شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 74 (درس شانزدهم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز547
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11070
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43091
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771171

در 20 دقیقه گذشته : 24
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 74 (درس شانزدهم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kalame.ir   
يكشنبه ۰۹ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۵۱

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 74 (درس شانزدهم)
درس شانزدهم: «تا اندازه ای روشن شدیم که در سرای هستی هیچ موجودی در حدّ خود نه ناقص است و نه شرّ، و سخن از نقص و شرّ به قیاس و نسبت پیش می آید و شاید در هر یک از این دو مطلب، پرسش های گوناگون برای دوستانم پیش آید و ایرادهایی در ذهنشان خطور کند. امیدواریم که نوبت طرح آنها برسد و به هر یک پاسخ درست داده شود».
بحث خیر و شرّ در فلسفه، بحث وسیع و دامنه داری است. البته در عرفان خیلی از آن صحبت به میان نمی آید. نکتۀ مهم در بحث خیر و شرّ این است که باید انسان سعۀ علمی پیدا کند و بدون نگاه به مفردات، مجموعه را با نظر دقیق علمی بنگرد.
اگر انسان بخواهد در مفردات یعنی در تک تک موجودات، جداگانه به تفکر بنشیند و آنها را با همدیگر قیاس بفرماید شاید مبحث شرّ، او را خسته کرده و اشکالاتی به ذهنش برسد و خیلی از چیزها را شرّ ببیند. منتها چنین دیدی، ضیق بینی است. مانند تعبیر شریفی که حضرت آقا در درس ها داشتند به این مضمون که پشه با دید محدود خود، هر جا که زندگی اش بهتر پیش برود آنجا را برای معاش انتخاب می کند و چه جایی برای او بهتر از چشم؟! چشم آب های گوناگونی دارد که اتفاقا برای او بسیار لذت بخش است ولی همین که می رود تا روی آن بنشیند و با خرطومش از آن آب های خوشگوار که همچون چشمه ای می جوش استفاده کند نگهبان چشم به نام مژه به جنگ با او می آید و زخمی اش می کند. در اینجا پشه شروع می کند به گله گذاری! که این چه موجود شرّی است که اینجا درست کردند، این چه عالَمی شده که من می خواستم فقط برای رفع تشنگی مقداری آب بنوشم و دارد به قیمت جانم تمام می شود! و شما برمی گردید به پشه می فرمایید آخر رفع تشنگی تو در اینجا منجر به نابینایی من می شود، هکذا خوب حالا حق با پشه است یا با جنابعالی و مژۀ چشمت؟
بعد حضرت آقا – در درس ها یا در یکی از سخنرانی هایشان – فرمودند که حالا چقدر شیرین است که مژۀ چشم خصوصیتی دارد که مثل موهای دیگر جاهای بدن نیست، یعنی تا حدّ معینی رشد می کند، مضافا به اینکه نوکش سرنیزه ای و تیز می باشد.لذا همین مژه از دیدِ جزءبین پشه شرّ است، اما از دید شما همین مژه، لطف خدا و مدافعِ بدن در حوادث و گرفتاری هاست و در یک دید بالاتر که حساب بفرمایید می بینید که عجب! این بهترین بافت است و غیر از این و بهتر از این امکان ندارد.
این است که اگر موجودات را به طور منفرد ببینیم و مقایسه کنیم و نفع شخصی را هم در نظر بگیریم، وجود برخی شرّ یا نقص به نظر می آید. اما اگر از یک افق اعلی بنگریم، حرفی از شرّ و نقص نداریم. بلکه تأیید می کنیم که خیلی به جاست، در موطن خودش باید باشد و برداشتنی نیست.
لذا باید احاطۀ علمی پیدا کنیم به مجموعۀ نظام هستی، و اگر این قامت مجموعۀ نظام عالم یعنی همۀ موجودات نظام هستی را از ریز و درشت، در مجموع نگاه کنیم در می یابیم که این مجموعه دارای بهترین چینش می باشد و بهتر از این نمی شود.
همانطور که خداوند در قرآن تدوینی اش تحدّی نموده و می فرماید که هیچ کس نمی تواند مثل این قرآنی که من آوردم بیاورد، ای رسول ما! بدون دغدغه و ترس به مردم اعلام کن که هر کسی که ادعا من پیغمبر خدا نیستم و . . . ، اگر می تواند مثل من یک سوره، ده آیه مثل کتاب من بیاورد.
قرآن حتی در حدّ الفاظ نیز تحدّی نموده و می فرماید اگر می توانید اینگونه الفاظ را ردیف کرده، ده آیه مثل من بسازد، «بَعضُکُم لِبَعضٍ ظَهیراً» (اسراء/89)، یعنی اگر هم خواستید دانشمندان و ادیبانتان به کمک همدیگر بیایند. ظهیر یعنی پشتیبان، مثلا اگر انسان به دیوار پشت داده و به آن تکیه کند، به این دیوار ظهیر گویند.
رسول اکرم (ص) می فرمایند با اینکه من درس نخوانده و معلّم ندیده ام اگر تمام درس خوانده هایتان پشت به پشت هم داده و سال ها فکر بفرمایند نمی توانند ده آیه مانند قرآن بیاورند.
در زمان پیغمبر اکرم، ادبیات اصیل عرب در پیشرفته ترین مراحل خود بود که حتی الان هم به آن اندازه پیشرفت نیست. در همان زمان افراد بسیاری به جنگ با قرآن آمدند ولی موفق نشدند که حتی یک آیه همانند آن بیاورند. به عنوان مثلا برخی از ادبای عرب خواستند برای آیۀ شریفۀ «وَ لَکُم فِی القِصاصِ حَیَوۀٌ یا اُولی الألباب» (بقره/110)، مشابهی بسازند، اینطور عنوان کردند که «القتل أنفی من القتل».
جناب تفتازانی در کتاب مطوّل خود که شرح «مفتاح العلوم سکاکی» می باشد این عبارت را آورده و هفده اشکال را بر آن وارد دانسته است. تازه این آقای تفتازانی است، اگر جناب امیرالمؤمنین وارد میدان می شدند شاید میلیون ها اشکال وارد می کردند.
همانطور که خداوند در قرآن تدوینی اش تحدی نموده (که تحدّی، مبارزه طلبی است)، همانند رجزخوانی که جنگاور در میدان جنگ انجام می دهد، منتها نه جنگ با شمشیر بلکه جنگ فکری و جنگ علمی و لفظی، در مورد نظام هستی هم که قرآن تکوینی است تحدی می کند. کأنه می فرماید شما باشعورها اگر می توانید از همین آب و خاک و هوا و نور و حرارت خورشید که به ظاهر به نظرتان بی شعورند یک بوتۀ گیاه را بسازید که اگر همۀ شماها جمع شوید و دست به دست هم بدهید توانایی چنین کاری را ندارید. درست است که بشر تا جایی پیشرفت کرده و توانسته پای مصنوعی و کامپیوتر بسازد، اما آیا تا به حال توانسته است یک گیاه و یا یک پای طبیعی بسازد؟!
لذا همانطور که خداوند در قرآن تدوینی تحدی کرده، در قرآن تکوینی هم تحدی دارد و می فرماید ما مجموعۀ عالم را به این صورت ظهور داده ایم و اینها تجلیات و ظهورات و اسماء ماست که سراسر نظام هستی اسماءالله است. شما اگر بهتر از این می توانید بسازید تشریف بیاورید بسازید. تازه ما همۀ اینها را ابداعاً و ابتکاراً ساختیم، ولی به شما قرض می دهیم که الگو هم بردارید تا مشابه یکی از همین موجودات که تجلّیات و ظهورات و اسمای ما هستند، بسازید.
شما که نمی توانید اینها را به نحو «کَن فَیَکون» بدون اینکه دست به چیزی بزنید بیافرینید. تازه آنجا هم که می آیند درون دستگاهی بچّه ای را پرورش می دهند، بالاخره باید نطفه یا مواد را از این عالم قرض بگیرند! فرمودند ما به این شکل و قامت ساختیم و ادّعای ما این است که بهتر از این راه ندارد. حق تعالی می فرماید: «ثُمَّ ارجِعِ البَصَرَ کَرَّتَینِ یَنقَلِب إلَیکَ البَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ» (ملک/5)، هر چه دلتان می خواند در عالم دقیق بشوید ببینید بهتر از این می توانید الگو بدهید؟ نظر ما این است که هم علم مطلقیم و هم به بهترین وجه ساختیم، اما شما که علمتان مطلق نیست و آنقدر بایستی تجربه کنید تا چند چیزی را بفهمید. تازه چند سال بعد عالِم دیگری بر اساس تجربیات خود، یافته های شما را نقض می کند یا به ساخته های شما اشکال وارد می کند.
لیکن در کار ما تجربه مفهومی ندارد. اینطور نیست که ابتدا درخت انجیری بسازیم، بعد چند سالی بر اساس تجربه در خصوصیات آن تغییراتی بدهیم و سپس بگوییم حالا خوب شد! نخیر! آنچه ما ساختیم از همان اول به بهترین نحو بوده و همیشه هم همانست که بود.
البته ممکن است در مسیر تکامل برای یک شیء موانعی پیش بیاید که او به کمال نمی رسد یا اگر هم برسد نقص پیدا می کند؛ مثلا درخت انجیر را که بایستی در یک زمینی خاص و در آب و هوای مخصوصی خوب رشد کند، بیاورید در یک جای نامناسب بکارید، مسلم است که رشد نمی کند. اما هر چیری اگر در جایگاه طبیعی خودش ببالد و موانع، مزاحمش نشود به کمال مطلوب خود، به بهترین وجه، می رسد.
چه اینکه ما در فلسفه داریم موجوداتِ عالم مادّه برای رسیدن به کمالشان، نیازمند به استعداد و شرایط و حصولمحیط مساعد هستند و چنانچه محیط و شرایط مناسب نباشد، چه بسا شیء ناقص بار آید. مانند کودک ناقص الخلقه. این مربوط به موانع سر راه است و ربطی به نظام طبیعت ندارد. تازه اگر بیشتر دقت کنیم می بینیم آن موانع هم لطف است. زیرا اگر قرار باشد هر موجودی در این نشئه که دارای استعدادی برای رسیدن به کمال است، به کمال برسد، دیگر جا برای موجودات دیگر باقی نمی ماند. به عنوان مثال اگر تمام تخم های نارنج بخواهند به درخت نارنج تبدیل شوند، همۀ کره زمین را فرا می گیرند و جایی برای دیگران باقی نمی ماند و همینطور دیگر موجودات. اما شما می بینید که این همه موجودات با همه گوناگونی و اختلافاتی که در بین آن هاست در کنار هم وجود دارند و هر کدام هم غذای خود را به دست می آورند آن هم در نشئۀ طبیعت به این کوچکی مخصوصاً آنهایی که بر روی کرۀ زمین زندگی می کنند و قرار می گیرند و اینطور نیست که مانند ستارگان در فضای بینهایت به صورت معلّق باشند که هر یک از زمینیان گوشه ای از فضای لایتناهی را انتخاب می کردند و مزاحمتی برای همدیگر نداشته باشند و همه در کرۀ زمینی هستند که یک چهارم آن خشکی است و چند میلیارد انسان و موجودات مختلف با این همه اقتضائات، در آن قرار دارند و دارند زندگی می کنند اما مطابق با بافت خودشان و با توجه به محدودیت هایی که در اینجا وجود دارد.از طرف دیگر در شرع مقدس بایدها و نبایدها پیاده شده است و از ارتکاب گناهان منع گردیده است که در اثر همین گناهان، بلاها و مشکلاتی پیش می آید، از جمله افرادی مانند صدام را خدا حاکم می کند و کشتارها و قتل عام ها پدید می آید. به تمام این ها اگر از یک افق اعلی نگریسته شود می بینید چه به جا بوده و چه خوش پیاده گردیده است. اما چه کنیم که معمولا الان دید ما نسبت به این قضایا همانند پشه ای است که در مقابل مژه اعتراضش بلند است.
اما یک دیدگاه دیگر هم وجود دارد همانند باباطاهر عریان که می فرماید:
ز دل نقش جمالت در نشی یار        خیال خط و خالت در نشی یار
یعنی انشاءالله از دل من نقش جمال تو و تصویر خط و خال تو که همان کثرات نظام هستی است محو نگردد. زیرا اینها همه در حقیقت از باب ظهورات و تجلّیات تو نقش بسته اند. و یا این بیت جناب شیخ شبستری که فرمود:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست        که هر چیزی به جای خویش نیکوست
حالا ببینید امثال این بزرگان در مورد مژه چه تعبیری دارند و افرادی که مانند پشه فکر می کنند چه تعبیری دارند!!
در مثالی دیگر در نظر بگیرید فردی بخواهد از درخت لیمو میوه بچیند و تیغ درخت به دستش فرو برود و معترض گردد. حال آنکه خبر ندارد که اگر این تیغ نباشد آن لیمو هم نیست و اگر مژه نباشد چشم هم نمی تواند وجود داشته باشد.
جناب باباطاهر در ادامه می فرماید ( جناب باباطاهر از لرستان می باشد و معمولا ما مازندرانی ها یا لرستانی ها، واژه های مشابه و مشترکی داریم منتها نحوۀ استفاده مان از واژه ها یک مقداری فرق می کند در عین حال ریشۀ الفاظمان یکی بوده و به یک حقیقت برمی گردد. واژه هایی مانند «در نشی» یا «پرچین»، از این دسته اند. استدعایی که از محضر شما عزیزان دارم این است که نگذارید بچه هایتان زبان اصلی مادری خور را که طبری است فراموش کنند، لذا سعی بفرمایید همین اصطلاحات را بکار بگیرید که برای ما از فارسی هم شیرین تر و لطیف تر است. روحانیت ما نیز بهتر است همین کار را انجام دهند. اما متأسفانه زمینه اش فراهم نیست):
مژه کردم به گرد دیده پرچین        که خوریجه خیالت در نشی یار
حالا اینجا ایشان چه نقش شیرینی به مژه دارد که مژه را همانند پرچینی به دور چشم کشیده ایم که تصویر خیال دوست از چشممان به در نرود.
به عبارت دیگر مژه را محافظ چشم قرار دادیم تا مبادا این کانال که صور علمیه عالم از این ناحیه در جان ثبت می شود آسیبی ببیند و خدای ناکرده از دیدن جمال دلارای نظام هستی محروم بمانیم و اینگونه انسان ها از تماشان هر موجودی در نظام هستی، لذت زایدالوصف می برند.
باب دوم کتاب گلستان جناب سعدی، در «اخلاق درویشان» است. همین جا تذکر دهیم که لفظ درویش در آن روزها معادل لفظ عارف امروز می باشد. منتها عده ای افراد کال و نپخته، خودشان را به درویش بودن زدند و آبروی آن درویشان اصیل را بردند تا به جایی این انحراف ادامه یافت که الان به گداهایی که به در خانه ها مراجعه می کنند درویش می گویند. همانند آنچه بر سر لفظ صوفی آمده است. و الا عارف، صوفی، امام و پیغمبر، همۀ این ها یک حقیقت اند. کدام پیغمبر و امام است که عارف و صوفی نباشد. همه، عارف اند و صوفی اند و همه، امام اند و نبی و رسول اند. منتها یک عدّه در این بین بر اثر ناپختگی، دست به کارهایی که آبروریزی شد و بعد هم گروه گروه و شقّه شقّه شدند.
به نظر ما عارف و صوفی همان است که قرآن می فرماید «وَ عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کلَّها» (بقره/32). هر کسی در این نظام هستی اهل توحید و حقیقت و کمالات انسانی شود و در مسیر انسانی باشد و خودش را به کمالات اسماءالله برساند، هر اسمی می خواهید رویش بگذارید؛ درویش، مؤمن، مسلمان، متّقی و عارف، امام، پیغمبر و هکذا. حتی اسمش را فقیر بگذار به مصداق آیۀ شریفۀ «یآ أیّها النّاس أنتُمُ الفُقراءُ إلی الله» (فاطر/10).
به هر حال ما با لفظ دعوا نداریم. مهم این است که راه و مسیر یکی است و دین یک دین است. هر کسی در این مسیر افتاد به هر اسمی خواستی او را بنامی بنام.
ولی یک لفظی را به کار ببرید که محترمانه تر باشد که ادب در آن مراعات شود؛ مثلا عارف، درویش، آیت الله، امام، رسول، نبی، و اینها خوبند. اما لفظ گدا چندان پسندیده نیست.
به هر حال غرض این است که این انسان به کمال برسد. اما از آن طرف، اگر کسی از خط اصلی انسان سازی که بر اساس آیۀ شریفۀ «إنَّ هذا القرآن یَهدی للّتی هی أقوم» (اسراء/10) ترسیم می شود، به در رود، خلاف است. اینجا هم هر اسمی رویش بگذاری در آن خلاف تأثیری ندارد؛ چه اسم صوفی، چه مسلمان، چه حزب اللهی و چه شرابخوار! خلاف، خلاف است و حق، حق است.
برگردیم به سخن جناب سعدی در اخلاق درویشان؛ ایشان حکایت می کنند دزدی شبانگاه به منزل درویشی وارد شد و هر چه گشت چیزی نیافت (شعرای ما هر کدام خصوصیتی دارند، مثلا جناب سعدی در گزیده گویی و ایجاز، و جناب حافظ در غزلیات سوزناک خیلی قوی می باشند. اما از همه قوی تر در سوز و گداز، جناب باباطاهر است که از شعرش سوختگی برمی خیزد و اسم جناب حافظ، محمد شیرازی است ولی به لحاظ اینکه حافظِ کل قرآن بود به این لقب مشهور گردید. متأسفانه افراد ناپخته اشعار ایشان را درک نکردند و آن ها را به صورت ترانه ها و موسیقی کذایی در آوردند. البته موسیقی و نغمه که بزرگان از آن صحبت می فرمایند حق است و حساب دیگری دارد. غرض اینکه هنر جناب سعدی در این است که بعد از نقل واقعه یا حکایتی، آن را در طی کوتاهترین ابیات ممکن به صورتی گویا به شعر در می آورد و گاهی حتی یک حکایت را در یک بیت بیان می فرماید). درویش هم تنها دارایی اش پوستینی بود که رویش دراز کشیده بود. اما در عین حال بیدار بود و دزد را می پایید. آن بندۀ خدا هم که چیزی نصیبش نشده بود به راه افتاد و رفت. در اینجا درویش به فکر فرو می رود و برای اینکه ایشان دست خالی و ناامید برنگردد، از راه دیگری رفته و پوستین را بر سر راهش می اندازد. حال عنایت کنید یک انسان کامل و به یک تعبیر عقل، این حکایت را اینگونه تفسیر می کند. شیطان همانند دزدی است که به قلب انسان که تشبیه به منزل درویش شده وارد می شود تا تعلّقات او را قطع نماید. می بیند این درویش یک تعلّق دارد. لذا می خواهد همان یکی را از او بگیرد اما اگر بخواهد بگیرد صاحب منزل بیدار شده و او را دستگیر خواهد نمود، پس برمی گردد. اینجا اگر ساکن منزل یک انسان الهی مشرب باشد که دائما در حال پاییدن و مراقبت است، متوجه قضیه شده و با خود می گوید آیا اگر خودت در خانۀ خدا می رفتی و دست خالی برمی گشتی راضی بودی و آیا خداوند یأس بنده اش را دوست می دارد؟ لذا با خود می گوید همین یک تعلقّی که دارم مزاحم من است. بهتر است به طریقی این را به او برسانم تا هم او از ناامیدی برهد و هم من از تعلّق.
گاهی می بینیم شخصی سرمایۀ فراوانی دارد اما هیچ تعلقی به آن ندارد. او اخلاق درویشان را دارد، اما کسی هم پیدا می شود که آه در بساط ندارد. فقط کفش کهنه ای دارد که به آن تعلّق و علاقه دارد. چنین شخصی را نباید درویش نامید. برای جناب غزالی واقعه ای پیش آمد که در تاریخ معروف است و آن اینکه ایشان به همراه دوستانش از مشهد ظاهراً به قصد نجف حرکت نمود. در بین راه دزدان به کاروان زده و تمام سرمایه کاروان را به غارت بردند، ایشان صندوقچه ای داشت که تمام کتاب ها و نوشته هایش در آن بود و آن را در پارچه ای پیچیده و در بغل گرفته بود. لذا دزدان بسیار حساس شدند که نکند طلا و جوهر باشد، لذا با زور و اصرار آن را از او گرفتند و با حرص و ولع تمام، بقچه را گشودند و جز چند کتاب و دفتر، چیزی ندیدند و با ناراحتی گفتند اینها چیست که جمع آوری کرده و اینطور به آن چسبیدی؟!! پاسخ داد اینها علم من است و به درد شما نمی خورد! یکی از دزدان آن ها را پاره کرد و گفت علمی هم که در دفتر باشد به درد تو نمی خورد! بعد از این واقعه جناب غزالی جرقّه ای خورد و فهمید که علم را باید در جایی گذاشت که کسی نتواند آن را از بین ببرد و درسی که گرفت این بود که واقعا این چیزها سرمایه نیست، بلکه تعلّق آور و مزاحم است و باید قطع تعلّق نمود.
در یک روایت قدسی خداوند به چهار اسم جلالۀ خود قسم می خورد و می فرماید «بِعِزَّتی وَ جَلالی وَ کبریایی وَ عَظَمَتی لَاُقَطِّعَنَّ أمَلَ کُلِّ مؤمَّلٍ غیری»، یعنی قسم به عزت و جلال و کبریایی(از مقام تکبر حق) و عظمتم که امید شما به هر که غیر خودم باشد قطع خواهم نمود (نوعا هر جا خداوند با اسماء جلاله قسم بخورد حکایت از تصمیم قطعی است).
معمولا هر جا که در نظام هستی یک نحوه شرّ به نظر آمده و قضایایی پیش می آید که با طبعمان نمی سازد، همۀ اینها جهت قطع تعلّقاتمان می باشد. لذا فرمودند «موتوا قَبلَ أن تَموتوا»، یا با ارادۀ خود و با توسل به من به راه بیفتید، تعلقاتتان را قطع فرمایید، یا اگر به اختیار خودتان این کار را نمی کنید بالاخره مرگ را به سراغتان فرستاده و شما را از آنچه به آن علاقمندید، جدا خواهم نمود و قسم هم یاد می کند! بعد آدم برمی گردد به خداوند عرضه کند مگر تو همان خدای رئوفی نیستی که تابلوی قرآنت «بسم الله الرحمن الرحیم» است و آن را 114 بار در سراسر قرآن تکرار فرمودی؟! حتی سورۀ توبه که اولش «بسم الله الرحمن الرحیم» ندارد با حرف باء شروع شده است که طبق فرمودۀ حضرت امیر تمام حقایق قرآن در باء بسم الله می باشد. از  طرف هم باء، حرف اول «بسم الله الرحمن الرحیم» است و همچنین در سورۀ نمل، دو بار آیۀ «بسم الله الرحمن الرحیم» را آوردی؟ خداوندا! با این اوصاف چرا تعلّق من به این و آن اینقدر باعث ناراحتی تو شده که می فرمایی به هیچ چیز جز من نباید علاقمند باشید؟! ماشاءالله از خدا انحصار طلب تر دیگر کجا پیدا می شود؟ خداوند متعال هم در جواب می فرماید اینکه من علاقه به غیر خود را از شما قطع می کنم، مطابق بافت وجودی خودتان است. طبع اولیۀ شما علاقۀ به حق است و علائق دیگر شما طبع ثانویه است. بر این اساس خداوند از ما می پرسد آیا شما می خواهید باقی بمانید یا نه؟ اگر اینطور است باید قطع تعلّق نمایید. قهراً هیچ موجودی هم نیست که این را نخواهد و بگوید من می خواهم از بین بروم! حتی یک انسان کمونیست که قائل به قیامت و بقا نیست و مرگ را نابودی و زوال می داند.
حضرت آقا در دفتر دل از اینگونه افراد که شعارشان فقط در حد شکم و تعیش زندگی مادی است سؤال می فرماید پس شما چرا غذا می خورید؟! همین که غذا می خورید نشان دهندۀ این است که می خواهید باقی بمانید و بقاء را می خواهید. پس همه در ذات خود دنبال بقایند و بقا یعنی خدا. یکی از اسماءلله هم اسم شریف «باقی» است که صدر هر اعلامیۀ ترحیم می نویسیم «هو الباقی». باید گفت نه تنها بفرمایید «هو الباقی»، بلکه بگویید این میت هم باقی است. مگر او کجا رفته است؟ همۀ ما مدتی در یک رحمی بودیم، بعد از چند روزی توسط مادر از آنجا به در آمده و مدتی در رحم طبیعت زیستیم، سپس حضرت عزرائیل سلام الله علیه، می گوید من قابلۀ دوم شما هستم و می خواهم شما را از اینجا به عالم بالاتری ببرم. اسم این پدیده را مرگ گذاشتیم، حال آنکه این مرگ به آن معنای نیستی نمی باشد، بلکه یک حیات و زندگی برتر است و اصولا لفظ مرگ یعنی حیات و مرگ و حیات، یک حقیقت اند نه جدای از هم.
مبادا کسی بپندارد مرگ و حیات در مقابل هم هستند! متنِ مرگ را حیات و بقا تشکیل داده است. با این اوصاف به آقای کمونیست می گوییم تو چه می گویی؟  از چه چیز می خواهی دور شوی؟! اگر خدا را قبول نداری لطف بفرما دست از نظام وجود بکش و به طور مستقل باقی بمان! از آب و غذا و هوای این نظام هستی استفاده نکن! از عالمی که ساختۀ تو نیست قرض نگیر! آیا می توانی اینطوری باقی بمانی؟! و اینکه خداوند فرمود من به اسماء جلالیه قسم می خورم که تمام امیدتان را قطع می کنم تا فقط به من علاقه داشته باشید به خاطر این است که علاقۀ به خدا در متن ذات ماست و بقاء ذاتی ماست.
لذا فرمودند تمام انحاء غذاها (غذا به معنی عام کلمه که از بهترین آن ، همین هوایی است که دم به دم تنفس می کنیم)، مظهر اسم شریف «الباقی» حق اند و عالم هم که غذای انسان است برای بقای اوست.خداوند می فرماید تعلّقات تو، تو را فاسد می کند. حال آنکه به عزت و جلالم قسم که من فساد تو را نمی خواهم و تو باید فقط به من تعلق داشته باشی تا به حیات انسانی باقی بمانی. اگرچه الان از من مقداری ناراحت می شوی اما بعدا خواهی دید که کل نظام هستی از ماه و آفتاب و زمین و ابر و گیاهان و حیوانات، بقای تو را می خواهند. فقط باید مقداری حواست را جمع کرده و احتیاط کنی که فی المثل اگر می خواهید میوه ای را از درخت بچینید، آهسته و با دقت عمل کنید تا تیغ ها به دستتان نرود. بعد میوه را بچینید و بخورید تا باقی بمانید. زبان حال تیغ هم این است که بنده برای حفاظت این میوه ها هستم، شما اگر میوه می خواهید با احتیاط کامل بیا و بچین، من با تو جنگی ندارم.
خلاصه این ماییم که بی مبالاتی کرده، وضع زندگی و اجتماع و حتی خود و فرزندانمان را به هم می زنیم و بعد می گوییم شرّ است!! در حالی که هیچ شرّی در کار نیست، بلکه نتیجۀ بی احتیاطی ما به خودمان برمی گردد. باید مقداری درد و زجر را تحمّل کنیم تا از این به بعد حواسمان جمع باشد که در این نظام هستی، ما تک و تنها نیستیم. همه حق حیات داشته و از روی حساب پیاده شده اند. هر موقع که شما بی حساب عمل کردی تمام عالم را بر سرت می ریزند تا اذیت کنند. همین بچه مکتبی که معلم با چوب ادبش می کند بعد از گذشت چند سالی می گوید قربان دست معلم خود بروم که اگر مرا مؤدّب نمی کرد همانطور به بازی ها مشغول بودیم و الان به کمال نمی رسیدم. سرّش این است که حالا از افق اعلی می نگرد و می بیند که پدر و مربّی دلسوز، تمام بازیگوشی های او را قطع نمود تا او را به مقامی برسانند. روز قیامت هم همه چشم خود را باز کرده و می گویند عجب چیزی آفریده شده است. آن هم نه قیامت زمانی، بلکه در همین جا انشاءالله.

«والحمدلله ربّ العالمین»

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک کمنام 94/12/9

 





آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۰۳
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور