شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 98 (درس 23)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز552
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11075
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43096
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771176

در 20 دقیقه گذشته : 25
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 98 (درس 23) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط www.1001kaleme.ir   
پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۸

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 98 (درس بیست و سوم)
درس بیست و سوم: «بهره ای که از دو درس پیش گرفته ایم این است که جنبشکی کرده ایم و اندکی به ذات خود آگاهی یافته ایم و چیزکی بدان آشنا شده ایم و شاید توان گفت که گامی به سوی آشنایی به خود برداشته ایم، ولی همین اندازه پی برده ایم که آن گوهر، این کالبد نیست و نیز هیچ اندامی از اندام های آن نیست و جز آنهاست».
از دو دلیلی که در درس بیست و یکم و بیست و دوم مطرح گردید نتیجه گرفتیم که آن حقیقت و گوهر ما غیر از بدن ماست. اکنون در درس بیست و سوم می خواهیم به نحوۀ غیریت و ارتباط نفس و بدن پی ببریم که انشاءالله همین سیر را از باب «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» باید در مورد «حق و خلق» هم پیاده بفرمایید؛ به این ترتیب که می بینیم حق، حقیقتی است غیر از خلق، اما فهم اینکه چه نحوه غیریتی است و رابطۀ بین حق و خلق چگونه است نیاز به روشی است که در همین دروس معرفت نفس پیاده شده است. به هر مقدار در بحث «نفس و بدن» به رابطۀ آنها پی ببرید به همان مقدار در بحث «حق و خلق» به توحید راه می یابید.
لذا هر کسی باید از کانال وجودی و نفس ناطقۀ خودش به توحید و معاد و دیگر حقایق راه پیدا کند. لذا اگر کسی از من و شما سؤال کند خدا و حقّ چیست؟ عالم و خَلق یعنی چه؟ و ارتباطشان چگونه است؟ حق داریم از او سؤال کنیم اول خودتان را معرفی کنید، بدنتان را تبیین نمایید و رابطۀ بین این دو را بیان نمایید تا ما توحید را به شما القاء کنیم. به عبارت دیگر به هر مقدار شخص به خودش آگاهی یافته است به همان مقدار خداشناس است و لذا معنا ندارد که کسی بخواهد توحید را در بیرون از خودش تحقیق بفرماید. راه مستقیم خداشناسی، همین راه معرفت نفس است که هر کس باید از کانال وجودی خودش او را بشناسد و هر مقدار خودش را شناخت او را می شناسد.
در ابتدای این درس، آقا می فرماید تا اینجا در مسیر علمی مان در باب معرفت نفس، یک پله و یک گام جلو آمدیم، فعلا همین مقدار فهمیدیم که نفس، غیر از بدن است، حال باید در مراحل بعدی حرکت کنیم تا ببینیم چه حقایقی رخ می دهد. برای این کار به روش پرسش و پاسخ ادامه داده و در مقام پاسخ از همین مسائل طبیعی که در متن خارج با آن حشر داریم استفاده می فرمایند و مثال می آورند و موارد مختلفی را مطرح می نمایند تا ببینیم رابطۀ بین نفس و بدن کدام یک از آن موارد است.
ادامۀ درس: «ولی همین اندازه پی برده ایم که آن گوهر، این کالبد نیست و هیچ اندامی از اندام های آن نیست و جز آنهاست».
نمی شود گفت که «من» یعنی چشم و یا گوش و یا دست و پا و یا این قلب صنوبری شکل و یا مغز، و بیان شد که آن «من»، هیچ یک از اندام ها نیست و غیر از آنهاست. حال جهت پی بردن به نحوۀ غیریت چه باید کرد؟
ادامۀ درس: «باید جستجو کنیم و روش پرسش و کاوش پیش گیریم تا ببینیم او چگونه گوهری است؟ و وابستگی میان او و تن چگونه است؟»
به هر حال یافتن نحوۀ وابستگی میان «من و تَن»، کُتل بسیار مهمی است که طی کردن آن و رسیدن به سرّش به تعبیر شریف شیخ الرئیس یک سر مستتر یا مستأثر یعنی خیلی پنهان و مشکل است. در عین حالی که خودمانیم، نفس هم خود من است و این بدن، مال ماست و شبانه روز داریم آن را به کار می گیریم، این منم که همیشه با بدنم ارتباط دارم و تمام اعضاء و جوارحم در تسخیر من است، دست و پایم را حرکت می دهم، اراده می کنم، می خوابم، می خورم، راه می روم و هکذا، اما چگونه است که از دیگری انتظار دارم اینها را برایم معنا کند؟! در حالی که خودم از هر کسی به آن نزدیکترم! این است که بارها به عرض رساندیم که ما خداشناسی به آن صورت متعارف را از مردم نمی خواهیم، بلکه تنها چیزی که از هر کسی طلب داریم این است که به سرّ خودتان برسید، به اعمال و افعال و ذات و صفاتِ خود، آگاهی پیدا کنید تا ببینید آنچه را یافتید همان خداشناسی تان است. بهترین راه حل این است که هر کسی از کانال وجودی خودش پیش برود.
ادامۀ درس: «و وابستگی میان او و تن چگونه است و اکنون که دریافتیم او، جز (یعنی غیر) تن است، آیا در تن است؟»
حالا چگونه تعبیر کنیم اگر بگوییم که نفس ما در بدن و تن ماست به چه صورت؟
ادامۀ درس: «که تن، آوند اوست، آن سان که آب در آوندی است؟»
آیا همانطور که آب را در یک ظرف می ریزیم و می گوییم این آب در این ظرف است و یا همانند اینکه من و شما اکنون در این حسینیه هستیم بگوییم که  به این صورت نفس ما در تن ماست؟ پس یک نحوه تمثیل این است؛ نفس همانند آبی که در یک آوند و ظرف است در بدن قرار دارد.
ادامۀ درس: «و یا تن برای او مانند آوند است که بدان سان خط کالبد معنی است، تن هم کالبد آن گوهر است».
الان این سطر یا عبارات و کلمات دیگر را که خواندیم می گوییم معنایش این است، به عبارت دیگر این معنا در این سطر و در این کلمه نهفته است به طوری که نمی شود مشخص نمود که در کجای این سطر است! آیا این معنی، در ذهن من بود که آن را بردم در این سطر قرار دادم؟!  یا خیر! بلکه آقا از نوشتن این عبارات معنایی را اراده فرمودند و ما به دنبال آن معناییم.
آیا می توان گفت نفس در بدن است، همانطور که معنا در عبارات و جملات است؟ که به عبارتی این یک سطر، ظرف باشد و معنا در عبارات و جملات است؟ که به عبارتی این یک سطر، ظرف باشد و معنا ظروف آن؟ (این هم یک نحوه تمثیل دیگر).
به هر حال چه بگوییم؟ الان گوینده دم به دم حرف می زند و الفاظ و عباراتی را القاء می کند که شما از آن، مفاهیم و معانی را می فهمید که می گوییم این، الفاظ است. اما وجود داشتن معنی در الفاظ یعنی چه؟ از طرفی می دانیم که معنی، مجرد است و لفظ مادی. آن مجرد در این مادی چگونه جای گرفته است؟! حالا ما از خداشناسی در می گذریم! شما همین را معنا بفرمایید ببینیم چیست؟!
پس تا حالا دو نحوه تمثیل در رابطۀ بین نفس و بدن بیان شد؛ یکی رابطۀ ظرف و مظروف به طوری که این دو، جدای از هم و خیلی مشهودند. دیگری که بالاتر و لطیف تر است اینکه نفس همانند معنایی که در جمله است در بدن باشد به طوری که هر چه این بدن را بگردیم نفس را پیدا نمی کنیم. آنچه می بینیم گوشت و پوست و استخوان و اعضاء و جوارح است (انسان به یاد حرف آن معلم کمونیست حرف نشنیده می افتد که سر کلاس به شاگردی گفت شما و پدرانتان می گویید خدا در همه جا هست، پس در این یک لیوان آب هم هست، سپس آب لیوان را نوشید و گفت من خدا را خوردم!!)
آقای پزشک در تالار تشریح، بدن را قطعه قطعه کرده و می شکافد، به او می گوییم آیا حقیقت و گوهری به نام نفس در آن پیدا کردید می گوید نه! اینجا هم بیاییم این یک سطر عبارت را بشکافیم؛ عبارت چیست؟ سیاهی است، جوهر است، هر چه نگاه کنیم، معنی در آن دیده نمی شود و معلوم نیست در کجای آن خوابیده است! حال اگر همان آقای معلم که در سر کلاس می گوید من با خوردن آب، خدا را خوردم، فردای آن روز از شاگردش بپرسد که فلان عبارت را که دیروز درس دادم برای من معنا کن و شاگرد پاسخ دهد من هر چه در این عبارت نگاه می کنیم معنایی را در آن نمی بینم، آیا آن معلم حق دارد با چوبدستی بر سر شاگرد بیچاره بکوبد که تو درس را خوب نفهمیده ای؟!
پس معنا در عبارات و الفاظ هست، اما هر چه در آن سطر بگردیم یا در لب های گوینده و در فضا حتی با ذره بین به جستجو بپردازیم، آن را نمی توانیم ببینیم، اما در عین حال نمی توانیم بگوییم آن عبارت بی معناست، زیرا ما معنایی در آن می یابیم! در واقع این تمثیل لفظ و معنا، یک مقدار بیشتر انسان را به قضیۀ نفس و بدن نزدیک می کند.
ادامۀ درس: «و یا اینکه تن، سایۀ آن گوهر است و نموداری از اوست، چون سایۀ پرنده ای که در پرواز است و سایه، از پرنده بازگو است».
نحوۀ دیگر این است که اینگونه تشبیه کنیم که پرنده ای در آسمان در پرواز است و سایه اش بر روی زمین در حرکت، نفس همانند آن پرنده و بدن، همانند آن سایه است. آنچه ما الان می بینیم سایه است، و آن پرندۀ حقیقتی به نام نفس را در جای دیگر باید یافت. در کجا باید پیدا کنیم؟ در مورد پرنده و سایه بسیار آسان می توان از روی سایه، جای پرنده را یافت، اما در مورد نفس و بدن چه کنیم؟! به هر حال، هم بین ظرف و آب ارتباط وجود دارد و هم بین لفظ و معنا، و هم بین سایه و پرنده؛ اما ارتباط بین نفس و بدن را کدام یک از اینها در نظر بگیریم؟ به همین نحو آقا ادامه داده و مطلب را می شورانند تا ارتباط بین نفس و بدن باز شود:
ادامۀ درس: «و یا آن گوهر با تن، چون آب در برگ درخت است و یا جور دیگر است؟»
به یک برگ درخت نگاه می کنیم و می گوییم در آن، آب وجود دارد، البته نه به صورت آبی که در رودخانه و ظرف می بینیم. آب در برگ هست اما به ظاهر نمود ندارد. بیایید نسبت نفس با بدن را هم اینگونه بگیریم! این هم یک نحوه تمثیل دیگر تا ببینید خودتان کدام یک را می توانید بپذیرید. در هر حال پاسخ دادن به اینگونه سؤالات هم خیلی مشکل است.
ادامۀ درس: «و آیا تن در بودِ خود و در پیوند اندام هایش با یکدیگر، بدان گوهر پایدار و استوار است و یا در بودِ و پیوندش، بدان وابسته نیست، ولی برایش همچون دست افزار است مانند خامه (قلم) در دست نگارنده و تیشه و ارّه در دست درودگر و از این گونه چیزها».
حال بیاییم روش بررسی مان را عوض کنیم؛ بگوییم رابطۀ نفس و بدن به این صورت است که بدن با کلیۀ اجزاء و ذرات سلول ها و اعضاء و جوارحش که با هم جمع شده و اتحاد برقرار کرده و مزاج خاصی دارند، کلا به آن گوهر نفس پایدار باشند (حالا نحوۀ پیوند چگونه باشد همان سؤالات بالا پیش می آید)، یا اینکه بگوییم نخیر! بدن نسبت به نفس هیچ ارتباط آنطوری ندارد، بلکه همانگونه که جنابعالی قلم را به دست می گیری و می نویسی، قلم جزو ما نیست بلکه وجودی مستقل دارد، ما چه باشیم چه نباشیم، این قلم، قلم است، منتها ما به جهت احتیاجی که به نوشتن داشتیم آن را در دست گرفتیم. پس اینطور بگوییم که بدن ما نسبت به نفس همانند قلم باشد نسبت به نویسنده، یا همانند اره و تیشه در درست نجار و درودگر باشد.
ادامۀ درس: «و یا برایش چون سواریِ راهوار است که هر سوی خواهد، او را ببرد تا به خواستۀ خود برسد؟»
آیا نفس به این صورت که ما روی چهار پا و یا خودرو و یا به تعبیر آمیخته به مطایبۀ امروزی روی خط یازده، روی دو پا سوار می شویم و راه می رویم، روی بدن قرار می گیرد تا به هر جا می خوهد برود؟
ادامۀ درس: «و باز پرسش پیش می اید که آن گوهر که جز تن است (یعنی نفس که غیر از بدن است) و در او و یا بر او نباشد پس در کجاست؟»
بالاخره یا باید در بدن باشد مثل آن سؤالات سری اول، و یا بر بدن باشد مثل راکب و مرکوب و سواری و ماشین و چهارپا و دو پا. اگر هیچ یک از اینها نباشد بالاخره این نفس ما در کجاست؟
ادامۀ درس: «پس در کجاست و چگونه او را داراست و او را به کار می کشد؟»
چگونه نفس، بدن را داراست و او را به کار می گیرد. شبانه روز این حقایق را داریم اما از آن خبر داریم! راه رفتن و شنیدن و خواب دیدن و . . . که من راه رفتم و من دیدم و من شنیدم و . . . یعنی چه؟ سؤالات را ادامه می دهیم.
ادامۀ درس: «آیا چون آهن ربا که پارۀ آهن را و کهربا که برگ کاه را می ربایند آن گوهر نیز نیروی کششی دارد و با تن آنچنان است؟»
که بگوییم نفس مانند آهنرباست که به هر طرف حرکت می کند، تکۀ آهن نیز به دنبالش می رود. این هم یک نوع بحث است که در تبیین نحوۀ ارتباط، مسئلۀ بسیار مهمی است. البته آقا در این درس، عبارات را به صورت بسیار ساده پیاده فرمودند، اما آقایان در فلسفه در این بخش، بحث های فراوانی نموده اند؛ مثلا مرحوم آخوند رحمۀ الله علیه در جلد هشتم اسفار، فرمایشات سنگینی دارند.
جنبۀ دیگر این بحث متوجه نیاز نفس و بدن به همدیگر است.
ادامۀ درس: «آیا یکی از آن دو نیاز به دیگری دارد که همواره نیاز از یک سو باشد».
مثلا بگوییم بدن همیشه نیازمند به نفس است، اما نفس به ایشان احتیاج ندارد.
ادامۀ درس: «و یا هر دو در کارهایشان انبازند و هر یک با دیگری دست هم گرفته کاری انجام می دهند».
به ظاهر می بینیم که باید با هم در انجام کارها شریک باشند. یک وقتی نفس دلش می خواهد کار کند اما بدن، خسته است و می گوید نیاز به خواب دارم. یک وقتی هم قسمتی از بدن فلج شده و همراهی ندارد. یا نفس که قوۀ بینایی دارد و می خواهد ببیند، اما این چشم ظاهری در اثر آسیبی نابینا شده است و هکذا. پس معلوم می شود که نفس در کارهایش به بدن نیاز دارد و از آن طرف هم، بدن به نفس نیاز دارد و الا چگونه است که تمام اعضاء و جوارح فردی که مرده و سرد شده، از هم پراکنده می شود؟ البته چون به اصطلاح طبیعیات فلسفه، بدن انسان، یک جسم تامّ است، تا اجزایش از هم پراکنده شود، مدتی طول می کشد، اگرچه از همان ابتدای ارتحال این اجزای میت می خواهند از هم دور شوند و کأنّه می گویند کاری به هم نداریم! می پرسیم تا به حال چه کسی شما را با هم جمع کرده بود؟ این آقا آنگونه راه رفتن و نشست و برخاست و . . . داشت، اما بعد از مرگ، چهار نفر جمع می شوند تا این جسمش را بردارند و به قبر برسانند به نفس نفس می افتند؟! در حالی که نفس هفتاد سال همین بدن را هر موقع می خواست به حرکت و حتی پرش وادار می کرد! این، چه نیرو و حقیقتی بود که هیچ موقع نفس نمی گفت خسته شدم، مگر اینکه بدن بگوید بیش از این کشش ندارم. و الا اگر به ارادۀ نفس باشد و نفس غلبه پیدا کند، بدن محکوم او می شود. در آن حال همان بدنی که پس از یک کیلومتر تند راه رفتن خسته می شد، آنچنان مقهور نفس می شود که در یک چشم به هم زدن عوالمی را طی می کند؛ جناب نفس، طی الارض نموده و بدن را از این نقطه به آن نقطۀ عالم می برد. این چه قوه ای است؟ به هر حال این طی الأرض ها واقع شده و ما باید بفهمیم این، چه قوه ای است و باید به سرّ آن برسیم. این، چه نحوه بردن است که به یک چشم به هم زدن، از اینجا بدن را به مکه می برد، آنجا نماز می خواند و برمی گردد. رابطۀ بین نفس و بدن در اینجاها چگونه است؟ گاهی از اینها هم بالاتر، چگونه است که تخت بلقیس را از سبای یمن برداشته و در شام نزد سلیمان حاضر می کند؟! خوب، اینها را داشته باشیم تا بعد ببینیم این زمین که در حرکت انتقالی خود در طی سیصد و شصت و پنج روز، محیط دایره ای با بیش از یک میلیارد کیلومتر مسافت را طی می کند، این همه ستاره ها که در گردش اند، گردانندۀ آنها کیست؟ حالا آنجا نرویم، در همین بدن خودمان، تک تک اعضاء و جوارح ما، هر کدام یک ستاره و فلک اند، این منظومۀ بدن را چه کسی دارد می گرداند؟ آقای مادی! یک نطفه چرا به این صورت در آمده است؟!
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللهَ فَأنسَیهُم أنفُسَهُم» (حشر/19)؛ خودتان را فراموش نکنید، این دندان ها، موها و رگ ها را چه کسی دارد اداره می کند؟ رابطۀ بین آن نفس با این جریان خون و هضم و جذب و دفع و رشد، با آن غضب و تندی و کندی و خوشحالی و نارحتی و . . . چیست؟ چه کسی اینها را به این خوبی اداره می کند که وقتی دست از ایشان برمی دارد هیچ یک از اعضاء، کاری انجام نداده، بلکه در جایی افتاده و شروع به پراکنده شدن می نماید؛ «وَ قَال الإنسانُ مَا لَها» (زلزال/3)؛ چرا اینطوری شدیم، آن نگهدار و جامع و حافظ ما که بود؟! بله، همینطور مطلب را بشورانید.
ادامۀ درس: «و یا تن به آن گوهر، جوری نیاز دارد و آن به این، جور دیگر».
به عبارت دیگر، تن در وجودش به نفس نیازمند است و نفس در ظهورش به تن.
که اگر همین یک عبارت از باب «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» حل بشود، کافی است. آن عارف معروف، جناب شمس تبریزی می فرماید:
ظهور تو به من است و وجود من از تو         فَلَستَ تَظهَر لَولای لَم أکُ لَولاک
بدن به نفس می گوید اگر تو می خواهی ظاهر شوی باید به واسطۀ من ظاهر شوی و وجود من از تو یعنی اگر من می خواهم تحقق داشته باشم وجود اعضاء و جوارح و مزاج و تمام شئون گوناگون من، همه از توست و جنابعالی باید اشراف بفرمایی که اگر من نباشم، تو نمی توانی ظهور بفرمایی، و اگر جنابعالی نباشی من اصلا نمی توانم وجود داشته باشم. به هر حال اینطوری بگوییم که هر دو تا به هم نیازمندند منتها نحوۀ نیازشان فرق می کند:
ادامۀ درس: «بدین گونه که آن به این در بودش و این به آن در کارهایش».
یعنی تن به آن گوهر نفس در وجودش نیاز دارد که اگر نفس از او منقطع شود، دیگر این جسم، بدن نیست (در این جملۀ لطیف، دقیق بشوید که بعدا با آن کار داریم) و از آن طرف، نفس هم در کارهایش به بدن نیاز دارد، و الا نفس خودش ذاتا گوهر مجردی است. بدن برای او آلت و وسیلۀ کار است، اما اینکه بدن چگونه آلتی است، آیا همانند بیل و قلم است یا طور دیگر؟ که همان سؤالات قبلی پیش می آید.
ادامۀ درس: «و یا آن گوهر در برخی از کارهایش نیاز به این دارد و در برخی دیگر ندارد. بدين گونه كه در خوردن و بوئيدن و ديدن و شنودن و بسودن و مانند آنها نياز به تن دارد و در انديشه كردن و دانائى بخود و دانش پژوهى و مانند آنها از آن بى نياز باشد .».
به عبارت دیگر آنجا که نفس افتاد در مقام تعقل و کلیات که نفس دارد می فهمد، دیگر نیازی به بدن ندارد. نه اینکه بدن نباشد، بدن هست اما ایشان نیاز به او ندارد، اینطور بگوییم یا اینکه نفس مطلقا نیاز به بدن دارد؟! این سؤال هم اگر درست جواب داده شود در بحث معاد جسمانی و روحانی و معراج جسمانی و روحانی به ما کمک می کند. مثلا اگر معراج پیغمبر، جسمانی است، آیا عبور از آسمان ها مطرح است یا خیر؟ تمام فرمایشات و اشکالاتی که آنجا پیش می آید زیر سر بحث ارتباط نفس و بدن است.
ادامۀ درس: «و یا در آغاز دانش پژوهیش بدان نیاز داشته باشد و در انجام نه».
یعنی در ابتدا، که هنوز نفس ضعیف است به بدن نیاز دارد و در پایان نه. بگوییم ابتدائاً نفس به بدن احتیاج دارد بعد که آهسته آهسته قوی می شود به بدن می گوید به خاطر زحمتی که تا اینجا کشیدید ممنون شما، دیگر می خواهیم از شما جدا شویم! «یَأیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئنَّۀُ ارجِعی إلی رَبِّکَ راضِیَۀٌ مَرضِیَۀٌ» (فجر/27 و 28)؛ به نفس می فرماید شما بیا، بدن چه؟ خیر! ما با آن کاری نداریم. شما تشریف بیاورید بالا، بدن مربوط به نشئۀ مادی بود و اینجا نیازی نیست.
ادامۀ درس: «و یا بسان دیگر باشد که باید کوشش و پژوهش بشود تا دانسته شود چگونه خواهد بود؟»
می بینید که تمام اینها به صورت سؤال است و هیچ کدام جواب داده نشده است.
ادامۀ درس: «و می شود که کسی پندارد همواره تن، در بود و پیوستگی اندام های خود به یکدیگر، بدان گوهر نیازمند است که اگر آن گوهر نباشد از هم گسسته گردد، همچون چادری سراپا کرده که پاره های آن به ریسمانی به هم پیوسته است و چون آن ریسمان را بکشند، هر پاره ای به کناری افتد و چادری نَبُوَد؟»
یا بگوییم که بدن، فعلا در پیوستگی اعضایش به نفس محتاج است، و الا اگر نفس نباشد، نه اینکه آن اجزاء، مطلقا از بین بروند، بلکه پیوستگی آنها برداشته می شود، زیرا این جسم از نطفه است و نطفه از همین نان و آب و غذا؛ چه نفس باشد چه نباشد، آن نان و غذا و نطفه است. پس نگوییم که اجزای بدن در بودنشان به نفس محتاجند. این اجزاء در نظام هستی وجود دارند و فعلا به این صورت جمع و جور شده و نیازمند نفس است، و الا وقتی آن گوهر نفس از اینها جدا شود، درست است که اعضاء از هم متلاشی می شوند ولی وقتی آنها را با هم دفن کردند دوباره تبدیل به خاک و آب و زمین می شوند و همینطور باقی و برقرارند. من باشم یا نباشم، اینها هستند، جسم از بین رفتنی نیست. منتها در دار تکوین و در نشئۀ ماده، همواره صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود. ما هم به واسطۀ اینکه جسم می خواهیم از زمین قرض می گیریم. نان و آب و امثالهم جمع شده به صورت نطفۀ پدر و مادر در می آیند و نطفه تبدیل به جسم می شود و سپس نطفه تکون حاصل می کند و بعد نفس از این جسم جدا شده و ما دوباره قرض خود را به این عالم پس می دهیم. دوباره جسم را می برند دفن می کنند تا به همان خاک و آب و امثالهم تبدیل شود. حالا معلوم نیست جسم من و شما که یک روزی نطفه بود و از همین نان و برنج که آنها از همین زمین و هوا و آفتابِ نظام هستی ساخته شدند، تشکیل گردید، قبلا جسم چه کسانی بوده است؟!! یک کرۀ زمین داریم که مرتباً زیر آب رفته و بالا می آید، دوباره جسم ساخته می شود و همینطور می میرند و دوباره تبدیل به خاک و آب و هوا می شوند و همینطور ادامه دارد. نمی شود گفت که زمین، ده یا صد یا هزار بار در آب فرو رفته و برگشته است، بلکه به تعبیر جناب شیخ الرئیس بگوییم قیامت هایی برقرار شد و رفت. و ما فعلا در این دوره، روی این کره به وجود آمدیم و منتظر قیامت زمانی هستیم که زمین در آب کاملا فرو رفته و انسان های این دوره به پایان برسند، و با توضیحی که دادیم شاید این جسم ما تاکنون میلیون ها بار، آب و خاک گردیده و دوباره تبدیل به جسم شده باشند. پس این اجزاء، در بودنشان به «من» نیاز ندارند بلکه ازلا و ابدا هستند، ولی فعلا جهت پیوسته شدن به نفس ارتباط پیدا کردند و ایشان، جامع آنهاست و این نحوه بیان از نحوۀ قبلی لطیف تر است.
و این است که در بین پیران ما این سخن رایج بود که هیچ نقطه ای از زمین را پیدا نمی کنید مگر اینکه قبرستان باشد، و این مطلبی درست است. میلیاردها به توان میلیاردها انسان آمدند و رفتند و همه هم بدن داشتند و جسمشان مدفون گردید. پس سراسر زمین قبرستان است و افسوس که همۀ انسان ها غفلت زده اند و نمی دانند چه خبر است! بله رسالۀ رتق و فتق آقا، خیلی پرحرف است و بسیار جای فکر و تأمل دارد و انسان را تکان می دهد.
ادامۀ درس: «و یا به گفتۀ برزویه پزشک، چنان که در کتاب کلیله و دمنه است (ص 69 باب برزویه طبیب): بنیت آدمی چون آوندی ضعیف است پر اخلاط فاسد از چهار نوع متضاد و زندگانی آن را به منزلت عمادی، چنانکه بت زرین که به یک میخ ترکیب پذیرفته باشد و اعضای او به هم پیوسته، هر گاه که میخ بیرون کشیده آید، در حال از هم باز شود».
بله ایشان تعبیر به میخ کرده و اصطلاحات زمان خودش را به کار برده است. آقایان می فرمایند جسم انسان از عناصر اربعه (آب و خاک و باد و آتش) تشکیل گردیده که این عناصر با هم مخلوط گردیده و از اختلاط و امتزاجشان اخلاط چهارگانۀ متضادی به نام صفرا و سودا و خون و بلغم به وجود می آید (این بحث، یک باب از ابواب شصت و شش گانۀ کتاب شریف «عیون مسائل نفس» را تشکیل می دهند و بحثی بسیار شیرین و سنگین است)، سپس از این اخلاط چهارگانه، مزاج حاصل می گردد و آهسته آهسته مزاج به روح بخاری تبدیل می شود که منطبع در جسم است.آن اصطلاح روح که اطباء در آزمایشاتشان (چنانچه خیلی مقید باشند و بتوانند آن را اثبات بفرمایند)، از آن نام می برند، همین روح بخاری است و روح بخاری، غیر از نفس ناطقۀ انسانی است که در فرق بین روح بخاری و روح انسانی، بحث هایی در فلسفه روی داده است. به هر حال تعبیر برزویۀ طبیب این است که زندگانی به منزلۀ ستونی، این اختلاط را به هم پیوسته است. همچنانکه اجزای یک بت زرین به واسطۀ یک میخ به هم ترکیب شده که اگر ستون و آن میخ یعنی نفس ناطقه برداشته شود، اخلاط همه از همدیگر جدا و پراکنده و فاسد می گردند.
ادامۀ درس: «ولی آن گوهر، در بود و پایداری خود، به کالبدش بی نیاز باشد».
چون نفس، جوهر مجرد است و نیازی به بدن ندارد.
ادامۀ درس: «یا بگوید که در آغاز به کالبدش نیاز دارد و در انجام نه یا در پیدایشش . . .».
که این، مربوط به جسمانیۀ الحدوث بودن نفس می باشد.
ادامۀ درس: «و یا در پیدایشش به کالبد نیازمند باشد و در زیست همیشگی اش نه».
به عبارت دیگر، هستیم و هستیم و هستیم، «تا» و «حتی» و «الی» برنمی دارد، به نحو بینهایت زنده هستیم، یعنی وقتی جسم از او جدا می شود، تازه ابتدای زندگی ایشان است که بعد از تولد ثانیه از رحم طبیعت شروع شده و دائمی و جاودانه می باشد که از این زندگی ابدی تعبیر به «معاد» می شود.
ادامۀ درس: «. . . که چون باید پدید آید؛ تن بخواهد که تن برایش چون بیضه ای بود».
همانطوری که جوجه از تخم در می آید، فعلا نفس همانند یک جوجه ای بایستی در بیضۀ بدن، چند روزی به سر آورد، منتها در مورد تخم مرغ، جوجه پس از بیست و چند روز سر در می آورد، ولی در مورد بدن، چند سال (هر کسی به اندازۀ عمر خودش) طول می کشد تا نفس به عنوان یک موجود ابدی از بیضۀ تن به در آید.
ادامۀ درس: «که از بیضۀ این گوهر به در آید، چنانکه جوجه از تخم پدید آید».
این هم یک نحوه ارتباط نفس با بدن است.
ادامۀ درس: «و یا تن برایش چون لانه ای بود و وی تخمی یا جوجه ای که در آن لانه باید ببالد و پر و بال در آورد و چون پر و بال در آورده است از لانه در آورده است از لانه روی بگرداند».
به هر حال در مورد نفس خودمان چه بگوییم؟ این را حل بفرمایید. هر کسی در مورد رابطۀ بین خدا و عالم سؤال می فرماید، از رابطۀ بین او و بدن سؤال بفرمایید، هر چه جواب داد آن پاسخ را در صورت صحیح بودن در رابطۀ با خدا هم بکار بگیرید که او به همان مقدار خداشناس است. اگر ارتباط نفس و بدن را در حد ارتباط مادی تبیین نمود، خدا را مادی شناخته است. لذا خدانشناس نداریم. به تعبیر شریف صدرالمتألهین، همه خداشناس اند منتها در نحوۀ خداشناسی اختلاف دارند؛ یکی می گوید ماده، یکی می گوید طبیعت، یکی می گوید خدا و اصطلاحات دیگر.
ادامۀ درس: «و یا همچون کودکِ گاهواره ای که روزی از گاهواره چشم بپوشد و به گفتۀ دانشمند بزرگ، ملا هادی سبزواری:   طفلی است جان و مَهد تن او را قرارگاه         چون گشت راه رو فکند مهد یک طرف    »
الان نوزادی در درون گهواره است، اما همین که شروع به راه رفتن کرد، از گهواره خداحافظی می کند، این یک نحوه تشبیه. و تشبیه دیگر اینکه:
ادامۀ درس: «    در تنگنای بیضه بود جوجه از قصور         پر زد قصور چو شد طائر شرف»
جوجۀ نفس ما چون فعلا قاصر و ضعیف است، همانند جوجه ای در تنگنای تخم بدن زندانی شده است، اما بعد که قوی شد، این جوجه از تخم سر در آورده و به سوی قصرها پرواز می کند (قصور اول به معنی کوتاهی و ضعف و قصور دوم جمع قصر می باشد). این قصرها برای عوالمی است که همانند طائر شرف در آنها پرواز می کند؛ از جمله عالم مثال، عالم عقل و عوالم وجودی دیگر. قربان آن قصرها که تمام این نظام هستی برای او، همه قصر فکری و قصر عقلی اند که «إنَّ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاُولِی الألبابِ» (آل عمران/190)؛ که انسان باید با دید عقلی، آسمان ها و ستاره ها را ملاحظه و مشاهده کند.
جملۀ بسیار شیرین و عبارت بسیار شیوا از یکی از عزیزان همین محفل درسی خودمان داریم که به صورت حدیث برزخی در خواب برایشان پیاده شده است و آن اینکه «العاقِلُ سِیرُهُ فِی سَباحۀِ المَعقولاۀ وَ لا غیر»؛ عاقل، سیرش در شناگری معقولات است و غیر از این، کاری ندارد. او در دریای معقولات نظام وجود شنا می کند و غیر از این کاری ندارد. او در این دریای معقولات نظام وجود، دم به دم مشغول سباحت و شناگری است که وقتی جوجۀ نفس از تنگنای بیضه به در آمد، به تعبیر حضرت آقا، چو شد طائر شرف، یعنی وقتی پرندۀ باشرف و بزرگواری گردید به سوی قصرها و قله های شامخ، پروازها می کند. این هم یک تشبیه دیگر است و بگوییم که تن و بدن اینگونه باشند.
آن فرمایش جناب مولوی که
مرغ باغ ملکوتیم نیم از عالم خاک         چند روزی قفسی ساخته اند زین بدنم
آن هم یک نحوه تشبیه در ارتباط بین نفس و بدن است. البته به ایشان تاختند وگفتند منظور ایشان روحانیۀ الحدوث بودن نفس است و مرغ باغ ملکوت یعنی موجود مجرد عقلی که از آنجا آمد تا چند روزی در این قفس بماند و برگردد.
جناب حاجی سبزواری از جناب مولوی دفاع می کند و می گوید نظر جناب مرحوم مولوی این نیست، بلکه ایشان رابطۀ نفس نسبت به بدن را اینگونه تشبیه و تنظیر نموده که نفس ما مثل یک مرغ که در قفس است، فعلا در قفس تن اسیر است.
الان از ابتدای درس تا اینجا چند جور تشبیهات مطرح گردیده است. جناب مولوی نیز یکی از همین قبیل تشبیهات را آورد و خوب حرفی است که به دل هم می نشیند و الا مولوی کذایی نباید چنان منظور داشته باشد. جناب مرحوم صدرالمتألهین هم در اسفار برای حرف مولوی محمل درست می کند و همان باعث شده جناب حاجی سبزواری نیز غلتکی بزند و سخن مولوی را با حرف های آقایان جمع کند که جمع بین آراء نموده است.

«و الحمدلله رب العالمین»

نوشته شده: در کانون  علمی مذهبی  مشکات ولایت بتاریخ  95/06/12  توسط سالک  ((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن>>

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور