شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 85 (درس نوزدهم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1412
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5930
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37951
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766031

در 20 دقیقه گذشته : 29
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 85 (درس نوزدهم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
دوشنبه ۰۳ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۲۵

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 85 (درس نوزدهم)
ادامۀ درس: «سخنی که اینک در پیرامون بحث حرکت باید به میان آید این است که مُخرجِ متحرک از نقص به کمال کیست؟  روشن تر سخن بگوییم و این پرسش را باز کنیم و کاوش و جستجو در این باره بنماییم. دانستیم که حرکت را غایت هست و آن غایت، غرض است که متحرک به سوی آن می رود؛ ناچار باید گفت که متحرک، بالفعل دارای آن غرض و غایت نیست وگرنه به سوی آن رهسپار نمی شد.»
انشاءالله به عرض می رسانیم که آقایان عرفا از جنبۀ متعارف در حرکت، شش مطلب را به عنوان ارکان حرکت ترسیم می فرمایند که شامل موضوع حرکت، بستر حرکت، زمان، ابتدای حرکت (که آغاز و مبدأ حرکت از کجا شروع می شود)، انتهای حرکت (نهایت حرکت که به کجا ختم می شود) و دیگری، محرّک که حضرت علامه نوعاً تعبیر می فرمایند به مُخرِج که از لفظ محرّک شریف تر است.
این نکته را باید توجه داشت که این ارکان شش گانه تقریبا در حرکت استکمالی ترسیم می شوند نه در حرکت تکمیلی. در تعریف حرکت استکمالی فرمودید که حرکت متحرک از نقص به سوی کمال و حرکت تکمیلی، حرکت متحرک از کمال به سوی نقص است. اما در حرکت تکمیلی نه اینکه متحرک از کمال خارج شود و به سوی نقص برود، بلکه متحرک در حرکت تکمیلی از کمال به سوی ناقص می رود تا ناقص را بالا بیاورد و او را کامل کند و به او کمال وجودی بدهد. مثلا معلم به سوی شاگردانش جهت تعلیم می رود؛ این نه به این معناست که معلم می خواهد از کمالش به در رود و خارج بشود و یا به سوی نقص برود، بلکه در حقیقت معلم می رود تا کمالی را که دارد به متعلم بدهد و او را از نقص برهاند و لذا در حرکت تکمیلی، خروج متحرک معنا ندارد، بلکه در حرکت استکمالی است که متحرک خروج پیدا می کند؛ چون همانطور که از لفظ حرکت استکمالی معلوم است استکمال، از باب استفعال، طلب کمال کردن است یعنی چیزی را که ندارد طلب می کند تا دارا بشود و تصدیق می فرمایید کسی که چیزی را ندارد و می خواهد دارا شود قهرا از نداری خارج می شود و دارایی پیدا می کند، لذا در حرکت استکمالی، خروج مطرح است که شخص (موجود) می خواهد از نقص خارج شود و واقعا می خواهد  نقص و نداری و نفهمی را از خودش دور کند و حقیقتا می خواهد کمالی را که ندارد به دست آورد که این خروج تدریجی اش را به «حرکت» تعبیر فرمودند.
اما در حرکت تکمیلی، دارا به سوی فقیر و آن کسی که ندارد حرکت می کند، و اما نه اینکه واقعا این دارا می خواهد از دارایی خودش دست بکشد، بیرون برود و به سوی نداری برود. در حقیقت جناب کامل مکمل به سوی نقص حرکت می کند تا او را از نقص به کمال ببرد نه اینکه خودش از کمال به سوی نقص برود. لذا عنایت دارید که در حرکت تکمیلی خروج مطرح نیست؛ وقتی که خروج مطرح نباشد تصدیق می فرمایید که ما در حرکت تکمیلی، مُخرِج و محرّک نمی خواهیم، چون که در آنجا محرک بودن برگشتش به ذات خود متحرک است.
حالا مثالی می زنیم که یک مقداری حرف تشخّص پیدا کند، مثلا در بحث «ادب مع الله» داشتیم که حق تعالی هم به سوی تمام عالم حرکت تکمیلی می فرماید، یعنی حرکت حبّی می کند و فرمودید که حرکت حبّیِ حق به سوی خلق نه از باب اینکه خداوند بخواهد از کمال خودش حرکت کند و به سوی بی کمال و بی نقص برود، بلکه حرکت می کند تا آنچه را که دارد به آن موجوداتی که ندارند اعطاء بفرماید. پس اینجا حرکت متحرک که خداوند تعالی باشد، حرکت استکمالی و خروج از کمال به نقص نیست، تا اینکه سؤال کنیم همینطور که ما از نقص به سوی کمال می رویم و محرّک می خواهیم، خدا که از کمال به سوی نقص می رود، محرک او کیست؟ آنجا محرک نمی خواهیم، برای اینکه آنجا یعنی در آن حرکت تکمیلی، خروج از کمال به نقص نیست تا بگوییم که چه عاملی ایشان را از کمال به سوی نقص خارج نموده است؟ بعد سؤال می فرمایید که حالا علت حرکت آن متحرک به سوی موجودات چه کسی است؟ چرا خدا حرکت می کند تا موجودات را به کمال برساند؟ اینجا را متن حدیث جوابش را فرمود: «فَأحبَبتُ . . .»، خدا دوست دارد کمالی را که دارد به دیگران بدهد. به عبارتی دیگر خداوند می فرماید ما دوست داریم جواد باشیم و جود داشته باشیم.
و اگر از او (خدا) بپرسید که این کمال را از چه کسی دارید که می خواهید به دیگران بدهید و آیا چیزی در ازایش می خواهید؟ می فرماید آخر اینها (موجودات) که فقیرند، تازه چیزی که می خواهند بگیرند باید از ما بگیرند و ما هم که کمبود نداریم که در ازای آن کمبود بخواهیم چیزی را بدهیم تا چیز دیگری را به دست بیاوریم و به کمال برسیم، فرض این است که کمال مطلقیم، وجود مطلقیم و مطلق کمالیم و لذا فرض ندارد که او چیزی را بدهد و در ازای دادنش چیزی را طلب بفرماید، برای اینکه این مستکملینی که دارند از او (خدا) کمال را می گیرند. این موجوداتِ بیچاره از خودشان چیزی ندارند که به او چیری بدهند، فقط تنها چیزی که دارند فقر است که فقر، عین نداری است و حقّ، عین دارایی است و اجتماع نقیضین هم محال است، اینها نمی توانند آن چیزی را که به نام فقیری دارند به خدا بدهند که آن دادنی نیست؛ برای اینکه فقیری، عدم است، هیچ است و عدم، نقیض وجود است و هرگز شیئی نقیض خودش را طلب نمی کند. این یک امر طبیعی است یعنی سرشت و طبیعت اینطور نیست که موجودی نقیض خودش را طلب کند. حق هم که حرکت می فرماید تا به دیگران کمال بدهد، چون حرکتش، حرکت تکمیلی است، می خواهد آنچه را که دارد به دیگران بدهد که آنها هم دارا بشوند و دیگران هم اگر بخواهند به او چیزی در ازاء آن بدهند چیزی ندارند جز فقر، و فقر، عدم است، هیچ است و نقیض وجود است و قهرا شیء چیزی نمی دهد تا نقیض خودش را برای خودش طلب کند که اجتماع نقیضین پیش آید، لذا فرمود ما اگر می دهیم از روی حبّ ذاتی ماست که به تعبیر حضرت آقا، اقتضای ذاتی حق بر «جود» است. اصلا اقتضای ذاتیِ غنی و دارا بر دادن است، چه اینکه اقتضای ذاتی فقیر بر گرفتن است، منتها فرمودند فقیر، بلند همت باشد که در مقام گرفتن، چیزهایی کمتر از مافوق خودش را طلب نکند که این مافوق، فقط خداست. در بین فقرا هیچ موجودی به اندازۀ انسان فقیر نیست و هیچ موجودی هم بعد از حق تعالی از انسان شریف تر نیست و انسان چه ادعایی دارد که بخواهد خودش را و ذاتش را بدهد و در ازای ذات خودش چیزی را بگیرد که از او بیچاره تر است؟ این زشت و خلاف است. بلکه انسان باید یک چیزی را طلب بفرماید که از او داراتر است و قهرا آن خداوندست.
و لذا این را توجه داشته باشید که ارکان شش گانۀ حرکت را اساس حرکت استکمالی قرار داده اند نه اساس حرکت تکمیلی. در حرکت تکمیلی، متحرّک، محرِّک یا مُخرِج نمی خواهد، مگر آنجایی که متحرک واسطه باشد. مثل اینکه اگر می گوییم عقول مجرده (موجودات عقلی)، جبرئیل، عزرائیل، میکائیل، اینها همه برای به کمال رساندن ما هستند، جناب جبرئیل علم می دهد، جناب عزرائیل که همان جبرئیل هست، جان انسان را از این نشئه برمی دارد و آنسویی اش می کند و به آن سو مسافرتش می دهد و می فرماید از این نشئه به عالم دیگر منتقل شو، و همینطور جناب اسرافیل دم به دم انسان را «اماته از نقص» و «احیاء به کمال» می کند که به اینها وسائط فیض حق گفته می شود که باید در ابن مقام، بین واسطه و آلت فرق بگذاریم. نمی شود گفت اهل بیت آلتِ فیض حق اند، لفظ خوبی نیست، بلکه می گوییم واسطۀ فیض حق اند.
قلم که در دست شما هست می فرمایید آلت نوشتن است. گچ در دست استاد و تختۀ در سر کلاس و همه، آلت نوشتن هستند. این قلم، آن صفت نویسندگی را ندارد، یعنی واقعا نمی توانیم بگوییم قلم یک صفتی دارد به نام نویسندگی، یا مثل بنده و جنابعالی نویسنده است. نخیر! ایشان یک وسیله و آلتی در دست شماست که شما صفت نویسندگی تان را از ناحیۀ ایشان بر لوح پیاده می کنید. ایشان (قلم) وسیله است، اما هرگز صفت شما (نویسندگی) در او پیاده نمی شود. کامپیوتر، تلویزیون، رادیو، همه وسیله هستند. الان این همه کامپیوتر که حافظه هم دارند و فرمایشات هم می فرمایید، آیا می شود گفت که کامپیوتر صفت علم را در خودش دارد؟ و آیا این کامپیوتر آن قوۀ مجرد و آن مُنّۀ تجردی را در خودش دارد؟ در جواب می فرمایید نه! چون اینها وسایلی هستند برای رساندن مطلب به مستمع و دیگران. اما واسطه آنجایی است که واسطه، متّصف است به اوصاف ذی الواسطه و صفات و کمالاتی را که آن ذی الواسطه دارد، واسطه هم دارد. منتها با این فرق که واسطه، صفاتش از خودش نیست، بلکه از مافوق در ایشان پیاده شده و از ایشان در دیگران پیاده می شود.
لذا ائمه علیهم السلام، آلت فیض حق نیستند وگرنه باید متصف به اوصاف حق نباشند. مثل اینکه این قلم که آلت نویسندگی است، متّصف به صفت نویسندگی نیست، ولی ائمه علیهم السلام واسطۀ فیض حق می باشند، زیرا اوصاف حق در آنها پیاده شد و آنها این اوصاف را دارند و در دیگران پیاده می کنند. جنابعالی که سر کلاس شاگردانت را تعلیم می دهی و آنها هم فردا دیگران را تعلیم می دهند، این شاگرد جنابعالی، واسطۀ شماست، دیگر گچ و تخته و قلم نیست. اینها همه آلت هستند، وسیله هستند، آنچه را که تو داری، ایشان همۀ آنها را می خواهد بگیرد و جان خودش پیاده فرماید. بعد آنچه را که متصف شد، آن اوصاف را ببرد در دیگران پیاده کند. این را واسطۀ اطلاق می کنید. اما آن قلمی که در دست شماست، و با آن کتاب، کاغذ، دفتر را نوشتید، اینها آلت هستند.
حالا موجودات و مجردات عقلی، گرچه در حرکت تکمیلی از مافوق به سوی مادون می آیند تا موجودات مادی را از نقص به کمال برسانند، اما اینها واسطۀ در خروج اند. یعنی اگر موجود عقلی هم انسان را از نقص به سوی کمال می برد، مثلا می گوییم جبرئیل علم می دهد، میکائیل روزی می دهد، عزرائیل جان می گیرد، اسرافیل در صور می دمد و اینها همه برای بردن ما از نقص به کمال است که دم به دم جناب اسرافیل است که می دمد و این همه برگ ها و درختان، سبز می شوند، قیامت هم که برپا شد؛ دوباره «یُحیِی الأرضَ بَعدَ مَوتِهَا» (روم/20 و 51 – حدید/18)، شده و همینطور دم به دم بنده و جنابعالی از نقصِ جهل می میریم و به علم و کمال، دانا و دارا می شویم. تمام محصّلین روی کرۀ زمین، آن به آن مشغول تحصیل اند. جناب اسرافیل همین طور دارد می دمد و این ها (موجودات)، دم به دم اماته و احیاء دارند، از جهل می میرند و به علم می رسند. اینها (عقول مجرده) مُخرج از نقص به کمالند و در این امر، آنها واسطه اند و حقیقتا کمال را دارند؛ نه مثل قلم که حقیقتاً کمال نویسندگی را ندارد و فقط آلتی برای نویسندگی شماست.
الان در این بحثی که وارد می شویم می خواهیم بگوییم که حرکت دارای شش رکن است و این در نظر شریفتان باشد که این ارکان شش گانه، راجع به حرکت استکمالی است. منتها یک فرقی که باید متذکر شویم و بعدا هم به عرض می رسانیم این است که در بحث حرکت در اعراض، متحرّک و محرّک غیر هم هستند. وقتی به حرکت در جوهر برسیم می بینیم که حرف، شریف تر می شود. از هم اکنون در نظر شریف شما باشد که در بحث حرکت که دارید پیش می روید دچار وحدت عددی نشوید که مثلا یک مُخرج جدا بیاید و من و شما را از نقص خارج کند و به سوی کمال ببرد، بلکه باید یک طوری باشد که آن حقیقت توحید صمدی هم محفوظ بماند.
می رسیم به ادامۀ بحث که یک رکن از ارکان شش گانه در حرکت استکمالی این بود که در حرکت، غایت می خواهیم که این غایت را به منتها و معاد تعبیر می فرمایند که اگر به حقیقت، بحث حرکت را به این معنایی که داریم وارد می شویم و به آن معنای شریفی که در رسالۀ گشتی در حرکت داریم، خوب حل بفرمایید، به خیلی از اسرار حرف مبدأ و معاد راه پیدا می فرمایید که حرف قیامت یعنی چه؟! اصلا ما راجع به قیامت چه چیز می خواهیم که این همه حرفش را می زنیم؟ این نکته قابل توجه است که تمام متحرک های به حرکت استکمالی، قیامت دارند و متحرکین به حرکت تکمیلی قیامت ندارند و اصولا معنا ندارد که قیامت داشته باشند. آیا خدا که برای تکمیل خلق حرکت می کند، حرکت او غایت دارد یا ندارد؟ البته در اینجا، غایت به این معنا نیست که متحرک، آن غایت و آن مقصود را نداشته باشد و می خواهد آن را کسب کند و دارا شود، بلکه اگر از او بپرسید چرا حرکت می کنید و دارید می بخشید؟ می گوید برای اینکه ذات ما عینِ دارایی ماست و اقتضاء دارا بودن این است که ببخشد و بخل نداشته باشد، هم مبدأ، هم منتها و هم معاد است و لذا قیامت برای متحرک های به حرکت استکمالی فرض دارد، البته نه قیامتی که من و شما قائلیم. منظور از قیامت، قیامت در طول امتداد زمانی نیست که ببینیم چند سال یا چند هزار سال بعد پیش می آید (در مورد ظهور حضرت بقیۀ الله هم منظور، ظهور زمانی نیست که باز می شنوم فرمایشاتی می کنید و نامه هایی می نویسید. در رابطه با ظهور امام زمان (عج)، بگذارید حرف حل بشود. از ظهور زمانی و از قیامت زمانی چه می خواهید؟ تا با حرف های اساسی یک مقدار این رنگ ها را از خودمان بگیریم و یک حقیقت انتظار و ظهور و قیام قیامت را به خود بگیریم و به اسرار قرآن راه پیدا کنیم البته خیلی هم مشکل داریم). قیامتی که حرفش زده می شود برای مستکملین است نه برای مکمّلین؛ مکمّل ها قیامت ندارند. هر کسی به مقام تکمیل برسد قیامت ندارد و لذا ائمه – علیهم السلام – قیامت ندارند. ائمۀ معصومین که به مقام کُمّل و انسان های کامل رسیدند که کاملانِ مکمل شده اند، آنچه را که می خواهند از ذات اقدس اله، در جانشان پیاده و مستقر شده که حالا به تعبیر شریف آقا:
کشف محمدی گرت بارقه ای عطا کند        ناطقه ادّعایی از «لَو کُشِفَ الغطا» کند
قرآن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هم یک جرقه است که کافی است یک انسان ناطقی، یک گوینده ای، یک ابرمرد نظام هستی مثل امیرالمؤمنین علیه السلام ادعایی بفرماید که ادعایی از «لَو کُشِفَ الغِطاءٌ لَمَا ازدَدتُ یَقیناً» (یعنی اگر پرده ها کنار بروند هیچ بر یقین منِ علی اضافه نخواهد شد). لذا ائمۀ معصومین – علیهم السلام – قیامت ندارند و به تعبیر حضرت آقا فرمودند اینها اصلا آدرس ندارند در قیامت، نه در جهنم، و نه در بهشت؛ هیچ جا نمی شود اینها را پیدا کرد، «فِی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُقتَدِرٍ» (قمر/56)، و اگر در قیامت حاضر می شوند و مراد از قیامت را باید فهمید، در حقیقت قیامت، تجلّیات این کاملین است و الان هم دم به دم، می بینیم نظام هستی قیامت است، آن به آن قیامت است که حقّ در تجلّی است و به هر کسی که ناقص است می فرماید «تَعَالَوا» (این عبارت را قرآن کریم در هفت مورد اشاره دارد: آل عمران/62و65و168- نساء/62 – مائده/105 – انعام/152 – منافقون/6)، هر کسی که جهنمی است، این سویی است و در ماده فرو رفته است، دنیازده شده و حواسش را جمع ندارد، در غفلت است، به او می گویند بیدار شو، تَعالَوا، بالا بیا و قیامت همین الان به پاست. و این قیامتی که ما در ذهن داریم و در امتداد زمانی است، خیلی خیلی تنزّل یافته و خیلی پایین آمده است که به همین مشغول شدیم. این برای مستکملین است که اینها غایت می خواهند و می خواهند به غایت و مقصود برسند.
در حرکت استکمالی، جناب متحرک به سوی غایت می رود و تصدیق می فرمایید که چون حرکت استکمالی، حرکت از نداری به سوی دارایی است پس معلوم است این غایت برای متحرک حاصل نیست. فعلا این غایت و مقصود را ندارد و می رود که دارایش بشود. حالا از ناحیۀ رکنِ «غایت داشتن حرکت» می خواهیم اثبات کنیم که در حرکت استکمالی، مُخرج هم می خواهیم. چون حرکت تکمیلی غایت نمی خواهد و متحرک در حرکت تکمیلی حرکت می کند و هدفش این است که آنچه را دارد به دیگران بدهد البته نه دیگرانِ جدا که وحدت عددی پیش بیاید. مثل معلم که یک کمالی را دارد و می خواهد برود در کلاس برای شاگردانش درس بگوید که مثلا به اینها سواد و علم یاد بدهد، اینطوری نه! اینها همه از بیرون است که جدای از انسان است. آن حقیقتی را که در متن همه است، حقیقتی که در وجود همه هست که انگیزه اش از بخشش در حرکت تکمیلی همین اندازه است که می گوید ذاتا طوری هستیم که آنچه می دانیم و یا از اسماء و صفاتی که داریم و کمالات بینهایتی را که داریم، دوست داریم که دیگران هم اینها را داشته باشند و ما بخل نداریم و دست امساک نداریم. پس تصدیق می فرمایید که او چون دارایی محض است معنا ندارد که از دارایی به سوی نداری برود، زیرا دارایی و کمال، وجود است و نداری، عدم و نقص است و هرگز شیء، نقیض خود را تقاضا نمی فرماید. پس حق تعالی در ایجاد خلق، هرگز نقیض خودش را طلب نمی کند. چرا؟ برای اینکه آنچه را که دارد می دهد، این که دارایی خودش است و آن چیزی هم که دارد از او می گیرد، از او جدا نیست و معنی هم ندارد که انسان چیزی را که به دیگران می دهد، دوباره همان را از او طلب کند. آن را که خودش دارد و به او داده است دیگر معنی ندارد که از او بگیرد.
مثلا وقتی شما «دو دو تا چهار تا» را به شاگردانتان یاد دادید دیگر چه معنی دارد که بگوییم برو از شاگردت «دو دو تا چهار تا» را یاد بگیر؟!! آخر داشتی، به او هم دادی، و الان هم خودت داری و دارایی ایشان (شاگرد) هم عین دارایی توست، پس ایشان که از دارایی به سوی دارایی حرکت نمی کند! یا اینطور نیست که دارایی را بدهد و در ازایش از اینها نداری بگیرد، چون این هم که طلب کردن شیء، نقیض خودش را است که گفتیم محال است. پس چرا حرکت می کند که بدهد؟ می گوید برای اینکه اقتضای ذاتی دارا این است که بدهد و هیچ چیز هم در ازای آن نمی خواهد.
و لذا فرمودند او (خدا)، جود دارد و ماسوی الله هیچ کس جود مطلق نمی توانند داشته باشند. اگر ائمه و انبیاء علیهم السلام جود دارند، لِمَرضاتِ الله، بالاخره یک مقابلی دارد، می گویند می بخشیم یا برای رضای خدا (یا برای طمع بهشت یا ترس از جهنم یا برای اینکه نسل ما انشاءالله خیر ببیند)، بالاخره یک طوری به خودشان برگشت کند. اما خداوند نمی گوید که من خلق می کنم برای رضای خلق!! اصلا این هم نیست، بلکه می گوید خلق می کنم بر اساس آن اقتضای ذاتی ام که بخشش است (حرکت حبی). پس ایشان در این حرکت غایت نمی خواهد، در حرکت تکمیلی، ما غایت و مقصود نمی خواهیم. اما در حرکت استکمالی، مقصود می خواهیم و اگر در حرکت استکمالی مقصود می خواهیم و می خواهیم از نداری به سوی دارایی برویم که دارایی مقصود ماست و به حقیقت رسیدن و کمال یافتن، مقصود ماست، این یکی اقتضایش در این است که شیء متحرکی که دارد از نقص به کمال می رود، باید محرک داشته باشد.
از طرفی اقتضای ذاتی فقیر در این است که غنی را می خواهد، کمال را می خواهد، آیا علم به کمال عین ذات فقیر است؟ اگر علم به کما ذات اوست (فقیر)، پس در ذات فقیر یک نحو علم که عین کمال است خوابیده شده است. پس به همین مقدار علم می گوید ایشان (فقیر) محتاج به حق تعالی نیست و این وحدت عددی است!! باید در جواب بفرمایید علم به فقر در ذات فقیر هم از ناحیۀ غنی تعبیه شده است. الان ما می فهمیم که فقیریم، باید برویم گدایی کنیم، همین مقدار فهم به فقر را ایشان (غنی) به ما داده که اگر ایشان به ما ندهد، باز وحدت عددی پیش می آید، زیرا دارایی علم و کمالات، همه عین ذات اوست و فقیری و نداری عین ذات عبد و فقیر است. اگر بخواهید علم و خواستن به غنی را در ذات فقیر ببینید بدون اینکه این را از ذات غنی بدانید، لازمه اش آن است که فقیر یک نحوه در ذاتش از غنی استقلال داشته باشد که به همین اندازه هم وحدت عددی است. لذا فرمودند خدا که «گدا گدا» می کند، عین «خدا خدا» کردنِ گداست. آخر نه اینکه خدا در مقام ذاتش عین کمال و غنی و دارایی است و لذا همین مقدار هم از ایشان است، چون فقیر بیچاره هیچ ندارد، حتی علم به «خدا خدا» کردن را هم ندارد. لذا در حرکت استکمالی، علم به سوی کمال را هم آن کمال مطلق در متن آن فقیر تعبیه کرده است. لذا هستۀ خرما را می کارید می بینید راه افتاد به طرف خرما شدن. تمام بذرهای کاشته شدۀ کشاورزان همه راه افتادند به طرف جوانه زدن؛ چه چیزتان شده است؟ می گویند ما فقیریم و می خواهیم دارا بشویم. این علم به فقیر بودنتان و علم به دارا شدنتان را از کجا آموختید؟ چه کسی به شما یاد داده است؟ همان را هم باید دیگری به شما بدهد و برای همان هم مُخرج می خواهید.
پس تمام حرکات استکمالی به سوی غایتی است و این خواستن غایت و طلب کردن کمال در متن ذات فقرا تعبیه شده است و نیازی نیست که از بیرون کسی به او یاد بدهد. و تازه هیچ کس هم نمی تواند تعلیم بدهد. مثلا کشاورز چه می داند که این گندم یا برنج باید چطوری جوانه بزند؟ ایشان همین مقدار می داند که آب بیاورد و زمین را آبیاری کند و تخم بریزد.
لذا خداوند می فرماید: «ءَ أنتُم تَزرَعُونَهُ أم نَحنُ الزّارِعُونَ» (واقعه/64)، ما داریم می رویانیم و ما بعثت و قیامت داریم و ما برمی انگیزانیم و شما فقط به همین اندازه هستید که به عنوان یک وسیله، مزرعه را آبیاری می کنید.
ادامۀ درس: «پس دانستيم كه حركت را غايت است و آن غايت غرض است كه متحرك به سوى آن مى رود، ناچار بايد گفت كه متحرك بالفعل داراى آن غرض و غايت نيست و گرنه به سوی آن رهسپار نمى شد و هر كس چيزى را كه دارا است بدست آوردن آن را معنى نبود، و به عبارت كوتاه تحصيل حاصل محال است . پس هر جنبنده در جنبش خود از ندارى بدارائى مى رسد و ندارى نقص است و دارائى كمال است , لذا حق داريم كه بگوئيم هر متحرك از نقص به سوى كمال مى رود تا به غرض نهائى خود برسد»
اینکه فرمودند «دانستیم که حرکت را غایت است»، مراد از این حرکت، حرکت استکمالی است و آن غایت، غرض این حرکت است و لذا وقتی به متحرک بگوییم که از این حرکتت چه غرضی داری و چه انگیزه و هدفی در پیش داری؟ می گوید می خواهم به آن هدف و غایت و کمال برسم و گرنه حرکت نمی کردم. اگر محصّلی چند روز به مدرسه برود و استاد جهت تدریس حاضر نشود، می بینید بعد از چند روز این شاگرد قهر می کند و می گوید این همه ما حرکت کردیم، رفتیم؛ ولی چیزی به دست ما نیامد و درس و بحث ما عقب افتاد و همکلاسی های دیگر ما چند درس جلو افتادند و لذا حسودی شان می شود.
و سبحان الله! که چطور همه کمال می خواهند و به دنبال غایت و غرض هستند که متحرک به سوی آن غایت که غرض است می رود! چون حرکت استکمالی، حرکت از نقص به کمال است ناچار باید گفت که متحرک بالفعل دارای آن غرض و غایت نیست وگرنه به سوی آن رهسپار نمی شد. کسی که یک غرض و هدف را بدست آورده است دیگر چه معنا دارد که به سوی آن چیزی که دارد راه بیفتد؟ و لذا وقتی که به کلاس اول رفت و قبول شد سال بعد اگر تمام عالم جمع بشوند و به او بگویند برگرد دوباره همان سال اول را بخوان می گوید خیر، ما سال دوم را می خوانیم، زیرا دروس سال اول هرچه را بود خواندم و یاد گرفتم، چرا دوباره بروم آن را تحصیل کنم و پیدایش کنم؟! کسی که چیزی را داراست، دیگر بدست آوردن آن چه معنا دارد؟ یا به عبارت کوتاه، «تحصیل حاصل محال است»، که این عبارت خیلی کار می رسد، همین عبارت از آن طرف حرکت استکمالی را تکمیل می کند.
در حرکت تکمیلی، متحرک در کارش غرض نمی خواهد، چرا؟ چون آنچه را که می خواهد دارد و دارایی خودش را دارد می دهد، لذا معنا ندارد که برود و آن چیزی که دارد را از طرف مقابل تحصیل کند، چون تحصیل حاصل محال است.
از طرفی متحرک به حرکت استکمالی هم می رود، آن چیزی را که ندارد را بگیرد، وگرنه چیزی را که داشته باشد، معنا ندارد باز به سوی آن حرکت کند، و لذا امام امیرالمؤمنین علیه السلام در آن حدیث فرمود می خواهید عبادتتان شما را غنی کند، غنی بشوید؟! پس از او فقط او را بخواهید. اگر از او غیر از او را بخواهید، همچنان گدا، فقیر و تهیدست می مانید و دارا نمی شوید، و لذا عبارت «تحصیل حاصل محال است» را می توانید در هر دو طرف پیاده کنید؛ هم در حرکت تکمیلی که متحرک غایت نمی خواهد، برای اینکه خودش دارد و دارایی اش را به دیگران می دهد و دیگر معنا ندارد آنچه را که دارد دوباره برود و از طرف مقابلش بخواهد، چه آنکه تحصیل حاصل محال است. از طرف دیگر در حرکت استکمالی، متحرک حتما یک مخرجی می خواهد و اگر بگویید چرا غایت می خواهید، می گوید برای اینکه من ندارم و باید حرکت کنم که دارا بشوم و گرنه بدون نتیجه که حرکت نمی کنم. این است که اینجا دارایی می خواهد، منتها یک وقتی نمی داند و دارایی اش به خاطر ترس از جهنم یا شوق به بهشت است، و لذا آقایان به ما یاد دادند که اینطور دارایی به درد نمی خورد، با اینها به کمال نمی رسید. یک دارایی داشته باش که از تو بالاتر باشد و آن را بخواه.
پس هر جنبنده در جنبش خود از نداری به دارایی می رسد و نداری نقص است و دارایی کمال است. منتها می فرمایند هر جنبندۀ مستکمل و یا هر متحرک به حرکت استکمالی (البته نه هر جنبنده ای، چون خدا هم جنبنده است، عقول و مجردات مجرد عقلی هم در حال حرکت اند و جنبش دارند و این همه روایات راجع به جنبش ملائکه حرف می زنند که ملائکه به منزل مؤمنین در رفت و آمد هستند و احادیثی داریم که حتی خروس ها صدا می زنند. یک خروس در عرش داریم، اول آن خروس صدا می زند، بعد به تبع آن جناب، همه به صدا در می آیند که این مطلب خیلی شیرین است. اینها مُثُل افلاطونی است. پس آن خروس هم جنبنده است، ایشان هم جان دارد، صدا می کشد، بانگ می زند، اینها هم بانگ می زنند. اما آن بانگش، بانگش تکمیلی است و اینها بانگشان، بانگ استکمالی است). پس باید بگوییم هر جنبندۀ مستکمل در جنبش و استکمال خود، از نداری به دارایی می رسد و نداری نقص است و داریی کمال است. لذا حق داریم بگوییم هر متحرک از نقص به کمال می رود تا به غرض نهایی برسد که غرض نهایی هر متحرک، البته تا یک حدی است. جمادات حرکت می کنند، آب، خاک، هوا، همه در حرکت اند، می خواهید چه بشوید؟ می خواهیم نبات بشویم، معدنی بشویم. در یک بخش دیگر، جمادات حرکت کردند، نطفۀ حیوان شدند و آب و خاک همه کمکش می کنند و همه در حرکت اند، کجا می خواهید بروید؟ ما می خواهیم حیوان شویم و این همه حیوانات بیابان شدند. در جای دیگر آب و غذا و میوه و سبزی و دریا و آفتاب و همه، دست به دست هم دادند و دارند این نطفه را تغذیه می کنند. حال اگر از این نطفه سؤال شود شما کجا می روید، خواهد گفت ما می خواهیم انسان بشویم، برویم بالا. تا کجا برویم؟ تا هر کجا که می توانیم و این یکی، «تا» بر نمی دارد. آنها (از جماد تا حیوان)، همه «تا» بر می دارد، تمام موجودات که دست به دست هم می دهند، از ناحیۀ جماد می خواهند بالا بروند، برسند به نبات. اینها «تا» برمی دارند. جمادات می آیند تا به علف می گویند تا اینجا رسیدیم و یا می رسند به درخت انجیر می گویند حالا کمالمان را یافتیم. اینها همه «تا» برمی دارند، قیامتشان همین هست، قیامت هر موجودی پایان کارش است.
پس الان دم به دم تمام این موجودات دارند به سوی قیامتشان می روند. حیوانات چطور؟ اینها هم همینطور، «تا» برمی دارند تا سرحدّ قوۀ خیال می روند. می بینید در بین حیوانات، دوستی، محبت و دشمنی هاست، اینها مال وهمشان است. در بین حیوانات ارتباط نَسَبی وجود دارد؛ مثلا حیوانی فرزندش را دوست دارد، حیوانی دیگر مادرش را دوست دارد، پدرش را دوست دارد، با یک حیوان دیگر دشمن است، از او گریزان است، بیگانه و نامحرم است و . . . ، این امور، کار قوۀ واهمه است.
یک حیوان مثلا گوساله، مادر خودش را می شناسد، در صورتی که یک حیوان دیگر را می بینید از او می گریزد، چرا این شکل را نمی پسندی؟ می گوید این مادر من نیست، پوزَش مثل پوز مادر من نیست. یک برّه را می بینید که یک گوسفندی را می پذیرد، ولی دیگری را نمی پذیرد، چرا نمی پذیرد؟ می گوید این مادر من نیست، آن یکی مادر من است. در بین پانصد رأس گوسفند، سریعا به پیش مادر خودش می رود و آن مادر هم او را می پذیرد، چرا؟! می گوید قوۀ خیال من می فهمد، می بیند، می شنود، می چشد، می بوید، لمس می کند، اینها را دارد. اما همۀ اینها «تا» برمی دارد. کمالش تا همین جاست، قیامتش همین است، همین که الان هست قیامتش است، دیگر بیش از این قیامت ندارد و لذا آن قیامتی که در ذهن مبارک جنابعالی است که انشاءالله دارید از ذهنتان بیرون می کنید و باید هم با تلقین بیرون بیاید تا قیامت اصلی قیام کند، آن قیامتی که در ذهن مردم است، این را حیوانات ندارند. این حیوانات قیامتشان همین است. این گربه، شیر، پلنگ، همین مقدار هستند، همین مقدار که آنها را می بینید قیامتشان است. حالا اینکه اینها نفس مجردی دارند که می گوییم در نفس مجردش در نظام هستی باقی هست، خوب باشد! کدام موجود از بین می رود که حالا ایشان از بین برود؟! هیچ موجودی از بین رفتنی نیست. اما ببینیم نخیر! یک موجودی هست که ایشان می گوید ما هر چه می رویم تا به غرض نهایی مان برسیم، می بینیم بالاتر خبرهایی هست، «فَوقَ کُلِّ ذی بِرٍّ بِرٌّ»، همینطور دم به دم می رویم، تا کجا؟ «تا» برنمی دارد. اگر هم یک لفظی را قرآن آورد که «یَآ أیُّهَا الأنسانُ إنَّکَ کادِحٌ إلی رَبِّکَ کَدحاً فَمُلاقِیه» (انشقاق/7)، اینجا حرف «إلی» را زد و از طرفی، حضرت آقا در بیاناتشان می فرمایند که هستیم که هستیم که هستیم، إلی و حتّی و اینها برنمی دارد، بعد بگوییم در اینجا آیه فرمود که «إلی» داریم که برو بالا، تا کجا برویم؟ «إلی رَبِّک»، پس إلی برداشتیم؟؟ جواب این است که باید توجه کنید که وحدت عددی نیست و اگر کسی حرف إلی را بخواهد اینطور بگیرد، وحدت عددی درست کرده است، و الا حقّ که نهایت ندارد. اسماءالله بی پایانند، نظام وجود حق غیر متناهی است و خود حقّ تعالی بینهایت هست و تو می خواهی بفرماید إلی ربِّک، یعنی إلی غیر متناهی، إلی بینهایت، إلی هستیم که هستیم که هستیم، یعنی خدا.
ادامۀ درس: «. . . تا به غرض نهایی خود برسد. به عبارت دیگر اگر بگویید که متحرک دم به دم از وجودی ضعیف به در می رود و به وجودی قوی تر می رسد هم رواست»؛ این به ممشای مشّاء است که الان مثلا این نطفه، وجود ضعیف است، کمالاتی را که یک انسان نویسا و خوانا و بیننده و رونده، معلم و متعلم دارد، این نطفه ندارد؛ پس ایشان الان وجود ضعیف است و کم کم از این وجود ضعیف در می رود و آن به آن قوی می شود به طوری که الان آمده اینجا نشسته، گویا، شنوا و دانا شده و دارای وجودی قوی تر شده است. قوت و ضعفش به چیست؟ به کمالات، البته این کمالات خیلی کم بود، اما الان کمالات بیشتری را بدست آورد و هر چه کمال به دست آورد، وجودش اشتداد پیدا کرد و سعۀ وجودی یافت. اینکه می گوییم به در می رود، لفظ رهزن ما نشود! بلکه به این معناست که سعۀ وجودی پیدا می فرماید. اینطور که می گویید دم به دم متحرک از وجودی به در می رود، به وجودی قوی تر می رسد، هم رواست، یعنی متحرک دم به دم اشتداد وجودی پیدا می کند و وجودش شدیدتر و قوی تر می شود.
ادامۀ درس: «زیرا که دانستی در متن خارج، جز هستی نیست و هر چه هست وجود است.»
که این مطلب، از اصول خیلی مهم می باشد.
همانطوری که قبلا هم گفتیم که در متن خارج جز هستی نیست و هر چه می بینید وجود است، هستی است که خیلی عبارت شیرین پیاده شده است. نفرمود هر چه که می بینید جز هستی ها نیست، بلکه یکی است، یکی اند، هر چه می بینید وجود است نه وجودها، خیلی عبارت حساب شده است.
ادامۀ درس: «و متحرک در حدّ خود وجودی است که نسبت به وجود غایی و نهایی خود ناقص است.»
مثلا وجود یک نطفه را با انسان که قیاس می فرمایید می گویید این وجود ناقص است، آن وجود کامل است. قبلا هم خواندیم که اگر قیاس را کنار بگذاری، هر چیزی در موطن خودش به همان مقداری که ظهور وجود است، دارد هستی را نشان می دهد و در همان مقدار کامل است. به عبارتی نظام هستی، یکپارچه کمال مطلق است و نقص در عالم راه ندارد. منتها قیاس که در بین می آید می فرمایید این نسبت به آن ناقص است.
متن: «و چون به غایت رسد، وجودی قوی تر گردد».
در عرفان و حکمت متعالیه جناب صدرالمتألهین این طور عنوان می گردد تشکیک (یعنی عین شدت و ضعف) در خود متن وجود راه ندارد، شئون وجود شدت و ضعف دارد و متن وجود شدت و ضعف برنمی دارد (اگر بخواهید بیشتر دنبال بفرمایید البته باید خیلی دنبال بشود و خیلی کار داریم. جلد اول مآثر آثار بحث تشکیک را آوردیم که چندین معنا برای تشکیک شده است. گرچه الان برای عزیزان سنگین است و فهمش مشکل است، اینها را که به عرض می رسانیم، از حاشیه رفتن های من ناراحت نشوید. من دوست ندارم که حرف های ابتدایی در ذهنتان بماند که بعدها گرفتار می شوید. اگر به هر بحثی که رسیدیم و عرض می کنیم که این الان نازل است، بالاتر و بالاتر آن هم هست، برای این است که دیگر این حرف را نهایی نپندارید. الان همینطور حرف هایی که دربارۀ قیامت از پای منبرها و پدر و مادرها شنیدیم و خدایی درست کردیم و می خواهیم جان به لب بیاوریم که از آن خدا در بیاییم (وحدت عددی) نمی توانیم، و این گرفتاری دارد که آن خدایی تو پرستی نه خدای حسن است         که حسن را به خداوند خدای دگر است)، که این حرف از حرف مشّاء قوی تر است.
لذا باید توجه داشت که وجود، وجود است و هستی یعنی هست. دیگر معنا ندارد بگوییم وجود از کجا آمده و به کجا می رود؟ وجود، مبدأ و منتها ندارد. این ظهورات وتجلیات وجودند که ابتدا و انتها دارند و لذا راجع به حق تعالی چقدر اهل بیت با زبان و عبارت لطیف صحبت فرمودند که «وَ الحَمدُللهِ الأوَّلِّ بِلا أوَّل» که تا یک کسی بگوید خدا اول است، یعنی وجود اول است، بعد یک کسی دیگر بگویید حالا که ایشان (خدا) اول است یعنی چه؟ در یک مقطع زمانی از کجا اول بود؟ بلکه فرمودند «بِلا أوَّل» است که کار را تدارک می کند ،«وَالآخِرُ بُلا آخِر»، این عبارت خلاصه اش این است که حق، ابتدا و انتها ندارد، وجود، مبدأ و منتها ندارد، بلکه خودِ وجود، مبدأ و منتهای همه است و تشکیک و مراتب را چه در قوس نزول و چه در قوس صعود؛ اصلا نباید در خود متن وجود پیاده کرد.
البته قوس نزول و صعودی که در ذهن مبارک شماست، در ابتدا یک مقداری برای شما وحدت عددی می سازد که در قوس نزول، علم اله، عالم عقل، عالم مثال و عالم ماده داریم و باز از قوس صعود بالا می رویم و از عالم مثال و برزخ به عالم قیامت می رسیم. این الان یک مقداری برای شما وحدت عددی درست می کند، حتی خود قوس نزول و صعود را نباید در متن وجود پیاده کرد، وجود، وجود است، وجود را دست نزنید که یک اصل ثابت و باقی و برقرار است که ازل و ابد ندارد حتی، اگر حرف از ازل و ابد می زنیم، دیگر لفظ نداریم و اینها همه در ظهورات وجودند که حرف ازل و ابد پیش می آید نه خود ذات وجود، والا ذات وجود، اسم برنمی دارد. ذات وجود، اول و آخر و ظاهر و باطن نیست.
حالا از اینجا دیگر الحمدلله حرف روشن است که در اوائل رسالۀ گشتی در حرکت، همین مطلب عنوان شده است.
ادامۀ درس: «روشن است که ما با حرکت و در حرکت و در جهان حرکتیم و از حرکت بدین قد و قامت رسیده ایم و از حرکت در اینجا گرد آمده ایم».
مثلا آن یکی از حرکت به این قدّ و قامت رسیده است که شامل حرکت در اعراض می شود، بعد نطفه می شود و آهسته آهسته رشد می کند تا به اینجا می رسد. اینکه از حرکت است که ما در اینجا گرد آمده ایم، حرکت نقلی و انتقالی است. بالاخره انگیزه داشتیم که چهار تا کلمه حرف یاد بگیریم و لذا از منزل حرکت کردیم، عمرمان و وقتمان را گذرانده ایم تا در اینجا بنشینیم.
ادامۀ درس: «بلکه از حرکت، گویا، دانا و خوانا و نویسا شده ایم».
وگرنه اگر داخل خانه می نشستیم، مدرسه نمی رفتیم و استاد نمی دیدیم، قلم به دست نمی گرفتیم، کجا می توانستیم اینطور بنویسیم؟
ادامۀ درس: «چه اینکه بدیهی است اگر نطفه در حرکت نمی افتاد، بدین حد نمی رسید و اینکه اکنون هست، نمی شد. همچنین همۀ رستنی ها و همۀ جانداران، بلکه طلوع و غروب کواکب و پدید آمدن شب و روز و تغییر و تحوّل فصول سال و قُرب و بُعد خورشید و ماه و ستارگان و اوضاع و احوال گوناگون آنها با یکدیگر و به شکل های جور به جور در آمدن کرۀ ماه (توضیح: در شب اول آنطور هلال که «حَتّی عادَ کَالعُرجُونِ القَدیمِ»، بعد آهسته آهسته زیاد می شود، از شب پانزدهم باز دوباره رو به انتقاص می رود، اینها همه بر اساس حرکت است) و اختلاف های بی شمار وضع هوا (زمستان ، بهار، تابستان) و هزاران پدیده های رنگارنگ و گوناگون که ما هم خود قسمتی از آنها هستیم، همه از حرکت است، بلکه ممکن است سخن فراتر از این  توان گفت . . . ».
اینها همه حرکت در اعراض یعنی حرکت در کمّ و حرکت در کیف و . . . است. الان که خوانا، نویسا و دانا شدیم، حرکت کیفی است. دانایی که الان به این معنی داریم، حرکت کیفی است تا آهسته آهسته برسیم به جایی که علم را جوهر در نظر بگیریم، از آن به بعد که علم را جوهر دانستیم و عرض ندانستیم، دیگر حرکت در علم و دانایی می شود حرکت جوهری.
و علاوه بر این حرکت انتقالی و حرکت در اعراض که تا الان خواندیم:
ادامۀ درس: «ممکن است سخن فراتر از این توان گفت که شاید ذات طبیعت و سرشت و تار و پود آنها هم در حرکت باشد.»
منظور حرکت جوهری است، چرا حضرت آقا الان لفظ «شاید» را می فرمایند؟ چون هنوز برهانش (اثبات حرکت جوهری) پیاده نشده است و حرفش زده نشده است. این کلمۀ «شاید» را که می فرماید، می خواهد که مستمع ذهنش یک ذره حساس بشود که عجب، حرکت جوهری هم می توانیم داشته باشیم؟!
البته حرکت جوهری را در رسالۀ گشتی در حرکت، در بیست و دو دلیل اثبات فرمودند که مطلب از شاید به در رفته، به باید رسید که اصلا یک لحظه در عالم قرار ندارد و اسم این عالم را جهان گفتند برای اینکه جهنده است. انشاءالله فردا عرایضی را راجع به این عبارت تقدیم می داریم.

«و الحمدلله ربّ العالمین    »

 

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن95/03/03

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور