شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 73 (درس پانزدهم)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز549
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11072
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43093
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771173

در 20 دقیقه گذشته : 23
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 73 (درس پانزدهم) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kalame.ir   
يكشنبه ۰۹ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۳۴

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 73 (درس پانزدهم)
ادامۀ درس: «پس نتیجه گرفته ایم که هیچ موجودی در حدّ ذات خود شرّ و بد نیست، بلکه خوب و خیر محض است و چون اضافه و سنجشِ با این و آن پیش آید گویند که برای فلانی خیری پیش آمد و برای فلانی شرّی. پس در خود هستی هیچ شرّی نیست».
این عبارت حضرت آقا خیلی حساب شده می باشد که اولا هیچ موجودی در حدّ ذات خودش شر نیست. باید گفت هر موجودی را به دو لحاظ، یکی به لحاظ وجودش و یکی هم به لحاظ حدّ داشتنش که محدود به حد خاصی است، می توانید ملاحظه بفرمایید. به لحاظ وجودش بایستی آن مطلب عمیق و شریف جلسۀ قبل را مدّ نظر داشته باشید که وجود، یکی است و ما بیش از یک وجود نداریم، آن یک وجود هم در مورد توحید مشخص گردید که «قُل هُوَ اللهُ أحَدٌ * اللهُ الصَّمَدُ * لَم یَلِد وَ لَم یُولَدُ * وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً أحَدٌ » (توحید/2-5). منظور از این «یکی»، یکیِ شخصی است، یعنی وجود، یک شخصِ وجود و یک شخص حقیقت است. منتها کلمۀ «یک» شما را گرفتار نکند که این «یک» را وحدت عددی در نظر نگیرید بلکه این یکی را یکیِ سعیّ و یکی غیر متناهی در نظر بگیرید. به تعبیر قرآن یکیِ صمد در نظر بگیرید که پر است و جای خالی ندارد. با این دیدگاه اگر بخواهید به موجودات بنگرید دیگر مشکل خیر و شرّ و این که بدی در نظام هستی نیست، حل می شود و در نهایت هم باید سر به آستان این یک حقیقت گذاشت که به غیر از این یک کلمه، کلمۀ دیگری نداریم. همچنین بسیاری از بحث های دیگر حل می شود و اصلا کلید حل تمام معارف حقّۀ الهیه در قرآن و روایات، از جمله بحث های مربوط به نظام خلقت، آغاز و انجام، مبدأ و معاد، در همین یک کلمه است که وجود، یک وجود شخصی غیر متناهی است. این یک مطلب را اولا در مقام تصور علمی باید به خوبی هضمش بکنیم و ثانیا بعد از تصور علمی این حقیقت به جانمان بنشیند و در ما پیاده شود. رمز رسیدن به این یک کلید هم همانا معرفت نفس است که «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه»، لذا اگر موجودات را به لحاظ وجود نگاه بفرمایید، وجود، از آن نظر که هستی است شرّ نیست بلکه نیستی، شرّ محسوب می شود، حال آنکه ما در نظام وجود، عدم و نیستی نداریم؛ چه اینکه اگر در عین حالی که وجود است عدم هم باشد، اشکالات فلسفی سنگین به خصوص اشکال اجتماع نقیضین پیش می آید که محال بودن و استحاله اش از ابده بدیهیات است و در درس سوم و چهارم نیز به آن اشاره گردیده است.
از طرف دیگر اگر هم بخواهیم موجودات را از لحاظ اینکه محدود به حدّ خاصی هستند بررسی کنیم یعنی به آنها در حدّ وجودی خودشان نگاه کنیم و کاری به دیگران نداشته باشیم باز هم شرّ پیش نمی آید. تنها جایی که ممکن است حرف از شرّ به میان آید، در قیاس موجودی با موجود دیگر است. مثلا گرگ برای گوسفند و صدام برای مردم، شرّ محسوب می شود که تازه این هم نظر بدوی است و بر اساس قیاس است. حال آنکه نظام عالم بر اساس قیاس آفریده نشده است و به یک تعبیری وجود، خودش را بر اساس قیاس ظهور نداده است. آن حقیقت، خودش را به اشکال و صور گوناگون نشان داده است، منتها ما فقط همین اشکال و صور را مشاهده می کنیم و از آن حقیقت وجود بیخبریم. اگرچه در متن آن حقیقتهستیم و خود آن حقیقتیم و ظاهر و باطن ما و اول و آخر، همان حقیقت است و ما با تمام وجود این حقیقت را دارا هستیم، منتها در مقام علم مرکب، یعنی در اینکه می خواهیم بدانیم که می دانیم، گرفتاری پیش می آید. و الا در علم بسیط، هر موجودی در متن خودش، آن حقیقتِ وجود را دارد و به او عالِم است و هیچ کس هیچ نقطۀ جهل و ابهامی نسبت به این حقیقت و این یک وجود غیر متناهی ندارد. تمام این درس و بحث ها و این فرمایشات برای همین علم مرکب و دانستنِ دوم است یعنی می خواهیم دوباره بفهمیم که می دانیم، یعنی در علم مرکب گرفتار شده ایم. در مورد خودمان هم همینطور است چه اینکه راجع به تمام اعضاء، جوارح، جهات، شئون گوناگون بدن خودمان، ظاهرمان، باطنمان و همه، آگاهی محض داریم و هیچ نقطۀ جهل در ما نیست، منتها می خواهیم بدانیم که می دانیم، یعنی در این علم مرکب گرفتاری داریم و می خواهیم درس بخوانیم که ببینیم چگونه است. حال آنکه در متن واقع، آن دانستنِ اول و علم بسیط وجود دارد و این دانستن دوم در مقام لفظ پیش می آید. لذا هیچ کس درس نمی خواند که علمِ بسیطِ اولی را کسب کند، زیرا علم بسیط در متن همۀ موجودات تعبیه شده است که به یک تعبیر از آن غفلت داریم و این غفلت هم مربوط به علم مرکّب است و در علم بسیط غفلت راه ندارد.
حضرت آقا برای غفلت تعبیر شیرینی دارند به این مضمون که گاهی پیش می آید انسان عینکش را از چشمش بر می دارد و به پیشانی می گذارد ولی در عین حال این طرف و آن طرف به دنبال عینکش می گردد! اگر یک نفر به او بگوید آقا دنبال چه می گردید؟ می گوید عینکم را گم کردم! در اینجا او عینک را دارا بود ولی نسبت به این دارایی اش غفلت داشت.
غرض اینکه، همه موجودات، حق را در متن ذات خودشان دارند و این علم بسط تکوینی تکوینی در متن همه تعبیه شده هست، اما وقتی می خواهند به آن علم مرکّب پیدا کنند مشکلات پیش می آید و البته لذت، در علم مرکب خوابیده است نه در علم بسیط. به عنوان مثال الان ما همه نسبت به تمام اعضا و جوارحمان علم بسیط داریم، اما پزشکی که در تالار تشریح کار می کند در حقیقت دارد نسبت به آنچه می داند علم مرکب پیدا می کند که به همۀ اینها دانا و عالِم هست منتها از این دانایی اش لذت نمی برد، اما همین که اینها را می خواند و می فهمد که اینها را دارد، برای او لذا بخش است و ما هم همین را می خواهیم.
نتیجه ای که حضرت آقا از جملۀ مورد بحث می گیرند خیلی شریف و سنگین است که «در خود هستی، شرّی نیست»، در وجود شرّ نیست، صحبت شرّ اگر پیش بیاید در حدود است. همۀ ما شک نداریم که وجودیم، اما هر کدام نحوه ای از وجودیم و حدّ خاصی داریم. وقتی می گوییم این یکی چنین است و آن یکی چنان، داریم در حدود قدم برمی داریم و ممکن هست این شبهه در ذهن به وجود بیاید که پس خدا کجاست و چگونه است و چه شکل و قامتی دارد؟!
این شبهه به خاطر آن است که ذهن و قوّۀ خیال ما، حدود را خوب می فهمند، اما اگر چیزی، حدّ نداشته باشد از باب اینکه اصلا وجود نیست، در درک آن گرفتار می شود و همین طور در تصوّر عدم مطلق یعنی هیچی هم چون حد ندارد، مشکل دارد. البته عدم نسبی را به یک نحوی تصور می کند. مثلا درختی که ده سال قبل در مکانی بود ولی حالا دیگر نیست، این نبودن و عدم، از آنجایی که ذهن اضافه اش می دهد به حدی از حدود که قبلا وجود داشت، آن چنان مشکلی در تصورش ندارد. اما عدم مطلق قابل ادراک نیست، چرا؟ برای اینکه هیچ است و هیچ هم حدی ندارد تا به ادراک در آید، مانند درخت و ماه و آفتاب و انسان نیست که هر کدام محدود به حدودی می باشند و تا اسمشان به میان آید به تصور در می آیند. پس ما الان در کلیّۀ تصورات خود داریم حدود را ادراک می کنیم که هر یک از این حدّها به ظاهر غیر از دیگری است، اما حالا بیاییم حدود را برداریم و در مقام وجود فهمی، حدود را بشکنیم و آن حدّ همۀ موجودات را که تا نام آنها می آید در ذهن خود آن حدّ را تصور می کنیم، را کنار بگذاریم و بگوییم آسمان وجود است یا عدم؟ زمین و ماه و خورشید و سنگ و چوب چطور؟ تصدیق می فرمایید که همه، وجود هستند، مگر اینکه کسی سوفسطی باشد و بگوید ما خیال می کنیم اینها وجودند که پاسخ سوفسطی در درس های سوم و چهارم داده شد.
برای ادراک بهتر مطلب به این مثال توجه کنید؛ وقتی من لفظ آفتاب را بر زبان جاری می کنم شما وجود آفتاب را تصور می فرمایید یا حدّش را؟ مسلّم است که با شنیدن کلمۀ آفتاب یک موجود گوی مانند و آتشین که در آسمان است در ذهن شما می آید که نور و حرارت دارد، یعنی حدّ آفتاب را در نظر می آورید، اما همان آتشین بودن و نور و حرارت او همه وجودند نه عدم اما حدند.
اگر شما هر شیء را که می یابید به حد او کار نداشته باشید بلکه اصل وجودش را دنبال بفرمایید و این یک مطلب اگر درست جا بیفتد وجود هر چیزی می شود حق و همه می شوند یک حقیقت یعنی خدا. اینجا دیگر نفرمایید خدا یعنی آفتاب، زیرا تا فرمودید آفتاب، به سراغ حد رفتید و از مقصود دور شدید و سرّ اینکه این شبهه پیش می آید این است که جنابعالی هر چه در ذهن خود داری تصویر می کنید و مرتبا در حدود دور می زنی، بعد هم دلت می خواهد یک خدای حد دار و محدود درست کنی! انسان باید خودش را از حدود تخلیه کند تا حقیقت جانش به وجود تحلیه گردد.
لذا وقتی من و ما، این و آن، و به عبارتی حدود برداشته شود نمی شود گفت که هستی هم می رود، بلکه هستی و ثبات و قرار، باقی و برقرار است، ازلی و ابدی است. از کی تا کی مربوط به حدود است. وقتی که از حدّ درآمدیم، آغاز و انجام ندارد، بلکه دیگر حرف از ازل و ابد هم نمی شود زد. آن حقیقت، نه اول است و نه آخر، و لذا اسم هم ندارد و اسم برداشته می شود. اگر هم از آن به اول تعبیر کنیم به لحاظ این است که آن را قبل از همۀ حدود در نظر گرفته ایم و اگر هم به آخر تعبیر کنیم به لحاظ این است که همۀ حدودها صورتشان که به پایان می رسد، این وجود را پایان همۀ آن ها در نظر می گیریم. لذا ما اول بودن و آخر بودن، ظاهر بودن و باطن بودن را برای وجود به لحاظ حدود به کار می بریم. چه اینکه اگر حدود برداشته شود می گوییم «قُل هو الله أحد الله الصمد لم یلد و لم یولد»، یعنی آیۀ شریفۀ «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» باید به سورۀ توحید برگردد. یک وقت شما می فرمایید وجود برای همه اول و آخر است و برای همه ظاهر و باطن است، اینجا باز به یک نحوی چهرۀ شما به طرف حدود است.
اما اگر بگوییم نخیر، ما مطلقا می خواهیم اسم و رسم و علامت و حدود را کنار بگذاریم و خود هستی را به نظاره بنشینیم، اینجا هر چه عقل و ذهن کنجکاوی می کند نمی تواند به این حقیقت دست یابد چون کار ذهن نیست. لذا فرمودند با علم فکری انسان نمی تواند به حقیقت وجود راه یابد.
لذا در خود هستی شرّ وجود ندارد و او یک حقیقت غیر متناهی است و نمی شود گفت حتی یک ذرّه از حیطۀ وجودی او جداست بلکه هیچ چیزی را از او نمی شود جدا کرد. بنابراین دیگر شرّ پیش نمی آید. به عنوان مثال صدام نسبت به شهدای ما چه کرده که او را شرّ محسوب کنیم؟ مگر او وجود آنها را از بین برده است؟ هم صدام خودش وجود است، هم غیر او همه وجودند و وجود هیچ موقع وجود را از بین نمی برد. او فقط در حیطۀ حدود، صورتی را به صورت دیگری تبدیل نموده است. حالا آن جنبۀ جنگ و جهاد و ثواب و گناه و بخش فقهی قضیه، فرمایشاتی است جداگانه. الان ما می خواهیم روی مبنای فلسفی عرفانی و قرآنی حرف بزنیم.
مثال دیگری می زنیم؛ تصدیق می فرمایید که گرگ و گوسفند هر دو وجودند و معدوم نیستند. آیا گرگ وجود گوسفند را از بین می برد؟ اگر بخواهد وجود گوسفند را از بین ببرد لازمه اش این است که به کلی وجوش خودش و وجود کل نظام هستی را از بین ببرد! گرگ فقط آمده این حدّ را برداشته است که می گویند گرگ نسبت به گوسفند شرّ است.
حال بیاییم بررسی کنیم که این شرّ الان در کجا پیش آمده است؟ آیا از اینکه وجود است شرّ است؟ آیا اینکه گرگ قدرت دارد، قدرت داشتناو در برداشتن یک حدّ بد است؟ آیا حیات داشتن گرگ بد است؟ و هکذا اراده داشتن، حرکت بر اساس اختیار داشتن، گرسنه شدن و احساس گرسنگی، آیا هیچکدام از اینها فی حدّ ذاته بد می باشند؟ یا اینکه قدرت و علم همه از اسماءالله اند؟ آگاهی و اراده و حرکت، همه از کمالاتند؟ الان می بینیم یک گرگ هم سمیع است و هم بصیر، هم قدیر است و هم حکیم و هزاران اسم در او پیاده شده است. آیا واقعا یک گرگ گرسنه حکیم نیست؟ چون حکمت آن است که هر شیء روی قاعده اش استوار باشد و قاعدۀ هر موجود گرسنه این است که به دنبال غذا برود و خودش را حفظ کند که حرکت موجود گرسنه موجب بقای اوست نه فنایش. آیا او که از روی اساس و طعمۀ خود ساخته، آن گوسفند فانی شده است؟خیر! زیرا آن گوسفند هم برای خودش نفسی دارد که آن نفس، مجرد است و نفس مجرد او از بین نمی رود. آیا گرگ، آن نفس مجرد را از بین می برد یا این جسم و هیکل و بافت را؟ آیا غیر از این است که آنکه می گوید گرگ برای گوسفند شر است فقط حدّ بودن گرگ و گوسفند را در نظر گرفته است؟ و الا اگر هر دو تا حد برداشته شود وجود باقی می ماند که وجود در ذاتش خیر است، بلکه خیر مطلق است. در عبارت حضرت آقا یک لفظ «موجود» و «هستی» آمده است که «موجود» همان «وجود با حدّ» است. حال آیا این حد و آن حد حق است یا وجودشان حق است؟ تصدیق می فرمایید که حدود خلق اند و هستی حقّ است. وقتی می فرمایند همه مخلوقند، منظور حدود می باشد نه وجود. شما به این شکل و قامت با این حدّ خلق شده اید و اصلا لفظ خلق یعنی اندازه، هرگز «وجود» خلق نمی شود، چون وجود، حق است و حق، وجود است. این است که در جلد اول کتاب مآثر آثار، در همان ابتدای لطیفۀ دوم که تحت عنوان توحید صمدی قرآنی می باشد عرض کردیم وجود، مساوق با حق است. هیچ گاه حق، تحقق پیدا نمی کند بلکه حق و وجود متحقّق هست. لذا چیزی که ذاتش هستی و وجود است معنا ندارد که بگوییم وجود، موجود شده است یا نه؟ اگر هم کسی بگوید وجود موجود است، فقط یک نحوه تصور در مقام ذهن و در حد الفاظ است، و الا متن واقع، وجود وجود است، وجود، محقق بوده و هست. آنچه اندازه گرفته می شود و خلق می گردد حدود می باشد و وجود که خالق است از حدود جدا هم نیست بلکه در متن آنها و حقیقت آن ها و خود آن هاست، اما اینکه خودش این مقدار باشد یا آن مقدار، این مقدار و این حد، اندازه و مخلوق است. حد که برداشته شود حق است و خودش، خودش است. لذا می توانید بفرمایید حقّ، عین خلق است و خلق عین حقّ است، منتها حد را بردار و حق را بگذار. حد را که برداریم همه، وجود است. و این و آن به لحاظ حدود پیش می آید که می گوییم این یکی نسبت به آن یکی شرّ است. این و آن را که برداریم می بینیم هر چه هست وجود است و وجود مساوق با حق است. دیگر نفرمایید وجود یعنی حیوان، خدا یعنی زمین و آسمان؛ وجود، این و آن نیست، وجود، وجود است و این و آن حدند.
ادامه درس: «پس چون اضافه و سنجش با این و آن پیش آید، گویند که برای فلانی خیری پیش آمد و برای فلانی شرّی».
به تعبیری باید توحیدِ وجود برای شما پیاده بشود نه توحیدِ حدود. آنهایی که در خداشناسی گرفتارند و کو کو می گویند دلیلش این است که دنبال حدودند. باید به آنها گفت آخر خدا که حدّ نیست، خدا، وجود است و وجود، خیر محض است. بعدها خواهید دید که اگر حرف در مرتبۀ بالاتر و دقیق تر پیاده شود دیگر الفاظِ «الله»، «الرحمن» و خیر و امثالهم برداشته می شود. اجازه بفرمایید تا به وقتش مطرح شود.
ادامه درس: «باز گوییم در نظام هستی رعد و برق و باد و باران می آید و سیلی سنگین از فراز کوه ها سرازیر می شود. ما که در یک یک آنها تأمّل می کنیم می بینیم هر کدام به نوبت خود اگر نباشد چرخ هستی نمی گردد».
یعنی چرخ حدود نمی گردد. چنانچه اگر علف نباشد چرخ زندگی گوسفند؛ و اگر گوسفند و علف و این حدّ و آن حدّ  نباشد چرخ زندگی بنده و جنابعالی نمی گردد. حالا اینجا این لفظ «نباشد» چه شیرین است. اگر این حدّ بخواهد نباشد، لازمه اش این است که آن فیضی که بایستی از ناحیۀ وجود در این مجلی و در این حد جلوه نماید، آن جلوه برداشته شود. لذا دیگر جلوه ها دچار نوسان می شوند مثلا دیگر غذا پیدا نمی شود. این حدّ من و شما هم باقی نمی ماند. اما وجود چطور؟ وجود اصلا غذا نمی خواهد و برداشتنی نیست، او بالذات است، مستغنی و غنی است، حدود همه محتاجند، اما وجود، محتاج نیست و همه هم محتاج به وجودند چون باید باشند تا بگوییم احتیاج داریم و الا اگر نباشند احتیاج هم مطرح نیست. فکر بفرمایید و دقیق بشوید.
ادامه درس: «می بینیم هر کدام به نوبت خود، اگر نباشد چرخ نظام هستی نمی گردد و بودِ او واجب و لازم است».
بودِ او واجب است، اما چه بسا بودِ حدّش به آن صورت لازم نباشد. اگر این حدّ بنده و شما امروز نباشد، اینطور نیست که نظام هستی نیست شود. آنجا هم که شیخ شبستری فرمود:
اگر یک ذرّه را برگیری از جای        خلل یابد همه عالم سراپای
منظور از جایگاه هر چیزی، قاعدۀ آن است و قاعده و جایگاه هر چیزی وجود است که اگر بخواهید او را یعنی وجودِ او را بردارید وجود همۀ عالم برداشته می شود، اما اگر حد را بردارید چون حدّ، قابل تبدیل است اشکالی را ایجاد نمی کند.
ادامه درس: «و چون باران شدید شود سیل از آن تشکیل می شود و طبیعت سیل هم از بلندی به نشیب فرود آید».
همین سیل احیانا در مسیر خود چند خانه و گوسفند را هم با خودش می برد. اینجاست که می گوییم وجود سیل شرّ است! چرا شرّ باشد؟ شما این حدّ سیل را که محدود است به مقداری آب کذایی که با سرعت فلان در حرکت است، با حدّ خانه و گوسفند قیاس می فرمایید و می گویید شرّ است. لیکن اگر قیاس به کنار رود، شرّ چه مفهومی دارد؟
جناب عطار نیشابوری تعبیر شریفی دارند، می فرمایند وقتی بر روی دریاها کشتی ها را می بینید می گویید این کشتی، آن کشتی، اما وقتی که در خود دریا واقع می شوید دیگر این و آن ندارد، می گویید دریا، دریا (تمثیلی بر این مطلب است که وقتی حدود براشته شود یکپارچه وجود باقی می ماند). در مثالی فرض بفرمایید تمام کف دریا بشود زمینی سفت و سخت و مسطّح که تمام خانه ها و شهرها روی آن واقع شود. در این حالت دیگر حرف دریا به ظاهر برداشته می شود و هر یکی می گویند این خانۀ ماست و صحبت از حدود پیش می آید. اما اگر تمام این منازل و دیوارها دوباره در آب دریا فرو روند و این حدود شکسته شود باز صحبت از دریا می شود و حرف این و آن برداشته می شود.
ادامه درس: «در این حال که فرود می آید به سرایی مثلا که در آن مسیر بود مواجه شد و بنیان آن را برکند، در این صورت می گویند که سیل یا باران برای فلانی شرّ بود که خانۀ او را ویران کردپس شر به این معنا، امری نسبی و اعتباری بیش نیست».
حالا بررسی بفرمایید فلانی خود یکی از حدود، خانه اش هم یک حد، سیل هم یک حد، در عین حال او و خانه اش و سیل، همه وجود هستند. آیا سیل آمده و وجود را از بین برد؟ یا سیل به عنوان حد آمده حدّ دیگری را برده است؟
تصدیق می فرمایید که هرگز وجود، وجود را از بین نمی برد. پس اینکه می گوییم شرّ است، تازه به لحاظ حدش می باشد نه به لحاظ وجود آن. تصادم این حد با آن حد برای فلانی شرّ بود و هیچ اشکالی در وجود پیش نمی آید. حالا اگر فردا در همین رودخانۀ هراز سیل بیاید می بینید در یک قسمت هایی چند خانه تخریب می شود و صاحبان آن ها می گویند این سیل عجب شرّی بود. اما در یک قسمت هایی می گویند چه خوب شد که این سیل، شن فراوانی با خودش آورده و نیاز آنهایی که دارند ساختمان بنا می کنند را مرتفع نموده است. لذا کامیون ها از شن پر شده و به قسمت های مورد نیاز حمل می شود. یا اینکه فرض بفرمایید شخصی در تصادف اتومبیل بدنش به کلی له شده و مردم می گویند از بین رفته است . چه چیزی از بین رفت؟ وجود او که از بین رفتنی نیست. فقط این قامت او و این صورت ظاهریۀ او به هم خورده که به یک تعبیری آن هم فرمایشی است که می گویند معدوم، که اینجا هم باز حرف داریم برای اینکه موجود نبود معدوم بشود، حالا همین حد و همین مقدار هیکل ظاهری که شکسته شد می بینید خانوادۀ آن شخص می گویند این اتومبیل چقدر برای ما شر بود!!
اما از آن طرف ببینید که چه حدودهای دیگری در باطن خوشحال هستند، از خرما فروش و غسّال و قبرکن و صاحب جرثقیل و چاپخانه، اگر چه همه به ظاهر و برای ابراز همدردی اظهار تأسف می نمایند، اما در اثر همین حادثه، کسب آنها رونق می گیرد. این همه آدم می گویند خوب شد، حالا یکی دو نفر هم می گویند شر شد!! بالاخره حرف چه کسی درست است؟ خوب شده یا بد؟! لذا می بینید شرّ یک امر نسبی است. اما وجود، وجود است، نه از بین رفتنش معنا دارد و نه به وجود آمدنش. اگر مثلا بگویید آفتاب به وجود آمد، این حرف، خلاف است. دیگر باید حرف ها را اساسی تر کنیم و بگوییم این حدّ آفتاب به وجود آمده است. تازه این حرف (به وجود آمده) هم یک مقدار تسامح است و در حقیقت باید گفت آن حدّ آمده و این حدّ رفته است. آری،
روزها گر رفت گو رو باک نیست        تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
اگر حدودها می روند باکی نیست. وجود از بین رفتنی نیست. هست و هست. هیچ معنا ندارد بگویند تا کی هست و از کی بود. تا صحبت «تا» و «کی» آوردید، رفتید در حدود و خود را گرفتار کردید. لذا یکی از اصولی که حضرت آقا گویا در رسالۀ اعتقادیشان دارند این است که اعتقاد من این است که حقّ، عینِ خلق است و خلق، عینِ حقّ، منتها حدّ را بردار حقّ را بگذار، و اینکه می فرمایند حق را بگذار، برای این است که حقّ و وجود برداشتنی نیست. و جناب شیخ شبستری نیز مسئله را با قید «اگر» و آن هم یک ذرّه از وجود را مطرح فرمودند، از باب اینکه دیگر لفظی ندارند و الا اگر هم بگوییم وجود، ذره است معنا ندارد. وجود، وجود است.
بعد می فرمایند ما هر چه فکر می کنیم وجود که نه زمین است و نه آسمان و نه آفتاب، پس چیست؟ اینکه وجود چیست را ذهن نمی تواند ادراک کندبه این خاطر است که ذهن، حدّ است و آنچه ما تا حال گرفتیم و با آن محشور شدیم حد است. حتی این دانایی ما داناییِ حدی است نه دانایی وجودی. بعد هم که می خواهی این حدود را کنار بگذاری و حقیقت وجود را در خودت داشته باشی می بینی که آن را دارا هستی و از جنبۀ داشتنش آرام می باشی. اما آنجا که می خواهید بفهمید که دارید یا ندارید یعنی در مقام فهم و علم مرکّب گرفتار می شوید. این علم مرکب هم وقتی در حدود نباشد آرام آرام تبدیل به علم شهودی می شود. به عبارتی تا وقتی علم مرکّب، علم فکری باشد در حقیقت وجود به نتیجه نمی رسد و اگر علم شهودی باشد به مقدار سعۀ وجودی اش به نتیجه می رسد.
ادامه درس: «پس شرّ، امری نسبی و اعتباری بیش نیست و آنچه حقیقت است خیر محض است و حقیقت جز وجود نیست».
این عبارات چه شیرین پیاده شده اند؛ حقیقت جز وجود نیست و نمی تواند باشد برای اینکه حقیقت، حدود که نیست، اگر بخواهد وجود هم نباشد، لازمه اش این است که عدم باشد و از این سه حالت خارج نیست؛ یعنی یا وجود است یا عدم یا حدود. وجود، حد نیست اگر بخواهد حقیقت غیر از وجود باشد یا باید حدّ باشد و یا معدوم! که اگر معدوم باشد بود، نبود و هیچ می شود اما وجود نمی تواند هیچ باشد چون باید بود، نبود باشد که نمی شود چون اجتماع نقیضین پیش می آید و خلاف است.
حتی نمی توانی بفرمایی وجودِ این، نبود می شود چرا که «کُلُّ مَن عَلَیها فانٍ» (الرحمن/27)، یعنی حدودشان فانی می شود، «وَ یَبقَی وجَهُ رَبِّکَ ذو الجلالِ وَ الإکرام» (الرحمن/28)، و وجودشان باقی و برقرار است. آن وجود، وجه الله است. وجود یعنی خدا. همانند اینکه یک مومی داشته باشیم، از آن یک شکلی بسازیم، سپس آن را به هم زده و شکلی دیگر بسازیم و همینطور تا بینهایت می توانیم ادامه دهیم که شکل ها یکی پس از دیگری می روند، اما آن موم باقی می ماند. بله وجود است که باقی می ماند و حقیقت و خیر محض است و آنچه ما شرّ می پنداریم در حدود و آن هم به قیاس پیش می آید که اگر قیاس برداشته شود باز هم شرّ نیست و می بینیم در هر حدّی به همان مقدار «اسماءالله» پیاده شده است.
به عنوان مثال در همین پشه که جای گزش او در بدن ما درد و خارش دارد چون به دقت بنگریم می بینیم علم و قدرت و اراده و شعور هست. اینها بد است یا خوب است؟ خیلی هم خوب است. این مطلب که این پشه هم
گرسنگی خود را تشخیص دهد به دنبال این است که به نحوی آن را رفع کند این هم که بد نیست. بله! شما این حد را با یکدیگر قیاس می فرمایید و می گویید او نیش خود را در دستم فرو برد و خونم را مکید. باید گفت همینطور که جنابعالی بیل خود را همانند نیش در زمین فرو می کنی، تبر را در درخت فرو می آوری، کارد را به گردن گوسفند می مالی تا غذا به دست بیاوری، او هم دنبال غذایش بود. چطور آنجا که شما غذایت مهیّا می شود همه چیز خوب است و شرّی به نظر نمی رسد، ولی این پشۀ بنده خدا که مطابق حال و وضعش برای تأمین غذا اندکی از خوی شما را مکید حرف از شرّ پیش می آورید؟! باز هم اگر او را در حدّ خودش ملاحظه بفرمایید می بینید شرّ نیست.

«والحمدلله ربّ العالمین»






«والحمد لله رب العالمین»

 

 

 

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک کمنام 94/12/9

 









 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور