شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 96 (درس 22)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز533
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11056
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43077
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771157

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 96 (درس 22) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط مشکات ولایت   
شنبه ۰۶ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۰۸

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 96 (درس بیست و دوم)
در پایان درس بیست و دوم، از برهان تجربی منقول از اشارات جناب شیخ الرئیس این نتیجه حاصل شد که در مقامی که انسان و شخص، از تمام شئون بدنی و ادراکات حسی اش مطلقا دست بردارد و تنها تنها به ذات خودش توجه داشته باشد، در آن حال از تنها حقیقتی که از آن خبر دارد و می تواند آگاه باشد، ذات نفس ناطقۀ خودش می باشد، یعنی ادراک ذات به ذات پیش می آید. پس گوهر نفس ناطقه و حقیقت هر شخصی، غیر از بدن اوست. منتها در معنای غیریت بایستی دقت به کار بیاوریم که از درس بیست و سوم به دنبال این بحث می رویم.
اینگونه دلایل تجربی، از طرفی بسیار مفید بوده و از طرفی انسان را با محیط و نشئۀ طبیعت به خوبی آشنا می کند. در ضمن عرض کردیم این دلیل را از راه تلقین می توان به پایان برد. یکی از لطایفی که باید عنایت گردد و انشاءالله بعداً به آن خواهیم رسید این است که اولین نقطه ای که تمام ادراکات ما از آنجا سرچشمه می گیرد و سپس از ناحیۀ این ادراک و فهم به دنبال ادراکات دیگر اعم از حسی و خیالی می رویم، همان ادراک نفس به ذاتِ خودش است. گرچه به محض اینکه چشم باز کنیم اشیاء مقابل خودمان را مشاهده می کنیم، اما همین ادراک حسّی بصر ما که مشاهدۀ صورت شیء مقابل است، بعد از ادراک نفس به ذات، واقع می شود که در حقیقت، نفس با یک ترفند خاصی ابتدا به ذات خودش توجه نموده و سپس از ناحیۀ توجه به ادراک ذات به ذات، به ادراک حسیِ بصری می پردازد تا شیء مُبصَر را مورد رؤیت قرار دهد. لذا در این دلیل تجربی، ما با یک زحمتی می خواهیم اثبات کنیم نفس، در آن مقام که از همه چیز منقطع شده و از ادراکات حسی دست برداشته است و توجه به بدن را از خودش دور نموده است و هرچه را که او را به یک نحوی به غیر، (اعم از غیریکه به غیر تباین عزلی باشد مثل آنچه که در بیرون از بدن ما به نحو متعارف منطقی تحقق دارند و یا غیری که همانند خود بدن باشد که این بدن هم غیر ماست منتها به نحو تباین وصفی) متوجه می کند، دست بکشد و قطع علاقه بفرماید، تنها از یک چیز نمی تواند دست بکشد و آن، حقیقت و ذات خودش است که نمی تواند مطلقا از آن، بی خبر و ناآگاه باشد. لذا یک آگاهی و یک علم، هیچ گاه از انسان دست برنمی دارد و آن، آگاهی انسان به ذات خودش است که هیچ گاه از او غافل نمی شود. این مطلب در بحث فلسفی درست به نظر می رسد، اما جنابعالی حق دارید بپرسید آیا آیۀ شریفۀ «وَ لا تَکونُوا کَالَّذین نَسُوا اللهَ فَأنساهُم أنفُسَهم» (حشر/19)، دال بر این نیست که برای انسان شرایطی پیش می آید که از ذات خودش غافل و بی اطلاع شود؟ باید گفت این آیۀ شریفه به این معنا نیست که نفس ناطقه از ادراک حضوری به ذات خود مطلقا منعزل می شود، بلکه به آن معنای شریف قرآنی است که گاهی انسان در مسیر ساختن نفس ناطقۀ خود قدم برنمی دارد، لذا خداوند او را نسبت به خودش فراموشی می دهد که دیگر در پی خودسازی نباشد، نه اینکه اصلا ذات خودش را ادراک نکند و این آیه، نفی ادراک نفس به ذات نیست. لذا یک علم همیشه در ما است که دائما به ذات خود توجه داریم. اما باز هم در این رابطه، سؤال ها پیش می آید و حق هم دارید؛ از جمله اینکه کسی که مدتی بیهوش به سر می برد، وقتی به هوش آمد می گوید من اصلا نمی دانم چه وقتی بیهوش شدم و چه وقتی به هوش آمدم و دیگران دربارۀ بیهوشی او به او خبر می دهند. آیا بیهوشی، دلیل بر بی خبر شدن نفس از ذات خود نیست؟ به عبارت دیگر، برای انسان در یک مقطع زمانی، عوارضی از قبیل بیهوشی، غشوه، حالاتی شبیه به خواب و به خصوص در خواب مصنوعی پیش می آید که شخص، به ظاهر از خودش بی خبر است و بعدها اظهار بی اطلاعی می کند. آیا اینها موارد نقض برای علم ذات به ذات نیست؟باید گفت در رابطه به این موارد، عرایضی را در جلد دوم کتاب در پیش داریم که انشاءالله تقدیم خواهد شد.
الان همین قدر را پذیرا باشیم که نفس ناطقۀ انسانی هیچ گاه از ذات خودش بی خبر نمی شود و علم او به ذات خودش از او منعزل نمی شود.
بعد از این مطلب، می خواهیم درس بیست و سوم را شروع کنیم، منتها قبل از آن می خواهیم عبارتی را از جناب حاجی سبزواری که گویا از کتاب اسرار الحکم ایشان می باشد مطرح نماییم. اما مقدمتا بایستی مطلبی عرض گردد و آن اینکه تا موقعی که نفس به جسم، تعلق تدبیری و تعلق استکمالی دارد، این جسم، بدنِ نفس محسوب می شود. به عبارت دیگر بدن بودن جسم زیر سر تعلق استکمالی و تدبیری نفس است یعنی نفس به این جسم علاقه داشته و با او به نحوی ارتباط وجودی دارد به نحوی که این جسم را تدبیر می کند که اجزای او را جمع کرده و حافظ مزاج اوست، مثلا صور اشکال و تخطیطات گوناگون جسم را محفوظ نگه می دارد. تا موقعی که این تعلقِ نفس، به صورت تدبیر بدن با این جسم برقرار باشد نام این جسم را بدنِ نفس می گذاریم. به محض اینکه این تعلق، از نفس به جسم قطع گردیده و این جسم، در تحت تدبیر و تربیت نفس قرار نگیرد و یا از او جدا شود می بینیم که جسم میّت شروع به پوسیدن و متلاشی شدن و از دست دادن طراوت خود می کند و اجزای آن که در طی چندین ده سال با همدیگر ارتباط و اتحاد داشتند از هم پراکند می شوند، بدنی که گرم و ملایم بود شروع به سرد شدن می کند و اگر آن را مس کنیم، غسل مس میت واجب می شود. خلاصه این بدن مطلقا بنیۀ مزاجی اش برداشته شده و صورت آن به کلی در حال از بین رفتن است و تمام این صفات، زیر سر تعلق نفس ناطقه به بدن است، به طوری که الان که این تعلق برداشته شده است، دیگر اطلاق بدن را بر این جسم نمی کنیم و اگر هم آن را بدن بنامیم به لحاظ ما سَبق و ما قبل می باشد. خلاصه بدن بودنش منقطع می شود یا به نحو انقطاع مطلق و یا اینکه بدن بودنش اشتداد وجودی پیدا کرده و به صورت بدن مثالی، خودش را جلوه می دهد که انشاءالله بحثش را در درس سی وسوم در پیش داریم و در آنجا بحث معاد جسمانی را با توجه به بحث تعلق نفس به بدن پیاده می فرمایید؛ یعنی اصل معاد جسمانی را روی «بدن بودنِ بدن» باید پیاده کنیم، نه «جسمیت جسم»، تا شبهۀ آکل و مأکول و دیگر شبهات موهوم و بی ریشه، ما را در معاد جسمانی دچار حادثۀ ضعف نکند.
به جز تعلق تدبیری، نفس تعلق دیگری هم به بدن دارد که «تعلق استکمالی» نام دارد. اگر از نفس بپرسید که چرا به این جسم، علاقه و ارتباط داری و صورت و مزاج و اجزایش را حفظ می نمایی و این همه برایش زحمت می کشی؟ می گوید برای استکمال خودم، که این بدن، تور شکار من است و من به واسطۀ این آلت و وسیله بتوانم به کمالات نفسانی لایق خود نائل شوم. پس تعلق تدبیری نفس به بدن به لحاظ این است که می خواهد استکمال وجودی پیدا کند. همانند اینکه به آقای راننده بگوییم چرا اینقدر به وسیلۀ نقلیه ات می رسی و مواظبش هستی؟ می فرماید برای اینکه می خواهم سوارش شده و به مقصد برسم. پس تعلق دیگر نفس، تعلق استکمالی است.
تعلق تدبیری، برگشتش به بدن است که مدبّر بدن بوده تا این جسم، به عنوان بدن محفوظ بماند که نتیجۀ تعلق تدبیری و سالم ماندن بدن و اداره شدن این جسم، این است نفس، به بدن تعلق استکمالی دارد که برگشت تعلق استکمالی به خود نفس است تا نفس او را برای خود تور شکار قرار دهد تا به کمال برسد. به عبارت دیگر؛ تعلق تدبیری، به عنوان مقدمه برای تعلق استکمالی است تا خود نفس به کمال برسد.
تا اینجا می خواستیم اثبات کنیم که نفس به یک معنا، غیر از بدن است و تعلق او به بدن، فقط به جهت استکمال نفس ناطقه است. اما در مسیر این تعلق، کم کم اشتغالات نفس نسبت به اعضاء و جوارح و قوای حسی موجود در بدن، سبب می شود که چه بسا اکثری مردم نه تنها نتوانند از تعلق تدبیری برای تعلق استکمالی خود استفاده بفرمایند، بلکه به دام این گرفتاری می افتند که اصل را فراموش کرده و تمام همّتشان به همان تعلق تدبیری مصروف می گردد به طوری که تمام اوقات شبانه روز به این مشغول می شوند که بدن را محفوظ نگه داشته و اقتضائات او را ادا کند و خواسته های او را جواب گوید. لذا از تعلق استکمالی اش بی خبر است. از این مطلب، تعبیر به «عادت» می شود که در درس هفتم و انتهای درس ششم، بحث خروج از عادت را داشتیم. بحث خروج از عادت، بیشتر ناظر به این مطلب است که تعلق تدبیری نفس بایستی به عنوان مقدمه برای تعلق استکمال او باشد. اگر استکمال نفس از بین برود، درست است که نفس با بدن ارتباط داشته، اجزای او را محفوظ نگه می دارد و حافظ مزاج او بوده و سلامتی اش را حفظ می کند، اما بدن، در این تعلق تدبیری اش، آنچنان خو می کند که به طور کلی آن تعلق استکمالی را فراموش می کند و اینجاست که آیۀ شریفۀ «وَ لا تَکونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللهَ فَأنسَیهم أنفُسَهُم» (حشر/19)، خودش را نشان می دهد. این فراموشی نفس به این معناست که اصلا یادش رفته که تعلق تدبیری اش به بدن برای این است که ذات و حقیقت خودش را به کمال برساند. نه به این معنا که مطلقا ذات خود و علم به ذات خود را فراموش کرده باشد. علم به ذات، فراموشی ندارد بلکه غفلت، مربوط به این بخش است که فراموش می کند که باید تعلق تدبیری داشت تا به استکمال رسید. لذا تعلق استکمالی اش در موطن فراموشی قرار گرفته و کم کم به همین، خو می کند و چه بسا این عادت، سال ها ادامه می یابد تا به جایی که وقتی انقطاع نفس از بدن پیش آمده و تعلق تدبیری قطع می شود، می بیند آنچه را باید به دست می آورد یعنی تعلق استکمالی را به دنبالش نبود و آنچه که دنبالش بود و بدست آورد یعنی تعلق تدبیری را باید از دست بدهد. تمام عمر را در این گذراند که مثلا چشمش، مسیر را به خوبی نگاه کند تا مبادا جسم در اثر تصادم و سقوط و امثالهم ضربه نبیند. حال در راه رفتنش این همه اقتضائات وجود دارد، چه برسد به شنیدن و لمس کردن و امثالهم. و ماشاءالله قوۀ لامسه هم بسیار وسیع است و در تمام قوای دیگر اعم از دیدن و شنیدن و بوییدن و چشیدن، قوۀ لامسه نقش دارد که در تمام این قوا، اول قوۀ لامسه کار می کند و سپس سایر قوای کلیه. این اقتضائات در زمانی که تعلق تدبیری نفس از بدن منقطع گردد، از بین می رود که از آن تعبیر به مرگ می شود. اما آیا در مرگ، همانگونه که تعلق تدبیری نفس از بدن منقطع می گردد، تعلق استکمالی نفس هم از خودش منطقع می شود؟ باید گفت دلیلی ندارد تعلق استکمالی منقطع شود زیرا از آن به بعد هم راه تکامل باز است. لذا فرمودند نفس تا موقعی که در این نشئه هست به این بدن تعلق تدبیری دارد تا به کمال خود برسد. بعد در عرض تعلق تدبیری اش به این بدن، بدن دیگری به وزان و مشابه همین بدن برای خود انشاء می کند و این انشاء را از ناحیۀ عمل خود انجام می دهد که عمل، مُشَخِّص ِبدن برزخی و اخروی است و علم، مشخِّص حقیقت نفس ناطقه است. پس نفس از راه تعلق به بدن مادی برای خودش بدن مثالی انشاء می کند که اگر روزی تعلق تدبیری اش به بدن مادی قطع گردید و مرگ طبیعی پیش آمد، بتواند با تعلق تدبیری اش به بدن مثالی، استکمال یابد. منتها این بدن مثالی، مُنشأ و ساختۀ خودش است، برخلاف آن بدن مادی که از طبیعت قرض گرفته شده است و از نطفۀ پدر و مادر بوده و از نان و آب، تغذیه می نمود، بدن مادی، عاصی است و چنانچه نفس بسیار قوی نگردد، در اختیار او قرار نمی گیرد و اگر ضربه ای بسیار شدید به او برسد، نفس مجبور است تعلق تدبیری و تکمیلی اش را از آن قطع کند. اما به بدن مثالی که ساختۀ خود نفس است، تعلق تدبیری دارد، منتها بدنی است که مُنشَأ اوست و به توجه صرف نفس او ایجاد می گردد، در حالی که بدن مادی، به توجه صرف نفس ایجاد نشده است و هزاران موجود در نظام هستی در ایجاد آن نقش دارند، بدن مادی به آب و نان و غذا و خواب و حمام و هزاران اقتضائات دیگر نیاز ندارد. لذا بعد از انقطاع از بدن مادی، همین تعلق تدبیری او بعینه به بدن مثالی اش معطوف می گردد و همین بدن مادی، استکمال وجودی پیدا کرده، به عینه بدن مثالی می شود که این بیان در درس نود و نهم از جلد دوم، برهانی خواهد شد. بعد از آن نفس به خودش خواهد گفت حال که تعلق تدبیری به آن بدن را از دست دادی، درست است که تعلق تدبیری به آن بدن داشتی تا به کمالت برسی، اما چه بهتر که تعلقت از آن بدن قطع شده است، پس تعلق تدبیری به این بدن مثالی پیدا کنی که مُنشَأ خودت بوده و هر موقع به آن توجه کنی تحقق دارد و به محض اینکه توجهت را از آن برداری، محو می شود (یکی از بطون معانی کتاب محو و اثبات در قرآن کریم، همین نقطه از بحث معرفت نفس است که این بدن، محو و اثبات دارد، محوش به بی توجهی و اثباتش به توجه نفس است). حال به این بدن مثالی، توجه نفسانی بفرما و تعلق تدبیری داشته باش تا استکمال یابی که همچنان، راه برای تکامل باز است. لذا بعد از این نشئه، تکامل برزخی داریم و در قیامت نیز تکامل عقلانی وجود دارد که در روایات و آیات قرآن کردیم به صورت ارتقاء از درجات بهشت و ارتقاء از درکات جهنم به درکه بالاتر مطرح می گردد که از درجۀ نازله به اعلی درجات، ارتقای وجودی پیدا می کند که نفس، به این بدن تعلق دارد و این تعلق، موجب استکمال او می گردد و این بیان، یکی از مبانی اشکال سنگینی است که در تکامل برزخی پیش می آید.
غرض این بود که اکثری مردم چنان با این بدن طبیعی خو می کنند و به آن اشتغال می یابند که از استکمال ذاتی نفسشان باز می مانند و از چنین حالتی تعبیر به «عادت»و خو می شود که باید از آن به در آمد. به در آمدن از عادت یعنی چه؟ به تعبیر آقایان، خروج از عادت، موت اختیاری است که موت اختیاری، اصطلاحی است در مقابل موت طبیعی که در موت طبیعی، بدن مادی تحقق دارد، نفس هم به این بدن مادی تعلق دارد و وقتیانقطاع از بدن مادی پیش بیاید می گوییم موت طبیعی پیش آمده است، اما در موت اختیاری و ارادی، این بدن هست و انسان، انقطاع از این بدن مادی نمی کند و با همین بدن می خورد، می آشامد، حرف می زند، می بیند و می شنود و هر کاری بخواهد انجام می دهد، اما به واسطۀ آن در جهت استکمال نفس ناطقه اش به راه می افتد که در عین حال که با این بدن باشد، بی بدن هم باشد و به فکر ذات خود و استکمالش باشد، «هُوَ مَعَکُم أینَما کُنتُم» (حدید/5). از این، به خروج از عادت و تولد ثانی تعبیر می شود، لذا در موت اختیاری، شخص بدن مادی اش را از دست نمی دهد و اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند «مُوتُوا قَبلَ أن تَموتُوا»، یعنی قبل از اینکه اینگونه بمیرید و قطع علاقۀ تدبیری از بدن پیش باید، آنگونه بمیرید و خودتان از این بدن، قطع علاقه بفرمایید. قطع علاقه یعنی چه؟ یعنی به او تعلق داشته باشید، ولی تعلق شما، به جهت استکمال ذات خودتان باشد نه به جهت بدن، تا به کمال لایق نفستان نائل بشوید. البته خروج از عادت خیلی مشکل است، زیرا ابتدای راه، تمام قوا رهزن می شوند و لذا استاد بایستی به انحای گوناگون به سالک دستورالعمل بدهد تا اینکه ایشان، هم با این بدن باشد و این مرکب را به نحو صحیح نگهداری کند و هم در عین حال با این مرکب، در جهت استکمال خودش، کار انجام دهد. اشتباهی که در سیر و سلوک عملی برای برخی ها پیش می آید این است که فکر می کنند برای رسیدن به کمال لایق خود، اولین کار، ضربه وارد آوردن به این بدن است به طوری که از شکل انسانی به در می آید. وقتی از چنین افرادی می پرسیم چرا لاغر شدی و به این وضع درآمدی؟ می گوید در سیر و سلوکم! چرا در سیر و سلوکی؟ برای اینکه به کمال برسم! چرا جسمت را اینگونه کردی؟ چون جسم، مزاحم است و خواستم آن را از راه بردارم. باید گفت این کارها درست نیست. انبیاء، چهره و جسم مبارکشان مانند همل انسان هاست، «إنَّما أنا بَشَرٌ مِثلُکُم» (کهف/110)؛ جناب رسول الله (ص) می فرمایند «أنا أمشی و ءَأکل»، ما هم مثل شما می خوریم و راه می رویم و زن و بچه داریم. ایشان هیچ چیز را به هم نزدند و از بین نبردند و در عین حال به کمال لایق نفسشان هم نائل شدند که نه تنها جسمشان را از بین نبردند بلکه می فرمایند اگر می خواهی به تکامل برسی، به مرکب سالم نیاز داری، لذا باید بدن را خوب نگهداری کنی که افراط و تفریط در مصرف خوراک، در هر دو جهتش بد است. انسان ها باید امت وسط باشند تا به درجۀ حکمت برسند. حکمت باید در چندین بخش پیاده شود تا آن انسان را «حکیم» نامید. حکیم، همۀ کارهایش محکم است، نه افراط دارد نه تفریط و باید امت وسط شود که خیلی سنگین و مهم است.
سپس جناب حاجی سبزواری می فرماید این تعلق تدبیری نفس به بدن و اعضاء و جوارح رهزن می شود، شما به ظاهر این نظام هستی خو می کنید، در نتیجه آن لذت عقلی را از کلمات وجودی عالم نمی برید. وقتی خروج از عادت و خوی حیوانی پیش بیاید، از آن به ولادت ثانی تعبیر می شود. ولادت اول، تولد از رحم مادر بود، اما ولادت ثانیه، تولد از رحم طبیعت است یعنی استکمال نفس ناطقه بفرمایید. اکثر مردم وقتی از این بدن منقطع می شوند، یعنی بدن بودن از بین می رود و فقط جسمیت آن باقی می ماند، از نشئۀ طبیعت انقطاع حاصل کرده و تمام آنچه را که اینجا به واسطۀ چشم ظاهری دیدند، در آن حال به نحوۀ دیگری می بینند. هیچ کس از نشئۀ طبیعت به صورت وحدت عددی مثل این که الان در درون حسینیه هستیم و از آن بیرون می رویم، به در نمی رود. عالم وجود اعم از طبیعت و ماورای طبیعت، یک حقیت غیر متناهیه است، یک عالم واحد است، تا ما آن را چگونه بنگریم و او خودش را چگونه به ما بنمایاند. الان که به این اعضاء و جوارح، تعلق تدبیری داریم و از راه این کانال های وجودی با نظام هستی ارتباط داریم، به ظاهر چوب و سنگ و خاک و آتش و خورشید و ستاره و حیوان و انسان و . . . می بینیم و هر کدام از آن ها هم آثار ظاهری دارند؛ یکی می سوزاند، یکی خنک می کند، یکی نور می دهد و یکی می رویاند و . . . ، اما وقتی که دید عوض شد، همین ها را طور دیگری می بینیم. نه اینکه از اینجا به در برویم و مثلا بگوییم این همه اموات و گذشتگان، الان از این کرۀ زمین و این فضا و این آسمان به در رفته اند، اگر اینطور باشد کجا رفته اند؟ کجا باید پیدایشان کرد؟ از اینجا در رفته اند یعنی چه؟این سخن هم نمی تواند معنا داشته باشد چرا که مگر این زمین و آسمان و نظام هستی، تمام می شود و به جایی می رسد که دیگر به پایان راه برسیم که مثلا برسیم به یک سقفی و بگوییم از این سقف بالا برویم دیگر از عالم در رفته ایم ؟!! تصدیق می فرمایید که اینطور نیست. گرچه به ظاهر در فلسفۀ مشاء، خواستند همین را بفرمایند که عالم به یک محیطی می رسد که انتهای آن می باشد، اما با توجه به آیۀ «قُل کُلٌّ یَّعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» و براهین دیگر که الحمدلله از فرمایشات حضرت آقا و دیگران جمع آوری نموده و در شرح دفتر دل مبسوطا آمده، نشان می دهدکه به در رفتن از عالم معنا ندارد (به خصوص رسالۀ شریف رتق و فتق در این ارتباط بسیار مفید است).
تمام اموات و ارواح، از اولین و آخرین، همینجا هستند؛ اولینی که نمی دانیم کی اول هست! اصلا معنا نداردکه یک اول از جنبۀ زمانی در نظر بگیریم که به یک نقطۀ آغازی منتهی شویم، به این شکل که امسال از اول فروردین شروع شده و الان در تیر ماه هستیم و می خواهیم به اسفند برسیم تا دوباره اول فروردین بیاید، این، در مورد نظام هستی راه ندارد. یعنی نمی توان به یک نقطۀ آغازی از جنبۀ زمانی رسید. این، توهمی بیش نیست و قوۀ وهم و خیال باعث شده خیلی از افراد در رشته های مختلف، در این وادی وامانده و حرف های نادرستی را مطرح کنند.
لذا ارواح تمام انبیاء این دوره و دوره های بیکران قبل، در همین عالم هستند و هیچ جا نرفتند. منتها لفظ «اینجا» را به توسّع در تعبیر آورده ایم؛ یعنی در این نظام وجود و در عالم، و از این عالم بیرون نمی روند و اصلا بیرون رفتن معنا ندارد و توهمی بیش نیست. همه، اینجا هستند، منتها همین ها را که ما اینطور می بینیم، آنها طور دیگر می بینند، زیرا عالم، اطوار وجودی دارد. از درس نوزدهم به بعد دیدیم اولین نقطه ای که «من»ِ شما برایتان جلوه کرد، به همین جسم و لباس و ظاهر بود، بعد از جنبۀ تفکر، پله به پله و آهسته، آهسته، جلوتر رفتیم و دیدیم در عین حالی که تمام اینها، همان «من» هستند، «من»، جلوه های دیگری هم دارد که باید به آنها توجه پیدا کرد و عالم هم جلوه های دیگری دارد تا چگونه به آن نگاه کنیم. مثلا وسیلۀ نقلیه ای با سرعت بسیار، به کوهی اصابت می کند و سرنشین آن وفات می کند و در آنِ واحد می بیند که اصلا صحنه، عوض شده و همه چیز را طور دیگری می بیند. همۀ موجودات نظام هستی را به نحو دیگری مشاهده می کند. در تمثلاتی که برای افراد و اشخاص پیش می آید هم همینگونه است.
بعضی از عزیزان در نامه های خود نوشته اند که گاهی در حال نگاه کردن به یک درخت یا یک پرنده یا چیز دیگری بوده اند که ناگهان وضع، عوض شده و همه چیز طور دیگری جلوه نموده است. از نامۀ یکی از عزیزان خیلی خوشم آمد که نوشتند در شب عاشورا در حیاط منزل خودم در حال قدم زدن بودم و خانم مشغول ظرف شستن بودند و صدای شُر شُر آب می آمد، ناگهان دیدم من از صدای آب این را می شنوم که مگر من چه گناهی کرده بودم که مرا در کربلا از حسین بن علی (ع) منع کردید.
پس همین آب که می بینیم و صدای آن را می شنویم، اگر یک مقدار صحنه عوض شود می بینیم که لحن دیگری هم دارد و چه بسا هزاران لحن داشته باشد و ما یک عمر، فقط همین صدای شُرشُر را از آن شنیده ایم! اگر ما عوض شویم می بینیم صحنه هم عوض می شود. تازه این آب مادی، مرتبۀ نازله است، همین آب، مرتبۀ مثالی و عقلی و الهی هم می شود!
تمام ارواح و اموات گذشتگان و همۀ نفوس که از بدن ظاهری قطع تعلق تدبیری نمودند، همه و همه با بدن مثالی در همین کشور وجودند، همینجا هستند (لفظ «اینجا» را هم به توسع در تعبیر و از بابت اینکه لفظی دیگر نداریم می آوریم). منتها آنها دیدشان تغییر کرده و نظام وجود را طور دیگری می بینند. برای آنها اصلا وضع عوض شده است، حتی خودشان و اعضاء و جوارحشان را هم به طور دیگری مشاهده می کنند که بسیار عجیب و غریب است و تا مدت ها انسان، مات و مبهوت است (این کلمۀ «مدت» هم از بابت نداشتن لفظ است).
به تعبیر قرآن کریم، «یَقُولُ الإنسانُ أینَ المَفَرُّ» (قیامت/11) یا «وَ قَالَ الإنسانُ مَا لَها» (زلزال/4)، در آن حالتانسان، هم موجودات این سویی اعم از آفتاب و زمین و خاک و دریا را به نحو دیگر می بیند و هم موجودات آن سویی را مشاهده می کند و می گوید چرا اینطوری هستید؟ چرا اینطور شده؟ و همه به زبان حال به او می گویند ما طور دیگر نشده ایم، بلکه ما این اطوار وجودی را داشتیم. آیۀشریفه می فرماید: «مَا لَکُم تَرجونَ لِلهِ وَقاراً وَ لَقَد خَلَقَکُم أطواراً» (نوح/15)، ما شما را طور طور آفریدیم، شما آنوقت آن طور را می دیدید، الان این طور را، که این هم یک طور وجودی خودت است و از تو بیرون نیست. همانند اینکه در این نشئه با چشم که یک طورِ وجودی ما است عالم را طوری می بینیم و با گوش، طوری دیگر می شنویم و اصلا طور شنیدن با طور دیدن، فرق می کند. اگر طور ما عوض شود، عالم هم به نحو دیگری دیده می شود چون خداوند عالم را هم اطوار خلق کرده است. همین نشئۀ ظاهری هم اطوار گوناگون دارد، همانند روز، شب، زمین، ماه، آفتاب، آب و آتش. مجموعۀ نظام هستی، یک مجموعۀ واحد و یک حقیقت غیرمتناهی ذوالمراتب است که خداوند به این مجموعه خطاب می کند که «وَ لَقَد خَلَقَکُم أطواراً»، ما تو را طور طور آفریدیم، همانگونه که انسان را اینگونه آفریدیم. به نسبت اینکه جنابعالی چطور ببینید، عالم به همان طورِ شما تجلی می کند، بعد از این نشئه که طور ما عوض شد، می بینی عالم هم، جلوه و حال دیگری دارد. به هر حال طبق آیۀ شریفۀ «وَ لَقَد خَلَقَکُم أطواراً» از این جا به در نمی رویم و با هیچ کس هم در جنگ نیستیم.
اما چه کار کنیم که الان، آن طور برای ما پیش بیاید؟ از عبارت جناب حاجی سبزواری استفاده می کنیم که «فرض کن خودت را، با همین بُنیه و حواس و مشاعر (محل شعور ادراک) و ظاهر و باطن که هستی، به یکبارگی آفریده شدی». می خواهی عالم را با آنچه در آن است به آن طور دیگرشان مشاهده کنی؟ راهش این است که طور خودت را عوض بفرمایی که «یَومَ تُبَدَّلُ الأرضُ غَیرَ الأرضِ» گردد. به عبارت دیگر طوری براش شما پیش بیاید که غیر از طور قبلی باشد. آنچه در درس بیست و دوم خواندیم یکی از راه های این تبدیل طور بود و یک راه دیگر را هم جناب حاجی نشان می دهد. همانطور که می بینید سخن جناب حاجی با عبارت «فرض کن» شروع می شود، همانند جناب شیخ الرئیس که با عبارت «چنین بپندار» آغاز نمود. لذا باز هم نباید اشکال نمود که این، فقط یک فرض ذهنی است، بلکه این، یک دستورالعملی است روی مبنای تخیل و تعقل که اگر نفس به خودش تلقین بفرماید می تواند به این مقام نائل گردد. لذا پیاده شدن این فرض، خودش یک مقام و عبور از یک پله و کُتل می باشد.
«فرض کن خودت را، با همین بنیه و حواس و مشاعر و ظاهر و باطن که هستی، یکبارگی آفریده شدی»؛ یعنی که الان با تمام اعضاء و جوارحت، اینجا نشستی و هیچ چیز نمی دانی، حتی نام اعضاء و جوارح خودت را نمی دانی، چون تمام چیزهایی که الان بلد هستیم روی اطلاعاتی است که در مدت عمرمان کسب کردیم و تمام این اسامی و الفاظ و دیده ها و شنیده هایمان رهزن ما هستند، اما در این فرض، هیچ نمی دانیم و می خواهیم از تمام این رهزن ها دست برداریم، گویی چشم و گوش بسته ایم و هیچ نمی فهمیم، به همین صورت دفعتا چشم باز کرده و می بینیم اینجا نشسته ایم و این همه حقایق داریم ولی الفاظی برای آن نداریم، زیرا فرض این است که تا به حال نبودیم که به مدرسه برویم، بلکه یکباره به همین صورت آفریده شدیم.
«و چشم به سوی نظام هستی که خودت از جملۀ آن می باشی، گشوده ای»، حالا نگاه بفرما ببین عالم چگونه می شود؟ فقط طور ما طور عادتی است و وقتی بخواهند این آقای طلبه و آن آقای دانشجو را از این عادت به در بیاورند مشکلاتی پیش می آید.
«در آن حال، یکپارچه حیرت اندر حیرت، محو تماشای صورت زیبای آراستۀ این حقیقتی، و دهشت زده ماتِ قد و قامت موزون آنی»؛ گویا حضرت آقا آن دو بیتی را از عبارت جناب حاجی برداشت نموده اند که:
من مات قد و قامت موزون تو ام         مفتون جمال روی بی چون تو ام
اگر آن دو بیتی را با این عبارت معنا بفرمایید می بینید منظور از دو بیتی، خروج از عادت است و می فرمایند دنبال خدا نگردید، خدا قد و قامت و هیکل دارد و این نظام هستی که می بینید هیکل اوست. همانطور که جنابعالی را می بینیم و می گوییم هیکل فلانی این است، اما شما می فرمایی من که فقط این هیکل نیستم، من غیر از این هیکلم. بعد می گوییم آیا جدای از این هیکلی یا نه؟ که همان فرمایشات درس بیست و سوم پیش می آید.
«و دهشت زده مات قد و قامت موزون آنی»؛ اصلا ترس بر شما غلبه می کند که چرا اینطور شده؟ این هم یک طوری است که اگر اتفاق بیفتد چه شیرین است! حالا این همه آقای فیلسوف برای اثبات خدا از براهین گوناگون استفاده می کند، اما شما که به یکبارگی آفریده شدی.
«نه از دور و تسلسل خبر داری و نه از امکان و حدوث و نه از تشکیک و تباین»، که در فلسفه مطرح است و آقای فیلسوف از آن سخن می گوید.
«و نه از اصطلاحات دیگر کلامی و فلسفی و عرفانی»؛ اصلا نه فلسفه خوانده ای، نه عرفان و نه هیچ چیز دیگر، زیرا یکبارگی آفریده شدی!
عزیزان من! قرآن خواندن هم باید به این روش باشد، یعنی ما باید طوری قرآن بخوانیم که از تمام آنچه دیگران به ما یاد داده اند که الفاظ را چگونه ادا کنیم و چگونه به ما یاد داده اند و چگونه باید بخوانیم، رها شده باشیم. لذا جناب صدرالمتألهین می فرماید ما از قرآن خواندمان جز سیاهی نمی بینیم؛ خطوط صفحۀ قرآن، سیاه و مردمک چشم هم سیاه است، پس سیاهی دارد سیاهی را می بیند. قرآن که نور است و روشن و روشن کننده است، پس آن نور کجاست که من نمی بینم؟ از اینجا معلوم می شود که آنکه قرآن می خواند طورش عوض نشده است و چقدر این لفظِ «طور» در بین مردم ما شیرین پیاده شده و من بسیار مجذوب این لفظم که مردم به خوبی از آن استفاده می کنند و مثلا می گویند این طور شده، چه طور پیش آمده و هکذا.
«نه از تشکیک و تباین و نه از اصطلاحات دیگر کلامی و فلسفی و عرفانی و نه الفاظ وجود و حق و واقع»؛ حتی این الفاظ را هم بلد نیستی، چون تازه آفریده شدی. لذا حتی الفاظ «وجود» و «حق» و «واقعیت»، همه رهزن هستند.
اینکه می گوییم همه چیز واقعیت دارد، در مقابل سوفسطایی و در مقابل برهان درست است. اما الان همۀ اینها برای ما خو و عادت کردن می آورد.
«نه از الفاظ وجود و حق و واقع و نفس الامر و نظایر اینها، در این حال فقط صحو معلوم است»؛ یعنی صافِ صاف است و آنچه را باید واقعا ببینی، به صافی و روشنی می بینی، اما الان الفاظ و عبارات و خو کردن ها برای ما، همه چیز را کدر و تیره نموده و همه چیز را سیاه می بینیم. واژۀ صحو، یعنی روشنایی و آشکارایی که معلوم است و انسان می داند واقعیت چیست و در آن حال به واقعیت می رسد.
«که با جمال بی چونش درآرایی می کند (یعنی خودش را می آراید)، این واقعیت محض است که ابایی از قبول عدم دارد و اگر خواستی بگو اثبات واجب به برهان صدیقین است و ایمان موقنین است»،که آن عبارت، در سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ پنجم «وَ بِالآخِرَۀِ هُم یُوقِنونَ»، در اینجا باید معنا شود.

«و الحمدلله رب العالمین»

 

نوشته شده: در کانون  علمی مذهبی  مشکات ولایت بتاریخ  95/06/06  توسط سالک  ((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن>>

آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۶ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۰
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور