شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 97 (درس 23)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز544
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11067
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43088
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771168

در 20 دقیقه گذشته : 29
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 97 (درس 23) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط مشکات ولایت   
شنبه ۰۶ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۵۹

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 97 (درس بیست و سوم)
حرف جناب حاجی سبزواری این بود که در رسیدن به حقیقت نظام هستی، اگر انسان خودش را با همین بنیه و حواس و ادراکات ظاهری و باطنی که دارد فرض بفرماید که به یکبارگی آفریده شده است، در آن حال، به تمام حقایق نظام هستی و حقایق موجودات روی می کند و به حقیقت نظام هستی می رسد و مات و مبهوت می گردد و حیرت، سرتاپای او را می گیرد و محو در تماشای صورت آراستۀ عالم می شود، بدون اینکه در اثبات حقیقت بودنِ عالم، نیازمند به هیچ برهانی باشد و نیازی به هیچ گونه اصطلاحات اعم از فلسفی و کلامی و عرفان هم ندارد؛ زیرا همانطور که گفتیم، تمام این اصطلاحات و الفاظ، به یک نحوی رهزن ما هستند و همیشه اسم، از آن وجهی که غیر از مسمّا است، برای آن جهتی که عین مسمّا است، حجاب می شود.
در کتب شریف روایی ما، نظیر اصول کافی و کتاب های دیگر بحثی دارند در خصوص اینکه آیا اسم، عین مسمّا است یا غیر آن است؟ به این معنا که تمام آنچه را که مشاهده می فرمایید به جهت وجودشان، عین حق اند (عین مسمّا) و به جهت حدّ و نقصشان که هر کدام از این موجودات محدود به حدی هستند، غیر از حق اند (غیر مسمّا)، و لذا تمام موجودات را تعبیر به اسماءالله می کند. آفتاب، اسم است، زمین، اسم است، آب و خاک، همه اسماءالله اند، این اسماء تکوینی هم عینِ حقّ اند یعنی عین وجودند، برای اینکه همه موجودند و نمی شود که اسماءالله موجود نباشند و معدوم باشند و در عین حال اسم تکوینی باشند، پس به لحاظ وجود، عین حق اند، عین خدایند، عین وجودند، که آنها را تعبیر به خدا یا لفظ وجود یا حق یا واقعیت و حقیقت و تعابیر گوناگون که داریم می کنند. ولی از جهت اینکه هر یک از این اسماء و موجوداتمثل آفتاب و خاک و آب و دیگر موجودات، حدی دارند که در علم منطق، هر کدام دارای حد و تعریف منطقی هستند و ماهیت خاص دارند، از جنبۀ حدودشان غیر وجودند، چون وجود، محدود به حدی نیست، ولی در ماهیت، حدّ است. بحث حدود در ماهیات و نواقص است، وجود، دارای حد نیست، پس اسماء به لحاظ وجودی عین مسمّا هستند و به لحاظ حدودی غیر مسما هستند که حدود، همان نقص است.
ما که در صدد فهم موجودات عالم هستیم، چه از طریف علم کلام، چه از طریق فلسفۀ رایج مشّاء، یا از طریق حکمت متعالیه و یا از راه عرفان، می خواهیم که این موجودات را شناسایی کنیم؛ چون ما در کثرت و حدود آنها غرقیم. و لذا به جای اینکه سؤال از وجودشان بکنیم، از حدودشان سؤال می کنیم که مثلا آسمان چیست؟ زمین چیست؟ آب و خاک چیست؟ یعنی در حقیقت ما این اسماء را به جهت اینکه محدود به حدی هستند، ملاحظه می کنیم.
از آن جنبه که اسماء تکوینی، هر کدام محدود به حدی هستند، که از جنبۀ حدشان، غیر از مسمّا، یعنی غیر از وجود و حق اند، وقتی آن ها را از این جهت ملاحظه می فرمایید، لذا همۀ ماسوی الله می شوند حجاب، و ما در حقیقت در حجاب اسماء به سر می بریم، چون در حجاب است و در حدودها غرق است. می گویند این که آفتاب است، آن یک زمین است، آن دیگری انسان است، بعدی می گوید پس خدا کجاست؟ سرّ این سؤال که شخص می فرماید خدا کیست و کجاست، این است که این اسماء و موجودات را به جهت حدّشان دارد مشاهده می کند و می بیند،و لذا سؤالش هم روشن است؛ چون می گوید این آفتاب است، این ابر است، این آسمان است، پس خدا کجاست؟ خود این سؤال یعنی من این اسماء را به جهت حدودشان دارم می بینم و می خواهم در این حدود بگردم خدایی را پیدا کنم. این تفکّر اینطوری، هرگز به خدا نمی رسد و به حقیقت موجودات پی نمی برد، چون ایشان دارد در اسم، از آن جهت که غیر مسما است و در حدود، تحقیق می کند و در بین حدودها می خواهد یک حدی هم برای خدا قائل شود و یک خدای جدای از این حدودها قائل گردد.
و لذا آن خدایی که او به دنبالش هست، نه خدا حسن است:
آن خدایی که تو پرستی نه خدای حسن است         به خداوند حسن را خدای دگر است
چون این خدایی که او دارد تحقیق می کند، غیر از این اسامی است. اینها همه حدّ اند و به دنبال خدای محدود می گردد، که همانطوری که این حدودها را می بیند، همانطور خدا را نیز ببیند و بگوید این یکی هم خداست. چنین شخصی دارد از این جنبه به عالم نگاه می کند که همۀ اسامی غیر مسمّا است.
تمام تفکرات و مباحثی که در کتاب های درسی رایج پیش می آورند و در اختیار افراد و اشخاص می گذارند هم، زیر سر آن است که عالم را از جهت حدود (یعنی اسم را از جهتی که غیر مسمّا است) نگاه می کنند که یک عالم جدا و در کنار آن، یک خدای جدا فرض می کنند.
چقدر در فلسفه جان به لب آوردند که در اثبات خدا بحث دور و تسلسل را پیش کشیدند که دور و تسلسل محال است و ده دلیل اقامه کردند که نه دلیلش قابل خدشه است، فقط یک دلیلِ برهان وسط و طرفِ جناب شیخ الرئیس، خیلی قوی پیاده شده است، و تازه این اثبات خدا در دور و تسلسل هم باز اثبات یک خدای وحدت عددی است که مثلا یک خدایی داریم که علت العلل و نهایت النهایات است و از این علت به آن علت، تا برسیم به یک جایی توقف کنیم که بله اینجا علت العلل است و خدا هست، یعنی یک خدای جدا از همۀ علتها!!
ولی اگر از لحاظ اسم عین مسمّا جلو برویم، اصلا کاری به حدود نداریم، بلکه بفرمایید همه، وجودند، بلکه عین وجودند. حالا که وجود شدند دیگر راه ندارد که بگوییم این یکی، وجود است، آن یکی، وجود نیست!! وجود، وجود است.
وقتی که اسم، عین مسمّا شد و همه چیر در دامنۀ وجود قرار گرفت، دیگر کاری به دور و تسلسل و امکان و حدوث و حرف از تشکیک نداریم.  لذا یکی از راه هایی که جناب حاجی فرمودند که اگر شما بخواهید برسید به اینکه اسم، عین مسما است، این است که آنچه را ملاحظه می فرمایید اینطور در نظر بگیرید که همه، وجودند و وجود، مساوق با حق است که به زبان قرآن الفاظ و اسامی ای مثل «الله»، «الرحمن»، «العلیم»، «الحکیم»، «القدیر»، «المرید» و تعبیرات دیگر را برایش می آوریم. اگر کمی جلوتر برویم می بینیم باز این اسماء هم لفظ هستند واسم حقیقی نیستند و فقط حکایت از آن اسماءالله واقعی می کنند. اسم الله واقعی چیست؟ آن، حساب دیگری دارد. و لذا آنچه را که در درس ها می خوانیم، اگر مقدمه برای رسیدن به متن واقع قرار ندهیم، در حقیقت در حجاب الفاظ هستیم و چقدر حضرت آقا در کتاب هایشان حتی در همین دروس معرفت نفس، تأکید دارند که الفاظ رهزن نشوند که این الفاظ، رَوازِن اند، یعنی از دورادور و از ناحیۀ لفظ که حکایت از معنا می کند، می خواهیم اندکی به طرف معنا برویم؛ مثلا اگر به جناب خاتم الأنبیاء (ص) گفتیم «محمد»، نه اینکه تمام حقیقت این آقا را بیان نمودیم، چرا که همین اسم هم یک لفظ است و ترکیب یافته از چند حرف است: «میم»، «حاء»، «میم»، «دال»؛ اینها که همه حرف هستند، پس حقیقت این آقا چیست؟ که می گوییم به صورت ظاهر، یک هویت خارجی داشت، مثل ما بدن داشت، وهم و خیالی داشت، ادراک داشت و یا بالاتر، این آقا قلب و نفس و روح قدسی داشت، باز یک نحو هم اینها لفظ هستند و لفظ هم که حجاب است، پس اگر این آقا قلب و روح داشت، یعنی «قاف» و «لام» و «باء» داشت یا نه؟ اینها هم لفظ هستند که دورادور حکایت از یک واقع می کنند و لذا باید لفظ را یک ربط وجودی و یک کانالی مورد استفاده قراد دهیم تا به متن واقع برسیم، و لذا اگر دفعتا و به یکبارگی آفریده می شدید و هیچ لفظی را هم بلد نبودید، در آن حال چطور عالم را می دیدید؟ الان که نگاه می کنید، روی مبنای تدریج و عادت است و در حال یکبارگی و دور از هر اسم و لفظی که به عالم نگاه کنیم، خروج از عادت حاصل می شود که از آن تعبیر می کنند به «صحو معلوم»، یعنی خیلی روشن و آشکار (هوا که صاف و زلال می شود، می گویند صحو معلوم).
انسان وقتی به خودش اینطور تلقین کند که همین الان، با تمام ادراکم، فهمم و شعورم، موجود شدم و هیچ چیزی را تا حال ندیده بودم و به گوشم چیزی نشنیده ام و با بینی ام هیچ چیز نبوییده ام و با زبانم هیچ چیز را نچشیده ام و با قوۀ لامسه ام چیزی لمس نکرده ام و حالا برای اولین بار می خواهم ببینم، بشنوم، ببویم، بچشم، لمس کنم، حتی همۀ این هایی که می گویم هم الفاظ هستند و الفاظ را هم نمی دانم و هیچ چیز از معنا هم نمی دانم، در چنین حالی اگر انسان به عالم بنگرد، مات و مبهوت است و هیچ چیز نمی تواند بگوید، چون فرض نموده است که چیزی نمی داند و هیچ چیز از قبیل آفتاب و ماه و زمین و دیگر موجودات را نمی شناسد، چون اینها را می بایستی در مسیر راه تدریجی یاد می گرفت و می شناخت، در صورتی که به طور دفعی آفریده شده و مسیری را هم طی نکرده است.
یک دفعه یک آدم بیست ساله یا سی ساله یا پنجاه ساله خلق شده و چیزی هم تا به حال ندیده است و این خلقت چندین ساله اش هم دفعی است نه تدریجی؛ و اگر در چنین حالی، برای خود فرض و تلقین می کند، همه چیز را صاف و زلال (صحو معلوم) می بیند که با جمال بی چونش، دَر آرایی می کند و چقدر زیبا و شیرین می شود. اینها چه چیزی هستند؟ اینها کی هستند؟ این مقدار لفظی را هم که داریم می آوریم برای القای به عزیزان است، و الا سکوت محض می شود؛ چون فرض این است که اصلا حرف زدن بلد نیست، لفظ بلد نیست و تا حال صوتی نشنیده است، کلمه ای نمی داند، کتاب لغتی باز نکرده است و کلمه ای را ندیده است و در حوزه و دانشگاه درس نخوانده است، بلکه همه چیز به یکبارگی و دفعی است و لذا یکپارچه مات و مبهوت است. این الان یک نحو به اصطلاح مرگ است و برای همه پیش می آید. همه چیز را مشاهده می کند ولی مات و مبهوت است و لفظ برای گفتن و شنیدن ندارد، چون این حرف زدن و شنیدن عادی برداشته می شود و همینطور این دیدن با چشم ظاهری برداشته می شود و این ادراکات ظاهری برای این نشئۀ طبیعی ظاهری موجودات و برای این طور وجودی بود و آنهایی که پس از مرگ مشاهده می کند آن طور وجودی است و یک ادراک دیگری است و چشم و گوش دیگری می خواهد که غیر از این چشم و گوش ظاهری هستند (غیر را به معنی وحدت عددی در نظر نگیرید). فعلا دیدن و شنیدنش یک طور است و وقتی مرگ دست بدهد، دیدن و شنیدن او طور دیگری می شود و لذا در این نظام هستی، با همه هست و ارتباط وجودی هم دارد، و از هیچ موجودی قطع رابطه نمی نماید، ولی برای هیچ موجودی لفظ ندارد و مات و مبهوت است. لذا اینکه در قرآن آمده که اینجا، یوم الدنیا است، آسمان و آفتاب و زمین و دیگر موجودات را اینطور مشاهده می کنید، در نشئۀ آخرت که یوم الآخر است طور دیگر مشاهده می نمایید. «یوم» را هم که قبلا بدان اشاره کردیم، یعنی ظرف ظهور اشیاء. الان اینطور ظهور نموده و فعلا اینطور می بینید و می شنوید و می بویید و می چشید و لمس می کنید، بعد که طور شما عوش شد، همۀ اینها طور دیگری می شوند، یعنی همین یوم الدنیا به عینه یوم الآخره می شود. لفظ «آخر» نیز به معنی دیگر است که یک ظرف ظهور دیگر و یک تجلی دیگر است و آنچه که می بیند غیر از آن چیزی است که دیده بود. به عبارت دیگر، «یَومَ تُبَدَّلُ الأرضُ غَیرَ الأرضِ» (ابراهیم/49)، آنچه را که قبل مشاهده می کردید، همه تبدّل (تَبَدَّلَ یعنی تَغَیَّرَ، تَطَوَّرَ: یعنی به طور دیگر متطوّر شد) پیدا کرده است، یعنی همان است ولی به شکل و صورت دیگر و قامت دیگر تبدل یافته است. حالا می بینید که در قامت دل آرای نظام هستی غرق است و قیامت او برانگیخته می شود که از آن تعبیر می کنند به «یوم آخرت» یا «یوم القیامه» یا «یوم الآخر»ِ این شخص. آن، روز قیامتِ خود شخص است که وقتی قیامت و طور وجودی شخص عوض شود، آنچه را که به طور دیگر می دید، به مطابق این طور وجودی اش می بیندو لذا در همه، مات و مبهوت است؛ «وَ قَالَ الإنسانُ مَا لَها» (زلزال/4)، چرا اینطور شده است؟ چه چیز پیش آمده است؟ اینها همه می گویند آن که قبلا می دیدی یک طوری بود، اینی که الان می بینی، طور دیگری است و ما دلمان می خواست که قبل از اینکه به این نقطه برسی، به این طور می رسیدی. این، الان یک نحوه مرگ طبیعی است، انسان باید «مُوتُوا قَبلَ أن تَمُوتُوا»، یعنی مرگ اختیاری داشته باشد، یعنی قبل از آنکه مرگ طبیعی پیدا کند و طور وجودی اش عوض شود، می بایستی در خودش قیامت و زلزله و تحول درونی پیش آورد و طور وجودی اش را عوض بکند، و لذا همۀ این عالم، طور دیگر خودش را به او نشان می دهد.
البته اطوار وجودی، بیکران است که در حقیقت، یک فروغ رخ ساقی است که بر جام کثرات افتاد. ما در مقام ادراک این فروغ رخ ساقی هستیم، منتها هر طوری که تو بنگری، همانطور خودش را به تو نشان می دهد، بستگی دارد که شما چطور به عالم نگاه می کنید؛ یکی عالم را به طور مادی می بیند و می گوید هر چه هست، عالم مادی است، مجردات نداریم، او هم مطابق با طور وجودی اش که به عالم می نگرد حق می گوید. لذا عارف می گوید هیچ کس در عالم، ناحق نمی گوید، همه حق می گویند ولی مطابق طور وجودی شان. بعد که چشم باز می کنند می بینند اطوار دیگر هم بود ولی توجه نداشتند و این همه، عمر و وقتی خودش را از دست داده است که
ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد         باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
و می بایستی به آن اطوار وجودی می رسید، در صورتی که نرسیده بود. حالا که رسیده، به تعبیری «سقط شده» از این رحم طبیعت متولد شده است. در آن نشئه (یوم القیامه) که طور دیگر عالم خودش را نشان می دهد، ایشان هم آن طور را مشاهده می کند، اما به صورت سقط شده مشاهده می کند و راه برای کمال ندارد، از طرفی هم می خواهد تمام این کمالات را به دست بیاورد اما راه ندارد؛ مثل اینکه چطور الان با این طوری که داریم، به هر چیز، به هر مقداری که فکرمان برسد، کمالمان در همان جهت برایمان پیدا می شود؟ و اگر طور عوض شود و طور قبلی درست عمل نشده باشد او در آنجا سقط شده است.
غرض اینکه؛ در آن حال «صحو معلوم» شده و همه چیز برای او روشن می شود؛ «یَومَ تُبلَی السَّرائرُ» (طارق/10) و هیچ کدری نیست.
الان این طوری که مشاهده می کنیم، کدر است؛ مثلا از آقای گیاه شناس سؤال کنید که این همه سال در مورد گیاهان تحقیق نمودید، آیا توانستید به همین طور ظاهری گیاه، به هر چه هست دست پیدا کنید؟ می بینید همه اظهار عجز می کنند، و لذا تحقیقات و مطالعات در رشته های مختلف تجربی، روز به روز زیاد می شود ولی آن طور که هست دست پیدا نمی کنند، چرا؟ چون این طور، با این دید مادی که نگاه می کنند صحو معلوم نیست، این طور، غبار آلود است، تیره است، حجاب دارد. به همان مقدار که پرده (حجاب) را کنار زد، به همان مقدار هم برای او مکشوف می شود و همین طور که جلوتر می روند می بینند پرده ها وجود دارد، حجاب های تاریک متعددی را باید کنار بزند و پشت سر بگذارد. این همه پزشکان و دانشمندان، در کشورها و سطح جهان در علم تشریح و در طب، کتاب ها نوشته اند، اگر به آنها بگویید که اگر اولین و آخرین شما جمع بشوید، آیا هنوز توانسته اید بدن انسان را آن طور که هست شناسایی کنید؟  می گویند نخیر! هنوز تار است، هنوز غبار دارد، هنوز پرده دارد. می بینید که هر روز که جلوتر می روند به کشفیاتی عجیب برخورد می کنند. در پنج هزار سال قبل، ذیمقراطیس و دیگران، این جسم ظاهری را اجزای صغار صلبه (اتم) می گفتند. بعد که جلوتر رفتند در عصر جدید، دیدند حرف به اتم ختم نمی شود، آنها که فکر می کردند اتم پایان کار است در عصر جدید، اتم را شکافتند و به الکترون و پروتون رسیدند. هنوز هم خبرهایی هست. الکترون را کشف کرده اند، پروتون را کشف کرده اند، حرکات و نظم بین آنها را کشف کرده اند و در منظومۀ شمسی چه خبرهاست و بشر هنوز به انتها نرسیده است، پس معلوم است هنوز به «صحو معلوم» نرسیده اند، هنوز در مقام محو و غبارند و هنوز پرده هاست.
الان در ادراک ظاهری اشیاء چقدر شرایط لازم است؟ مثلا نزدیکی و دوری زیاد مانع رؤیت اشیاء می گردد، اگر موجودات و اشیاء، زیاد نزدیک باشند و یا زیاد دور باشند و بین مبصَر و بصر، اندازه رعایت نگردد، اشیاء به درستی قابل مشاهده نیستند. اگر بین ما و شیء، دیواری وجود داشته باشد، یا مثلا هوا تاریک باشد، درخت یا شیء مقابل را نمی بینیم و یا بالعکس. اگر هوا بیش از حد روشن باشد، باز هم نمی بینیم. و لذا می خواهیم به جرم آفتاب نگاه بکنیم گرفتاری داریم. پس نور زیاد و تاریکی مطلق و دوری و نزدیکی مفرط هم مانع و حجاب دیدن است. همین دیدن ظاهری چقدر غبار دارد و برای دیدن شیء ظاهری، چقدر باید شرایط برقرار باشد تا دیدن صورت گیرد؟ اما وقتی به دیدن در طور مثالی می رسیم اگر تا حال می گفتند می خواهی ببینی باید چشمت را باز کنی، الان می گویند اگر آن طور مثالی را می خواهی ببینی، باید این چشم ظاهری را ببندی. این دیدن، چطور دیدنی است؟ همانطور که عنوان شد، در دیدن ظاهری، آن شرایط لازم برای دیدن باید رعایت گردد وگرنه دیدن تحقق نمی یابد، ولی در این دیدن مثالی، شرایط دیدن ظاهری (مثل دوری، نزدیکی، روشنایی، تاریکی) را نمی خواهد؛ که مثلا جناب آقای سید علی قاضی طباطبایی (ره) می فرماید از فلان نقطۀ نجف، اگر کسی به سراغ می می آید من ایشان را می بینم. این، دیگر چه نحوه دیدنی است؟ در صورتی که از نظر ظاهری، خیلی از کوچه ها و ساختمان های مقابل هم حجاب هستند. ولی ایشان می فرماید که من آن شخص را می بینم، و این، یک طور دیگر است که تمام درس هایی را که یک فرد طبیعی برای إبصار ظاهری خوانده است، در این نوع دیدن، به کار نمی آید و باید تمام اینها را کنار بگذارد. طور که عوض می شود، تمام معلومات عوض می شود. و آن شرایط که برای دیدن بیان شد، همه برای دیدن ظاهری چشم بود و برای آن طور نیست که طور دیگری است و این شرایط را ندارد.
حالا بالاتر؛ طورِ دیدن مثالی عقلی و قلبی و شهودی و روحی و سری و امثالهم خیلی عجیب است، اینها دیگر چه نوع دیدنی است؟ آنها دیگر شرایطی را که طور مادی و مثالی می خواهند را ندارند.
همه بستگی به دیدن خود انسان دارد؛ یک وقتی با دیدن ظاهری، عالم را می بیند، می بیند خیلی غبار دارد، و لذا تمام دانشمندان طبیعی، فقط در رشته های علوم تجربی، عالم را با چشم ظاهری مشاهده می کنند. لذا  اینطور، خیلی غبار دارد و صحو معلوم نیست، و لذا هر چه بشر پیش می رود به انتهای فهم حقایق موجودات نظام حق دست پیدا نمی کند و لذا تا این دیدن ظاهری به عالم است، همین درس های متعارف دانشگاهی و تحقیقاتی و آزمایشگاهی و تالار تشریح هست. حالا تا کی نیاز به این روش مطالعه و تحقیق است؟ باید گفت تا موقعی که تو با طور ظاهری داری به این عالم نگاه می کنی. تا کجا؟ تا هر اندازه که بفهمی! به انتهایش می رسیم؟ خیر! هیچ گاه برایتان صحو معلوم نمی شود مگر اینکه طورتان قوی شود. اگر طور وجودی تان عوض شود، برایتان صحو معلوم پیش می آید. آن طور را چگونه عوض کنیم؟ باید آنچه را که تا کنون دیدیم و شنیدیم و خواندیم و آنچه که در ذهن ماست، اعم از الفاظ و اصطلاحات و مفاهیم، همه را تخلیه کنیم و به قول حاجی سبزواری، «همۀ اینها را آب ببرد». آنچه از مدرکات ظاهری مان را که به تدریج به دست آوردیم، همه باید تخلیه گردد.
پس چه چیز را باید آبیاری کنیم تا بتوانیم به صحو معلوم برسیم و به جایی که نه حجاب الفاظ باشد و نه حجاب دیدن و شنیدن و بوییدن و چشیدن و لمس کردن ظاهری، و تمام این حجاب ها برداشته شود، نه حجاب مفهوم و صورت در ذهن و . . . ، همه و همه تخلیه شوند؟ چون الان ذهن ما انباری از صور تشکل یافتۀ روی هم، از خیالیه و وهمیه و حسّیه می باشد، ذهن باید از اینها تخلیه گردد. اینها هم غبارآلود هستند و باید محو شوند تا به صحوش برسیم. اگر از همۀ این امور تخلیه شدید و اینها را آب برد، یعنی به یکبارگی خلق شدید، و یکدفعه می خواهید بلد شوید و علم پیدا کنید. حالا که می خواهید علم پیدا می کنید با این ادراک و فهم و شعورتان، صحو معلوم می بینید که می بینید این جمال، بی چون و بی مانند و بی مثل است، چون هیچ مثلی تا الان برایش ندیده است و جمالی را مشاهده نکرده و چیزی را ندیده است، لذا مات و مبهوت می شود؛ «من مات قد و قامت موزون تو ام».این «تو»، چه کسی هست؟ وجودی صمدی و حضرت  و وجود، مساوق با حق و الله است. تا حال آنچه را که به طور تدریجی خواندیم و دیدیم و شنیدیم و در ذهن خود داشتیم و بعد که با موجودات عالم روبرو می شدیم، با آنچه را که در ذهن ما بود در مقام مقایسه قرار می دادیم و لذا می گفتیم، آن یکی زیباست، دیگری زیبا نیست، آن یکی شر است، دیگری خیر است، و آن یکی نقص است و دیگری، کمال است و حرف هایی که به طور متعارف پیش می آید.
ولی اگر انسان با تمام ادراکاتش به طور دفعی خلق شده باشد و هیچ چیز در ذهن نداشته باشد و خالی از هر گونه الفاظ و مفاهیم باشد، یک تخلیۀ تامّ پیش می آید که یکی از لطایف معنای تخلیه در عرفان که انسان باید تخلیه بشود تا تحلیه بشود همین است که باید تخلیۀ تامّ پیش بیاید.
پس روی این حساب در آن مقام، تمام دروس اعم از دروس دانشگاهی، حوزوی، دبیرستانی، همه را آب ببرد؛ الهی آنچه که ما کاشته ایم را آب ببرد. اینها را آب ده تا چیزی باقی نماند. آنچه را که خودت کاشته ای را فرا آب ده تا سبز بشود و بدانیم چه خبر است:
من مات قد و قامت موزون تو ام         مفتون جمال روی بی چون تو ام
مفتون به معنی دلباخته، مجنون، سرگشته، حیران است که حیرت اندر حیرت می شود و مفتون روی بی چون اوست به این خاطر است که دیگر، حدّ نمی بیند، چون تمام حدّها را آب برده است دیگر، «یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاد» است، یک حقیقت غیرمتناهیه وجود است یعنی آنچه را می بیند و می شنود و می بوید و می چشد، در همه، مات و مبهوت است. پسمفتون جمال روی بی چون تو ام، یعنی که این، مثل ندارد، پس «لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ» (شوری/12) می شود:
من مات قد و قامت موزون تو ام         مفتون جمال روی بی چون تو ام
هیهات که بگویمت تو لیلای منی         اما من دلباخته مجنون تو ام
و لذا آقا در مصراع دوم می فرماید که حق دارم که به خودم بگویم که من مجنون هستم، اما از آن طرف نمی توانم بگویم تو لیلای من هستی، بلکه تو لیلا آفرینی.
و آقا در غزل حسن و مجنون، صفحه 205، می فرماید:
یکی پرسید از آن بیچاره مجنون         که ای از عشق لیلی گشته دل خون
به شب میلت فزونتر هست یا روز         بگفتا گر چه روز هست عالم افروز
ولیکن با شبم میل است خیلی         که لیل است و بود هم نام لیلی
از اینجا به بعد، حضرت آقا با مجنون به جنگ افتاده که :
همه عالم حسن را همچو لیلی است     که لیلی آفرینش در تجلی است
همه سر تا به پا غنج و دلالند         همه در دلبری حدّ کمالند
همه افرشته حسن و بهایند         همه آیینۀ ایزد نمایند
در آخر می فرماید:
اگر مجنون حسن را دیده بودی         به عقل خویشتن خندیده بودی
چون عقل تو را آب نبرده است، در عقل هم مانده بود چرا که عقل، همانطور که عرض کردیم، عقال است، تقیّد است. چرا در حد باشیم؟ چرا فقط لیلی را دوست داری؟ چرا روز را دوست نداشته باشیم؟ هر چه که می بینم لیلی و لیلی آفرین هست که به مناسبت حرف یکی از عزیزان و بزرگواران در خصوص «لیل»، در حدود شصت الی هفتاد بیت مثنوی گفتیم که همه چیز از لیل و تاریکی شروع می شود. تمام بذرها از تاریکی سر در می آورند، باید بروند در تاریکی خاک، بعد روییده شوند، رشد کنند. تمام نطفه های انسان و حیوان باید از تاریکی عبور کنند یا جوجه باید از تاریکی تخم سر در بیاورد و یا نطفۀ انسان باید از سه مرحلۀ تاریکی، رحم و بطن عبور کند تا انسان شود و به ملک و ملکوت راه پیدا کند و دیگر همه چیز یکپارچه لیل (معشوق) می شود. تا رسیدیم به اینجا که حالا که اینطور لیل پیدا کردید دیگر به حقیقت «إنّا إنزَلنَاهُ فِی لَیلَۀِ القَدرِ» (قدر/2) تشرف حاصل می کنید و بعد می بینید که تمام آنچه را که با این طور ظاهری ات می دیدید، همه تاریک بود و به کار نمی آمد، بعد که طورتان قوی شد، همین «إنّا إنزَلنَاهُ فِی لَیلَۀِ القَدرِ» در شما، طور دیگری پیش می آید و سر در می آورید و تولد ثانی پیدا می فرماید و در ادامۀ مثنوی آوردیم که یکی از مصادیق لیل، حسن است که جناب علامه طباطبایی رحمۀ الله علیه، استاد آقا فرمودند هیچ کس ایشان (حضرت آقا) را نشناخت، جز امام زمان علیه السلام.پس معلوم می شود ایشان هم برای همه، لیل شده است، برای همه، تاریک شده است، هیچ کس از او خبر ندارد، به همین دلیل «إنّا إنزَلنَاهُ فِی لَیلَۀِ القَدرِ» شده است. و بعد رفتیم به دنبال دیوان حضرت آقا که:
همه عشق و همه شورند     همه عیش و همه سورند         که از آیات قرآنی به جانم هست مخزن ها
هیهات بگویمت که لیلای منی         اما من دلباخته مجنون تو ام
حالا در آن حال می بیند که آن، واقعیت محض است و حقیقت محض است که «رَبَّنَا مَا خَلَقتَ هَذَا بَاطِلاً»، همه حق و حقیقت اند.
در غزل کاروان عشق می فرمایند:
دلا بازیچه نبود دار هستی         همه حق اند در بازار هستی
بود آن بنده فیروز و موفق         نجوید اندر این بازار جز حق
کلمۀ «فیروز» به عربی می باشد که به فارسی، همان «پیروز» است.
و معنی آن این است که تمام نظام هستی حق و حقیقت اند و این یعنی، اسم را عین مسمّا دیدن، و قرآن کریم هم می فرماید «رَبَّنَا مَا خَلَقتَ هَذَا بَاطِلاً» (آل عمران/192) و «هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأرضَ بِالحَقِّ»، که البته باید روی لفظ «حقّ»، تأمل بفرمایید، بعد به این حقیقت می رسید که این، واقعیت محضه است و صحو معلوم می شود که از قبول عدم، ابا دارد.
دیگر همه چیز وجود است و به غیر وجود نمی تواند باشد و عدم راه ندارد و تنها دلیلی که می توانید بیاورید این است که ایشان، معدوم نیست، نه اینکه وجود، دلیل بخواهد. لذا آقا فرمود:«همه دلیل توحید می خواهند، اما حسن دلیل تکثیر». همه، اوست و شما اگر می فرمایید غیرِ اوست! باید دلیل بیاورید. من که می گویم همه، اوست،  این، دلیل نمی خواهد و این توحید است و ما که دلیل توحید نمی خواهیم، ما دلیل تکثیر می خواهیم. ما می گوییم همه، اوست، شما که می فرمایی غیر اوست، دلیل بیاورید. و اگر هم بعضی، فرمایشاتی دارند که خدا کجاست تا پیدایش کنیم؟ به خاطر این است که اسم را غیر مسمّا مشاهده می کنند، در حالی که حضرت آقا می فرماید غیر خدا کجاست؟ ما که غیر او ندیدیم، چون اسم را عین مسمّا مشاهده می کنند و لذا راحت هستند. «این حقیقت محض است که ابایی از قبول عدم دارد.»؛ هر چه می بینید حقیقت محض است که عدم، راه ندارد، حدود، راه ندارد، این و آن چیست؟ و لذا:
آن خدایی که تو پرستی نه خدای حسن است    به خداوند حسن را خدای دگر است
اینکه تو می گویی به این خاطر است که اسم را غیر مسما یافتی و دنبال خدا می گردی. آن خدایی که حسن می پرستد خدایی است که اسم را عین مسمّا مشاهده می کند و وحدت محضه و توحید صمدی قرآنی می بیند.«و اگر خواستی بگو اثبات واجب به برهان صدیقین است»؛ این را برهان صدیقین می نامند که به طور یکبارگی آفریده می شود که مات و مبهوت در مقابل نظام هستی قرار می گیرد. این را برهان صدیقین (صدق محض) می گویند که راستی محض است و مشوب به هیچ وهم و توهم و تخیل و ابطالی نمی باشد و به حدی صدق و راستی محض و صرف وجود است و هیچ در او ملاحظۀ شوب غیریت نمی شود، به آن برهان صدّیقین گفتند و نفرمودند برهان صادقان (صدّیق، صفت مبالغه است یعنی بسیار صدق و راستی)، و از بس که واقعیت محض است فرمود من صدّیقم که «فَاُولَئکَ مَعَ الَّذینَ أنعَمَ اللهُ عَلَیهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ اولَئِکَ رَفیقاً» (نساء/70)، دیگر صدق محض می شود، صحو محض می شود، مات و مبهوت می شود، جز حق هیچ نمی فهمد و نمی بیند. اگر اینطور رسیدید، «ایمان موقنین است»، «وَ بِالآخِرَۀِ هُم یُوقِنُونَ» (بقره/5)، که مؤمنین به حقیقت نظام هستی و حق بودن آن یقین دارند و به یوم الآخر یقین دارند و همین الان می چشند و صدّیق اند وصدق محض هستند و هیچ مشائبۀ کثرت عددی و شوب جدایی نیست و هر چه هست وجود صمدی است. دیگر، «پُر» است و پُر هم جز یکی بیش نیست، دیگر دو تا پُر نداریم، فقط یک پُر داریم که این یک پر، یک عددی نیست بلکه یکی صمدی و سعّی وکلی به معنای سعی است که گویا مثل اینکه این یک شخص را بازش کردی شده همه، که در حقیقت همه یک شخص وجود و یک حقیقت وجودند که از آن تعبیر می کنند به وحدت شخصی وجود. اگر دیگران اشکالاتی را وارد کنند، به خاطر این است که اسم را غیر مسمّا می بینند و اگر عارفی می فرماید وحدت شخصی وجود، به این لحاظ می باشد که اسم، عین مسمّا است و اگر برخی، قائلین به وحدت وجود را کافر می دانند به لحاظ این است که اسم را غیر مسما مشاهده می کنند و خودش کفر دارد و کفر خودش را به حساب دیگران گذاشته است. و لذا جناب الهی قمشه ای رحمۀ الله علیه، می فرماید به نظر ما هر کسی قائل به وحدت شخصی وجود که عارفان قرآنی می گویند نباشد، مشرک است. ما که می گوییم یک خداست که دارد خدایی می کند، مشرک نیستیم. آن کسی که می گوید یک خدا چیست و وحدت شخصی نیست و خداهای گوناگون وجود دارند، آن ها مشرک اند و لذا شرک برای آنهاست و لذا ایمان موقنین، یک همچنین حالتی دارد و چقدر انسان باید زحمت بکشد و مانند یک دانه باید برود به کارخانۀ شالیکوبی پوست کنی شود تا به مغز برسد. از طرفی قرآن می فرماید که این عالَم را آنهایی می فهمند که مغز دارند: «اُولوا الألباب»، ألباب، جمع لُبّ است، یعنی مغز که صاحبان مغز پوسته ها را کنار گذاشتند، حجاب ها را برطرف کردند و به حقیقت رسیدند، و تمام کسانی که در باب توحید سؤالاتی می کنند و مشکل دارند به خاطر این است که در پوست دارند کار می کنند و هنوز به مغز نرسیدند. صاحبان مغز (اولوا الألباب)، یعنی انسان های کامل، مثل انبیاء و جناب رسول الله صلی الله علیه و آله، و جناب امام جعفر صادق علیه السلام و دیگر ائمۀ معصومین علیهم السلام، اینها شب برمی خیزند و انسان های به کمال رسیده اند که «إنَّ فِی خَلقِ السَّمَاواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاُولِی الألبَابِ»؛ که تمام کاشته های من با آب برده شد و هیچ نخوانده ام و هیچ ندیده ام، حالا می خوام به آسمان نگاه کنم، خلقت آسمان و زمین برای چه کسانی آیت است؟ برای مغزدارها و صاحبان خرد، آیت است و بی مغزها و نادانان به اینها استقلال وجودی می دهند و جدای از حق و خدا می بینند و اسم غیر مسمّا را مشاهده می کنند، بعد می گویند، این آفتاب است، آن دیگری زمین است، پس خدا کجاست؟ اینطور سؤال کردن اصلا از مبنا و پایه و اساس غلط است و سؤال دارای مغز نیست، این سؤال، پوست است. صاحبان مغز چه کسانی هستند:
«الَّذِینَ یَذکُرُونَ اللهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَی جُنُوبِهِم وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلقِ السَّمَاواتِ وَ الأرضِ» (آل عمران/192) که در این آیۀ شریفه، «یَذکُروُنَ»، کسانی که دائم در ذکرند و «یَتَفَکَّرونَ»، کسانی که دائم در فکرند، به صورت تدریجی و دم به دم در فکر و ذکرند که با این دو بال به این می رسند که «رَبَّنا مَا خَلَقتَ هَذَا بَاطِلاً»، و از اینکه از حد و عادت به در آمده و دنبالۀ آیه «سُبحَانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّار»، این چه عذاب و آتش و بدبختی بود که من در آن بودم که می گفتم این آفتاب است و آن زمین است، پس خدا کجاست؟ حد بینی داشتم که اکثریت در این عذاب گرفتارند و چون حدبینی است و اسم، غیر مسما است و لذا نمازهای خوانده شده، همه عذاب است و انسان را بالا نمی برد، چون همه، وحدت عددی است، «سُبحَانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّار»، خدایا ما را از این عذاب بیرون بیاور، چه عذابی بدتر از این که انسان بگوید این، آفتاب است، آن یکی ماه است، آن دیگری، زمین است، پس خدا کجاست؟ و لذا باید از این عذاب بیرون بیاید وتنزیه شود، منزه شود، و لازمه اش این است که تمام کاشته ها دیده ها را باید آب ببرد و آنها را لایروبی و تخلیه کند.
«سُبحَانَکَ»، همینطور که حق تعالی منزه از هر قید و بندی است، انسان نیز باید منزّه از هر قید و بندی شود تا بگوید «رَبَّنا مَا خَلَقتَ هَذَا بَاطِلاً»، تا حقیقت حق بر او متجلی گردد.
«اثبات واجب به برهان صدیقین است و ایمان موقنین، إقرَأ وَ ارقَ».
تازه این، ابتدای راه است و «إقرَأ وَ ارقَ»، بخوان و بالا برو، تا انشاءالله پخته شوید.

«و الحمدلله ربّ العالمین»

نوشته شده: در کانون  علمی مذهبی  مشکات ولایت بتاریخ  95/06/06  توسط سالک  ((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن>>

آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۶ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۴
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور