شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 88 (درس 20و21)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1404
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5922
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37943
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766023

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 88 (درس 20و21) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۴۹

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 88 (درس بیستم و بیست و یکم)
ادامۀ درس به عنوان سؤال این بود که از اینکه فرمودید ما از فلانی علم می آموزیم و به کمال می رسیم، ایشان چگونه شما را از جهل و نادانی به سوی دانایی می رساند، در حالی که آنچه از ایشان صادر می شود، الفاظ و صوت است، صوت و لفظ و امثالهم، چگونه به انسان نور می دهد و از جهل به کمال می رساند؟ بعد خواستند در نحوۀ طرح سؤال به حیرت و شگفتیِ حرف زدن و شنیدن و . . . هم اشاره ای داشته باشند، که حرف زدن و صوت از تموّج هوا و برخورد زبان به مخارج حروف پیدا می شود و فرمودند:
ادامۀ درس: «این تموّج هوا و شکن های گوناگون، به دستگاه شنوایی شنونده برخورد کرده و به پردۀ صماخ او رسیده و آن را شنیده است. اگرچه این خود امری شگفت آور است و در دار هستی هیچ چیزی از خُرد و کلان نیست که سبب حیرت انسان و مایۀ شگفتی آن نشود، این مطلب به جای خود؛ ولی من سؤالم در این مقام، این است که حرف از تموّج هوا و هیئت عارضۀ بر آن پدید می آید».
حرف، در حقیقت آن هیئت و کیفت است و هیئت، عرض است نه جوهر؛ هوا هم جوهر است، ولی شکن یافتنِ هوا، عرض است. بعد این هوا به یک هیئتی در می آید که آن هیئت، حرف زدن را به وجود می آورد. مثل اینکه بگوییم سنگ و چوب و آهن و خشت و گل و حلب و امثالهم جوهرند، اما اگر اینها را به طرز خاصی کنار همدیگر بچینیم، به هیئت و بافت این حسینیه در می آید. حالا این هیئت، عرض است. هیئت و بافت و شکل ظاهری هیچ وقت جوهر نیست، بلکه عرض است، ولی هوا جوهر است، اما صوت و حرفی که از موج گرفتن هوا به وجود می آید که همان هیئت می باشد، امری عرضی است. پس حرف از تموّج هوا و هیئت عارضه بر آن بوجود می آید. سبحان الله از این هیئت که چقدر گوناگون است. می بینید که هر کسی یک لحنی دارد و حرف زدنش طوری است و سخنانش را به طوری ادا می کند، این اطوار گوناگون خیلی حیرت آور است. با اینکه همه در استفاده از هوا شریکند. و این و آن همه در هوا یکنواخت نفس می کشند، اما هیئت حاکمه عارضۀ بر هوا چقدر گوناگون است. بنابراین اگر فلانی حرف می زند و شما نور علم پیدا می کنید، حرف فلانی که هیئت عارض بر هواست.
ادامۀ درس: «و از تموّج هوا چگونه به قول شما، نور علم و فروغ دانش در شنونده جایگزین شده است؟»
این مطلب چطوری حاصل می گردد؟ خش خش برگ های درخت هم همینطور است؛ برگ های درخت به وسیلۀ هوا به حرکت در آمده و تموّج پیدا می کند و با موج آن، صوت ایجاد می شود. چرا ما با شنیدن آن صدا، یعنی خش خش برگ، نور علم پیدا نمی کنیم؟ چرا وقتی صدای این همه حیوانات مثل شیهۀ اسب و سر و صدای فلان حیوان را می شنویم یا اینکه در آنجا صدا و تموّج و هیئت عارضه وجود دارد، برای ما علم نمی آمد؟ چرا حرف های لاطائل و بی فایده روزمرگی افراد و اشخاص را که می شنویم، برای ما علم حاصل نمی آورد و نور نمی دهد؟ اما درس، علم و تحصیل و اینطور حرف زدن به انسان نور می دهد. آیا می توانیم بگوییم خودِ هوا علم است؟
ادامۀ درس: «همین هواست که ما همواره در میان او به سر می بریم، چون ماهی در آب».
همانطوری که ماهی در آب شناگری می کند، ما هم در حال شناگری در دریای هوا هستیم، ماهی در داخل آب شنا می کند، بنده و جنابعالی در دریای هوا شنا می کنیم.
ادامۀ درس: «و اگر از آن بدر برویم، می میریم، چنانکه ماهی در بیرون آب».
پس ما که در داخل هوا هستیم و هوا هم که تموّج دارد، آیا هوا و موج گرفتن آن علم است که شما می گویید وقتی فلانی حرف می زند ما عالم می شویم و از جهل به سوی دانایی می رویم؟ فلانی که حرف زدنش هوای توأم با صوت است و این که علم نیست، برای این مطلب چه می فرماید؟
ادامۀ درس: «حالا بفرمایید این هوا که ما در همه حال در او غوطه وریم چگونه به یک موج و شکن خوردن، علم داده است؟»
مگر غیر از این است که حرف زدن، شکنِ هواست (موج و شکن یک اصطلاحی است. موج های دریا را شکن های آب گویند. چون در هنگام امواج آب خیز برمی دارد و به تعبیری آن را خیزاب گویند و حضرت آقا در الهی نامه می فرماید الهی موج از دریا خیزد، با وی آمیزد، در وی گریزد و . . . که در این زمینه هم خیلی حرف داریم که فعلا طرح آن ضرورتی ندارد.). حالا که این هوا موج گرفته و اسم و حرف و صوت و سپس علم شده است:
ادامۀ درس: «آیا می فرمایید که هوای خارج شده از دهان دانا به تموّج و شکنش، حامل نور علم است؟»
اینکه که گوینده در حال حرف زدن است و به گوش شنوندۀ عزیز می رسد، این حرف و صوت تموّج یافته و بیرون آمدۀ از لب گوینده که هوای بیرون را می شکافد، همانند شتری که بر پشت آن بار نهند، این اصوات بر هوا سوار شده و به طرف گوش شنونده حمل می شود که شما می گویید ما از جناب گوینده نورِ علم می گیریم. هوا که نور علم نیست و شکن آن هم که علم نیست، پس اینها چگونه علم می آورد؟
ادامۀ درس: «آیا می فرمایید هوای خارج شده از دهان دانا به تموّج و شکنش حامل نور علم است؟ و آن را از راه دستگاه شنوایی به شنونده تحویل داده است و یا خروج از دهان شرط نیست، زیرا که از صوت های ضبط شده در آلات ضبط صوت چون گرامافون و مانند آن همان معانی مفهوم می شود که آن حروف از دهانی بیرون شده باشد، چه جواب می فرمایید؟»
کسی که به صدای پخش شده در ضبط صوتی را گوش می دهد و مطالبی را یاد می گیرد و دانا می شود. از کسی حرف هم می شنود، دانا می شود. در آنجا همان صوتی که از آن جعبه برمی خیزد، مانند صوتی است که از دهان برمی خیزد. آیا شما می فرمایید اینها علم است؟ اینها که همه ماده است، هوا موجودی مادی است، آن هم هوا خود بخود صوت نیست، بلکه صوت، هیئت عارضه است، آن شکل نَفَسِ دهان است، لذا چطوری نور علم است؟
ادامۀ درس: «جواب: خیلی باید در این سؤال تأمل کرد که به راستی معمایی است که حل آن آسان نیست. اکنون نمی دانم چه بگویم».
چون گیر افتاده، حال جلوتر برویم و راجع به خواندن و مطالعۀ کتاب هم از شما سؤال کنیم.
ادامۀ درس: «سؤال: مگر شبیه همین سؤال از خواندن نوشته های کتب و رسائل پیش نمی آید؟»
که می گویید من کتاب مطالعه کردم و عالم شدم. مطالعۀ کتاب یعنی چه؟
ادامۀ درس: «مگر جز این است که نوشته، مُرکّبی است که به هیئت ها و صورت ها و شکل های گوناگون در آمده است؟
سؤال: چگونه از کتابی دانا می شویم و به معارف می رسیم؟ در حالی که چیزی از کتاب در ما انتقال نیافت.»
و کتابی که می خوانیم توسط مرکب و جوهر و خودکار و چاپخانه و . . . ساخته شده است.
لااقل  در حرف زدن یک فرد، صوت ناشی از تموّج هوا ولو اینکه علم نباشد، به گوش ما می رسد. اما در مطالعه که فقط چشم باز است و کتاب را نگاه می کنیم و از طرف کتاب هیچ چیزی به طرف ما نمی آید، چطور توسط آن دانا می شویم؟ اگر بفرمایید که چشم مثل یک دستگاه عکسبرداری با دیدن سطرها و عبارات و کلمات، آن را به دستگاه مغز می دهد و در آنجا تبدیل به عکسی می شود که همان علم ماست، که در اینصورت علم موجود مادی گردیده و موجب بهانه دست دیگران و باعث گرفتاری های دیگر می گردد. پس در حرف زدن فرد صوتی می شنود و سپس می گوید دانا شدم اما در کتاب خواندن و کتاب نوشتن که چیزی نمی شنود.
ادامۀ درس: «در حرف زدن باز تموّج هوایی بود که در خواندن کتاب این هم نیست، فقط چشم، نقوشی را بر صفحۀ کاغذ می نگرد، چطور از آن دانا می شود؟ دانش دهنده کیست؟ کتاب آموزگار است یا استاد آموزگار است؟»
کدام دارد ما را می آموزد؟
ادامۀ درس: «و دانستی که سؤال و اشکال دربارۀ هر دو پیش می آید.»
هم در مورد کتاب و هم در مورد آموزگار و استاد. حالا اگر بگوییم ما از استاد علم آموختیم، از استاد که همین حرف زدن و تموّج هوا بر می آید و تموّج هوا هم که علم نیست بلکه صوت است. و یا بگوییم از کتاب علم آموختیم؟ حال اینکه کتاب هم جوهر و مرکّب و رنگ است. این همه رنگ ها را هر روز مشاهده می کنیم، این همه درختان، آسمان، زمین، اشیاء و اجسام که همه دارای رنگ هستند، پس چرا با مشاهدۀ آنها نمی گوییم من دارم تحصیل می کنم و علم می آموزم؟
ادامۀ درس: «و یا، نه کتاب آموزگار است و نه استاد، بلکه اینها وسایل و معدّاتند و معلم، دیگری است؟»
حالا در عین حال که سؤال می کنیم، به نحوی راه پاسخ دادن را هم به جواب دهنده یاد می دهیم و به او می گوییم چطور است که عزمت را جزم کنی و با برهان قطعی بگویی که استاد و کتاب و . . . ، همه معدّاتند و آن دهنده و آن حقیقت، دیگری است و عمل دو رو دارد که یک روی آن متصرّم است به همین هایی که شما به آن استناد می کنید و یک روی دیگرش، ملکه و جوهر نفسانی و حقیقت انسان است که آن چیز دیگر است.
خلاصه الان داریم به ایشان لفظ می دهیم. حالا که دیگری مطرح شد، آن دیگری کیست و چگونه به معلم می دهد که معلم به ما می دهد و یا خودش مستقیما به ما می دهد؟
حالا که می گوییم معلم و کتاب و مدرسه و دانشگاه و حوزه و . . . همه وسیله اند و دیگری می دهد و دیگری چطور می دهد و ارتباط ما با او چگونه است؟
الان سؤال مشکل تر هم شده است. تا اینجا لااقل می گفتیم ایشان حرف می زند و ما می فهمیم، این را از ما گرفتند و یا می گفتیم که می خوانیم و می فهمیم، این هم از ما گرفته شد و به طور کلی فهمیدن از راه خواندن و حرف زدن و شنیدن و . . .  برداشته شد. مثلا از آقای فلانی که چهار سال به دانشگاه رفته است سؤال می کند که در این چهار سال چه کردی؟ می گوید لیسانس گرفتم. می گوییم چگونه؟ جواب می دهد با خواندن کتاب ها. می پرسیم جه کسی به شما درس داد؟ جواب می دهد استاد. خوب ایشان که در این چهار سال هر چه شنید تموّج هوا بود و هر چه هم خواند، نگاه کردن به نقوش کتاب بود. پس چگونه عالم شده و نور پیدا کرده است؟ در حالی که واقعا هم الان جهل ندارد و دانا شده است و اگر مهندس راه و ساختمان است، اگر چهار سال قبل به او می گفتی که یک نقشۀ ساختمانی ترسیم کن، نمی توانست و فقط کاغذ را با قلم ضایع می کرد. اما حالا با محاسبات دقیق نقشۀ ساختمان را با در نظر گرفتن کلیۀ جوانب، خیلی خوب ترسیم می نماید.
پس نتیجه می گیریم که ایشان در طی چهار سال کمالی را اخذ نموده که دارد عملا آن را با نوشتن و یا گفتن و ترسیم کردن به ظهور می رساند. حالا فهم این مطلب که این کمال و این علم و این حقیقت که در جان او ملکه شده، چگونه از صوت و نقوش برایش حاصل شده است، کار مشکلی است.
ادامۀ درس: «و آن دیگری کیست و تازه او چگونه تعلیم می دهد؟»
باز همین سؤالی که در مورد استاد شما مطرح شد، در مورد استاد ایشان (استاد اساتید) هم پیش می آید. اگر بفرمایید که ایشان موجود عقلی است، پس چگونه علم می دهد و ارتباط ما با او چگونه است؟ می بینید که در مسیر علم سؤالات زیادی پیش می آید و روشی را که حضرت آقا در معرفت نفس پیش گرفته اند این است که نوعا در هر درسی آنقدر ذهن را می شورانند که هر چه در آن است، از جنبه های تشکیک، سؤالات و مطالب، همه و همه بیرون بیاید و مخاطب به تحقیق وادار شود و بداند که نیاز زیادی به آموختن و حرف شنیدن و کار کردن دارد و این روشی بسیار خوب و مطلوب است و الان با این سؤال و جواب دارد ما را می شوراند.
ادامۀ درس: «و ما چگونه از او یاد می گیریم، چه جواب می فرمایید؟ جواب: فعلا در حیرت افتاده ام و می بینم ایرادهای شما وارد است.»
بسیار خوب، این نحوه جواب دادن منصفانه است، اگر تعصب ها را کنار بگذاریم و همۀ ما در مقام فهم باشیم، راحت هستیم و دعوایی پیش نمی آید. تمام این دعواها برای غالب داشتن و تعصّبات بی مفهوم و بی مبنا است و اگر در مقام جواب بگوید خیر، تو حرف بیخود می زنی، جواب مطلوب و منطقی نمی باشد.
ادامۀ درس: «و پرسش های شما درست و استوار است و پاسخ آنها دشوار است.»
سؤالات شما خیلی خیلی جالب است. برای پاسخ چه کنیم؟ بسیار خوب! عجله نفرمایید.
ادامۀ درس: «از شما مهلت می طلبم.»
اجازه بدهید مقداری دقیق شویم. چقدر خوب شده که مرا شوراندید. تا به حال فکر می کردم که تمام مطلب برایم حل است، ولی الان متوجه شدم که گیر زیادی دارم و باید تلاش کنم تا مطالب را بفهمم و حل کنم. بارک الله به انصاف طرفین!
ادامۀ درس: «سؤال: خیلی سپاسگزارم که به سؤال هایم دقت دارید و از سر انصاف جواب می دهید.»
تعصبی نیست و حوصله تان زود به سر نمی آید و با فریاد و برچسب ضد انقلاب زدن مرا از خود دور نمی کنی، بی دلیل همدیگر را طرد کردن معنا ندارد.
ادامۀ درس: «در جواب های درس پیش گفته بودید که در آن مجلس گفت و شنید، هر روز از تاریکی به روشنایی می رسم، بفرمایید آن که تاریک بود چه کسی بود که روشن شد و روز به روز روشنتر می شود؟»
چه کسی تاریک است و من تاریکم و روز به روز روشن تر می شوم، یعنی چه؟
ادامۀ درس: «جواب: آن تاریک، من بودم که روشن شده ام و روز به روز به تدریج روشن تر می شوم».
و علم من زیاد می شود.
ادامۀ درس: «سؤال: متشکرم که به پرسش هایم پاسخ می دهید».
و حوصله تان زود سر نرفته است که بگویید خیر، ما حوصلۀ حرف زدن با شما را نداریم. هم سؤال و هم جواب، منصفانه و خیلی شیرین است. لذا سائل می گوید متشکرم که به پرسش های من پاسخ می دهید.
ادامۀ درس: «لطف بفرمایید آن «من» را که گفته اید آن تاریک، من بودم، توضیح بدهید تا دربارۀ منِ شما آگاهی بدست آورم».
که این منِ شما کیست؟ شاید به تعبیری با قدری تندی جواب دهد که مگر کوری و نمی بینی؟ من، من هستم. این که پرسیدن ندارد. حالا می بینید که چطور دارد «من» را می شوراند که چرا می گوییم مفهومِ من منم، چیست؟
ادامۀ درس: «آن «من» همان منم که در حضور شما هستم و من، منم و همینم که می بینی».
اینجا نشسته ام.
ادامۀ درس: «و اینکه من روبروی شما قرار گرفته ام، امر پوشیده ای نیست تا آن را توضیح دهم و تفسیر کنم».
خیال می کند که دارد به راحتی جواب درستی می دهد که بله منم که اینجا نشسته ام. شما می خواهید چه کسی را بیاورم تا بگویم ایشان «من» است.
ادامۀ درس: «و آن من، همین «من» است و این منم دیگر چه توضیحی می خواهد؟»
که شما می گویید «من»ِ تان را برایم روشن کنید.
ادامۀ درس: «این پرسش شما سخت سست می نماید».
حالا مقدار اوقات تلخی شده است. اکثر مردم، بندگان خدا، همینطورند و خیال می کنند که «من»ِ خودشان را شناخته اند و به همین راحتی می گویند «من» همینم که هستم.
ادامۀ درس: «سؤال: اگر اجازه می فرمایید در این باره از شما پرسش کنم و خیلی متشکر می شوم. جواب: خواهش می کنم هر چه می خواهید بپرسید. سؤال: این «من»ِ شما که فرمودید روبرویم قرار گرفته است، آیا لباس و کفش و کلاه شما هم جزء همین است؟»
چون آنچه که من الان از شما مشاهده می کنم، همین کت و شلوار و کلاه و لباس شماست. آیا اینها «من»ِ شماست؟
ادامۀ درس: «جواب: خیر، آنها پوشاک من هستند و از من بدرند».
اول قدری سؤال را سست تلقی می کرد و حالا یک پله پایین تر آمد و می گوید اینها «من» نیستند. چه بسا می توانم این لباس را درآورم و لباس دیگر بپوشم. لذا معنا ندارد که بگویم جزیی از «من» رفته و جزء دیگری آمده است.
ادامۀ درس: «سؤال: آیا موی سر و ریشِ شما جزء همین «من» است که می فرمایید آن «من»، همین است که می بینی؟»
اصلا من چه می بینم که به من تشر زده و گفتی «من» همینم که می بینی. مرا ببخشید آقا! موی سر و ریش شما را می بینم، آیا اینها جزء «من» شماست؟
ادامۀ درس: «جواب: نه خیر! موس سر و بدنم، اگرچه از لباسم به من نزدیکترند، ولی باز جزء «من» نیستند، زیرا مویم را که می زنم و می تراشم و از تراشیدن مو، «منم» باقی است و من منم».
موی سر و ریشش را می زند، ولی اینها هیچ کدام از «من»ِ او کم نمی کند، حالا جلوتر می رویم.
ادامۀ درس: «سؤال: آیا رنگ اندام شما جزء آن «من»ِ شماست که می فرمایید آن من، همینم که در حضور شما هستم؟»
مثلا رنگ اندام، صورت شما سفید یا زرد یا . . . است، آیا این هم جزء «من» است که تشر می زنی و می گویی همینم که در حضور شما هستم؟
ادامۀ درس: «جواب: اگرچه رنگ اندامم از مویم به من نزدیک تر است . . .»
اما این را به راحتی نمی توانم از خودم دور کنم، ولی مو را با تراشیدن می توانم از خودم دور کنم.
ادامۀ درس: «. . . ولی باز فکر می کنم که رنگِ من هم از «من» بدر باشد و غیر از «من» باشد، زیرا ممکن است مثلا چند روزی در سفری و یا در کاری باشم که باید در شعاع آفتاب بیابان به سر ببرم و کم کم رنگ اندامم که گندم گون بود از آفتاب و باد خوردن سیاه شود.»
می توان گفت رنگ او عوض شده، اما آیا می تواند بگوید که «من»ِ شما هم عوض شده است؟
ادامۀ درس: «پس در این صورت رنگم تغییر کرد و تبدیل یافت، ولی «من»، منم و یا مثلا بیماری یرقان بگیرم و رنگ اندامم زرد شود، ولی باز «من»، منم».
(خوب الحمدلله، بهتر نبود که از اول آن طور تشر نمی زدی و ما را نمی ترساندی؟ بنابراین اینگونه جواب بده).
ادامۀ درس: «سؤال: خیلی متشکرم که با منطق و استدلال به پرسش هایم پاسخ می دهید».
پس سؤال را کمی جلوتر می بریم.
ادامۀ درس: «حالا بفرمایید انگشتان دست و پای شما و بلکه خود دست و پای شما، جزء این «من»ِ شماست؟»
چون شما می فرمایید «من» را می بینید و من هم آنچه را که می بینم، همین هایی است که دارم نام می برم، از قبیل لباس، رنگ، دست و پا و چشم و گوش و . . . ، آیا اینها «من»ِ شما هستند؟
ادامۀ درس: «جواب: بله مگر انگشتانم و دست و پایم، مانند لباس و کفش و کلاه و مو و رنگم هستند که از من بدر باشند و بیرون از من باشند؟»
این را دیگر نمی خواهد بپذیرد و می گوید دست و پا و . . . ، «من» هستند.
ادامۀ درس: «سؤال: اگر کسی که یک انگشت او را بریده اند، آیا افعال و آثارش را به خود نسبت نمی دهد و نمی گوید من دیدم و من شنیدم و من آمدم و من گرفتم و من دادم و من اندیشه کردم و من پیش بینی می کنم و همچنین در افعال دیگر؟»
الان دست و پای این همه عزیزان رزمنده و جانباز و معلولین ما بریده شده است، مگر «من»ِ آنان هم بریده شد و دیگر نمی توانند بگویند من، من هستم؟! و چون دستم بریده شد، از این به بعد به جای «من»، مثلا نیم من و یک چارک من شدم؟! حال آنکه اینطور نیست.
ادامۀ درس: «جواب: چرا، این افعال را به خود نسبت می دهد.
سؤال: آیا به بریدن این یک انگشت او، در آن «من»ِ او خللی و نقصانی حاصل شد که وقتی می گوید من، از منی که یک جزء آن بریده شد، خبر می دهد؟ و یا اینکه چه بسیار در افعال و اقوال و احوالش، من من می گوید و به کلی از آن انگشت ناقص غفلت دارد و هیچ در خاطرش خطور نمی کند؟»
اصلا کاری به انگشت ها و دست و پا و جوارح و . . . ندارد و همچنان من من می گوید.
ادامۀ درس: «جواب: ظاهراً باید همین طور باشد که شما می گویید.»
ما می خواستیم این دست و پا را جزء منِ خودمان به حساب آوریم، ولی مثل اینکه اینها هم جزء «من» نیستند.
ادامۀ درس: «سؤال: پس آن انگشت جزء منِ آن کس نیست؟ جواب: بنابراین باید هم چنین باشد.»
اینطور که شما پیش آمدید و مرا پیچانده و گرفتار نمودید، باید عرض کنم که درست می فرمایید.
ادامۀ درس: «سؤال: اگر انگشتان یک دستش را تا مچ و یا آرنج و یا تا شانه نداشته باشد،»
قبلا عرض کردم که بندگان خدا، عزیزان معلولی هستند که دست یا پا و یا چشم ندارند و همچنین معلولین عزیزی داریم که دو چشمشان نابینا و یا دو گوششان ناشنواست و یا دو دست و یا دو پایشان بریده شده و بدنی مُثله شده دارند، با این حال اگر به او بگوییم حالت چطور است؟ می گوید الحمدلله، حالِ من خوب است. یعنی باز هم می فرماید: «من».
ادامۀ درس: «آیا احوال و افعال و اقوالش را به خود نسبت می دهد و ذُهول و غفلت از نبودِ دست در اِسناد آثارش به خود برایش پیش نمی آید؟»
چه بسا دست هم نداشته باشد، اما هیچ وقت غفلت هم نکند و باز هم بگوید من این کارها را می کنم و این حرف ها را می زنم.
ادامۀ درس: «جواب: ظاهرا در این صورت همچنان است که شما می گویید. سؤال: پس دست او هم جزء آن من او نیست. جواب: باید همین طور باشد که شما می گویید. سؤال: اگر دست ها و پاهایش را نداشته باشد و یا دارد و لکن به کلی افلیج و از کار افتاده اند،»
مثلا ناخودآگاه دچار سکته شده و کل اعضاء و جوارحش سقوط کرد و دست و پا و . . . ، همه فلج شدند.
ادامۀ درس: «و مانند چوب خشکی به او چسبیده اند، آیا در این صورت باز نمی گوید من چنان کردم و من چنین گفتم و من و من، یا در این من گفتن، اشارت به برخی از قسمتِ منِ خود می کند و از جزء منش خبر می دهد؟ جواب: ظاهر من همان من است و کلّ و جزء در او راه ندارد و تفاوتی پیش نمی آیند.»
با اینکه این اعضاء و جوارحش فلج شده است، اما باز هم بدون توجه به این ها همچنان به من من گفتنش ادامه می دهد.
ادامۀ درس: «سؤال: پس دست و پایت جزء منِ تو نیست؟
جواب: باید این طوری باشد.»
حالا جلو بروم.
ادامۀ درس: «آیا همین پرسش در گوش و چشم و بینی و زبان و دندان و اعضاء و جوارح دیگر پیش نمی آید؟ آیا جزء منِ تو هستند؟»
الان چقدر از مردم دندانشان مصنوعی است و چشمانشان نابینا و گوششان ناشنوا و بینی شان بریده و یا پلاستیکی و غیر طبیعی است و یا به دلیل بیماری زبان قادر به حرف زدن نیستند، اما باز هم می گویند فلانی و اگر آن فرد به زبان بیاید باز هم می گوید من، بنابراین آیا آنها (دست و پا و چشم و گوش و اعضاء و جوارح) جزء منِ تو نیستند؟
ادامۀ درس: «جواب: باید حق با شما باشد، گویا که این اعضاء هم جزء من نباشد.
سؤال: اینها سؤالاتی دربارۀ اعضای ظاهری بوده، حالا بفرمایید اگر کسی یک کلیۀ او را گرفته باشند، با کلیۀ دیگر زنده نمی ماند؟»
اکنون از اعضاء ظاهری فراتر رفته و به سراغ اعضای داخلی رفتیم. همۀ ما به طور طبیعی دارای دو کلیه هستیم و اگر یکی را با عمل جراحی بگیرند، می خواهیم بدانیم وضعیت چطور می شود.
ادامۀ درس: «جواب: چرا زنده می ماند و افراد بسیار را می شناسیم که با یک کلیه زنده اند و به خوبی در کار و کوشش روزانۀ زندگی خود هستند.
سؤال: سخن را کوتاه کنم، آیا همان سؤال هایی که در اعضای دیگر پیش آوردیم، در اینجا پیش نمی آید تا در نتیجه بگوییم که کلیه هم جزء آن من نیست؟
جواب: باید همین طور باشد.
سؤال: کوتاه سخن، آیا اگر قلب کسی را بگیرند، زنده می ماند و یا اگر سَر کسی را ببُرند زنده می ماند؟
جواب: خیر».
خواهش می کنم همۀ اعضاء و جوارح را از ما بگیرند، ولی به کَله و قلب کاری نداشته باشید، چون اگر این دو را بگیرید منی باقی نمی ماند. اینها به تعبیری هیئت رئیسۀ بدن هستند. در علم طب بعضی از اعضایی که هیئت رئیسه هستند، مثل سر و قلب، باید وجود داشته باشند تا اعضای دیگر جوارح مجلس بدن برقرار باشد.
ادامۀ درس: «آیا قلب، آن «من» است؟ یا سَر، آن «من» است؟»
که می گوییم من می گویم، من می شنوم و من می خورم، آیا منظور از این منِ شما، این دو تا هستند؟ چه بسا انسان هایی اینها را نداشته باشند، افرادی هستند که قسمتی از روده هایشان را می بُرند و لوله های پلاستیکی را جایگزین آن می کنند و عجیب تر اینکه قلب ها را هم دارند پیوند می زنند، مثلا کسی که به علت بیماری قلبی دارد می میرد، از طرفی قلب کسی دیگر هم از کار افتاده ولو هنوز گرم است، در اینجا قلب آن مرده را به جای قلب بیمار پیوند می زنند، آیا در اینجا منِ او منِ ایشان شده؟ حالا جلوتر هم برود و بگوید که این بندۀ خداکه در حال مردن هست، مغز او و کلۀ او را بگیریم و به جای مغز و یا کلۀ کسی که به علت بیماری اشکال داریم، پیوند بزنیم. که با پیشرفت علم نازنین این امر امکانپذیر است، پس حالا بگوییم که منِ آن یکی این یکی شده؟ بالاخره این «من» کیست؟ لاإله إلا الله!
ادامۀ درس: «جواب: مسلما باید قلب یا سر، آن «من» باشد.»
قلب و سر را که نباید از ما بگیرید (در اینجا قدری استیحاش به خرج می دهد).
الان سؤالات را طوری مطرح می کند که این دو تا عضو را هم از او بگیرد، لذا وارد وادی خواب می شود. آدم که می خوابد و خواب می بیند، وقتی که بیدار می شود می گوید: من دیدم، من شنیدم، من خوردم و من رفتم و . . . ، آن «من» کدام است؟ یعنی شما هزاران من دارید و این هم یک منِ دیگر است؟ به راحتی حرف می زنید و از آن می گذرید، ولی به سرّش نمی رسید. خوب در اینجا که کله و مغز و تن همه خوابیده بودند و هیچ کدام ظاهرا در کار نبودند، مگر اینکه بگوییم ارتعاشات محیط و هوا و . . . ، از راه قوۀ لامسه در حالت خواب، در مغز اثر کند؛ و الا در آن حالت، چشم نمی بیند و گوش نمی شنود تا در مغز اثر کند. اعضاء و جوارح هم که همه خاموشند، فقط قلب با ضربان خود خون را به رگ های بدن می رساند و دارد کارش را انجام می دهد و بدن بیچاره هم افتاده و خوابیده است، اما این آقا وقتی از خواب برمی خیزد، می گوید من به مشهد رفتم، من به قم و کربلا رفتم و من خواب ها دیدم، من به بهشت رفتم، من جهنم را دیدم، من به معراج رفتم و من حقایقی یافتم. این بدن و قلب و کله و . . . که در اینجا افتاده بود، پس آن منِ تو چیست که باز اینقدر من من می گویی؟ اگر بپرسیم چه کسی به آنجاها رفته است می گوید من رفتم، سپس می پرسیم کدام من شما رفت؟ جواب می دهد که همین من هستم که رفتم. می گوییم شما که در این هنگام در اینجا افتاده بودید و مثلا دو ساعت در خواب بودید و من هم در کنار شما نشسته بودم، شما می گویید به کربلا رفتم، یعنی چه؟ ببخشید آقا نکند که دارید حرف ناروا و بی ربط می گویید. جواب می دهد خیر! به والله، به ابوالفضل، من رفتم. آن من کیست و کجایی است و در چه کاری است؟
ادامۀ درس: «مسلما باید قلب یا سر، آن «من» باشد.»
لااقل این دو تا را از من نگیرید وگرنه.
ادامۀ درس: «وگرنه شما که انسان را بکلی مثله کرده اید!»
دست و پا و اعضاء و جوارح همه را تکه تکه کرده و گرفته اید، اگر قلب و سر را هم بگیرید، دیگر چه چیزی باقی می ماند؟
ادامۀ درس: «و چیزی از او باقی نگذاشته اید و بدیهی است اگر سر و قلبِ او هم آن «من» نباشد، پس کیست که من من گفت و بالاخره باید چیزی باقی باشد تا منِ او باشد و شما از انسان آنچه بود همه را به کنار گذاشته اید و از او گرفته اید و او را هیچ کرده اید، دیگر منِ او کو، تا من من بگوید؟»
پس نتیجۀ جواب تاکنون این شد که قلبِ من و سرِ من، یعنی همان «من».
ادامۀ درس: «سؤال: اجازه می فرمایید سؤالم را ادامه بدهم و پرسش و کاوش بیشتر در میان آورم؟»
چون شما قدری ناراحت می شوی و به من تشر می زنی و ما از تو می ترسیم.
ادامۀ درس: «جواب: خواهش می کنم بفرمایید.»
درس بیست و یکم:
این درس نیز دنبالۀ سؤال و جواب درس پیش است.
ادامۀ درس: «در درس پیش از شما پرسیدم که آیا قلب و سر، جزء من است که هر کسی می گوید من چنان گفتم و شنیدم و چنان بودم و چنین شدم؟ در پاسخ گفته اید آری که اگر سر و قلب هم آن «من» نباشد، پس کیست که من من می گوید و بنا شد که از شما در این باره پرسش بیشتر بنماییم.
جواب: خواهش می کنم بفرمایید.
سؤال: لطفا به سؤال هایم خیلی دقت و توجه داشته باشید! بفرمایید آیا هیچ گاه فکرهای سنگین و عمیق در رشته های کار و زندگی برای شما پیش آمده است؟»
مثلا در فکر عمیق فرو بروی به طوری که اصلا به هیچ یک از اعضاء و جوارح توجهی نداشته باشی؟ (بعضی از آقایان راجع به مرحوم جناب آقای محمد تقی جعفری نقل کرده اند که شبی یکی از اعضای منزل ایشان وارد اتاق مطالعۀ وی شده، مشاهده کردند که اتاق پُر از دود شده و در حال آتش سوزی است، خدایا آقا کجا رفته باشد؟ که با کمال تعجب دیدند ایشان در همان اتاق نشسته و مشغول مطالعه است. گویا چراغی که نزدشان بود، موجب آتش سوزی شده و عن قریب است که خودش هم بسوزد ولی از واقعه خبر ندارد.)
ادامۀ درس: «جواب: چرا! چه بسیار گاهی برای حل یک مسئلۀ ریاضی چنان فکر عمیق روی می دهد که از بیان آن عاجزم.»
که چطور در فکر فرو می روم.
ادامۀ درس: «سؤال: متشکرم، آیا در آن حال که برای حل مسئله ای سخت به فکر فرو رفته اید، توجه به اعضایتان رهزن شما هست یا نه؟»
خوب البته، اگر آدم در همان لحظۀ فکر کردن بگوید، من چشم دارم، گوش دارم، سر و قلب دارم، از آن مطلب مورد تفکر باز می ماند.
ادامۀ درس: «جواب: خواهش می کنم سؤال را توضیح بدهید و روشن تر بپرسید.
سؤال: غرضم این است در آن حال که باید به تفکر عمیق، مسئلۀ دشواری را حل کنید، اگر سر و صدای خارجی باشد، مزاحم کار شما نیست؟
جواب: چرا همینطور است که می فرمایید.
سؤال: و در آن حال اگر چشم به چیزی بدوزید و سرگرم تماشای آن باشید، از کار فکریت باز نمی مانید؟
جواب: چرا خیلی واضح است.
سؤال: آیا برای شما پیش نیامده که وقتی بیدارید و به فکری فرو رفته اید، با اینکه چشم باز و گوش باز است، اگر به قول گفتنی، شتر با بار از پیش چشم شما بگذرید، از آن غفلت دارید و پس از آن اگر دیگری از شما بپرسد که آیا شتری با بار از اینجا عبور کرده است؟ در جواب می گویی ندیدم و اگر در فکر نمی بودید او را می دید و در هر دو صورت چشم باز است.»
آیا اینطوری برایت پیش آمده است؟
ادامۀ درس: «جواب: چه بسا که این احوال و اوضاع برای انسان پیش می آید.»
چه بسا دست به آتش می زند که می سوزد ولی باز هم در فکر و مطلبی که در فکر آن فرو رفته ، قرار دارد و اصلا توجهی به سوختن دست ندارد و بعدا با تعجب متوجه می شود که سوخته است.
ادامۀ درس: «سؤال: آیا برای شما پیش نیامده است که در مطلبِ نیازمند به فکر عمیق، از سر و صدا می گریزید و به گوشه ای پناه می برید؟»
به خصوص در مقام آن تفکری را که به عرض محضرتان رساندم؛ در آن مقام آدم چقدر گرفتار بیرون است و بیرون چقدر مزاحم کار انسان است. الان نحوۀ سؤال و جواب طوری است که در درس 23 باید همۀ اینها، یعنی کله و چشم و گوش و پا و اعضاء را از خود بگیریم و دور کنیم و به تفکر بنشینیم که در واقع به یک نحوه خَلع بدن بشویم که آن «من» به راحتی کار کند که انشاءالله به موقع به عرض می رسانم.
الان فقط دقت بفرمایید تا همین سؤال و جواب ها و برهان تجربی درس 22 با همین روش حل شود.
ادامۀ درس: «و در آن حال به فکر نشسته اید، چه بسا که چشم خود را هم می بندید.»
که من چیزی را نمی بینم، زیرا که اگر چیزی به چشمم بیفتد گرفتار و مشغول می شود، لذا کرکرۀ (پلک) آن را کشیدیم و آن را بستیم.
ادامۀ درس: «تا دیده به این و آن نیفتد و شما را از فکر کردن باز ندارد و حتی خیال های درونی خودتان را از این سوی و آن سو رفتن باز می دارید،»
می گویید الان باید همه چیز را رها کنم، چون می خواهم این مسئله را حل کنم و در اگر در وسط حل مسئله ناخودآگاه خیال و وهمش او را به طرف جای دیگر ببرد، با تعجّب می بینید که نمی تواند مطلب را حل کند، چون توحد ندارد.
ادامۀ درس: «تا فکرت از پراکندگی رهایی یابد و فقط به همان مطلب دشوار تمرکز یابد تا به حل آن دست بیابید، آیا نه چنین است؟
جواب: خوب می فرمایید! همین طور است که بیان می کنید و چون و چرا بر نمی دارد.»
خیلی جالب!
ادامۀ درس: «سؤال: خیلی متشکرم، آیا همانطور که چشم خود را می بندید و فکر را از خیال های پراکنده باز می دارید، حالا بفرمایید اگر در آن حال دربارۀ شکل و ریخت و ساختمان و تشریح عضوی از اعضای بیرونی یا درونی خودتان در نظر داشته باشید و در پیرامون آن اندیشه بکنید، آیا از حل آن مطلب دشوار و سنگین باز می مانید و از آن فکر عمیقی که لازم بود منحرف و منصرف نمی شوید؟»
داریم مسئلۀ ریاضی حل می کنیم، یک دفعه می گویید که صورت من چطوری است و یا دست و پا و قلب من چه شکلی است و یا مثلا قلب آدم صنوبری شکل است که در این صورت از مطلب می مانید؟
ادامۀ درس: «جواب: این چنین است که می فرمایید و البته توجه به این امور، مانع از غور کردن و تعمّق در مسائل سنگین و حل آنها است.»
چون قبلا گفتیم وقتی که به فکر فرو می رویم، توجه به اعضاء رهزن است، در جواب فرمودید: مقداری توضیح بفرمایید. حالا ایشان توضیح لازم را فرمودند.
ادامۀ درس: «سؤال این بود آنچه را که در آغاز گفتیم که در حال فرو رفتن در فکر، توجه به اعضاء رهزن است و انسان از فکر کردن و به نتیجه رسیدن باز می ماند. حال که سخن بدینجا رسیده است، با توجه و دقت هرچه بیشتر و با تأمل هر چه بهتر بفرمایید: در آن هنگام که در حل مسئله ای به فکر فرو رفته اید تا به نتیجه ای رسیده اید و به جواب آن دست یافته اید، آیا در آن حال تعمق فکری که سخت به فکر فرو رفته اید، هیچ می گفتید که ملک و مالی دارم و رخت ولباسی دارم و یا دست و پایی دارم و یا سر و مغز و قلبی دارم و یا از همه غفلت و ذهول داشته اید؟»
چون قرار شد اینها هیچکدام نباشد و اگر باشد آن «من»ِ شما را نمی گذارد که به فکر فرو برود و در عین حال از همۀ اینها غافلی و هیچ کاری با آنها نداری، ولی باز هم می گویی من فکر کردم و دریافتم که در این من فکر کردمِ تو، هیچ عضوی از اعضای درون و بیرون تو مزاحمت نبود و همه را کنار گذاشتی.
وقتی می گوییم چکار میکنی؟ جواب می دهد بحمدالله مطلب را در آوردم، من فکر کردم و من یافتم، در حالی که هنگام بیانِ «من یافتم»ِ تو، هیچ کدام از اینها در کار نبود، باز هم تو «منِ تو» بودی و می گویی من کردم.
ادامۀ درس: «و در عین حال تو بودی که به فکر فرو رفته بودی و تو بودی و تو، و چون از آن حال باز آمدی، می گویی من فکر کردم و فهمیدم و رسیدم. لطفا بفرمایید این من کیست که می گوید من فکر کردم و من یافتم و من فهمیدم؟»
قرار شد تمام اعضاء و جوارح بروند دنبال کارشان.
ادامۀ درس: «جز این است که باید غیر از بدن و غیر از همۀ جوارح و اعضای تو باشد؟»
حالا دارد به او مقداری زبان (حرف) می دهد تا زبان (حرف) بگیرد و بگوید مثل اینکه این منی که تاکنون تصور می کردم، اصلا اینها نیست، بلکه چیز دیگری است.
ادامۀ درس: «جواب: این چنین که تشریح کرده اید و کنجکاوی نموده اید، باید همینطور باشد که نتیجه گرفته اید.»
راست می گویید مثل اینکه منِ ما اصلا این نیست که اول با شما دعوا کردیم و تشر زدیم و گفتیم که من منم، همینم که اینجا ایستاده ام و نشسته ام و می خورم و می روم.
ادامۀ درس: «سؤال: حالا بفرمایید آنکه می گویی منم و من چنین و چنان کردم و گفتم و شنیدم و چه و چه و چه، آیا من، موجود است یا معدوم؟ به عبارت ساده تر، آن من که جز بدن است، «هست» است یا «نیست» است؟
جواب: آقا! این دیگر خیلی روشن است که آن من، موجود است و هست است، معدوم که «نیست» است و نیست، «نیست» است. نیست چگونه فکر می کند و می یابد و می گوید من؟ نیست که از خود خبر نمی دهد و نمی شود از او خبر دارد، هر چه که منشأ آثار است از «هست» است.»
عبارت، ساده ولی خیلی پرمعناست. تمام آثار وجودی، همه از «هستی» است، همه از «وجود» است.
ادامۀ درس: «سؤال: آفرین! همین طور است که تقریر می فرمایید، پس از این پرسش و پاسخ و از این روش و کاوش بهره گرفتم که آنچه را هر انسانی به فرهنگ فارسی، «من» و یا به تازی و عربی «أنا» و یا به واژه های دیگر از خود خبر می دهد و حکایت می نماید، این کلمۀ من و أنا و مانند آنها، اشارت به موجودی دارد که آن موجود، جز بدن اوست.»
یعنی غیر از بدن اوست و دیدیم که این بدن هیچ دخلی در آن منِ تو نبود.
ادامۀ درس: «جواب: همینطور است که می فرمایید.
سؤال: پس آنکه می گفت تاریک بودم و روشن شدم، ناقص بودم و کامل شدم، نادان بودم و دانا شدم و از قوت به فعل رسیدم، این حقیقت، موجود بود که جز بدن است و کلمۀ من و أنا، اشاره به آن است؟
جواب: باید همینطور باشد.»
چون اول گفتیم رفتیم و خواندیم و تاریک بودیم و روشن شدیم، من و من و من . . .
ادامۀ درس: «سؤال: آیا آن را با چشم سَر می بینیم؟»
حالا که تمام اعضاء و جوارح و ظاهر و باطن، همه گرفته شد، سؤال را به طرز دیگری مطرح می کنیم که ما چطوری باید آن منِ تو را ادراک کنیم. بنده که آقا هر چه تو را نگاه می کنم و هر چه از تو می شنوم و هر چه بدنت را لمس می کنم و هر چه شما را می بویم، همۀ اینها که ظاهر شماست، می بینم رنگ شما را، می شنوم صوت شما را، لمس می کنم پوست شما را و یا گوشت و استخوان شما را، می بویم بوی شما را، اینها که هیچ کدام، آن «من»ِ تو نبود، پس آن «من» را چه کار کنم؟ منِ جنابعالی را چطوری و به چه صورتی ادراک کنم؟ آیا می شود آن را با چشم سَر ببینم؟
ادامۀ درس: «جواب: نخیر!
سؤال: آیا می شود با چشم مسلح، مثلا با ذره بین ها و دوربین ها او را دید؟
جواب: نمی دانم.»
شاید کسی بگوید بله! ما اینها را با وسایل پیشرفته می بینیم، نخیر! اینطوری نیست و نمی شود دید.
ادامۀ درس: «شما دوستان گرامی ام در این بحث و فحص دقت بفرمایید.»
جلسۀ بعد در اینجا مقداری حرف داریم که به عرض محضر می رسانیم.

«و الحمدلله رب العالمین»

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت بتاریخ 95/3/23 توسط سالک((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن

 
















































 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور