شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 65( درس14 )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز549
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11072
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43093
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771173

در 20 دقیقه گذشته : 23
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 65( درس14 ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط ابراهیم صباغی   
پنجشنبه ۰۳ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۶:۱۹

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه شصت و پنجم ( درس چهاردهم )
در جلسه قبل عرض کردیم که جناب علامه طباطبایی در آن استدلال محکمی که به طریق برهان لمّ، بر احسن بودن نظام هستی و موجودات و کلمات آن اقامه فرمودند، از ناحیة حقّ به خلق سفر نمودند و این برهان (که برای عزیزان خیلی هم به کار می آید)، به خلاف براهین متعارف و آن چیزی که به عنوان اسفار اربعه برای عموم مردم مطرح می گردد می باشد. و الا اوحدیِ عرفا که می فرمایند من به یارم شناختم یارم، هرگز سفر من الخلق الی الحقّ ندارند.
لازم به توضیح است که اسفار اربعه برای عموم به این صورت طرح شده است که در سفر اول، انسان از خلق به سوی حقّ سفر می کند، یعنی خلق را به عنوان اثری می نگرد که این آثار، مبدأ و مُنشئ و مؤثری دارند. به عبارت دیگر همانند آنکه از یک کتاب تدوین شده پی به مؤلف آن می برد که این مؤلف چقدر توانست این کتاب را پیاده کند، کتاب نظام تکوین و کتاب انفسی جان خویش را نیز مطالعه نموده و از آنجا به مؤلف این کتاب عظیم هستی یعنی حق متعال راه می یابد. اصل وصول و رسیدن به حقّ از ناحیۀ خلق را تعبیر به سفر اول می کنیم. وقتی که به حقّ رسید و رنگ و بویی از حقّ پیدا کرد، آنگاه سفر دوم او این است که در اوصاف کمالیه الهی اعم از اوصاف جمالی و جلالی به مسافرت می پردازد و اسماءالله در او پیاده شود. در این مرحله می یابد که خدای او هم علیم است و هم حکیم و قدیر و هم سایر اسمای حسنی را دارا می باشد و با این اوصاف ارتباط برقرار می کند. در سیر عملی نیز بزرگان، افراد را با اوصاف الهی و اسماءالله حشر می دهند تا حقیقت هر اسمی در جان سالک پیاده شده و او مَظهر آن اسم گردد، به طوری که هر کس به چهرة جان و عمل این آقا می نگرد یَنظُروا إلی الله باشد. معنی مؤمن نیز همین است؛ مؤمن کسی است که صاحب اسماءالله باشد، نه اینکه فقط اسماء الهی را به عنوان الفاظی حفظ کند و یا اینکه معنی هر یک از اسماء را بداند و به ذهن بسپارد که اگر اینطور باشد باید گفت العِلمُ هُوَ الحِجابُ الإکبرُ.
خلاصه در سفر دوم به تعبیر شریف حضرت آقا آن چنان باید اسماء الهی را بچشد که نسبت به ما همانگونه باشد که خداوند با نظام هستی است. اینها اول سفر از خلق به حقّ می کنند که آثار وجودی را می بینند و پی به صاحب آثار می برند. اینگونه سفر نمودن مربوط به فلسفه متعارف می باشد و مربوط به امثال جناب خاتم الانبیاء که می فرمایند عَرَفتُ الأشیاءَ بِالله، نیست. و آن ها اولین سفرشان، سفر از ذات به ذات است که حضرت امام سجاد (ع) در ابتدای دعای ابوحمزه ثمالی می فرمایند «بِکَ عَرَفتُکَ وَ أنتَ دَلَلتَنی عَلَیکَ» (تو را به تو شناختم و تو خود مرا بر خویش دلالت نمودی) . معلوم می شود ایشان سفرشان، سفر مستقیم ذات به ذات (من به یارم شناختم یارم) است. اینجا دیگر، سفرِ من الخلق إلی الحقّ مطرح نیست. از خود حضرتش و از خود ذی الآیة به خود صاحب آیه رسیده است نه از ناحیه زمین و آسمان و امثالهم.
اما حدیثی دیگر نیز داریم که حضرت آقا در اوایل تعلیقاتشان بر شرح منظومة جناب حاجی سبزواری آوردند. به این مضمون که از حضرت رسول الله (ص) سؤال شد که «بِمَ عَرَفتُ اللهَ»؟ به چه چیز خدا را شناختی؟ حضرت پاسخ فرمودند: «عَرَفتُ الأشیاءَ بِاللهِ»، ما عالم و اشیاء و موجودات را به خدا شناختیم. علی الظاهر انتظار می رفت که مثلا ایشان جواب بفرمایند عَرَفتُ اللهَ بِاللهِ ، که خدا را به خدا شناختم، اما از آنجایی که در متن سوال سائل این مطلب خوابیده که (بِمَ)، به چه چیز خدا را شناختی، اگر آقا اینگونه جواب می دادند، این جواب مطابق با سؤال نبود. لذا آقا در جواب فرمودند ما اشیاء را به خدا شناختیم و شناخت ما از خدا مانند آنطوری که شما فکر می کنید به طریق پی بردن اثر به مؤثر نیست بلکه بالعکس، ما به واسطۀ آن مؤثر و وجود و حقّ، اشیاء را شناختیم یعنی چنان خدا را شناخته ایم که آن اشیاء را نیز به واسطة حق می شناسیم. می بینیم که جواب چه شیرین مطابق سؤال سائل تنظیم گردیده است!
معلوم می شود حرف از اسفار اربعه در حریم جناب رسول الله و انبیاء عظام و ائمة اطهار راه ندارد. این حرف مربوط به ضعفاء العقول و ضعیف النفس هاست که مجبورند از ناحیة آثار پی به مؤثر ببرند. چه اینکه خود این آیات و آثار هم برای همین ضعیفان است. در قرآن نیز آیاتی همچون «إنَّ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاُولی الألباب» (آل عمران/191)، مربوط به صاحبان عقل است که ضعیف اند. و الا برای آنها که در شهود تامّ به سر می برند، آیة شریف «هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ» کافی است.
و باید گفت اکثری آیات قرآن مربوط به من و شماست نه آن بزرگان. ماها باعث شدیم که به نزول این همه آیات قرآن نیاز باشد. منتها ولو اینکه آنها می خواهند معلَّم به تعلیم اسماءالله شوند که «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها» و کل موجودات هم اسماءالله هستند، لذا سفر اول انبیاء و ائمه یعنی سفر از حق به حق، در حقیقت سفر دوم مسافرین متعارف است که این مسافران عمومی مجبورند ابتدائا سفری از خلق به حق داشته باشند، اما سفرای الهی از همان ابتدا از خود حقّ به حقّ مسافرت می نمایند سپس در اسماءالله پخش می شوند و خواص و منافع و مضار و حالات وجودی و آثارشان را به دقت می یابند که «عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلُّها» (بقره/31) تحقق یابد. به خصوص اینکه در روایات آمده است که جناب رسول الله و ائمة معصومین، علم به 72 حرف از اسم اعظم را دارایند، به خلاف انبیاء عظام که آنها حداکثر تا 25 حرف از 72 حرف را فتح نمودند و این مقدار هم کم نیست و منتها باید حرف حل شود که 72 حرف یعنی چه؟ به حسب ظاهر در حروف کتبیه، ما در زبان عربی 28 حرف داریم، حروف ابجدی هم که در بین قدما خیلی رایج بوده، متشکل از 28 حرف است. علاوه بر آن حروف ابتس (الف ب ت س) و امثالهم هم هست. اما منظور از 72 حرف اسم اعظم چه باشد از رمزهایی است که در روایات نهفته است و از آن تعبیر به جفر جامع می نمایند. در روایات اصول کافی هم آمده است که جفر جامع و مصحف حضرت فاطمه، با دست خط مبارک خود ایشان است که در هنگام تنزّل وحی، جناب صدیقه کبری (سلام الله علیه) نیز همانند امیرالمؤمنین (علیه السلام) کاتب وحی بودند و قرآن را که پیامبر قرائت می فرمود، اینها می نوشتند و آن طوری که از ظواهر تاریخ به ذهن داریم قرآن جناب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را عُمَر آتش زد، اما مصحف مبارک حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به عنوان سرّ مستودع باقی مانده است. در روایات هم آمده جناب رسول الله (ص) یک سرّی دارند و آن را به ودیعه گذاشته اند تا در ظهور تامّ حضرت بقیه الله (عج) تجلّی فرماید که منظور از این سرّ همین مصحف حضرت فاطمه و جفر جامع می باشد که جفر جامعش 73 حرف است. منتها یک حرف آن مستأثره بوده و 72 حرف برای تعلیم است که توسط جناب رسول الله و معصومین نسلاً بعد نسلٍ انتقال پیدا کرده است.
دردی که این بزرگواران داشتند و مجبور بودند شب ها با نخلستان ها و چاه ها و آب ها در میان بگذارند این بود که یارانشان کمتر از تحصیل علوم و معارف، حرف به میان می آوردند. البته گاهی شمّه ای از این درد بزرگ خود را ابراز می فرمودند؛ از جمله اینکه در نهج البلاغه داریم «یَنهَدِرُ عَنّی السّیل» (که علم مانند سیلی از من سرازیر است) و یا «إنَّ هیهُنا لَعِلماً جَمّاً لَو کانَ لَهُ حَمَلَة»، یعنی من در حقیقت جانم، مقام جمعی و بساطت علم را و به عبارتی علمِ هر چه که هست، را داریم، به شرط اینکه کسانی باشند که بتوانند آن را حمل نمایند (حَمَلَة جمع حامل است مانند قَتَلَة که جمع قاتل است، مثلا در دعا داریم «أللّهُمَّ العَن قَتَلَة أمیرالمؤمنین» یعنی خداوندا بر قاتلان امیرالمومنین لعنت فرست).
بله درد می کشیدند که چرا افرادی را پیدا نمی کنیم که ذوق و شوق کسب علم و حقایق داشته باشند نه اینکه از یارانشان راضی نبوده باشند. تا یک حدی رضایت داشتند اما همیشه آنها را ترغیب می کردند که اشتیاق خود را بیشتر کنید که علم ما تمام شدنی نیست. می فرمودند از قلب من علم مانند سیلی که از بالای قلة کوهی با سرعت سرازیر شود می ریزد و انهدار پیدا می کند و فوران می کند و اگر کسی بتواند آن را حمل کند ما آماده ایم. منتها می دیدند که آن آمادگی در افراد نیست. از طرفی هم آن علوم بر جانشان سنگینی می کرد و از طرفی هم مأمور بودند که افراد مستعدی پیدا کنند تا این علم را به آنها بدهند. از طرف دیگر می بایست اشخاص را ترغیب نموده و ایجاد اشتیاق نمایند. لذا با چه گرفتاری افرادی را از جاهای مختلف پیدا می کردند. مثلا یک نفر همچون سلمان را از پارس و دیگری چون ابوذر را از رَبَذه شکار می نمودند. حضرتشان از آنجایی که واقف به سرّ القدر بوده و به کل موجودات احاطه علمی داشته و مَظهرِ علمِ محیط حقّ بودند (وَ أحاطَ بِکُلِّ شَیءِ علماً)، تا یک سر به پایین می انداختند درون همة انسان های روی کرة زمین و نیز کل نظام هستی برایشان مکشوف بود ( سر پایین انداختن تعبیر خاصی است در روایات و عرفان که اشاره به مقام توجه عرفانی می باشد).
در آن حالت خاصشان می دیدند که در فلان نقطة کرة زمین، یک نفر وجود دارد که به درد می خورد و قوی است. لذا به فکر شکار او می افتادند. تمام قضایای کربلا نیز از همین دیدگاه قابل بررسی است. درست است که از یک جهت گرفتاری های اجتماع مسلمین و خطر نابودی اسلام و دین و دینداری، انگیزه های قیام عاشورا بودند، اما اینها اهداف اولیه و تنزّل یافتة این انقلاب عظیم بود. یک روی سکّه هم این بود که جناب سیدالشهداء دیدند در کلّ کرة زمین، هفتاد و دو نفر آمادگی دارند و باید به یک نحوی اینها را در یک جا جمع کرد و القاء حقایق بفرمایند. البته چون در ابتدای راه هستیم و هنوز با کلمات عرفانی حشر نداریم ممکن است اینجا اشکالاتی به ذهنمان بیاید. اما تمام این اشکالات، ابتدایی و بدوی است و یک مقداری که جلوتر رفتیم همه حل می شود. این است که الان انسان از بکار بردن برخی کلمات استیحاش دارد. اما به هر حال تمام زمینه ها را آقا به دست خودشان آماده کرده و این پراکنده ها را جمع نمودند که این شان مظهر اسم شریفِ «جامع»ِ حقّ اند.
روز عاشورا تمام اوتاد و ابدال و انسان های الهی مشربی که ولایت در جانشان به نحو اتم تجلّی کرده بود از راه های گوناگون، خودشان را به آقا اتّصال دادند و ایشان هم هر کدام را دقیقا مطابق استعدادشان سیراب نمودند و همین روش حساب شده باعث شد که دین باقی بماند.
غرض از ادای این مطلب این بود که اینها (ائمه علیهم السلام) جستجو می کنند تا تشنة ولایت بیابند، چرا که ولایت مانند آب است که به دنبال تشنه می گردد و شأن آب این است که سِقایت داشته باشد. اصلا آب یعنی سقّایی.
بحث گذشته را پی می گیریم که عرض شد هر موجودی برای خودش اقتضای طبیعی و ذاتی دارد، یعنی سرشت و بافت هر موجودی طوری است که برای چیزی آفریده شده است و آن مقصود و آن هدفش را می خواهد. مثلا آب برای رفع تشنگی آفریده شده و اصلا بافت ایشان برای این حقیقت است. لذا ولایت هم می گردد تا تشنة ولایت پیدا کند. ولایت جناب امام حسین (ع) هرچه در مدینه گشت کسی را به آن صورت نیافت، لذا گشت و یکی را از ایران شکار کرد، دو نفر را از کوفه شکار کرد و . . .  . این جستجو و شکار برای این است که این استعدادها در جای خودش مصرف شود و نعمت الهی به هدر نرود، و به درخواست های لجوجانه هم نیست؛ چه بسا افرادی هستند که استعدادهایی همراه با سماجت نابجا دارند و یا نمی رسند و یا اگر برسند این نعمت را ضایع می کنند و قدر این استعدادها و این نعمات الهی را نمی دانند. نعمت الهی را باید خیلی مواظب بود تا در جا و موضعش مصرف شود و از ناحیة همین افراد سمج هست که کسانی که این نعمت را به این افراد سمج می دهند دچار کفارّه می شوند، چرا که بعضی لیاقت نعمت هایی که به زور می گیرند را ندارند و نمی دانند آن را کجا مصرف کنند. لذا به غیر از خدای تبارک و تعالی که در کارش به هیچ نحوه اشتباه و خطا پیش نمی آید تا بدهکار باشد، بعید نیست که حتی انبیاء هم از ناحیۀ این افراد سمج، دچار کفاره هایی هم بشوند. مثلا به کسی حقیقتی  را می دهند، دلیل ندارد که او بیاید و شروع به سخن گفتن نماید و یا دست به قلم ببرد و هر چه که به او دادند را بگوید. حتی در امور متعارف، مثلا خوابی می بینید، دلیل ندارد که این خواب را برای هر کس بازگو کنید، به هر کسی که گفتید کفّاره اش این است که دیگر آن خواب یا مشابه آن را نبینید، و آن را به تأخیر می اندازند و به او فشار وارد می آوردند و نفس قهر می کند و دیگر برای شکار حقایق نمی رود.
به هر حال، همه باید به یک نحوی کفاره بدهیم، منتها کفّارة بعضی چیزها روشن است؛ مثلا اگر کسی در روز یا روزهایی از ماه رمضان نتوانست روزه بگیرد و بعد هم تا ماه رمضان آینده نتوانست قضا کند، کفاره اش معلوم است و بایستی بدهد. اما آنقدر کفّاره برای حرف زدن ها و حرف شنیدن ها داریم که خود از آن بی خبریم که در کجا باید پرداخت کنیم و یا از وقت پرداختنش و این که به چه کسی باید بدهیم خبر نداریم. لذا گاهی می بینیم به صورت یک بلا (مثل جنگ خانمان سوز عراق) ظاهر می شود (در اینجا یاد مقاله ای از بنده خدایی پزشک در جمع کسانی که در سال 67 از کوفه آواره شده بودند و به ایران رو آورده بودند افتادم، نوشته بود: شما حق دارید به ما بخندید که این طور در اثر بدی های پدران و اجدادمان آواره شدیم و آن ها چه ها بر سر شما آوردند و الان ما اینطور کفاره پس می دهیم).
اینها کفاره دهی است و اگر مقداری دقیق بشویم، می بینیم شرّ نیست، بلکه تطهیر کننده و مطهِّر است. هیچ موجودی در نظام هستی تکویناً نجس آفریده نشده است بلکه پاک و طَهور است. موجودات یکپارچه پاک اند. در نظام هستی اولیای الهی هم در کارند، همانطوری که اسم شریف «هادی» در تحت اشراف خاتم انبیاء و ولایت اوصیا در کار است، اسم شریف «مضلّ» هم در تحت شرافت آن ها در کار است. برای اولیای الهی این امکان دارد؛ در همان وقتی که فردی می خواهد تصمیم به حمله و کشتار بگیرد، دستی به کار بگیرند و در ذهنش چیزی القاء کنند تا منصرف شود، اما چون می بیند صلاح نیست و این امر در جایگاه خود حتمیّت و وجوب دارد، این کار را انجام نمی دهند و ساکت می مانند. و اینکه به ما فرمودند خودتان و اعمالتان را بپایید، برای این است که تمام این ها ذرّه به ذرّه جمع می شوند و به مصداق آیة شریفة «فَمَن یَّعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ خَیراً یَّرَهُ * وَ مَن یَّعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ» (زلزال/ 8و9) ،گم شدنی نیستند. نظام، نظام وجود است نه عدم. گم شدن برای عدم است و وجود گم نمی شود. در درس اول معرفت نفس هم فرمودید که وجود است که مشهود ماست و وجودِ مشهود، ناپدید نمی شود. آن چیزی که گم و نابود می شود عدم است و عدم هم که از اصل، نابود هست و گم شدن آن معنایی ندارد. پس هیچ چیز گم و نابودشدنی نیست، آنچه که کرده ایم و شنیده ایم، نسل به نسل باقی می ماند تا اثر خود را بروز دهد.
حضرت آقا در کتاب هایشان آورده اند خداوند آن همه بخشش های جناب حاتم طایی را که هم عصر حضرت رسول (ص) بودند جمع نمود و از نسل ایشان در حدود ششصد سال بعد، جناب محی الدین ابن عربی را برانگیخت که به تعبیر خودشان در یک مکاشفه و مبشّرة رویایی از جناب رسول الله، فصوص الحکم را در 27 فص دریافت نمودند که این فصوص الحکم برای جناب محی الدین به وزان قرآن برای پیغمبر اکرم می باشد منتها به همان مقدار که بیان ایشان فاصله هست، بین کتاب هایشان نیز فاصله برقرار است. البته نباید قیاس نمود، اما نحوة سنخیت را باید ملاحظه نمود. جناب ابن عربی در حدود 800 جلد کتاب و رساله از رساله های دو صفحه ای و چهار صفحه ای گرفته تا کتب چند جلدی همانند فتوحات دارند که به تعبیر جناب آیت الله صدرالدین صدر می فرماید بعید می دانم که بار دیگر چاپخانه های کرة زمین، کتابی نظیر فتوحات را پیدا کنند تا به چاپ برسانند! که کتابی است بی عدیل و عِدل ندارد یعنی از جنبة عرفانی اش، دومی بردار نیست! بله! این است که جناب حاتم طایی کار کرده، نتیجه اش این شده است. جناب حضرت خدیجه کبری آنطور بخشش کرده، در نتیجه اش حضرت صدیقه طاهره متجلّی گردیده اند. از آن طرف هم آباء و اجداد ما اعمالی انجام دادند که آهسته آهسته همانند بخاری که در هستة مرکزی کرة زمین بر اثر حرارت پوستۀ مرکزی جمع می شوند تا آنجا که زمین گنجایش نداشته و در یک منطقه ای شکاف برمی دارد و یک زلزله ای ایجاد می شود تا آن بخار خارج شود.
یک وقتی به یک حدیثی در مورد بیت المقدس برخوردیم که البته حدیث سنگینی است و مطرح نمودن آن مقداری احتیاط می خواهد. منتها الحمدلله در مسیر تحصیل هستید و می دانم گاهی برای عزیزان سؤال هایی راجع به بیت المقدس (خواندن کلمة بیت المقدس، هم به ضمّ میم و تشدید قاف صحیح است و هم به فتح میم و سکون قاف و کسر دال) پیش می آید، آن را طرح می کنم.
مضمون حدیث این است که وقتی جناب داوود (ع) به امر حق، قصد بنای بیت المقدس را داشتند هر چه می ساختند، خراب می شد. ایشان ما وقع را به خداوند عرضه داشتند و کسب تکلیف نمودند. خداوند فرمود در آن جنگی (جنگ طالوت و جالود) که شما فرمانده بودید، در این منطقه دست به کارهایی زدید که نتیجه اش این بود.
جناب داوود عرضه داشت خداوندا! ما به فرمان شما جنگیدیم و در آن جنگ هم بر حق بودیم و نه بر باطل! خداوند فرمود درست است ؛ ولی ما دلسوزی و شفقت و ترحم خود را نسبت به آنها که کشته شدند چه کنیم؟ حضرت داوود ساکت شدند. بعضی از آقایان هم می فرمایند چون از ابتدای بنای بیت المقدس به این صورت پیش آمد، تاکنون ناآرام است و تقریبا بعید است آرامش به او برگردد. و می بینیم از دوران بنی اسرائیل، همینطور در اضطراب و جنگ و کشتار است. در اینگونه احادیث، حقایقی خود را نشان می دهد که باید گفت این حدیث ها به یک معنا، بیان آیندة سرنوشت تکوینی این نقطة خاص از کرة زمین است.
به هر حال غرض این است که طبع نظام هستی بر این است که هر موجودی برای خودش اقتضایی دارد که اقتضای این موجود باید در عالم پیاده شود و اگر جلویش گرفته شود تا مطابق بافت خویش عمل نکند، خلاف پیش می آید. فی المثل انسان ممکن است به ظاهر بگوید چرا خداوند گرگ را در بیابان خلق کرده که حیوانات اهلی را بدرد. بر همین اساس، آزمایشی در یکی از کشورهای غربی انجام شد و تجربة جالبی به دست آمد؛ به این ترتیب که در باغ وحشی، آهوانی را رها کردند و همه گونه امکانات نیز برای آن ها فراهم شد و آن منطقه را طوری محصور نمودند که هیچ حیوانی نتواند وارد شود. بعد از مدتی دیدند آهوان به تدریج بیمار شده و دارند از بین می روند. خیلی به تب و تاب افتادند و فکرهایشان را روی هم ریختند، اما به نتیجه ای نرسیدند.
سراغ یکی از دانشمندانی که در این امور آگاهی اش قوی تر بود رفتند و ماجرا را شرح دادند. ایشان گفت شما یکی دو تا یوز پلنگ را در آنجا رها کنید تا ببینید چه می شود. وقتی به دستور ایشان عمل کردند، دیدند همان آهوهای مریض و بی حال، به جست و خیز و تکاپو افتادند و از آن حالتِ رو به موت به در آمدند چرا که بقای آن ها به این است. نتیجه گرفتند که اگر در جنگل، چند یوز پلنگ هستند که تعدادی آهو را می درند، در عوض از مرگ دسته جمعی و انقراض نسل آن ها جلوگیری می شود و اصولا بقاء در نشئة طبیعت طوری است که بقای مثبت به بقای منفی وابسته است و بالعکس.
و یکی از اسرار لفظ ازدواج در نظام هستی که حضرت آقا در ابتدای رسالة شریف «فص عصمتیه» مطرح فرمودند این است. چون در بالا دو اسم شریف هادی و مضلّ با هم ازدواج کردند در اینجا هم این همه ازدواج ها صورت می گیرد و باید باشد. بالاخره هم مؤمن و مسلمان باید باشد و هم کافر، هم دوست باید باشد و هم دشمن.
در مسائل سیاسی کشور هم می بینید هر کجا دشمنی همانند یوز پلنگ به جان جامعه افتاد، اتّحاد بیشتر می شود و هر جا که از ناحیۀ دشمن آرامشی حس کردیم به جان هم می افتیم. خوب است یک دشمن، همیشه باشد تا همه به خاطر مقابله با آن متّحد باشند.
به هر حال بنای نظام هستی این طوری است. اگر بهتر از این می توانید، بسازید! و خداوند هم تحدّی فرمود. در مقابل این تحدّی هم کوشش هایی شده است. مثالش همان باغ وحش بدون یوز پلنگ بود که به یک معنا به جنگ طبیعت و خدا رفتن محسوب می شود. زیرا خواستند بگویند ما طرحی می دهیم که اصلا نیاز به حیوان درنده ای مثال یوز پلنگ نباشد و دیدند نمی شود. گویا طبع آهوان طالب یوز پلنگ است و در مجموع، وجود حیوانِ درنده شرّ نیست.
دیروز هم به عرض رساندیم در بحث خیر و شرّ خیلی حرف ها پیش می آید و تا انسان بخواهد آن را جمع بندی کند به طول می انجامد. یکی از مطالبی که در این مبحث، حُکما را بسیار به خود مشغول کرد، این است که آیا شرّ یک امر وجودی است یا نه؟ اصولا شرّ وجود دارد یا اینکه هر چه وجود دارد خیر است و شرّ امری است عدمی؟ جناب علامه طباطبایی در فصل هجدهم نهایۀ الحکمۀ که دیروز به عرض رساندیم کوشش زیادی فرمودند که با استدلال ثابت نمایند شرّ، امری وجودی نیست بلکه عدمی است.
اگر بخواهید در این رابطه مطالعات بیشتری داشته باشید کتاب «عدل الهی» جناب شهید مطهری خیلی کاربرد دارد. اتفاقا این کتاب بر خلاف بیشتر کتاب های دیگر ایشان که پیاده شده از نوارند، نوشتۀ خودشان است. در گوشه و کنار کتاب های حضرت آقا هم این بحث مطرح شده که آدرس آن ها را داریم. اما اگر به طور منسجم بخواهیم، در این همین دروس معرفت نفس می باشد. آنجا به هر حال بین آقایان مطرح است که اصلا شرّ وجود ندارد و شرّ یک امر عدمی است و اگر هم بخواهیم برای شرّ یک نحوه جایگاهی در نظام هستی درست کنیم، از آن تعبیر به «عدم ملکه» می شود. عدم ملکه  یک بحث منطقی و فلسفی دارد که اگر وارد آن بشویم عزیزان خسته می شوند و ضرورتی هم ندارد. سپس در همان فصل هجدهم، جناب علامه مثالی را ارائه می فرمایند به این ترتیب که فرض کنید یک آقایی دیگری را به قتل صبر با شمشیری بکشد (عرب قتل توأم را شکنجه را به قتل صبر تعبیر می کنند. مثلا به حیوانی آنقدر ضربه وارد می کنیم که در اثر این ضربه های پشت سر هم که جنبة شکنجه ای دارد جان بدهد. در حدیثی از جناب رسول الله داریم اگر برای شکار، حیوانی را با تیر زدید وقتی بالای سر او رسیدید به سرعت سرشان را ببرید نه اینکه آنقدر با سنگ و چوب به او صدمه وارد کنید تا بمیرد. خود همان جناب امام زین العالدین در کوفه در مقابل عبیدالله که او را تهدید به قتل نمود، فرمود شما جلوی چشم ما پدرمان را با قتل صبر کشتید (که آقا را سنگ زدند و . . .  تا ایشان جان بدهد)، حالا برای ما هم فرقی نمی کند. قتل صبر سخت ترین و دردناک ترین قتل هاست. در نظر بگیرید که خدای ناکرده موشکی بیاید روی ساختمانی که در آن نشستیم، و همه را در یک لحظه بکشد و مقایسه کنید با حالتی که همۀ ما را با شلّاق آنقدر بزنند تا جان دهیم. تصدیق می فرمایید حتی تصور حالت دوم چقدر سخت تر است).
که می فرمایند ضربۀ شمشیر مؤثر است و کمالش هم در تأثیر اوست. آیا اینکه ضربۀ شمشیر مؤثر است و اثر خود را به جا می گذارد فی نفسه بد است؟ حال آن که شمشیر برای بریدن ساخته شده و اگر شمشیری قدرت بُرش نداشته باشد می گوییم به درد نمی خورد و ناقص است. از آن طرف می فرمایند اینکه گردن مقتول و پوست و استخوانش از ضربه شمشیر منفعل می شود و بریده می شود خلاف است؟ تصدیق می فرمایید که خیر؛ پوست و گوشت بافتی دارند که در مقابل ابزار تیز بریده می شوند و اگر خلاف بافت خود عمل نمایند جای تعجب است. پس کمال اجزای بدن هم بریده شدن است و کمال شمشیر در بریدن. و تا اینجا شرّ و نقصی مشاهده نمی شود. تنها چیزی که شرّ به نظر می آید این است که مقتول الان سالم نیست، جانش را از دست داده و روح در بدن ندارد، یعنی این بدنی که تا الان سالم بود دیگر سالم نیست. ایشان می فرماید پس این را می فرمایید شرّ است؟ سالم نبودن که امر عدمی است و امر وجودی نیست! بگوییم چون سالم است شرّ است؟ که نیست! یا بگوییم چون سالم نیست شرّ است؟ در این صورت این نیست می شود شرّ؛ یعنی سالم نبودن شرّ است و این إزهاق و از بین رفتن روح شرّ است ؟ این هم که امری است عدمی. اگر اینگونه است پس می توان در تمام این جاها، شرور را امر عدمی گرفت و این مسئله قابل حل است و تنها در یک جا مشکل پیش می آید. به عنوان مثال دیگر، در سوختن خانه توسط آتش؛ کمال آتش در سوزاندن است چرا که اقتضای طبیعی آن در سوزاندن است. از طرفی سوخته شدن اجزای خانه و انفعال آن ها در برابر حرارت هم که بد نیست. فقط قطع تعلق بین صاحبخانه و خانه سبب ناراحتی و درد این فرد می شود و لذا این قطع تعلق می شود شرّ که باز هم امری عدمی است.
کل این مطالب را می توان در مثال هایی چون آتش سوزی منزل، دریده شدن گوسفند توسط گرگ نیز پیاده نمود و نتیجه گرفت شرور، امور عدمی هستند. مثلا در مورد گرگ می بینیم او در عمل دریدنِ خود، مظهر اسماءالله است. مثلا مظهر اسامی شریفی چون قادر، مرید، علیم، باقی(چون بقای خودش را می خواهد) و حافظ (چون می خواهد اجزای شریف بدنش را محفوظ کند) و . . . است. هیچ شرّی مشاهده نمی شود مگر در اینکه گوسفند پس از دریده شدن سالم نیست و روح ندارد که سالم نبودن و روح نداشتنش می شود شرّ که هر دو امر عدمی است. پس در هر جا که پای وجود به میان می آید آنجا خیر است و در هر جا که صحبت از عدم و نبود است، شرّ پیش می آید.
آقایان فلاسفه در تمام مباحث، مسئلۀ عدمی بودن شرور را روی مبنای علمی حل نمودند (مبنای علمی، غیر از حرف متعارف مردم است. حضرت آقا در دروس چهاردهم و پانزدهم چند مثال بیان فرمودند در اینکه خوب و بد در نزد عموم مردم غیر از آن است که فلسفه در نظر می گیرد. فلسفه، بد و شرّ را یک امر عدمی و خوب و خیر را یک امر وجودی می گیرند) .
مگر در یک مورد که مقداری دچار مشکل شده است و آن مسئله «درد» است. می فرمایند درست است که بریدن و بریده شدن برای کارد و گردن گوسفند کمال است ولی دردی را که گوسفند می کشد چگونه توجیه کنیم؟ با توجّه به اینکه در فلسفه، لذّت و درد (ألم)، هر دو ادراک محسوب می شوند که این مطلب را در همین دروس معرفت نفس نیز داریم، آیا ادراک امر وجودی است یا عدمی؟! روی مبنای مباحث حضرت آقا که می فرمایند علم و عمل جوهرند و انسان ساز، ادراک که همان علم است باید امر وجودی باشد، همچنین روی مبنای عامّة فلاسفه، حداقل این است که ادراک، کیف نفسانی است و حقیقتی است که در انسان موجود است. حال یا به قول مشاء، موجود بالعرض و یا به قول حکمت متعالیه، موجود است به عینِ ذاتِ نفس انسان.
به هر حال درد و ألم، چه دردی که یک حیوان احساس می کند و چه ناراحتی که به انسانی در هنگام حریق یا تخریب منزلش دست می دهد و یا دردی که در اثر از دست دادن فرزندش یا هنگام مرگ خود می کشد، امری است وجودی، به دلیل اینکه همانند لذت از انواع ادراک محسوب می شود و بر اساس اصول دیگر در فلسفه، ادراک امری وجودی است.
لذا می بینیم که در تمام مسائل مربوط به شرّ، فقط مسئلۀ «درد» مشکل ساز است که باید این یک نکته را حل نمود و انشاءالله در جلسات آینده حل خواهد شد.

«و الحمدلله ربّ العالمین»نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک کمنام 94/10/2

 

 

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور