استاد صمدی:شرح دروس معرفت نفس جلسۀ بیست و دوم درس ششم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز540
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11063
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43084
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771164

در 20 دقیقه گذشته : 31
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
استاد صمدی:شرح دروس معرفت نفس جلسۀ بیست و دوم درس ششم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۳۶

شرح دروس معرفت نفس جلسۀ بیست و دوم درس ششم :
در درس ششم بعد از ابطال نظریۀ سوفسطائیها و نظریۀ حالیها به این مطلب برمی گزدیم که ما در نظام وجود و در بین موجودات متحقّق عینی خارجی قدم می گیریم، که عالم یکپارچه حقیقت است، یکپارچه واقعیت است و حقیقت و واقعیت هم همان وجودست.
این است که در عبارت می فرمایند: دانستیم که جز هستی تحقّق ندارد و بهر جا که برویم در کشور پهناور وجودیم و از این کشور بدر نمی رویم و بدر رفتن از کشور هستی پنداری نیست. اینها را در جلسات قبل بعرض رساندیم که نظام وجود غیر متناهیست، عالم هرگز محدود به حدّی نمی شود و حضرت آقا ادلّۀ قائلین به تناهی ابعاد را که آقایان در فلسفه مطرح فرمودند، نپذیرفتند. مراد از اینکه بُعد متناهیست، این است که اگر از این نقطۀ بسیط زمین بخواهیم یک خط مستقیم بگیریم و برویم تا به کجا برویم که بگوییم نظام وجود تمام شده است و از این نقطه به بعد سقف عالَم در نظر گرفته شود؟ همانطوریکه الان به حسب ظاهر برای رصد کردن به این صورت است که در یک نقطه از زمین می ایستند و آن را مرکز می گیرند و براساس این مرکزیت دور تا دور زمین را به عنوان آسمان تعبیر می فرمایند که موجودات آسمانی از کرات و کواکب و ستاره های ثوابت و سیّار را رصد کنند، که همه بر مبنای علم شریف هیئت است، اینها به حساب بحث طبیعیات فلسفه نیست! زیرا مسائل علم هیئت بر مبنای فهم ظاهری و ادراک حسّی انسان تنظیم شده است! لذا علم هیئت به تناهب ابعاد قائل است، می گوید: اینجا کرۀ زمین است، بالاتر کرۀ هواست، بالاتر کرۀ آتش یا کرۀ نار یا بلفظ خاصّش اثیر است، و بالاتر کرات و مدارات ستاره های سیّار شروع می شود، ماه، عطارد زحل، آفتاب، مشتری، و زهره که حالا از این هفت تا سه تا مادون فلک خورشید و سه تا هم مافوق فلک خورشید هستند و با خود خورشید که در وسط هستۀ این مجموعه قرار دارد، منظومۀ شمسی را تشکیل می دهند، و بالاتر ستاره های ثوابت و بالاتر معدل النهار قرار دارد، در علم هیئت می فرمایند: از ستاره های ثوابت که در رفتند، از آن به بعد تعبیر به آسمان، مدار، فلک بی ستاره می شود و اسم آن فلک را به لحاظ این که لفظ اطلس نقطه ندارد، به آن فلک اطلس گفته می شود. الان اگر سرت را بالا کنی ستاره ها را می بینی، به خود ستاره نگاه کن، الان آفتاب را می بینی به خود آفتاب نگاه نکن، کانّه عالَم به سقفی خورده است، آن سقف کانّه با چشممان می بینیم، این سقف عالم پایان کار است، علم هیئت می گوید که ما با همین مقدار کار داریم، ما بیش از این کار نداریم، علم میئت چون مبنایش در اینستکه زندگی انسان را با محیطش هماهنگ کند، طوریکه مثلاً ما برنامۀ خود را با آفتاب تنظیم کنیم، ببینیم روز چه جورست؟ شب چه جورست؟ و یا برنامۀ خودمان را با ماه تنظیم می کنیم که ماه شمسی و ماه قمری داریم، ماه زحلی نداریم، ماه مشتری نداریم، ماه عطاردی نداریم، ماه زهری نداریم، ماه مریخی هم نداریم. علم هیئت می گوید: تو که اینجا ایشتادی، بلحاظ اینکه می خواهی خودت را محور قرار دهی و عالَم را براساس محموریت خودت که نقطه زمین است، بخواهی با خودت هماهنگ کنی، راهش این است که این کره بشود زمین یا کرۀ خاک، روی زمین بشود کرۀ آب، دور در دور او کرۀ هواست، بالاتر، کرۀ آتش و همین جور هر کره ای درون کره دیگر، که کانّه محدّب کرۀ پائینی به مقعر کرۀ بالائی چسبیده است، همین جور پشت سر هم این کره در آن کره و... و مدارات و دوائر افلاک تا به هفت سیّار می رسید، از آنجا که در رفتید که عرض شد اگر ملاک را روی همین هفت تا بگذاریم، کسی بخواهد علوم غریبه را طی کند، باید این هفت را محور قرار بدهد، چرا که در علوم غریبه، در علم حروف، در علم اعداد، در جفر، و امور دیگر که علم هیئت مبناست، و لذا حضرت آقا اسم این کتاب را دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی گذاشته اند، که ایشان مبنای تمام علوم ریاضیات را از هیئت شروع فرمودند، چرا از حساب شروع نکردند؟ چرا از هندسه شروع نکردند؟ عندسه بُعد است، حساب بُعد است، برای اینکه تا چشم به دنیا می گشائیم و همین زمین و آفتاب و ماه و ستاره دیدیم، می گوید: با همینی که خو داریم، از همینجا شروع به درس و بحث می کنیم، این مبنای علم هیئت است. اینجا مبنا دیدن است نه حسهای دیگر! از مادرت می پرسی آن چیست؟ می گوید: زمین است، آن یکی چیست؟ آن ماه است، آنها که یک مقداری کوچکترند چیستند؟ آنها ستاره اند. ما با اینها چطور باید ارتباط برقرار کنیم؟ در همین ابتدا باید کار از همین جا شروع بشود، دروی هیئت آمده است از همین ابتدای کودکی مان کار را شروع کرده است. بعد بر همین مبنا بالا می رود، و حالا چند تا دانشمند تلسکوپ درست می کنند و با آن چند ستاره ای سیّار جدید کشف می کنند، مسئله ای نیست، آنچه که الان مهمّ است، این است که به چشم نظاره می فرمائید. الان که آفتاب را نگاه می کنی، آفتاب یک چراغی است که در بالا روشن است. منتها چراغش خیلی پر نور است، یک نورافکن خیلی قوی است، این مابقی سطح آسمان را که الان می بینی که همه جا اصلاً بی نقطه و بی ستاره است، فقط یک نقطه بنام آفتاب دارد، خوب حالا شب که شد و در سایه نیم کرۀ زمین افتادیم، باز سر را بالا می کنیم و می بینیم: عجب! این نورافکن که می تابد، رفته است ولی نورافکن دیگری که نورش از اوّلی مقداری کمتر است آمده است، که آن نورافکن عجیب حالات گوناگون دارد، این نورافکن هم حالات گوناگون دارد، می بینیم گاهی منطقۀ ما را خیلی گرم می کند، گاهی خیلی سرد می کند، گاهی هم حالات اعتدال دارد، گاهی می بینیم شب کوتاه است، گاهی می بینیم شب بلند است، اینها چطوریست؟ به چه صورت است؟ یعنی چه؟ می بینی همین اوّل آدم با اینها محشور است، علم هیئت می فرماید: ما آمدیم که همین حرفها را برایت بزنیم، در شب به سقف که نگاه می کنی، می گویی: اینجا این همه نقطۀ روشن که ستاره ها هستند، مانند لامپهائی که به آن سقف بسته اند، آن سقف کجاست؟ اسم آن سقف را علم هیئت طبق همین دید ظاهری معدل النهار گذاشته است که از ستاره ها بالاتر است و ستاره ها گویا از آن آویزان شده اند و در یک مرتبۀ پائینتر، اینها ستاره های ثوابت و سیّار هستند، ستاره های سیّار هفت تا هستند، برایشان هفت تا مدار درست می کنند، که به آن افلاک سعبه می گویند، فلک زمین و فلک آب و فلک هوا و فلک آتش و با هفت تا سیّار می شود یازده تا، بالاتر، یک فلک ثوابت هم داریم به اسم ستاره های ثابت! که از همان هفت تای سیّار بالاتر رفتیم و به فلک دوازدهم رسیدیم، بالاتر از آن، یک فلک داریم بنام فلک اطلس(معدل النهار)، که روی هم سیزده فلک می شوند. حال اگر زمین و آب و هوا و کرۀ آتش را مجموعاً یکی بگیریم و این مجموع را مرکز قرار دهیم و این مرکز ثابت باشد (که در حقیقت متحیّر است و حرکت وضعی و انتقالی دارد) و مرکز ثابت را حساب نکنیم، دور این مرکز، اگر آنهائی که در حرکتند را محاسبه کنیم، هفت تا متحرک داریم و افلاک هفتگانه سیّار می شوند، بالاتر از آن کلّ ستاره های ثابت را در یک فلک فرض کنیم و فلک هشتم بنامیم، بالاتر، یک فلک در انتهای عالَم که سقف نظام هستی باشد و به آن جسم کل بگوئیم، فلک نهم را تشکیل دهد، این افلاک نه گانه که در کتب فلسفی و شعر شعرا و فرمایشات دیگر فراوان آمده است، بر چه مبناست؟ که همه مربوط به دروس هیئت است. لذا چه در دروس هیئت جدید، قدیم، از بطلیموس ببعد، حرف همین است، علم هیئت جدید و قدیم ندارد، همه بر همین مبنا پیش می روند، حضرت آقا هم در رساله ای بنام «کل فی فلک یسبحون» نوشتند و در آن رساله عالَم را به نه فلک تقسیم کردند، مثل اینکه آدک کتابی بنویسد و نه تا فصل داشته باشد، این نه تا به چه لحاظ است؟ بحساب اینکه زمین و اینها ثابت باشند و آن نه تا در دور زمین ثابت باشند. اگر در دروس هیئت بپرسید عالَم متناهی یا نا متناهی است؟ می گوید متناهی است، بُعد تناهی دارد یا غیر متناهی است؟ می گوید بُعد متناهی است. ابعاد طول و عرض و عمق دارد که اگر حرکت جوهری صدرالمتألّهین باشد یک بُعد  هم به آن اضافه میشود بنام بُعد زمان که چهار بعدی می شود، در فلسفۀ متعارف مشاء می گویند: اجسام سه بعدی اند، طول و عرض و عمق دارند. ولی جناب صدرالمتألّهین که حرکت جوهری را اثبات فرمودند، بُعد زمان را هم بر آن افزوده اند. لذا هر جسمی دارای چهار بُعد است که طول و عرض و عمق و زمان باشد. اینها که حرفش را می زنیم همه بحث می خواهند، روی مبنای علم هیئت باید پیش رفت، بعد روی مبنای علم هیئت این جسم کل الان بعد دارد این بعدش متناهی است یا نامتناهی است؟ متناهی است، برای اینکه به انتها می رسد، که انتهایش آن سطح محدّب جسم کلّ است، اگر کتاب «زبدۀ هیئته» جناب خواجه نصیر طوسی را باز کنید می بینید در آنجا این افلاک را بصورت مدار مدار کشیده است و همینجور این مدار رویش یک مدار دیگر، مدار دیگر، نه تا مدار می کشند و بعد می گویند: کأنّه مثل یک عدد پیاز است، این یک لایه آن یک لایه تا نه لایه، و در اصطلاح افلاک پوست پیازی گفتند، حرف حل نشد، تا اینکه ریالۀ «دل فی فلک یسبحون» حضرا آقا ظاهر شد، گویا آبی ریخته شد بدست همۀ آقایان طول تاریخ. این یک تشبیهی بود (افلاک پوست پیازی)!! به هر حال، اگر بخواهید بر مبنای علم هیئت پیش بروید، عالَم متناهی می شود . در هزارویک نکته قسمت حرف ت، تناهی ابعاد و ادلّه ابطال را مطالعه بفرمائید، آقایان هیوی هشت الی نه دلیل آوردند که بُعد متناهی است، حضرت آقا هم همۀ هشت نه تا دلیل را رد فرمودند، چرا؟ چون اصلاً مبنا بر این بود که آقایان علم هیئت گفتند: ما نمی خواهیم کلّ نظام هستی زا آنطوری که هست بررسی کنیم، چرا که ما آدم هستیم و روی این کره زمین ایستادیم و تا چشم باز کردیم همین ستاره ها و آفتاب و ماه و آسمان را دیدیم، بظاهر از کسی بپرسی: سقف این عالم کجاست؟ می گوید: همین است، این آسمان سقف عالَم است و ما کاری نداریم کخ بگوییم در عالَم چه خبر است، آن مربوط به طبیعیات فلسفه هست، آن را باید آقای فیلسوف بیان کند، وقتی می روی در فلسفه مشّاء می بینید که اتّفاقاً فلسفه مشّاء در طبیعیات همان حرفهایی را می زند که آقایان هیئت در علم هیئت زدند، آخر معلوم نشد این حرفها از علم هیئت به طبیعیات فلسفه رفته است یا از طبیعیات فلسفه به علم هیئت آمده است، که ظاهراً نباید آقایان فلاسفه طبیعی تن به برنامه دروس هیئت می دادند چون عالِم هیوی برای خودش یک معیاری دارد و رشته او براساس همین معیار ظاهری است که ما با چشم می بینیم و مثلاً با طی الارض دیگر کاری ندارد.
حضرت آقا فرمودند: تناهی ابعاد درست نیست، بُعد نا متناهی است و بر این مبنا آن بحث رسالۀ رتق و فتق را باید دنبال بفرمائید و بحثهای دیگر... البته در رسالۀ رتق و فتق، حضرت آقا بر مبنای علم هیئت پیش رفتند و طبیعیات فلسفه هم باید برای خودش فکری کند و لذا ظاهراً طبیعیات فلسفه در بخش عالَم شناسی خودش را دچار عجز کرده است، نباید اینطور کار می کرد، چکار به آقای هیوی داری؟ آقای اهل هیئت برای خودش یک معیاری دارد که می خواهد هیئت خودش را پیش ببرد، رشته خودش را پیش ببرد، و شما باید واقعیت را می شناختید، چرا؟ چون می فرمائید: موضوع فلسفۀ ما، وجود به ما هو وجود است که اگر این وجود را که دو بخش تقسیم کردید، بنام وجود مادّی و مجرّد، که اگر خواستید راجع به وجود مادّی بحث بفرمائید طبیعیات فلسفه مطرح است و اگر خواستی راجع به موجودات ماوراء ماده بحث بفرمائید الهیات فلسفه مطرح گردد. در الهیات فلسفه هم چند طور می شود بحث کرد، اخصّش، اعمّش و فرمایشاتی که پیش می آید... این آقا باید در طبیعیات فلسفه می آمد و بحث را خوب پیش می برد در حالیکه حرف آقای هیوی را به اینجا کشانده و آن را بعنوان یک اصل موضوعه پذیرفته و بر کارهای علم هیئت پیش رفته است، حالا حرف چیست؟ حرف این است که شما فرمودید: آقایان حالیها فرمودند که ما بعضی از چیزها داریم که نه معدومند و اسمش را حال می گذاریم، بعد در مقابلش فرمودید: هر چه هست وجود است و ما هر جا برویم در وجودیم، به آسمانها بروی در وجودی، خوب! در آسمانها تا کجا برویم؟ تا بر نمی دارد! این نظریۀ قطعی حضرت آقاست که: از این کشور وجود بدر نمی رویم، و این کشور وجود هم بر اساس استحاله تناهی ابعاد، یک کشور غیر متناهی است. لذا، آیا هر کجا برویم وجود است؟ بله! هر جا بروی وجود است! پس آن بالا سقفی ندارد که از آنجا در رفتیم، بگوییم عالم تمام شد، آسمانها تمام شدند، از آن ببعد عدم و هیچ باشد، بله! می فرمایند: راه ندارد، از کشور هستی در رفتنی نیستی! و اگر کسی خیال کند که از کشور این هستی در برویم و به یک نقطه پایانی برسیم و از آن ببعد را عدم بنامیم، پنداری بیش نیست! یعنی این هشت تا دلیلی که در تناهی ابعاد آقایان اقامه فرمودند، هشت تا دلیلیست که براساس پندار و خیال این آقایان مستدلّین بوده است و روی اساس نبود! پس از کشور هستی در رفتنی نیستیم!
حضرت آقا در ادامۀ درس ششم می فرمایند: خودمان هستیم؛ و به هر چه می نگریم هستی است؛ و هر چه را می پاییم هستی است و هر چه را ادراک می کنیم هستی است.
بلافاصله به ذهن می آید که اگر هر چه ادراک می کنیم هستی است، پس چطور حرف از عدم زدید، پس معلوم است که عدم را ادراک می کنید، آنوقت عدم چه جوری ادراک می شود؟ عدم را هم ما ادراک می کنیم،پس عدم هستی است؟ این که اجتماع نقیضین می شود!! پس عدم هم هست، هم نیست؟ چون عدم یعنی هیچ، یعنی نیستی، یعنی نبود، بعد می فرمائید: آنچه که ما ادراک می کنیم و هر چه هست، هستی است. وجود است، و از طرف دیگر عدم را هم که ادراک می کنیم، پس باید عدم هم وجود باشد و لازمه اش اجتماع نقیضین است، عدم هم باشد، چون ما ادراکش می کنیم، هم نباشد چون هیچ است، عدم در مقابل وجود! آنوقت عدم چگونه ادراک می شود؟ این است که حضرت آقا می فرمایند: و عدم اگر توّهم و ادراک شود به طفیل وجود است؛ و آن هم در ادراک عدم سخنی است که در آینده خواهیم گفت.
الان شما می گویی، عدم یعنی نیستی، این نیستی اگر هیچ است چگونه ادراکش کردی؟ هیچ را چگونه ادراک کردی؟ آیا از اینکه عدم هیچ است شک دارید؟ معلومست که شک ندارید، و حال اینکه می فرمائید ما هر چه را که ادراک می کنیم وجود است، پس این عدم که نیستی بود چگونه ادراک شد؟ باید توجّه داشت که خلط بین مفهوم و خارج نشود! مراد از اینکه می گوییم عدم هیچ است  و ما عدم نداریم اینستکه اگر در متن نظام وجود بخواهیم یک حقیقتی را پیدا کنیم که این حقیقت هیچ باشد، نداریم! امّا در مقام ذهنمان بخواهیم مفهوم نبود را تصوّر بکنیم، این تصوّر مفهوم نبود در موطن ذهن و در قوّۀ وهم و ادراک وهمی بلامانع است. منتها عرایضی هست که باید بعد بیاید، که آیا اگر این است پس حالا شما برای عدم یک مصداقی در ذهن هم درست می کنید، در بیرون از ذهن خودمان، در بیرون از قوّۀ ادراکی خودمان، آیا می توان چیزی را بنام هیچ پیدا کنیم؟ چنین چیزی نداریم که وجود خارجی داشته باشد، و هیچ باشد. یعنی برای عدم مصداقی در متن وجود و واقعیت پیدا نمی کنیم. آنگاه می فرمائی که ما فقط در مورد عدم و هیچ معنایی را در ذهنمان تصور می کنیم، یعنی معنای هیچ را در ذهن تصوّر می کنیم. در اینجا این سؤال پیش می آید که: آیا در ذهن هم برای عدم یک مصداق می سازیم؟ که عدم در خارج وجود نداشته باشد، ولی در ذهن یک نحوه حقیقت داشته باشد؟! اینجا این لفظ «به طفیل وجود» باید خیلی دقّت شود که بحث عدم مطلق و عدم مضاف باید پیش بیاید، الان همین اندازه در قوّۀ سامعه شما باشد و همین اندازه بدانید که چیزی حتّی در ذهنمان هم پیدا کنیم و بگوییم این را عدم می گویند، این را هم نداریم! فقط تنها چیزی که هست معنا و مفهومی است که ما از عدم می فهمیم، حالا این معنا و مفهوم را شما از کجا انتزاع می کنید؟ اگر قانون در فلسفه و ادراک این باشد که حتماً باید مفهوم را از یک مصداقی اخذ کنیم، مثل نظر جناب علامه طباطبائی در روش رئالیسم که ایشان می گوید: شما هر کعنائی را که  می فهمی باید از یک مصداقی بگیرید، یا این مصداق در خارج موجودست که باید از خارج بگیرید، یا این مصداق در ذهن موجودست و باید از ذهن بگیرد، یا این مصداق در ذهن موجود نیست و در خارج هم موجود نیست، امّا شما یک مصداقی را برایش تصوّر می سازید، آز آن مصداقِ تصوّری، می خواهید یک مفهومی را بگیرید، بالاخره باید یکطوری مصداق بسازید، اگر می خواهید برای عدم یک حدّ بسازید، در خارج که نمی توانید، آیا در ذهن هم می توانید برای عدم و هیچ یک فردی را درست کنید که از آن فرد معنای هیچ را اخذ کنید؟ بعد این مفهوم هیچ را بر آن فرد تحمیل بفرمائید یا حملش کنید و بگویید که آن فردی که در ذهنم تصوّر کردم یعنی هیچ، آیا می توانید این را تصور بفرمائید؟ خیر! اگر این نمی شود، حرف جناب آقای طباطبائی را چه کنیم؟ پس ما یک مفهومی را فهمیدیم که این مفهوم در خارج از ذهن ما و یا در درون ما مصداقی ندارد، پس شما این مفهوم را چگونه انتزاع کردید؟ هیچ، ما به ازا ندارد و از چیزی گرفته نشده است، این هیچ کلمه ای است که حتّی اگر معنی و مفهوم آن را بخواهی بفهمی باید به طفیل وجود بفهمی ، به طفیل وجود بحث عدم مضاف پیش بیاید، تا حل بشود. منتها الان سنگین می شود و خسته می شوید.
پس همه چیز وجود شد، هر اثری هم که ما می بینیم قطعاً همه آثار از هستی است، هر اثر می بینی همه از هستی و وجود است، وجود چیست؟ و واقعیت است، وجود و حقیقت و واقعیت در حقیقت یک چیزند که در حقیقت فرمودید: واقعیت و حقیقت یعنی همان وجود، عرض کردیم که در اینجا آقایان فلاسفه می رفتند در بحثهای وحدت وجود، حالا وجود متعدّد است با یکی است؟ وجود اگر به اینصورت که یکی خدا باشد و یکی خلق، با وحدت عددی چه کنیم؟ اگر وجود یک حقیقت است، پس خدا یعنی خلق؟!! یا خلق یعنی خدا؟!! این هم که نمی شود! پس چه باید کرد؟ ان شاء الله در آینده حل می شود.
در ادامۀ درس ششم می فرمایند: و بدانچه فکر بشر رسید همه را از کانون هستی بدر آورد. آقا راه افتاده و می خواهد تحقیقات و کاوش کند و چیزی را بسازد یا یک چیزی را بفهمد، آقا! راه افتادی، به کجا می روی؟ می خواهم بروم گیاه را بشناسم! می پرسم: آیا گیاه حقیقت و واقعیت دارد؟ می گوید: بله! آخر من دنبال بی حقیقت چرا می روم، تمام رشته های علمی همه در اینکه چون موضوعشان حقیقت دارد و وجود دارد، بدنبال تحصیل می روند. می پرسیم: شما چه رشته ای می روی؟ می گوید: می خواهم بروم معدن شناس بشوم، زمین شناس بشوم، زیست شناس بشوم، اخترشناس بشوم، نبات شناس بشوم، حیوان شناس بشوم، انسان شناس بشوم. آیا این موضوع علوم شما وجود دارد یا ندارد؟ بله! وجود دارد.
بعد ایشان می رود از متن این هستیها کاوش می کند و بسیاری از چیزها را اختراع یا کشف می کند و می فهمد و مطابق با آن را می سازد، مثلاً بشر اوّلین بار پرنده ها را دیده که اینها اینطوری برای خودشان لانه می سازند، بعد بشر هم برای خودش و یا دست خودش و یا هزار گرفتاری در درون تپه ها و کوهها خانه ای مشابه درست کرد و گفت فعلاً برویم در آن زندگی کنیم، ما از یک پرنده که کمتر نیستیم، و اینطور از این ببین و از آن ببین، در این نظام عالم از این کلمه وجودی داریم هر روز جلوتر می رویم، روز بروز کشفیّات بشر قویتر می شود، این مکشوفاتش، این حقایق را از مجا در می آورد؟ از عدم یا از وجود؟ از وجودست. و لذا حضرت آقا در ادامۀ درس می فرمایند: و بدانچه فکر بشر رسید همه را از کانون هستی به در آورد و از کاوش در کان هستی بدست آورد و دانستی که سوفسطائیها به خطا رفتند و حالیها ناروا گفتند. آری همه هستی است و هستی حقیقت است و حقیقت است که گردانندۀ نظام بلکه عین نظام است.
لفظ را دقّت کنید! چه شیرین پیاده شد، اوّلاً فرمود: همه، منظور از همه چیست؟ آیا زمین جزو این همه هست؟ بله! آفتاب چطور؟ بله! ماه چطور؟ همینطور! همۀ آن چهار قسمی که گفتیم مشهودات ماست، (جمادات، نباتات، حیوانات، انسانها) همۀ اینها هستی هسند، وجودند، اینها جزو وجودند. دقّت شود! اینجا الان لفظ «جزو وجود» هنوز نیامده است، حرف خیلی سنگین است! عبارت خیلی لطیف است! همه هستی اند، هستی یعنی چه؟ یعنی وجود، همه حقیقتند، همه واقعیتند، همه وجودند. جا دارد بپرسیم: حضرت آقا! چطور شد وقتی خواستی موجودات را بیاوری در دائره وجود قرار بدهی، لفظ همه را آوردی؟ بعد وقتی خواستی لفظ وجود را بیاوری، لفظ هستی را بصورت مفرد بیان فرمود؟ که همه وجودند، وجود، این لطافت را دقت بفرمائید! در جلسات قبل عرض شد که ابتدا آقای فیلسوف وقتی وارد بحث می شود، می گوید: موضوع بحث من وجود است، بعد به او بفرمائی که آقا وجود با موجود فرق می کند؟ می گوید: موجود آن است که مبداء اشتقاقش بنام وجود در این مشتق اخذ شد، می پرسیم: آقا! وجود یعنی چه؟ می گوید: هستی! موجود یعنی چه؟ آنچه که هست! حالا از شما بپرسیم: آقا! خودِ این آنچه که هست، وجود است یا عدم؟ اگربخواهید بفرمائید: آنچه که می خواهیم بگوییم هست خود آن وجود است، یعنی می خواهی بگویی وجود وجودست؟ معلوم است که وجود وجودست، این که نیاز به گفتن نداشت، اگر بفرمائی آنچه که هست، عدم است؛ این اجتماع نقیضین است! آخر آن که هیچ است و وجود نمی شود، پس موجود یعنی چه؟ قهراً می فرمائی آنچه که موجودست، خود آن هم یعنی وجود. موجود یعنی چه؟ یعنی همان وجود، دیگر زحمت نکشید، منتها ما در مقام این لفظ، یعنی لفظ و ج و د که می شود وجود و لفظ م و ج و د که می شود موجود، و در مقامِ معنی که می خواهیم این دو لفظ را معنی کنیم، یکی از مبدأ می گوییم و دیگری را مشتق، امّا وقتی می رویم در متن واقعیت می بینیم: هر دو شدند یک حقیقت، مثل اینکه الان از کسی بپرسیم: آیا شما وجودید؟ می گوید: بله! می پرسیم: آیا شما موجودید؟ می کوید: بله! موجودیم یعنی چه؟ یعنی این شخص کسی است که وجود است، می گوییم ایشان که کس است، آن کس بودن ایشان غیر از وجود بودنش است؟ می گوید: خیر! آن کس بودنش همین وجود بودن است، فقط در مقام لفظ و مفهوم و ذهن یک مقداری ما این موجود و وجود را تفکیک می کنیم، امّا در متن خارج یکی است. درست است؟ پس در متن خارج وجود و موجود یکی است، گویا می خواهید بفرمائید همه وجودند، یعنی بگویی زمین موجود است، آسمان موجود است، آفتاب موجود است، انسان موجود است، حیوان موجود است، بعد هم می گویی: خود این آفتاب و آسمان و حیوان و... مگر اینها غیر از وجود چیز دیگری هستند که شما می گویید آسمان موجود است، آفتاب موجود است، زمین موجود است؟!! می گوییم: خیر! همه شان وجودند، پس همه هستی است؟ بله! چرا نفرمودید: همه وجودهایند؟ که آفتاب یک وجود، زمین هم یک وجود، من و شما هر کدام یک وجود، آسمانها هم وجودهای مختلف، و یک خدا هم یک وجود، اینجوری بگوییم چطور است؟ الان که ظاهراً ذهن مبارک همه همین هست که: من هم هستم، غیر من هم هستند، آنجا در درس اوّل و در کلمۀ اوّل فرمود: وجودست که مشهود ماست، بعد از وجود یک دفعه رفتند در دامن موجود، ما موجودیم، جز ما همه موجودند، یک دفعه از یک وحدت، از یک نقطه بنام وجود بودن، آمد در این و آن موجود غرق شد. در درس اوّل هر چه را که آمدیم گفتیم مشهوداتند، این یک مرتبه و آن یک مرتبه و... یک دفعه سوفسطائی آمد یک سنگی جلوی ما انداخت، گفت: آقا! خیال می کنی که اینها وجودند!! هیچی واقعیت ندارد!! یک مقدار سختی دیدیم، تا این یک سنگ را کنار بیندازیم و بگوییم: خیر! آقا! حرف ما درست است! حالیها هم آمدند یک سنگ اندازی کردند، وقت ما را در درس پنجم هم گرفتند. این دو تا سنگ را ما از سر راه خودمان گرفتیم و این راه را باز کردیم، گویا دوباره رفتیم به همان درس اوّل، حال می پرسیم: اینها که فرمودی: وجودست که مشهود ماست و غرق شدی در وجود و گفتی ما موجودیم، جز ما موجودند، هر چه می بینیم موجودند،  هر چه می یابیم موجودند،  یعنی این موجودها همه جدا جدا هستند؟!! اینطوری است که این موجودهای جدا جدا باشند مثل یک اداره و یک موجودی هم جدا به عنوان رئیس اداره که این رئیس اداره بشود یک موجود اداره کنندۀ این مجموعۀ پرسنل در تحت تکفّل آقای رئیس است؟!! اینجوری بگیریم؟!!عبارت را دقت بفرمائید! آری همه هستی است و هستی حقیقت است و حقیقت است که گردانندۀ نظام است. اینطوریست که گویا دوباره همان درس اوّل هماهنگ می شود، چون همان اوّل گفت: ما موجودیم و جز ما موجودند و ما اینها را باز کردیم، جمادات موجودند، نباتات موجودند، حیوانات موجودند و... من هستم و طیف من که انسانهای دیگر غیر من هم موجودند، آمدیم در دریای کثرت غرق شدیم، بعد برای اینکه در این کثرت وحدت عددی پیش نیاید، حضرت آقا از همان اوّل فرمودند: وجودست که مشهود ماست، وجود را به لفظ مفرد آوردند ، موجود هم نفرمودند! بلکه فرمودند: وجود، هستی. بعد الان که دو تا سنگ اندازی را رد کردیم و یافتیم که همه وجودند، دوباره آمده که ما موجودیم و جماد و نبات و اینها همه را آورده غرق در هستی و وجود کرده است،همه وجودند پس این همه وجود را چه کسی می گرداند؟ گردانندۀ اینهمه کیست؟ که می فرمایند: گردانندۀ این همه حقیقت است، وجود است! و این عین عبارت حضرت آقاست که می فرمایند: و حقیقت که گردانندۀ این نظام است. بعد می پرسیم: حقیقت است که گردانندۀ نظام است یعنی چه؟َ که در ادامه می فرمایند: بلکه عین نظامست. این را باید حل بفرمائید! این جمله باید حل بشود! از این جمله چه می خواهی؟ آن حقیقت عین نظام است یعنی چه؟ یعنی یک حقیقتند؟ برای اینکه عینیت یک حقیقت است مثل اینکه بگوییم: آقا! جنابعالی عین خودتی، عین ذاتت هستی، متن وجودی خودتی، من عین خودمم، یعنی خودمم، یک حقیقتم، که بحثش ان شاء الله برای جلسه بعد مطرح خواهد شد.
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس ششم جلسۀ بیست و دوّم

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت توسط جواد

94/9/27

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۰۱ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۵۳
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور