شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 76 (درس شانزدهم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز548
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11071
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43092
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771172

در 20 دقیقه گذشته : 22
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 76 (درس شانزدهم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۲۰ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۲۳

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 76 (درس شانزدهم)
در ادامۀ درس، حضرت آقا به یک نکتۀ بسیار مهمی اشاره می کنند که جهت تبرّک، این عبارت را می خوانیم:
ادامۀ درس: «اینک با اندک توجهی تصدیق می فرمایید که اگر چه هیچ چیز در حدّ خود ناقص نیست و به نسبت با دیگری، این ناقص و آن کامل است ولی ارزشی که کامل دارد و قدر و رتبه ای که عالی دارد برای ناقصِ دانی نیست. مثلا میوه تا بر درخت نرسیده است کسی دست به سوی آن دراز نمی کند و صنعتگری که در صنعت خود به کمال نرسیده است کسی به سویش نمی رود و یا اگر برخی نادانسته به او رجوع کنند، برای بار دوم ترکش می گویند و آن صنعتگر در اجتماع رونق نمی یابد. به قول جناب نظامی در نصیحت فرزند خود محمد نظامی در کتاب لیلی و مجنون:
می کوش به هر ورق که خوانی         تا معنی آن تمام دانی
در علم چو تو تمام گردی         نزد همه نیک نام گردی
پالان گری به غایت خود             بهتر ز کلاه دوزی بد                        »
لذا هر کسی در هر رشته ای که هست باید در همان رشته خودش را به کمال برساند تا مطلوب دیگران واقع بشود. اینکه مردم به دنبال کامل رفته و از ناقص دوری می کنند معلوم می شود که هر چیزی در موطن خودش خواستار دارد و اگر آن چیز از موطنش خارج شود دیگر کسی خواهانش نیست.
ادامۀ درس: «خطاطان بسی آمدند اما کجا آن شهرت ابن مُقلَه و یاقوت مستعصمی و میرعماد حسنی و نیریزی و درویش و گوهرشاد خانم و مریم بانو و اشباه آنان را یافته اند».
چون در شغل خودشان خوب به کمال رسیده اند، مردم خواهان آنها هستند.
ادامۀ درس: «سخن سرایان بسیار در هر عصری بوده اند و هستند ولی کجا آن شهرت جهانی فردوسی، سنایی، نظامی، ملای رومی و سعدی و حافظ و نظائرشان را پیدا کرده اند. می بینید این دو بیتی هایی را که از سوز سینۀ باباطاهر عریان چون شعله های آتش و چون آب زلال است چگونه جهانگیر شده است و بسیاری از آنها به صورت ضرب المثل در زبانها سائر است؟ و همچنین دیگر طبقات در هر دانش و هر فنی، در هر صنعت و هنری، آنکه به کمال رسیده است خواهان او بسیار بودند و خود توانست خدمت شایان به اجتماع کند و نام و اثر بزرگ از خود به یادگار گذارد، آیا نه چنین است؟
بنابراین شما فرزندان و دوستان گرامی من، هم اکنون در پی تحصیل کمال بوده باشید تا آتیه ای سعادتمند داشته باشید. زیرا باور کرده اید که هر چیز تا به کمال نرسیده است قدر و قیمت ندارد. باید از همسالان و همزادان خود که شب و روز را به بیکاری و ولگردی و هرزگی به سر می برند سخت دوری کنید که رهزن شمایند».
این بیانات اگرچه به صورت پند است اما در حقیقت کد و رمزهای فهم شما هستند عزیزان من! در این مسیر، این فرمایشات لازمۀ طی طریق شما می باشد، به خصوص که الان تعبیر کلی شان این است معاشر، رفیق، دوست، برای انسان نقش تعیین کننده دارد.
ادامۀ درس: « باید از همسالان و همزادان خود که شب و روز را به بیکاری و ولگردی و هرزگی به سر می برند سخت دوری گزینید که رهزن شمایند. این گروه روی سعادت را نخواهند دید. چند روزی در مقام خیال به تازگیِ رنگ و رخسار خود سرگرم و به پوشاک های گوناگون بوقلمونی و طاووسی دلخوش اند و به زودی، نه آن را دارند و نه این را و نه کمالی تحصیل کرده اند که بدان دلگرم باشند».
بیشتر افراد جلسۀ ما را که در محضرتان تشریف داریم، قشر جوان تشکیل می دهد سروران من! ایام جوانی سپری می شود، عمر چون جوی نو نو می رود. زمانی نمی گذرد که وقت روزگارمان به سر می آید. چهار روز این طرف و آن طرف و گشتن و ولگردی کردن، برای افراد نتیجه ای نمی دهد. بعضی از سن چهل به بعد تازه چشم باز می کنند و می بینند دست تهی دارند. حالا علاوه از اینکه خالی اند و دست تهی دارند، خودشان را آنچنان آلوده می کنند که راه برگشت هم ندارند چون بندگان خدا گرفتار هستند. اگر حداقل خودشان را پاک نگه می داشتند و ظرف وجودشان را خراب نمی کردند خیلی خوب بود که متأسفانه این هم نیست. به خصوص در جامعۀ امروز ما، اگر جوانان ما بتوانند خودشان را پاک نگه دارند خیلی هنر کرده اند.
خدایی اش این فرق می کند با جوان پانزده سال قبل و اول انقلاب؛ امثال بنده که در اول انقلاب، چهارده پانزده ساله بودیم، به تور انقلاب خوردیم و سیل و برکت رحمت الهیه که برکت عظیم انقلاب بود در محیط ما حاکم گشت و الحمدلله برای کل اجتماع، معنویت تابلو شده بود. به خصوص در ایام مبارک جنگ تحمیلی که برای مثل بنده که خاطرات قبلی خودمان را مرور می کنیم خیلی سازنده بوده است. خاطرات هشت سال جنگ، آن مقطع از عمرمان خیلی شیرین و خیلی خوب ایامی بود. با جان های پاک معاشر بودیم. اینها اثراتش را گذاشت. آن دل های پاک و جان های پاک و بدون آلودگی  و اکثر عزیزانی که در خدمتشان بودیم یا شهید شدند یا به عناوین گوناگون مفقود، مجروح و اسیر شدند. آن عزیزان ابتدای جوانی شان بود و هنوز آلوده نشده بودند. اگر هم یک مقدار سنی از آنها گذشته شود و احیانا آلودگی هایی داشتند آنچنان آتش معنویت در دوران جنگ شعله کشید که آن خار و خاشاک های قبلی را شستشو داد. ما در چنین ایامی واقع شده بودیم، ایامی که شهر و روستاهای کشور، رادیو و تلویزیون، همه جا یکپارچه حرف خدا، پیغمبر، روایات و آیات و مباحث اخلاق، ایثار، احترام بر همدیگر و معنویت بود. بعد تب جنگ فروکش کرد. خود به خود آن حرارت خاص ایام جنگ رفت. البته یک امر طبیعی است و نمی شود انتظار داشت که الان هم همان گرمی ادامه داشته باشد، بلکه خود به خود می رود.
خیلی باید الان حواستان را به خصوص در مسائل گوناگون اجتماع جمع بفرمایید که افراد زیادی فعلا از معنویت به طور متعارف رو برگردانده اند و این ها واقعیت های اجتماع ماست. دامن ها دارد به شدت رو به آلودگی می رود و از جنبۀ جایگاه معنوی هم به صورت عام سرپناهی وجود ندارد این طوری هم که خودتان و ما ملاحظه می کنیم سرپناهی نیست. کجا بروند و پیش چه کسی بروند و چه کسی باید اینها را بسازد؟
اوایل پیروزی انقلاب، یک دید خوش بینی به روحانیت و لباس و این طیف وجود داشت. به مرور زمان بر اثر بد عمل کردن و شایعات و کمرنگ شدن معنویت، الان وضع طوری شد که مردم به مرکز معنویتشان که روحانیت است به آن صورت روی خوش نشان نمی دهند و این موضوع به خاطر این است که عده ای از هم لباسی های ما، رو به کارهای دنیاپرستانه آورده و در نتیجه مردم را از معنویت و روحانیت دلسرد نموده اند و الان مردم رم کرده اند، حال و حوصله زیادی برای معنویت ندارند و به همین دلیل یک حالت بی ثباتی در آنها ایجاد شده که به راحتی هر کسی می تواند آنها را به این طرف و آن طرف ببرد.
به هر ترتیب، این نظم طبیعی عالم است که ما، هم مقصریم و هم مقصر نیستیم. همانطوری که مثلا عرض کردم آن مقطعِ زمانیِ جنگ یک حال و هوای دیگری بود.
عزیزان من! به خصوص دوستان من که سنشان کمتر از بیست سال است و یا یک مقداری هم بالاتر، الان تقریبا دوران جوانی تان با زمان آشفتگی مصادف شده است. اگر در دوران طاغوت بود آدم می دانست که نظام، نظام طاغوتی است و اگر کسی به اشتباه می افتاد نگرانی وجود نداشت. اما حالا که در دوران حکومت اسلامی هستیم از یک طرف می بینیم حکومت، حکومت اسلامی است، بحمدالله در کشور، ولایت حکومت می کند، مجتهد حکومت می کند، اسلام حکومت می کند. از یک طرفی هم اعمال، افکار، حرف ها، تبلیغات و عملکرد ما را می بینید، اینها شما را هم به شک می اندازد. البته جوانید و تجربۀ شما هنوز در زندگی تکمیل نشده است، لذا اینجا آن ذات برای شما خیلی کار می رسد.
آری اینجا و در این کوره هاست که اگر ذات و خمیره و سرشت کسی پاک باشد بالاخره خودش را جمع می کند. اما خدا نکند که آن سرشت و طینت و استعداد انحراف را داشته باشد! جوانان عزیز! الان زمینۀ گوناگون انحراف به شدت آماده است، خیلی باید حواستان را جمع بفرمایید.
بعضی از انسان ها که در مسیر تکامل هستند اگر خیلی قوی باشند، همین مقدار که بتوانند گلیم خودشان را از معرکه و از آب بیرون بکشند خیلی کار کرده اند. اینها تا یک حدی خوب هستند و حداقل خودشان را نجات می دهند و بعضی ها یک لیاقت و شأنیتی از خود نشان می دهند که نه تنها گلیم خودشان را از آب بیرون می کشند می توانند بیایند دست من و شما را هم بگیرند و حفظمان بکنند.
عزیزان! من و شما الان سرنوشت یک جوجه این را داریم. خدا رحمت بفرماید آن سید محمد حسین طهرانی –رحمه الله- را که دو سال قبل مرحوم شد. ایشان به شاگردهای خود می فرمود شما مثل جوجه ها هستید، تا خودتان بال و پر در نیاوردید و جوجۀ مستقل نشدید حق ندارید از زیر پر کُرچ خارج شوید. چون دشمن زیاد است و شما را می ربایند. به اندک چیز شایعه و القاء مطلبی مانند این که «آقا آخوند چیه؟ ، این حرف ها چیه؟ ، نمی بینید فلان آخوند چه جوری کرده؟» آن هم که جوان هست بندۀ خدا، می گوید راست می گویند این چه کاری است؟ و دین را رها می کند.
بعد آن بزرگوار تشر می زد و می فرمود چه حقی دارد جوجه که خودش را از زیر پر کُرچ خارج کند؟! این باید همیشه دور و بر آن محور خودش باشد که برای کتل پیش می آید، رهزن پیش می آید. مسیر، مسیر تکامل است. خداوند حتی انبیائش را نیز امتحان نموده است. خدا ابراهیم خلیل را امتحان سنگین کرد، موسای کلیم را امتحان کرد، عیسی مسیح امتحان ها شد. ما که از انبیاء بالاتر نیستیم، ما هم امتحان می شویم. امتحان ما در هر وقتی به مناسبت خودش است و نکته ای هم به شما سرورانم عرض بکنم که تا انسان به چهل سالگی نرسد آن پختگی، آن ثبات قدم و استحکام نفس رخ نمی دهد. در کار باشید، در مسیر باشید، اهل مکاشفه هم بشوید تا چهل نشوید، آن قدرت نفسانی و آن صلابت جان استقرار پیدا نمی کند، زیرا دار، دار تدریج است و باید آن استحکام به تدریج پیاده بشود. اگر هم در خودتان یک نحوه تزلزل یا بی ثباتی می بینید علتش جوانی است. برای من نامه هایی می آید و نوعا آن عزیزانی که زیر چهل سال هستند این ناآرامی ها را دارند. ولی آنهایی که از چهل گذشته اند کمترین ناآرامی را دارند. از چهل گذشته ها اگر ذاتشان پاک باشد، آن خمیره، خمیرۀ بد نباشد، خودشان را جمع می کنند نه اینکه کتل و روزگار، دوست و همکار، همسنگر و همرزم دیده اند و مسائل گوناگون اجتماع را تجربه کرده اند یا ازدواج کرده و زن و بچه دار شده اند و یا اگر خانم است ازدواج کرده، شوهر و بچه دار شده و گرفتاری ها، خاطرات و . . . گذرانده اند. این کوره ها آن ها را ساخته خود به خود، اینها بعد از چهل سال زودتر می توانند خودشان را جمع کنند البته اگر آن خمیره کثیف نباشد. بالاخره آن طینت باید سر جای خود باشد. اگر خدای ناکرده آن طینت و ذات، خراب و خبیث باشد، این یکی بالاخره ظهور پیدا می کند و کار خودش را انجام می دهد که اصل، آن است. الحمدلله در عموم مردم، افرادی که سرشت ناپاک داشته باشند کم پیدا می شوند، آنها اندک و انگشت شمارند.
اما اگر غیر از این مورد که ذات، خبیث نباشد، آن ته دل، آن سرّ السرّ کثیف نباشد، اینها بعد از چهل سالگی خودشان را جمع می کنند، کم کم می بینید برمی گردند. البته قبل از چهل سالگی، اگر ذات هم سالم باشد و انشاءالله که خبیث هم نباشد و در مسیر هم باشد، این دلیل بر این نیست که بتواند ثبات پیدا کند و استقرار یابد که تا قبل از سن چهل سالگی این آشفتگی و گیر و دار هست که این یک امر طبیعی است و نباید نگرانتان بکند و در مسیر زندگی از خدا نخواهید که شما را در امتحان قرار ندهد. خداوند در قرآن می فرمود که امکان ندارد، ما باید امتحانتان بکنیم؛ «وَ إذِ ابتَلی إبراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ» (بقره/124)، خداوند به جناب ابراهیم خلیل که از انبیاء اواوالعزم و صاحب کتاب هست فرمود به چندین کلمه امتحانش کردیم، آن هم امتحان سنگین و سخت بود و در امتحان های سخت است که خمیره ها خود را نشان می دهند، همچنانکه امتحان برای ظهور استعدادهای نهفته است.
داستان اصحاب رقیم که در سورۀ مبارکۀ کهف آمد: «أم حَسِبتَ أنَّ أصحابَ الکَهفِ وَ الرَّقیمِ» (کهف/9)، اینها دو تا اصحاب جدای از هم بودند، اصحاب کهف همین که معروف است و بارها شنیده اید، اما اصحاب رقیم، سه نفر بودند. طبق روایات از «منهج الصادقین» از منزلشان به جهت کاری بیرون رفتند، در جنگل و کوه ها کار داشتند، در وسط راه باران شدید باریدن گرفت. این سه نفر دیدند باران، شدید هست، از دور غاری شبیه بیغوله در دامنۀ کوه دیدند، به درونش رفتند که به عنوان مأمن و پناهگاهی از آن استفاده کنند که ناگهان سنگ بزرگی از بالای کوه آمد و دهانۀ این غار را بست و این سه نفر در غار گرفتار شدند (این غیر از قضیۀ اصحاب کهف است که از دقیانوس خسته شده و فرار کردند). خلاصه درون بیغوله (به تعبیر شیرین مازندرانی ما کِهِل) ماندند و گرفتار شدند. سنگ هم خیلی بزرگ بود و به هیچ وجه نمی توانستند سه نفری این سنگ را از درب غار کنار بزنند که حالا یک کدی هم این داستان به انسان می دهد. با خود گفتند چه کار کنیم؟ نه زن و بچه خبر دارند که به این بیابان آمدیم و در کجا اسیریم و نه خودمان می توانیم این صخره را رد کنیم که بتوانیم از غار بیرون بیاییم. خداوند به ذهنشان القاء کرد به همدیگر گفتند راهش این است که ما برگردیم به گذشته مان. یکی از آنها گفت ما برگردیم و اعمال قبلی مان را به یاد بیاوریم ببینیم کجا توانستیم یک عملی برای رضای خدا انجام بدهیم و خدا را به آن عملمان قسم بدهیم که این مشکل ما را رفع کند. لذا هر کدام به تفکر نشستند. یکی از آنها به پیشگاه خدا عرض کرد خدایا فلان سال قحطی شده بود و من سرمایه داشتم، گندم داشتم، مال داشتم، یک خانمی که بندۀ خدا شوهر نداشت و بی سرپرست بود، چند تا بچه یتیم داشت و به پیش من آمد و تقاضای گندم کرد. من هم چون دیدم زن، خیلی جوان است شیطان وسوسه ام کرد با خود گفتم الان خوب وقتی است که ایشان را به دام بیندازم. زن بیچاره آمد، خیلی عجز و ناله کرد که وضع من اینطور است، شوهر ندارم، بچه های من بی سرپرست هستند، شما به من کمک بفرمایید و گندم بدهید. به او گفتم اگر حاجت مرا برآورده کنی به تو گندم می دهم و الا نه. حاجت نامشروع و نامطلوب داشتم. زن بیچاره گفت من نمی توانم تن به این کار زشت بدهم ولو از گرسنگی بمیرم و رفت. بعد از اینکه گرسنگی به آنها فشار آورد و بچه ها آه و ناله شان درآمد دوباره برگشت و گفت آقا وضع منزل خیلی ناجور است و بچه هایم دو سه روز است که گرسنه اند و در حال مرگند. من گندم می خواهم. من برای بار دوم حیا نکردم و درخواست قبلی را ابراز کردم و زن بیچاره گفت من نمی توانم تن به این کار بدهم و رفت. برای بار سوم برگشت. این دفعه با عجز و نالۀ بیشتر که بچه ها دارند می میرند و من خودم هم شدیدا گرسنه ام، و باز هم من حیا نکردم و استدعای خودم را به او گفتم و او هم چون از بیچارگی راهی نداشت و آن حس مادری و آن محبت مادری به فرزندان و یادآوری مرگ فرزندان ناچار شد که جواب مثبت بگوید. رفتیم در اتاق خلوت، در همین لحظه دیدم زن لرزه بر اندامش افتاد. گفتم چرا اینطوری شدی؟ گفت من دامن عفیف داشتم، اما حالا دارم کجا می افتم؟! که به محض شنیدن این حرف به خود آمدم و گفتم خدایا برای رضای تو به او گندم می دهم و هیچ چیز از او نمی خواهم و این عمل را انجام دادم.
آری عزیزان من! اینجاها خمیره ظهور می کند. اینجا معلوم می شود که در باطن هر کسی چیست. این مرد از جنبۀ ذاتش پاک است. آن درون پاک است و بالاخره ذاتش ظهور کرد و به وقت خودش زن را آزاد کرد، گندم هم به او داد، پول هم به او داد و به زندگی اش هم رسید. گفت اینها را که دارم به تو می دهم برای رضای خداست و کاری هم به تو ندارم. بعد برگشت و گفت خدایا من چنین عملی را در طول زندگی ام برای رضای تو انجام دادم و برای غیر، این کار را نکردم. فقط برای تو بود و اکنون تو را قسم می دهم به این عمل صالح خودم که از این مخصمه ما را نجات بده. ببینید آقا، عمل صالح چطور پشتیبانی می شود. فورا دیدند که یک سوم این سنگ خرد شد؛ «لَو أنزَلنا هَذا القُرآنَ عَلَی جَبَلٍ لَرَأیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِن خَشیَۀ اللهِ» (حشر/21). اگر انسان، یک انسان قرآنی بشود هرچه پیش بیاید آن را له می کند. شَهِدَ الله، من این را تملق عرض نمی کنم، از باب اینکه فرضا یک مقدار حرفی بزنیم نیست! به عزیزانم در جلسه ای عرض کردم که ما در این رهبر عزیز خودمان یک اطمینان نفس عجیبی مشاهده می کنیم. حتی اگر تمام مسئولین کشور بگویند آقا آمریکایی ها دارند موفق می شوند، آنجا چه می شود، اینجا را کوتاه بیاییم، آنجا را چه کنیم و . . . ، ایشان با اطمینان نفس می فرمایند توکل کنید به خدا که خدا کارها را درست می کند. این توکل کردن به خدا خیلی هنر می خواهد. وقتی که دیگران بگویند آنجا دارد می رود، آنجا دارد مشکل می شود، آنجا دارد منفجر می شود و . . .  و یک کسی بگوید نخیر! آنچه را که دین می گوید انجام بدهید، هرچه می خواهد بشود، بشود عیبی ندارد، توکل کنید بر خدا، این خیلی یقین می خواهد.
در این چند سال، شما از رهبری حرفی را شنیده اید که دست انداز داشته باشد؟ و این دست انداز نداشتن حرف، خودش دالّ بر اطمینان نفس است. یعنی یقینی بر نفس حاکم است. به یقین می داند راه ما این است و ما باید این را انجام بدهیم.
امروز یک فرد شعار بدهد، فردا بر اثر فشار اجتماع، شعارش را عوض کند، پس فردا یک طرف دیگر فشار بیاورند و شعار را عوض کند، معلوم می شود این آدم، ثابت قدم نیست. این، قرار ندارد، بیقرار است. اما وقتی یک اطمینان محکم، یک توکل قوی بر نفس حاکم است، این دیگر یک آدم معمولی نمی تواند باشد.
بنده الان دفعتا داستان به خاطرم آمده است. خلاصۀ منهج الصادقین را که حضرت آقا آن را تصحیح فرمودند و به نام مرحوم آقای شعرانی چاپ شده ذیل همین آیات سورۀ کهف (داستان کهف و رقیم) را نگاه بفرمایید. آنجا، هم داستان اصحاب کهف و هم داستان اصحاب رقیم آمده است.
خلاصه اینکه، دومی و سومی هر کدام یک عمل صالح خودشان را که واقعا برای رضای خدا بود و هیچ غلّ و غش در آن نبود به یاد آورند و خدا را به آن عمل صالح قسم دادند. دومی تا دعا کرد ثلث دیگر سنگ رفت و سومی هم که دعا کرد به طور کلی سنگ خرد شد و دهانۀ غار باز شد و همه بیرون آمدند.
آدم این حرف ها را که می خواند و آیات قرآن را وقتی تلاوت می کند، باید یک چنین اطمینانی داشته باشد. یقین بداند که اگر خود را پاک نگه دارد کارها درست می شود. لذا الان عزیزان من، در جایگاهی افتاده اید در زمانی واقع شده اید که اداره کردن شما، کار خیلی مشکلی شده است. خیلی باید حواستان را جمع بفرمایید، باید سرپناه بگیرید، سرپناه علمی و دینی. شما باید حرف های دینتان را با برهان، با فلسفه، با عرفان و قرآن، چنان محکم و استوار کنید و به دیگران بگویید آقا این است و جز این نیست. یا خودتان آنقدر قوی بشوید که بتوانید از جنبۀ علمی با هر کسی در هر موضوعی وارد میدان مباحثه بشوید یا دست به قلم بفرمایید بتوانید حرف ارائه کنید و اصول و امهاتی را عنوان کنید که دیگران را در پیشگاه خودتان تسلیم نمایید. یا اگر آن اندازه از جنبۀ تحصیلات علمی قوی نشده اید یک اطمینانی از جنبۀ دین، ولایت، حقیقت و توحید بر نفس شما حاکم بشود که هر کسی خلاف آن را ادعا کند، شما تا آنجایی که می توانید با او از راه منطق و برهان و دلیل حرف بزنید. وقتی از جنبۀ برهان کوتاه آوردید آنچنان در نفستان نسبت به این اعتقادات مذهبی تان اطمینان راسخ داشته باشید که با او به مناظره پرداخته و یا به مباهله برخیزید. مباهله کنید یعنی بگویید آقا من عقیده ام این است و بر عقیده ام راسخ هستم. شما می فرمایید غیر از این است بیایید با هم مباهله کنیم. ائمۀ ما به ما فرمودند در مورد ولایت ما هیچ شک نداشته باشید. یک اطمینان قلبی پیدا کنید که هر کسی می خواهد خلاف این را اعمال بفرماید با او مباهله کنید.
در تاریخ بیان شده است که منصور دوانیقی برای تخریب ذهن مردم نسبت به حضرت امام صادق علیه السلام، افرادی را در اجتماع مأمور کرده بود تا شایعاتی را بر علیه حضرتش در بین مردم پخش کنند. روزی یکی از این مأموران (فضول باشی ها) برای تقرب به منصور، به دروغ عنوان نمود که حضرت امام صادق علیه السلام در خیابان بر علیه شما حرف هایی را عنوان نموده است. منصور هم غضبناک شد و گفت بروید ایشان را بیاورید. مأموران آمدند آقا را با یک وضع اسفباری گرفتند و گفتند منصور شما را خواسته است. آقا تشریف فرما شدند. بعد آن فضول باشی هم در اتاق دیگری بود. منصور گفت ما شنیده ایم که شما در بیرون خیلی بر علیه ما حرف می زنید و مردم را بر علیه ما می شورانید. آقا فرمودند همۀ حرف ها کذب و دروغ است و ما اصلا اهل این کار نیستیم و کاری به این حرف ها نداریم. منصور غضبناک شد و گفت شما حرف هایی را که پشت سر ما و این طرف و آن طرف می گویی باز جلوی خود ما هم لو می دهی و ما شاهد داریم. امام فرمود شاهدتان را بیاورید شهادت بدهد. منصور دستور داد فضول باشی را بیاورند و آوردند پیش منصور. حالا امام در محکمه است. آن انسان کامل، آن ولی الله اعظم، و یک آدم بی سر و پایی آمده است و فضولی می کند. آمد و گفت بله من شاهد بودم و ایشان در فلان جا، فلان حرف را زد و آقا فرمودند که اینطوری نباید شهادت بدهی. شهادتی که می خواهی بدهی که من به تو گفتم شهادت بده. مأمور گفت باشد. امام فرمود بگو «بِحَولی وَ قُوَّتی»، یعنی به حول و قوه خودم، (چون تو دیگر نباید به خدا کار داشته باشی)، شهادت می دهم به اینکه جعفر ابن محمد این را گفته است و خدا هم می داند که ایشان یک چنین حرف هایی را هم زده است. عین جملۀ آقا را آن فضول باشی گفت و آقا امام صادق علیه السلام فرمود حالا آقای منصور لطف بفرمایید این آقایی که شهادت داده را از این محکمه بیرون ببرند که من با شما حرف دارم. بعد منصور خطاب کرد به آن فضول باشی و گفت پاشو برو. اما دید بلند نمی شود. همانجا درجا به درک واصل شد. تو که گفتی به حول و قوۀ خودم شهادت می دهم که فلانی اینطور گفته و خدا هم شاهد است، حالا بفرما، حالا بیدار شو ببینم. در جا قالب تهی کرده که بعد مأموران آمدند لاشه اش را برداشتند و از مجلس بیرون بردند. اینطور باید انسان اعتماد به نفس پیدا کند.
در جای دیگر یکی از این افراد بلند شد و ادعا کرد شما اینطور صحیفۀ سجادیه عنوان می کنید، این که کاری ندارد. اینقدر شما دارید امام زین العابدین علیه السلام را بالا می برید، ما هم می توانیم مثل این را بگوییم که جناب سید علی خان مدنی – رحمه الله علیه – ایشان را به مبارزه طلبید و فرمود بیا همانطوری که قرآن تحدی دارد اهل قرآن هم تحدی دارند. آنهایی که «لا یَمَسُّهُ إلّا المُطَهَّرونَ» (واقعه/79) شدند، تحدی می کنند که آقا در کتاب شریف هزار و یک نکته دارند که فرمود اعتقاد من در این است که این قرآن ما را از باء بسم الله الرحمن الرحیم تا آن سینِ ناسش به همان ترتیب، قرآن عنوان شدۀ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است و نه یک کلمه زیاد است و نه یک کلمه آن کم است. هر کسی غیر از این می خواهد بفرماید، من حاضر به مباهلۀ با او هستم.
باید یک چنین اطمینانی بر انسان حاکم شود که اگر تمام جهانیان جمع بشوند، تمام عالم جمع بشوند، من یک تنه می ایستم. از چه چیزی آدم ترس دارد؟!
چنین حالی به انسان دست می دهد. بعد جناب سید علی خان مدتی به آن آقا گفت بسیار خوب،  بیا (ایشان شرح صحیفۀ سجادیه به نام «ریاض السالکین» نوشته اند که شرح سنگینی هم هست که ایشان هم یک آدم علمی و مهم و خیلی جان دار بودند). بعد آن مرد سر را خم کرد که یکی دو سطر مثل یکی از دعاهای صحیفۀ سجادیه را بنویسد، سر را خم کرد و دیگر برنخواست. دین اینطور می ماند و حقیقت به این صورت ماندنی است،
دار، دار حقیقت است. دار وجود است. شما همانند خوشۀ برنج باشید که وقتی کاشته شد اگر تمام دور و بر این برنج علف هرز باشد امکان ندارد برنج رنگ خودش را برگرداند و به رنگ علف هرز در بیاید. می گوید من برنج هستم اگر حتی به مقدار کمی هم رشد کنم، رنگ عوض نمی کنم.
عزیزان من! رنگ عوض نکنید و به هیچ وجه عنوان خودتان را نبازید. دیدید که یک بچه یتیم ( پیغمبر اکرم) در مکه قیام کرد. در زمانی که ابر قدرت روم و ایران بودند و حجاز تحت تسخیر سران کفر اعراب و سرمایه دار کثیفی که اصلا هیچ چیز جز شهوات حالی شان نمی شد. مردم بدبخت و اجتماعی که غرق در قمار و شراب و ربا بودند و دختران را زنده به گور می کردند و . . .  . که حضرت امیر علیه السلام در نهج البلاغه آنجا که عصر پیامبر اکرم (ص) را توضیح می دهد نگاه بفرمایید که در چه زمانی پیغمبر (ص) آمد و سربلند کرده است. یک جوان و یک بچه یتیم، همین یک نفر ایستاد و فرمود حق یک کلمه است که من دارم می گویم و هر کسی هر چه می خواهد بگوید بگوید. من این را می گویم. شما هم اگر حرفی مثل من دارید بیاورید. لذا بر تمام سران عرب تحدی فرمود و هیچ کس نتوانست در مقابل تحدی ایشان قرار بگیرد. البته خیلی به زحمت افتاد و خیلی رنج ها کشید که بی رنج هم نمی شود. ولی الان می بینید که عصر، عصر محمدی صلی الله علیه و آله است. لذا هیچ خودتان را متزلزل نکنید. خداوند این نعمت عظیم انقلاب را به ما داد که الان در یک فضای امن و با آرامش به سر می بریم. من و شما چه بخواهیم و چه نخواهیم این درس هایی که ما می خوانیم اگر ثوابی داشته باشد و نعمتی در آن باشد که انشاءالله هست، قطعا نصفش از آن ارواح طیبه و مطهره ای است که ما را اینطور در کنار هم جمع کرده اند و نصف دیگر آن را از آنِ حضرت آقا (این نفس مطمئنۀ عرشی الهی که تمام وجود ما از ایشان است و ما هرچه داریم از این وجود مقدس داریم) می باشد. در عین حال به تعبیر شریف خود حضرت آقا که فرمودند این شهدای عزیز ما نسبت به بعضی از شهدای کربلا از همه اصحاب ابیعبدالله مثل حضرت ابوالفضل – سلام الله علیه – و جناب قاسم و علی اکبر که مقامشان بالاتر نیست ، ولی از بعضی از شهدای کربلا هم بالاترند و اینها چه ما بخواهیم و چه نخواهیم همۀ اینها در زندگی و آسوده خاطری ما و نماز ما شریکند و این نعمت عظیمی است که باید حواسمان انشاءالله جمع باشد و به لطف الهی آن را حفظ کنیم. اگر این نعمت را محفوظ داشتیم و این رهبری و اطمینان به نفس و یقینی را که بر ایشان حاکم است را حفظ داشتیم،  چه بهتر. اما اگر خدای ناکرده روزگار است، حکومت حضرت امیر علیه السلام متحول شد، حکومت امام حسن علیه السلام متحول شد، حکومت حضرت امام زمان که الان بیش از هزار و دویست سال است به ظاهر  حکومت نمی کنند،  گرچه حکومت، حکومت آن حضرت است، البته ظاهر و باطن ایشان است اما به ظاهر غایبند، یعنی ما غایب هستیم که ایشان حاضرند ولی ما نمی بینیم، انشاءالله یک روزی حاضر بشویم و ایشان هم که حاضر است و حاضر به حاضر رو کند معلوم می شود غیبت مال چه کسی بود، فرضا روز بعد صحنه ها برگردد، خوب برگردد. ما اینی که هستیم، هستیم که دین و حقیقت و انبیاء ما اینها هستند، ائمۀ ما اینطورند، قرآن ما این است و بزرگان ما اینطوری راه را به ما یاد دادند و ما یقین داریم این است، حالا چه می خواهد در زمان حکومت اسلامی باشد، اینطور هستیم (اگرچه خدای ناکرده انشاءالله برنمی گردد تا ظهور کامل حضرت بقیۀ الله انشاءالله لیاقت داشته باشیم). حالا اگر خدای ناکرده بی لیاقتی به خرج دادیم، خداوند این نعمت را از دست ما گرفت، دوباره دلیل ندارد رنگ عوض کنیم. چرا رنگ عوض کنیم؟ ما مرد حقیقتیم، ما مرد دینیم، ما وقتی حرف داریم به برهان و به عرفان و به قرآن، چه کم داریم؟ یک ثباتی به خودتان بدهید. گرچه قبلا عرض کردم تا سنتان چهل نشده که من هم هنوز به چهل نرسیدم. به هر حال قبل از چهل می شود که یک اطمینان نفسی حاصل بشود، گرچه آنطوری که باید پخته بشویم پخته نمی شویم که طبع نظام هستی اینطور هست که باید چهل بیاید تا پختگی حاصل بشود.
به خصوص در بیست سال بین پانزده سالگی تا سی و پنج سالگی، انسان خیلی نوسان دارد، زیرا این سن برای دختر و پسر سنّ ازدواج است و بعد از ازدواج هم مدتی لازم است تا خود آن ازدواج یک ثباتی پیدا بکند و هم اینکه زندگی باید استقرار پیدا نماید تا این فرد بتواند یک نحوه سر آسوده ای برای خودش مهیا بکند و از طرفی گیر و دار اجتماعی نیز در این سن شدید است.
لذا الان کوره های شما خیلی سنگین است، سعی کنید خودتان در پناه این درس ها و در محضر مبارک این انسان الهی و عرشی و یا هر کس دیگری که پیدا کردید جان پناه بدهید.
این مطلبی را که می گویم نه اینکه معنای انحصار داشته باشد، بلکه هر کجا که احساس کردید دارید پناه می گیرید و انشاءالله بال و پر در آوردید، مسئولیت این کار با خودتان، طوری عمل کنید که خودتان را پاک داشته باشید تا کمی از سنتان بگذرد. بعد از این که مقداری مسن تر شدید دیگر می توانید از خودتان محافظت کنید. آنوقتی می توانی از زیر پر کرچ (استاد) بیرون بیایی.
انبیاء و ائمه – علیهم السلام – با آن عظمت هم دائما در زیر پر خدایند. بالاخره خدا کرچشان است، باید حفظشان کند؛ «فَاللهُ خَیرٌ حافِظاً وَ هُوَ أرحَمُ الرّاحِمینَ» (یوسف/64).
این تذکرات را سرسری نگیرید. از دوستان دنیایی دوری کنید. دوری کردن به این معنا نیست که خدای ناکرده آدم با آنها دشمن باشد، بلکه بدین معناست که از آنها رنگ نگیرد. باید به تدریج شما در دل ها تأثیر کنید. اگر همه بدی می کنند شما کار بد نکنید. مثلا بگویم حالا چون تمام آخوندهای هم لباسی من (البته که همه اینطور نیستند)، به دنبال مسائل دنیایی رفته اند من هم بروم!!! این درست نیست. بلکه شما نکن و خودت را پاک نگه داشته باش. یا مثلا شما کارمند فلان اداره هستید و تمام همکاران اداری شما یا اکثر آنها کم کارند، اگر همه می کنند تو یکی نکن. برادر من! خواهر من! تو نکن! یا اگر اکثر مردم اجتماع پرده های صد هزار تومان یا یک میلیون تومانی برای خانه شان استفاده می کنند شما انجام ندهید و بگذارید همیشه اجتماع یک سری افراد را به عنوان حجت هایی در متن خودش داشته باشد و زمین از حجت خدا خالی نشود که حجت الله مراتب دارد. یک زمانی حجت الله کل نظام هستی است و یک وقتی حجت یک کشور یا یک شهر است. تو که حجت یک شهر هستی باید تمام جوانب کارت حساب شده باشد. اینطوری نباشد که مردم بگویند تو که خودت دنیا را می پرستی دیگر ما چه کنیم. اگر تو کردی شهر گمراه می شود. بیایید پایین تر، حجت یک ده هستی، وقتی رفتی در فلان روستا، در آنجا خودتان را طوری نگه دارید که فردای قیامت اگر مردم بخواهند در مقابل خداوند بهانه بیاورند که ما حالیمان نمی شد و نمی دانستیم، به آنها می گویند فلانی اهل این ده را بیاورید، یوسف اینجا را بیاورید و سپس به این متخلف ها می گویند آقایان جوان های این ده! مگر ایشان مثل شما نبود؟؟ ایشان هم مثل شما جوان بود، شهوت داشت، پس چرا ایشان خراب نشدند؟ پس تو هم به اندازه خودت حجت الله می شوی. تو حجت خدایی، فردای قیامت خداوند نمی رود از مثلا اصفهان یک نفر را به آمل بیاورد و بگوید که شما چرا مثل این نبودید؟ می گوید ما در آمل کسی را نداشتیم که ما را اینطوری رهبری کند. بلکه در آمل یک نفر را می گیرند و می گویند ایشان هم بود، ایشان مثل شما کارمند بود، کاسب بود و بازاری بود، ایشان چرا ربا نخورد؟ ایشان چرا دزدی نکرد؟ چرا قمار نکرد؟ توی ده، توی منزل آقا، منزل ما، اهل ما، پدر ما، مادر ما، خواهر ما، همه گرفتارند، خوب تو گرفتار نشو.
هر کسی در هر جایی که هست به اندازۀ ایمان و تقوای خودش حجت خداست. خداوند فردای قیامت او را می آورد و آنهایی که در اطراف ایشان هستند می فرماید ایشان هم مثل شما بود چرا خلاف نکرد؟ اگر این روش را پیش بگیرید به تدریج اجتماع را می سازید.
عزیز من! هیچ وقت از اقلیتتان نترسید. هیچ گاه اهل ایمان و اهل تقوی از اقلّ بودن نترسیدند که یکی مرد جنگی به از صدهزار است.
یک نفر انسان متصلّب که در مسیر الهی خودش باشد و بگوید حرف حقیقت این است و نمی خواهم دروغ و کلک بزنم، نمی خواهم به دنبال دنیا بروم و نمی خواهم مشروبات الکلی بخورم و نمی خواهم به دنبال ناموس مردم بروم، بلکه من می خواهم پاک باشم. اگر یک شهر هم خراب شده باشد چه بسا فردا خداوند به احترام همین یک بندۀ خودش، عذابی را که باید بر یک شهر، بر یک روستا، بر یک دودمان، بر یک طائفه، بر یک خانواده نازل بفرماید می گوید به احترام این یک بندۀ خوبم، این عذاب را نمی کنم. بعد هم می بینید کم کم این بندۀ خوب را سعۀ وجودی می دهد، آثارش را قوی می کند، چون مردم یک چند روزی که کج بروند دنیا ادبشان می کند؛ بچه شان مریض می شود، پدرشان مریض می شود، مادرشان مریض می شود و گیر می افتد، درد پیدا می کند. بعد می بینند که هیچ سرپناهی ندارند، می آید پیش همان بندۀ خدای مؤمن همان منطقه می گوید آقا شما پاک هستید، شما دعا کنید مشکل ما رفع بشود. کم کم اجتماع ساخته می شود. هیچ از کمبود و از قلت افراد نگران نباشید. الان وضع اجتماع را نگاه می کنید می بینید خیلی آشفته است، باشد. شما کم کم باید این وضع را ثابتش کنید، دوام به آن بدهید و لذا سخت از اینگونه افراد که رهزن هستند دوری کنید.
«دوری کنید»، به این معنا که از اینها رنگ نگیرید. رنگ و صبغۀ الهی خودتان را داشته باشید تا به لطف الهی، اینها شما را ببینند و مشابه شما را ببینند که منظور از شما که می گویم، یعنی هر کسی که در این اجتماع، در این جامعه، حالا چه می خواهد اینجا باشد و چه نباشد مهم نیست، هر کسی که خوب هست، این حرف کلی است. ما باید خوب باشیم تا انشاءالله آنها از ما رنگ بگیرند. از اول تا آخر آنکه باقی و برقرار بود حقّ بود. «فَأمّا الزَّبَدُ فَیَذهَبُ جُفاءً» (رعد/18)؛ همه می روند و آنکه باقی می ماند اینها مؤمنان بالله و برسوله هستند.
هر کجا الان بروید می بینید یک امامزاده محور مردم است، یا یک قبر امام محور مردم است، یا قبر یک انسان عارف محور مردم است، یا قبر یک مؤمن سر محل محور مردم است، پناهگاهشان آنجاست. هر موقع که می بینید دستشان از همه جا کوتاه شد، نمی روند بالان قبر یک شرابخوار و بگویند به شراب تو قسم یک کاری بکن!! می روند سر قبر انسان مؤمن می گویند آقا تو دیندار بودی، تو را به دینت قسم یک کاری بکن. مردم این هستند. اصلا باطن این است. حقیقت این را می خواهد. اینجا که می گوییم دوری کنید، نه بدین معنا که از فردا همۀ دوستی تان را قطع کنید، خیر! که پس فردا بگویند اینهایی که به کلاس معرفت نفس می روند از همه قهر کردند!! منظور ایناست که با همه باشید و بی همه باشید.
بود مرد تمامی آنکه از تنها نشد تنها         به تنهایی بود تنها و با تنها بود تنها
یعنی هم با همه هست و هم بی همه. یک چنین هنری داشته باشید. یک چنین حالی پیدا بکنید. اگر خدای ناکرده آن قدرت نفسی را پیدا نکردید که بتوانید با همه باشید و بی همه، آنجایی که احساس کردید دارید رنگ می گیرید عزلت بخواهید. اگر اعتراض کردند بگویید بنده آدم ضعیفی هستم. این نه به این معناست که شما بد باشید و من بد داشته باشم!! نخیر! من آدمی هستم که نمی توانم خودم را کنترل کنم و مجبورم یک مقداری دور بشوم تا بتوانم خودم را حفظ کنم و این به اجبار و برای تعلیم است و اما اگر توان پیدا کردی در متن باش. با همه باش و بی همه باش. مثل خدا، خدایی باشیم «هُوَ مَعَکُم أینَ مَا کُنتُم» (حدید/2)، با شما هست اما شما نیست و هرگز رنگ شما را نمی گیرد که خداوند حقّ است و رنگ خلق نمی گیرد. اما مع الخلق است، او با شماست اما هیچ موقع رنگ شما را نمی گیرد. نمی شود بگویی خدا یعنی زمین، خدا یعنی آفتات، خدا یعنی مثلا آب و حیوان و . . . ، نخیر! این حیوان و آفتاب، اینها همه رنگ اند. از آن طرف به ما فرمود شما که خلقید رنگ حق را بگیرید. اما حق فرمود من که حقم، هیچ موقع رنگ خلق را نمی گیرم، ولی با خلق هستم، قوامشان هستم و لذا شما قوام اجتماع بشوید.
الان ما چه می دانیم که روی سفرۀ چه کسی نشسته ایم که اینطور در جامعۀ ما رباخوردن مثل آب خوردن آسان شده است!! یا با هم بودن دختر و پسر به صورت عادی شده است در دانشگاه ها و . . . ، اینطوری که عزیزان دانشجو، عزیزانی که دین دارند، تقوی دارند، خبر می دهند، اصلا خیلی از قضایا بین دختر و پسر مثل آب خوردن شده، حال اگر اجتماعی اینطور شده باشد، چه چیزی این اجتماع را نگه می دارد؟ چه کسی این اجتماع را نگه می دارد؟! در جواب باید گفت انسان های پاک و دل های زنده که اینها میخ های زمین اند، این ها کوه هایی هستند که نمی گذارند این زمین و این اجتماع را زلزله از بین ببرد. آنها چه کسانی اند؟! ما نمی دانیم. ولی در همین گوشه و کنار هستند. خدا وقتی از بالا در آن افق اعلای نظام هستی به اینجا نگاه می فرماید یک چشم مبارک حق به همین نورهای پا می افتد اصلا آن ظلمت ها را نمی بیند، چطور شما شب سر را که بالا می کنید چیزی که نظر شما را جلب می کند ستاره هاست. حالا غیر از ستاره ها چقدر تاریکی است؟ باشد! چه کار داریم؟ وقتی سر را به آسمان می کنید و ماه را که می بینید چقدر لذت می برید؟ زهره را می بینی لذت می بری و ستاره ها را، کهکشان ها را می بینی می گویی به به! قضیه اینطوری است. از مافوق هم که به مادون نگاه می کنند خیلی در افراد گوناگون اجتماع پخش نمی شوند، فقط به انسان هایی که ستاره هستند که به تعبیر روایات، مؤمنان و صالحان، اینها کالنجوم، مانند ستارگان روی زمین هستند که تنزیلا همانطوری که ما در زمین، آسمان مادی را در شب ظلمانی نگاه می کنیم و ستاره های نورانی می بینیم، در آسمان نظام هستی که افق اعلا و مرتبۀ مافوق است (رتبۀ ذاتی است نه مکانی)، آن ها هم وقتی که برمی گردند و به ظلمتکدۀ کرۀ زمین نگاه می کنند می گویند چشممان به این ستاره های می افتد نصف شب می بینیم. به به! این جوان ایستاده و نماز می خواند، اشک می ریزد، ضجه می زند، ما به ایشان دلخوش کردیم، ما با دیگران کاری نداریم.
ادامۀ درس: «لذا عزیزان! شما باید از همسالان و همزادان خود که شب و روز را به بیکاری و ولگردی و هرزگی به سر می برند سخت دوری گزینید که رهزن شمایند. این گروه روی سعادت را نخواهند دید. چند روزی در مقام خیال به تازگی رنگ و رخسار خود سرگرم و به پوشاک های گوناگون بوقلمونی و طاووسی دلخوشند و به زودی نه آن را دارند و نه این را و نه کمال تحصیل کرده اند که بدان دلگرم باشند. ناچارا بعدا یا باید تن به گدایی در دهند و یا به دزدی و دیگر بیچارگی ها مزاحم اجتماع شوند و زندگی را بگذرانند. با آنان همنشین نشوید که از هم اکنون به شما بگوییم که این چهار مورد رکن است و خیلی اساسی است: نطفه، مربی، اجتماع، معاشر، که از اصولی اند که در سعادت و شقاوت انسانی دخلی به سزا دارند».
اینها خیلی دخالت دارند، نطفه، نطفه، نطفه، خیلی حرف داریم. در شرح «فص فاطمیه» یک مقدار عرایضی تقدیم کردیم. بعد هم اگر ادامه پیدا بکند مطالب را با زبانی که برای عزیزان یک مقداری فهمش بهتر باشد عرضه می داریم. در جلد دوم معرفت نفس راجع به نطفه صحبت می شود. ما هم دیدیم این مطلب، مطلب بسیار مهمی است. در جلد اول مآثر آثار، آنجا یک لطیفه و مؤثری را در مورد نطفه و اطوار وجودی آن آوردیم که خیلی کمکتان می کند. خیلی مطالب سنگینی آنجا از فرمایشات حضرت آقا آمده که حالا انشاءالله باز هم حرف پیش می آید و برای شما عرض می کنیم.

 

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک کمنام1395/1/28

«و الحمدلله ربّ العالمین»


«و الحمدلله رب العالمین»









 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور