجردات بود؟ شبیه این عبارات اقناعی نه برهانی در عبارت مولوی و دیگران هست که
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک         چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
آیا اینگونه است که این مرغِ منِ ما در این نظام هستی بود و این همه مادرهای تاریخ بچه به دنیا آوردند که از نطفه ای که متکون شده به وجود آمدند، این منِ ما از کجا و با چه قدرتی فهمید که باید به کدام بدن تعلق بگیرد (اگر قبول کنیم که قبل از بدن بوده است)؟ و اگر بود، کاره ای بود؟ در کار بود؟ می فهمید؟ می یافت؟ یا نخیر! ایشان هم چند میلیارد سال قبل همینطور معطل (مثل مسافری که منتظر است تا نوبتش شود) بود تا بدن ما درست شود و بعد آمد به این بدن ما تعلق گرفت و چرا نرفت به بدن دیگری تعلق بگیرد؟ اینها را چه کنیم؟ حرف، باید برهانی شود و درباره همه پیاده شود. الان قریب به شش میلیارد آدم روی کرۀ زمین داریم، پس یعنی شش میلیارد من و نفس بود؟ از چه زمانی بوده اند، معلوم نیست. حالا چگونه یک من آمده به یک بدن تعلق گرفته است؟ تقسیم بندی بوده است؟ چه کسی این کار را کرده است؟
البته  کسانی که به این نظر که نفس قبل از تکون بدن وجود داشته است به این آیۀ قرآن استناد می کنند که «فَإذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ» (حجر/29) و طبق ترجمۀ ظاهری، آیه اینطور عنوان می شود که وقتی به فرشته ها گفتیم که پس از اینکه ما بدن آدم را ساختیم، از روح خودمان در آن دمیدیم: «وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُوحی»، اینجا به ظاهر نشان می دهد که نفس «مِن روحی» است، یعنی خدا است، و خدا هم که مادی نیست، بلکه فوق مجرد است، پس چون نفس ما از خداوند آمد و بر این بدن دمیده شد، و چون خداوند هم قدیم است لذا نفس از تن بوده است؟ یکی از سؤالات و اشکالاتی که در رابطه با این نظریه پیش می آید این است که اگر حقیقت ما قبل از بدن وجود داشت و الان به این بدن تعلق گرفته است، پس بدن یک حقیقت و نفس هم یک حقیقت دیگر است. همانگونه که این مرغ و قفس در حقیقت متمایزند و بینشان وحدت عددی برقرار است می گوییم این، یکی و آن، دو تا، و این دو تباینشان به نحو عزلی است، حقیقتا لانه غیر از پرنده و پرنده غیر از لانه است. حال راجع به نفس و بدن هم باید اینطور بگوییم؟ آیا بین نفس و بدن تباین عزلی وجود دارد و وحدت عددی دارند؟ و باز سؤال پیش می آید که اگر نفس قبل از بدن وجود داشت حالا آمده و با این بدن، متحد شده است، نحوۀ اتحادشان چگونه است؟ آیا اتحادشان مانند اتحاد دو شیء متمایز از هم که حالا با هم ترکیب شده اند می باشد؟ آیا ترکیبشان به نحو انضمامی است؟ یعنی این شیء با آن شی منضمّ شده و با هم ضمیمه شده اند و فعلا دست هم را گرفته اند تا چند روزی با هم کار کنند و بعد از طی مدت چند سال از هم جدا شوند؛ یعنی نفس و بدن هم دو شیء متمایز بودند و چند سالی با هم ترکیب شدند و ترکیبشان هم ترکیب انضمامی است، بعد هم نفس از بدن جدا می شود. ظواهر برداشت مردم هم همینطور است که نفس می گوید که ما از این بدن جدا شده ایم و حالا باید برویم به سوی بهشتمان، جهنمان، قیامتمان و از این فرمایشات.
حضرت آقا این عبارت را با مثالی ساده بیان فرموده اند، اما عبارت، خیلی حساب شده است.
بعضی ها هم گفته اند که نفس، قبل از بدن نبود، بر اساس این آیۀ قرآن که می فرماید: «ثُمَّ خَلَقنَا النُّطفُۀَ عَلَقَۀً فَخَلَقنَا العَلَقَۀَ مُضغَۀً فَخَلَقنَا المُضغَۀَ عِظاماً فَکَسَونَا العِظامَ لَحماً ثُمَّ أنشَأنَاهُ خَلقاً آخرَ فَتَبَارَکَ اللهُ أحسَنُ الخَالِقِینَ» (مومنون/14)، که خداوند می فرماید ما انسان را از نطفه خلق کردیم، سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه را عظام کردیم و استخوان ساختیم، بعد هم استخوان را به واسطۀ لحم و گوشت و پوست و چیزهای دیگر پوشاندیم که تا این مرحله، حدود چهار ماه و ده روز طول می کشد. سپس در مرتبۀ دیگر، «ثُمَّ أنشَأنَاهُ خَلقاً آخرَ»، حقیقت و اندازۀ دیگری را هم انشاء کردیم که انشاء، یعنی ایجاد بدون سابقه، به عبارتی ابتداء بدن به وجود آمده، این به عنوان یک حقیقت، و سپس یک خلقت و اندازۀ دیگری را هم به نام نفس انشاء کردیم، یعنی اینطور نیست که نفس، قبلا وجود داشت و الان آمد و داخل این بدن قرار گرفت، بلکه زمانی که بدن، ایجاد و درست شد،آنگاه (انشأنا)، یعنی دوباره حقیقت دیگری را که شخص، از آن به «من»، به دیگران اخبار می کند، انشاء کردیم. آن «من» را حالا با بدنش محقق و ایجاد نمودیم. البته این اصطلاح «با بدن» را دنبال بفرمایید که هنوز باید خیلی حرف بشنویم تا این لفظِ «با بدن» رامعنا کنیم. همانطور که بارها به عرض رساندیم عبارت، به ظاهر ساده می نمایاند، اما خیلی کد و رمز و اصول و امهات، در آن نوشته شده است.
مطلبی در رابطه با نحوۀ ارتباط نفس با بدن، در نکتۀ 818 هزار و یک نکته عنوان شده است که پس از بحث اینکه آیا نفس، جسمانیه الحدوث است یا روحانیه الحدوث، جسمانیه الحدوث بودن نفس را به دو قسم تقسیم فرمودند: یک وجه این است که «حادثۀٌ مع البدن» یعنی همانطور که گفتیم، نفس با بدن حادث باشد، با بدن حادث شود. وجه دوم عبارت حضرت آقا این است که می فرمایند نفس، «حادثۀٌ بالبدن»  است. و وجه سوم این است که نفس، قبل از بدن و پیش از تن وجود داشت که در این صورت همان سؤالات قبلی که عنوان شد بر آن مترتب است که اگر نفس، قبل از بدن و تن بود، در کجا بود؟ چطور بود؟ مادی بود یا مجرد؟ در عالم ماده بود یا در عالم إله؟ هیچ نقصی نداشت؟ کامل بود یا ناقص؟ چگونه بود؟ خیلی سؤال پیش می آید که الان در صدد جواب دادن آن نیستیم و فقط قصدمان شوراندن شماست.
وجه دیگر این است که نفس، قبل از بدن حادث و ایجاد نشده بود، بلکه به محض اینکه بدن ایجاد شد، این نفسِ ما را خداوند جداگانه ایجاد کرد، یعنی همزمان با حدوث و ایجاد بدن و در همین زمانی که بدن ایجاد شد، خداوند نفس ما را  ایجاد کرد و سپس فرمود برو و با این بدن یکی شو و با آن اتحاد پیدا کن، که اگر اینطور باشد دوباره همان سؤالات پیش می آید که زمانی که بدن ایجاد شد (بعد از چهار ماه و ده روز)، و خداوند، نفس را جداگانه ایجاد کرد تا در این بدن قرار دهد، این نفس را به عنوان موجود مجرد ایجاد کرد یا مادی؟ اگر مادی بود، خداوند، آن را در کجای عالم ماده ایجاد کرد؟ در همین بدن؟ در رحم این مادر ایجاد کرد یا در بیرون از آن به وجود آورد و سپس آن را اینجا قرار داد؟ اگر در بیرون ایجاد کرد چگونه آن را از بیرون در رحم مادر قرار داد تا با این کودک خاص، اتحاد برقرار کند؟ و سؤالات دیگر از این قبیل پیش می آید که اگر اینگونه باشد باید بگوییم که نفس، حادث است با حدوث و تحقق بدن، و قبل از بدن نبوده و تازه به وجود آمد، یا با تن، پدید آمده است.
اینجا کلمۀ «باء» را به هر دو وجه معنا کردیم که با تن پدید آمده است. در هزار و یک نکته، حضرت آقا دارند که حادثۀٌ مع البدن أو حادثۀٌ بالبدن که این فرق می کند و دو تاست و با لفظ «أو» آورده است که برای تقسیم به کار می رود که می گوییم یا این، یا آن، یعنی عرب می گوید أو و فارسی می گوید یا، که حادث باشد با حدوث بدن یا حادث باشد به واسطۀ بدن، به بدن. اما فرق این «با بدن» و «به بدن» چیست؟ در وجه سوم آمده است که:
وجه سوم: نفس، ابتدائا، قبل از بدن موجود نبوده است، بعد از چهار ماه و ده روز، خصوصیت یا خاصیت و قوه ای (دیگر چه تعبیر می کنیم، هر چه می خواهید بفرمایید)، در این بدن به وجود می آید (که در ابتدا از آن خاصیت مثلا به نفس نباتی تعبیر می کنیم که بعدها قوی و تبدیل به نفس حیوانی می گردد و در نهایت نفس انسانی می شود) که نفس به واسطۀ همین بدن به وجود می آید، نه اینکه ابتدا این بدن به وجود آمد و سپس یک نفس جدای از بدن (طبق قول اول)، پیش از آن وجود داشته است و یا (طبق قول دوم) همردیف با آن و جدای از او، به وجود آید و به این بدن، اتصال پیدا کند که یا در زهدان ساخته شود یا در بیرون؛ بلکه نفس، به واسطۀ همین بدن ساخته می شود که «حادثۀٌ بالبدن» است نه «حادثۀٌ مع البدن».
اگر قول اول را بگیریم دو وجه دارد؛ یکی اینکه بگوییم که نفس، قبل از بدن وجود نداشته و چقدر هم معطل بود نمی دانیم، بعد بیاید به همین کودکی که الان قوی شده و تکامل پیدا کرده و چهار ماه و ده روز از آن گذشته، تعلق گرفته است. اگر این «من»، مادی بود می توانیم بگوییم جسمانیۀ الحدوث است و روحانیۀ الحدوث نیست. اینجا اشکالاتی هم بوجود می آید که اشکالی ندارد، چون می خواهیم فرض قضیه را در نظر بگیریم.
بعضی ها هم فرمودند نفس از قبل از بدن به صورت مجرد وجود داشته است، و وقتی بدن تحقق پیدا کرد این نفس، به این بدن خاص وارد شد که علت اینکه به این بدن خاص وارد شده است را نمی دانیم و دست باطن عالم در آن در کار است. به این حالت نفس، اصطلاحا روحانیۀ الحدوث می گویند. یعنی درست است که الان در این بدن تحقق پیدا کرده است، اما تحققش از قبل به صورت مجرد و روحانی بود.
وجه دوم این است که نفس جسمانیۀ الحدوث است منتها در بیرون، به غیر از بدن تحقق پیدا کرده است و الان آن را آورده اند و در این بدن گذاشته اند. این مورد، جسمانیه الحدوثی است که از بیرون ساخته شده است. که به این حالت می گوییم که نفس، با تن پدید آمده است، یا اینکه «با تن» را به صورت باء واسطه ای در نظر بگیریم که بگوییم نفس، به واسطۀ این بدن و به سبب تن پدید آمده است که نفس، قبل از بدن نبود، جداگانه هم آن را نساخته اند و همین الان که بدن این کودک قوی و تکمیل شده است، یک قوه، یا خاصیت، یا حقیقت، یا پلۀ دیگری در این بدن و به واسطۀ همین بدن، در متن این بدن به وجود آمده است که الان، فعلا مادی است و مجرد هم نیست و آرام آرام، بعدها به سرحدّ تجرد می رسد، یعنی با تن پدید آمده است. این کلمۀ «پدید» در زبان عربی همان «حادث» است و طبق این معنا، نفس می شود جسمانیۀ الحدوث، یعنی نفس ما از ابتدا، جسمانی و مادی است، از همین متن بدن تحقق پیدا کرده است، یعنی از بیرون ساخته نشده است که به داخل بدن بیاید، پیش از بدن هم نبوده است که بیاید و در بدن قرار بگیرد.
حالا سؤال این است باید این رابطه را چگونه در نظر بگیریم.
آقایان مادیون که در این مسئله راحت اند، آنها قائل به نفس مجرد و چیزهای دیگر نیستند و می گویند این بدن، خودش فعل و انفعالات و ترکیب شیمیایی و فیزیکی دارد و چند سالی مشغول کار است، بعد هم مندرس و کهنه می شود و از بین می رود. قرآن کریم به زبان مادیون می گوید «وَ مَا یُهلِکُنا إلا الدَّهرُ» (جاثیه/24)، که دهریون می گویند دهر و روزگار، آرام آرام ما را پیر می کند، هلاک شده و از بین می رویم. و لذا تا می توانید فکر نان و آبتان باشید که دیگر آینده ای در کار نیست و حقیقتی غیر از این که می بینید وجود ندارد. خوب، آنها راحت اند و دیگر این مشکلات را که نفس، جسمانیۀ الحدوث است یا روحانیۀ الحدوث، یا نفس کیست و کجایی است را ندارند. اینها بیچاره ها، از حقیقت عالم دور هستند و به تعبیر شریف حضرت آقا نفهمیدند کجایی اند، خیال کردند از همین زمین برخاسته اند و عجیب خاکی اند. با آنها به آن صورت نمی توان بحثی کرد و حرفی نباید زد.
حالا ما با خودمان که مقیدیم ما خاکی نیستیم، ما آن سویی هستیم و اعتقاد داریم نفس ناطقۀ مجرد داریم، لذا من و شما بارمان سنگین است. خوب حالا که نفس داریم، چطور نفسی است؟ وضع آن چگونه است؟
اگر بگوییم نفس پیش از تن بوده است، سؤال پیش می آید:
ادامۀ درس: «و پیش از تن کجا بوده است؟»
«کجا»، خیلی حرف پیش می آورد؛ در این زمین مادی بوده است؟ در افلاک و آسمان ها بوده است؟ در کرات دیگر بوده است؟ آیا اگر قبل از تن بوده، مشغول کاری هم بوده است؟ یا اینکه معطل بوده است؟ مثلا اگر الان بریم در افلاک و آسمان ها بگردیم و احضار ارواح کنیم، بینهایت ارواح می آیند نزد ما و می گویند ما منتظریم که بدن هایی برای ما ساخته شود تا به بدن خود برویم؟! اگر قرار باشد که ارواح ما قبلا بوده اند یا افرادی که هنوز به دنیا نیامده اند و میلیاردها انسان بعدها می خواهند به وجود بیایند، این ارواح اگر هستند، کجا هستند؟
می توانیم با این ها ارتباط برقرار کنیم؟ و آیا اینها سرگردان و معطل هستند که چه زمانی نوبتشان می شود تا آن بدنی که قرار است در آن قرار بگیرند باید مقدمات ساختش همه فراهم شود؟ و بعد از مدت ها انتظار می گویند بدن شما ساخته شده، و مثلا در زهدان فلان مادر است؟
ادامۀ درس: «و با اين تن چه آشنائى و بستگى داشت كه بدوپيوست و با او خو كرد».
این مسئله هم جای حیرت دارد! چرا منِ ما به این بدن خاص آمده و در بدن دیگر نرفته است؟
ادامۀ درس: «و اگر با تن پدید آمده باشد، بسیار شگفت است که در آغاز از گوهر تن پدیدآید».
این عبارت که الان داریم می خوانیم به ما کمک می کند که عبارت «با تن»ِ بالا را همان شقّ سوم بگیریم. شقّ سوم این بود که نفس ما به واسطۀ همین تن به وجود آمده است. مراد از «با تن»، به وسیلۀ تن و به سبب تن است.
خیلی عجیب است که نفس ما را تن به وجود بیاورد و بعد کم کم، نفس به سرحدّ تجرد برسد و غیر از تن بشود.
چون ما دو برهان اقامه کردیم که نفس، غیر از بدن است، این مسئله خیلی شگفت آور است:
ادامۀ درس: «بسیار شگفت است که در آغاز، از گوهر تن پدید آید و کم کم به جایی رسد که جز تن شود».
این، خیلی عجیب است که خودش (من)، فرزند این مادر باشد و بعدها به جایی برسد که غیر از ایشان شود. در اینجا این سؤال پیش می آید که آیا می توان رابطۀ نفس با بدن را مانند ارتباط تخم اردک و مرغ خانگی دانست؟ یعنی همانطور که تخم اردک را زیر پر مرغ می گذاریم و از آن، جوجه اردک خارج می گردد که بر خلاف مرغ، توانایی این دارد در آب شنا کند. نفس انسانی هم، چون در ابتدا ضعیف است، همانند یک تخم زیر پر بدن قرار بگیرد تا کم کم به سرحدّ تجرد برسد و غیر از بدن گردد؟! که در جواب باید گفت این ارتباط دربارۀ نفس و بدن، نمی تواند درست باشد، زیرا لازمۀ آن، این است که همانطوری که تخم اردک به عنوان یک حقیقت و هویت جدای از مرغ می باشد، نفس را هم حقیقتی جدای از بدن در نظر بگیریم در حالی که نفس و بدن را دو حقیقت جدای از هم نمی توان در نظر گرفت وبدن چه می دانست و چطور توانسته نفس را اینطور بسازد؟ بدن که به صورت یک نطفه بود چه می فهمید که باید نفس را اینطور بسازد؟ حیرت اندر حیرت!
ادامۀ درس: «مانند برگ توت که به تدریج اطلس می گردد».
حالا نفس را به برگ توتی که کم کم اطلس می شود، تشبیه کرده که در اینجا هم تشبیه و تنظیر است. آیا همانطور که برگ توت، اطلس می شود، در اینجا هم نفس، در ابتدا به واسطۀ بدن به وجود آمد و مادی بود، و بعد از تحقق، آرام آرام جوهری شد که به «مادر تن» و به این «أم هاویه» (منظور از ام هاویه یکی از درکات جهنم است که در سوره قارعه آیه 9 (فاُمُّه هاویۀ) آمده است)، و به این جهنم فرمود من دیگر غیر از تو هستم، اهل جای دیگرم، وانگهی چطور فهمید و چه کسی در کار است؟
ادامۀ درس: «که جناب دانای نامور، مجدود بن آدم سنایی گوید:
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک         برگ توت است که گشته است بتدریج اطلس »
تو قوه و توان آن را داری که به مقام شامخ ملائکۀ الله راه پیدا کنی، اگر کوشش بفرمایی، اگر زحمت بکشی، اگر تن به کار بدهی و اگر و اگر و . . . ، این اگرها خیلی مشکل است. جناب سنایی، نفس را به برگ توت تشبیه کرده است؛ همانطور که برگ توت، آهسته آهسته و به تدریج اطلس می شود، جنابعالی هم گوهرِ اطلس می شوی، یعنی شما هم به سرحدّ تجرد نفس ناطقۀ عقلانی انسانی می رسید و همانطوری که اطلس، نقطه ندارد (لفظ اطلس، بی نقطه است)، شما هم بی نقطه می شوید. به عبارتی این ماده و احکام ماده از شما گرفته می شود و به سرحد تجرد می رسید و می توانید به مراحل کمالات عقلانی راه پیدا کنید اگر جهد و کوشش کنید، که جناب سنایی، خیلی ذوق به کار آوردند.
این پله ای که الان از آن گذشتیم، خیلی حرف دارد، انشاءالله بعدها کم کم حلش می کنیم که نفس، روحانیۀ الحدوث است یا جسمانیۀ الحدوث؟ و اگر به هر دلیلی، روحانیۀ الحدوث و یا جسمانیۀ الحدوث است، آیا در ادامه و در استمرار، همینطور جسمانی می ماند مانند حرفی که آقایان مادی ها می گویند؟ و یا به سرحد تجرد می رسد و روحانی می شود همانند حرفی که ما می زنیم؟ چکار باید بکنیم؟ همینطور پله به پله حرف پیش می آید.
و حالا سؤال دیگر؛
ادامۀ درس: «و اگر تن، لانه اش باشد . . .»
مانند پرنده که برای خودش لانه می سازد، نفس بگوید من برای خودم لانه می سازم. و اگر بدن، لانۀ نفس باشد:
ادامۀ درس: «این لانۀ بدین زیبایی و آراستگی را خودش برایش ساخته و پرداخته است یا دیگری؟»
حالا که ماشاءالله درس خوانده و کمال یافته ایم، آیا می توانیم برای خودمان بدن بسازیم؟ این همه دانشگاهیان، دانشمندان و محققین جهان که به کمال رسیده اند، اگر به اینها بفرمایید شما یک بدن بسازید، یک بینی، یک چشم، یک گوش، یک دستگاه گوارش، یک قوۀ هاضمه، یک قوۀ جاذبه و . . . بسازید، می بینیم نمی توانند. حالا که ماشاءالله درس خوانده هستیم، چرا نمی توانیم بدن بسازیم؟ آن زمان که مانند حالا پیشرفته نبودیم، آن وقت چطور فهمیدیم که باید برای خودمان تنِ به این زیبایی بسازیم؟ چطور بدنی با این هیکل و با این بافت ساختیم؟ این سر انگشت سبابه و این خطوط را، منِ ما طوری برای خودش ترسیم کرده که تمام افراد کرۀ زمین، اولین و آخرین را جمع کنید و همه، انگشت مهر کنند، می بینیم اثر انگشت دو نفر، مثل هم و عین هم پیدا نمی شود. ما اینطور ساختن را از کجا می دانستیم؟ اگر اینقدر توان داشتیم و دلیر و شجاع بودیم، چرا حالا نمی توانیم با این فکر و تحقیقات و حالات و ادواتمان بسازیم؟ ماشاءالله با این همه پیشرفت در تکنیک و صنعت، در کجای عالم بشر توانسته است بدن بسازد؟! که با قدرت بشری، امکان ندارد بتوانند به حیات دست پیدا کنند. حیات و قدرت ندارد تا به موجودات، حیات بدهد. شاید انسان بتواند از عالَم قرض بگیرد تا حیات بسازد، ولی عالم با همین طبیعتِ خودش حیات می سازد. این طبیعت کیست؟ این علم کیست؟ این شعور و آگاهی کیست؟ منِ ما چه می دانست که باید برای من اینطور شکل و چهره بسازد و برای جنابعالی و برای آقا، برای خانم طور دیگر، اینها چه می دانستند که هیچ نقصی در آن پیدا نمی شود.
باید توجه داشت که این مطالب، همه در وادی تفکر است .
ادامۀ درس: «و اگر خودش ساخته باشد، هزاران مانی چیره دست به زیردست او باید شاگردی کنند».
اگر منِ ما اینقدر توان داشته که توانست اینطور، جسم را بسازد، پس تمام مانی ها (نقاش و صورتگر) و نقاشان چیره دست و تمام صورتگرها باید پیش منِ ما بیایند و زانو بزنند و بگویند شما به ما اینطور نقاشی کردن را یاد بده، به به، چقدر جالب نقاشی کردی، امکان ندارد که ما بتوانیم مثل تو چیزی بسازیم:
ادامۀ درس: «که استادی توانا و صورتگری بس شگفت است».
ماشاءالله در درون نطفه، عجب کسی وجود داشت و عجب کسی تحقق پیدا کرد! چه کسی توانست این نطفه و این آب را اینطور، صورتگری کند؟!!
نقاشان، صورتگرها و مانی ها، باید تخته، گچ، قلم، رنگ، لوح، پارچه، کاغذ و . . . ، داشته باشند تا نقاشی کنند. شما یک نقاش پیدا کنید که بتواند روی آب، صورتگری کند! آب را صورت دهد و بر روی آن نقاشی کند! آیا چنین کاری می توانند بکنند؟
ادامۀ درس: «زیرا که هیچ لانه و خانه ای بدین شگفتی، نه کسی دیده و نه کسی شنیده است».
و لذا هر کداممان، یک بهشتیم. در روایات فرمودند در بهشت، به شما حقایق و اسراری روی می آورد که «لا عینٌ رأت و لا أذنٌ سمعت»، نه چشمی این نعمت ها را دیده، و نه گوشی آن را شنیده و نه به قلب هیچ بشری خطور کرده است. این صورت، این بینی، این چشم، این گوش، این اعضاء و جوارح، این هیکل، این ترتیب و این بافت به این خوبی مثل صورت جنابعالی را کدام چشم دیده است؟ قبل از اینکه این بهشت و سرای هستی کشور وجودی تو درست شود، چه کسی می دانست که چهرۀ تو باید اینطور تحقق پیدا کند؟ چه کسی شنیده و دیده بود و به قلب چه کسی خطور کرده بود؟
باید توجه داشت که عنوان نمودن این حرف ها، لِم و علتی دارد و صحبتی پیش نمی آید که حضرت آقا راجع به اینها حرف نزنند، که پدر و مادر چه خبر دارند که بچه چطور ساخته می شود؟ نان می خورند و آب می خورند و نیازمند همسر هستند و از بقیۀ مراحل خبر ندارند. و سبحان الله! که رحم های مادران چه می دانند که بچه باید پسر شوید یا دختر؟ و این زهدان ها چه می دانستند که اینطور دقیق، نسبت پسر و دختر را تنظیم می کنند به طوری که هیچ وقت در مجموعۀ بافت اجتماعی، یک جنس از پسر یا دختر، اضافه یا کم نیاید و همه، امکان ازدواج با جنس مخالف را داشته باشند مگر اینکه حوادث و موانعی پیش بیاید! این زهدان ها از کجا می دانستند چه تنظیمی است؟ و چه حسابی دارد؟ نفس ناطقه اگر پیش از بدن بوده است، مرد بوده است یا زن؟ اگر نه، این نفس، به واسطۀ این بدن به وجود آمده است،این بدن از کجا می دانست که این نفس باید به گونه ای تعلق بگیرد که این یکی دختر شود و آن یکی پسر؟ چرا حواسش پرت نشده که مثلا در تمام بیمارستان ها در یک سال یا پنج سال فقط دختر به دنبا بیاید و اصلا پسر به دنیا نیاید؟ اینها را چه کسی تنظیم و حسابرسی کرد؟ خدا خدا! ما چه بگوییم؟ اینها از کجا فهمیدند؟ آنهم نطفه که آب است!! فرمودند درون یک سی سی منی، حدود دویست میلیون ژن می باشد!! سبحان الله! حالا ما به ظاهر می گوییم یک قطره نطفه، ولی هر کدام از آن نطفه ها این امکان را دارند که یک کودک شوند. حالا از این دویست میلیون ژن، فقط یکی، با تخمک مادر لقاح می کند و بچه به وجود می آید، آن صد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه تای دیگر، بچه نمی شوند. این یکی بچه شده، دختر هم شده، شاید اگر یکی دیگر می آمد، پسر می شد و یکی دیگر می آمد، چیز دیگر می شد. اینها چیست؟ سبحان الله، خدا خدا! بعضی از اینها می روند و با یکی دیگر، خنثی می شوند، بچه که به دنیا آمد هم مرد است، هم زن، به عبارتی خنثی است (حالا در فقه، چقدر دربارۀ افراد خنثی بحث فرمودند که این را مرد به حساب بیاوریم یا زن؟ بیچاره نمی تواند حمام زنانه برود و مردها را برهنه ببیند و نمی تواند زنها را بی حجاب ببیند، چرا؟ اگر مرد را ببیند شاید خودش زن باشد و حرام است. وقتی می خواهد زن ها را نگاه کند، شاید مرد باشد و حرام است. گرفتاری عجیبی است. در فقه فرمودند ایشان وقتی دستشویی می رود باید ببیند بیشتر با مرد بودنش دستشویی می رود یا با زن بودنش ادرار می کند. اگر بیشتر با این، ادرار می کند پس زن است و معیارهایی دادند. بعد گفتند اگر همۀ موارد متعادل و مساوی بود، این فرد، در فقه خنثای مشکل نامیده می شود. خنثای مشکل چیست؟ چکار کنیم؟ پدرش از دنیا رفته می خواهند ارث تقسیم کنند، باید به برادر، دو سهم و به خواهر، یک سهم برسد و به ایشان باید دو سهم بدهیم یا یکی؟ آخر ایشان هم برادر است چون مرد است پس باید دو سهم ببرد، هم خواهر است چون زن است، پس باید یکی ببرد. چه کارش کنیم؟ سبحان الله! می تواند با مرد ازدواج کند چون زن است و می تواند با یک زن ازدواج کند چون مرد است؟. سبحان الله! لاإله إلا الله! اینها دیگر چیست؟ بله! عجیب! عجیب است عالم!(این موارد استثناء است و به صورت موردی پیش می آید).
حالا این نطفه ها چگونه فهمیده اند که اینجا که مرد است، باید تمام آثار وجودی، همه مرد باشد. بدن مرد را طوری بسازد و بدن زن را طور دیگری، بدن مرد باید سفت و محکم ساخته بشود که قرار است در بیرون از منزل کار کند و سختی ها و گرفتاری هاست، اما بدن زن نرم و لطیف ساخته شود و مظهر اسم شریفِ «لطیف»ِ الهی باشد، این، جمالی باشد و آن، جلالی و . . . ، خب اینها چه می فهمند؟ اینها را چه کسی ساخته و بافته است؟ ما چی هستیم که الان اینجا نشسته ایم؟ و مردم را نگاه می کنیم که خدایا اینها چی هستند و به کجا دارند می روند؟ واقعا تفکر چقدر برای انسان مفید است! چه کسی آب را اینگونه ساخته است؟
ادامۀ درس: «راستى صورتگرى بدين چيره دستى كه از آب چنين صورتگرى كند».
این، دیگر خیلی عجیب است! چه کسی آب را صورتگری کرده است؟
ادامۀ درس: «به گفته شيرين دلنشين شيخ بزرگوار سعدی:
دهد نطفه را صورتى چون پرى        كه كرده است بر آب صورتگرى   »
منظور از پری، فرشته است. کجا شنیده اید که کسی اینگونه صورتگری کند؟ شرق و غرب عالم جمع بشوند و زمین و زمان جمع بشوند نمی توانند انسانی اینچنینی بیافرینند، آن هم انسانی که هم می خورد، هم راه می رود، هم می شنود، هم بیند، هم می چشد، هم می بوید، هم می خوابد و خوابش چه عجیب و غریب است و این صورت های در خواب را چه کسی می سازد (حالا کاری با جنبۀ اخلاقی آن که خواب خوش و خواب بد و . . .  است کاری نداریم)؟ این اَشکال و صُور را چه کسی می سازد؟
در بیداری چطور؟ در آنِ واحد، قلم دست می گیرد ومی نویسد، چشم می بیند و با چشم بسته نمی شود، خود دیدن چه عجیب است که ما چقدر کار می کنیم تا دیدن، تحقق پیدا کند! چقدر زحمت باید باشد تا شنیدن پیاده شود! چقدر زحمت باید باشد تا یک عبارت پیاده شود! هم نویسنده است، هم خواننده است، هم بیننده است، هم شنونده است، هم رونده؛ بعد تمام این بدن و تمام قوا در کارند. بعد از اینکه یک لقمه غذا خوردیم، کسی خبر ندارد در داخل بدن چه خبرهاست! آنجا، چه عالَمی است و در آنجا چه حقایقی است؟! بخشی غذا را هضم کند، بخشی دفع کند، بخشی جذبش کند، بخشی رشدش بدهد، بخشی نمو بدهد و . . . ، و در عین حال همۀ صورت ها هم حفظ شودو اعضاء و جوارح و ترکیب آنها همه از روی حساب و قانون باشد، مثلا یک انگشت، بلند باشد، یکی کوتاه، یکی کج باشد و . . . ، و به به، که همه موزون اند و «دهد نطفه را صورتی چون پری»،  که چه زیبا و چه شیرین اند! و «که کرده است بر آب صورتگری»، چه کسی این کار را کرده است؟! نباید همین اندازه حرف را تمام کنیم که آقا! خدا این کارها را کرده است! آنقدر باید حرف بزنیم و تحقیق کنیم و تفکر کنیم تا به حقایقش برسیم. اگر فردی مادی بپرسد خوب! اینکه خدا این کارها را می کند چگونه می کند؟ او در بیرون است یا در درون؟ او حق دارد اینها را بپرسد! و ما باید به سرّش برسیم یا نه؟ به ما عقل داده اند برای رسیدن به این اسرار، و نگفته اند که وِل و معطل بگردید! نباید بگوییم دیگران هستند که به این اسرار برسند و ما خوابیدن و خوردن خودمان را می کنیم! نباید اینگونه باشد! من و شما را برای همین ها آفریده اند تا همین ها را بشورانیم و همین ها را بپرورانیم.
ادامۀ درس: «و يا لانه را ديگرى براى او ساخت؟»
اگر خودش ساخته که خیلی حیرت آور شده است!! آیا ما خودمان ساختیم؟ یا پدر و مادر ساخته اند؟ آنها چه می دانستند؟ از کجا می دانستند تعداد دختر و پسر باید مساوی باشد؟ از کجا دانستند که روی کرۀ زمین، هر کسی باید فرزند خود را بشناسد که بگوید این یکی فرزند من است و آن یکی خیر؟! و اگر همه، یک چهره می شد؟ و در اینصورت باید چه کار می کردیم؟ چون معلوم نبود چه کسی برادر دیگری، یا خواهر دیگری، یا دختر دیگری یا . . . است! و همه چیز با هم قاطی می شد؟ خوب! چه کسی اینها را اینگونه کرده است؟ ما خودمان بلد بودیم؟ اگر بلدی، همین الان صورتی بساز که «لا عینٌ رَأت وَ لا اُذُنٌ سَمِعَت وَ لا یَخطُرُ عَلی قَلبِ بَشَرٍ»، که به قلب هیچ بشری هم خطور نکند که تو می خواهی اینچنین صورتی بسازی! بفرمایید ببینیم، و این همه دانشمندان، پزشکان، اطباء و جهانیان را جمع کنید و یک بینی طبیعی، یک گوش طبیعی، یک چشم طبیعی، نه مصنوعی، بسازید! پس چرا با این که این همه درس خوانده اند و تحقیق نموده اند، اما الان نمی توانند بسازند؟! این، یک گرفتاری است؛ که اگر ما این لانه را خودمان ساختیم، چه می فهمیدیم؟ پدر و مادر چه می دانستند؟ روی همۀ اینها باید تفکر شود، خلوت بگیرید که از خلوت، بهره ها و سفره ها می آید. آن سفره ها چگونه می آید؟ همانگونه که این سفره را الان فرستاده اند و هستیم و بهشتیم. حالا آقا چه کشیده اند و چه یافته اند و چطور هیجانات پیش می آمد و چقدر قلب تطورات پیدا می کرد که ناخودآگاه از سرّشان «سراسر صنع دلدارم بهشت است»، همه و همه یکپارچه بهشت است. «باء» در «بهشت» برای زینت است و «هشت» یعنی فروگذاشتن و نهادن، که این کلمه را اکنون در اطراف اصفهان، استعمال می کنند که فلانی فلان متاع را هشت یعنی گذاشت و نهاد. «بهشت» یعنی که بهشتی در آنجا می نشیند و می آرمد و قرار می گیرد. در صفحۀ 374 به بعد دفتر دل آمده است که:
چرا در بندگی داری تو رفتی         نیابی مثل خود خلق شگفتی
تو خلقت و بهشتی هستی که نعمتی به تو روی آورده که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به هیچ قلبی خطور نکرده است، تو، تویی! و تو غیر از دیگری هستی و هر کسی برای خودش یک بهشتی است.
چگونه قطرۀ ماء مهینی             بیابد صورتی را اینچنینی
مهین از «هون» به معنی پست و سست و نازل است. ماء مهین یعنی یک آب پست و بی آبرو. و الان چه شده ای! چقدر با عظمتی! نمی شود گفت نطفه ای، نمی شود گفت تو حیوانی، نمی شود گفت تو جمادی، نمی شود گفت تو نباتی، خیر! تو انسانی، صورتی اینچنینی.
به خلوت ساعتی را در تفکر         به سر آور برون از خواب و از خور
که این، دستورالعمل تفکر است.
که تا از حرف های دفتر دل         مراد تو شود یکباره حاصل
خودت را بشوران، دفتر وجودی ات را بشوران، اسرار وجودی ات را بشوران و همینطور برو.
حالا چگونه می خواهی دفترت را بشورانی و به کمالات و تجلّیات برسی:
خوشا صوم و خوشا صمت و خوشا فکر     خوشا اندر سحرها خلوت ذکر
که صمت به معنای سکوت است.
خوشا آن جذبه های آتشینی         که رهرو یابد اندر اربعینی
خوشا شوریده ای منزل به منزل         کشد بار غمش را با سر دل
یعنی منازل وجودی خودش را بشوراند، و بار غمش یعنی بار غم خودش.
خوشا شور و خوشا سوز و خوشا آه     که سالک را رباید گاه و بیگاه
اینها همه، برای ربودن است، صورت ما برای ربودن ماست، در و دیوار برای ربودن ماست، ذرات و کهکشان ها برای ربودن ماست، همه یکپارچه برای ربودن ما هستند.
خوشا حال سجود ساجدینش         مناجات و قنوت عابدینش
تا می رسد به بیت زیر که حالت توجه عرفانی است:
خوش آن گاهی که خاموش است و گویا         حجاب دیده هِشت و هست بینا
مصرع اول حالت تناقض گویی است که هم ساکت است و هم گویا است. الان به ظاهر اینگونه است که تا می گوییم، ساکت نیستیم و تا ساکت شدیم، گویا نیستیم، می خواهیم هم گویا باشیم هم ساکت؛ چه کنیم؟ حجابِ دیده هشت و هست بینا.
لذا در قرآن آمده است که همۀ بهشتی ها حجاب هایشان را می نهند و همه یکپارچه: «فَارتَدَّ بَصیراً»، «فَبَصَرُکَ الیَومَ حدیدٌ»، که تمام چشم ها تیزبین و دقیق اند، این می شود بهشت، و لذا هشت یعنی نهادن و به بهشتیان از این جهت بهشتی می گوییم که حجاب ها را نهاده اند. و به جهنمی ها هم از این جهت که در حجاب قرار دارند جهنمی می گویند.

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

نویسند :سالک گمنام

تاریخ 95/07/04

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۴ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۵۱
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور