شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 77 (درس هفدهم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1415
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5933
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37954
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766034

در 20 دقیقه گذشته : 26
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 77 (درس هفدهم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
چهارشنبه ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۵۸

بسم الله الرحمن الرحیم

درس هفدهم: «مطلب دیگر که از این بحث خیر و شر عنوان کرده ایم، نتیجه بگیریم: باز تا اندازه ای روشن شده ایم که هر موجودی در حدّ خود خیر محض است و تا نسبت و قیاس به میان نیاید حرف شرّ به میان نمی آید. از مثال باد و باران و کوزه گر و برزگر و دیگر اصناف گفته ایم، دانسته شد که وجود باد و باران چون تابیدن ماه و خورشید در نظام هستی خیر محض است، بنابراین در آن روزی که باران آمد اگر گازر (رخت شوی) بعکس برزگر دهان به بدگویی و دشنام دادن به دهر و چرخ بگشاید آیا صحیح است؟ و با این همه دشنام ها که داده اند، آیا به قول معروف دردشان را دوا کرده و یا حاجتشان را روا کرده است؟ آیا کسانی که به شب و روز و باد و باران و گردش روزگار و دیگر اعضا و اجزای کارخانۀ عظیم هستی بدگویی می کنند، مردم سبکسر و سبکسار نیستند؟ و آیا نه این است که اینگونه افراد فقط و فقط سود شخصی خود را در نظر می گیرند و هرچه موافق میل و کامیابی شان نیست از آن بیزاری می جویند و بدان بد می گویند؟ گویا هر یک از آنان چنین می خواهد که نظام هستی تنها برای اوست و باید فقط به وفق مراد او باشد. آیا این گازُر اگر فردا برزگری پیشه کند، باز به همان پندار امروز پیشۀ گازری است؟ اگر همان گازر است که هرگز نخواهد بود».
جملۀ مهم این فراز همینی است که «گویا هر یک از آنان چنین می خواهد که نظام هستی تنها برای اوست و باید فقط به وفق مراد او باشد». در چنین صورتی حرف از خیر و شرّ، خوبی و بدی به میان می آید و گرنه اگر انسان خود را جزیی از اجزای بینهایت عالم بداند و بگوید این نظام هستی می بایست برای همه تنظیم شود، همگان باید در آن زندگی کنند که حیاتشان مستلزم خیلی از امور است، عالم هم حسابی دارد و همه موجودات بر اساس معیار خود در حرکت اند که به نتیجۀ مطلوب هم می رسند، هیچ وقت زبان به بدگویی و دشنام دادن به دهر و چرخ نمی گشاید.
به عبارت دیگر کارخانۀ عظیم عالم، فقط برای یک نفر و یک طایفه و یک شهر خاصی نیست و هیچ کدام از این امور معیار نیست. به هر حال این قاعده و اساس نظام وجود است.
مگر فرض کنید خداوند برای هر یک از موجودات، یک آفتاب جدا، یک زمین و ماه جدا خلق کند، مانند اینکه کسی خانه ای می سازد و هر وقت دلش خواست دربش را باز می کند، غذا می خورد و استراحت می کند. مثلا یک چنین عاَلمی برای این شخص درست بشود و به او بگویند با این کلیدِ «کُن فَیَکون» هر چه می خواهی بکن.
البته این مطالب بالا، در درون همۀ ما نهفته است و دوست داریم که به اختیار خودمان باشیم و یک عالم وجودی داشته که به ارادۀ ما بگردد. چرا اینطوری نیست؟ آیا ساختن چنین عالمی برای خداوند امکان نداشت؟ در جواب باید بگوییم امکان داشت. پس چرا برای هر کسی عالمی جدا نیافرید؟ آیا چنین کاری بهتر نبود؟
در هر حال از خود سائل می پرسیم مثلا شما چند روزی در یک اتاق بدون دوست و رفیق زندگی کنید، پس از چند روزی خسته می شوید، اگرچه آن منزل از نظر امکانات رفاهی در حدّ بالایی بوده و همۀ امور به وفق مراد باشد، می گوید ای کاش هم صحبتی و هم نشینی داشتم و با او به سر می بردم و شروع به بهانه گیری می کند. سرّش در این است که خداوند هم بهانه گرفته و خودش در حدیثِ کنز مخفی، «کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً فَأحبَبتُ أن اُعرَف . . . » می فرماید من گنج پنهان بودم اما می خواستم از تنهایی بیرون بیایم، تجلی و ظهوری داشته باشم.
البته اینطور به ذهنتان خطور نکند که خداوند یک گنجی مخفی در یک چاه یا در دل یک کوهی بود و می خواست در آنجا در بیاید. لذا فهمیدن معنای شریف این حدیث کار آسانی نیست.
اگر کسی در خیالش گمان کند که چه خوب بود، عالمی مخصوص به خود داشتم، و هر چه می خواستم با زدن یک کلید برایم مهیا می گردید، مثلا با یک دکمه باران و با یک دکمه آفتاب می شد و هکذا، البته چنین کسی در موطن وهم و خیال است.
مثال دیگر؛ معمولا روستاییان ما به علت گرم بودن هوا، ییلاق و قشلاق دارند، اما اگر از کسی بخواهند به تنهایی به یک منطقۀ ییلاقی خلوت برود، با آنکه از آب و هوای خوب برخوردار بوده و هیچ کس هم مزاحمش نیست نمی پذیرد و می گوید بدون دوست و معاشر، دلم می گیرد!
بنابراین صرفا یک تخیل واهی است که کسی بپندارد چنانچه یک عالم مخصوص به خودش داشته باشد خیلی خوب است. چه بسا اگر چنین اتفاقی هم بیفتد خواهد گفت در من قوه ای نهاده شده که دلم می خواهد با دیگران باشم، قهرا دیگران هم یک اقتضائات جداگانه ای دارند. فی المثل اگر کسی بخواهد به تنهایی غذا بخورد، نوع آن را به میل خود تعیین خواهد نمود، اما اگر قرار باشد با جمع غذا بخورد، هر کسی مزاج مخصوصی داشته و غذای مخصوصی را می پسندد و پاسخگویی به مزاج های گوناگون کار آسانی نیست.
برای کل ساکنان زمین، یک آفتاب می تابد، ولی هر کسی بر اساس شغل خود نسبت به نوع تابیدن آفتاب، تقاضایی دارد. دیگری ممکن است در همان موقع به باران نیازمند باشد. اینجاست که هر کسی فکر می کند اگر عالم فقط به وفق تقاضای او بگردد خوب پیش می رود. اما نمی شود کثرات را برداشت. سیره و سرشت وجودی آفتاب بر تابیدن و انرژی دادن و سوزاندن و حرارت دادن است، زمین و ماه نیز هر کدام اقتضایی خاص دارند. اگرچه کُنه وجود همۀ اینها یک حقیقت غیر متناهی است، اما این یک وجود در مقام کثرت است که پیاده می شود. هر کدام خودشان تقاضایی دارند، مانند اینکه نفس جنابعالی یک حقیقت با شئون و اطوار مختلف است، اما هر شأن یک اقتضایی دارد. نمی شود به شما گفت با چشمتان بشنوید و با گوشتان ببینید!
این خصوصیات و اسباب و وسائط و کثرات را نمی شود برداشت. اصولا تصور حذف آنها یک پندار بی معنایی است. این هنر نمایی حق است که اینطور متضادها و پراکنده ها را جمع کرده و این مجموعه را یک موجود اداره می کند. با توجه به اینکه هر یک از موجودات، خواص و اقتضایی دارند. همین نفس ناطقه چگونه بین این همه عناصر متضاد از جمله آب و خاک و هوا و حرارت را در نقطه ای به نام بدن جمع نموده است. این هنر نمایی نفس است که این مجموعه را اداره می کند.
مباحث خیر و شرّ جهات گوناگونی دارد که در این درس حضرت آقا با بیانی ساده مطرح می نمایند. منتها نکتۀ مهم عبارت این است که «گویا هر یک از موجودات نظام هستی کلّ مجموعه را تنها برای خود می خواهد تا به وفق مراد او باشد وگرنه زبان به بدگویی و دشنام می گشاید».
البته انسان باید خود را جزیی از کل نظام هستی بداند و بگوید جزییات در عالم اصل نیست و دار هستی بر محور جزئیات نمی گردد، چون من و شما در حرکت هستیم، می آییم و می رویم. اصل، آن کلیات و اصول هستند و عالم برای خودش، قاعده و اصول و امهاتی دارد، نمی توان تمام جزئیات را با آن اصول وفق داد. حتی در تمام علوم بشری باید اصول را بگیریم تا آهسته آهسته جزئیات مشخص شوند.
در این رابطه سؤالاتی از عزیزان کرده اند. بعضی از محقّقین غربی اعتقاد دارند که در بدن ما تعداد زیادی ژن وجود دارد که کروموزوم ها را به وجود می آورند. اگر در هنگام انعقاد نطفه کروموزوم های اضافی از تعداد معین در تشکیل کودک نقش داشته باشند آن کودک دچار اختلال و ناهنجاری می شود که این عامل در بزهکاری فرد نقش بسزایی دارد. اگر چنین بوده و هیچ راهی برای ساختن آن فرد نباشد، آیا این دلیل بر شرّ در نظام هستی نیست؟
سرور من! شما تازه یک کروموزوم و یک ژن را خواندید و حرفش را می زنید، ولی این نظام وجود از چه وقتی انسان را می پروراند؟! حالا چرا و چطوری همیشه این کروموزوم های اضافی با هم ترکیب نمی شوند؟! ولی در برخی از موارد یک چنین اتفاقی می افتد؟! یک اسراری دارد که اتفاقی و تصادفی نیست، بلکه عوامل گوناگونی از جمله حالات پدر و مادر، اعمال و افکار آنها، قبلی ها و بعدی ها در اختلال و ناهنجاری این کودک دخیل هستند. البته باید یک چنین فرزندی متولد بشود و ادبشان کند. نمی شود به همین اندازه و به یک مثال اکتفا نمود. در خارج از این موارد استثنایی، اکثریت مردم استعداد کمال یابی را دارند. وانگهی در تکوین شخصیت انسان، نسل های گذشته تأثیر دارند و ما گسیخته از قبل و بعد نیستیم و حالات و افکار ما همگی اقتضائاتی دارند. از گوشه و کنار شنیده می شود که عزیزانی می فرمایند ما دچار اضطرابیم، چه کنیم؟ باید گفت اعمال و افکار گذشتگان آنقدر مؤثر است که راه خودسازی را مشکل می کند. اینطور نیست که بگویید به راه افتادم و کار تمام شد.
این است که آقایان می فرمایند:
که ره دور است و باریک است و تاریک         به دوشم می کشم بار گران را
آنها دست از طلب برنمی دارند، دست توسل دارند،در مسیرند، اهل اراده و عزم اند و در مسیر سیر و سلوک، یک لحظه توقف ندارند، چون دار هستی وقفه ندارد.
دوستان من! یک لحظه نمی شود توقف نمود. در مسیر باشید و همواره بروید که این راه ایستادن ندارد. تا کجا؟ «تا» و «الی» برنمی دارد! هر چه شده اید شکراً لله، و اگر مطابق انتظارتان نشد، فعلا به همین مقدار صلاح بوده است.
این مطلب را به این جهت عرض کردم که می دانم برخی، کتابهایی در رابطه با حالات افراد و اشخاص مطالعه نموده و انتظار دارند برای آنها نیز همین حالات رخ دهد. اخیرا بعضی از عزیزان برایم نامه ها در رابطه با حالات عجیب و غریب خود می نویسند، حال آنکه باسواد هم نیستند. البته این موضوع همه گیر نیست. ممکن است کسی سال ها درس و بحث داشته و در مسیر راه بوده باشد و چندین سال زحمت و ریاضت بکشد ولی امکان دارد کسی که مباحث علمی را طی نکرده است حالات و شکارهای عجیبی در خواب و بیداری داشته باشد. اگر سؤال بفرمایید چرا اینطوری است؟ باید گفت اینها وجود دارد، اگر ندادند صلاح نبوده است، اگر دیر می دهند برای این است که انسان تشنه تر و پخته تر و مصصم تر شود. کاری نداشته باشید که چه می دهند، فقط شما در مسیر باشید.
یکی از دوستان که در سطح خیلی بالا بودند می فرمود ما در مسیر مبارک حضرت آقا راه افتادیم. گاهی خستگی و مشکلات راه طوری بود که تقریبا قصد عقب نشینی داشتیم و گاهی طوری توقف می کردیم که به حضرت آقا می گفتیم آقا جان! اگر امکان دارد مدتی به ما دستورالعملی نفرمایید تا ما یک نفسی تازه کنیم. پاسخ می فرمودند آقا، عالم جای توقف نیست، می بایست برویم، «تا» و «الی» ندارد. خود حضرت آقا فرمودند برای ما هم این حالات بخصوص و خستگی پیش می آید. انسان انتظار دارد که زود جرقه بخورد و حقایق برایش مکشوف شود. البته اینها خنکی نفس می آورد. مثلا انسان از یک خواب خوش، یکی دو هفته لذت می برد و حال خوشی دارد که اگر نباشد انسان هیچ انگیزه ای برای حرکت ندارد.
مثلا مرحوم میرزا جواد آقای ملکی تبریزی – رحمه الله علیه – سالیانی در محضر ملا حسینقلی همدانی – علیه الرحمه- در کار بود ولی هیچ مکاشفه ای نداشت. خیلی خسته و گرفتار شد. این هست، فکر نفرمایید که بندگان خدایی که در این مسیر به وصول رسیده اند و به تعبیر شریف قرآن به مقام «عندیت» و حضور راه یافته اند به راحتی به دست آورده اند!! اینطور نیست.
به محضر استاد می رسند که آقا جان احساس می کنم کارم پیشرفت ندارد و حقایق در من پیاده نمی شود. تا اینکه جناب ملا حسینقلی همدانی به شاگردش فرمود شما یک مشکلی دارید که می بایست آن را حل کنید و آن کدورت شما با طایفه تان است که نمی گذارد کانال وجودی تان باز شود. آری همین یک مشکل جزیی باعث شده که بنده خدا سالیانی در کار باشد و نتیجه ندهد تا اینکه استادش برای حل آن مشکل دستورالعمل به ایشان دادند و فرمودند در هر مجلسی و منزلی باید کفش خویشان خود را مرتب کنید.
چه بسا استاد اوایل راه عیبتان را نگوید تا اینکه کاملا در کار سیر و سلوک بیفتید. این راهی نیست که انسان شاید به طور متعارف با نماز خواندن و خمس دادن و حج رفتن و قرآن و مفاتیح خواندن طی کند و شاید خروار خروار گرفتاری داشته باشد و به حساب او نیاورند و کسی به گرفتاری او توجهی نکند چون که در وادی چشیدن نیست. همین اندازه دلش خوش است که قرآن می خواند، نماز به جا می آورد و مسلمان است و همانطور ادامه می دهد و پیش می رود. اما شخصی که در مسیر به راه می افتد یک سر سوزن برایش حساب می شود، چون قرار است به مقام «حاسِبوا قَبلَ أن تُحاسَبوا» برسد.
البته برای آن مسلمان متعارف هم سر سوزن ها را حساب می کنند، اما می بخشند و به تجلیات ابتدایی می رسد؛ «جَنّاتٍ تَجری مِن تَحتها الأنهار» (بقره/26)، اما جنابعالی خواهان حقایق و اسرار بالاتر هستی، در این صورت جزیی ترین اعمال و رفتار حساب می شود. اگر اندکی مشکل داشته باشی موفقیت حاصل نمی شود. عجله نفرمایید! در کار باشید و توقف نکنید!
لذا عزیزان من! به نعمت حضور تشرف پیدا کردن خیلی مشکل است. به همۀ این حرف هایی که زدیم مثلا الان سؤالی به بنده رسید که متن سؤال را برای شما می خوانم: شما فرمودید چیزی از هیچ نمی آید، همه از وجود می آییم، و فرموده اید نگویید به وجود آمده ایم، پس همه وجود داشته ایم و همه وجود خداییم. چگونه ما وجود خداییم؟ حال آنکه وجود خداوند، ساده و از اجزایی تشکیل نشده است. اما همه ما مرکبیم؟!
در جواب باید گفت سرور من! در این جملۀ «پس همه وجود داشته و همه وجود خداییم»، شما تا لفظ همه را می آورید، «همه»، حدّ است و حدّ، خدا نیست. بله! چه کسی گفته همه وجود خداییم؟ حتی جملۀ «ما همه وجودیم» را هم نمی شود بیان نمود، زیرا لفظ «ما» دال و بر حدود است و حدّ، وجود نیست، بلکه یک امر عدمی است و فرمایشات دیگری هم در این رابطه قابل طرح است و حرف های بسیاری باید شنید تا یک مطلب پیاده شود. اما مهم این است که «حضور» باید تقویت شود و برای تقویت حضور چندین بار عرض شد که در همین کارهای ابتدایی دقت بفرمایید؛ مثلا واجبات و محرمات را مراعات نمایید. مبادا از گوشه و کنار شنیده شود مثلا کسی در درس و بحث، سالیانی شرکت نموده، ولی در خانه بداخلاق است. همین مانع پیشرفت است و جلوی رشد را می گیرد. عزیز من خیلی کار می خواهد. اما شاید بفرمایید حال که اینطور است پس برگردیم به همان مسلمانی متعارف، و راحت باشیم! خیر اینطور نیست. فردا به حسابتان می رسند.
این است که جناب امیر المؤمنین در روایت فرمود: «حاسِبُوا قَبلَ أن تُحاسَبوا»؛ قبل از اینکه شما را به محاسبه بکشند خودتان اهل حساب باشید.
باز تأکید می کنم، راه دل چقدر لطایف، دقایق و ظرایف دارد. آنچنان ظریف است که به اندک چیزی حضور که مقصود اصلی ماست از دست می رود. آن وقت تمام اعمال از جمله نماز و حج و زکات و . . . ، همه در غفلت است. توجه هم دارید که اعمال غافلانه به جایی نمی رسد. منتها حضور پیدا کردن به یک سال و ده سال نیست. ممکن است چندین سال طول بکشد شما در مسیر باشید تا آن دولت حضور برایتان تجلی کند که از آن تعبیر به «دولت وحدت شخصی وجود» یا «دولت توحید قرآنی» یا «توحید صمدی قرآنی» می کنند.
در این رابطه حضرت آقا در دیوان می فرمایند تا به این دولت توحید صمدی برسیم و به حقیقت ببینیم که همه چیز از دست رفت و او شده است ، أنا و أنت و هُوَ، هو شده است، خون دل ها خوردم:
دولتم آمد به کف با خون دل آمد به کف        حبّذا خون دلی دل را دهد عزّ و شرف
اما کسی نگوید ما آن همت و ارادۀ ایشان را نداریم. بلکه باید گفت دولت توحید صمدی قرآنی، ذو مراتب است و برای هر کسی مطابق با خواست او پیاده می شود.
بارها به عرض رساندم شما کاری به دیگران نداشته باشید. به عنوان نمونه برخی از افراد در نامه هاشان قید می کنند چرا در جلسۀ شما فلان آقا حضور دارند؟ سرور من! شما با این فکرتان، هم مزاحم خود و هم مزاحم دیگران هستی، باید بدانی با این تفکر، اگر هزاران سال به کلاس بیایید به نتیجه ای نمی رسید! شما باید مشغول کار خودتان باشید تا ببینیم از کانال وجودی شما چه برمی خیزد. تا چه وقتی به دنبالِ«او چه می گوید»، «او چه کرد» و امثالهم می باشید؟ به عنوان مثال در یک باغ، درخت انار چه کاری به درخت  سیب دارد که چطور آب می گیرد، چطور غذا می خورد؟ اگر در این جلسه صد نفر، دویست نفر باشند شما می بایست چشمتان را ببندید و مشغول کار خودتان باشید و کاری به اینکه چه کسی نشسته یا ننشسته نداشته باشید. شما چه کار به خلق الله دارید؟ اگر قرار باشد ما در این مسیر مشغلۀ ذهنی درست کنیم بهتر است به دنبال امور متعارف و روزمرگی های اجتماع باشیم. اینها مزاحم راه هستند. تا انسان به راه نیفتد و گیر نیفتاد و اربعین ها نگیرد و زجرهای شبانه روزی را تحمل نکند، چیزی حاصل نمی شود.
جناب ملا حسینقلی همدانی سالیانی در زحمت و ریاضت بود. تقریبا بیست و پنج سال هیچ مکاشفاتی نداشت تا اینکه یک مقداری خواست کم صبری و بی تابی کند که چه کنیم، برگردیم، با آن دل شکسته نگاهی به بارگاه جناب امیرالمؤمنین علیه السلام کرد و گفت آقا جان آخر یک عمر گدایی در خانۀ شما، اینطور در کار بودیم ولی چیزی حاصل نشد! دید در گوشۀ حیاط پرنده ای یا کبوتری نان خشک شده ای را چندین بار نوک می زند و برمی گردد تا اینکه بالاخره موفق به خوردنش شد. با دیدن این صحنه دلش آرام می گیرد و ملهم می شود که باشد صبر کند. حالا چرا در طی این بیست و پنج سال به او ندادند؟ آیا ایشان خلافی داشت؟ خیر! برای اینکه صابر و قوی شده و بتواند سیصد تن از اولیاءالله را تربیت و تحویل جامعه بدهد. اگر در طی این مدت، یک خواب یا تمثل یا حال خوشی به او می دادند چه بسا آن نتیجه را نمی داد، اما چون دیدند اهل کار است و هنر استقامت دارد چنین مقامی را به او دادند.
زندگی بایزید بسطامی، خود نمونۀ دیگر از این وقایع و حوادث است. بایزید با آن عظمت در کار بود ولی هیچ حال خوشی نداشت. دلش گرفت و گفت بروم بیابان و سر به بیابان گذاشت. در آنجا آقایی مشغول شخم زدن بود. وقتی حالات بسطامی را مشاهده کرد گفت خیال می کنی که همین مقدار به راه افتادی باید می گرفتی؟ (فکر کنم یکی از اولیاءالله آنجا حضور پیدا کرده و این صحنه شخم زدن گاو و بهانه ای برای جرقه خوردن جناب بایزید بوده است). سپس آن آقا به او فرمود اگر یک انبار ارزن به اندازۀ این آسمان ها و زمین داشته باشیم و کبوتری هر روز یک دانه ارزن را از انبار خارج کند، تا این انبار خالی شود چه مقدار طول می کشد؟ حال اگر به ما بگویند باید به اندازه ای صبر کنید که چنین انباری صدها بار به همین ترتیب پر و خالی شود تا چیزی به شما بدهند هنوز هم زود است؟! این از مصادیق بارز آیۀ شریفۀ «إنَّ اللهَ مَعَ الصابرین» (بقره/153-انفال/46) می باشد. در صورتی که می بینیم اینگونه آیات را در مراسم ترحیم به خانوادۀ متوفی می گویند. اما باید گفت صبر در از دست دادن عزیزان چیزی نیست که بشود اسم صبر روی آن گذاشت، جایگاه و مصداق ا    صلی صبر، باقی ماندن در مسیر راه و تثبت ورزیدن است. این است که برزگان می فرمایند:
مرا تا جان بود در تن بکوشم        مگر از جام او یک جرعه نوشم
معلوم است که این بزرگواران درد داشتند. بیانشان این است که من اهل همت و اراده و جزمم و همان یک جرعه برایم بس است و کاری به دیگران ندارم و این کار آسانی نیست.
به هر حال کم صبری نفرمایید و خیلی حوصله داشته باشید و ما هم در این راه انشاءالله با شما شریکیم تا با همدیگر این بار سنگین را حمل کنیم که «إنّا عَرَضنا الأمانۀَ عَلَی السَّماواتِ وَ الأرضِ و الجِبال» (احزاب/73)، مگر هر کس می تواند بار امانت حضور و مراقبت را بکشد؟ اگر زندگی بزرگان را مطالعه بفرمایید همه با سختی و مشقت توأم بود.
حضرت آقا فرمودند جناب استاد ما، فاضل تونی –رحمه الله علیه- ، در بخشی از زندگینامه یا خاطراتشان نوشته بودند که در مشهد یک ماه یا یک چهله روزه داشتم و در تمام این مدت می توانستم دو وعده غذای خوب بخورم که آن هم پنیر بود و این نمونه ای از سختی های ایشان بود. حضرت آقا فرمودند من در حاشیۀ این مطلب نوشتم این فرمایش استاد ما خیلی شیرین است اما این شاگرد بی مقدار ایشان دو صد چندان.
لذا این است که ایشان این همه مشتاق راه پیدا می کنند. بله! عزیزان! جان به لب آمد تا جام به لب رسید و به این مقامات بالای عرفانی نائل شدند. به این آسانی نیست که هر کسی راه بیفتد و جناب علامه حسن زاده (روحی فداه) بشود. اگر راه به این راحتی باشد ما می بایست حسن زاده ها داشتنم. خودشان می فرمودند که ره دور است و باریک است و تاریک. بله! و این سختی ها چقدر لذت بخش و شیرین است.
در این رابطه مثالی زدند؛ در نظر بگیرید یک مُقَنّی در حین کندن چاه در آن فضای تنگ به چه سختی ها و موانعی برخورد می نماید. هنوز چند متری جلو نرفته به سنگی برخورد می نماید. وقتی سنگ را رد می کند به صخره ای می رسد. خلاصه بارها و بارها مأیوس می شود تا دولتش حاصل و به آب برسد.
بله! دار هستی اینطوری است. لذا از عزیزان کلاس انتظار دارم که مطلقاً به همدیگر مشغول نشوید. می بینیم خیلی ها به کارهای همدیگر نظارت دارید. نامه هایی به دستم می رسد که می نویسد که فلان فرد کلاس شما چرا اینطوری است؟! شما چه کاری به دیگران دارید. به قول حضرت آقا:
مه ره در کوه و وشه چنّه خوشه        بخورم واش و ولک کوه و وشه
نه نومی بَورُم از این و از اون         نه از خوش و نخوش و ته شه مه شه
آدم شناس خداست، ما از اسرار وجودی همدیگر چه خبر داریم؟! لذا باز هم تأکید می کنیم خواهران جلسه به همدیگر، آقایان به همدیگر هیچ کاری نداشته باشند. تحصیل و شغلتان را دنبال بفرمایید. کسب حلال داشته و حساب خمستان را نزد هر مجتهدی که مقلّد او هستید پاک بفرمایید. واجبات و محرمات و تحصیل و مباحثه را فراموش نکرده و مشغله هایتان را تقلیل دهید. این یک اصل و واقعیت است که مشغله ها مانع می باشند.
حضرت آقا در درس ها می فرمودند زمانی برنامه هایی را از طرف جناب علامه طباطبایی داشتم، منتها مدتی (سه یا چهار سال) ادامه داشت و موفقیتی حاصل نمی شد. مطلب را به عرض استاد رساندم. ایشان فرمودند کار و مشغله تان زیاد است آن را کم کنید. بعد دیدیم که حق با ایشان است. داشتن روزانه هفت جلسه تدریس آن هم از کتاب های سنگین فلسفی و عرفانی که برای همه آنها آمادگی و مطالعه قبلی لازم بود، مشغله ذهنی فراوانی ایجاد کرده بود. لذا تصمیم خود را گرفته و از دوستان درسی عذرخواهی نموده و چند درس را تعطیل کردیم.
این است که اگر اشتغالات کم شود نفس، کم کم آرام می گیرد. تنوع اشتغالات در زندگی روزمره فراوان است. مثلا دانش آموز امتحان دارد لذا مرتبا به فکر آن هست. یا کاسبی که همیشه به فکر محل کار خود می باشد. البته من نمی گویم این ها نباید باشد! مشکلی که الان بنده دارم این است که به هر نحوی حرف بزنم امکان برداشت نادرست وجود دارد. اما سروران من! باید به سرّ حرف ها آنطور که مقصود گوینده است رسید. من الان گرفتار این جود حرف ها هستم.
بعد از جلسات درس عزیزان سؤالاتی می کنند می بینیم عجب! هنوز مطالب خوب جا نیفتاده است. البته برخی خوب توجیه هستند که منظور از مشغله رها کردن شغل و کسب و کار نیست، بلکه دار، دار وجود است. می بایست کثرات باشند تا در متنِ این جهنم کثرت به وحدت برسیم.
الان در زهن شما یک جهنم و بهشت، زمانی که در آینده اتفاق می افتد وجود دارد. نمی گوییم که خلاف است! اما آن را اصل قرار ندهید. زیرا یک مرتبۀ نازله و جلوه ای از آن اصل می باشد. جهنمی که الان در آن گرفتاریم همین افکار متشتت گوناگون روزمرگی می باشد. رفت و آمدها و اینکه در کجا چه اتفاقی افتاده است و یا مثلا چه کسی نماینده شد و فلانی چه حرفی زده و . . . ، همۀ اینها مشغلۀ ذهنی ایجاد می کند.
البته باز هم این گرفتاری هست که تا چنین مواردی گفته می شود به ذهن برخی خطور می کند که پس در امور سیاسی دخالت نکنیم زیرا فلانی می گوید دین از سیاست جداست!! پس من چگونه و به چه نحوی سخن بگویم تا چنین اشکالاتی رخ ندهد؟! آخر عزیز من! شما به حرف دقت نمایید. ما می پرسیم بالاخره آیا جنابعالی قصد خودسازی دارید یا نه؟ یا اینکه می خواهید بدون برنامه راه بیفتید و بروید؟! اگر هدف این باشد که طبق نظر آقایان و بزرگوران خودمان را بسازیم، کثرات و مشغله های گوناگون مزاحم اند. اما اگر هدف این است که همان حرف های متعارف را داشته باشید کسی با شما دعوا ندارد. عموم مردم همین روش را دارند، شما هم داشته باشید. به عنوان مثال اگر شهر و روستاهای آمل را در نظر بگیرید با جمعیت حدود پانصد هزار نفری، دین معمولی خود را دارند. ما هم نمی گوییم بد هستند یا مسلمان نیستند! انشاءالله خداوند همه را هم به بهشت می برد. این را هم مطمئن باشید که یقینا به همان بهشتی که در ذهنتان است می روید. اما اگر بخواهیم خودسازی نماییم، هر چیزی حسابی دارد. در این مسیر مشغله ها مزاحم می باشند. خودتان در باب تفکر دریافته اید که تا مقداری به فکر می نشینید می بینید که ذهنتان به هزاران مطلب دیگر منحرف می شود. ما هم عمداً روی دستورالعمل تفکر آنقدر پافشار کردیم تا به این مطلب پی ببرید که اشتغالات اجازه نمی دهد که در مورد حقایق نظام هستی فکر کنید. چه بسا ساعت ها معطل شده و خسته می شوید ولی حاصل ندارد. این مشغله ها باید آهسته آهسته رفع گردد و نفی خاطرات بسیار جانکاه است.
در کتاب «نَفحَۀُ الرحمن» جناب مؤیّد الدین جَنَدی که اصل این کتاب عربی است و الان به یاد ندارم که ترجمه شده یا نشده باشد، برای نفی خاطرات دستورالعملی دارند و آن اینکه سالک حفرۀ قبر مانندی درست کرده، با ذکری که مطابق حالش به او می دهند مدتی مشغول باشد. مثلا اگر قرار است ذکر را چهل هزار بار بگوید، چنانچه یک ماه، دو ماه، و حتی دو سال و بشتر طول بکشد، در تمام این مدت شبانه روز باید آن ذکر را بگوید مگر برای یک لحظه نفس کشیدن یا کار دیگر از آن مکان خارج گردد. وگرنه چنانچه دقایقی یا نیم ساعتی به طول بینجامد باید دوباره از ابتدا شروع نماید. سرّش در این است که هرگاه نفس برنامۀ خود را به هم بزند به همان مقدار از مسیر منحرف شده و به این کار عادت می کند. جهت جلوگیری از این امر به سالک می گویند باید برنامه را دوباره از اول شروع کند (شبیه این امر را در شرع هم داریم که مقلدی به جای یک روزه ای که عمدا ترک کرده باید 60 روز کفاره بدهد به طوری که 31 روز آن به طور متوالی باشد. حتی اگر 30 روز متوالی بوده و روز سی و یکم موفق به روزه نشود بایستی دوباره از اول شروع کند) تا از آن خاطرات ذهنی اش رها شود. اما مگر خاطرات دست بردار است؟! به تعبیر حضرت آقا اینطور هم نیست که انسان بپندارد سیر و سلوک همانند یک لیوان آب است که هر کسی بخواهد سالک بشود به دستش بدهند تا بخورد! و از فردا دیگر ملک و ملوک را طی کرده باشد. باید گفت در راه ناامیدی ها پیش می آید، اما دار، دار ناامیدی نیست. شما در مسیر باشید. اگر امشب و این لحظه نشد، شب های دیگر و لحظات دیگر منتظر باشید. لذا آقایان و بزرگواران حتی در مورد مهمانی ها نیز حساس اند.
حضرت آقا فرمودند اکنون که در حال نوشتن جلد پنجم کتاب شریف هزار و یک نکته هستیم مطلبی را به این مضمون آورده ام: «اگر شبی مهمان داشته باشم برایم عذاب است و اگر به مهمانی بروم برایم جهنم است». بله! ممکن است شما لحظه به لحظه از ملکوت عالم مهمان داشته باشید. کسی نمی داند شاید همین الان بیایند و ببینند جنابعالی مشغول هستید، برگردند و ممکن است تا چند سالی رجوع نکنند. امکان ندارد هفته ای، ماهی یا سالی بر ما بگذرد و از ملکوت و سرّ عالم مهمان نداشته باشیم، بلکه حقایق می آیند. اما ما آنقدر حواس پرتی، تعلقات و اشتغالات داریم که آن حقایق برمی گردند.
مثلا درست همان شبی که قرار است واقعیتی به ما روی آورد ممکن است در منزل دیگران باشیم که متأسفانه این مهمان برمی گردد و لذا تا یک اهل معرفت می خواهد به مهمانی برود برای رفتنش چند روز و ماه فکر می کند، آیا صلاح است یا صلاح نیست؟ اگر دل به او اجازه داد می رود وگرنه نمی رود. دل هم چه عجیب است. اگر مهمان از ملکوت عالم نداشته باشد اجازه رفتن به او می دهد. تازه مهمانی های این بزرگان عوامی نیست که مثلا برویم یک جایی، بنشینیم و بخندیم و گپ بزنیم!! اینطوری نیست که در زندگی، هر طوری که پیش آمد خوش آمد!! هدف و برنامه ای داشته باشیم و بخواهیم ملکوت عالم را فتح کنیم!!
آقای عزیز!! هر کاری حسابی دارد. ما هم انتظار نداریم که فرضاً فردا صبح، جنابعالی رفت و آمد خودت را با دوستان و فامیل ها قطع بکنی. بالاخره رفتن و آمدن باید حسابی داشته باشد و می بایست مهمانی ها را کم نمود. اگر برای شما یک مهمان بیاید اولین مانع این است که انسان بیچاره را بیچاره تر می کند این است که آسایش و آزادی را از انسان سلب می کند. در ضمن، درست کردن چند نوع غذا، چه بخواهید و چه نخواهید مشغلۀ ذهنی می آورد. از طرفی احترام به مهمان در دین هم سفارش شده است. خلاصه تا یک مهمان بیاید و برود چه مقدار وقتتان هدر رفته است؟! دوباره تأکید می کنم حرف ها را درست دقت کنید. نمی گویم رفت و آمد نداشته باشید. باید این دل نازنین را معیار قرار دهید. البته یک وقتی از بیرون مهمان می آید که به اختیار خودمان نیست. اما مثلا گاهی دوستانمان به زور دست رفقا را می گرفتند و به منزلشان دعوت می کردند. من به آنها می گفتم شما کار ندارید؟! درس و مطالعه ندارید؟! شب ندارید؟! می دیدم موقع درس و بحث آقا آمادگی ندارند. آقا چرا؟ بله مهمان داشتم. چرا به مهمانی می روید؟ چرا مهمان دعوت می کنید؟ بله! شما کار دارید، آخر، عمر می گذرد، وقت آدم هدر می رود و اینها چقدر وقت گیر است.
بارها به عرض رساندم محیط منزلتان را مواظب باشید! خریدهای منزل بیش از حدّ معمول نباشد! مثلا وارد یک خانه ای می شویم می بینیم وضع دکوراسیونش، همچنین نوع غذا، طوری است که قابل تحمل نیست و هزار هزار از اینگونه مسائل وجود دارد که وقت می گیرد. اینها حال می خواهد. کار می خواهد. اگر می گوییم مهمانی ها و رفت و آمدها را کم کنید این به معنای دشمنی نیست. اینگونه مسائل وقت می خواهد. شما وقت ندارید. اگر همدیگر را دوست داریم دوست داشتن اینطوری نیست. چرا مانع کمال همدیگر می شوید؟ این چه دوستی ای است که آدم کمال دیگران را سلب کند؟ و اینها چه دوستی ای است که در بین ما مرسوم شده است؟ اگر بخواهیم حرف بزنیم، مورد هجمۀ حرف ها و نامه ها واقع می شویم که آقا شما آنجا انقلابی نیستید! سیاسی نیستید! یا اینکه معاشرتی نیستید! آقا حساب ما با حضرت آقا جداست! آنها در یک افق قرار گرفته اند که کثرات مشغولشان نمی کند و از حضور باز نمی دارد. اما ما که تازه به راه افتادیم به یک اندک چیزی از حضور می افتیم و باید خیلی حواسمان جمع باشد. حضرت آقا در یک افقی هستند که فرقی برایشان ندارد مردم بیایند، بروند و بنشینند، با این حال وقت شریفشان گرفته می شود. می بایست مطالعه کنند، کتاب بنویسند. همین مقدار هم حضرت آقا را مشغول می کند، نمی گذارد به آنجه که باید، برسد. حال اینکه برای من و شمایی که اول راه هستیم و تازه بسم الله الرحمن الرحیم گفتیم، چقدر مواظبت و حضور می خواهد! انشاءالله اهل ناامیدی هم نباشیم و ناامیدی را از خودتان دور کنید و امید محض باشید. بعد آهسته آهسته از امید هم می گذرید.
به بسم الله الرحمن الرحیم است         که عارف فارغ از امید و بیم است
بله! بیم ، ترس و امید، همه یک حقیقت است. اما الان نه! الان امید محض باشید. انشاءالله امید را هم کنار بگذارید. می فرمایید امید چیست؟ به کی امیدوار باشیم؟! و همینطور تا مراتب بالاتر. آقا مشغله ها را کم کنید. مشغله، مشغله، مشغله را کم کنید. به این یقین برسیم که زندگی مان، دوست هایمان، معاشرت ها و غیره، همه و همه برای خودسازی ما باشد. تا این باورتان نشده، نمی شود حرف ها را از سرتان بیرون کرد. الان بدون رودربایستی در کل کشور، هیچ کس به این فکر نیست، همه به فکر همدیگرند. مثلا فلانی چه کرده؟! و آن آقا چه کرده؟! و این چه شده و هکذا. آنچنان در کثرات پخش هستیم که اصلا به فکر خودمان نیستیم. شما باید بدانید انقلاب، کشور، نظام، رهبری، زندگی، اجتماع، فامیل، دوست و هر چه که دارید، همه مقدمه برای خودسازی است، چون ابد، ابد، ابد در پیش داریم و می خواهی تا بینهایت روی سفرۀ خودت باشی. این یک کلمه را برای خودت هضم کن. ببینم این را قبول داری؟ اصلا خودت را می خواهی یا نمی خواهی؟ اگر نمی خواهی و دوست داری همینطور بی برنامه بروی برو! اگر خودت را می خواهی حرف دیگر است. تمام اینها باشد، انقلاب و سیاست هم باشد، همه چیر باشد، خودت را فراموش نکن. هر چیزی باعث فراموشی خودت و مانع کمال است بدان که آن، تعلق است. می بایست این اصول را قبول کنید. اگر قبول ندارید به قول حضرت آقا از همین ابتدا یا الله. ولی اگر قبول داری باید برای بینهایت خودت را بسازی و هر چه غیر توست باید مقدمه برای خودسازی تو باشد. غرض از تمام اینها این باشد که تو ساخته شوی. عرضم این است، کسب، کار، دوستی و رفیق و صله رحم، انقلاب و سیاست و رهبری، همه باشد، اما اصل بر این باشد که آن لحظه ای که از همه قطع تعلق کردی، ساخته شده باشی که طبق اعتقاد قرآن و روایت و همچنین گفته های ائمه و بزرگان و امام راحل، بعد از انقطاع از این بدن مادی، می خواهی تا بینهایت روی سفرۀ خودت باشی. پس این را محور قرار بده و هر کجا دیدی تعلقی، تو را از این اصل باز می دارد بدان که آن شیطان است. آن تعلق تو، آن فکر و اندیشۀ تو، آن خوردن و نشستن تو و هر چه که مانع خودسازی است مزاحم است. منتها باید عاقل بود و کسی طوری عمل نکند که دیگران به او بگویند چرا اینگونه راه می روی؟! و او بگوید من باید دست از همه جا بکشم!! می خواهم خودسازی کنم که عزیزان من! اینطور درست نیست. انشاءالله همه اهل تعقّل و تأمّل باشید.

«و الحمدلله رب العالمین»

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک کمنام1395/01/31

«و الحمدلله ربّ العالمین»

 

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور