شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 87 (درس نوزدهم و بیستم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز528
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11051
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43072
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771152

در 20 دقیقه گذشته : 26
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 87 (درس نوزدهم و بیستم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۱۹

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 87 (درس نوزدهم و بیستم)
در این درس قصد داریم از طریق سؤال و جواب به این نکتۀ شریف راه پیدا کنیم که حقیقت نفس غیر از بدن است و ما علاوه بر این ظاهر، حقیقتِ باطنی هم داریم. منتها نحوۀ سؤال و جواب طوری است که هم به شما عزیزان در شناخت ظاهر و باطنتان حرف می آموزد و هم راه رسیدن به ماورای طبیعت را از طریق نردبان معرفت و شناختِ خود، تبیین می نماید. البته قبل از اینکه وارد بحث شویم نکته ای را باید عنوان نماییم که این نکته و اصل را باید توجه داشت که «آنجایی که عالمان، طرف حسابشان مردم متعارفِ عوام باشند، آنها از مقام علمی شان سقوط می کنند».
حضرت آقا در پایان الهی نامه شان به این صورت می فرمایند که «الهی اگر مردم قدر علم و عالِم را می دانستند کجا عالم را سر آسوده و دل فراغ بود». در حوزه های ما معمولا وقتی آقایان به سرحدّ اجتهاد رسیدند و احساس نمودند که می توانند محل رجوع و مرجع مردم بشوند، رسالۀ توضیح المسائل می نویسند و پس از توزیع رساله، عده ای مقلدشان می شوند و آنها مرجع تقلید، و از آن پس مشکلات دارند و سؤالات گوناگون پیش می آید. مردم خمس و زکات می دهند، نماز و روزه برای پدر و مادر و دهها مورد دیگر پیش می آید که بیشتر آنها به یک تعبیر خیلی هم مفید نیست. اما وقت آنها را به همین چیزها می گیرد. یکی از آقایان مراجع تقلید به مطایبه می فرمود، اینکه می گویند باید مرجع تقلید، اعلم باشد، من می گویم هر کسی که مرجع شد دیگر اعلم نیست، به خاطر اینکه ایشان از صبح تا غروب باید به دنبال جوابگویی به مسائل شرعی و پاسخگویی مراجعات باشد و چنین انسانی نمی توانند اهل علم و درس و مطالعه و تحقیق باشد؛ چرا که آنطوری که از لفظ اعلم مستفاد می شود او باید در علم قوی باشد، در حالی که او مشغول به مشکلات مردم می شود.
بله آنهایی که اهل حقیقت و کمالند حساب دیگری دارند. اما به هر حال گاهی وظیفه است و مردم مرجع می خواهند و قلاده تقلید را به گردن خودشان می اندازند و به تعبیری آنها قلاده تقلید را به گردن مجتهد می اندازند. از لفظ تقلید فهمیده می شود که مجتهد تا کارد به استخوانش نرسد و تکلیف شرعی عینی وجوبی برایش پیش نیاید مرجع نمی شود.، چون واژۀ تقلید از قلاده می آید و قلاده (زنجیر) به هر چیزی که به گردن کسی آویخته شود و یک سرش در دست دیگری باشد، اطلاق می گردد. مقلِّد، اسم فاعل به معنی قلاده انداز است، و مقلَّد به معنی مرجع تقلید می باشد. کأنه مردم یک زنجیری به گردن مرجع بیچاره می اندازند و هر روز او را به هر طرفی که دلشان خواست می برند. یک روز استخاره می خواهند، روز دیگر سؤال شرعی دارند و روز سوم ملاقات می خواهند و مرجع بندۀ خدا، تمام همتش صرف این امور می گردد. آنهایی که اهل کار و تحقیق اند و می خواهند مراحل طی کنند به راحتی به این مسئله تن در نمی دهند، مگر اینکه ببینند کسی برای مرجعیت نیست و در نتیجه برایشان تکلیف شرعی پیش بیاید؛ چه اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرمایند چه کنم که آمدید در خانۀ من تجمع نمودید، اگر چه می دانم دل هایتان پراکنده است و راست نمی گویید ولی ما مأمور به ظاهر هستیم، اگر این تجمّع شما نبود و خداوند هم از علما این تعهد را نمی گرفت که در صورت اعلام آمادگی مردم، شما باید قبول کنید، ما افسار اسب حکومت را بر پشتش می انداختیم تا به هر کجا می خواهد برود! (بله انسان ابد در پیش دارد و عمر نازنینش را به چه چیزها و به چه کسانی بفروشد؟) منتها چه کنیم، مردم می آیند و ما مجبوریم بپذیریم اگر چه گرفتار می شویم. آری خدا رحم کرد که مردم قدر علم و عالم را نمی دانند و یک از اسرار این مطلب این است که عالمان به کمال برسند که اگر مردم قدر عالم را بدانند هیچ عالمی به کمال نمی رسد. چه بهتر که مردم کمتر به عالمان رو بیاورند و ایشان مشغول کار خودشان باشند. لذا بعضی از آقایان که سرسپردۀ آستان حضرت آقا هستند می فرمودند ما با برگزاری کنگره برای ایشان مخالفیم، چون آقای ما را همگانی و گرفتار مردم می کنید (اگرچه هزار تا از این کنگره ها برگزار شود نه گوینده ها ایشان را می شناسند و نه شنونده ها، و فقط وقت آقا را دارند می گیرند)، که الان هم تا حدود زیادی بی جهت وقت آقا را دارند می گیرند.
غرض اینکه جلسه گفت و شنود و درس و بحث و تحقیقات بسیار خوب است اما حوصلۀ جلسات روضه خوانی و ختم را که قلادۀ ما به دست مردم بیفتد نداریم.
به هر حال در جلسۀ قبل ادامۀ سؤال تا اینجا کشیده شد که به چه منظوری به جلسات سبزه میدان می روید؟ جواب دادید که به خاطر اینکه از نادانی و جهل به در بیاییم و به علم و دانایی برسیم. سپس سؤال پیش آمد آن آقایی که به شما می آموزد، آیا آن مطالب را خودش می داند؟! در جواب گفتید بله! چگونه کسی که فاقد چیزی باشد و واجد آن نباشد می تواند به دیگری ببخشد؟!
ادامۀ درس: «سؤال: او چگونه شما را از نادانی به دانایی می کشاند و از تاریکی به روشنایی و از نقص به کمال می رساند؟ جواب: او حرف می زند و ما گوش می دهیم و کم کم یاد می گیریم.
سؤال: این فلانی که شما را از نقص به کمال می برد و اینها را به شما می آموزد، آیا خودش داشت و دارا بود یا او نیز از دیگران آموخت؟ جواب: او خود اظهار می دارد که از دیگران آموخت و دیگران از دیگران . . .  . سؤال: او چگونه آموخت؟ جواب: همچنانکه از وی می آموزیم.
سؤال: شما گفتید آموختنِ دانش، اندوختن است و دانش، روشنایی است و این دانش را از حرف زدن او و شنیدتان بدست آورده اید؟ جواب: آری چنین گفتیم، زیرا اگر او حرف نمی زد و ما نمی شنیدیم دانا نمی شدیم، مگر لال می تواند به دیگری چیزی بیاموزد یا کر از دیگری چیزی فرا بگیرد؟»
در این سؤال و جواب آقا می خواهد کاری کنند که اگرچه ما در مسیر تحصیل به ظاهر می بینیم علم را از راه همین حرف زدن و نوشتن و کتاب و مطالعه و تحقیقات و امثالهم به دست می آید و ما همین ها را نور دانش می دانیم، بعدا برسیم به اینکه تمام اینها را به عنوان مقدمه و مُعِدّ به حساب بیاوریم و بدانیم هیچ یک از اینها به عنوان علم دهی نیست. الان آقای سؤال کننده تا این مقدار جواب گرفت اما بعد می خواهد او را بیشتر بشوراند که چه بسا انسان حرفی نزند و چیزی هم نشنود و حقایقی هم برایش کشف شود در آن موارد چه می خواهید بفرمایید.
ادامۀ درس: «سؤال: آنگاه که شما به فکر فرو رفته اید و دارید مثلا یک مسئلۀ سنگین ریاضی و یا یک پرسش دشوار دیگر را می گشایید نه این است که در آغاز به مسئله و حل آن پرسش آگاه نبودید و سپس از اندیشیدن، بدان آگاهی یافتید و روشن شدید و از قوه به فعل رسیده اید، آیا دست یافتن به جواب و حل آنها دانش نیست و دانش روشنایی نیست؟»
شما می فرمایید که ما باید حتما برویم یک جایی بنشینیم و آن آقا برای ما حرف بزند و ما نور دانش بگیریم، اما اینجا (در حل مسئلۀ ریاضی) نه گفتنی در کار است و نه شنیدنی، فقط یک مطالعه است.
ادامۀ درس: «جواب: آری چنین است.
سؤال: آیا در این صورت که با اندیشۀ خود به دانشی دست یافته اید، گفت و شنودی در کار بود؟ جواب: نه خیر! سؤال: پس می شود که دانش از جز گفت و شنود بدست آید، نه چنین است؟ جواب: بنابراین مثالی که زده اید و کاوشی که در پیش کشیده اید باید چنین باشد.
سؤال: حالا بفرمایید شما که خاموش بودید و به اندیشه فرو رفته بودید و گوینده ای نداشته اید و به حلّ آن پرسش دشوار پیروز شده اید مگر از نداری به دارایی نرسیده اید؟ مگر از نقص به کمال نیامدید و از تاریکی به روشنی وارد نشدید و از قوه به فعل قدم ننهاده اید؟ جواب: آری همینطور است که بیان داشته اید.»
چه بسا انسان در حال تفکر باشد و اگر گفت و شنود و سر و صدایی باشد مزاحم هم باشد. در چنین حالی می گوید کسی مزاحم نشود که ما می خواهیم به نور علم دست پیدا کنیم؟ بعد از یک یا چند ساعت تفکر، سر بلند می کند و می بیند ماشاءالله چقدر حقایق کسب کرده است.
ادامۀ درس: «سؤال: اکنون بفرمایید که مُخرج شما در این صورت از قوه به فعل کیست؟»
اینجایی که خودت نشستی و بدون شنیدن از دیگران از نقص به کمال رسیدی (به هر حال قبل از اینکه فکر کنی نمی دانستنی و حالا که به تفکر نشستی می بینی مسائل دشوار برایت روشن شده)، اینجا چه کسی شما را از نادانی خارج می کند، حال اینکه هیچ کس در کار نیست. به عبارت دیگر کأنه با این سؤال می خواهد بگوید نیازی نیست مُخرج از نقص به کمال دیگری باشد، ما خودمان می توانیم از نقص به کمال برسیم و نمونه اش همین که نشستیم و فکر کردیم و  راه حل پیدا کردیم. در اینجا گوینده و دهنده چه کسی بوده که شما را از نقص به کمال رسانده است؟
ادامۀ درس: «جواب: من خودم به فکرم دریافتم، در این صورت جز من کس دیگر نبود.»
لطف بفرمایید دقت کنید که سؤالات به ظاهر، عادی است اما اسراری در خود دارد.
مثلا در نظر بگیرید شخصی که به دیگران می گوید سر و صدا و شلوغ نکنید که من امتحان ریاضی دارم و باید روی چند فرمول ریاضی کار کنم. وقتی به فکر می نشینید و پاسخ مسائل را می یابید چگونه است؟ شما هم قبلا فرمودید کسی که خودش ناقص است نمی تواند خودش را کامل کند، وانگهی فرمودید مُعطیِ شیء، فاقد شیء نمی تواند باشد. اگر من بخواهم کتابی را به شما بدهم باید خودم آن را داشته باشم. بدیهی است این شخصی که به تفکر نشسته تا به مطلبی دست پیدا کند، خودش ناقص و جاهل است. وقتی به مقصودش دست پیدا می کند و دانا می شود، این دانایی را چه کسی به او داده است؟ به ظاهر باید بفرمایید خودش بدست آورده است. در این صورت تکلیف آن اصل که فاقد شیء، معطی شیء نمی تواند باشد چه می شود؟ زیرا این فرد خودش که دانا و دارا نبود چگونه به علم راه پیدا کرد؟
ادامۀ درس: «جواب: من خودم به فکرم دریافتم، در این صورت جز من کس دیگر نبود.
سؤال: شما که گفتید انسان چیزی را که داراست به سوی آن نمی رود؟»
این خوب سؤالی است، چرا که انسان هر چه را که دارد به سویش نمی رود. اینجا هم از دو حال به در نیست، یا شما که می فرمایید فکر کردید و مطلب را بدست آوردی، یا خودت داشتی و دوباره گیر آوردی و یا دیگری در ضمن فکر کردن به شما داد. در صورت اول چرا حرکت کردی تا چیزی را که داشتی دوباره بدست بیاوری؟ و در صورت دوم خودت هم اقرار می کنی که هیچ کس با من نبود! پس بالاخره باید بگویی خودت داشتی ولی باز به راه افتادی و از خودت گرفتی!
ادامۀ درس: «سؤال: شما كه گفتيد انسان چيزى را كه داراست به سوى آن نمى رود و تحصيل حاصل محال است پس چگونه از خودتان كه نداشتيد اين دارائى حاصل شد. جواب:  من فكر كردم و از فكر به آن رسيدم».
در این صورت این که تحصیل حاصل است و قبلا هم فرمودی که تحصیل حاصل محال است و انسان چیزی را که دارد به سوی تحصیل دوبارۀ آن نمی رود. در ضمن در جواب آمده که از فکرم به آن رسیدم، حالا می خواهیم برویم دنبال اینکه فکر کردن یعنی چه؟
ادامۀ درس: «سؤال: پرسش من این است که خودِ فکر حرکت است؟»
اینکه فکر کردن حرکت است بعدا می خوانیم. الان همین مقدار در ذهن مبارکتان باشد که هرگاه سؤالی از ما نمودند به سائل می گوییم، آقا جان اجازه بفرمایید بنده یک مقداری فکر کنم، بعد در خدمت شما عرض کنم. در این حال انگشتش را مانند آنتنی به روی پیشانی اش می گذارد و این هم خودش یک چیز عجیبی است. بالاخره یک وجه تناسبی هست بین این عمل و ارتباطی که می خواهد با بیرون یا درون یا هر جایی برقرار کند. حالا چه سرّی هست خدا می داند. که بعد از این عمل معمولا نمی گوید اصلا نمی شود بلکه می گوید حالا درست شد پیدا کردم (بعضی چیزها اصلا در طبع انسان است، مثلا وقتی انسان می خواهد محبت و دوستی را نشان دهد به سینه اشاره می کند. البته تمام اینها حسابی دارد و از روی حساب پیاده می شود. در مورد نماز اگر به کتاب های آداب الصلوه نگاه بفرمایید عنوان شده انسان موقع تشهد دست را روی ران بگذارد و روی ساق نگذارد، راستی چه اسراری در این آداب نهفته است؟ به هر حال این تأثیر و تأثر است در نظام هستی وجود دارد و فرمایشات بسیاری در این باره پیش می آید).
لذا هر گاه انسان به مشکلی برمی خورد و سؤالی برایش پیش می آید شروع به کنجکاوی می کند، مثلا عالم خدا دارد یا ندارد؟ این یک مجهول است. اگر بخواهد برود به سمت سؤالات و مجهولات دیگر همانند اینکه آیا پیغمبر داریم؟ آیا فرشته هم داریم؟ می بینید نه تنها مشکلش حل نمی شود بلکه بر آن افزوده می شود. لذا نوعا به طرف معلوم می رود. یعنی از مجهول سفری به معلومات می کند. مثلا در جواب سؤال «عالم خدا دارد یا نه؟» برمی گردد می گوید ما یک نگاهی به وضع عالم بیندازیم، یعنی می شود این زمین و آفتاب و ماه همینطوری خودشان بوجود آمده باشند یا نمی شود؟ به عبارت دیگر به معلومات نگاه می کند. مقداری اطلاعات راجع به زمین کسب می کند، می بیند این زمین هم یکی از کُرات آسمانی است که نبوده و روزی (مثلا) از کرۀ خورشید جدا شده است. این گیاهان هم نبودند و بعدا روییدند و هکذا. همینطور در معلوم ها دور می زند و سعی می کند آن ها را به نوعی به همدیگر پیوند دهد تا از آنها پلی ساخته و به طرف پاسخ مجهول حرکت کند.
اما اینکه چگونه فکر کنیم و به چه نحوه معلوماتمان را در کنار هم بچینیم، این را علم منطق به ما می آموزد. این علم منطق است که به ما می گوید هرگاه می خواهید فکر کنید، مقدمات را اینگونه ردیف نمایید و صغری و کبری درست کنید. مقدمه و تالی ترتیب بدهید، نوع قضیه را که حملیه یا منفصله یا استثنائیه و غیره باشد تعیین نمایید. از برهان «إن» یا برهان «لم» استفاده نمایید و . . .، بعد از آنکه ما به آلتی به نام منطق مجهز شدیم به دنبال فکر کردن می رویم و با توضیحی که دادیم معلوم می شود فکر یک نوع حرکت است. حرکتی اولا از مجهول به طرف معلومات و ثانیا گشت و گذاری در معلومات و رسیدن به مجهول.
لذا این است که وقتی معلم پرسشی می نماید و منتظر پاسخ است شاگرد سرش را خم کرده و به وسیلۀ این آنتن خود مشغول برقراری ارتباط با معلومات و اطلاعتشمی شود که این حال برای خود عالمی دارد، به ظاهر ساکن است اما در درون خود حرکت عجیبی دارد که حرکت نور و صوت هم به او نمی رسد. مقداری در معلومات خود که مجردات و صور علمیه باشند گشت و گذار می کند، سپس سر بلندکرده به جناب آموزگارمی گوید پاسخ شما این است. چه چیز شما را به جواب رساند؟ فکر کردن.
ادامۀ درس: «سؤال: پرسش من این است که خود فکر حرکت است و در این حرکت نتیجه ای حاصل شده است که حل آن مسئله دشوار بود، بفرمایید چه کسی فکر را از قوت به فعل و از نقص به کمال و از ندانستگی به دانایی کشانید؟»
سؤالی لطیف و جالب است. اینکه الان دارد بین مقدمات می گردد تا بین آنها یک نحوه ای مناسبت درست کند تا به طرف نتیجه حرکت کند. آیا باز هم خود فکر است یا دیگران کمکش می کنند؟ و نکند هزاران عامل در این نحوه رسیدن فکر به مقصد دخیل باشند و او بی خبر است!! و نکند خیال می کند به ظاهر همه چیز در دست او بود که می گوید من خودم فکر کردم و یافتم. در اینجا چه کسی فکر را از جهل به سوی دانایی می آورد؟
ادامۀ درس: «آن مخرِج حرکت فکری از قوت به فعل چه کسی است؟ شما که می گویید جز من دیگری نیست و شما هم که فاقد آن نتیجه بودید، و خودتان گفتید فاقدِ شیء معطی آن نمی شود. حالا بفرمایید آن کسی که واجد آن نتیجه مسئله علمی و آن پرتو فروغ دانش بود و آن را به شما بخشیده، کیست؟»
در اینجا دو اشکال بر پاسخ دهنده وارد می شود، اول اینکه اگر نداشتید و به خودتان بخشیدید، این محالست، دوم اینکه اگر داشتید و دوباره رفتید آن را بدست آوردید، این هم تحصیل حاصل بوده و امری محال است. و این دو تا محال را نمی توان پذیرفت، پس باید به شما داده باشد، این دیگری کیست؟!
ادامۀ درس: «و چگونه از نقص ندانستگی در آمدید و به کمال دانایی رسیده اید. جواب: انصاف می دهم که از پاسخ آن عاجزم به راستی نمی دانم چه بگویم.»
بله چه بگویم «خودم داشتم به خودم دادم؟ و یا خودم نداشتم که به خودم بدهم»، در هر دو صورت محال است و اگر هم بخواهم بگویم اصلا من فکر نکردم و به این نتیجه نرسیدم، می بینم خدایی اش تا از من سؤال شد به فکر فرو رفته و سپس به جواب رسیدم. در هر صورت اشکالات سنگینی به من روی آورد که از جوابش عاجزم.
خوب! پایان درس نوزدهم که به عدد اسم شریف بسم الله الرحمن الرحیم است به «نمی دانم» ختم شد.

متن درس بیستم: «این درس دنبالۀ سؤال و جواب درس پیش است.
سؤال: در درس پیش از شما پرسیدم که فلانی چگونه شما را از نادانی به دانایی می کشاند.»
حالا هنوز جواب آن سؤالات داده نشده چون سلسله سؤالات به اینجا رسید که خودمان فکر می کنیم، اما در اینکه فهمنده کیست و فهماننده چه کسی است گیر کردی. حالا مسائل دارد دوباره یکی دیگر از حرف های پاسخ دهنده را گرفته و بر سر او می زند و این یعنی مناظره.
ادامۀ درس: «در جواب گفته اید که او حرف می زند و ما می شنویم و کم کم یاد می گیریم. در اینجا علاوه بر سؤال هایی که بعد از جواب نامبرده داشته ام باز می پرسم که از حرف زدن او چگونه نور دانش در شما راه یافت؟»
سؤال بسیار شیرینی است.گرچه سؤال است اما حضرت آقا دارند یک مطلب شریف علمی را در باب حرف زدن و شنیدن القاء می فرمایند. ببینید که نحوۀ سؤال کردن چقدر مهم است. حدیث داریم که «السؤال مفتاح العلم»، یعنی سؤال، کلید علم است. اگر سؤال از روی حساب باشد خیلی مفید است.
ادامۀ درس: «درست به سؤال دقت بفرمایید، از موج زدن هوا صوت پدید می آید، این صوت را به پارسی آواز گوییم و این موج از جهت هیئت هایی که در گذرگاه خود از محبس ها و مخرج ها می پذیرد، حرف را به وجود می آورد. پس حرف هیئتی است که به آواز عارض می گردد.»
خیلی شیرین و شریف! یاد اوائل طلبگی مان بخیر که کتاب هایی مثل شرح امثله و غیره را چه جالب به ما می آموختند. اینجا هم الان حرف خیلی عادی پیاده شده است. اما بعد می بینیم که چه اسراری در آن نهفته شده و نقاش ماهر و چیره دست چگونه اینها را ساخته است! معمولا حرف زدن خیلی عادی جلوه می کند. وقتی بخواهیم بشکافیم که اصولا حرف زدن چگونه رخ می دهد و این حروف و کلمات و جمله چگونه به وجود می آید، اسرار فراوانی برایمان مکشوف می شود. هوا از ریه ها برمی خیزد و به حنجره می خورد. دم و بازدم مرتبا ادامه دارد و به تعبیری، توسط هوای بازدمی مقداری از فضولات بدن به بیرون برمی گردد. به تعبیر خوش جناب حاجی سبزواری، قریب چنین مضمون، دم چون فرو رفت، هاست و چون بر می آید، هوست، لذا هر دم در این نظام هستی همه های و هوست.
از آن طرف وقتی به فقه نظر می کنیم می گوید فوت کردن به غذا مکروه است، چرا که هوای بازدم که برآمده از درون است، زلال نیست، بلکه از درون رنگ گرفته و غذا را بد طعم و بد مزه می کند. همین هوای بازدمی وقتی به حنجره می رسد، می بینیم نُت های عجیب و غریبی ساخته می شود، همانند آقای عزیزی که نی می نوازد و به توسط انگشت هایش که روی سوراخ های نی می گذارد و برمی دارد، نت ها را ایجاد می کند. وگرنه اگر حنجره و حرکت تارهای صوتی نبود تنها صوتی که از دهان انسان خارج می شود به صورت «ه» است و صوت های مختلف نداریم. حالا شاید به دید دقیق علمی همین صوتِ «ه»هم همیشه یکسان نباشد و کمی فرق داشته باشد. اما این حنجره است که به صوت خروجی از حلق رنگ می دهد. بعد از حنجره، هوا به ریشۀ زبان می رسد که در اینجا در هوا موج ایجاد می شود، سپس هوا به دندان ها و کام برخورد می کند که حرف تشکیل می شود و بسته به اینکه به کدام دندان ها یا کدام قسمت کام بخورد حروف مختلف اند: الف، ب، ت، و . . . ، این یک مرحله؛ بعد این حروف با هم ترکیب شده و کلمه تشکیل می شود و کلمه ها کنار همدیگر چیده می شوند و جمله و عبارت به وجود می آید. سبحان الله! ببینید از یک «هِ» چه چیزها ساخته می شود!
تمام مردم از معلم و دانشگاهی و حوزوی و افراد عادی دارند حرف می زنند و از این حرف زدن ها چه چیزها عاید می شود! حالا اگر قرار بود تنها چیزی که از دهان خارج می شود همان «ه» باشد، چه فایده ای داشت. از طرفی وقتی همین هوا وارد بدن می شود در ادارۀ نظام بدن چه نقش هایی ایفا می کند و از طرف دیگر وقتی بیرون می آید آنچه را نفس ناطقه در درون دارد بیرون می ریزد، چه اینکه:
تا مرد سخن نگفته باشد         عیب و هنرش نهفته باشد
پس هوا با ورودش به بدن آن را زنده می کند و با خروجش اوصاف نفسانی درونی اعم از عیوب و کمالات را مشخص می کند. گاهی می گویند به به، فلانی چه خوش آواز می خواند. این آواز از کجا آمده است؟ همان تموّج هواست که در دهان به مخارج حروف می خورد. پس، آواز همان صوت و صداست. می گویند صوت یا به صورت موزون است یا غیر موزون؛ صوت موزون مربوط به انسان و صوت غیر موزون مربوط به حیوانات است. البته این تقسیم بندی به لحاظ ما انسان هاست و الا حیوانات هم در عالم خود کامل اند. اصوات آنها هم برای خودشان حساب ها و مفاهیمی دارد. می بینید که مرغ کُرچ در هنگام خطر طوری از خودش صدا خارج می سازد که تمام جوجه های پراکنده اش را به دور خود جمع می کند. جوجه ها هم در این موقع چنان تیز می شوند که گویا آژیر خطر به صدا در آمده است! بعد از مدتی که خطر رفع شد، نغمۀ دیگری می زند که برای جوجه ها به معنی آژیر سفید می باشد! این اصوات شاید برای ما ناموزون باشد، ولی برای جوجه ها بسیار هم موزون و بامعناست. حالا آواز از چه تشکیل شده است؟ از نغمه، در واقع از همین نغمه ها موسیقی درست شده است.
در علم موسیقی می گویند آواز هر کسی موسیقی اوست، هر کسی باید جان خودش را بشوراند و اسرار وجودی خودش را به صورت نغمه در بیاورد. آنچه از جان او برمی خیزد موسیقی اوست و خداوند در نهاد هر شخصی یک موسیقی درونی بخصوص تعبیه نموده است.
منتها این طبل و این نیِ نفس ناطقه باید به صدا در بیاید تا ببینیم چه می نوازد. آقایی از خواب بیدار می شود می گوید خواب دیدم که قرآن تلاوت می کردم یا می شنیدم که در طول عمرم چنین تلاوتی نشنیده بودم. این صدای کیست؟ باید در جواب گفت این صدای خودش است. پس معلوم است طبلش یک صداهای عجیبی هم داشت. منتها تا به حال هنوز به صدا در نیامده بود! در نظر بگیرید که این نی ظاهری که یک نوع آلت موسیقی مادی در بیرون جان ماست، تا انسان بخواهد صدایش را در بیاورد چقدر زحمت می خواهد و جان به لب می رسد. به صدا در آوردن نفس ناطقه از آن به مراتب سخت تر است. اما وقتی به صدا در آمد همان سروش های درونی اوست (این واژه سروش در زبان مازندرانی ما هم کاربرد دارد و ما معمولا به بچه هایی که خیلی حرف می زنند می گوییم وچّه انه سروش نکن! همچنین، سروش یکی از اسامی جناب جبرئیل است و از ایشان تعبیر به سروش نظام هستی می شود، زیرا مرتبا در حال گفتن و نواختن است تا هر کسی می خواهد بگیرد). متن هر کسی جبرئیل نفس ناطقۀ اوست که سروش ها دارد. منتها این نی باید به صدا در بیاید.
به هر حال تموّج صدا در گذرگاه های خود از محبس ها و مخرج ها، هیئت هایی می یابد. الان دهان ما یک محبس است، در این محبس، زبان به هوای خروجی موج می دهد، و الا اگر زبان حرکتی نکند حرفی ایجاد نمی شود. حالا ماشاءالله! این زبان چه مأموریت هایی دارد و چقدر باید حواسش جمع باشد که در آن جای خطرناکی که دارد لای دندان ها نرود! اتفاقا به لحاظ مأموریت هایی که دارد حسّش بسیار قوی است. لذا وقتی هم در بین دندان های کمباین مانند، گیر می کند خیلی زود منفعل می شود و دادش به در می آید! مطلب دیگر اینکه اگرچه هر لحظه احتمال دارد که این آسیاب دندان ها که دور تا دور او را گرفته، قطعش کند، اما می بینیم یک زبان در طی هفتاد، هشتاد سال زندگی با آن همه حرفی که می زند شاید پنج یا ده بار این حادثه برایش پیش آمده باشد! و در همان دفعات محدود که زبان کمی جویده می شود اصلا تمام نظام بدن به هم می ریزد. و قربان حکمت الهی بشویم که در نظام هستی این زبان، بلندتر نشده است و الا اگر قرار بود مرتبا از قوۀ غاذیه غذا بگیرد و رشد کند اصلا نمی شود حرف زد (که در زبان محلی ما نفرینی داریم که می گویند تره خدا زوون جویی سر بیاره!) سبحان الله که این زبان چگونه ساخته شده است! آقا غرق در حقیقت و علمیم! به پرزهای روی زبان دقت کنید که چه مأموریت هایی دارند؛ یک قسمت مربوط به تلخی، یک قسمت مربوط به شیرینی، قسمتی مربوط به شوری و قسمتی مربوط به ترشی است. این محبس دهان چیست که صوت در آنجا هیئت و بافت پیدا می کند. الان اگر زبان نباشد که در دهان به این طرف و آن طرف بگردد، صوت دارای بافت خاصی نخواهد شد. وقتی صوت، هیئت خاصی پیدا می کند حرف درست می شود و سپس کلمه و جمله. الان الف، برای خود یک هیئتی دارد و دیگر حروف همینطور. کلمه «الله» هم دارای هیئت خاصی می باشد. علاوه بر دهان، حنجره نیز، هم محبس است و هم مخرج، و هم باید جوری این صدا را در خود حبس کند تا به او روند بدهد. هم مخرج و هم محل خروج صداست و صدا از آن خارج می شود. و الا اگر خارج نشود حنجره خسته شده و حتی از کارمی افتد. گاهی می گوییم حنجره فلانی طوری شده که صدایش در نمی آید یعنی محبس دارد، ولی مخرج ندارد. دهان ما نیز مخارجی دارد؛ به خصوص دو لب که محل خروج حروف و کلمات و الفاظ و عبارات است.
اما حرف چگونه تعریف می شود؟ حرف، هیئتی(بافت و شکل) است که به آواز عارض می شود. آواز، اصل صوت است و حروف و کلمات و جملات تشکیل شده از آنهاست که نور علم را به ما می دهد؟ اینها که لفظ و صوت است! روند بزرگوارانی همچون ابن سینا و دیگران معمولا اینگونه است که مثال ها را طوری می زنند که در آنها، یک سری رشته های علمی هم پیاده شود و برای فهم این فرمایشات، انسان باید به علوم تجربی مراجعه نموده و راجع به صوت، حرف زدن، شنیدن و دیدن و امثالهم تحقیق کند. همچنین لازم است که در طبیعیات فلسفه و در موسیقی نیز مطالعه داشته باشد.
ادامۀ درس: «و به عبارت دیگر و روشن تر، از حرکت زبان و برخورد آن به مخارج حروف و تموج هوا، صوت پدید می آید و حرف پیدا می شود و این تموج هوا و شکن های گوناگون به دستگاه شنوایی شنونده برخورد کرده و به پردۀ صماخ او رسیده و آن را شنیده است».
بله! هوای بی موج همان «هَ» کردن است و الان که ما داریم حرف می زنیم دم به دم از دهان ما هوای موج دار بیرون می آید و اگر مثلا فصل زمستان باشد، هوای خروجی به صورت بخاری قابل مشاهده می گردد. مخصوصا وقتی که در حال ورزش کردن باشیم این بخار مشخص تر است، و همینطور هوا را می شکافد و می رود. امواج حاصله نیز به همین صورت از دهان خارج شده و هوا را شکافته و به پیش می رود تا به دستگاه شنوایی کسی برخورد نماید و شنیده شود و ماشاءالله که امواج صدا چقدر به جلو می رود. مخصوصا اگر کسی از بلندگو اذان می گوید این صدا تا منطقۀ وسیعی شنیده می شود. لاإله إلا الله در عالم امواج چه خبر است؟
الان در هر لحظه در فضای محیط بر کرۀ زمین امواج مختلفی از سیستم های همچون تلفن، تلگراف ها، بی سیم ها و فاکس پراکنده می شود سبحان الله، لاإله إلا الله، این فاکس نازنین را ببینید. چه کسی حامل است که عین عبارات شما را از مبدأ به مقصد می رساند؟ قربان امانتداری هوا و نظام هستی بشویم که هیچ در امانت خیانت نمی کند و عیناً همان نامه ای که در اینجا به دستگاه فاکس داده شده، در آنجا به گیرنده تحویل می دهد. و یا در سیستم مخابرات که حرف ها را به صورت موج، دکل به دکل از این روی کرۀ زمین93 به آن سمت می برد. اصلا تمام فضا پر از امواج حاصله از سخنان بشر است و اگر کسی بتواند امواج را در همین محیطی که در آن هستیم ببیند، آن را مملو از امواج می یابد. این چه عالمی است؟ چه کسی چنین نظمی به او داده و ماده چه حالی اش می شود که این کارها را انجام بدهد؟
بندۀ خدای مادی توجه ندارد، به قول ما «گته خنه آواز ناینه»، بله می خواند ولی از آواز ندارد. یک تلفنی که تشکیل شده از چند تا سیم لحیم شده به یکدیگر و چند دکمه می باشد چه حالی اش می شود که این نیمکره را با آن نیمکره مرتبط نماید. مگر نه اینکه تلفن و تلویزیون و ماهواره و سفینه ها را همین من و شمای انسان ساختیم. در همین انسان دستگاه هایی تعبیه شده که با ملک و ملکوت می تواند ارتباط برقرار نماید، با جبرئیل، عزرائیل و میکائیل، با شانزده هزار عوالم وجودی مرتبط شود و جواب بگیرد. بله چنین دستگاهی و خودمان کشفش نکردیم! به مصداق حدیث «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه»، همانطوری که کانی هایی چون طلا و نقره و فیروزه و الماس در دل کوهی تکون پیدا کرده و انسان می رود آن را استخراج می نماید، من و شما همه معادنی از اسراریم که باید کشف شود. هر یک از ما نَه معدن بلکه معادنیم. در معادن طبیعی می بینید که آنجا که طلا یافت می شود دیگر فیروزه و الماس نیست، اما در وجود تک تک ما، انواع و اقسام معادن است که باید استخراج گردد، منتها ما استخراجش نمی کنیم و عمرمان مفت و مجانی به هدر می رود. و خدایی اش ما چقدر از این بابت پشیمانیم. تا قبل از تشرف به محضر حضرت آقا وقتی این حرف ها را انسان می شنید، خیال می کرد این زمین و آسمان و اینها، دنیا هستند و برای خودشان دارند می گردند. ما باید از اینها بگذریم و برویم! یک چنین چیزی در دامن ما گذاشته بودند و الحمدلله که به لطف الهی از آن دین بدر آمدیم که همین عالم بسیار عجیب و غریب است و باید روی آن تفکر نمود «وَ یَتَفَکَرّوُنَ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ» (آل عمران/191)، اصلا هرچه می بینیم خداست. خدا با تمام اوصافش که به تعبیر شریف آقا، «هر جا سلطان و حقیقت وجود قدم گذاشت لشگریانش با او هستند.»
مگر می شود حق و حقیقت در جایی قدم بگذارد و تابعین و فرمانبردارانش در خدمتش نباشند؟
پس آب و خاک و هوا، همه و همه وجودند. هر کجا را نگاه بفرمایی یکپارچه وجود و حقیقت است.

«و الحمدلله ربّ العالمین»

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن

1395/03/12

 

نظرات  

 
+1 #1 تشکرعادله ۱۳۹۵-۰۳-۱۷ ۱۲:۳۵
با سلام
خیلی خیلی از شما به خاطر قرار دادن دروس معرفت نفس تشکر میکنم انشاالله این تلاش شما باعث رشد و شکوفایی هر چه تمام تر شما عزیزان گردد .
و همواره موفق باشید
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور