شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 94 (درس 22)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز533
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11056
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43077
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771157

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 94 (درس 22) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kalame.ir   
شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۴۰

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 94 (درس بیست و دوم)
عرض کردیم در دلیل دومی که درس بیست و دوم، بر اثبات غیریت نفس از بدن، از جناب شیخ الرئیس مطرح شده، کلمۀ پندار و وهم، به کار رفته است و لذا این برهان تجربی در مورد حیوانات هم به کار می آید؛ زیرا آنها هم نفسشان غیر از بدنشان است و اثبات غیریت نفس و بدن، در مورد آنها هم مطرح می شود.
به عرض رساندیم مرتبۀ «وهم» و بالاتر، مقام «همت» و بالاتر یا همسنگ آن، «مقام توجه عرفانی» و بالاتر از همۀ اینها، مسئلۀ «امر»، از مراتب سیر و سلوک انسانی است.
در وهم و همت و توجه (که توجه، به یک معنا همان قصد و اراده است)، تا مقداری، حرکت مطرح است، ولی در مقام امر، دیگر حرکت مطرح نیست (قصد داشتیم که بحث وهم و همت و امر را به نحو مبسوطی طرح کنیم. کتاب شریف عیون مسائل نفس و نیز موارد دیگری راجع به این موضوع آدرس داشتیم، مرور نمودیم، اما دیدیم بحث سنگین و دامنه داری است و معطل می شویم. در واقع این موضوع، فرصت جداگانه ای همچون یک ماه محرم یا یک ماه رمضان را می طلبد تا انسان بتواند خیلی خوب دربارۀ آن بحث کند).
در تمام این مقامات، افراد انسانی مراتب فراوانی دارند. به عنوان مثال، به عدد خود افراد، همّتشان گوناگون است و فرق می کند. در مقام شریف امر، انسان های الهی به مقام شریف «کُن» می رسند. بالاتر از مقام «کُن»، «بی مقامی» است، بی اسم و رسمی است. همان که حضرت آقا در الهی نامه شان می فرمایند الهی عارف را به مفتاح بسم الله؛ مقام «کُن» عطا کردی که با «کُن» هر چه خواهی کنی کن (این مقام، مقام امر است)، با این جاهل بی مقدار هر چه خواهی کنی کن که آن، کلید دارد و این کلیددار.
و عرض کردیم که مقام شریف ائمۀ معصومین، فوق مقام امر است، آنها به جایی می رسند که «صاحب امر» می شوند و یعنی هر کسی که می خواهد به مقام کُن برسد، این مقام بایستی از طرف ایشان عطا گردد. لذا به تعبیری می فرمایند امیرالمؤمنین علیه السلام، قاسم جنت و نار است، یعنی تقسیم کنندۀ بهشت و جهنم است و به عبارت روشن تر، مقام امر از ناحیۀ ایشان به همگان می رسد.
در این مقام، هر کسی می تواند به کتاب وجودی خودش بفرماید کُن! در نتیجه، با القاء امرِ کُن به خودش، تمام اسراری که در نهانخانۀ سرّش نهفته بود، یَکون می شود، اسراری که تا آن وقت حتی خودش نیز از آنها بی خبر بود. منتها نفوس خبیثه، با امر کُن، مطابق با بافت و طینت و مناسبت ذاتی شان، جهنم می سازند و آتش و عذاب انشاء می نمایند. اما بهشتیان با مقام شریف کُن، به حقایق نوریه می رسند.
در مورد همت نیز بحث، بسیار طولانی و وقت گیر است، لذا اجازه بدهید الان آن را رها کنیم. فعلا عنایت داشته باشید که این برهان تجربی مرحوم جناب شیخ مربوط به مقام وهم است. البته مقام عقل از وهم قوی تر، و مقام شهود و مقام قلب از عقل هم شریف تر می باشند.
حالا، «خویشتن را چنین بپندار»: یعنی اینطور توهم بفرما و به خودت تلقین کن:
«که تمام اندام شما تندرست»:  منظور این است که اگر تمام اندام خودت را از بابت سلامت اعضاء، تندرست توهم کردی.
ادامۀ درس: «چون تمام اندامی: هیچ عضوی از اعضای ظاهر و باطن در فرض مذکور فروگذار نشده است».
چون تمام اعضاء و اندام مطرح است، لذا هیج یک از دستگاه های بدن نباید نقص یا بیماری داشته باشد. بر فرض اگر هم داشته باشد می توان به خودش تلقین نماید که عارضه ای ندارد. تأنّی بنده برای این است که همین عبارت اول، دلالت بر این دارد که انسان از راه تلقین، بسیاری از بیماری ها را می تواند از خودش دفع کند.
بله! مرحوم شیخ الرئیس، دانشمندی ذوالفنون است که یکی از شعب علمی ایشان طب می باشد. او طبیب حاذقی است که در این رشته جانشین جناب محمد بن زکریای رازی می باشد. لذا جناب شیخ با همین یک عبارت «تمام اندام، تندرست»، راهکار علاج در طب ارائه می نمایند که بسیاری از امراض از راه تلقین قابل علاجند.
البته آن روش معالجۀ محمد بن زکریان رازی که در جلسۀ قبل عرض شد، بر مبنای «غضب» بود، اما گاهی هم بیماران می توان از راه شادی و راه های گوناگون دیگر درمان نمود.
ادامۀ درس: «چون تندرستی: بیماری های بدنی نیست تا به درد عضوی و بیماری تن بدان توجه داشته باشی و منصرف به بدن گردی».
مشکل، زیر سر همین انصراف است. تعلّق به بدن اجازه نمی دهد که انسان، ذات و مقام غیب خودش را آن طوری که هست بیابد و توجه بفرماید که ذات نفس او غیر از تن و بدن اوست، این غیر بودن هم معنای خاصی دارد که در درس بیست و سوم به بعد به عرض خواهیم رساند، و این به این دلیل است کهعالَم بدن و عوارض و اعضاء و جوارح او، نمی گذارد که انسان از این نشئه و این بدن منصرف شود. همچنین اگر اعضایی به درد آمده باشند، موجب انصراف انسان از آن نشئه به این نشئه می شود. لذا می بینید شخصی که درد دارد نمی تواند به خوبی مطالعه کند یا تفکر بفرماید. زیرا از آن مقام وحدت انصراف می یابد.
بنابراین ما باید کاری کنیم که از بدن به نفس ناطقه و به کمون ذات خود منصرف شویم و راهش این است که باید اعضای انسان، تندرست و فاقد درد باشد و چنانچه درد هم داشته باشد باید چنان به خودش تلقین فرماید که گویا دردی ندارد. حال چگونه باید به خود تلقین نماید که از درد اعضاء و جوارح، رها شده و اینها موجب اشتغال او به بدن نشود، بلکه توجهش را به طرف ذات و نفس ناطقۀ خود معطوف نماید خیلی مهم است.
ادامۀ درس: «چون تندرستی: بیماری بدن نیست تا به درد عضوی و بیماری تن بدان توجه داشته باشی».
بدان، یعنی به تن.
ادامۀ درس: «و منصرف به بدن گردی و به حالی از احوال خودت که جز ذات توست، توجه کنی».
راهش این است که به طوری توجه به بدن را از خودت دور کنی تا هیچ حالی از احوالت، تو را منصرف نکند. از همۀ احوال خالی بشوی که فقط و فقط ذات تو، تو را به خود مشغول نماید. یعنی به یک تعبیر، خودت با خودت مشغول بوده و از هر چه که غیر است دست بکشی، و این به یک معنا تقریبا همان موت و مرگ است؛ زیرا مرگ از یک طرف انقطاع نفس از غیر، و از طرفی توجه تام به کمون ذات و یافته ها و اعمال و افکار و علوم و معارفش می باشد. یعنی باید هر چه که غیر از اینهاست، از خودش دور کند و این خیلی مشکل است.
ادامۀ درس: «و به حالی از احوال خودت که جز ذات توست، توجه کنی».
یعنی از همۀ اینها خودش را تخلیه کند، یعنی در این دلیل تجربی، یک تخلیۀ تام نیاز است و به محضر عزیزان رساندیم که در انجام این دستورالعمل جناب شیخ عجله نفرمایید و الان همان مسئلۀ تفکر را داشته باشید که آهسته آهسته به همین مطلب منتهی خواهد شد. اینکه می بینیم حضرت آقا در درس سیزده، مسئلۀ تفکر و در اینجا، این دلیل تجربی را مطرح فرمودند نشان می دهد که بالاخره طبق روال، تفکر به اینجا خواهد انجامید، بدین صورت که گاهی برای انسان پیش می آید و علیرغم اینکه با این بدن هست مطلقا از بدن و تمام احوال بدن و آنچه با آن مرتبط است تخلیه می شود و خودش می ماند و خودش، و انشاءالله این حالات، به «تجلّیات ذاتی» منتهی خواهد شد.
ادامۀ درس: «در آن حال خویشتن را چنین پندار که تمام اعضاء، تندرست و خردمند،»
بله! خردمند هم باید باشد. نمی شود که انسان، تعقل و ادراک ذاتی اش را از دست بدهد. لذا در توضیح عبارت فرمودند:
ادامۀ درس: «و چون خردمندی و در حال صحت عقلی، به ذات خویشتن آگاهی داری».
و الا اگر بخواهد مطلقا تعقل و خرد و عقل را از دست بدهد، غفلت از مقام ذات پیش آمده و دلیل تجربی پیاده نمی شود، مثل همین حالتی که الان هستید که می توانید تعقل و ادراک کنید و الا مسلم است که یک بندۀ خدا که دیوانه است، این دلیل تجربی را نمی تواند اجرا کند، چون عقل سالم ندارد. اما من و شما می توانیم.  خوب! شرط دیگر؛ تمام عبارات شیخ همه شرایط می باشد:خویشتن را چنین بپندار که تمام اندام، که این تمام اندام، باید همه جا را در بر گیرد و یک عضو از انسان، جدا نشود. شرط دیگر (تندرست بودن)، بیمار نباشد، (خردمند باشد)، بی عقل و دیوانه نباشد، حال شرط بعدی، چشم های بسته:
ادامۀ درس: «و چون چشم ها بسته است به بدن خود نمی نگری و بدان توجه نداری که آیا این بدن توییِ توست یا چیز دیگر است».
چون می خواهی کاری بکنی که خودت را بیابی و بدن در بین نباشد. اگر چشم باز باشد خود را می بینی و باز خیال می کنی «من» یعنی همین بدن! در درس 19 سؤالی پیش آمد: این که می فرمایید «من به درس آقا می روم»، منظور از من کیست؟ و جواب این بود که من، همینی هستم که نزد شما نشسته ام! می بینید پاسخ دهنده، اینجا منصرف به بدنش شده است. توجه اش به حواس پنجگانه اش بود و فکر می کرد «من»ِ او اینجاست! باید گفت: نخیر! چشمت را ببند و اصلا به بدن نگاه نکن، به بیرون از بدن هم نگاه نکن.چون چشم، آلتی است که هم برای دیدن بدن و هم بیرون از آن به کار می رود و هر دو طرف انسان را مشغول می سازد و لذا:
ادامۀ درس: «و چون چشم ها بسته است، به بدن خود نمی نگری و بدان توجه نداری که آیا این بدن توییِ توست یا چیز دیگر است».
چون هر دو طرف، شما را مشغول می کند. هم وقتی که به بدن نگاه می کنی می گویی عجب! من همین بدن هستم، و هم می خواهی اثبات کنی که این منِ شما غیر از تنِ شماست. حال اینکه تا به بدن نگاه بفرمایی، خیال می کنی که منِ شما همین است. حتی اگر هم بفرمایی این بدن، غیر توست، همین مقدار توجه به غیر بودن، تو را از ذات خودت منصرف می کند. در این دلیل تجربی، ما باید به گونه ای عمل کنیم که به هیچ وجه از خودمان و از توجه به ذاتمان، انصراف به هیچ چیز دیگر حاصل نکنیم. حتی توجه به اینکه «این بدن، غیر از ماست»، نیز نباید بشود، زیرا همان هم مانع پیاده شدن دلیل است.
ادامۀ درس: «آیا این بدن، توییِ توست یا چیز دیگر، و با تو چه نسبت دارد؟»
به هیچ وجه دربارۀ این چیزها نباید فکر بفرمایید، و آزاد شدن از اینها خیلی مشکل است.
ادامۀ درس: «انگشتان، گشاده و دست ها و پاها، باز و دور از بدن و از یکدیگرند».
خوب، چون در این توهم، انگشتان باید از هم باز باشند، ولو اینکه واقعا اینگونه نباشد، باید به خودش تلقین کند که گویا انگشتان من باز و از هم جدا می باشند. الان چون تمام این انگشتان با هم اتصال دارند، ما نسبت به آنها، ادراک لمسی داریم، اما اگر همانند یک تکه چوب از ما جدا و در کناری افتاده باشند، ما آنها را لمس نمی کنیم. پس انگشتان باید از هم جدا تصور شوند. همچنین، دست ها و پاها نیز از هم دور باشند، زیرا تا وقتی دو پا به هم نزدیک و دست ها به هم اتصال داشته باشند، قوۀ لامسه آرام نمی گیرد و رها شدن از دست قوۀ لامسه در این بخش بسیار مشکل می باشد. اما باید سعی کنیم علیرغم اینکه اینجا نشسته ایم، اینطور بپنداریم که در هوای طِلق کذایی در آسمان معلق هستیم و دست ها و پاها و اعضاء و جوارح، همه از یکدیگر جدا شده اند، نه چیزی را می بینم و نه می شنوم و نه لمس می کنم، نه می بویم و نه می چشم! یک تخلیۀ اینچنینی لازم است. بله! دست ها و پاها از بدن و از همدیگر جدا تصور گردند.
ادامۀ درس: «تا به تماس آنها با یکدیگر و به برخورد آنها به بدن، توجّه تو را به عضوی از اعضایت و به بدنت جلب نکند».
بله! حتی تکیه دادن به دیوار نیز موجب انصراف  او می شود و نمی گذارد که آن توجه تامّ به ذات پیش نیاید و این دستورالعمل، یکی از بطون رسیدن به معانی شریف قیامت است و «قیامت کبری»، خوب حل می شود.
بنده خدایی می فرمود که دستورالعمل تشرف به محضر قیامت را از قرآن کریم داشتم که قرآن چه کتاب عظیمی است، منتها ما مردم آنقدر ناآگاه و از این کتاب دوریم که حد و حصر ندارد. البته مردم بیچاره تقصیری هم ندارند، ما به آنها اینطور القاء کردیم که منتظر قیامتی باشند که در آینده بر پا می شود و چه چیزها که در آن زمان رخ خواهد داد. ایشان می فرمود من دستورالعمل تشرف به قیامت را داشتم که قیامت خودم و موجودات را مشاهده کنم . . .  .
امروز به فکر فرو رفتم و گفتم خدایا این مردم کوچه و بازار که هیچ اینگونه حرف ها را نشنیده اند، پس چه حرفی چه شنیده اند؟! به فرض انسان بیاید و به اینها بگوید شما چادر سرتان کنید، اینها اصلا چه می فهمند؟! و چه می دانند که قرآن چیست؟! مگر آن فریاد پریروز حضرت آقا این نبود که چه عجیب است که یک نفر پیدا نمی شود و از خودش بپرسد من کیستم؟ که از یک نطفه و آب کذایی به این شکل و قامت و حجم و صورت رسیده است که این بافت و مزاج خاص و کمالات اعضاء و جوارح، همه حیرت اندر حیرت است و انسان متحیر می ماند که اصلا چه بگوید!
مطلبی را شاید قبلا هم به عرض شما رسانده باشم که در محضر عزیزان دانشجویی که بندگان خدا همه خوب بودند، چه برادران متدین و چه خواهرانی که همه، محجبّه و چادری بودند، اما از سؤالاتی که می کردند می شد فهمید که اینها چقدر از قرآنو ادراک اسلام نازنین فاصله دارند. البته بندگان خدا به دین و قرآن علاقه مند بودند، اما بحث های اصیل را به این زودی ها حتی برای اینها نمی شود پیاده نمود، تا چه رسد به مردم عادی که تا صحبت از قیامت پیش بیاید می گویند حالا چه کسی رفته دیده؟! دنیا دو روز است، بزنید و برقصید و خوش باشید! انسان تا اینها به چه نحو صحبت کند؟ اگر به ایشان بگوید آیا شما طاقت دارید که دستت را به یک ولی خدا بدهی تا شما را از درون خودت آگاه کند؟ آیا یک شب، یک ساعت، یک دقیقه یا حتی یک ثانیه طاقت چنین مشاهداتی را دارد؟! ببیند که موسای کلیم علیه السلام، آن پیغمبر اولوالعزم، خودش را به دست کسی سپرد که سورۀ کهف، از او به عنوان «عَبداً مِّن عِبادنا» یاد می کند (کهف/66)، باید به این مردم گفت اول بروید در کهفِ ولایت بخوابید و بیتوته کنید تا اسرار برایتان مکشوف شود، و سورۀ کهف قرآن، کهفِ ولایت است. شما که یک روز یا شب نرفتی در این کهف بخوابی و فقط داستانی از آن شنیده ای! یا نهایت اینکه؛ یک فیلمی از اصحاب کهف ساخته و پخش شد، اما سرّ مسئلۀ کهف، اینها نیست. قرآن نخواسته فقط داستان کسانی را که در دو یا سه هزار سال قبل گرفتار یک سرکردۀ ظالمی شده اند، در نتیجه به غاری پناه برده اند، را بیان می کند.
سرور من! این داستان نیست! من و شما و دیگر افراد اجتماع باید برویم خودمان را در کهف ولایت تکوینی بخوابانیم، باید آنجا به خواب برویم تا ببینیم چه ها پیش می آید؟! حرف این سیصد سال چیست؟ ما یک روز و یک ساعتش را هم نخوابیدیم، ما هر کس را دیدیم آن چنان گرفتار نفس خود بودند که مُردند و در دریای بیکران نظام وجود افتادند و آن چنان غرق شدند که دیگر برنگشتند تا به ما خبری بدهند.
اما جناب خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم رفتند و قیامت را دیدند، بهشت و جهنم درون افراد را دیدند، اینکه علم و عمل انسان سازند و هر کسی زرع و زارع و مزرعۀ خودش است و تمام این مردم از صبح تا به غروب در قبر خود راه می روند، همه در قبر می خوابند و از قبر برمی خیزند. همین الان یکپارچه قیامت مردم، قیام کرده است، مردمی که این حرف ها را نشنیده اند، چگونه با آنها باید صحبت کرد و دستور قیامت راه آنها داد؟ آیا آنها طاقت قیامت صغری را دارند؟ تا چه رسد به قیامت کبری؟!
اصلا در مورد همین دستورالعمل جناب شیخ چه بگوییم؟ این مردم غفلت زدۀ بیچاره اصلا به فکر «من کیستم؟»ِ خود نیستند. حضرت آقا در آن غزل  عاشقی و قرار یعنی چه (غزل نور حق – صفحه 125 دیوان) می فرماید:
در شگفتم ز مرد و زن یکسر         همه مست و خمار یعنی چه
اصلا مردم، مست لایعقل اند، با این مردم که تعقل ندارد، چگونه باید حرف زد و چکار باید کرد؟! جناب خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم که مبعوث شدند، عرض کردند خدایا! من با این سران مسیحیان نجران که اصلا حرف شنیده نیستند، چگونه صحبت کنم؟ و چگونه دلیل و برهان اقامه کنم؟ و لذا چاره ای ندید جز اینکه آنها را به مباهله دعوت کند، زیرا بحث با آنها خیلی مشکل بود.
بعد از جلسۀ دیروز، عزیزانی از من سؤال کردند که آقا! در مورد حجاب، چگونه این بی حجاب ها را قانع کنیم؟! خوب حرف حقی است! بزرگان ما هنوز حرف نشنیده اند، چه رسد به مردم اجتماع! خدایی اش نه یک شب در معرفت نفس کار کردند و نه یک شب با خود خلوت کردند تا ببینند چه در انبان دارند. اینها یک دستورالعمل سکوت نگرفته اند. حق دارید، با آن کسی که اصلا چیزی حالیش نیست، حرف زدن، بسیار مشکل است، به مصداق آن ضرب المثل مازندرانی آدم قرآن را به گوش چه کسی بخواند!! خیلی مشکل است.
بنده خدایی از دوستان که دستورالعمل تشرف به محضر قیامت را داشت تا بتواند قیامت خود و مردم و موجودات دیگر را مشاهده کند می فرمود شبی در خواب دیدم که قیامت برپا شد (بزرگان می گویند در ابتدای کار، قیامت بیشتر در خواب جلوه می کند تا اینکه کم کم با آن حشر حاصل شده و در بیداری نیز مشاهداتی حاصل می شود. در بیداری اولیل مشکلات سنگینی پیش می آید که باید بر اساس عبارت قرآنی «ثُمَّ استَقامُوا»، مقاومت سنگینی بنماید چه اینکه مشاهدۀ قیامت مردم و خود، هم مسئلۀ بسیار سنگینی است و نباید به شوخی گرفته شود) و مردم با چه وضعی با هم کلنجار رفته و به سر و کله هم می زنند و همۀ آنها هم برایم شناخته شده هستند و وضعیتشان معلوم! سپس یک لحظه قیامت کبری برپا گردید که تار و پود تمام موجودات نظام هستی از جمله خودم را متلاشی دیدم! در آن شرایط دیدم ادراک مطلقاً برداشته شد و اصلا نمی شد چیزی را ادراک کرد! و این نحوه ای از تجلی آیۀ شریفۀ «لِمَنِ المُلکُ الیَومَ لِلّهِ الواحِدِ القَهَّارِ» (غافر/17) بود.
خوب، اگر انسان بخواهد این آیه را برای مردم معنا کند، چه بگوید؟ آیا همین الان «لِلّهِ الواحِدِ القَهَّارِ» است، چگونه باید در گوششان فرو برود؟! اینها که به سرحدّ عقل نرسیده اند، بلکه در حدّ حیوانات و در مقام وهم اند.
دعوای پریروز حضرت آقا، چه دعوای پدرانه ای بود، آنجا که فرمودند چرا نباید الان به جایی می رسیدیم که ما برای شما چند کلمه ای از باطن و اسرار آیات و روایات، نکاتی را مطرح کنیم؟!
به هر حال، در این درس یکی از بطون معنای قیامت پیاده می شود که انسان خودش را آنگونه بپندارد و تازه، این در مقام وهم است و تا به مقامات همت و توجه عرفانی و مقام امر و فوق امر برسیم و تا اینکه به ادب مع الله تشرف حاصل کنیم، راه زیادی باقی مانده است که در ادب مع الله، نظام هستی، یکپارچه مشهود انسان کامل و حضرت بقیه الله می گردد.
کسی که بد حجابی و بی حجابیو بی چادری اش می کند، تمام شئون و وجودش از نشستن و برخاستن و حرف زدن، همه مشهود حضرت بقیه الله و به طفیل وجود ایشان است که الحمدلله برای این مطلب در رسالۀ شریف «انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه»، دو سه برهان اقامه شده است، خوب، این خانم بی حجاب چه توجهی به این مطالب دارد و اصلا کجایی است؟ و چقدر باید زحمت کشید تا او بیدار شود و یک شب در «من کیستم»ِ خود به فکر بنشیند! البته اینها تلنگر می خوردند و اگر تلنگر نخورند بالاخره تلنگرشان می زنند و چه زدنی! منتها در آن موقع دیگر کار از کار گذشته و انسان دلش به حالشان می سوزد و در آن زمان، چاره ای ندارد جز اینکه «من کیستم»ِ خود را بشوراند.
واقعا چطور می شود اینها را قانع کرد؟! البته حرف داریم. از آیات و روایات در مورد مسئلۀ حجاب و غیر آن ها، سخن ها داریم. اما در این فکریم که آیا صلاح است که در حال حاضر بحثی را با عنوان حجاب از دیدگاه فقه و فلسفه و عرفان و قرآن مطرح کرد یا نه؟! البته برای شما مسئله حل شده است، اما انسان برای آنها چگونه حرف بزند؟!
غرض اینکه؛ این دستورالعمل (دلیل تجربی) به یک معنا، برانگیخته شدن قیامت است که انسان در مقام وهم، تمام اعضاء و جوارحش را از همدیگر جدا توهم کند، همانند اینکه تمام پیچ و مهره ها و قسمت های مختلف یک اتومبیل را کاملا از هم جدا کرده و کنار بگذارد تا دوباره آنها را به هم ببندد!
خانمی تعریف می کردند در یک مقامی در خواب دیدم که تمام اعضاء و جوارح مرا، همانند آنچه که مکانیک در مورد اتومبیل انجام می دهد، از همدیگر جدا کردند، در حالی که من درد این جدایی را ادراک می کردم و جزع و فزع از من به آسمان بلند شده بود (باید گفت به یک معنا دستورالعمل جناب شیخ الرئیس برای ایشان پیاده شده بود)، بعد از مدتی، از فرط ترس و درد و بیچارگی به لرزه افتاده، جزع و فزغ می کردم و طاقت نیاوردم و از خواب برخاستم.
بله! ایشان در این خواب مقداری این دلیل تجربی شیخ الرئیس را پیش رفته بود ولی این ادراک درد باعث شده بود که به طور کامل منصرف نشود تا به خودش بپردازد.
ادامۀ درس: «در هوایی که گرمی آن با گرمی تنت برابر است».
چراب باید گرمای هوا این مقدار باشد، یعنی نه کم و نه زیاد؟ زیرا اگر گرمای هوا با گرمای بدن متعادل باشد، قوۀ لامسه آن را احساس نمی کند. مثلا الان ما احساس گرما می کنیم، چون گرمی تن ما با گرمی بیرون از بدن ما با همدیگر تطبیق ندارد. در هوای سرد نیز هوای بیرون و درون با هم تطبیق ندارند، لذا قوۀ لامسه، احساس گرمی یا سردی می نماید. اما گاهی دستمان را در داخل آب ولرمی که گرمایش همسنگ گرمی دست می باشد می گذاریم، در این حالت کأنه اصلا احساس نمی کنیم که دستمان در کجا قرار گرفته است، مگر اینکه به دستمان تکانی بدهیم که در نتیجۀ برخورد دست با آب، قوۀ لامسه حرکت آب یا موج یا صدای آن را ادراک نماید. اما اگر آب ولرم باشد چیزی احساس نمی کند.
هوا خیلی ملایم با بدن باشد، مثل نسیم های بهاری در زمان های نادری که انسان نه احساس سرما می کند و نه احساس گرما و بسیار سرحال است که در تابستان و زمستان و پاییز اینگونه نیست و این موارد کم پیش می آید. بنابراین انسان حتی اگر از گرما عرق هم کرده باشد، باید چنان به خود تلقین نماید که هوای بیرون نه سرد است و نه گرم.
ادامۀ درس: «تا به زیادت و نقص درجۀ حرارت هوا نسبت به درجۀ حرارت تن از گرما و سرما، توجه به بدن ننمایی».
لذا تا احساس گرما نماید و بگوید آه بدنم گرم شده! به همان اندازه از ذاتش دور شده است. حال شما عزیزان توجه بفرمایید که ما شبانه روز حتی چقدر از خودمان دوریم، برای اینکه مرتبا تمام توجه ما یا به سردی است یا به گرمی، یا به نرمی یا به سفتی. چشم هم دائما اشیاء را می بیند و به ما می گوید این فرش است، آن خاک است و هکذا. همینطور مزۀ هر غذایی که می خوریم و هر بویی که استشمام می کنیم؛ تمام اینها توجه به غیر ایجاد می کند، به طوری که الان شاید شبانه روز، حتی برای یک لحظه هم انقطاع تامّ از غیر و توجه کامل به ذات خودمان، برای ما پیش نمی آید.
نوعا در تمام شبانه روز، ما درگیر توجه به غیر هستیم، خواه این غیر، بدن خود ما باشد یا تطبیق بدن با خارج و یا اطلاعاتی که از خارج می گیریم. به هر حال ما از ذات خود منصرفیم.
ادامۀ درس: «در فضایی آرام و خاموش، تا آواز بیرون، تو را از تو باز ندارد».
بنابراین تمام صداهایی که می شنویم، مرتبا دارد ما را از خودمان باز می دارد، اما نباید بفرمایید که پس اینها نباید باشد، حرف ما این نیست که تمام اینها را رد کنیم! بلکه با این دلیل تجربی، همین مقدار می خواهیم اثبات کنیم که نفس (آن منِ ما)، غیر از تن ماست، تا بعد نحوۀ ارتباط نفس و بدن را دنبال کنیم.
ادامۀ درس: «در فضایی آرام و خاموش تا آواز بیرون، تو را از تو باز ندارد و متوجه به غیر خود نشوی».
تا صدای کسی را شنیدی ذهنت به دنبال آن می رود که چه کسی مرا صدا زد. و یا با صدای زنگ تلفن تمام توجه به سمت آن جلب می شود. تمام اینها، انصراف به غیر است و چاره ای هم جز این نداریم و باید اینطور باشد!
ادامۀ درس: «و متوجه به غیر خود نشوی و یا خود آن، سبب توجه تو به بدنت نشود».
لذا اگر به دنبال صدا هم نروی، اما همان صدا باعث می شود که متوجه بدن خود می شوی و همین مقدار توجه به بدنت تو را از خودت باز می دارد و نمی گذار که با خودت باشی (که در زبان مازندرانی لفظی داریم که می گوییم فلانی با خِدِه یعنی فلانی با خودش است یا می گوییم بَخونه یعنی بخفته است).
ادامۀ درس: «در آن فضا، نه به چیزی وابسته ای . . . ».
چون قرار شد در هوای طلق باشی. الان ما شبانه روز به همه چیز وابسته ایم؛ یا در حال راه رفتنیم، یا سر جایمان نشسته ایم، یا خوابیده ایم، که در هر صورت به زمین وابسته ایم. اگر به آسمان هم برویم بالاخره در یک سفینه یا هواپیما قرار گرفته و یا به چتری آویزانیم. در دریا هم یا در قایقیم یا در لباس غواصی. بالاخره باید به یک جایی بند باشیم و اینها تمام، توجه به غیر است.
ادامۀ درس: «در آن فضا نه به چیزی وابسته ای تا وابستگی تو به آن چیز تو را، هم به آن چیز و هم به بدنت توجه ندهد».
و لذا باید از هر غیری خودت را آزاد کنی، یعنی الان که اینجا نشسته ای، آنقدر باید به خودت تلقین کنی که نخیر! من اصلا جایی ننشسته ام، بلکه در آسمان معلقم و به جایی بند نیستم! و ماشاءالله به تلقین! که چه کار می کند. الان این دستورالعمل چقدر سنگین است، تمام اطبّاء کرۀ زمین جمع بشوند، آیا می دانند چه دستورالعملی برای استشفای یک مریض بدهند؟! خیر! اما قوۀ تلقین، طبیبی است که می گوید من می توانم این دستورالعمل را اجرایش کنم. ما از خودمان یک طبیب عجیب و غریبی داریم به نام «تلقین وهمانی» و بسیاری از خواب ها و بیداری ها به همین تلقین وهمی مربوط است، مخصوصا آنچه گاهی در تاریکی ها دیده می شود. مثلا سربازانی در ابتدای خدمت، فرمانده برایشان از خطرناک بودن منطقه صحبت می کند، در هنگام نگهبانی در بیابان ها، به هر چه نگاه می کند، وهم آن را به صورت چیزهای دیگری برایش نشان می دهد. لذا این بیچاره تا پایان نگهبانی اش در ترس و وحشت است. اما فردا وقتی به همان قسمت می رود می بیند مثلا یک قوطی حلبی در آنجا بود و تا صبح برایش مسئله ایجاد کرده بود! به هر حال تلقین وهمی، عالم عجیبی است که مردم از آن خبر ندارند.
ادامۀ درس: «و نه در آن فضا بر چیزی ایستاده ای، که اگر بر زمین و چیز دیگر ایستاده باشی بر اثر تماس و برخورد پاها با آن چیز متوجه بدن می شوی».
به همین مقدار هم انصراف از خود پیدا می کنی و اجازه نمی دهد با خودت باشی.
ادامۀ درس: «چنان که با غیر بدن هم».
همین الان که اینجا ایستاده ایم، هم به بدن خودمان توجه داریم و هم به غیر بدن. وقتی می خواهیم روی صندلی بنشینیم، مواظب هستیم که زمین نخوریم و سعی می کنیم از سالم بودن صندلی هم اطمینان حاصل کنیم و بعد بنشینیم. می بینید برای سالم ماندن بدن، شبانه روز این همه احتیاط می کنیم. و الا نفس نه غذای مادی می خواهد و نه راه رفتن و افتادن و سقوط دارد.
مثالی دیگر: یک راننده در یک مسیر چقدر باید حواسش جمع باشد که از مسیر خارج نشود، در گردش به راست و چپ و عقب گرد و سر بالایی و سرازیری چه مسائلی را باید رعایت کند. این همه احتیاطات برای کیست؟ برای همین بدن بیچاره، نه نفس ناطقه، تمام توجه شبانه روزی ما برای خدمت به جنابِ بدن است و ماشاءالله مردم چه خوب به بخور بخور و ساختن دنیایشان مشغولند و خبر از آن حقیقت دیگرشان ندارند.
حضرت آقا در سخنرانی پریروزشان فرمودند مردم به دردِ من کیستمِ خود نرسیدند. اگر بپرسیم بالاخره تو از این بدن چه می خواهی؟ از این راه رفتن و خوردن و خوابیدن و لباس پوشیدن و دیدن و بوییدن چه هدفی داری؟ غرضتان از این اعمال چیست و به چه دلیل و چه حسابی انجام می شود؟! به واقع چه پاسخی برای این سؤال دارند؟!
ما که مثل حیوانات نیستیم، عقل و قوۀ ادراک داریم، پس باید بفهمیم که أولی و أحقّ به فهم تعقّلیم. می پرسیم: آقا! خانم! چرا ازدواج کردی؟! چرا از خانه به سمت محل کار می روی؟! می فرماید برای به دست آوردن یک لقمۀ غذا؛ برای چه غذا بدست بیاوریم؟ برای این که بخوریم. چرا می خوریم؟ برای اینکه بدنی داریم. چرا بدن داریم؟ و . . . ، این چراها، انسان را رها نمی کند و باید جواب دهد. لذا قبل از اینکه ما به سؤال «چرا چادر بپوشیم» جواب بدهیم، سؤال کننده باید هزاران سؤال ما را جواب بگوید، منتها این مطالب را انسان چگونه به آنها بگوید؟ برخی از اینها هم کلا تابع هوی و هوس هستند و دائم مثل یک گاوِ خوش علف می چرند. شب به اصطبل خود رفته تا صبح می خوابند و صبح هم بلند می شوند و در می روند. و الا اگر بشود با اینها حرف زد می پرسیم چریدنت چرا؟! خوردنت چرا؟! خوابیدنت چرا؟! اصلا چرا بدن داری؟! خانم! آقا! لطف کن خودت را از اینجا پرت کن. می گوید پرت نمی کنم، چون می خواهم سالم باشم. می پرسیم چرا می خواهی سالم باشی؟ سلامت را برای چه می خواهی؟ می خواهم زندگی کنم، چرا زندگی کنی؟ چه کسی به این چراها باید جواب بدهد؟ میلیون ها سؤال برای هر شخص مطرح است که باید به آنها پاسخ بدهد و تا این سؤال ها همه بالعرض هستند به یک بالذات منتهی نشوند، جواب ها نیز قانع کننده نخواهد بود چون هر بالعرضی باید به یک بالذات برگردد.
بعد می گوییم شما می خواهید به سرّ این دستورات شرعی اعم از نماز و روزه و حجاب برسی؟ برای این که شما بدن داری، می خوابی، راه می روی، حرف می زنی، مواظب بدنت هستی، اگر بیمار شدی به نزد طبیب می روی. اگر به نزد طبیب رفتی، به حرف ایشان گوش فرا می دهی. تمام اینها دلیل است بر این که شما باید نماز بخوانی و روزه بگیری و به حج بروی. می پرسند یعنی چه؟ چرا اینها دلیل است؟ می گوییم این چرا را خودت باید جواب بدهی، برای اینکه تو داری عمل را انجام می دهی، همین که مواظب بدنت هستی که توی چاله نیفتی همین که به جای رفتن از مسیر جاده از بالای درخت ها و پشت بام خانه ها عبور نمی کنی، همین ها دلیل بر این است که باید خمس و زکات بدهی، جوراب پا نما نپوشی و لباس کذایی نداشته باشی. چرا دلیل است؟ نمی دانم، کار را تو انجام می دهی دلیلش را من بگویم؟ خودت جواب بده!
عزیزان! آن بحث علم و دین هم در این مباحث خیلی کمکتان می کند. بنده استدعا می کنم آن مباحث را گسترش بدهید. اگر کسی را شکار کردید و واقعا دوست دارند حرف بشنوند، نوارهای بحث علم و دین را به ایشان بدهید که بدانند آن قلمی که ما و نظام هستی را نوشته، برای چه هدفی نوشته است؟ به هر حال این یک سری سؤال است که خانم شما باید حجاب داشته باشی، چرا؟ چون که می خوری و راه می روی، چون که سلامتی را دوست داری و از بیماری دوری می کنی و در صورت بیماری به نزد پزشک می روی و تمام شئون که شبانه روز بر آنها می گذرد، می توانیم دلیل بر حجاب داشتن بگیریم. می گویند آخر چه کسی اینها را گفته است؟ ما این چیزها را تازه اولین بار است که می شنویم. بله! بسیاری از چیزهاست که خیال می کنید شنیده اید، اما هنوز نشنیده اید!
حجاب داشته باش، آدم باش، انسان باش، چرا؟ جواب چرا: این چیست که داری راه می روی، می گوید زمین،
تا صحبت از زمین کردند، سؤال کنید زمین چیست؟ و . . . ، این یک روش است که آن را دنبال کنید و بگذارید در تکوینیات غرق شوند. در این روش لازم نیست که برویم دنبال آیات قرآن. البته آیات قرآن همه در جایگاه خودشان درست است و در این گونه موارد آیاتی در قرآن داریم، خیلی هم خوب، مثلا واژه «جَلابیبِهِنَّ» و عبارت «یَضرِبنَ بِخُمُرِهِنَّ» اشاره به آیه 60 احزاب و آیه 33 نور)، داریم. حضرت آقا بخشی را در «هزار و یک کلمه» تحت عنوان بعضی از لغات قرآنی آورده اند. متأسفانه مباحث مربوط به تحقیقات اصیل در لغات قرآنی در بین آقایان علماء، کمتر مرسوم است و کم دیده شده است. مثلا کلمۀ «حوت» و بسیاری از لغات دیگر، ریشه در ادبیات عرب قبل از اسلام دارد و چون اسلام به زبان عربی مبین است، با همان لغات اصیل دوران جاهلیت، احکام و آیات قرآن تدوین شده است. لذا ما برای فهم درست آیات باید به دنبال لغات اصیل عربی برویم. منتها الان دردی در حوزه های علمیه داریم که چون اشعار شعرای قبل از اسلام و زمان جاهلیت که مضمون عشق و عاشقی و معانی نامطلوب داشت، به جای مراجعه به آن اشعار، کتاب های اصیلی چون مغنی و سیوطی را قرار دادند که در آنها، بسیاری از لغات اصیل عرب ذکر نشده است و الا ما باید کلمات اصیل قرآنی را با استفاه از همان اشعار معنا کنیم (مثلا ریشۀ لغت «جلابیب» و «جلباب» را باید در کتاب هایی چون «جمهره ابن درید» و «صحاح جوهری» و کتاب هایی که لغات سنگین و اصیل عرب قبل از اسلام را مطرح می کند پیدا کنیم).
در تشرفی که اخیرا به محضر آقا داشتیم، فرمودند حیف شد که مباحث لغات قرآنی را در هزار و یک کلمه خیلی کم به میان آوردیم.

«و الحمدلله رب العالمین»

نوشته شده: در کانون  علمی مذهبی  مشکات ولایت بتاریخ   95/4/27  توسط سالک  ((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن>>

 

 

نظرات  

 
0 #1 معرفت النفسیعقوب ولی پور ۱۳۹۵-۰۵-۱۷ ۰۹:۲۷
دلایل تجرد نفس ناطقه
تقسیمات وجود کدام است
تقسیمات عبودیت کدام است
مراتب وجود
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور