شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه درس ششم:23
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز541
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11064
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43085
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771165

در 20 دقیقه گذشته : 32
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه درس ششم:23 PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط www.1001kaleme.ir   
جمعه ۰۴ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۴۹

بسم الله الرحمن الرحیم:

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه بیست و سوم درس ششم:

در درس ششم فرمودند: آری و همه هستی است و هستی حقیقت است و حقیقت است که گردانندۀ نظام بلکه عین نظام است،
در بحثهای قبل به عرض رسید که حقیقت و واقعیت همان وجودند، لذا بزرگان و آقایان چاره ای ندارند جز اینکه با لفظ وجود یا حق از آن واقع خبر بدهند، در «تمحید القواعد» جناب ابن ترکه می فرماید: اگر ما بخواهیم از آن متن خارج به لفظی نام ببریم، به چه لفظی باید از ان تعبیر کنیم که دیگر از این لفظ بهتر بنظر نیاید، ایشان می فرمایند: برای اینکه برای متن واقع تعبیر و لفظی بکار ببریم خیلی مشکل است (لذا می بینیم می فرمایند: «عسیر جداً»، ولی از باب اینکه در محور علمی و گفت و شنودهای علمی راهی نیست جز اینکه از این واقع ما به یک لفظی بتوانیم نام ببریم، بهترین لفظی که ما برای آن واقع یافته ایم لفظ وجود و لفظ حق است که معمولاً آقایان حکما و فلاسفه وقتی وارد بحث فلسفه می شوند، می فرمایند: موضوع بحث ما در مورد وجود است، لفظ وجود را به عنوان حکایت از واقع نام می برند، و آقایان عرفا لفظ حق را مطرح فرمودند که ما و موضوع ما در مورد حق است گر چه لفظ وجود به عنوان یک اسمی از اسماء الله در یکی از ادعیۀ شریف آمده است، در دعای مجیر یا چند دعائی که بعد از دعای کمیل در مفاتیح الجنان نقل شد، امّا لفظ حق خیلی در قرآن آمده و آقایان عرفا تعبّد دارند که تمام الفاظشان را از قرآن و روایات بگیرند، منجمله از الفاظی که در مباحسشان خیلی بکار می برند، لفظ شریف حق است که موضوع بحث ما نیز می باشد و مراد از این حق هم یعنی آنچه که هست. چگونه آنچه که هست را بیابیم؟ حق چگونه است؟ چه نحوه وجودی است؟ آنها بحثی دیگر می خواهد! امّا اگر بخواهیم از آنچه که متن واقع هست ، به لفظی خبر بدهیم، به لفظ حق خبر می دهیم. که حضرت آقا رساله ای در این باب نوشتند بنام «رسالۀ انّه الحق»، که جزو یازده رساله فارسی ایشان است تحریر فرموده اند و این «انّه الحق» را هم از آیۀ پنجاه و سه سورۀ مبارکۀ فصّلت گرفتند، که: «سَنُرِیهِم ءَایَاتُنَا فِی أَنفُسِهِم حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُم أَنَّهُ الحَقٌ»، که ما آیاتمان را در آفاق (کتاب آفاقی عالم) و در کتاب انفسی شما ارائه دادیم تا اینکه روشن بشود که او حق است. حالا او کیست که حقّ است؟ اینجا باز ضمیر شریف «هو» اشاره شد که : «ان هو الحق»، که تمام کد د تمام شعب علمی همین است و باید انّه الحقش درست بشود، در تمام حقایق، در تمام اسرار، هر علمی که بخواهید، هر چه دنبالش بروید، باید توجّه داشته باشید که کد و رمزش زیر سر توحید صمدی قرآنی است، باید توحید حل بشود، تا توحید حل نشد نمی شود، لذا باید دید توحیدی پیدا کنبم.
عزیزان! دو تا بحث را خیلی باید مدّ نظر داشته باشید و هر علمی و هر چیزی را که دنبال می فرمائید، مقصود باید این باشد که این دو تا که در حقیقت یک حقیقتند، یک چیزند، این دو تا برای انسان پیاده بشود، که البتّه پیاده شدنش هم سنگین است و هم مشکل است، یکی مسئلۀ وحدت حق و حقیقت ذاتیه است، که از آن حضرت آقا به ابتکار خودشان و به اتّخاذ و اقتباس از قرآن کریم، تعبیر به توحید صمدی قرآنی می فرمایند، که خیلی هم بر این تعبیر پافاشاری دارند، حالا فرمایشات حضرت آقا را و آن کد و رمزها در متن عبارت حضرت آقا جمع شد و در جلد یک مآثر لطیفۀ دوّم بصورت «توحید صمدی قرآنی» آمده است و دیگری مسئلۀ ولایت است و باید این دو تا مطلب برای آدم حل بشود، هم از جنبۀ نظری حل بشود، که آدم از جنبه فکری و علمی ببیند حرف چیست و در این دو چه می خواهند؟ و دوّمی از جنبۀ عملی برای انسان باید پیاده بشود! به تعبیر شریف حضرت آقا «دانائی و دارائی»، یکی اینکه در مقام دانائی و فهم، اصلاً بفهمیم که توحید یعنی چه؟ و ولایت یعنی چه؟ این دو تا را در مقام فهم و یکی هم اینکه بچشیم و دارا بشویم و در خودمان داشته باشیم که توحید چیست؟ و ولایت چیست؟ ولایت تکوینی را که مطالعه می فرمائید.
داستانی را از جناب عیسی مسیح با آن صحابه اش نقل فرمودند، که حضرت عیسی بهمراه صحابه ای که قد کوتاه بود «رجل اثیر»، خواستند که از دریا عبور کنند، این صحابه می گوید که بهمراه آقا به ساحل رسیدیم و بعد دیدیم که همینطور داریم روی دریا و روی آب راه می رویم، که من در همین لحظه بتفکّر افتادم که چطور شد ما داریم روی آب راه می رویم؟ هم ایشان و هم من؟ و دقّت کردم که ببینم آقا چکار می کند، دیدم که ایشان می فرماید: «بسم الله الرّحمن الرّحیم» این آقای صحابی می گوید: من تا دیدم آقا می گوید: «بسم الله الرّحمن الرّحیم» که خودم روی آب راه بروم، که بعد در آب فرو رفت، آب از قدش در رفت، استغاثه کرد و جناب حضرت روح الله ایشان را نجات داد و فرمود که چه چیز باعث شد در آب فرو روی؟ گفت: اینطور بود که دیدم شما می گویید: «بسم الله الرّحمن الرّحیم» با خود گفتم پس ما خودمان می گوییم!! آقا فرمود: اینطوری نمی شود! این بسم الله که ما می گوییم غیر از آن بسم الله است که شما بخواهی بگویی، بعد حضرت آقا در ذیلش عبارتی را از کسی نقل می کنند و می فرمایند: تمام نکته در این قصه و داستان همان یک کد است که بریدن از انسان کامل و جدا شدن از ولایت همانا و غرق شدن همان، حالا هر چه «بسم الله الرّحمن الرّحیم» بگوید، نماز بخواند، حج برود، مشهد هم برود، کربلائی بشود، حاجی بشود و... پارچه بزند، هزاران نفر را غذا بدهد، نتیجه؟ بله! باید دید، ولایت دارد یا ندارد! اگر ولایت دارد خوب است! حالا هیچی هم نزند، درست می شود.
امّا اگر ولایت نداشته باشد، نمی شود! که آقا هم در ذیل آورده اند: حرف این آقا حق است و تنها کد هم همین یک کد است، حالا می بینید که جناب عیسی مسیح می فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحیم»، که توحید صمدی قرآنی است، این کد دوّم هم که آقا فرمودند ولایت، بعد می بینی که متن «بسم الله الرّحمن الرّحیم» را باید ولایت تشکیل دهد، تا بسم الله اثرش را بکند، که اگر «بسم الله االرّحمن الرّحیم» باشد و ولایت نباشد، توحید صمدی قرآنی پیاده نمی شود! اصلاً مراد از ولایت در اینجا ولایت تکوینی است. اگر عزیزان بخواهند بحثش را دنبال بفرمایند، می توانند نوارهای یک ماه رمضان و محرّم و اربعین که در خدمت آن رسالۀ انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه حضرت آقا بودیم و بیش از هفتاد جلسه هم شد، تهیه بفرمایند و تحقیق کنند، آنجا خیلی حرفها مطرح شد.
باید این دو تا برای انسان حل بشود و آدم هضمش کند و الان هم مقصد این است و لذا می بینید که حضرت آقا آرام نمی گیرند، در درسها، در بحثها، یک مقداری که بحث علمی پیش آوردند، بلافاصله می بینید یک جمله ای، یک مطلبی، یک اشاره ای دارند که به خواننده توجّه بدهند که: متوجّه باش که حرف آن است، باید آن درست بشود، باید پیاده بشود. حالا اینجا الان لفظ شریف حقیقت آمده خودش را ظهور داد، که: حقیقت است که گردانندۀ نظام بلکه عین نظام است، متن نظام است، خود عالم است، اصلاً خود عالَم، خود وجود است، خود کلمات نظام هستی همه یکپارچه حقیقتند، آنهم یک حقیقت! که: همه هستی است، که «قل هو الله احد» و «لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد»، که الله احد، الله احد کیست؟ خدای یکی، این الله احد همان خدائی است که «الصمد» است، همه جا را پر کرده است! که: «قد ملاء کلّ شیء نوره»، که همه چیز را نور او پر کرد، هیچ جای خالی نماند، اینکه الصمد است الله است، این حقیقت است، این وجود است، غیر متناهی است ، الصمد است، این حقیقت گردانندۀ نظام است و این عالم را می گرداند، این نظام را می گرداند، نظام جدا نه! منظور از گرداندن چیست؟ نه گرداندن اینجوری که کسی چرخی دستش باشد، مثل چرخ خیاطی، چرخ بافندگی، چرخ نخ ریسی، بعد هم انگشت در آن حلقه چرخ می گذارد و این را می گرداند!! اینطوری نه! که گرداننده جدا و آنچه که می گردد نیز جدا باشد و گشتن هم چیز دیگری باشد!! مثلاً بگوییم: عالَم نباشد، خدا باشد، بعد این خدا بگوید: حالا ما که بیکار هستیم، این حقیقت که از دستمان بر می آید، یک چرخ نخ ریسی برای خودمان درست کنیم، یک چرخ آدم سازی، یک چرخ حیوان سازی، یک چرخ نبات سازی بسازیم و یک صنعت، یک کارخانه ای درست کنیم، بعد دوباره شروع کرده باشد و مثل یک بنائی، یک صنعتگری، مهندسی، کارخانه را بسازد و بعد از چند سال کارخانه اش به خط تولید رسید، حالا چند روز این کارخانه را ساخته؟ «خلق السموات و الارض فی سته ایام»، شش روز! ایشان این کارخانه را در شش روز ساخت، و بعد از شش روز هم کارخانه به بهره برداری رسید، خوب، حالا چگونه بهره برداری می شود؟ بهره برداریش این است که اینهمه جمادات، نباتات، حیوانات، انسانها، اینهمه ثمره و میوۀ نظام عالم هستند، حالا اگر کسی بگوید: آقا! آن روز که هنوز خداوند صنعت عالم را نساخته بود، هنوز آفتابی نبود، منظومه شمسی نبود، منطقه البروجی نبود، آسمانیها نبودند، زمینیها نبودند، آنموقع پس زمان هم نبود که آقایان زمان را اینگونه تعریف می کنند که: زمان امتداد عرضی است که از حرکت التزاع می شود. امّا این موضوع نیز خیلی بحث دارد که اصلاً زمان چیست؟ بالاخره حقیقت زمان چیست؟ که بعضی از بزرگان حرف را بردند که اصلاً زمان «هو الله» است بعضی تا اینجاها هم رفتند که زمان خداست، یعنی چه؟ زمان چرا خدا باشد؟ شبانه روز که خدا نمی شود!! حق است! اینها که خدا نمی شود! امّا از یک طرفی هم بعضیها گفتند: خدا است! یعنی چه؟ حرف درست است یا نادرست؟ حرف زده شد و ظاهراً هم بی ریشه نیست! منتها فهمش مهمّ است! قبل از اینکه عالم به وجود بیاید، زمان مقدارحرکت و حرکت یک چیزیست که عارض بر عالم است، لذا باید یک موجودی باشد، متحرّکی باشد که حرکت کند یا نه؟ پس اگر این است آن موقع که اصلاً زمان نبود، شش روز یعنی چه؟ «فس ستّه ایّام» یعنی چه؟ اینها همه حرف دارند.
حال این خدایِ صمدِ حق، به اینصورت نبود و یا به تعبیر شریف حضرت آقا: عالَم نبود و یک خدائی هم بود، حالا چه جوری این خدا را بسازد؟ چه خداهائی هم می سازیم!!
از حضرت امام باقر (سلام الله علیه) حدیثی در «اصول کافی» آمده است که می فرمایند: آن خدائی که شمادر ذهن خود می سازید، «فهومخلوق لکم»، آن خدای ساخته شدۀ ذهنی شماست، بعد مثال زده است که اگر کسی به مورچه بگوید که خدای تو چگونه است؟ ایشان دو تا شاخ دیده بانی خودش را می بیند و می گوید خدای من هم همینجور شاخ دارد! برای اینکه او دیگر از جنبۀ فکری و علمی آنقدر بالا نیامد که ببیند آن حقیقت حق چگونه است! آنطوری که هست نمی یابد و لذا چه عجب که در روایات هم فرمودند که حدیثی بنام «تحول» داریم که معنایش این است که عموم مردم جز تک تک افراد که با خون دل این توحید را بدست می آورند و حضرت آقا خودشان در رسالۀ شریف «جعل» که عربی است و در حال تر جمه است و ان شاء الله بدست ما می رسد می فرمایند: این توحید صمدی قرآنی روزی من شد، امّا این دولت چگونه به کف آمد؟ «دولتم آمد به کف با خون دل آمد به کف» همینطوری نه؟ با خون دل! ولی متوجّه باشید که یک وقت ناراحت نشوید و بگویید خوب حالا آدم چه داعی دارد که اینجا خون دل بخورد و این دولت را به کف بیاورد، آخر خون دل خوردن زجر دارد، نه! «هبذا خون دلی دل را دهد عز و شذف»، این یک خون دلیست که آدم را عزیز می کند، آدم با شرف می شود، انسان شرافت وجودی پیدا می کند، تا حقیقت حق را آنطوری که هست بیاید، البتّه الان می بینید این توحیدی که من و شما می شناسیم در همه جا با آن مشکل داریم، خدایا! آخر انگیزه و هدف تو چیست؟ چرا این عالَم را ساختی؟ چه می خواهی؟ یک روز تشریف ببرید به این قبرستانها، یک تلویزیونی باشد، بعد یک دوربینی نیز فیلمبرداری کند، از تمام قبرستانهای عالَم، فقط مخصوص دفن اموات باشد، می بینید روزی هزاران نفر تشریف می برند، زندگیشان را هم بیائید بررسی بکنید، می بینی همین است، از مادر متولّد شد و بعد آنهم دوران کودکی و بچه و بازی که خود قرآن هم دارد «انما الحیوه الدنیا لعب و لهو»، اینهم بازی است ولی نحوه اش فرق می کند، «و زینة» کم کم جوان شد و تا دیروز خاک بازی می کرد، تیله بازی می کرد، تا سن ده سال پانزده سال، حالا موهای سرش را خیلی می پاید و هی هر هفته یا دو هفته به آرایشگاهی می رود و موها را هی اینطرف و آنطرف می زند... زینة، حالا دارد یواش یواش جسم را زینت دهی می کند. خیلی خوب است! بعد آمده بالاتر و خانه دار و زن و فرزند دار شد و تفاخرات و فخر فروشی شروع شد! حالا بالاتر آمد و کم کم دیگر در حال رفتن است، چه عجب که «و تکاثر»، حالا که همه چیز از دست رفته تازه تکاثرش شروع شد، که تکاثر مرحلۀ پنجم است، و این آیه تقریباً از آن دوران تیله بازی ما را شروع کرد، تفاخر و تکاثر، حالا هی جمع و جور می کند، هی جمع می کند، و چقدر خون دل هم می خورد که این بچه های جوان آنطور که باید دنبال زندگی نیستند!! شما دنبال زندگی نیستید!! عرضه ندارید!! مال را از بین می برید!! درست است؟!! «و تکاثر فی الاموال و الاولاد»، حالا تکاثر، پشته پشته می خواهد روی هم بگذارد، نتیجه؟ بانگ برآید که خواجه مرد! نتیجه؟ می رویم پیش خدا، خداجان! شما هدفتان از این نظام به این زیبائی که بما فرمودی نگاه بفرمائید، پیغمبر تو در مورد قرآن تو فرمود: اگر می توانید یک آیه بیاورید، ده تا آیه بیاورید، یک سوره بیاورید، هر چی دلتان خواست بیاورید و نکردند، این کتاب به این نازنینی، عالَم هم به این زیبایی، به این خوبی، حساب شده، که خودت هم در سورۀ تبارک الملک هم نسبت به عالَم تحدّی کردی که پیغمبر تو نسبت به قرآن تحدی کرد، که هر کسی می تواند مثل قرآن بیاورد، و خودت هم نسبت به قرآن تکوینی، آفاقی و انفسی تحدّی کردی که اگر می توانید مثل من بسازید، بعد دیدیم که نمی شود. نه آن یکی را کسی می تواند مشابه سازی کند نه این یکی را ، خوب باید از شما بپرسیم: آقا! عالَم به این زیبائی که یونانیان اسم این عالَم را زینت گذاشتند، که یکپارچه زیبائی است، عالِم بودند، حرف شنیده بودند، درس خوانده بودند، به حقیقت رسیده بودند و چقدر این عالَم زیبا هست که حضرت آقا از وجد و از سرور و ابتهاج ذاتیه، ابتهاج عقلانیه، در الهی نامه می فرمایند: «با اجازه خداوند می خواهم در این شب که حال خاصّی دارم اسم عالم تو را بگذارم عشق آباد» که:
حسن از دوش شد عشق آبادی                      بجز این نام نام و نشان مباد
عشق آباد، پیش آقای عشق آباد ساز برویم، پیش صنعتگرش برویم و عرض کنیم: خدایا! این عشق آباد به این خوبی را، این زینت به این خوبی را، چرا ساختی؟ قرآن می فرماید: «هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا»، همه را برای ما ساختی؟ ما که نه آن را فهمیدیم و نه کتاب تو را فهمیدیم، همینجور هم مردم دارند زندگی می کنند، گرفتاریها در زندگیها دارند، بچّه بدنیا آوردن چه گرفتاری، تا بچه ها بدنیا بیایند و تا بزرگ بشوند، جان پدر و مادر به لب می آید، باز بچّه ها هم باید بچّه دار بشوند، بچه های آنها باز جان آنها را به لب بیاورند، بعد هم که در این نشأه که الان هستیم همینطور است، کسی به فکر کسی نیست، حتی کسی به فکر خودش هم نیست، حالا نمی گوییم: کسی بفکر دیگری باشد! خوب شما هم که عالم به این خوبی را برای انسان ساختی، حالا چرا برای انسان ساختی؟ انسان مگر چه هست، می گوید چون انسان را برای خودم ساختم و حال اینکه پنج میلیارد انسان روی کرۀ زمین هستند، تازه مثلاً یک میلیاردش فرض شاید خدا را قبول داشته باشند(به یک تعبیری) الان داری سرانگشتی حساب می کنی، دیگر خیلی هم تازه داریم دست بالا را می گیریم، پنج میلیارد که چهار میلیاردش خدا را قبول ندارند و حالا این یک میلیارد هم گاه هستند که حتّی نمایندگان خدا را قبول ندارند، اولیاء الهی را قبول ندارند، ائمۀ او را نمی پذیزند، که یکی گفت که حالا اگر شما بخواهید بگوئید علی ولی خداست، خدا که از دستش بر می آید بر بالای آسمان به این عظمت با خط درشت بنویسید که : علی ولی من است، چرا ننوشته است؟ گفتند: اگر این را می فرمائید پس بفرمائید خود خدا را خیلی ها قبول ندارند، اگر اینطور بود، پس آن بالا می نوشت که من خدا هستم و شما باور کنید!! اوّل کار خودش را حل بکند، الان آن را آقایان که گفتند: قبول نداریم که در متن وجود و عین حقیقت هستیم، می بینیم که پسر ما، دختر ما، جوان ما، از متن وجود است، تا اینجا چه جور آمد؟ نطفه بود و علقه شد و مضغه شد و بینا، شنوا، گویا شد، باران، آفتاب، زمین، دریا، و...چگونه اند؟ چیستند؟ تا حالا که اینجا آمد مقداری فکرش باز شد که در متن آب دریا هست و بعد می گوید: من می خواهم دنبال این بروم که خدا و دریا را اثبات کنم، مثل اینکه ماهی در داخل دریا هست، آب می خورد، در متن دریا هست، از آب به اینجا رسید، تازه بعد از ده سال، بیست سال، سی سال، چهل سال می گوید: من می خواهم کتاب بخوانم یا بنویسم و دنبال استاد بروم که برای من دریا و آب را اثبات کند!! او که اگر یک لحظه او را از این دریا در بیاورند، از آب جدایش کنند، می گوید: مُردم! دوباره مرا به آب برگردان! حاضر نیست که از این دریا در برود، چرا مردم از مرگ می ترسند؟ برای اینکه می پندارند که با مردن از این دریا در می روند! مبادا از بین بروند و هیچ بشوند!! که ما و این آخوندهای بندگان خدا می گوییم: و الله خدا از این برکه که در آن هستی، درون یک شیشه که مثلاً برای یک ماهی معمولاً در ایّام عید درست می کنند، الان درون این آبی، می خواهیم تو را درون یک رودخانه بیندازیم، آنجا باز بروی بدرون اب دریا، از آنجا بروی به اقیانوس! چرا مردم اینطور از مرگ می ترسند؟ برای اینکه می بینند: مثل ماهی که نیاز به آب دارد، نیاز به وجود دارند و خیال می کنند که از اینجا که در رفتند، مثل ماهی می شوند که از درون آب در بیاوری و به خشکی می رسند و خیال می کنند از بین می روند، خبر ندارند که از این عالَم به آن عالَم می رود، تازه می خواهد بفکر اثبات آب دریا بیفتند!! پس تا الان تو داشتی چی می خوردی؟ چی استنشاق می کردی؟ چیست؟
جناب سید حیدر آملی در جامع الاسرار مثال خوشی دارد، می فرماید: یک روزی ماهیان دریا جمع شدند، به یکدیگر گفتند: ما چه کار کنیم خیلی از دریا شنیدیم، پیش چه کسی برویم تا ما را راهنمائی کند و دریا را ببینیم، ماهیهای بیچاره در دریا هستند، در متن دریایند، بعد اینچنین می گویند.
رفتند یک استاد راهی را پیدا کردند که آنها را ببرد بسوی دریا! از استاد راه سؤال کردند: آقا! ما شنیدیم که شما رفتید دریا را دیدید و برگشتید، شما از دریا با اطلاع هستید، ما سالیانی است در اینجا با هم زندگی می کنیم، خیلی اسم از دریا شنیدیم، امّا هنوز این دریا را ندیدیم!! حالا شما که رفتید و دیدید و برگشتید، لطف بفرمائید دست ما را بگیرید، ما را هم بسوی دریا ببرید! ایشان به این ماهیها فرمود: ماهیها! شما در دریائید! از دریائید! با دریائید! و در متن وجودی دریا هستید! و همینی که الان در آن هستید، این مجموعه، این حقیقت، اینها همه دریاست! دنبالش کردند، استاد را دنبال کردند، این را می گویند دریا؟!! خیر! تو کافر شدی و دروغ می گویی و بجای راهنمائی ما را گمراه می کنی!! در این وسط تک تک ماهیانی به این حقیقت رسیدند که: «آنچه خود داشتن ز بیگانه تمنّا می کرد» که:
مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر    که من حقیقت خود را کتاب می بینم
بعضیها تصدیق کردند، بعضیها تکفیر کردند، گفتند: خیر آقا! ایشان دارد جسارت می کند!! آخر می گویند: دریا دریا، ما که دریا را ندیدیم!! ما تا عمرمان گذشت، همینجا درون این مقدار آب بودیم و این آب و هوا را استنشاق می کردیم و... ما دریا را هنوز ندیدیم!! استاد به اینها گفت: شما در خود دریا هستید! با دریائید! اصلاً خود دریا هستید! که تک تک قبول کردند، بعد ایشان تمثیل فرمود که مردم در متن دریا هستند، در متن وجود هستند، خبر ندارند، غفلت دارند و غفلت به این معناست که کسی چیزی را دارد و از دارائیش خبر ندارد! این را می گویند غفلت!
به عزیزان در جلسات قبل عرض کردیم: ما در قیامت به چیزهائی می رسیم که همین الان هم به آن رسیده ایم! همین الان هم آنچه را که مثلاً در ذهن شما و ما هست که باید به ما بفهمانند، همۀ آنها را می دانیم، منتها الان نمی دانیم که می دانیم! می دانیم! امّا نمی دانیم که می دانیم! قیامت برپا می شود یعنی چه؟ که همه می فهمند؟ می فهمند که می دانستند؟ بله این ماهیها در داخل دریا بودند، اینها دریا را می دانند، آخر چطور دریا را نمی دانی که الان یک عمر داری از آن استشناق می کنی و آب می خوری و در آن هستی که اگر یک آن تو را از دریای وجود بگیرند، هیچ می شوی، علمش را دارند، در متن ذاتشان هست، امّا نمی دانند که می دانند، آن تک تک که حرف آن استاد راه را گوش دادند، آنها فهمیدند که می دانستند که این دریاست، که حالا می فرمایند: علم بسیط علم اولی و آن هم خیلی برای ما لذّت ندارد، ما باید از علم مرکّب لذت ببریم، یعنی باید بدانیم که می دانیم، بعد حالا لذّتها شروع می شود، غرض این است که الان اگر اینطوری باشد که خدای جدا و عالَم جدا باشد و عالَم بعنوان نظام وجود و کشور عالم باشد و خدا هم بعنوان گردانندۀ این نظام باشد، حقیقت و حق بعنوان گردانندۀ این نظام باشد، اگر اینطوری هست، همین گرفتاریهائی که الان هست پیش می آید.
خدا عالَم به این عظمت را ساخته و زحمت کشیده و «کن فیکون» هم کرده و اینهمه موجودات برای انسان محقّق شدند، این انسانها هم که هیچ اصلاً حواس ندارد که تازه نه تنها حواس ندارند که ای کاش فقط حواس نداشتند، هی روز به روز جمع می شدند پیغمبرها را سر می بریدند، آتش می زدند، که شما نفرمائید که اینجا را می گویند دریا، ای آقا شما در دریا هستی و من دارم می گویم: دریا این است! بد است؟ که گفتند بعضی از آن ماهیها قیام کردند بر علیه آن استاد راه، که این استاد را ما باید بکشیم!! این آدم دروغگوئی است!! می گوید دریا همینی است که شما در آن هستید و جمع شدند و آن بیچاره استاد را دنبال کردند و حالا ایشان اینطوری قصه و داستان را بیان فرمودند که مطلب روشن بشود، بعد اینجا هم مردم جمع شدند که خدایا پیغمبران تو را کشتند. هیچ پیغمبری را نمی بینید مگر اینکه یا با زهر یا بالاخره بنحوی زدند و کشتند، و هیچ امامی هم که نبود جز اینکه یا با زهر یا با شمشیر از بین بردند، از پیغمبران یک نفر جان سالم در برد و آن هم جناب عیسی مسیح است، از ائمه هم یکنفر فعلاً جان سالم بدر برد که جناب حضرت بقیّة الله «سلام الله علیه» می باشند. آخر این چه عالَمی شده است که عالَم برای آدم باشد و این آدم آنهایی را که به او می گویند: تو ماهی و در متن دریا هستی، در حقیقتی، در متن وجودی، اینها را می کشند؟!! مسموم کردند؟!! با شمشیر زدند؟!! و تمام شبانه روز کارشان چیست؟!! که اگر الان پیش مادرهای عزیز بخواهی یک مقداری خودمان را لو بدهیم، این بیچاره ها که صبح تا غروب گرفتار ما هستند، ظرفهای دیشب شسته نشد، چائی آماده نشد، صبحانه تمام شد بعد از صبحانه باز ظرفهای صبحانه باید شسته بشود، باز سماور را بندگان خدا باید جوش کنند که چاشت بخوریم، باز دوباره باید استکانها شسته بشود، بعد هنوز طولی نکشیده اوّل صبح باید برنج نهار را خیس کند، بعد باید ناهار درست کند، خیلی بندگان خدا حوصله دارند، ناهار هم ظرف و ظروف و... هنوز تمام نشده، به قول ما مازندرانیها، بعد آن چائی هنوز بند و بساطش تمام نشده اذان مغرب شد و شام و... بعد هم ماشاء الله انباری از برنج را، به قول یکی از آقایان که شوخی خوشی می فرمودند: ما مازندرانیها هر کدام یک انبار برنج داریم، پر می شود و تا صبح که بیچاره می خواهد بخوابد، هی اینور هی آنور، حالا خدا فرشته می فرستد، برو بیدارش کن، نمی آید، برو بلندش کن، نمی شود، می گویند: تا اذان صبح سه بار برای بیداری نماز شب می آید، دوباره بعد از اذان صبح برای نماز صبح سه بار می آید، نمی شود، بار سوّم که می آیند دیگر تقریباً نزدیکهای قضا شدن نماز صبح است، این بیچاره که دیشب سه چهار پنج کیلو ریخته در شکم، هنوز هضم نشد، یعنی این فرد از دیشب تا حال گرفتار هضمش هست، کجا می توانید نماز بخواند، این نماز بالا که نمی رود!!
بعد خدا می بیند و خودش می داند که چه جوری ساخته است، بتعبیر حضرت آقا بی خود نبود که خودش به پیغمبر فرمود: مردم خطرناکند، «قل اعوذ برب النّاس ملک النّاس اله النّاس»، از بس که خدا لجش گرفت، یکی را هم قبول نکرد، سه بار، برب، به ملک، به اله، از کی بترسیم؟ از این مردم، خطرناکند، قربان تو، چرا درست کردی که اینطور خطرناک باشند؟ بعد هم می فرماید: نظام، نظام احسن هم هست، بعد فلسفه می آید می گوید: نظام، نظام احسن است، اینها را که می گویم می خواهم شما همه تخلیه بشوید، هر چی در ذهن دارید بیرون بریزید، تعمّد دارم! روی اساس دارم حرف می زنم! حالا حرفی نیست اگر حرفم خنده دار باشد، اما تعمّد دارم که آنچه که شما در دلتان هست همه را تخلیه کنی! یعنی اینقدر هم ذهن خدا هنوز نرسید؟ خوب! خدا جان! اگر همه مؤمن می شدند، هیچکس هیچکس را نمی کشت، هیچکس همسایه آزاری نمی کرد، چقدر خوب بود! امروز بفکر یک حدیث پیغمبر افتادم، گفتم: آقا! خدا تو را رحمت کند و خودت خوب مردم را می شناختی که در امور دنیائی مردم دخالت نکردی! چون به پیغمبر می گفتند: آقا! بیا برای ما تو هم تعیین تکلیف کن، آخر تو آدم خیلی با معجزه هم هستی، بیا امور دنیای ما را پیش ببر! که الان هم بعضیها می گویند: آقا! مگر شما نمی گویید که این آقایان علما خیلی پیش رفته اند؟ خوب! اینها بیایند طرح اقتصادی بدهند، طرح این کار و طرح آن امور را بدهند!! طراحی کنند!! پیغمبر فرمود: «أنتم أعلم بامور الدّنیا کم منّی»، شما در مورد امور دنیاتان که با چنگ و دندان بدستش می آورید، من برای شما وقت نمی گذارم، حیف عمر من است شما خودتان اصلاً تمام عمرتان را برای اینها می خواهید مصرف کنید، حالا من هم تازه بیایم همین بخش شما را مصرف کنم، من هم بیایم اینوری را تقویت کنم، پس آن بخش شما باید چه شود؟ اصلاً تن نداد! هیچ! برای اینکه مردم اگر یک مقدار در محاصره اقتصادی بیفتند، آقا با چنگ و دندان کار درست می کنند! بله من بیایم و امروز معجزه کنم و فردا معجزه کنم و پس فردا و... تمام اکتشافات همه می خوابد! تمام تحصیلات همه می خوابد! تمام تحقیقات علمی همه می خوابد! می گویند: خوب! الحمدلله پیغمبر که داریم، «کن فیکون» همه سیر شدیم، دیگر چه مرضی داریم که اینقدر برویم درس بخوانیم و دنبال دانشگاه برویم و تحقیق کنیم و... اینکار را نکرد! اگر اینکار را می کرد مردم شکمشان پر می شد و هیچ مشکل هم نداشتند! و چون مشکل نداشتند، از بیکاری همدیگر را می خورند! همدیگر را می بلعیدند! پیغمبر دید اینها که اهل فلسفه نیستند، اینها اهل حقایق که نیستند تا خیلی دنبال حقایق بیایند، اگر بر اینها فشار در زندگی نباشد و بیکار بشوند همدیگر را می خورند! آنوقت فردا تمام این مسائل بگردن من می افتد!
می بینیم ماشین درست کردند، یک مقدار که با این ماشینها آمد و شد کردند، اگر یک روز عاشورا یک راهپیمائی بکنند می گویند: آقاً در روز پایمان درد می کند!! بعد وقتی ماشین نبود از اینجا تا تهران را پدران ما بندگان خدا یک خروار برنج را هم می گذاشتند روی اسب و قاطرشان، شش شبانه روز باید راه می رفتند، تا این برنج را به تهران برسانند و چهار تومان بفروشند و برگردند بیایند تا کشبی و امرار معاشی کنند! حالا ما می خواهیم دو کیلو بار را بگذاریم روی دوشمان و پنجاه قدم برویم همه نفس تنگی داریم!! همه مرض قند داریم!! همه چربی خون داریم!! ما را چه شده است؟ هزار جور گرفتاری!!
غرض این است که بگویم، وقتی بفکر بنشینید، می گوید: عالَم چه شد؟ عجب خدای بی کاری داشتیم! عالم به این نازنین را ساختی و دادی دستمان، عالم به این نازنینی که ساختی یک آدم نازنین هم ساختی اقلاً!! این عالم به این خوبی! ای خدا! این آقا ماشین خودش را می خواهد بدهد به یک آقای دیگر، می گوید: نه! شاید ایشان درست رانندگی نکند و... نه آقا! نمی شود! ببخشید نمی توانم!! به بچّه اش می گوید: مواظب باش که نزدیک ماشین نشوی! که به ماشین خط می اندازی! آنوقت خدا این ماشین به این خوبی را ساخت که تمام این ماشینها در مقابل آن هیچیند، و این را داد به دستمان که هی خط خطیش می کنیم، حالا می بینی با این فکر که جلو می آید، سر از جبر در می آورد، سر از تفییض در می آورد؛ ما که خودمان را نساختیم، مگر نمی گویید خدا ساخته است؟ اگر اینجوری می خواهید پیش بروید اصلاً حرف از خدا نزنید! همان حرف مادّیون را بزنید! برای اینکه همه تقصیرها را به گردن مادّه می اندازند و خودشان را راحت می کنند!! می گوییم: بابا!مادّه بیچاره که شعور نداشت! اینجوری ساخت! فردا دعوا داری برو با مادّه بکن!! مادّه بیچاره هم که شعور ندارد، الان این درخت یک شاخه اش رفته به حیاط همسایه، فوقش این است که می آئی و این شاخه را قطع می کنی، دیگر نمی روی درخت را کتک بزنی، که ای بی ادب! تو چرا رفتی در خانه همسایه روئیدی!! آقا! حرف از مادّه اگر باشد، اقلاً اینقدر به پای خدا نمی ریزیم، اگر اینجور بخواهید خدا را برای مردم معرفی کنید، عزیز من! نفرمائید! نفرمائید! ذهنها خراب می شود! جبر و تفییض پیش می آید! وحدت عددی که درست شد، براساس وحدت عددی حبر و تفییض پیش می آید! و حق است! اشکال جبر و تفییض حق است! براساس وحدت عددی وقتی اشکال پیش آمد، خوب پس دیگر تمام بساط شما بر هم می ریزد! برای اینکه قبر «العیاذ بالله» می شود خلاف عدالت!! قیامت شما خلاف عدالت!! نامه اعمال پخش کردن شما می شود خلاف عدالت!! جهنّم و بهشت شما هم خلاف عدالت!! خوب وقتی شما یک رکن اساسی دین بنام معاد، آن هم معاد جسمانی، معاد روحانی، وقتی این بشود خلاف عدالت، بشود باطل، دیگر از دین چیزی باقی نمی ماند! دین نتیجه ای نمی دهد! می شود همان وحدت عددی!
عزیزان من! تا به توحید صمدی قرآنی نرسیم، تقریباً ما و آقایان مادّیین هر دو یک حرف را می زنیم، منتها ما لفظ را عوض می کنیم، ما می گوییم: خدا، آنها می گویند: مادّه!! همین اندازه با هم فرق داریم! چکار کنیم که از این وضع در بیاییم؟ این کلمه باید حل بشود که: این حقیقت عین نظام است اصلاً نظام عین حقیقت است. این مردم را شبانه روز نمی بینید؟ همینجور این زندگی، این ازدواج، این گرفتاریها، اینها متن حقیقت است! هیچ باطلی در آن راه ندارد! باید این دید درست بشود! که: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا»، تو که اهل شبی، تو که شب و نصفه شب داری، تو که اهل تاریکی هستی، تو که در دل تاریکی می خواهی رشد کنی، که همه از دل تاریکی می خواهند رشد کنند و بالا بیایند، نطفه در شکم مادر از تاریکی شروع به رشد می کند، و تمام موجودات از تاریکی به روشنائی می روند، «یخرجهم من الظّلمات الی النور»، می بینی جناب رول الله (صلّی الله علیه و آله) در دل تاریکی قرآن می گیرد، «إنّ فی خلق السّموات و الارض و اختلاف اللّیل و النّهار لایات لاولی الالباب» و یا «سنیریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهمم» در آفاق و در جان شما و در متن وجود شما آیات خودمان را ارائه دادیم، «حتی یتبین لهم أنّه الحق»، که همه بر مبنای حق است! همه بر مبنای حقیقت است! همه عین حقّند! آیا باطل راه ندارد؟ خیر! حالا منتها حق و باطل معانی گوناگون دارد. همه چیز حق است و هیچ بطلان در نظام هستی و در خلقت انسان راه ندارد که «ربّنا ما خلقت هذا باطلا»، که چون مقام شهود است، چون مقام یافتن است، چون مقام ادراک عقلانی و نفسانی و شهودی است، دیگر سراسر نظام عالم یکپارچه مشهود حق است، محضر حق است، محضر جناب رسول الله است، مشهود پیغمبر است و پیغمبر به این یک مشهود لایتناهی اش خطاب می کند که: «ربّنا ما خلقت هذا باطلاً» همین یکی، این یک حقیقت، این حقیقت عین نظام، «باطلاً»، باطل راه ندارد! هر چه هست حقیقت است!
حالا طلب شما باشد که اگر هر چه هست حقیقت است، پس اینهمه گرفتاریها چیست؟ اینهمه بیچارگیها چیست؟ پس مردم روبراه نیستند چطوریست؟ کار یزید را چکار می کنید؟ کار معاویه چه؟ کار اینهمه جبّاران عالم چه می شود؟ اینهمه ظالمان چه می شوند؟ اینهمه ستمکاران را باید چکار کرد؟ خوب! اگر این است، پس ما هم از فردا صبح همینجور بزنیم و بخوریم و... دست بکار بشویم، پیغمبر هم فرمود: «ربّنا ما خلقت هذا باطلاً»، همه هم که حق است، اینها را باید چه جور حلّش کرد؟ و چه جور باید به سرّ این حرفها رسید؟ ادامه درس ششم را مطالعه بفرمائید ان شاء الله تا جلسه بعد.
«والحمدلله ربّ العالمین»
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی
شارح: استاد داود صمدی آملی درس ششم جلسه بیست و سوم

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت توسط جواد95/04/04

 

 

آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۵ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۰۱:۴۲
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور