شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 62 ( درس 14) چاپ
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kalame.ir   
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۴۳

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه شصت و دوم ( درس چهاردهم )
در جلسه ی قبل فرمایشی از جناب ملا عبدالصمد همدانی – علیه الرحمه – مطرح گردید . ایشان فرمودند : « مقصود از آفرینش آن بود که حق تعالی ، خود را برای خود جلوه دهد » .
این مطلب روی همان مبنای شریف آقایان اهل معرفت است که می فرمایند : « کل عالم ، جلوه ها و تجلّیاتِ حقیقتِ وجود است » .
عرض کردیم بحث اینکه « خلقت از عدم به وجود آمده است » ، روی کلمه ی « خَلق » پیاده می گردد نه روی کلمه ی « وجود » . به عبارت دیگر نمی فرمایند وجودِ این آب و خاک و امثالهم از هیچ و نبود به وجود آمده است . اگر هم در مقام ذهن برای شیء ،حالتِ عدمی فرض می کنیم ، این مربوط به مقام حدّ و اندازه ی شیء است که به صورت و ریخت و هیئت ظاهری اش برگشت می کند . به عنوان مثال اگر شما موم یا خمیری را به شکل خاصی در آوردید ، ذهن می گوید این هیئت و بافت فعلی ، قبلا نبود ، اما این به این معنی نیست که وجودش نبوده و اصلا مومی وجود نداشته است . وجود ، بود و هست و تحقق دارد ، منتها این پیکر ساخته نشده است . و اگر مجددا همین شکل جدید را به هم بزنید و بگویید آن شکل سابق ، نابود شد ، منظور ، نابودی آن شکل خاص می باشد ، ولی اصل وجود موم برقرار می باشد و این شکل حاصله از موم بود که درباره اش می گوییم « بود » شد و دوباره نابود گردید . اصلِ وجود ما نیز ، بود و هست و خواهد بود و حدوث و قدیم بر نمی دارد .
لذا در فلسفه یا عرفان ، بحث از قدیم یا حادث بودنِ وجود نیست ، و اگر هم این بحث مطرح شود به لحاظ حدودات است نه به لحاظ وجود . یعنی این بحث راجع به هیکل و بافت ظاهری موجودات مطرح می شود . فی المثل ساختمان این حسینیه ، پنجاه سال قبل نبود و ممکن است پنجاه سال دیگر هم با این شکل و هیأت موجود باشد و سپس بر اثر زلزله یا علت دیگر تخریب گردد . این به معنای به وجود آمدنِ وجود از عدم نیست ، بلکه به این معناست که خلقت و اندازه ای که گرفته شده ، تازه است . لذا این فرمایش هم که می فرماید « جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو » ، اشاره به تجلّیات و حدود وجود است .
همچنین فرمایش بلند جناب ملا عبدالصمد همدانی به این معناست که حق تعالی ، قامت موجودات را اندازه گرفت و بُرش نمود ، خواه به صورت عقل ، خواه به صورت اسماء و صفات ، مانند الله ، الرّحمن ، الّرحیم ، الحکیم ، العلیم و . . .  که هر کدام از اینها یک نحوه جلوه و خلقت و اندازه ی خاص می خواهد و هدف اصلی او هم این بود که خودش لذّت ببرد . اما سؤالی که ممکن است برای شما عزیزان پیش بیاید این است که مگر خداوند هم لذّت می برد ؟ پاسخ به این سوال انشاءالله در مبحث « لذت و ألم » از کتاب شریف نصوص الحکم مطرح می گردد . جناب شیخ الرئیس نیز در نمط هشتم اشارات ، بجث « ابتهاج ذاتی حق تعالی » را مطرح فرمودند . خوشحالی ما نیز به عنوان یکی از حالاتمان ، ریشه در بهجت و سرور ذاتی حق متعال دارد و در آیات و روایات به حضرت حقّ استناد داده شده است . لذا در قرآن کریم می خوانیم « وَ إنَّه هُوَ أضحَکَ وَ أبکَی » ( نجم / 43 ) ، ایشان است که دارد شما را به گریه می اندازد و می خنداند . یک وقت می بینید در حالتی هستید که اگر تمام عالم دست به دست هم بدهند تا شما را بخندانند نمی خندید . یک وقتی هم انسان ، ماه ها برای گریه کردن حسرت می خورد و می بیند هر چه دعا می خواند و در خلوت توسل می کند ، چشم ها بخل ورزیده و یک قطره اشک هم نمی افشانند . سرّش در این است که گریه را هم او باید بدهد و آن گریه ای که او می دهد صفای دیگری دارد .
لذا در همان لحظات گریه ، انسان بایستی شکور باشد و عرض کند خدایا تو داری مرا به گریه می آوری و من خود ، هیچ کاره ام و الا من همانی بودم که بارها خواستم خود را بگریانم و موفق نشدم . اتفاق افتاده یک مداح و روضه خوانی تمام همّ خود را صرف این می کند که به هر ترتیبی شده مستمع را بگریاند ، اما آدم می بیند گریه اش نمی گیرد . لیکن یک آدم دل شکسته ای تا لب باز می کند ما را به گریه می اندازد ، چرا ؟ برای اینکه او دل شکسته است و خداوند فرموده « أنَا عِندَ مُنکَسِرَة قلوبهم » ، در واقع حقّ در دلش راه یافته و حقّ است که دارد ما را به گریه می اندازد نه خودِ آن فرد . این است که به ما فرمودند همان لحظه ای که دارید اشک می ریزید نگویید الحمدلله چه خوب گریه ام آمده و چه خوب و خوش می گریم . بلکه فرموده اند که در آن موقع هم  بگویید « هُوَ أضحَکَ وَ أبکَی » ، اوست که می گریاند و این لذّت ،  همان ابتهاج ذاتی حق متعال است زیرا حق تعالی نیز سه نوع لذّت دارد : صفاتی ، افعالی و ذاتی .
او در مقام علم و اراده و سمع و بصر خود لذّت ذاتی دارد و در اسماء دیگری چون محیی و ممیت و قابض و باسط و امثالهم ، لذّت افعالی دارد ، لذا اساساً هر چیزی در وهله ی اول ، آن سویی است و سپس این سویی می شود .
در یکی از بخش های قبلی ، مطلبی را از رساله ی شریف « شجرة الکون » شیخ اکبر محی الدین عربی به عرض رساندیم که خداوند نفرمود آیا شما مخلوق من نیستید ، بلکه فرمود : « ألَستُ بِرَبِّکُم » ، آیا من ربّ شما نیستم ؟ زیرا خواست اساس آفرینش را بر ربوبیّت قرار دهد نه مخلوق بودن و عبودیت . درست است که می گوییم خلقت ما بر عبودیّت است ، اما اصل و اساسش بر ربوبیّت است و چون از طرف او هیچ گونه خلافی انجام نمی گیرد ، لذا با کلمه ی « بِرَبِّکُم » ، اساس نظام هستی را تحکیم و استوار نمود که « یس وَ القرآنِ الحَکیم » شد .
قرآن کتبی و قرآن تکوینی هر دو حکیم اند ، و سرّش در این است که بر اساس ربوبیّت استوارند و ربّ در ربّ بودن خود به هیچ نحوه اشتباه و سستی و خلافی ندارد .
اینکه عامّه ی مردم وقتی به یک واقعه برخورد می کنند که به مذاقشان سازگار نیست ، می گویند آقا اینجا دیگر خدا ، خدایی نکرد !! که این نظر مبنای علمی ندارد ، زیرا اگر خدا خدایی نکند ، مخالفت در ربوبیّت پیش می آید و اساس نظام هستی را به هم می زند .
اگر اساس خلقت آیه ی « ألَستُ بِرَبِّکُم قَالُوا بَلَی » ( اعراف / 172 ) است ، این اساس ، هیچ موقع خلاف بردار نیست . آیه ی « هَل تَرَی مِن فُطُورٍ » ( ملک / 3 ) ، نیز به همین مطلب برمی گردد که چون اساس خلقت بر ربوبیت است ، در آن فطوری یافت نمی شود و الا اگر اساس خلقت بر مخلوق بودن پیاده می شد که مثلا از آن طرف بگویند « ألَستُم بِعِبادی » ، آیا شما بندگانم نیستید ؟ اساس نظام هستی به مخالفت بنا می شد . زیرا اگر این مخالفت تکوینی هم نباشد ، خیلی ها مخالفت تشریعی دارند . اگر مخالفت باشد ، اساس نظام هستی بر مخالفت پیاده می شد و نمی شد که قرآن بفرماید « یس وَ القرآنِ الحَکیم » ، که نظام عالَم بر حکمت و حکیم بودن و محکم بودن استوار است و چون ربوبیت ، اصل و عبودیت متفرع بر آن است تصدیق می فرمایید که خلقت و لذت و بهجت و سرور ، همه ی این ها ، از اول از طرف خداوند متعال شروع می شود و سپس در این سو جلوه می کند . یعنی اول از آن طرف است و« قَالُوا بَلی » از این طرف است و به این خاطر است که اگر در چَشم نگویند اساس خلقت به هم می خورد و خلقت اصلا برپا نمی شود . یعنی در متن ربوبیت ، چون پرورش و اندازه گیری مخلوقات در آن نهفته است ، قهراً « قَالُوا بَلی » به دنبالش آمده تا هر گونه ی شائبه ی مخالفت نفی گردد .
همچنین در آیه ی « یَآ أیَّتُهَا النَّفسُ المَطمَئِنَّةُ * إرجِعِی إلَی رَبِّکِ راضِیَةً مَرضِیَةً *فَادخُلی فِی عِبادِی » ( فجر / 27 و 28 و 29 ) ، از این ندا که بیایید در بندگان خاصّ من داخل شوید ، معلوم می شود که همه ی بندگان ، داخل در این عبودیت نیستند و باید بیایند و داخل بشوند . به همین دلیل اگر خلقت بر اساس عبودیّت باشد ، آنوقت بیان « قَالُوا بَلَی » برای همه ی مخلوقات امکانپذیر نخواهد بود و به ناچار خلقت هم محدود شده و گسترش نمی یافت .
لذا اگر قرار باشد همه ی مخلوقین بگویند « بَلی » ، لازمه ی آن این است که خلقت بر اساس ربوبیّت پیاده می شد . به همان تعبیر جناب ملا عبد الصمد ، حق وقتی می خواهد خلق را بیافریند در حقیقت می خواهد خودش لذّت ببرد و این بهجت ذاتی اوست . یعنی واقعاً هم لذّت می برد . لذا تمام نظام هستی ، لذّتگاه حقّ می باشد .
به عنوان مثال ، بیماری روی تخت بیمارستان به مرض سختی دچار است و آه می کشد ، اطرافیانش هم کاری نمی توانند بکنند و آه می کشند . خداوند می فرماید همین که آه می کشد ما از همین لحظه لذت می بریم ، زیرا فاصله برداشته می شود و ما می آییم در جان و دل ایشان . چه بسا اگر این بیماری پیش نمی آمد ، او هیچ وقت گریه نمی افتاد . الان بسیاری از مردم اجتماع ، اگر عزیزی را از دست ندهند سال تا سال به مسجد نمی آیند به طوری که برای پای منبر نشاندن آن ها و یک قطره اشک گرفتن از آن ها ، که به خدای خود نزدیک شوند ، راهی جز مرگ یک عزیز باقی نمانده است . واقعا این مرگ ها و مصیبت ها دارد برای خیلی ها کار می رسد .
به هر حال ، حرف در این بود که مقصود از آفرینش این است که او برای خودش جلوه کند . کأنه حق تعالی را بفرماید دارایی هایمان را تجلّی دهیم ، خطّی بنویسیم ، نقّاشی ای رسم کنیم ، صنعتگری و ریخته گری کنیم و می بینیم چقدر هم عجیب و بدیع ریخته گری نموده و چقدر قشنگ و موزون ، خرّاطی و برش نموده که در تمام این هیأت ها و بافت ها ، تحدّی فرموده است که امکان ندارد کسی بتواند ذرّه ای در آن عیب بیابد و یا در آن ها امّا و اگر بیاورد ، یا مثلا بگوید چه می شد اگر شکل و بافت من مثل فلان فرد می شد ؟ باید به او گفت اگر شما بخواهید این شکل را از این موطن ، با این بُعد زمانی که در متن ذات و حرکت جوهری است بردارید و در موطن دیگر قرار بدهید ، دیگر آن نیست و نابود خواهد شد . حال آن که آن شیء دیگر در جایگاه خودش هست و دیگر نیاز نیست شما این را به جای آن ببرید .
اگر ابتدای دشت دوم رساله ی گشتی در حرکت را ملاحظه بفرمایید در آنجا از حرکت جوهری بحث شده که حضرت آقا از جناب علامه شعرانی ، بحثی را در این باره عنوان فرموده اند .
جناب ملا عبد الصمد همدانی در ادامه به شرح جمله ی قبلی می پردازند که « . . . یعنی در آینه های مظاهر صفات ، خود را مشاهده کند » . همین نمایشگاه های خوشنویسی مثال مناسبی برای این بحث است که این نمایشگاه ، مظاهرِ صفت این آقای خطاط است . یعنی این شخص یک ذات و حقیقتی است ، نه اینکه حقیقت او خطاطی باشد . یکی از اوصاف نفسانی آقای خوشنویس ، همین خطّ اوست . از طرفی هیچ صفت نفسانی بدون مظهر بیرونی نمی شود . به عبارتی پری رویی است که تاب مستوری ندارد . همانند اینکه شخصی صفت بینندگی را دارا باشد که وصف و شأنی از شئون نفس اوست . منتها در آلت ظاهری آن که چشم باشد نقصی پیش آید و نتواند ببیند ، یعنی صفت و قوه ی بینایی ، بدون مَظهر یعنی محلّ تجلّی و ظهور مانده است . آن وقت می بینید که این شخص چقدر به تکاپو می افتد و مسافرت ها می کند تا سلامت چشمش را به دست آورد . سرّش در این است که صفت بینندگی او طاقت ندارد که پنهان بماند . اینجا هم اگر آقای خوشنویس دست به قلم نبرد و ننویسد و به نمایش نگذارد تاب نمی آورد و ابتهاج او نیز در نوشتن به مراتب بیشتر از دیگرانی است که به تماشای نمایشگاه خواهند رفت ، زیرا مظهر صفت او همانند آینه ای است که دارد خودش را به خودش نشان می دهد و طبیعی است که هر کسی از دیدن صورت خود در آینه لذت می برد .
و یا مثلا هسته ی خرمایی را در نظر می گیریم که در درون خود صفتی به نام بالیدن دارد و این صفت به هر ترتیبی می خواهد که مَظهر پیدا می کند . لذا می بینید که در شرایط مناسب محیطی ، چه خوب ریشه می زند و رشد می کند و برگ و میوه می دهد . طی نمودن این مراحل برای او یک لذت ذاتی دارد که همه ی موجودات از چنین لذتی برخوردارند . حق تعالی نیز اوصافی اعم از حکیم ، علیم ، قدیر ، مرید و امثالهم دارد که تمام این اوصاف ، مظهر می خواهد . جنابعالی نیز در راه رفتن و حرف زدن و دیگر اعمال خود ، لحظه به لحظه دارید اوصاف نفسانی خود همانند قدرت ، حیات ، علم و . . . را بروز می دهید . حتی حیوانی مانند مورچه نیز به اندازه ی ظرفیت خود سمیع و بصیر و علیم و مُرید است و چه بسا در موطن خودش گویا هم باشد و در قوه ی خیال خود هم چه چیزها می پروراند که دانه ای را که گرفته با توان و قدرت فوق العاده ی خودش آن را می برد و کأنه اگر از همین مورچه نیز سؤال بفرمایید این دانه را با این زحمت به کجا می بری ؟ به زبان حال بگوید فردا زمستان فرا می رسد و غذایی در محیط پیدا نمی شود و ما باید اینها را در داخل لانه های خود جاسازی و ذخیره نماییم . عنایت بفرمایید که در نحوه ی حفّاری و لانه سازی و انبار سازی مورچه یکپارچه علم و شعور و آگاهی نهفته است . از طرفی در وجود مورچه قدرت عظیمی نهفته است که علیرغم وزن زیاد بدن نسبت به پاهایش ، شبانه روز بدون وقفه در کار است و به حمل و نقل بارهایی تا 50 برابر وزن خود می پردازد . آیا ما به نسبت وزن بدن و پاهایمان چنین قدرتی داریم ؟
لذا حضرت حق وقتی همین مورچه را مشاهده می کند که یکپارچه علیم و قدیر و حکیم و سمیع و بصیر و مرید است ، و از هر نظر مَظهر اوست ، لذا می برد . و به همین شکل در هر چیزی دارد خودش را مشاهده می کند که به تعبیر آن شاعر بزرگوار ، یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاد . چون اینگونه است پس حقّ جلوه گری آغاز کرد . البته آن حدیث معروف « کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً » ، نیز واقعاً شیرین است .که دلتنگی او همانند دلتنگی خوشنویسی که قلم و مرکب و کاغذ و ابزار کار نداشته باشد تا حُسن خط خود را بروز دهد می باشد .
در ادامه ی جمله ی مذکور از رساله ی گشتی در حرکت ، حضرت آقا می فرمایند « پس جلوه گری آغاز کرد چنانکه محققین ، این جلوه را باعث گفته اند و فایده داشته اند » و جلوه گری او از همین دلتنگی آغاز می شود . از همین جا خلقت و حدّ شروع می شود که بحث حقّ و خلق باید در اینجا معنای واقعی خودش را پیدا کند و توحید صمدی قرآنی بر جان انسان بنشیند که به تعبیر حضرت آقا ، جان به لب می آید تا جام به لب برسد . باید گفت این جام ، جام ازل و ابد است . یک فروغ رخ ساقی است که بر جان ما می افتد و انشاءالله نظام هستی و حقّ شکارمان گردد .
محقّقین از جلوه گری حق به « باعث » تعبیر کرده اند . مانند دریا که یکی از اطوارش آرامش اوست . اما هنگامی که جلوه گری آغاز کند ، امواج و حدود خودشان را نشان می دهند . این خیزش و بعثت دریا ، حقّ است . لذا روی کلمه ی « بَعَثَ »در آن آیه ی شریفه ی « هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الأمِیّیین رسولاً » ( جمعه / 2 ) ، خیلی دقیق شوید ( در اینجا حرفی پیش می آید و آن این که می شود میّت را به اسم شریف باعث برانگیخت . البته عزیزان بایستی در وادی عمل خیلی محتاطانه قدم بگذارید ، نه اینکه هر حرفی پیش آمد فوراً بخواهید عملی بفرمایید ) .
بنابراین مقصود از آفرینش این است که خدا برخیزد . حال اگر بپرسند که این برخاستن چه فایده ای دارد ؟ می گوییم خود هر برخاستنی فایده است که جزا نفس عمل است . نه اینکه بر می خیزد تا فایده ای به بار آید . خود خیزش و برخاستن ، فایده است . لذا حضرت آقا فرمودند محقّقین این جلوه را باعث گفته اند و آن را فایده دانسته اند . پس به یک تعبیر ، عالم یکپارچه بعثت حقّ است و به یک تعبیر ، فایده ی حق است . همچنین در تعبیر شریف حضرت آقا که « الهی موج از دریا خیزد » ، این خیزش و خیزآب ، جلوه گری دریاست و این بعثت از متن خود آب است که اگر این خیزاب ( خیزشِ آب ) و موج را به لحاظ این سویی اش که موج است نگاه بفرمایید ، خلق است و اگر به لحاظ آن طرفش که آب است مشاهده کنید ، حقّ است و بین حقّ و خلق نبایستی وحدت عددی قائل شد ، همچنانکه بین موج و دریا نمی شود یک چنین وحدتی قائل شد که بگوییم دریای جدا و موج جدا . این است که حضرت آقا ، موج و آب را به عنوان تمثیلی برای آیه ی « إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَیهِ راجِعُونَ » به کار بردند تا وحدت عددی در آن راه نداشته باشد . چون نمی شود که این موج را از آن موج و از دریا جدا کنی و بگویی این یک موج جدا و آن یک موج جدا و آن دریا .
جناب سیّد حیدر آملی – علیه الرحمه – در جامع الأسرار ، تمثیل شیرینی به این مضمنون بیان فرمودند که ماهیان دریا ، روزی به بزرگ خود مراجعه کردند و گفتند این دریا که این همه صحبت از آن می شود کجاست ؟ به ما نشان بده ! که به آن ها گفته شد شما در متن دریایید و حیاتتان آنقدر وابسته به اوست که از او یک لحظه هم نمی توانید جدا شوید .
بعد ایشان از این مطلب برای مقام نبوّت و ولایت و خدا تمثیل آوردند . کأنّه مردم قیام کنند و به معصوم عرض کنند خدا را به ما نشان دهید ( البته عنایت دارید از مثال ماهی و دریا ، مقداری وحدت عددی استشمام می شود ، اما در مثال موج و دریا خیر . تمام موج ها را وقتی از جنبه ی حدّ بودن بسنجیم به ظاهر غیر هم اند ، اما وقتی دقت کنیم می بینیم همه همان دریا هستند ) . این است که ظاهرِ بعثت مربوط به این سو است که مشاهده می کنیم ، اما باطنش همان حقّ است که خود حقّ برمی خیزد که خیزش حقّ می شود بعثت .
بنابراین ما به یک مطلب رسیدیم که هدف از آفرینش نظام هستی این است که اوصاف حقیقی ذاتی دارد که این اوصاف خداوند ، مظهر می خواهند ، چون اسماءالله هرگز منقطع نمی شوند ( مگر اسماء فعلیه ای که از فعل حقّ انتزاع می شوند که حالا بحث جداگانه ای دارد ) و این اسماء ، همچون پری رویی که تاب مستوری ندارد ، باید ظاهر شوند .
حال که اینطور است ما در قرآن می خوانیم « تُضِلُّ بِهَا مَن تَشآءُ وَ تَهدِی مَن تشآءُ » ( اعراف / 155 ) ، معلوم می شود خداوند یک وصفی هم در مقام فعلش به نام اضلال دارد که آن هم مظهر می خواهد و اگر بخواهیم وجود شیطان را از نظام هستی برداریم ، لازمه اش برداشتن یک اسم از اسماءالله است که چنین چیزی امکان ندارد .
آقایان فرمودند حقیقت این جمله که می گوییم حق تعالی می خواهد خود را برای خود جلوه دهد و در آینه های مظاهرِ صفات ، خود را ملاحظه کند ، آن است که هر کمالی را جمالی معنوی است و هر جمالی را کمال معنوی است . به عنوان مثال گلی را می بینید که جمال و زیبایی دارد ، خود این زیبایی کمالش می باشد . در مقابل ، گلی پژمرده و خشک شده باشد ، آن کمال را ندارد ، زیرا جمالش از بین رفته است .
به عبارت دیگر ، هر کمالی هم باید جمال باشد چون هر کمالی ، وجود است و وجود هم قهراً جمیل است ، « إنَّ اللهَ جَمیلٌ وَ یُحِبٌّ الجَمالَ » ، خداوند هم خودش زیباست و هم زیبایی را دوست دارد .
« بنابراین کمال هر کجا باشد او را کمال است و جمال هم هر کجا باشد او را کمالی معنوی است » ، یعنی در حقیقت و معنا و سرّ او کمالی خوابیده است که این جمال اینگونه خودش را نشان می دهد . و هر کمالی هم که باشد نمی شود بی جمال باشد . باید یک زیبایی ای ، لذتی و . . . داشته باشد .حتی جلال هم همینطور است که در اینجا ایشان حرف جلال را پیش نیاورده است ، چون جلال در حقیقت برگشتش به همان جمال است و جلال بی زیبایی وجود ندارد و تمام اوصاف جلالیه ی حق هم زیباست . وقتی جمال است ، جمال هم کمال می آورد ، یعنی کمال معنوی دارد و زیباست و همه به دنبالش می روند و آن را می خواهند . خداوند هم جمال دارد و هم کمال و کمالات نفسانی و ذاتی و اوصاف ذاتی بسیاری دارد که در دعای جوشن کبیر نیز می توانیم ملاحظه کنیم . هر جمال و کمالی نیز باید تکمیل شود که « تمامی جمال و کمال به تکمیل است » تا تمام باشد و این مطلب بسیار لطیفی است . در صورتی جمال به اتمام می رسد که این جمال ، تکمیل شود . خوب حالا بفرمایید تکمیل جمال و کمال الهی به چیست ؟ به اینکه بروز کند و خودش را نشان بدهد .
به عنوان مثال کسی را در نظر بگیرید و از او بپرسید هنرت چیست ؟ او بفرماید من خوشنویسم ، ولی تا حالا چیزی هم ننوشته باشد ، آیا کافی است ؟ یا بایستی اقلاً مطلبی را در یک خط بنویسد تا کمالش به ظهور برسد ؟ و یا شخص بگوید من جواد و بخشنده ام ولی یک ریال هم از جیبش در نیاورد تا ببخشد . این می شود همان عالِم بدون عمل . به همین ترتیب ، حقّ از آن جهت که حقّ است بدونِ خلق نمی شود . حقّ بدون خلق ، ناقص است ( خلق بدون حقّ که اصلاً نمی تواند وجود داشته باشد و عین النقص است ) . و لذا « تمامی جمال و کمال به تکمیل است و تمامِ کمال و جمال به ظهور و مقرَّر است » .
خدا هم که نمی تواند عالِم بدون عمل باشد . لذا جمالش به این است که ظهور بدهد و تقریر کند . لذا خداوند ، مقرِّرِ نظام هستی و عالم ، مقرَّر حقّ می باشد ( مقرِّر : تقریر کننده ، نویسنده – مقرَّر : تقریر شده ، نوشته شده ) . « و هر کمالی که مزیّن ( تزیین شده ، زینت داده شده ) به تکمیل نیست ، در آن شائبه ی نقص است » . آن که می گوید دارم ولی تجلّی نمی دهد ، یا نقصی دارد یا بخل دارد . خداوند هم که فرموده من ، نه نقص دارم و نه بخیلم . لذا کأنّه ما می گوییم پس آنچه داری بیرون بیاور و نشان بده تا ببینیم چه خبر است ؟ و اگر نشان ندهی ، مثلا آیا می خواهی که دیگران نفهمند و لذا نبرند ؟مگر یکی از اسماءالله ، جواد نیست ؟ پس این طور نیست که از یک طرف بخل داشته باشد و از طرف دیگر جواد و بخشنده هم باشد . لذا راهی جز بروز و ظهور ، برای او باقی نمی ماند . این هم خوب حرفی است که هر جمالی که ظهور ندارد بی قصور نباشد ؛ یعنی اگر جمال تجلّی نکند ، معلوم است که یک قصور و کاهلی در او هست .
در کتاب های حضرت آقا نوعاً یک اصلی را ملاحظه می فرمایید که « حقّ مطلق بدون مظاهر ، محال است » ؛ یعنی اگر حق ، مطلق باشد که هست ، حالا این حقّ ، اگر جمال و کمال مطلق را داشته باشد اما ظاهرش نکند ، این ، لازمه اش نقص است .
شاید خوشنویسی بگوید الان حوصله یا وقت و یا ابزارش را ندارم که بنویسم . اما در مورد حقّ متعال ، چنین چیزی راه ندارد . کسی که دارد و نمی خواهد بدهد از دو حالت بیرون نیست ؛ یا در او اقتضای ذاتی نیست ، یا مانعی وجود دارد . اگر به خاطر مانع ندهد پس قدیر نیست و اگر به خاطر اینکه اقتضای ذاتی دارد ندهد پس مقتضی نیست و هر دوی اینها در مورد حق تعالی مردود است و این گونه ضعف ها ، مربوط به خلق است نه حقّ . « لذا هر جمالی که ظهور ندارد بی قصور نباشد پس لاجرم نمی شاید ( شایسته نیست ) که جمالِ کمال ذات خداوند بی تکمیل و ظهور باشد » . و چون چنین چیزی امکان ندارد ، همان طوری که حضرت آقا در غزل شراب طهور محمدی ( کشف محمدی ) فرمودند :        
تشنه به سوی آب و خود تشنه ی تشنه است آب         خدا گدا گدا کند گدا خدا خدا کند
« پس جمله ی عالَم ، مَظهر ذات اند و تصویر صُوَر هر یک از این مظاهر ، خوب و در حدّ خود نیکوست و در مرتبه ی کمال در مرتبه ی خود است و نقصانی را که می نماید بعضی را نسبت به بعضی است » . و این عبارت ، نتیجه ی بحث است و در خود حرف ها دارد . بنابراین تصویر هر یک از صور مظاهر ، به نوبه ی خودش در مرتبه ی کمال است و اگر نقصانی به نظر می آید از روی مقایسه ی بعضی نسبت به بعضی دیگر است . جناب مولوی در مثنوی می فرمایند :
هر چه از تصویر نقاش خداست         در حدّ خود بی قصور و بی خطاست
نقص نبود جملگی باشد کمال           بل تفاوت هر یکی از روی حال   

« و الحمدلله ربّ العالمین »


نوشتهخ شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

توسط سالک کمنام 94/917

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۵۷