شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 99 (درس 23)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1410
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5928
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37949
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766029

در 20 دقیقه گذشته : 28
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 99 (درس 23) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط مشکات ولایت   
شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۴۰

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 99 (درس بیست و سوم)
ادامۀ درس: «و یا همچون تخم اردک زیر پر مرغ خانگی پروریده شود و همین که بال و پر در آورده است و خویشتن را شناخته است که خاکی نیست و آبی است، از مادر خاکی خود دست برمی دارد و دل به دریا می زند».
بحث درس بیست و سوم در حقیقت بیان غیریت نفس و بدن می باشد. البته دو برهان درس های نوزدهم تا پایان بیست و یکم نیز به این نتیجه منجر شد که نفس، غیر از بدن است. حالا در ادامۀ درس بیست و سوم می خواهیم این مطلب را دنبال کنیم که اگر نفس و بدن غیر هم هستند، چگونه غیر هم اند؟ و آن اصل کلی را هم به عرض محضرتان رساندیم که در اینجا نباید غیریت و تباین را تباین عزلی، مثل دو شیء جدا و متمایز از هم، بگیریم. مثلا الان من و شما از یکدیگر تباین عزلی داریم، یعنی دو یا چند شیء جدای از هم هستیم، یعنی واقعا دو یا ده یا پنجاه نفر جدای از هم هستیم، اما در مورد نفس و بدن، آنطور تباین عزلی که بینشان مباینت و یا وحدت عددی باشد، راه ندارد که مثلا بگوییم نفس یکی، بدن هم یکی دیگر، که اینها دو حقیقت جداگانه بودند و بعد آمدند با همدیگر یکی شدند، بلکه تباینشان را به صورت وصفی گرفتیم که مفهوم آن را قبلا به عرض محضرتان رساندیم و باز هم دنبال خواهیم کرد.
حالا در ادامۀ درس بیست وسوم این سؤال پیش آمد که نفس و بدن چطوری غیر هم اند و ارتباطشان چگونه است؟ که راه رسیدن به پاسخ این سؤال، کتل خیلی سنگینی است؛ یعنی خیلی مهم است که در مقام بحث از جنبۀ علمی و عملی، ارتباط بین نفس و بدن برای انسان جا بیفتد تا آرام بگیرد، و این، یکی از وجوه معانیِ حدیث «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» است که اگر توانستیم به حقیقت نفس و بدن خودمان برسیم و ارتباطشان را حل کنیم، آن وقت ارتباط بین حق و خلق، یعنی همان ارتباط بین خدا را که خالق است و خلق را که مخلوق اند، حل می کنیم که در این راه باید خیلی سرمایه گذاری کرد.
یکی از سؤالاتی که پیش آمد این بود که آیا نفس، همچون تخم اردک است؟ که آن را زیر پر مرغ قرار می دهیم و مرغ، چند روزی روی آن می نشیند و کم کم از این تخم، جوجۀ اردک سر در می آورد و به تدریج وقتی که مقداری پر در آورد، احساس می کند که موجودی این سویی و خاکی نیست، بلکه آبی است، لذا به رودخانه و دریا می رود و زندگی جدیدی را آغاز می کند، و مرغ خانگی چون مادر است و زحمت زیادی کشیده و جان به لب آورد تا این جوجه را بدینجا رسانده است، در کنار ساحل با نگرانی خطاب به جوجه داد و فریاد می کند که کجا می روی؟ برگرد که غرق و نابود می شوی! ولی ایشان (جوجه) در جواب می گوید که من چند روزی زیر پر شما بودم تا بال و پر دربیاورم، لذا خاکی نیستم که نزد شما بمانم، بلکه آبی هستم و می توانم در آب شنا کنم و در دریا رها شوم. لذا مادر را رها می کند و دل به دریا می زند و می رود. حالا تشیه خیلی خوب و خوشی است که اگر بگوییم نفس ابتدائا محتاج به بدن است و نطفه باید در آن تحقق پیدا کند، بعد در طی مسیر این دروس، وقتی به حدود درس های 99 یا 101 می رسیم، همین بحث پیش می آید که نفس ابتدا به صورت قوه ای در نطفه است که در زیر پر نطفه قوی می شود و بال و پر در می آورد و به سرحدّ نباتی می رسد، و سپس قوی تر می شود تا به نفس حیوانی تبدیل می شود، باز هم قوی تر می شود تا به نفس انسانی می رسد و بعد هم تا جایی می رسد که بال و پر در آورده و پرواز می کند که دیگر موجود مادی نیست، بلکه موجود مجرد می شود و به سوی عالم مجردات پرواز می کند و حالا به این صورت تشبیه می کنیم که نفس در ابتدا، قوۀ جسمانی باشد، بعد که این قوه قوی شد و بال و پر در آورد، موجود مجرد شده و از این به بعد دریا دل می گردد و همانطوری که اردک از مادر خاکی اش جدا می شود و دل به دریا می زند، نفس ناطقه هم از مادر خاکی اش به نام بدن جدا می شود و مجرد از ماده (بدن) به سوی ملکوت عالم به پرواز در می آید که:
نصف شو که پِرسمه گیرمه وضو خومّه نماز     کمّه چه پروازها با اینکه بی پر هسّمه
(از اشعار طبری حضرت علامه حسن زاده آملی)
نفس ناطقه، مجرد است و در عوالم وجودی سفر می کند. الان که اینجا نشسته ایم نمی توانیم بگوییم که نفس ما در اینجا و یا در آنجاست؛ چون ایشان (نفس)، موجود مجرد است و زمان و مکان ندارد و چون نفس به صورت استکمالی و تدبیری به بدن و جسم طبیعی تعلق دراد تا بتواند با ارادۀ تدبیری، بدن خودش را به کمال برساند، لذا به لحاظ چنین تعلقی است که می گوییم ما اینجا نشسته ایم و یا ما اینجایی هستیم و یا اهل این کوچه و خیابان و شهر و کشوریم و هکذا. و الا اگر تعلق نفس به بدن را قطع بفرمایید، ما نه اینجایی هستیم و نه آنجایی و نه این شهری و کشوری و نه آن شهر و کشوری هستیم، بلکه موجود مجرد ملکوتی هستیم و بی زمان و مکان هستیم.
پس بگوییم رابطۀ نفس و بدن شبیه رابطۀ بین تخم اردک و آن مرغ خانگی است که ابتدائا نفس مثل آن تخم، به آن مرغ خانگی نیازمند است و بعد که آهسته آهسته قوی شد و پر در آورد، از او جدا می شود. نفس هم ابتدائا مادی باشد و وقتی که قوی شد و بال و پر در آورد، از بدن جدا بشود و وقتی هم که جدا شد می گوییم فلانی مرده است. ما که خاکی و این سویی هستیم و هنوز در آنجا و در دریای غیر متناهی وجود شناگری را آغاز نکردیم، در این طرف ایستاده ایم و هی داد می زنیم که ای خدا فلانی مرده و یا در دریا غرق شده است. مثل آن مرغ خانگی که می گفت ای خدا جوجه های غرق شدند و نگران سرنوشتشان بود، ولی خبر ندارد که اصل آنها همان است و در واقع به دنبال اصلشان رفته اند.
در اینجا چون ما از عالمی که سرّ همین عالم است و طوری از اطوار همین نشئه است خبر نداریم، لذا می گوییم که فلانی مرده است و از بین رفته است، در حالی که از بین نرفته است و این هم یک طور دیگر.
در این درس حضرت آقا سؤالات را طوری تنظیم فرمودند که در لابلای آن، تهییج کمالات نفسانی را هم مطرح می نمایند. به عنوان مثال، بدن و تن همانند مهد و گهواره ای است که این بدن را بپروراند؛ چون نفس، کودک و بچه است و قصور دارد و ضعیف است، این گهواره، بدن او را لالایی می کند. بعد که این کودک ماشاءالله قوی شد و پر زد سوی قصور (که این عبارت اشاره به شعر جناب ملا هادی سبزواری در همین درس می باشد که منظور از قصور اول ، کوتاهی و ضعف، و منظور از قصور دوم)، این قصور، همان قصرهای انسانی و کمالات لایق به معرفت مقام شریف انسانی و به عبارتی همان عوالم ملکوتی و حقیقی ماوراء طبیعت است، در آنجاها می فرماید مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک؛ یعنی ما آن سویی هستیم.
می بینیم ایشان در عین حالی که می خواهند نحوۀ ارتباط بین نفس و بدن را در قالب مثلا مطرح بفرمایند، نکات اخلاقی و دید و بینش دادن را با عبارات می آموزد که ما دید وسیع تری پیدا کنیم.
بله! روش حضرت آقا این است که معمولا در وادی گناه، خیلی حرف نمی زنند بلکه بیانات ایشان در انسان سازی و افراد و اشخاص سازی است. تمام همت ایشان این است که ما بالا را بنگریم، اصلا پایین را نگاه نکنیم که دیگران دارند چه کار می کنند و کی می خورد و کی می برد و . . . ، چون اینها آدم را مشغول می کند و اشتغال فکری پیش می آورد. لذا می فرمایند که بالا را نگاه کنید؛ «چو سرو و سنبله بالا روش باش». آفرینش سر و چشم در قسمت های بالای بدن، نمایانگر این مطلب است که ما بالایی هستیم و باید بالا را در نظر داشته باشیم. مثلا اگر برای جوجه هایی که از زیر پر مرغ سر برآوردند مقداری دانه بریزید، آنها برای دانه، توی سر یکدیگر می زنند، چون اینها بالا را نمی بینند و حقایق را نمی بیننند، بلکه فقط همان چند دانه را می بینند و خیال می کنند عالم در همین چند دانه و خوردن آن خلاصه می شود و بالاخره هر طوری شده از دهان دیگری در می آورند و خود را اداره می کنند. اینها خاکی اند. یا با تماشای صحنۀ کشمکش چند تا بچه گربه ای که در یک مرحله زایمان از مادرشان متولد شدند می بینید وقتی تکه ای غذا برایشان بیندازند چطور برای همدیگر    غُرّه و نعره می کشند. چرا؟ برای اینکه از بس سرشان به طرف پایین خم است و فقط پایین را می بینند و از بالاها خبر ندارند. لذا این عبارت به آدم دید می دهد که می فرماید شما قصور در پیش دارید. یا قرآن کریم می فرماید شما بهشت ها در پیش دارید،«وَجَنّاتٌ تَجرِی مِن تَحتِهَا الأنهارُ» (بقره/25) که اینها همه، حقایق ملکوتیه هستند. لذا در شب 21 ماه مبارک رمضان به عرضتان رساندم که بهشت، در حقیقت شهر رسول الله صلی الله علیه و آله است، شهر حکمت است و ما باید این در را بزنیم تا وارد این شهر بشویم و از حقایق حکمی حضرت مقام ختمی مرتبت (ص) استفاده کنیم. لذا آنگونه حقایق باید باشد تا به ما دید آنطوری بدهند، نه آن دیدی که بگوییم چون در آنجا درخت داریم، چشمه و آب داریم، میوه داریم، پس نماز بخوانیم تا به آنجا راه پیدا کنیم و از اینها به ما بدهند که بخوریم!! این دید، دیدی کوته و خیلی پست و گدا طبعی است. آن قصرهای بهشتی که برای اهل آن تنظیم شده است، همان حقایق ملکوتیه است که باید بر جان او القاء بشود که از آن به القائات سبّوحیه تعبیر می فرمایند.
بعد می فرمایند که اگر می خواهی به سوی آن قصور بروی باید پر بزنی همانند طائر شرف پر بزنی، همانند پرواز کنندۀ باشرفی که به طرف قصرهای این سویی پرواز می کند. اول دیوانِ حضرت آقا، غزل «طائر قدسی» است که طائر شرف اینجا، همان «طائر قدسی» اول دیوان است که منظور از آن، همان نفس ناطقۀ انسانی است؛ ألا این طائر قدسی، جناب نفس که خداوند در شأن و مقام تو فرمود «وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُوحی» (حجر/30)، «ثُمَّ أنشَأناهُ خَلقاً آخِر» (مومنون/15)، شما آنجایی هستی. الا ای طائر قدسی، ای پرندۀ عالم قدس، ای پرندۀ عالم وحدت، ای پرنده ای که از هر گونه بیچارگی ها بر حذری، ای نفس ناطقۀ انسانی، تو کجا و این خرابه برزن ها کجا؟ تو در اینجا چکار می کنی؟ پر بزن، برو بالا که در آنجا کار داری.
لذا این عبارت به آدم دید و بینش می دهد. در آنجا به مرغ خانگی و اردک تشبیه فرمودند که به سوی دریا می رود و در اینجا به طائر قدسی که به سوی ملکوت می رود.
به هر حال اطوار وجودی نفس ناطقۀ انسانی است که با یک طورش در هوا پرواز می کند، با طور دیگرش در دریا غواصی می کند، و با طور دیگری هم به عمق زمین ها می رود و معدن ها را می شکافد که به ظاهر زمین است، ولی در واقع به عمق نفس ناطقه خود می رود.
جناب محمد حسن آقای الهی طباطبایی فرمودند «النّاسُ مَعادِنٌ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّۀ»، یعنی جان و نفس ناطقۀ مردم، زمین است و در دل این زمین معدن هاست، لذا هر کدام از مردم معادنی دارند.
«النّاسُ مَعادِنٌ»؛ می توانیم کلمۀ «ناس» را جمع و برای عموم مردم در نظر بگیریم و «معادن» را هم جمع «معدن»، و یا اینکه کلمۀ «ناس» گرچه معنای جمع دارد، اما لفظش، اسم مفرد است را به عنوان مفرد بگیریم و بگوییم که تک تک مردم، هر کدام معادن اند و در دل نفس ناطقه شان معدن ها خوابیده است. همانطوری که زمین، معادنِ طلا و نقره دارد، مردم هم دلشان و جانشان و سرّ و نفسشان، معدن ها دارد، فقط باید به دست یک کارشناس بدهند تا برایشان بشکافد و استخراج و شکوفا کند، «کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّۀ»، و انبیاء فرمودند ما مهندسین الهی و مستخرجین این معادن هستیم که می توانیم معدن شما را بشکافیم و شما را شکوفا کنیم. آنهایی که مورد خطاب «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسمآءَ کُلُّها» هستند، می دانند که چطور باید ما را بشکافند و بال و پر بدهند و بالا ببرند. ما هر چه درس بخوانیم باز در این مورد چه می فهمیم؟ این همه درس خوانده ها هستند، کجا سراغ دارید بشر توسط این درس خوانده ها به سعادت رسید؟ این همه مخترعین و مکتشفین در روی کرۀ زمین هستند، چند تا از آنها توانستند بشر را به سعادت انسانی (نه به زندگی خوب) برسانند؟ البته اکتشافاتی کردند و زحماتی می کشند و بشر در زندگی پیشرفت هایی می کند، ولی نه اینکه به سعادت انسانی برسد.
هر کجا که سعادت واقعی انسان وجود دارد می بینید که جای پای آن مهندسینی که مستخرج معادن جان های مردم هستند، یعنی انبیاء عظام که علم به حقایق نظام هستی دارند، در کار است. اگر عیسوی سعادت دارد، از جناب عیسی پیغمبر است. اگر در بین یهودی ها، سعادتمندانی پیدا شوند، زیر سر موسی کلیم «سلام الله علیه» است و از اینها خارج نیست. عالم کارخانۀ الهی است و خداوند مالک نظام هستی است و این مالک باید برای مملوکین خودش برنامه وضع کند. ما چه خبر داریم و چه می دانیم که باید به کجا برویم و به چه کمالاتی نائل شویم؟!
در تاریخ خواندیم که در جنگ خندق عمرو بن عَبدُود، قوی ترین مرد جبهۀ دشمن که با ضربۀ شمشیرش فرق مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام را مجروح کرد، علی علیه السلام هم با ضربه ای او را به زمین انداخت و سپس روی سینۀ او قرار گرفت تا سرش را جدا کند. عمرو با جسارت به روی آقا آب دهان انداخت. آقا از سینه اش برخاست که این مسئله موجب تعجب اطرافیان شد. بعد از چند لحظه مکث دوباره رفتند و سر او را بریدند. وقتی علت مکث را از مولا سؤال کردند، فرمودند آن لحظه که ایشان به صورتم آب دهان انداخت، ناراحت و غضبناک شدم و به خود گفتم اگر الان با این ناراحتی بخواهم سر او را ببُرم، این عمل برای تشفی خاطر خودم (به تعبیر آقا) و برای خنک کردن دل خودم بوده که در این صورت خداوند و رضای او مطرح نبود، لذا مکث کردم تا خشمم فرو نشیند که عملم فقط به منظور «قربۀ الی الله» باشد. خوب اگر ما این حرف و این عمل را از جناب امیرالمؤمنین نمی شنیدیم و نمی دیدیم، چه کسی می توانست به سرّ این حرف ها برسد؟ مگر افراد عادی می توانند به این اسرار پی ببرند؟ مگر عقل می تواند به این ظرایف راه پیدا کند؟ خیر! امکان ندارد. اگر از هر کسی حتی از نظاره گران آن صحنه می پرسیدی که بهترین راه پاسخ امام با آن مرد جسور چیست؟ به طور حتم می گفتند که عقل حکم می کند که او دشمن است و آب دهان انداخت و توهین و بدگویی کرد و آقا باید بی درنگ جوابش را بدهد و بی رحمانه سَرَش را ببرد. ولی امام فرمودند نخیر! اینطوری درست نیست و عملا راه درست را نشان داد.
عزیزان و سروران من! دانشجویان عزیز! شما باید خیلی خیلی حرف بشنوید. حالا الحمدلله وضع کشور روبراه شد، خطرهای زیادی کشورهای ما را تهدید می کرد. از یکی دو ماه قبل حضرت آقا اعلام خطر فرمودند، یک بار به صورت خصوصی فرمودند عجیب خطر پیش بینی می کنم، چه پیش خواهد آمد خدا می داند. و خطر هم بود ولی الحمدلله رب العالمین، تا حدی دفع شده و به لطف الهی دارد دفع می شود. خوب نپختگی و خامی و جهالت و نفهمی و . . . گرفتاری ها پیش می آورد. به تعبیر مرحوم جناب حاجی سبزواری در «تعلیقات بر اسفار»، «الجَهلُ اُمُّ الخبائث» که خبائث جمع خبیث است، یعنی مادر و ریشه و اصل تمام خیانت ها و پلیدی ها، جهل است. جهل آدم را به بیراهه می کشاند و در مقابل آن، «العِلمُ اُمُّ الطَیِّباتِ»، یعنی علم، مادر و ریشۀ تمام پاکی هاست. طیّبات جمع طیّب و پاک است و هر چیز پاکی که به تصور آید را می توانی در متن علم پیدا کنی و هر چه پلیدی که به تصور در آید، در متن جهل پیدا می شود. ما خیال می کنیم که دنیا پیشرفت کرده است. خیر! دنیا در جهل کدۀ عجیبی فرو رفته است.
سروران من! حالا که جمع ما خصوصی است عرض می کنم. شما که رفتید آنجا درس بخوانید، چرا پایگاه نماز جمعه را آتش می زنید (خطاب به واقعۀ کوی دانشگاه). در آنجا آیات قرآن نوشته شد، آنجا چه و چه و . . . ، اینها را چرا آتش می زنید؟ جهل و نپختگی و کالی گری را ببینید که به جای کسب علم چکار می کند. مثلا با طرفداری از این گروه یا آن گروه می خواهید چه چیزی را اثبات کنید؟ چرا آدم اینقدر بچگی می کند؟ ما طرفدار خدا هستیم، همه طرفدار حقیقتیم و طرفدار قرآنیم و طرفدار دین نازنین هستیم. قرآن که به این خوبی فرمود: «إنَّ أکرَمَکُم عِندَ اللهِ أتقَیکُم»، به تعبیر قرآن کریم، حزب فقط حزب الله است، «عَلی إنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ الغالِبُونَ». در روایات هم داریم که هر روز صبح هنگام خروج از منزل این دعا «اللهُمَّ اجعَلنی مِن جُندِکَ فَإنَّ جُندَکَ هُمُ الغالِبُونَ وَ اجعَلنِی مِن حِزبِکَ فَإنَّ حِزبَکَ هُمُ المُفلِحُونَ» که قسمتی از دعای روزهای سه شنبه از ایام هفته است را سه بار بخوانید. خیلی جالب می فرماید ما را از حزب الله قرار بده، چون پیروز و رستگارند. بله! اگر می خواهید حزب تشکیل بدهید، حزبی باشد که همۀ ما حزب الله بشویم. چرا این لفظ نازنین را از خود دور کرده ایم؟ اوایل پیروزی انقلاب، خیلی روی این لفظ حزب الله تأکید می شد. ولی بعدها بر اسا تطوّر زمان، این لفظ را کنار گذاشتیم. حزب، حزب خداست، طرفداران خدا و حقیقت باشید. طرفداران خدا، یعنی طرفداران آفتاب و ماه و حیات و علم و رحمت و رحیم و حکمت، «یس و القرآن الحکیم»، طرفدار قرآن بشویم. هر جا که دیدیم حکومت قرآن جاری و ساری است، تبعیت کنیم و هر جا دیدیم که هوای نفس حاکم است، دوری کنیم. هوای نفس! مگر می شود به این زودی ها این گروه ها بگویند که خیر! ما دیگر تابع هوای نفس نیستیم و پاک شدیم؟!عجب فرمایشی! به هر حال برای کشور گرفتاری پیش می آورند. با خبرهایی از وضعیت دیروز پریروز تهران به ما رسید، حوادث خیلی سنگین بود و مثلا اعتراض این بود که چرا به چهار تا روزنامه اجازه نمی دهید که هر چه دلشان می خواهند بنوسیند؟ سرور من! شما از لفظ آزادی یک چیزی شنیدید، به خدا، به رب، به رسول، الفاظ برای شما حل شده نیست. اصلا نمی دانید و نمی فهمید که این الفاظ یعنی چه و آزادی یعنی چه؟ این چه فرمایشاتی است که می کنید؟ من صبح امروز که نوشتۀ پیاده شدۀ نوار مصلی حضرت آقا در مصلای آمل را نگاه نهایی می کردم و عبارات و جمله بندی ها را مرتب می نمودم، دیدم تمام صحبت های آقا دقیقا پیش بینی واقعۀ دو سه روز اخیر بود که درست به واقعیت پیوست و امروز هم که در محضر آقا بودیم فرمودند من آن روز که در آنجا (مصلی آمل) اعلام خطر می کردم برای همین قضیه بود. ما به راحتی حجاب را برداشتیم. اینها همه زیر سر گناه است، گناه، گناه. وقتی در اجتماع گناه صورت می گیرد خداوند بهانه می گیرد، تا یک طوری این گناه تطهیر بشود، سیلی، بارانی، برفی، کولاکی، طوفانی، زلزله ای و . . . پیش آید تا بدین وسیله گناه را بشوید و محو کند. مگر می شود که گناه در جامعه رواج داشته باشد و ما بخواهیم یا بتوانیم به کمالات انسانی هم برسیم؟ این مطلب راه ندارد! ما حرف قرآن کریم خودمان را داریم، ما شهید دادیم، گرفتاری ها کشیدیم، بیچارگی ها را تحمل نمودیم و . . . ، و همۀ بندگان خدا حرفشان این بود که قرآن پیاده شود، قرآن، قرآن. هر کسی می خواهد ما را قبول داشته باشد و یا قبول نداشته باشد. مگر ما بنا داریم که مورد قبول این و آن باشیم؟ عده ای در خارج ما را قبول ندارند و یا عده ای در داخل قبولمان نداشته باشند، چه اشکالی دارد؟ اگر کسانی حرفی دارند، به تعبیر حضرت آقا در آن روز که فرمودند بیایند بنشینند ببینم حرفشان چیست؟ شما حرفتان را بزنید، ما هم حرفمان را می زنیم. اگر حرف شما بهتر و بالاتر و برهانی تر بود، ما تابع شما می شویم. ما که نمی خواهیم با کسی دعوا کنیم. و اگر حرف های ما بهتر و برهانی تر بود، شما از ما حرف شنوی داشته باشید. آدم که نباید برای وصول حرف حساب با هم جنگ داشته باشد.
در پی واقعۀ کوی دانشگاه تهران، خیلی خسارت بار آوردند. اینها از کجا شروع می شود؟ بهانه از چند تا دانشجو شروع می شود. چرا دانشجو باید بهانه به دست دشمن بدهد؟ چرا پخته نمی شوید؟ چرا به صِرف شعار، یکی دو تا . . .  زود تحت تأثیر قرار می گیرید؟ با این وجود آدم نباید گله بکند؟ دو تا مسجد در داخل دانشگاه و یا جاهای دیگری به آتش کشیده شد، ما که خدای ناکرده نمی خواهیم اینها را حتما به گردن دانشجو بیندازیم، ولی شروع آن از دانشگاه بود. مردم کوچه و بازار که نمی روند پایگاه نماز جمعه را در داخل محوطۀ دانشگاه آتش بزنند و اگر هم رفتند شما دانشجویان چرا مقابله نکردید و جلوی آن ها را نگرفتید؟ چرا صحنه ای به وجود آوردید تا هر کس بتواند داخل دانشگاه خرابکاری کند؟ من وقتی شنیدم پایگاه نماز جمعه را در دانشگاه تهران آتش زدند، خیلی ناراحت شدم. اینها را چه کسی انجام می دهد؟ کسی که چهار روز درس می خواند، کیفی در دست می گیرد و ظاهر و لباس خود را به صورت آنچنانی تغییر می دهد تا به نحوی نشان دهد که مثلا دانشجوست. آیا این است معنای دانشجو؟ جویندگان دانش چه شب هایی را که به صبح رساندند، چه گرفتاری ها کشیدند و چه درس ها خواندند. آقا جان دانشجو اگر واقعا بخواهد محقق شود، کجا وقت دارد که این حرف ها را بزند؟ ببینید دشمن چقدر ما را گرفتار کرده است! چه کسی باید گرفتاری های کشور را حل کند؟ آیا غیر از این است که شما دانشجویان، باید در رشته های گوناگون مبتکر شوید و هواپیما بسازید و به کرۀ ماه بروید؟ شما باید در این کشور، آبادانی به وجود آورید و سدسازی کنید و . . .  . شما که تمام وقتتان را دارید تلف می کنید. من نمی دانم چرا هر کسی به دانشگاه می رود، فقط و فقط با انباری از بگومگوها در کیفش برمی گردد؟! پس شما کی درس می خوانید؟ کی تحقیق می کنید؟ مگر آدم محصل اگر واقعا بخواهد درس بخواند، وقت اضافی هم دارد؟ ما که خدایی اش با اینکه شبانه روز داریم می تازیم (تازه آنقدر هم عرضه نداریم و تنبلی می کنیم)، این مقداری که الان مطالعه می کنیم و یا می نویسیم، اگر فعالیت خود را ده برابر یا صد برابر هم کنیم باز بعد از صد سال هنوز هم پلۀ علمی را طی نخواهیم کرد، که اگر جلوتر را نگاه کنیم می بینیم که ای وای هزاران پله باقی مانده است، ولی شما همینطوری که می روید و برمی گردید و حاصل انباری از اطلاعات سیاسی هستید که مثلا این روزنامه چه نوشته، آن مجله چه نوشته، آن نمایندۀ مجلس یا رئیس مجلس یا . . . چه گفت، اصلا معلوم است شما کجایی هستید و وقت خودتان را برای چه دارید صرف می کنید؟ نتیجه این می شود که بعد از چند سال به جای اینکه من و شمای ایرانی کتاب های پزشکی جهان را بنویسیم و صادر کنیم، دانشمندان غربی برای ما بنویسند و ما بر سر سفرۀ آنها بنشینیم و درس بخوانیم. آیا خودتان نباید اهل تحقیق باشید؟ و چقدر هم تحقیقات، کار و تلاش می طلبد. رونامه ای اخیرا با سماجت زیاد پیشنهاد می دهد که ما باید در کشور، مسئلۀ حجاب را به رأی گیری بگذاریم. این حرف ها یعنی چه آقا؟ یعنی در کشور رأی گیری کنیم که زن ها و مردها رأی دهند که آیا حجاب داشته باشیم یا نداشته باشیم؟! حتما ادعایشان این است که رأی اکثریت بر مبنای نداشتن حجاب خواهد بود. اگر نتیجۀ آراء مردم این باشد، حتما خواهند گفت که نخیر! ملت ما باید دوباره رأی بدهد که محدودۀ حجاب را تعیین کند که مثلا چادر باشد یا مانتو، دامن باشد یا بلوز و چه و چه و . . .، یعنی اینطور با دین خدا بازی؟!!
آقایان به خدا قسم با دین خدا دارد بازی می شود. به همین دلیل حضرت آقا در آن روز در سخنرانی مصلای آمل، فرمودند که دین خدا، ناموس خداست و تشر زدند که با ناموس خدا بازی و خیانت نکنید. یعنی چه که می فرمایید که حجاب چیست؟ آقای جوان! تو از آینده چه می دانی؟ آقایانی که شعار جوان جوان سر می دهید، قربان شما، آیا می دانید که جرف جوان و پیر در قرآن غیر از این شعار جوان گرایی شماست؟ لفظ «جوان» در سورۀ کهف به افراد دارای بیش از 80 یا 90 سال سن که پیران و شیوخ بودند خطاب می گردد. در حدیث داریم که امام صادق علیه السلام می فرماید اصحاب کهف، شیوخ بودند، و شیوخ از پیر بالاتر و جلوتر است. و این بندگان خدا که اخیرا فیلم اصحاب کهف را درست کردند فقط به ظواهر امر توجه داشتند و گفتند جوانان اصحاب کهف و چند جوان را هم به قیافۀ آنها ساختند که الان نباید انتظار داشت که آنان باید به ظرایف روایات دقت می کردند. در هر حال آنان شیوخ (پیرمردان حدود یکصد سال به بالا) بودند که قرآن کریم به خاط ایمان زیادشان آنان را خطاب به جوان کرد.
این جوانان ما الان چه می دانند که سرنوشتشان چیست؟ اینها هزار جور گرفتاری در پیش دارند، هنوز درس نخواندند و کُتَل طی نکردند که آدم، کشور را بدهد به دست تعدادی از جوانان عزیز کم سن و سال، و بعد هم اینقدر با شعار جوان جوان به آنان نیرو بدهد که کار به اینجا بکشد.
ما با شنیدن حرف های اختلاط دختر و پسر در دانشگاه ها خیلی ناراحتیم. روحانیت قم در این زمینه قیام کرد و باید بیشتر قیام می کردیم. اگر ما از همان روز اول قیام می کردیم و نمی گذاشتیم که در دانشگاه، دختر و پسر کنار همدیگر بنشینند و کف بزنند و آنطوری دین خدا را به بازی بگیرند و به ناموس خدا تجاوز بشود، امروز هم سرنوشت کشور اینطوری دچار حادثه نمی شد. این است معنی اختلاط . . . ! و الا ما اینجا در یک حسینیه نشسته ایم، فوقش یک پرده ای هم در وسط هست، حالا به فرض که پرده ای هم نباشد، خواهران یک طرف و برادران هم در طرف دیگر، مشکلی به وجود نمی آید و این، که به معنای اختلاط نیست. گرچه آن ها قصد ندارند و نمی خواهند که خدای ناکرده دین خدا را زیر پا بگذارند، اما با جهل و ناآگاهی دارند زیر پا می گذارند.
الحمدلله جرقه ای که با قیام مردمی زده شد، این درد را همانند قرصی که دندان درد را تسکین می دهد، برای چند روزی و یا چند ماهی فرو نشانده است، ولی پس از مدتی دوباره روزنامه ها شروع می کنند و باز هم با بگو مگوها صحنه سازی می کنند که مشکل، باید اساسی حل شود.
دانشجویان عزیز باید خیلی حرف بشنوند و ما از شما انتظار داریم و می خواهیم که توجه داشته باشید و چقدر هم دلمان برایتان می سوزد.
امروز به آقایان گفتیم که سخنرانی آقا را در رادیو و تلویزیون استان، و یا به لطف خدا در کشور پخش کنند. خدا می داند که چقدر به درگاه خداوند برای همین اینهایی که زدند و سوزاندند و . . .، دعا کردند که از خواب غفلت بیدار شده و هدایت شوند و در مسیر حق بیفتند و فرمودند چقدر دلمان برایشان می سوزد و واقعا هم می سوزد، معارف را نخواندند و حقایق را نشنیدند، حالا با دو یا چهار تا کتاب خواندن و مثلا یک بار قرآن خواندن مگر می شود به فهم اسرار دین رسید؟ و به تعبیر شریف حضرت آقا، دین نازنین چهره اش را از پشت هزاران پرده و ماسک، یک چیزکی به ما نشان داده است. ما که هنوز دین شناس نشدیم، ما موقعی دین شناس می شویم که خودشناس بشویم. شنیدم دیروز در مسجد در تهران در حالی که زن و مرد مسلمان در آن نماز می خواندند، به آتش کشیده شد. در مسجد، قرآن وجود دارد و می سوزد، حیف نیست؟ این اعمال، اثرات بسیار نامطلوبی در جامعه برجا می گذارد. اینها از کجا شروع شد؟ از دانشگاه شروع شد! در بین ما طلبه ها هم عده ای هستند، ناراضی تراشند و در بین دانشجویان وارد می شوند و بیچارگی ماها این است که همه را به اسم انقلاب می گذارند که نباید اینطوری تفکر باشد. نیروهای انتظامی در این واقعه اول رفته بودند در پشت خوابگاه، و شورش و زد و خورد دانشجویان در درون خودشان بود که به جان همدیگر افتادند و عجیب هم زد و خورد کردند و نیروی انتظامی از بیرون نه تنها نمی توانست کاری بکند، بلکه از بالای ساختمان ها سنگ و چوب و آتش بر سر آنها ریخته می شد که بیچاره ها الان دارند مظلوم واقع می شوند، در حالی که خیلی هم کتک خورند. نیروی انتظامی چون دیدند که دانشجویان در درون، دارند همدیگر را له می کنند، گرچه نباید وارد می شدند، ولی بیچاره ها تاب نیاوردند و به هر حال وارد شدند و از این طرف هم عده ای که احتمالا حزب الهی انصار الحسین نام دارند، جمع شدند و آمدند. دانشجون این طرف، انصار الحسین در طرف دیگر، و نیروی انتظامی که در وسط قرار داشتند کتک زیادی خوردند. و چند نفری از آنها بی احتیاطی نمودند و رفتند داخل خوابگاه و تعدادی را که احساس می کردند مثلا . . . و چه هستند را زدند که این کارشان قدری بد بود که آن هم به احتمال قوی، این تعداد از نیروی انتظامی را از قبل آموزش داده ور در این نیرو تعبیه نمودند. رهبر عظیم الشأن هم فرموند پول هایی که آمریکایی ها می آورند تا خرج براندازی کنند، چند نفر از آدم هایی که پول پرست و دنیا پرستند و حاضرند برای پون جان بدهند را اجیر می کنند و به طریقی در بین ما تعبیه می کنند که وقتی  اینطور وقایع پیش می آید کارشان را انجام دهند.
در عملیات کربلای چهار، برای ما خیلی عجیب بود که خدایا چرا عملیات اینطور لو رفته و سرنوشت ما اینطوری شده است. از عملیات که برگشتیم متوجه شدیم که یک نفر نفهم و وطن فروش، منافق ملحد و یا هر اسم دیگری که تعبیر می فرمایند، قبلا رفته بین غواصان ما و پس از سه چهار ماه آموزش غواصی، چند شب مانده به عملیات، از طریق غواصی رفت آن طرف اروند رود و خود را تسلیم دشمن کرد و چون روحیه و حالت خاصی داشت توانست در درون غواصان اطلاعات زیادی هم کسب کند. لذا حتی شب و ساعت حمله را هم می دانست و به دشمن گزارش داده بود. اینها هم بود و هست. مگر ما کم ضربه خوردیم؟
در اینجا هم یک طرف، انصار الحسین جمع می شوند و در طرف دیگر دانشجویان، و نیروی انتظامی هم در وسط، و لذا یک چند نفر نفوذی، طبق برنامۀ از قبل تنظیم شده، می روند کوی دانشگاه و بعضی از بندگان خدا را کتک می زنند. دانشجویان تحصن می کنند و تعدادی از اینها (نفوذی ها)، یواش یواش تحصن را به درب دانشگاه می کشانند. بعد هم آتش زدن جایگاه نماز جمعه و بیرون آمدن از دانشگاه و ملحق شدن عده ای که از قبل در بیرون آماده بودند، سپس ریختند به خیابان کارگر و زد و خوردها و آتش زدن های خیابانی . . . !
خوب این ملحق شدن های یعنی چه؟ آیا غیر از این است که قبلا برنامه ریزی کرده بودند؟ تهران حدود 12 میلیون نفر جمعیت دارد، شوخی که نیست و حداقل یک میلیون مخالف آن طوری وجود دارد. آنها ام الوقت هستند و منتظرند تا چنین صحنه هایی را ببینند و بهره برداری کنند و چه کارهایی که نکردند و رحم به صغیر و کبیر نکردند. حالا هر چه بود، الحمدلله حل شد. اینها همه نتیجۀ جهالت و کج فهمی و بی توجهی است که مثلا شما روزنامه ها را آزاد بگذارید که هر چه دلشان می خواهد بنویسند!
و عجیب اینکه اخیرا روزنامه ها شروع کردند به ائمه اعتراض کردن! رونامه ای در مقابله اش نوشته بود که آقا شما با عاشورا، عاشورا کردن به سر و سینه می زنید، چه مفهومی دارد؟!! آن واقعه، یک دعوای طایفگی بود که در صدر اسلام، علی علیه السلام پدرانشان را کشته بود و آنها هم گفتند ما می خواهیم انتقام خون پدرانمان را بگیریم! و لذا آمدند در کربلا و به حسین علیه السلام گفتند تو باید امروز تسلیم ما بشوی، همانطوری که علی علیه السلام و العیاذ بالله جناب رسول الله در آن موقع که قدرت داشتند پدران ما را تسلیم خود کردند، حالا ما قدرت را در دست گرفتیم و شما باید تسلیم ما باشید!! خوب، آیا این است؟!
ما در دین خومان از هدف جناب سیدالشهداء بالاتر و مقدس تر هم داریم که اینها دارند آن را به بازی و به باد انتقاد می گیرند و به او بی احترامی می کنند؟ شمای دانشجو، چهار تا کتاب خواندی و قدری روحیه پیدا کردی و چون جوان هستی می فرمایی هر کسی هر چیزی را دلش خواست بنویسد؟ آقای نویسندۀ مقالۀ کذایی! آیا تو حرف انسان کامل را فهمیدی؟ تو اگر کتاب «انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه» حضرت آقا برایت حل می شد، باز هم از این حرف ها می زدی؟ آیا حرف انسان کامل در نظام هستی، یعنی خلیفۀالله و مقام عصمت برای شما حل شده است؟ همین اندازه که یک تحلیل سیاسی در ذهنتان انداختند باید بگویید که بله! قیام امام حسین علیه السلام یک دعوای طایفگی و دودمانی بود؟ اینطوری هست؟!
آیا امیرالمؤمنین علیه السلام نبود که فرمود من در آن لحظۀ آب دهان انداختن آن مرد (عمرو بن عبدود)، سر او را نبریدم که مبادا غضب من باعث شود که طبق هوای نفس خودم عمل کنم؟ و آیا این آقا امام حسین علیه السلام، پسر آن آقا (امام علی علیه السلام) نیست؟ پس می فرمایی اینها یک اختلاف طایفگی داشتند و مانند دو طایفه ای که در بعضی روستاها دعوا می کنند و به دنبال آن، نسبت به هم کینه می ورزند، امام حسین و حضرت علی علیه السلام هم چون کینه ای بودند با یزیدیان مخالفت می کردند؟! الحق که روحانیت کم آورد. خیلی حیف است که آن صلابت امام کمرنگ شود. ما نباید اجازه می دادیم که رهبری «بندۀ خدا» تا به اینجا کشیده شود تا در آن فرمایشاتشان با زبان بی زبانی خطاب به حضرت بقیۀ الله بگوید ما مرگ می خواهیم. چرا ما قبل از او، چهار نفر شهید ندادیم؟ چرا باید همه اش را از رهبر بگیریم خرج کنیم؟ چه می شد اگر قبل از ایشا، چهار نفر برمی خاستند و مرد و مردانه وار، در مقابل توطئه گران می ایستادند؟ دیدید که آقا چطور به زحمت افتاده و چطور قیام کرد. باید قیامی بشود آقا! ما کم آوردیم و حوزه کم آورد. اطلاعیه کافی نیست. علما و مراجع حوزه باید زحمت می کشیدند و لطف بیشتری می کردند و آقای رئیس جمهور را که به قم مسافرت می کرد می گفتند که آقا بنشین ما با شما حرف داریم که چرا کشور را به این سو می برید؟ آقای رئیس مجلس! چرا اینطوری عمل می کنید؟ آقای طلبه! آقای روحانی عمامه به سر! آقای . . . ، شما چهار تا آخوند! چرا به جان همدیگر افتادید؟ شماها از جان این کشور چه می خواهید؟ شما درس خواندنتان چقدر است؟ شما تحصیلتان چقدر است؟ شما علومتان چقدر است؟ و چقدر از اسرار قرآن را گرفتید؟ چقدر توانستید و وقتی داشتید خودسازی کنید که عملتان را به اسم دین می گذارید؟ نمی گویم که خدای ناکرده مُغرضید، نه خیر! خدمتگزارید و دلتان می خواهد خدمت بشود، اما یواش یواش کار دارد به تنگناها می کشد و ما اینها را نمی خواهیم خدایی اش!
دین نازنین خدا نیامده تا برای اغراض سیاسی و اجتماعی، ملعبۀ دست این و آن بشود. خدا شاهد است چقدر باید برای اینها دعا کنیم تا زمین نخوردند که اگر خدای ناکرده زمین بخورند کار کشور چه می شود؟ به هر حال کشور به این مسئولین بزرگوار و در رأسشان رهبر عظیم الشأن وابسته است. باید کاری کنیم که این مجموعه به هر طریق ممکن حفظ بشود. خدای ناکرده اگر رئیس جمهور و یا هر یک از مسئولین رأس نظام، زمین بخورند و بروند، دودش به چشم همۀ ما خواهد رفت، ولیهمانطوری که رهبر عظیم الشأن فرمودند این آقا باید چشمشان را باز کنند و حواسشان را جمع کنند و به لطف خدا، محبت و برادری فیما بین را تقویت کنند و این اختلافات جزیی و تقابل را کنار بگذارید، زیرا شنیدید که وزیر امورد خارجه و نخست وزیر و رئیس جمهور اسرائیل، چقدر از واقعۀ کوی دانشگاه اظهار خرسندی کردند، آمریکا هم همینطور، انگلیس هم که الان سکوت کرد، معلوم نیست که چه نقشه ای در سر دارد. نخست وزیر ترکیه هم با پررویی بسیار گفته است گرچه ما قصد دخالت در ایران را نداریم، ولی رژیم ایران با این روش تغییر کند؟؟ و در داخل کشور هم که عدۀ قلیلی می گویند وضعیت باید عوض شود و می گویند اصلا ولایت فقیه یعنی چه؟!! خوب آقایان خجالت نکشید، لطفا بفرمایید اصلا دین یعنی چه؟!! و بگویید آزادی شده و ما می خواهیم به دلخواه زندگی کنیم!! لذا اینها می خواهند دین را بردارند، و الا حرف ولایت فیه بهانه است، ما که حرف از ولایت فقیه می زنیم مگر غیر از این است که می خواهیم یک رهبری باشد تا مسائل دین را گوشزد نماید که حواس همه همه جمع باشد؟ شما که می خواهید ولایت فقیه نباشد، اسمش را عوض کنید. ما که روی لفظ دعوا نداریم، مگر ماها نبودیم که در دوران طاغوت و قبل از آن می گفتیم که باید برویم پیش علمای دینی تا آنها بگویند که ما چطوری زندگی کنیم؟ حالا که یک نفر را آوردیم و بنا شد که عالِم دینی ما باشد، شما می فرمایید که این را (ولایت فقیه) را بداریم؟ اگر الان این عنوان برداشته شود، روز بعد می گویند این آخوندها مدت زیادی است که ریاست جمهوری کشور را عهده دار هستند، چرا آخوندها باید رئیس جمهور باشند؟ این حرف ها هست! پله پله و قدم به قدم که جلوتر بروند خواهند گفت که این آخوندها از اول برای خمس و زکات و غسل و مسجد و . . . ساخته شده اند! لذا اصلا اینها را به سیاست و کشورداری چه کار؟! خوب این که نشد حرف!
سروران من! روحانیت آمد تا شما را در مسیر دین خدا قرار بدهد. گرچه انتقاداتی نسبت به بعضی از آنان دارید که مثلا چرا طلبه ای قدم خلاف گرفت، بله! وجود اینگونه اشکالات را رد نمی کنیم و قبول داریم و معتقدیم که طلبه نباید خلاف کند، عمامه به سر نباید راه کج برود، اما هدف اعم عمامه به سرها، همان هدف خالق شماست و هدف مالک شماست و می خواهد شما را بسازد تا انسان باشید و زندگی انسانی داشته باشید و به شما می فرمایند که ابد در پیش دارید، قیامت در پیش دارید. این چند روز دنیا می گذرد، لذا به فکر آنجا (ابد) باشید. اینها حرف ولایت فقیه است، باید ولایت فقیه و روحانیت و عمامه به سرها باشند تا ما را به یاد خدا بیندازند که خدا را فراموش نکنیم و شما که مسلمان هستید و در حقیقت دین را قبول دارید، باید تن به خودسازی بدهید.
به هر حال عزیزان من! جوان های عزیز! و دوستان بزرگوار و دانشجویان محترم! کاری کنید که قبل از ورود به دانشگاه بار خودتان را خوب ببندید و به گونه ای وارد دانشگاه شوید که متحول کنید و رنگ نگیرید، بلکه رنگ بدهید، کم نبودند از عزیزان و خوبان که رفتند دانشگاه ها و آدم تعجب می کند که چرا شما به جای رنگ دادن به دانشگاهیان، خودتان رنگ می گیرید؟ چقدر آدم باید خودن دل بخورد که ببیند این جوانان خوب که رفتند دانشگاه، وقتی که آمدند، رنگ چهره و قامت و مو و لباس و کیف و کفش و بالاخره همه چیزشان عوض شده و رنگی دیگر گرفته است که مثلا تیپ ما باید اینطور باشد!! سبحان الله! شما جانتان را عوض کنید، شما سرّتان را عوض شود، شما به آنها رنگ بدهید، بگذارید این ریش نازنین داشتن را آنها از شما یاد بگیرند، بگذارید آنها چادر داشتن را از شما خواهران عزیزامان یاد بگیرند. چرا ما از آنها ریش تراشی و بی چادری را یاد بگیریم و یا خدای ناکرده بی دینی را یاد بگیریم؟! ما را چه شده است؟
عزیزان اگر راهیِ دانشگاه هستید زحمت بکشید و در این سه، چهار سال دبیرستان خودتان را بسازید و بروید به کلاس های اصیل علمی و دینی، و از جنبۀ شناخت احکام و مسائل دینی قوی بشوید. شما باید یک دوره رسالۀ عملیه را بخوانید، رساله رمزها و اسرار دارد. اگر احکام در انسان پیاده شود باعث نورانیت می شود. ما که با شما دعوا نداریم، می خواهیم که قوی و محکم بار بیایید و وقتی وارد دانشگاه شدید، بشوید واحد کالألف، یعنی یکی که با هزار برابری می کند؛ اگر آنها هزاران نفر هم باشند و شما یک نفر باشید، حرف و برهان داشته باشید و با منطق دینی خودتان بتوانید اسرار را به آنها القاء بفرمایید. ما از دانشجویان خیلی انتظار داریم، قشر عظیمی از جامعۀ ما دارند دانشجو می شوند و یا دانشجو هستند. اگر خودمان را درنیابیم، خدای ناکرده آیندۀ خطرناکی در پیش داریم. امیدواریم همانطوری که خداوند به لطف خود تا امروز خطرات را دفع فرموده است، بیش از این دفع بفرماید. خدایی اش ما بعد از یک ماه و نیم، امروز روی لبان حضرت آقا مقداری لبخند دیدیم و احساس ما این است که انشاءالله به لطف خداوند، خطر دارد دفع می شود. اما باز هم باید ریشه ای تر عمل کنید و بهترین وجه آن هم، القاء معارف در جان شماست. الحمدلله رب العالمین همینطور است و خدا را شکر می کنیم. ما دست و پای شما را می بوسیم، ما خاک پای شما را می بوسیم و خیلی خوشحال هستیم که در خدمت این همه چهره های نورانی عزیزانمان هستیم. ما که آنها را گیر نمی آوریم و زور ما به آنها نمی رسد تا با آنان دعوا کنیم، لذا ناچاریم با شما دعوا کنیم. اما الحمدلله ما خیلی نیروی خوبی داریم، یعنی جُندالله زیاد هستند و اجتماع ما بحمدلله پر از نیروهای خدایی است، انشاءالله بشوید.
خدایا به حق پیغمبر و آل پیغمبر و به حق دین و قرآن و ناموس خودت، ما را نسبت به دین خودت پایبند بفرما.
خدایا همۀ ما را در مسیر انسان سازی قرار بده. خدایا به حق پیغمبر و آل پیغمبر، مقام معظم رهبری، ریاست محترم جمهور، رئیس مجلس، رئیس قوۀ قضاییه و همۀ مسئولین و خدمتگزاران را در پناه خودت حفظ بفرما و همۀ اینها را در مسیر واقعی دین خودت قرار بده که الحمدلله قرار دارند و در پیش داریم و به پیش می رویم. خداوندا به قوای مسلح نظامی و انتظامی قدرت عنایت بفرما.

«و الحمدلله رب العالمین»

نوشته شده: در کانون  علمی مذهبی  مشکات ولایت بتاریخ95/06/20  توسط سالک  ((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن>>

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور