شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 70 ( درس پانزدهم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1405
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5923
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37944
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766024

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه 70 ( درس پانزدهم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kalame.ir   
شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۴۱

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه هفتادم ( درس پانزدهم )
در جلسۀ قبل عرض شد آنهایی که برای یافتن حقیقت با دید علمی به نظام وجود نگاه می فرمایند هرگز چیزی را در این نظام، زشت و ناپسند نمی یابند و بد گفتن ها و بد دیدن ها، از دهان ها و دیده هایی است که به فرمایش جناب ناصر خسرو، از نکو محضران نکو محضری نگرفته اند و تنها حقیقتی که برای همۀ ما به کار می آید حرف شنیدن است.
این سؤال در محضر مبارک حضرت آقا پیش آمد که راه تقرّب به مقام شامخ ولایت و توحید قرآنی که جنابعالی این همه به آن عنایت و سماجت دارید چیست؟ فرمود: «راه، راه حرف شنیدن است» و این شعر را که بارها می خواندند یادآوری فرمودند:
آدمی فربه شود از راه گوش        جانور فربه شود از حلق و نوش       
مثنوی معنوی-دفتر 6 ب 291
البته «بدون عجله حرف شنیدن، خیلی مهم است» که روی عبارت «بدون عجله» بسیار تأکید داریم، زیرا گرفتاری عجله را فراوان شنیدیم و خودمان هم کشیدیم. اصولا هر راه و مسیری که پیش گرفتید، عجله نداشته باشید که دار، دارِ تدریج است. همه چیر باید تدریجاً پیاده شود. حتی برای انبیا که انسان های قوی و نفوس مکتفی هستند، مسیر تدریجی بوده است گرچه ایشان ابتدائاً دفعی می گیرند.
مثلا جناب رسول الله (ص) که ابتدا قرآن را به نحو انزال دفعی گرفت، یعنی کلّ حقایق قرآن را یکدفعه دریافت نمودند که در قرآن داریم: «إنّا أنزَلناهُ فِی لَیلَۀِ القَدر» (قدر/1) . اما وقتی به طرف خلق رو می فرمایند، قرآن را طی 23 سال به صورت تنزیلی و تدریج می گیرند. اصولا حوادث و درگیری های روزمرۀ اجتماع سبب تنزّل حقایق می باشد. اگر نبوت پیغمبر (ص) بیست و سه سال طول نمی کشید و همراه با هشتاد و چهار جنگ و اختلافات خانوادگی و روابط با همسایه و دوست و غیره نبود، اسرار قرآن تجلّی نمی کرد. راه تجلی قرآن این است که باید گیر و دار اجتماع وجود داشته باشد تا آن هایی که اهل کارند حقایق برایشان مشخص شود.
سروران من! راه، همین است و «نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست». اگر محیط زندگی طوری بود که انسان در همین جا از اجتماع، خانواده، بازار و محل کار برایش هیچ مشکل وسختی پیش نمی آمد، هرگز به جایی نمی رسید و هر کس به راه افتاده است حتما باید سختی ببیند که بی سختی نمی شود و انبیاء و ائمه هم بدون سختی نگرفته اند. تمام اینها برای فیض حق بهانه است؛ گاهی یک جنگ مثل بدر یا خندق پیش می آمد و چند آیه نازل می شد که جنگ بهانه ای برای نزول فیض حق بود و می بینیم گدایی هنگام افطار به در خانۀ امیرالمؤمنین –علیه السلام- می آید و ایشان افطار خود و بچه هایش را می بخشد تا زمینه برای چند آیۀ سورۀ «هل أتی» فراهم گردد.
بنابراین اینگونه وقایع و حوادث باید پیش بیاید تا مقدمه ای بشود که اسرار و باطن عالَم در قالب آیات خودشان را نشان بدهند. لذا اگر شأن نزول آیات را نگاه بفرمایید می بیند همۀ وقایع از روی حساب و دارای سرّی بوده است، اما کسی که از ورود و تجلّیات اسرار خبر ندارد فقط ظاهر را می بیند. لذا اگر مریضی را ببیند می پندارد این مریضی شرّ است، ولی خبر ندارد که همین مریضی بهانه ای برای تنزّل فیض حق می باشد.
الان ما دستورالعمل های زیادی برای برخورد با یک مریض داریم و این دستورها برای این است که یک نفر مریض شود و چند نفر به کمال برسند. نظام عالم برنامه ریزی کرده که عمر تعدادی از انسان ها را به درازا بکشد و در پایان عمرشان زمین گیر شوند تا ده ها نفر دستش را بگیرند و از این طریق به کمال برسند. بله! این ها همه مشکلاتی است که باید باشد تا انسان ها راه کمال را طی کنند. اگر انسان این حرف ها را بشنود و عجله نداشته باشد، مشکلات برایش آسان می شود.
بنابراین سروران من! مهم ترین چیزی که دائما باید خود را از آن دور نمایید عجله است. آهسته، آهسته و افتان و خیزان، در کار باشید تا پخته شوید. این را هم بدانید در طول تاریخ، در مسیر راه، به خصوص در بخش علوم و معارف الهیه، افراد ناپخته همیشه اسباب زحمت می شوند. تمام مشکلات به خاطر این بود که افراد حرف نشنیده، زود دست به کار و قلم و مشغول درس و بحث شدند، در حالی که هنوز حرف ها کاملا برایشان حل نشده بود. یک امری هم در بین ما طلبه ها رسم شده که البته بعدها به این نتیجه رسیدیم که این رسم خیلی رسم درستی هم نمی باشد و آن اینکه طلبه، امروز درس را می خواند و فردایش آنچه را خوانده بود به دیگران درس می داد. مثلا الان صرفِ میر را درس می گرفت تا می رفت که عوامل (عوامل در نحو) را بخواند، صرفِ  میر را درس می داد و به همین ترتیب پیش می رفت. اوایل، خودمان هم همینطوری بودیم تا اینکه رسیدیم به محضر حضرت آقا که بسیار دلنشین به ما فرمودند: آقا آنهایی که می خواهند استاد این طلبه های مبتدی باشند بایستی اساتید بسیار ماهر و زیردست باشند. چرا؟ چون استادِ کم تجربه، یک سری مطالب ابتدایی و نپخته را به این طلبه ها که ذهنشان مانند نوار ضبط صوت آمادۀ گرفتن هر چیز است، انتقال می دهند که همین مطالب در ذهن آنها تثبیت می شود. بعد از چندی هم ملبّس به لباس روحانیت می شوند و همین خرافات را به مردم منتقل می کنند، غافل از اینکه این بحث ها، دارای عمق و مراتبی است که این آقا خبری از آنها ندارد. حال اگر روحانی مذکور با همان اطلاعاتی که دارد بعدها به حرف های سنگین عرفانی عرفا برخورد نماید، خواهد گفت اینها کُفریات است، ما یک عمر برای مردم منبر رفتیم، شما تازه برای ما دین جدید آوردید!! چه اینکه در مدارس ما نیز به همین صورت است. مثلا بنده خدایی را که تازه مدرک دیپلم یا فوق دیپلم اخذ نموده و هنوز تجربۀ معلمی ندارد برای آموزگاری پایۀ ابتدایی انتخاب می شود در حالی که این کار بایستی به معلّمینی محول شود که حداقل 20 سال سابقۀ کار داشته باشند. کسی که کُتَل طی کرده است و می داند این کودک در آینده چه کتل هایی در پیش دارد و چگونه بایستی برای مراحل بعدی کسب آمادگی کند. با توجه به اینکه در پنج الی ده سال اول تحصیل، کودک هر گونه بار بیاید، تا دانشگاه و حتی مرحلۀ دکتری، طرز فکرش تقریبا همان است و مشکل است او را از اساس فکری اولیه اش بتوان جدا کرد. بنده شنیدم که در کشورهای غربی، معلمین ابتدایی از باتجربه ترین آموزگاران بوده و بیشترین حقوق را نیز دریافت می کنند. در حالی که در ایران معلم کلاس ابتدایی، کمترین حقوق را می گیرد و سعی می کند که هر چه سریع تر آموزگاری مقاطع بالاتر را به عهده بگیرد تا حقوقش بالا برود. ولی اگر حقوق استاد دانشگاه را به این معلم ابتدایی بدهند باعث می شوند که معلمین باتجربه در همان مقطع ابتدایی مانده و این کودکان که همانند نهالی می باشند درست پرورانده شوند تا در آینده به یک دکتر خیلی قوی و خوب تبدیل بشوند. ولی متأسفانه این مسئله در دانشگاه ها و در حوزه ها رعایت نمی شود.
البته عزیزان برداشت نامطلوب نفرمایید. نکند بروید در جامعه طوری مطرح کنید که بگویند یک آقایی آمده و می گوید تمام منبر رفتن ها باید جمع شود و بعد هم جوّی راه بیفتد که بله! ایشان می گوید دین باید برداشته شود! حرف این نیست! به سرّ حرف برسید که اینها طرح مشکلاتی است که ما و اجتماع به آنها دچاریم. گویا بعد از ماه رمضان یا محرّم یکی از سال ها بود که به اتفاق یکی از دوستان روحانی، تشرّفی به محضر حضرت آقا داشتیم. ایشان، بندۀ خدا، بی احتیاطی نموده و به محضر آقا عرض کرد آقا امسال در سفر تبلیغمان راجع به معاد بحث کردیم. حضرت آقا اوقاتشان تلخ شد و به ایشان فرمود ماشاءالله خیلی هنرمند شده اید و خیلی زود به کمال رسیده ای! من طی سی سال منبر رفتنم در آمل، در کلاس هایم جرأت نکرده ام موضوع معاد را به طور مستقل مورد بحث قرار دهم. آن برخورد حضرت آقا باعث شد که ما فهمیدیم حرف حقی است و معاد موضوع بسیار مهمی است. به چه دلیل یک طلبه به صرف مطالعۀ یکی دو کتاب در زمینۀ معاد، چند کلمه ای را جمع بندی نموده و برود بالای منبر مطرح کند؟!
خدا شاهد است ما باید جان به لب بیاوریم تا معادی را که در اثر همین گونه سخنرانی ها در ذهنتان تثبیت شده تخلیه نماییم. تازه اگر از گوشه و کنار در گوشتان زمزمه نکنند که آقا! این ها گمراهند و می خواهند شما را نیز گمراه کنند! ما هم می گوییم اشکال ندارد هر کسی می خواهد گمراه بشود بیاید، سی سال در آن گمراهی بودید، پنج سالی به این گمراهی بیاید، ببینید اینجا چه خبر است! تازه نه تنها مردم عادی، بلکه درس خوانده های ما هم هنوز به ادراک حقایق نرسیده اند. از  گوشه و کنار، طعن ها و سخریه ها شنیده می شود که بله معرفت نفسی شده اید و . . . ، ما هم می گوییم شما هم ذهنتان را از حرف های گزاف پر می کنید، فردا این اعتقادات را می خواهید به چه کسی تحویل بدهید؟ آنکه به این حرف ها خودش را دلخوش کرده بقول شاعر، بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش.
آن موقع که حضرت آقا در آمل تشریف داشتند همین گرفتاری ها بود. می گفتند حسن زاده آمده و دارد قبله را عوض می کند و دین مردم را می گیرد!! در سطح مازندران اعلامیه به چاپ می رساندند که یک نفر آمده و دارد مردم را گمراه می کند و هر کس پشت سرش نماز خوانده، همۀ آن نمازها باطل است، العیاذ بالله کافر شده و . . . ، که هنوز هم آنگونه دهان ها و جان های ناپاک که نمی توانند حقایق را بگیرند گرفتارند چرا که از نکومحضران، نگو محضری نگرفته اند. این است که از حرف ها و منبرهای ابتدایی خیلی می ترسیم! برخی از شاگردان حضرت آقا هستند که قبلا عمری را در بالای منابر گذرانده اند، سنشان حدود 60 الی 70 سالی است، اما حدود 10 الی 15 سالی از محضر مبارک ایشان حرف شنیده اند، همین آقایان رسما بالای منابر به مردم می گویند از آنچه در سالهای قبل و طی 30 سال منبر به شما گفتیم التوبه التوبه!! آنها را از ذهنتان بیرون بریزید و این حرف ها را که الان می گویم معیار قرار دهید. شاید برخی از دوستان فکر کنند بهتر است درس های آینده را در پیش بگیریم. اما من هر چه فکر می کنم می بینم این چند سطر انتهایی درس چهاردهم خیلی مهم است. منتها چه کنیم که شاید همین چندین کلمه حرف دو سه روز اخیرمان در برخی اذهان به نحو دیگری تفسیر شده باشد. ما یک چیزهایی به عنوان اطلاعات عمومی در ذهنمان داریم، دعاها، مناجات ها و یک سری حرف های پراکنده و ابتدایی شنیده ایم که همه هم حقّ است، اما ای کاش آن ها هم قطع می شد.
گاهی به نظر می رسد ای کاش تفسیر سورۀ حمد امام به همین نحو تا آخر قرآن ادامه پیدا می کرد تا معلوم می شد که دین چیست، آن هم نه حالا بلکه بعدها معلوم می شد. باز هم می بینیم ایشان در خیلی جاها تقیه فرمودند و آن طوری که باید حرف پیاده بشود نشده است. فرمایشاتی که ایشان در تعلیقاتشان بر شرح فصوص قیصری و مصباح الانس و در شرح دعای سحر دارند در تفسیر سورۀ حمدشان نیاورده اند. البته این مقدار حرف هم کم نیست، اما خیلی مطالب را تقیه نمودند که مبادا آقایان قیام کنند و بگویند اینها دیگر چیست؟ این دین را شما از کجا آوردید؟ به یاد داریم که حضرت امام (ره) در جریان نامۀ شریفشان به گورباچف تا سرحدّ خطر پیش رفتند که خدا رحم نمود! آن روز از داخل و خارج ایران از علمان عراق و کویت و حجاز و دیگر جاها هماهنگ شده بود که یکسره حکم به تکفیر امام بدهند. برخی از علمای ما را فریب داده بودند و پشت پرده وقایعی رخ داد که اکثر شما خبر ندارید. تمام اینها به خاطر این بود که حضرت امام از چند تن از عرفا در نامه اسم بردند، قریب به این مضمون که اگر شما واقعا می خواهید به ظرافت و دقایق دین ما پی ببرید، دانشمندانی از میان خودتان بفرستید به حوزه های ما، تا کتاب های صدرالمتألهین ها، شیخ اشراق ها، ابن سیناها و ابن عربی ها را در نزد اساتید مطالعه نمایند. که همین اسم ابن عربی خطر آفرین شد! و خدایی اش امام در این قضیه خیلی شجاعت به خرج دادند. شما فکر نکنید انقلاب فقط در همین بود که حضرت امام، محمدرضا را کنار گذاشتند! شبیه این کار در کشورهای دیگر بسیار اتفاق افتاده است و می افتد. اما خبر نداریم که امام در این نامه چه انقلابی به پا نمود منتها این انقلاب خفه شد.
توجه بفرمایید به عرایض دو شب آخر ماه رمضان در خصوص اختلافات علوم که در همین زمینه حرف ها داریم که بایستی بسیار منبرها برویم تا گفته شود (منظور دو جلسه آخر از جلسات شرح رسالۀ شریف انسان در عرف عرفان می باشد).
روزی امام (ره) دردشان گل کرد و در پیامی به حوزه ها فرمودند آنوقت ها که ما فلسفه تدریس می کردیم کاسه ای را که در آن آب می خوردیم آب می کشیدند (کنایه از این که عده ای به خاطر تدریس فلسفه، امام را کافر و آن کاسه را نجس می دانستند!)!! خوب مگر الان ما اینجور گرفتاری ها را نداریم؟ باز هم خداوند امام راحل را رحمت کند که این عبد خدا زمینه را فراهم نمود و راه را باز فرمود که ما بتوانیم در اینجا گرد هم بیاییم و چند کلمه از معرفت نفس و فلسفۀ انسان در عرف عرفان، سخن به میان آوریم.
همین رسالۀ شریف انسان در عرف عرفان، شامل وقایعی است که مربوط به سی سال قبل حضرت آقا می باشد ولی تاکنون زمینۀ چاپ این حرف ها فراهم نشده بود و این زمینه ها را آن بزرگوار مهیا نمودند و برای آماده سازی چنین شرایطی، زحمات بسیاری را متحمّل گردیدندو از آنجا که حس کردند اصل انقلاب در معرض خطر قرار گرفته است سکوت اختیار فرمودند که نزدیک بود همان چیزهایی که در انقلاب به دست آوردیم از طریق فریب خوردگان داخلی از دست ما بگیرند و چه بسا بسیاری از علمای ما را هم وادار به قیام می کردند که بگویند اینها با اسم دین، انقلاب نمودند و الان دارند مطالب خلاف دین و اسلام را وارد انقلاب می کنند. اینجا بود که حضرت امام به طور عاقلانه عقب نشینی کردند و اگر این کار را انجام نمی دادند شاید همین من و شمای طرفدار انقلاب به مخالفت برمی خواستیم! تبلیغات بسیار تأثیرگذار است، چه این که آمریکایی ها از طریق تبلیغات موجب شدند مردمی که از صبح تا ظهر درود بر کاشانی می گفتند بعدازظهر بگویند مرگ بر کاشانی! به این لحاظ بود که حضرت امام در آن موقعیت فقط یک جرقه ای زدند تا بعدها آهسته آهسته با فراهم شدن زمینه ها، حقایق قرآن و حرف بزرگان بیشتر خود را نشان بدهد. این بندگان خدا برای ما حرف ها دارند و لذا کسی که چند سال در حوزه درس خوانده که همانند آنها نمی شود. درست که قدیم رسم بود که طلبه ها پس از چند سالی که درس می خواندند ملبّس به لباس طلبگی می شدند همانند سربازی که تازه به سربازخانه رفته که او هم لباس یونیفورم سربازی بر تن می کند و در یک پادگان از رده های بالا تا پایین همه یک جور لباس می پوشند که علامتی است برای نشان دادن اینکه آنها سربازند. اما هیچگاه یک سرباز یکی دو ساله به جای آن سرهنگ و سپهبدِ رده بالا نمی رود. منبر جای سرلشگرهاست. اما ما دین را از سربازهایی که تازه به حوزه رفته اند گرفته ایم.
برداشت هایی از دین در بین عموم مردم–چه عموم به معنای مطلق و چه خواص که آنها هم جزء عموم اند- از مردم متعارف بی سواد تا دانشگاهی و از طلبه های ابتدایی تا طلبه های درس خارج شایع شده است که اگر بنا باشد بزرگان اسرار همان حرف ها را تبیین کنند خیلی مشکل دارند. فرمایشات اخیر حضرت آقا در تهران خیلی شنیدنی است (منظور سخنرانی و پرسش و پاسخ در کنگرۀ عرفان اسلامی در تاریخ 10/8/77 می باشد). آنجا که آقای دکتر اعوانی استاد عرفان دانشگاه به ایشان عرض کرد چهرۀ دل آرای حقیقی دین نازنین الان در پس پردۀ هزاران ماسک، دارد خودش را نشان می دهد و ما نمی دانیم که حقیقت دین بالاخره کدام است؟ این است که الان مساجد و تکایا خالی شده در حالی که اگر دین حقیقی بیاید مردم آن را می خواهند و قرآن ادّعایش این است که من کتاب فطری هستم. مردم راستگویی را فطرتا دوست دارند، قرآن را فطرتا دوست دارند، چه شده که از قرآن زده شده اند و قرآن نمی خوانند؟ چه شده که ما جان به لب می آوریم تا حقایق قرآن را به این مردم بدهیم، می گویند ما از خیرش گذشتیم، نمی خواهیم؟! چرا؟! چون بر صورت دین ماسک نهاده شده و دست های دشمنان، هزار و دویست یا سیصد سال است که در کارند. البته علمای به نام ما هم در این مدت گوش به حرف هیچ کس ندادند و کار کردند و بسیار سنگ حوادث خوردند. به عنوان نمونه زندگینامۀ علامه طباطبایی را ملاحظه بفرمایید. گاهی آدم به گریه می افتد که انسان های الهی چه گرفتاری ها که تحمّل ننموده اند.
حضرت آقا خاطره ای از ایشان نقل فرمودند که علامه به ایشان فرمود آقا تا حالا سنگ ها خوردیم، بدها شنیدیم، حوادث دیدیم، اما حرف و راه حقّ، همین است و جز این نیست و از این به بعد نیز همین بدگویی ها را می شنویم و به راه خود ادامه می دهیم.
به همین صورت، خواجۀ طوسی ها، ابن سیناها، صدرالمتألهین و بزرگان دیگر خون دلها خوردند. چرا هنوز هم جناب ابن سینا در بین ما به شرابخوار و لاابالی معروف است؟! ایشان که اهل تهجّد و چلّه بود و اسرارش را از سجده ها می گرفت؟ چرا جناب صدرالمتألهین در کهک قم به حالت تبعید در یک سرداب زندگی می کرد؟! با این حال در همان جا، چند نفری امثال فیض کاشانی و فیّاض لاهیجی را دور خودش جمع کرد و پرورش دارد و در همانجا، اسفار را نوشت که امروز شهرت جهانی پیدا کرده است.
می بینیم که علمای حقیقی ما، با همۀ سختی ها، خوب کار کردند. البته علمای نپخته هم خیلی ضربه زدند. یک بنده خدایی می آید کتاب «الهِیئَۀُ و الإسلام»، هیئت در اسلام، تألیف می کند که در آن کتاب، زمین کروی شکل را مسطح فرض می نماید!! در مقابل هم دانشمندان غربی از همین نقطه ضعف ها سوء استفاده کرده و می گویند علمای اسلام چقدر عقب افتاده اند!! آنها دیگر به حرف جناب ابوریحان بیرونی توجه نمی کنند که نزدیک به هزار سال قبل، از راه هلال ماه، کرویّت زمین را اثبات نمود. ایشان فرمود سایۀ زمین که روی ماه می افتد حالت هلالی شکل دارد. اگر زمین مسطّح بود باید سایه اش طور دیگری بود . . .  . کروی شکل بودن زمین و قوۀ جاذبه و اینگونه مطالب، حتی قبل از ابوریحان نیز مطرح بود و مربوط به قبل و بعد از اسلام است. متأخرین مثل ابوالوفای بوزجانی نیز این حرف ها را داشته اند و بحث جدیدی نیست.
روزی یک خانم و آقای ردۀ بالای کشور فرانسه که هر دو دارای کرسی استادی دانشگاه بودند، در قم به محض حضرت آقا مشرف شدند. حضرت آقا فرمودند همین طور که داشتیم از علمای اسلام صحبت می کردیم آنها شروع به گریه کردند. از همراهشان علّت را پرسیدم، گفت اینها می گویند پس این مطالب چه بود که به ما رسانده اند؟! ما شنیده ایم که قوّۀ جاذبه و کرویّت زمین را فلان دانشمندان غربی اثبات نموده اند و من به ایشان گفتم بنده الان در همین رشتۀ هیئت از مجسطی بطلمیوس گرفته تا حال، بیش از سیصد جلد کتاب در کتابخانۀ خود دارم و رفتم چند تا از آنها را به عنوان سند آوردم که چه کسی گفته افلاک به آن شکل که در اذهان می باشد روی زمین وجود دارد؟! دانشمندان، منظورشان فلک مجسّم است که خواستند آنچه را در بالاست به صورت تجسمّی در بیاورند تا حرکتشان را بررسی کنند. از اینگونه مطالب برایشان می گفتم و آنها حدود یک ساعت و نیم تمام اشک می ریختند که حیف از این دین نازنین شما نیست که اینطور مظلومش نموده اید؟! ما فکر می کردیم که قوۀ جاذبه و کرویت زمین و . . . را گالیله و فلان دانشمند غربی اثبات کرده اند، حال اینکه این حرف علمای شماست. چرا اینها را به ما نمی گویید؟
یک نمونۀ دیگر از همین گرفتاری ها و مظلومیت های دین که به وسیلۀ علمای ناپخته صورت گرفته است این بود که بندۀ خدا مرحوم میرزا حسین نوری معروف به محدّث نوری صاحب کتاب مستدرک الوسایل، قائل به تحریف قرآن گردید و رساله ای هم در این باره نوشت! واقعا آدم نمی داند یک چنین شخصی با تمام زحماتی که کشیده است چه شد که به این دست انداز سنگین گرفتار شد؟! نتیجه هم این شد که حرف این دانشمند کتل طی نکرده به گوش علمای حجاز رسید و آنها بر علیه تشیّع قیام کردند و هنوز هم در مقاله ها و کتاب ها می گویند شیعیان، قرآن را تحریف شده می دانند، در حالی که این بندۀ خدا اشتباه کرده بود که همیشه خطرهای و گرفتاری ها از همین ناپخته های در فن بوده است. همانند قضیۀ صوفیگری که چند جلسه ای درباره اش عرایضی تقدیم شد.
بعد دیدیم دوستان سؤال مطرح نموده اند پس شما تصوّف را همان عرفان و صوفی را عارف می دانید؟ پاسخ می دهیم بله! آقا چرا اینطور نباشد؟! صوفی، عارف، حکیم، فیلسوف، امام، معصوم، پیغمبر، همه یک حقیقت اند. همۀ اینها اهل علم اند، دوستدار علم و علم محض اند. حالا اگر چهار نفر آدم ناپخته آمدند ویک ریش و پشمی دراز کرده و تبرزین و کشکولی به دستشان گرفتند و خودشان را به شکل خاصی در آوردند که به همه بگویند ما صوفی هستیم، نمی شود که تصوّف واقعی را نفی نمود!
جناب شیخ شبستری در گلشن راز از دست این صوفی مآب ها به فریاد آمده که فرمود صوفیِ صافی باش. اینها افرادی هستند که اهل کار علمی نیستند و نمی خواهند تن به کار بدهند. لذا دست به صوفیگری زده اند. نفس هم واقعا اطوار عجیب و غریبی دارد. ایشان یک مقداری سرش را خم می کند، نفس هم اول یک جرقه هایی و یک چیزهایی به او نشان می دهد، بعد او را تحت تسلّط می گیرد و خیالش او را به بازی می گیرد. او هم می گوید بله آقا! دیگر به آنچه باید می رسیدیم رسیدیم و صوفی شدیم. تازه دنبال این و آن می رود که حتما بیایید به شما این راه را بیاموزم!! باید به او گفت نخیر آقا!! این ره که تو می روی به خیالستان است!!
غرض اینکه راجع به این دو سه سطر باید عرایض بسیاری ارائه شود. منتها طلب شما باشد تا مقدار پیشتر رفته و با هم آشناتر شویم که ببینیم جانمان به همدیگر کلید می شود یا نه؟ بله! دل باید به دل راه پیدا کند. یک مقدار از شایعات از این طرف و آن طرف به گوشمان بخورد ببینیم آیا ثابت قدم هستید که بشود حرف های دیگر هم مطرح نمود؟ و باید گفت در این مسیر، کم گرفتاری و دردسر نکشیده ایم. اما اصل این است که باید حرف شنید. حضرت آقا هم در این دو سه سال اخیر روی این مطلب تأکید بسیاری داشته اند که تنها راه، حرف شنیدن است.
عزیزان! کسب و کارتان به جای خود، و درس و بحثتان هم به جای خود باشد. حداقل روزی یک ساعت یا هفته ای دو الی سه ساعت بروید حرف بشنوید تا به راه بیفتید. بعدها می بینید که عجب! همین حرف هایی که الان می شنوید آن وقت خودش را طور دیگری نشان می دهد و هرچه زمان می گذرد حرف ها عمق و قدرت بیشتری می یابند. سروران من! هیچ عجله نفرمایید!
به درس بعدی می پردازیم؛
درس پانزدهم: «اجازه بفرمایید که باز در دنبالۀ موضوع درس چهاردهم سخن به میان آید».
موضوع درس چهاردهم راجع به خیر و شرّ بود. بعضی چیزها را انسان شرّ می داند، اما اگر دقت کند می بیند چنین نیست. حالا ایشان مثال می زنند؛ آب دهان مار که به آن زهر مار می گوییم برای خود مار چگونه است؟ آیا مار بیچاره نباید آب دهان داشته باشد تا به واسطۀ آن زنده بماند؟ می بینید که برای ایشان خیر است. وجود مار برای بچه اشو برای جفت و همنوعانش و برای محیط زندگی چگونه است؟ شاید هزاران اسرار در وجود او باشد که ما واقعا ندانیم که این یک جزء نظام هستی چه نقشی را دارد ایفا می کند. ما تنها و تنها نفع شخصی خود را در نظر می گیریم که مثلا اگر زمانی مشغول وجین کردن زمینی بودیم و از لابلای علف ها یک ماری دست ما را نیش زد می گوییم وجودش شرّ است. حال اگر آن مار هم برگردد به ما بگوید وجود شما هم شرّ است که هر جا ما خواستیم لانه ای برای خود بسازیم شما آب را به سمت لانه های ما سرازیر کرده و ما را آواره می سازید! از آن طرف تمام مورچه ها باید بر علیه ما قیام کنند که این انسان واقعا وجودش شرّ است که به خاطر زمین کشاورزی خود تمام لانه های ما را خراب کرده است. می بینید که اگر همینطور ادامه یابد موجودات نظام هستی آنقدر اعتراض به ما انسان ها دارند که اولین موجودی که وجودش شرّ قلمداد می گردد همین من و تو خواهیم بود، ماییم که همه را بیچاره کرده ایم. همین آدم دوپا افتاده به جان گاو و گوسفندها و به خاطر شکم خود، همه را قتل عام می کند. از آن طرف هم یک سری از حیوانات که به آنها عنوان حیوانات وحشی داده ایم از ترس ما به بیابان ها فرار کرده اند و زبان حالشان این است که ما از دست این موجود دوپا خسته شده ایم.
ابن سینا در «طبیعیات شفا» آورده است که اگر آب دهان انسان در دهان مار ریخته شود مار را می کشد، به خصوص اگر آب دهان انسانِ روزه دار باشد. بله! این مورد را خودمان هم چندین بار دیده ایم. (اما حالا که صحبت از مار به میان آمد بی مناسبت نیست خاطره ای تعریف کنم که از همان دوران کودکی دلم برای قورباغه که مار او را شکار می کرد خیلی می سوخت و بهار و تابستان، خیلی از وقتم صرف این می شد که بگردم و ببینم در کجا ماری قورباغه ای را می گیرد و من نگذارم این کار را بکند. بله! یک وقتی دیدم یک مار دارد در زمین کشاورزی می رود و شکمش برآمده است. متوجه قضیه شدم، رفتم و مار را گرفتم و از طرف دمش به طرف دهانش فشار آوردم، دیدم قورباغه بیرون آمده و زنده است و راه افتاد و دارد می رود و از این کار خود بسیار خوشحال شدم. اما بعدها متوجه شدم که این کار اشتباه بوده است و قورباغه در نظام هستی، غذای مار است و باید باشد و سبحان الله از نحوۀ غذاخوردن مار که شکارش را همانطور که زنده است می بلعد و مستقیما به طرف شکم می برد!!)
به هر حال هم مار هرچه تشنگی کشیده باشد زهر او برای انسان کشنده تر است و هم آب دهان روزه دار برای مار سمّی تر است و او را می کشد.
ادامه درس: «در این گفتار تأمّل بفرمایید تا مقصود از خیر یا شرّ بودن موجودی دانسته شود. تصدیق دارید که آب دهان انسان، شیرین است و اگر این آب شیرین از چشمۀ کوثر دهان نجوشد بدن انسان می میرد. پس زنده بودن بدن به آب شیرین دهان وابسته است و به تعبیر کوتاه، آب دهان، آب حیات بدن است. آیا آب دهان برای انسان بد استو وجود او برای انسان شرّ است یا خیر محض؟ چه می فرمایید؟ بدیهی است که همه باور دارید خیر صرف است. ولی همین آب شیرین دهان که مایۀ حیات اوست، زهر قاتل مار است. آیا نه چنین است؟ حالا ببینیم زهر مار برای مار چگونه است؟ باید گفت همانطور که آب دهان انسان مایۀ حیات انسان است آب دهان مار برای مار نیز شیرین و مایۀ حیات اوست، ولی همین آب شیرین دهان مار که مایۀ حیات اوست، زهر قاتل انسان است، آیا نه چنین است؟»
پس آنچه بالذات است چیست؟ این است که آب دهان مار برای او ذاتا باید باشد، برداشتنی نیست و وجودش حتم است، به عبارت دیگر وجود مار بدون آب دهان نمی شود، چه اینکه برای من و شما نیز همینطور است، یعنی آب دهان برای ما وجوب ذاتی دارد و نفعش هم ذاتی است. حالا اگر کسی برود و دهان مار را باز کند و آب دهان خود را در آن بریزد و آن بیچاره را بکشد این یک ضرر بالعرض است. آب دهان انسان را برای این نساخته اند که مار را بکشد! و اصولا در نظام هستی هیچ چیزی وجودش بالذات برای ضرر آفریده نشده است بلکه برای نفع آفریده شده است و اگر در غیر جایش استعمال شود احیانا یک شرّ و ضرری پیش خواهد آمد که آن هم بالعرض است.
سروران من! این حرف ها را ساده و پیش پا افتاده فرض ننمایید که اینها مبانی حقیقت قیامت است. اینکه فرمودند بهشت بالذات است و جهنم بالعرض، به این معنی است که خداوند ذاتا جهنم نمی آفریند بلکه حق ذاتا بهشت ساز است. این نظام هستی، بهشت است و اگر ما با دست خودمان آن را به جهنم تبدیل می کنیم، این دیگر مربوط به خودمان است. جناب مولوی هم در مثنوی این مطلب را آورده است.
ادامه درس:
در زمانه هیچ زهر و قند نیست         که یکی را پادگَر را بند نیست
مر یکی را پادگر را پای بند         مر یکی را زهر و دیگر را چو قند
زهر مار آن مار را باشد حیات         نسبتش با آدمی باشد ممات   
مثنوی دفتر چهارم
عرض کردیم که هر چیزی در خای خودش خیر است و در قیاس با دیگری ممکن است بگوییم شرّ یا نقص است، زهر مار هم برای خودِ مار مایۀ حیات است، ولی در قیاس با انسان، مایۀ مرگ و ممات است.
خلق آبی را بود دریا چو باغ         خلق خاکی را بود آن مرگ و داغ
همچنین بر می شمر ای مرد کار         نسبت این از یکی تا صد هزار
مثنوی دفتر چهارم
جناب مولوی می فرمایند این چند مطلب را به عنوان مثال برایتان ذکر کردیم و گرنه از این نمونه ها فراوان است.
زید اندر حق آن شیطان بود         در حق آن دیگری سلطان بود
این بگوید زید صدّیق و سَنی(بلند مقام) است     و آن بگوید زید گبر و کشتنی است
زید یک ذات است بر آن یک، چنان    او بر آن دیگر همه رنج و زیان
مثنوی دفتر چهارم
زید یک حقیقت و یک شخص واحد است. یک نفر او را می ستاید، چون می پندارد وجودش برای او نفع دارد و دیگری که آن روز در معامله ضرر نمود فکر می کند به این علت بود که اول صبح با زید برخورد نموده بود و وجود او را بر ضرر خود می پندارد، لذا او را مقصر می داند.
پس بد مطلق نباشد در جهان         بد به نسبت باشد این را هم بدان
مثنوی دفتر چهارم
لذا خیر، مطلق است اما شرّ، نسبی است. انشاءالله بحثی در خیر و شرّ داریم که اگر فرصتی باشد در آینده پیاده خواهیم نمود. مابقی درس را خودتان مطالعه بفرمایید.

«و الحمدلله رب العالمین»            


نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک کمنام

1394/11/10

 

آخرین به روز رسانی در شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۴۴
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور