شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 80 (درس هجدهم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز544
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11067
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43088
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771168

در 20 دقیقه گذشته : 32
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 80 (درس هجدهم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۰۵:۰۷

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 80 (درس هجدهم)
درس هجدهم: «سخن در پیرامون حرکت بود، به سوی همان سخن بازگردیم و از حرکت بگوییم».
عرض کردیم که در جلد اول معرفت نفس، ما از دو طریق به ماوراء طبیعت و عالم تجرد صعود می کنیم؛ یکی عروج از راه حرکت و دیگری از راه علم که هر دو راه، راه سنگینی می باشند. لذا هم حرکت و هم علم،  به عنوان شأنی از شئون وجود ما را به سوی عالم مجردات هدایت می فرمایند. اکنون در درس هجدهم به استمرار بحث حرکت که در درس های قبلی مطرح بوده می پردازند. البته این نکته را هم باید توجه داشته باشیم که به تعبیر شریف جناب شیخ در اشارات، حرکت، مقصود بالذات نیست، یعنی قصد ذاتی هیچ موجود متحرکی، عین حرکتش نیست؛ بلکه در حرکت، به سوی مقصودی می رود که کمال لایق به خود اوست. لذا جناب شیخ در فصل بیست و هشتم نمط سوم اشارات می فرمایند حرکت، واسطه ای برای رسیدن به مقصود است. بنابراین ما در جلد اول معرفت نفس، حرکت را از باب واسطه بودن مطرح می کنیم، منتها حضرت آقا در این درس برای اینکه تعریف حرکت از دیدگاه فلسفه و بالاتر، از دیدگاه عرفان روشن شود، یک مطلب ریاضی هندسی را مطرح می فرمایند. در واقع برای روشن شدن مسئله تدریج یا دفعی بودن حرکت، از یک شکل هندسی استفاده می شود تا در معنی اصطلاح حرکت آسانتر به مقصود برسیم.
در اینجا می فرمایند ما در شکل شماره یک، دو خط موازی «الف ب» و «ج د» را داریم. دو خط متوازی یا موازی به آن دو خطی گویند که اگر از هر نقطه یکی از آنها به نقطه روبرویش در خط دیگر سفر مستقیم بفرمایند بُعدشان به یک اندازه باشد، خواه آن دو خط مستقیم بوده باشند یا  آنطور که در سطح مثلثات کروی مطرح است، منحنی باشند. همچنین اگر بر دو خط موازی خط مستقیم دیگری به طور عمود رسم نماییم، کلیۀ زوایای حاصله، قائمه خواهند بود، حال آنکه در دو خط غیر متوازی (مانند شکل دو)، یک خط مستقیم فرضی ممکن است با یکی از خطوط موازی زاویه قائمه تشکیل دهد؛ اما با دیگری زوایای حاده و منفرجه می سازد.
ادامۀ درس: «می دانیم که دو خط موازی آن دو خط اند که اگر از هر نقطه مفروض بر هر یکی از آن دو خط، خطی به اقامت خارج شود و به خط دوم منتهی گردد، این خطوط مستقیم همه به یک اندازه باشند».
مثلا نردبانی که دارای دو پایۀ مستقیم باشد، می بینیم که پله های این نردبان، همه به اندازۀ هم بریده شده اند که در این صورت دو پایۀ نردبان را موازی نامند یا مانند ریل قطار که موازی بودن آن معلوم است.
ادامۀ درس: «یعنی فاصلۀ میان آن دو خط به یک اندازه است و به عبارت دیگر از تقاطع این خطوط مستقیم با هر یک از آن دو خط، زوایای قائمه حادث شود، چون خط «الف ب» و خط «ج د» (شکل 1)، لذا این دو خط به همین فاصله هر چه امتداد یابند با هم تلاقی نخواهند کرد».
یعنی چون متوازیند می توانند تا بینهایت در عرض هم ادامه یابند.
ادامۀ درس: «و اگر چنانچه بر آن دو خط، خط دیگر مستقیم واقع شود ولی این خط مستقیم آن دو را چنان قطع کند که مجموع دو زاویۀ داخله در یک جهت از دو قائمه کمتر باشد، ان دو خط متوازی نیستند و چون آن را امتداد دهند، آن دو خط در جهت آن دو زاویه ای که از دو قائمه کمترند تلاقی خواهند کرد، چون دو خط «الف ب» و «ج د»، که زاویۀ «ب ه و» و زاویۀ «د و ه» از دو قائمه کمترند (شکل 2) و دو خط نامبرده در همین جهت با هم تلاقی خواهند کرد.»
مطلب روشن است؛ اگر آن دو خط مستقیم موازی از دو طرف تا بینهایت ادامه یابند با هم تلاقی نمی کنند و اگر بر یکی از آنها یک خط سومی عمود شود زوایشان همه قائمه خواهند بود. ولی این دو خط که در یک جهت، قُربشان و در جهت دیگر بُعدشان بیشتر است، چنانچه خط سومی بر یکی از آنها عمود گردد این دو زاویه ای که در جهت تلاقی شان تشکیل می شود از آن دو زاویه ای که در جهت بُعد زیاد حاصل می گردد کمتر می باشد. لذا می گوییم این دو خط در این جهت با هم تلاقی می کنند.
حال حرف این است که اگر بخواهیم یکی از این خطوط غیر موازی را به تدریج به طرف خط دیگر بکشیم تا با آن موازی گردد صحبت از دفعی و تدریجی بودن پیش می آید که مطلب بسیار روشن بوده و توضیح دادنش به شما جسارت می شود.
ادامۀ درس: «اگر بپرسند چرا این دو خط در جهت نامبرده با هم تلاقی می کنند و شاید بینهایت امتداد یابند و تلاقی نکنند (شکل 2) . . .»
خوب حالا بگوییم چرا این دو خط در جهت نقاط ب و د با هم تلاقی بکنند؟! چه می شود همانطور که در جهت نقاط الف و ج با هم تلاقی ندارند در این جهت نیز نداشته باشند!!
ادامۀ درس: «در جواب گوییم این پرسشی درست است و این قضیه، اصل «اقلیدس» است و دانشمندانی قبل از اسلام و بعد از اسلام در پیرامون این قضیه، رساله ها نوشته اند. ابن هیثم و خیام و خواجه نصیرالدین طوسی که هر یک از دانشمندان بزرگ اسلامی اند، در این موضوع، هر یک رساله ای جدا نوشته اند علاوه بر اینکه خواجه نصیر الدین طوسی در شکل بیست و هشتم مقاله نخستین «تحریر اصول اقلیدس» آن را پس از تمهید هفت شکل هندسه ای ثابت کرده است.»
که حالا دیگر خود تحریر اصول اقلیدس به آن صورت در حوزه تدریس نمی شود، حال آنکه قبلا در کتاب های حوزوی به عنوان کتاب درس ریاضی و هندسه در بخش مثلثات در سطح مستوی مورد استفاده واقع می شد. اصول اقلیدس، 15 مقاله دارد و هر مقاله ای دارای چندین شکل است که در برخی مقالات به چهل شکل هم می رسد. این کتاب از جنبۀ هندسه و مثلثات در سطح مستوی، یک کتاب منبع می باشد. لذا ایشان بر کتاب خود نامِ اصول گذارد زیرا مباحث کلی که در هندسه نیاز است در این کتاب به برهان کشیده شده و نوعا هر کسی در این بخش از هندسه بخواهد شکلی را پیاده و از آن، احکامی را استخراج نماید به این کتاب شریف استناد می فرماید. جناب خواجه نصیرالدین هم این کتاب را تحریر و شرح و تفسیر نمود که معمولا در حوزه های علمیه، همین اصول اقلیسِ به تحریر خواجه تدریس می شد. البته نمی دانم در دانشگاه های ایران هم تدریس می شود یا نه، اما شنیده ام در دانشگاه های فرانسه و برخی کشورهای دیگر هنوز مطرح است. در حوزه ها، اصل اقلیدس، کتاب مثلثات در سطح کروی خوانده می شد، از جمله اُکَر مالاناووس و اُکَر ثاوذوسیوس و کتاب های دیگر، تا اینکه در سیر علمی می رسید به کتاب هایی که مربوط به زیج و اسطرلاب و استخراج مواضع ستارگان و بروج و صور کواکب و فرمایشاتی که پیش می آمد. منتها متأسفانه الان دیگر اینها برداشته شده است.
حضرت آقا «اصول اقلیدس» را چهار دوره از اول تا آخر تدریس فرموده بودند و ایشان چیزی در حدود چهل اثر در شعب مختلف ریاضی، اعم از هندسه و هیئت و . . . دارند.
ریاضیات نیز علمی پر شعبه است و حدّ و حصر  ندارد. به طور کلی ریاضیات عالیه به چهار شعبۀ حساب، هندسه، هیئت و موسیقی تقسیم می شود که اساس بحث ریاضیات روی «عدد» پیاده می شود. در علم حساب بین اعداد تألیف برقرار نیست، اما در علم موسیقی این الفت وجود دارد. لذا ارتباط بین اعداد در موسیقی به صورت نغمه در می آید و این نغمه و تألیف اعداد ریاضی در صدای موسیقی، موجب انبساط و انقباض و حالات و تجلّیاتی است که در نتیجه، اسراری به موجودات نشان داده می شود.
عدد را در ریاضیات به «کمّ منفصل» تعریف می نمایند. منتها دو شعبۀ دیگر ریاضی، یعنی هندسه و هیئت، روی کمّ متصل بار می شوند و کمّ متصل از قبیل خط و جسم است که مقدار اتّصالی می باشند. مثلا وقتی می فرمایید این خط یک متر است، اجزای آن به هم اتّصال یافته هستند و شما می توانید آن را به دو تا نیم متر یا پنج تا بیست سانتی متر و یا چهار تا بیست و پنج سانتی متر و همینطور تا هر چه بخواهید، تقسیم بفرمایید. از آن طرف اگرچه ریاضیاتی که در آن کمّ منفصل یا عدد مطرح باشد شامل حساب و موسیقی است، اما اعداد، کم کم سریان پیدا کرده و از مقام علم حساب عبور می کنند و وارد بخش حروف می شوند و روح حروف به حساب می آیند یعنی همین کمّ منفصل عرضی، به تدریج که جلوتر برویم، در عالم مادّه به عنوان ارواح حروف و کلمات مطرح می شوند. این است که مثلا در مفاتیح الجنان ملاحظه می فرمایید که این آیه یا سوره را ده بار و آن دعا و رقعه را صد بار بخوان. این اعداد، روح و حقیقت و سرّ آن دعا و آیه است و دعا به منزلۀ بدنی است که بدون آن روح، ثمر و نتیجۀ مطلوب از آن حاصل نمی شود.
سُوَر قرآن روی عدد صد و چهارده پیاده شده است و اگر بخواهید بفرمایید صد و سیزده یا صد و پانزده، این اضافه و نقصان موجب تحریف می گردد. لذا در قرآن هم اعداد خودشان را به طور دقیق نشان می دهند و می بینیم علم ریاضیات شعب زیادی پیدا کرده و از طریق اعداد در همه جا و همۀ حالات تجلّی پیدا می کند.
حضرت آقا (روحی فداه) نیز کتاب شریف دروس هیئت را «دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی» نامیده اند که این رشته های دیگر علم ریاضی، محدود به صد یا هزار رشته نیست، بلکه به بینهایت منتهی می شود. انسان است و ریاضیات، هر دو بی نهایت اند. لذا انسان می تواند در شعب گوناگون ریاضی بدون وقفه پیش برود. می تواند وارد علم اعداد و اوفاق و علوم غریبه شود که این علوم دریای بی انتهایی هستند که پایان پذیری ندارند. به طوری که اگر بخواهد تمام وقت و عمر خویش را در آن صرف نماید، صرف می شود و دیگر برگشتنی نیست تا به شعب دیگر برسد! آن اصول و امهات وکلیات علم ریاضی، قرار بود در طی حدود هفتاد و پنج درس از هزار و یک درس در نظر گرفته شده، برای معرفت نفس عنوان گردد. منتها به هر حال کتاب منقطع مانده است. دو تا از آثار شریف حضرت آقا که خیلی پر دامنه بوده و جای استمرار زیادی داشت، متأسفانه تا اینجا منقطع شده است و «لعلّ الله یُحدثُ بعد ذلک امراً»، و آن دو اثر یکی همین دروس معرفت نفس بود و دیگری دروس هیئت، که در هر دو بخشش جای تأسف می باشد. انشاءالله امیدواریم وجود مبارکشان علیرغم مشغله های زیادی که دارند این دو اثر را استمرار بدهند.
غرض، شعب گوناگون ریاضیات با ریاضت همراه است و انسان مدام ورزش فکر می کند و می تواند تا بینهایت به پیش برود. مثلا در همین کتاب شریف اصول اقلیدس که عرض شد، حضرت آقا چهار دوره آن را تدریس فرموده اند. گویا مقالۀ دهم آن خیلی سنگین و هضم آن با تمام شئون گوناگونش کار مشکلی می باشد. گاهی برای اثبات یک حکم هندسه بر روی یک شکل از چندین شکل مقدماتی باید کمک گرفته شود، چنانچه جناب اقلیدس برای توضیح شکل مورد بحث در این درس، هفت شکل دیگر را به عنوان مقدمه تمهید نموده اند.
ادامۀ درس: «ولی اکنون توازی دو خط را به عنوان مثال برای غرضی که در پیش داریم آوردیم و ورود در جواب سؤال مذکور خارج از موضوع بحث خواهد بود.»
غرض اصلی این نبود که بخواهیم فقط یک مطلب هندسی و ریاضی مطرح شود، بلکه می خواهیم بحث در مورد این شکل را مقدمه ای برای تبیین حرکت دفعی و تدریجی قرار دهیم.
غرض اینکه، هر گاه خط «الف ب»ِ بالا را در نظر بگیریم که خط «ج د» با وی موازی نباشد، مثل شکل دوم که در آن دو خط موازی نیستند، حال اگر خواستیم این دو را با هم موازی کنیم؛
ادامۀ درس: «و بخواهیم «د ج» را موازی «الف ب» قرار دهیم ناچار باید «د ج» را مثلا به تدریج طوری قرار دهیم که موازی با «الف ب» شود. حال می پرسیم آیا توازی میان آن دو خط به تدریج حاصل شد، زیرا که خط «د ج» را کم کم و متدرّجا به سوی خط «الف ب» طوری قرار داده ایم که موازی آن قرار گرفت، اما با نظر دقیق حکم می کنیم که توازی بین آن دو خط به تدریج حاصل نشد.»
بله! ما باید به اصل «توازی» دقت نماییم. اگر در دو خط مذکور که با هم موازی نیستند فاصلۀ بین دو نقطه الف و د در یک سر خطوط مثلا به مقدار ده سانتی متر بوده و فاصلۀ میان دو نقطۀ ب و ج در این طرف، پنج سانتی متر باشد و ما بخواهیم همین فاصلۀ پنج سانتی متر بین الف و ج نیز برقرار باشد تا دو خط موازی گردند می توانیم به فرض خط «الف ب» را ثابت گرفته و خط «د ج» را به طرف آن ببریم تا منظور ما عملی گردد. در حین این عمل، فاصلۀ بین نقاط الف و ج به تدریج کم و کمتر می گردد. یعنی از ده سانتی متر به هشت و سپس به شش سانتی متر و در ادامۀ کار بالاخره به پنج سانتی متر می رسد، در این لحظه توازی برقرار می گردد. حال آیا حصول این توازی دفعی است یا تدریجی؟
حال به عبارت عنایت بفرمایید:
ادامۀ درس: «آیا توازی میان آن دو خط به تدریج حاصل شد، زیرا که خط «د ج» را کم کم و متدرجا به سوی «الف ب» طوری قرار دادیم که موازی آن قرار گرفت؟»
به عبارت دیگر، با توجه به این لحظه ای که دو خط، موازی شده اند و مطلوب و مقصود شما حاصل گردیده است باید پرسید توازی به تدریج حاصل شده یا دفعتاً؟ تصدیق می فرمایید که در نظر ابتدایی شاید کسی بفرماید به تدریج بود، چون فاصلۀ میان نقاط الف و ج ابتدا ده سانتی متر بود و ما به تدریج آنها را به هم نزدیک نمودیم، حالا چه این عمل به کندی صورت گرفته باشد و چه به سرعت، بالاخره این نقطۀ ج، یک مسیر 5 سانتی متری را طی نموده است. همانند اینکه در بخش هیئت می فرمایند تمام ستارگان آسمان در حرکت اند و ما هیچ ستارۀ ثابتی نداریم، منتها وقتی حرکت آنها را با هم مقایسه می کنیم، برخی از آنها مانند ماه و آفتاب، به ظاهر حرکت سریعی دارند که نام آنها را سیّار می گذاریم و دیگر ستارگان را به نام ثوابت می نامیم. نامگذاری ثوابت به این معنا نیست که ستاره ای در آسمان داشته باشیم که اصلا از جایش تکان نخورد؛ این، امکان ندارد و بنا بر آیۀ شریفۀ «وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسبَحونَ» (انبیاء/33)، همه در حال شناگری و حرکت اند و نظام هستی بر مبنای حرکت باید بگردد. بله! یک وقت حرکت آفتاب را نسبت به ماه و زحل و مشتری و عطارد و زهره و زمین سنجش می فرمایید، آفتاب را ثابت و منظومۀ شمسی و من جمله زمین را به دور او در حرکت در نظر می گیرید. جلوتر که رفتیم می بینیم آفتاب با تمام منظومه اش به دور ستارۀ «ولکا» در حرکت اند، لذا این ستاره را ثابت می گیریم و بقیه را متحرک. باز هم بالاتر، می بینیم ستارۀ ولکا با تمام کهکشان ها، همه به دور ستارۀ «شعرای یمانی» در حرکت اند. در اینجا ایشان ثابت و بقیه متحرک فرض می گردد. به عبارت دیگر در هر مرحله یک ستاره در مقیاس با دیگری، ثابت و در سنجش با آن دیگر، متغیر و متحرک در نظر گرفته می شود.
در هیئت، اگرچه زمین دارای حرکت وضعی است، ولی به ظاهر او را اصل قرار می دهند و ثابت می گیرند که آفتاب، صبح از مشرق سر برمی آورد و در مغرب، غروب می کند که به یک تعبیری به آن طرف کرۀ زمین می رود تا فردا صبح دوباره برمی گردد. بنابراین در ظرف 24 ساعت، 360 درجه را طی می کند. اما در مورد ستاره های ثوابت گفته شده است که 25 هزار و 200 سال شمسی ما طول می کشد تا یک ستاره مدار خودش را طی نماید. لذا با توجه به این حرکت کُند، آنها را ثابت می نامند.
به هر حال با توجه به این توضیح، در شکل مورد بحث، حرکت خط «د ج» چه سریع باشد و چه بطئی (کُند)، در یک نقطه ای می گوییم بس است، الان موازی شدند و اگر بیشتر ادامه دهید آن سر دیگر خط ها به هم نزدیک شده و از حالت توازی خارج می گردند. حال با توجه به زمانی که طی شده تا به این حالت توازی رسیدیم شاید به نظر ابتدایی بفرمایید که معلوم است توازی تدریجاً حاصل شده است، اما تصدیق می فرمایید که اگر دقیق تر شوید می بینید حصول توازی، دفعی است. چرا؟ برای اینکه در تمام این مدت که داشتیم خط «د ج» را به سمت «الف ب» حرکت می دادیم اگر از ما می پرسیدند آیا توازی حاصل شده است پاسخ می دادیم خیر! حتی زمانی که فاصلۀ خطوط به پنج و نیم سانتی متر رسیده بود. فقط در آن لحظه ای که فاصلۀ مذکور به 5 سانتی متر رسید، در یک «آن» توازی حاصل می شود. پس حصول به مقصد در یک «آن» است. فی المثل اگر به شما بگوییم از این طرف حسینیه حرکت کنید به آن سمت، و شما شروع به قدم زدن نمایید، بدیهی است تا زمانی که به مقصد نرسیده اید مقصود حاصل نشده است، مگر اینکه به فرض در قدم صدم به نقطۀ مورد نظر برسید که در این لحظه می گوییم به مقصد رسیده اید. لذا تصدیق می فرمایید که اصلِ حصول، دفعی است نه تدریجی! زیرا در یک آن و کمتر از آن حاصل می شود. اما آن حرکت تدریجی مقدمه ای برای آن حصول دفعی بود. پس ما یک «حرکت تدریجی» داریم و یک «حصول دفعی»؛ که الان می خواهیم این را دنبال کنیم تا حرف از حرکت پیش بیاید.
ادامۀ درس: «اما با نظر دقیق حکم می کنیم که توازی بین آن دو خط به تدریج حاصل نشد.»
الان اشکال نفرمایید که آیا آن وقتی که داشتیم یکی از خطوط را به سمت دیگری می بردیم این، حرکت نبود؟ بله! حرکت بود، اما در مسیر حرکت، توازی رخ نداده بود، بلکه در یک نقطه ای توازی حاصل شد. آیا آن نقطه، نقطۀ سکون بود یا حرکت وجود داشت؟ باید بگوییم اگر در آن لحظه حرکت وجود داشته باشد، توازی از بین رفته و مقصود ما حاصل نمی گردد. پس در نقطۀ وصول به مقصد، حرکتی نیست؛ لذا با نظر دقیق می بینیم که توازی به تدریج به دست نیامد بلکه به طور دفعی بود.
ادامۀ درس: «بلکه آنگاه که توازی حاصل شد هیچ امتداد زمانی نتوان تصور نمود.»
بله! گرچه ما می گوییم توازی در یک «آن» حاصل شد، اما به کار بردن این واژه از آن روست که ما لفظ دیگری نداریم. به تعبیر ظاهری، گرچه در فلسفه فرمودند که «آن» طرف زمان است یعنی زمان که تمام می شود از آن تعبیر به «آن» نمودند، اما نه به این معنی که بگوییم فرضا از چند تا «آن»، یک امتداد زمانی تشکیل بشود. به عبارت دیگر در تقسیم بندی زمان می فرمایید هر یک ساعت از شصت دقیقه، هر دقیقه از شصت ثانیه و هر ثانیه از شصت ثالثه تشکیل می گردد. اما «آن»، نه دقیقه است و نه ثانیه و نه ثالثه، بلکه اشاره ای است به آنجا که زمان به اتمام می رسد. لذا مثلا برای رسیدن از ساعت هفت به هشت می بینید که دقیقه شمار از نقطۀ دوازده، رها شده و یک دور را طی می کند تا دوباره به نقطۀ دوازده می رسد. حین وصول او به نقطۀ دوازده می گوییم ساعت هشت تمام است. حالا بفرمایید این حین وصول چه لحظه ای است؟ کدام ثانیه و کدام دقیقه است؟ اگر بفرمایید حین وصول، آن ثانیۀ شصتمی، دقیقۀ شصتم می باشد! می گوییم آن ثانیۀ شصتم، خود قابل تقسیم است به شصت ثالثه! و اگر بفرمایید منظور ما همان ثالثۀ شصتم است، می گوییم باز هم ثالثه قابل تقسیم به شصت رابعه، و رابعه به شصت خامسه و . . . و همینطور تا بینهایت ادامه می یابد و به جایی ختم نمی شود تا «حین وصول» را پیدا کنیم. به عبارت دیگر تمام شدنی نیست و «تا کجا» بر نمی دارد! خوب پس «آن» را چگونه باید تصور کنیم؟!
این است که می فرمایند «آن»، طرف و پایان زمان است، همانند اینکه هر سطحی به خط ختم می شود. پس خط، طرف و پایان سطح است و هرگاه سطح ممتدی داشته باشیم، آن را به وسیلۀ خطوط تفکیک نموده و مثلا مربع یا مستطیل می سازیم که مرز آنها با همدیگر، همین خطوط می باشد. خط هم به نقطه تمام می شود، پس نقطه، طرف خط است. همانند آنچه در مورد سطح و خط و نقطه در هندسه عرض کردیم، در فلسفه نیز، زمان به آن تمام می شود. ولی با توضیحاتی که دادیم، این نقطۀ پایانی در هیچ مدت زمانی اعم از قرن، سال، ماه، هفته، شبانه روز، ساعت، دقیقه، ثانیه، ثالثه و کمتر از آن قابل پیاده شدن نیست و چون از جنبۀ زمانی ما دیگر لفظ نداریم، چاره ای نیست که بگوییم توازی بین دو خط در یک «آن» حاصل شده است و این حصول و وصول، دفعی است. پس نتیجه می شود که ما یک حرکت تدریجی داریم و یک حصول دفعی.
ادامۀ درس: «خوب هر چند آن دو خط به تدریج از تمایل به توازی رسیدند».
درست است تدریج در کار بود، اما تدریج، نه مقصود، بلکه مقدمه برای رسیدن به مقصود بود.
ادامۀ درس: «ولی آن تدریج مقدمه بود برای حصول توازی که دفعتاً تحقق یافت و این دفعه، همان معنی «آن» است که ما تعبیر به «لحظه» می کنیم و اجمالا می دانید که «آن»، قسمت پذیر نیست و هیچ امتدادی ندارد». به عبارت دیگر اینکه ما «آن» را در کدام نقطه از امتداد زمانی بگذاریم از آن گرفتاری هاست!
در ضمن عنایت داشته باشید که هیچ موقع «آن» را در متن زمان نباید بگنجانیم، زیرا زمان امتداد است و اگر بخواهیم امتداد و کشش را از زمان بگیریم، ماهیت و هویت خود را از دست خواهد داد. ماهیت زمان به این است که باید امتدادی داشته باشد. مثلا می پرسیم زمان فلان واقعه چقدر طول کشیده است؟ می گویند یک روز، یا دو روز، یا یک ثانیه، بالاخره هر چقدر که به طول انجامیده باشد باید در آن یک نحوه امتداد زمانی مطرح باشد. لذا همین اندازه می گوییم که زمان به پایان رسیده و پایان آن را «آن» می نامیم و از طرفی هم می فرمایید که زمان، آخر و پایان ندارد و هر چه تجزیه اش بفرمایید تا بینهایت ادامه می یابد! در فلسفه نظیر این بحث ها شده است که اصولا زمان از کجا شروع شده است تا آنکه حرف منتهی می شود به «حرکت جوهری جناب صدرالمتألهین».
البته آن «زمان» که در حرکت جوهری مطرح است غیر از این امتداد کذایی است که من و شما تصور می کنیم! این زمان متعارف، مربوط به حرکت معدل النهار و جسم کل در هیئت است و الان ما در اجتماع تقریبا تمام امور زندگی روزمره را بر اساس این علم شریف تنظیم می نماییم.
در علم هیئت به خاطر شرافت انسان، او و کرۀ زمین را مرکز عالم فرض می نمایند و در نظر می گیرند که انسان در مرکز عالم ایستاده و سر بلند کرده و به آسمان ها نگاه می کند. البته اگر عدۀ معدودی از انسان ها به وسیلۀ سفینۀ فضایی از زمین پا فراتر نهاده و بالاتر رفتند، آنها معیار نیستند، بلکه معیار، اکثری مردم اند که روی کرۀ زمین زندگی می کنند و با چشم غیر مسلّح آسمان بالای سرشان را مشاهده می فرمایند. اگر در این حالت، خود و زمین را ثابت فرض بفرمایید در اولین لحظه ای که سر به سوی آسمان برمی دارید با نظرۀ اولی و دید اولی می بینید آفتاب، ماه و تمام ستارگان در حال حرکت از مشرق به مغرب هستند. اما آیا واقع امر همین است یا ما اینطور دیده ایم؟ تصدیق می فرمایید که واقع امر این نیست. چون اولین حرکتی که در نظر ابتدایی به مافوق، مشهود ما می گردد همین حرکت می باشد. در علم هیئت به آن «حرکت اولی» گویند. لذا در درس اول تا چهارم کتاب شریف دروس هیئت بحث از این حرکت پیش می آید. البته حرکت اولی به غیر از حرکاتی است که موجودات روی کرۀ زمین دارند و تا چشم باز کنیم مشهود ما می گردند؛ از قبیل راه رفتن انسان و حیوان و رشد درخت و حرکت آب از فراز قله به پایین در بستر رودخانه و یا غلت خوردن سنگی از بالای کوه به ته دره و . . .  . منظور از حرکت اولی، اینگونه حرکت هایی نُقلی یا نَقلی، از مکانی به مکان دیگر در روی زمین نیست. به عبارت دیگر انسان به عنوان یک موجود مستوی القامه که سر و وجه و صورت و بالاخره محل ادراکاتش به سوی آسمان آفریده شده، آنگاه که این موجود آسمانی و آن سویی سر خود را به سوی مافوق خود متوجه کند می بیند چه عجب! گویا آفتاب و ستارگان، بالایی ها و آسمانی ها، همه از مشرق به مغرب در حرکت اند. لذا اسم این حرکت را حرکت اولی گذاشته اند، سپس صحبت از جسم کل پیش می آید. گرچه انسان به نظرۀ اولی زمین را مسطح می بیند، اما با دقت کمی در می یابد که زمین نیز کروی است و تمام کرات آسمانی در بالای سر او به صورت استداری (دایره ای، دایره وار) در حرکت اند. این مجموعه اجرام آسمانی که انسان با چشم خود در بالای سرش می بیند، در هیئت به «جسم کل» تعبیر می شود. البته در هنگام روز چنین به نظر می رسد که به جز یک ستاره که بسیار به ما نزدیک بوده و به علت همین نزدیکی بسیار قوی و بزرگ به نظر می رسد، چنانکه گویی همه جا را با نورش روشن می کند و ما اسمش را آفتاب گذاشته ایم، ستارۀ دیگری وجود ندارد. حال آنکه اجرام دیگر بسیار بزرگتر و قوی تر هستند که در روز پیدا نیستند؛ اما اگر از منظر این ستارگان به خورشید بنگریم همچون کرمک شب چراغی سو سو می زند، لذا تمام این ستارگان و خورشید را در علم هیئت به صورت یک جسم کل یا فلک کلّ در نظر می گیرند که به عنوان کرۀ عالم جسمانی یا کرۀ جسم کل یا اسامی گوناگون دیگر نامیده شده است.
انسان بر اساس دید اولیۀ خود این کرۀ عالم جسمانی را از مشرق به مغرب در حرکت می بیند، اما وقتی به متن واقع رجوع می کند می بیند که زمین شبانه روز به دور خودش حرکت وضعی دارد و چون انسان در این حرکت همراه زمین از مغرب به مشرق می رود لذا خیال می کند این جسم کل است که از مشرق به مغرب در حرکت است و علم هیئت نیز همین حرکت فرضی را معیار قرار می دهد. حال برای جسم کل می توان دو قطب شمال و جنوب و یک خط محوری که دو قطب را به هم وصل می کند در نظر گرفت. چنانچه در محیط این کره، مدارات و دوایری عمود بر خط محور ترسیم گردد (همانند خربزه ای که آن را قاچ قاچ نمایند)، در بین این دوایر، یک دایره درست در وسط قرار می گیرد به طوری که فاصلۀ نقطۀ تقاطع این دایره با خط محور تا دو قطب برابر می باشد. این دایرۀ فرضی را معدل النهار نامیده اند. این جسم کل با معدل النهار که محور یا مِنطَقِه یا کمربندش می باشد، هر شبانه روز یک بار دور می زند. اما نظر به سریع بودن حرکت وضعی زمین، ما خیال می کنیم که آنها در هر شبانه روز یک دور می زنند. محیط دایره را برخی 400 و برخی 2530 درجه گرفته اند، اما دیدند بهترین حالت، 360 درجه می باشد، زیرا 360 تنها عددی است که اگر آن را بر اعداد یک تا نه تقسیم نماییم، خارج قسمتش تعادل بهتری دارد. لذا محیط دایره را 360 درجه فرض نموده و بر 15 تقسیم کردند که 24 ساعت به دست آمد. لذا می فرمایند هر شبانه روز 24 ساعت است. هر هفت شبانه روز یک هفته (هفت تا 24 ساعت) و هر 30 شبانه روز (30 تا 24 ساعت)، یک ماه است. بنابراین به این ترتیب برج و ماه و سال به وجود آمد که همینطور می گردیم و می رویم.
حالا اینکه این زمان از کجا و کدام نقطه و لحظه شروع شده، چه می شود کرد؟ فرمایشاتی فرموده اند که خلقت است، نظام هستی است و علم بی پایان حق است، صنعت بینهایت الهی است و . . . ، لذا این سوال مطرح است که ابتدای آن از کجا شروع شده است؟
اما جناب مرحوم آخوند صدر المتألهین (علیه الرحمه) با نظریۀ شریف حرکت جوهری خود، بساط این زمان را جمع نمود. به این ترتیب که این تعبیر از زمان، یک تعبیر اعتباری است که شما برای روز و شب و کار و استراحت و برنامه های زندگی روزمره، آن را اعتبار کرده اید. آن مفهوم از «زمان» که در فلسفه مطرح است عبارت است از «امتداد زمانی جوهریه در متن اجسام نظام هستی». به عبارت دیگر، تا قبل از این می فرمودند که جسم دارای سه بعد طول و عرض و عمق می باشد، اما جناب آخوند فرمود جسم در نشئۀ طبیعت دارای چهار بعد است؛ طول و عرض و عمق و زمان. لذا باید آن «زمان فلسفی» را بررسی کرد که چیست. در آنجا، «آن» و «امتداد زمانی» مطرح است. در این مفهوم (متعارف) از زمان، «آن» به یک لحظه ای از زمان می گویند. مثلا ساعت هشت به پایان رسیده و ساعت نه می خواهد شروع شود. در این بین، لحظه ای را تصور می فرمایید به نام «آن»، اما در واقع این تصور را نه در دقیقه و نه در ثانیه و نه در کمتر از آن نمی توان پیاده کرد و اصلا قابل جاگذاری در متن امتداد زمان نیست. لذا در عرف از تعابیری مثل «لحظه» یا «یک چشم به هم زدن» و امثال آن استفاده می شود و اگر کسی بگوید ما یک چشم به هم زدن را محاسبه کردیم، فرضا یک ثالثه یا یک خامسه به طول انجامید و . . . ، این ها فرمایشاتی است که انشاءالله فردا به آن می پردازیم.

«و الحمدلله ربّ العالمین»

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک 'منام که خداوند بر توفیقاتشان بی افزاید.

95/02/14

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور