شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 62 ( درس 14)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز540
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11063
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43084
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771164

در 20 دقیقه گذشته : 31
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 62 ( درس 14) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kalame.ir   
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۴۳

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه شصت و دوم ( درس چهاردهم )
در جلسه ی قبل فرمایشی از جناب ملا عبدالصمد همدانی – علیه الرحمه – مطرح گردید . ایشان فرمودند : « مقصود از آفرینش آن بود که حق تعالی ، خود را برای خود جلوه دهد » .
این مطلب روی همان مبنای شریف آقایان اهل معرفت است که می فرمایند : « کل عالم ، جلوه ها و تجلّیاتِ حقیقتِ وجود است » .
عرض کردیم بحث اینکه « خلقت از عدم به وجود آمده است » ، روی کلمه ی « خَلق » پیاده می گردد نه روی کلمه ی « وجود » . به عبارت دیگر نمی فرمایند وجودِ این آب و خاک و امثالهم از هیچ و نبود به وجود آمده است . اگر هم در مقام ذهن برای شیء ،حالتِ عدمی فرض می کنیم ، این مربوط به مقام حدّ و اندازه ی شیء است که به صورت و ریخت و هیئت ظاهری اش برگشت می کند . به عنوان مثال اگر شما موم یا خمیری را به شکل خاصی در آوردید ، ذهن می گوید این هیئت و بافت فعلی ، قبلا نبود ، اما این به این معنی نیست که وجودش نبوده و اصلا مومی وجود نداشته است . وجود ، بود و هست و تحقق دارد ، منتها این پیکر ساخته نشده است . و اگر مجددا همین شکل جدید را به هم بزنید و بگویید آن شکل سابق ، نابود شد ، منظور ، نابودی آن شکل خاص می باشد ، ولی اصل وجود موم برقرار می باشد و این شکل حاصله از موم بود که درباره اش می گوییم « بود » شد و دوباره نابود گردید . اصلِ وجود ما نیز ، بود و هست و خواهد بود و حدوث و قدیم بر نمی دارد .
لذا در فلسفه یا عرفان ، بحث از قدیم یا حادث بودنِ وجود نیست ، و اگر هم این بحث مطرح شود به لحاظ حدودات است نه به لحاظ وجود . یعنی این بحث راجع به هیکل و بافت ظاهری موجودات مطرح می شود . فی المثل ساختمان این حسینیه ، پنجاه سال قبل نبود و ممکن است پنجاه سال دیگر هم با این شکل و هیأت موجود باشد و سپس بر اثر زلزله یا علت دیگر تخریب گردد . این به معنای به وجود آمدنِ وجود از عدم نیست ، بلکه به این معناست که خلقت و اندازه ای که گرفته شده ، تازه است . لذا این فرمایش هم که می فرماید « جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو » ، اشاره به تجلّیات و حدود وجود است .
همچنین فرمایش بلند جناب ملا عبدالصمد همدانی به این معناست که حق تعالی ، قامت موجودات را اندازه گرفت و بُرش نمود ، خواه به صورت عقل ، خواه به صورت اسماء و صفات ، مانند الله ، الرّحمن ، الّرحیم ، الحکیم ، العلیم و . . .  که هر کدام از اینها یک نحوه جلوه و خلقت و اندازه ی خاص می خواهد و هدف اصلی او هم این بود که خودش لذّت ببرد . اما سؤالی که ممکن است برای شما عزیزان پیش بیاید این است که مگر خداوند هم لذّت می برد ؟ پاسخ به این سوال انشاءالله در مبحث « لذت و ألم » از کتاب شریف نصوص الحکم مطرح می گردد . جناب شیخ الرئیس نیز در نمط هشتم اشارات ، بجث « ابتهاج ذاتی حق تعالی » را مطرح فرمودند . خوشحالی ما نیز به عنوان یکی از حالاتمان ، ریشه در بهجت و سرور ذاتی حق متعال دارد و در آیات و روایات به حضرت حقّ استناد داده شده است . لذا در قرآن کریم می خوانیم « وَ إنَّه هُوَ أضحَکَ وَ أبکَی » ( نجم / 43 ) ، ایشان است که دارد شما را به گریه می اندازد و می خنداند . یک وقت می بینید در حالتی هستید که اگر تمام عالم دست به دست هم بدهند تا شما را بخندانند نمی خندید . یک وقتی هم انسان ، ماه ها برای گریه کردن حسرت می خورد و می بیند هر چه دعا می خواند و در خلوت توسل می کند ، چشم ها بخل ورزیده و یک قطره اشک هم نمی افشانند . سرّش در این است که گریه را هم او باید بدهد و آن گریه ای که او می دهد صفای دیگری دارد .
لذا در همان لحظات گریه ، انسان بایستی شکور باشد و عرض کند خدایا تو داری مرا به گریه می آوری و من خود ، هیچ کاره ام و الا من همانی بودم که بارها خواستم خود را بگریانم و موفق نشدم . اتفاق افتاده یک مداح و روضه خوانی تمام همّ خود را صرف این می کند که به هر ترتیبی شده مستمع را بگریاند ، اما آدم می بیند گریه اش نمی گیرد . لیکن یک آدم دل شکسته ای تا لب باز می کند ما را به گریه می اندازد ، چرا ؟ برای اینکه او دل شکسته است و خداوند فرموده « أنَا عِندَ مُنکَسِرَة قلوبهم » ، در واقع حقّ در دلش راه یافته و حقّ است که دارد ما را به گریه می اندازد نه خودِ آن فرد . این است که به ما فرمودند همان لحظه ای که دارید اشک می ریزید نگویید الحمدلله چه خوب گریه ام آمده و چه خوب و خوش می گریم . بلکه فرموده اند که در آن موقع هم  بگویید « هُوَ أضحَکَ وَ أبکَی » ، اوست که می گریاند و این لذّت ،  همان ابتهاج ذاتی حق متعال است زیرا حق تعالی نیز سه نوع لذّت دارد : صفاتی ، افعالی و ذاتی .
او در مقام علم و اراده و سمع و بصر خود لذّت ذاتی دارد و در اسماء دیگری چون محیی و ممیت و قابض و باسط و امثالهم ، لذّت افعالی دارد ، لذا اساساً هر چیزی در وهله ی اول ، آن سویی است و سپس این سویی می شود .
در یکی از بخش های قبلی ، مطلبی را از رساله ی شریف « شجرة الکون » شیخ اکبر محی الدین عربی به عرض رساندیم که خداوند نفرمود آیا شما مخلوق من نیستید ، بلکه فرمود : « ألَستُ بِرَبِّکُم » ، آیا من ربّ شما نیستم ؟ زیرا خواست اساس آفرینش را بر ربوبیّت قرار دهد نه مخلوق بودن و عبودیت . درست است که می گوییم خلقت ما بر عبودیّت است ، اما اصل و اساسش بر ربوبیّت است و چون از طرف او هیچ گونه خلافی انجام نمی گیرد ، لذا با کلمه ی « بِرَبِّکُم » ، اساس نظام هستی را تحکیم و استوار نمود که « یس وَ القرآنِ الحَکیم » شد .
قرآن کتبی و قرآن تکوینی هر دو حکیم اند ، و سرّش در این است که بر اساس ربوبیّت استوارند و ربّ در ربّ بودن خود به هیچ نحوه اشتباه و سستی و خلافی ندارد .
اینکه عامّه ی مردم وقتی به یک واقعه برخورد می کنند که به مذاقشان سازگار نیست ، می گویند آقا اینجا دیگر خدا ، خدایی نکرد !! که این نظر مبنای علمی ندارد ، زیرا اگر خدا خدایی نکند ، مخالفت در ربوبیّت پیش می آید و اساس نظام هستی را به هم می زند .
اگر اساس خلقت آیه ی « ألَستُ بِرَبِّکُم قَالُوا بَلَی » ( اعراف / 172 ) است ، این اساس ، هیچ موقع خلاف بردار نیست . آیه ی « هَل تَرَی مِن فُطُورٍ » ( ملک / 3 ) ، نیز به همین مطلب برمی گردد که چون اساس خلقت بر ربوبیت است ، در آن فطوری یافت نمی شود و الا اگر اساس خلقت بر مخلوق بودن پیاده می شد که مثلا از آن طرف بگویند « ألَستُم بِعِبادی » ، آیا شما بندگانم نیستید ؟ اساس نظام هستی به مخالفت بنا می شد . زیرا اگر این مخالفت تکوینی هم نباشد ، خیلی ها مخالفت تشریعی دارند . اگر مخالفت باشد ، اساس نظام هستی بر مخالفت پیاده می شد و نمی شد که قرآن بفرماید « یس وَ القرآنِ الحَکیم » ، که نظام عالَم بر حکمت و حکیم بودن و محکم بودن استوار است و چون ربوبیت ، اصل و عبودیت متفرع بر آن است تصدیق می فرمایید که خلقت و لذت و بهجت و سرور ، همه ی این ها ، از اول از طرف خداوند متعال شروع می شود و سپس در این سو جلوه می کند . یعنی اول از آن طرف است و« قَالُوا بَلی » از این طرف است و به این خاطر است که اگر در چَشم نگویند اساس خلقت به هم می خورد و خلقت اصلا برپا نمی شود . یعنی در متن ربوبیت ، چون پرورش و اندازه گیری مخلوقات در آن نهفته است ، قهراً « قَالُوا بَلی » به دنبالش آمده تا هر گونه ی شائبه ی مخالفت نفی گردد .
همچنین در آیه ی « یَآ أیَّتُهَا النَّفسُ المَطمَئِنَّةُ * إرجِعِی إلَی رَبِّکِ راضِیَةً مَرضِیَةً *فَادخُلی فِی عِبادِی » ( فجر / 27 و 28 و 29 ) ، از این ندا که بیایید در بندگان خاصّ من داخل شوید ، معلوم می شود که همه ی بندگان ، داخل در این عبودیت نیستند و باید بیایند و داخل بشوند . به همین دلیل اگر خلقت بر اساس عبودیّت باشد ، آنوقت بیان « قَالُوا بَلَی » برای همه ی مخلوقات امکانپذیر نخواهد بود و به ناچار خلقت هم محدود شده و گسترش نمی یافت .
لذا اگر قرار باشد همه ی مخلوقین بگویند « بَلی » ، لازمه ی آن این است که خلقت بر اساس ربوبیّت پیاده می شد . به همان تعبیر جناب ملا عبد الصمد ، حق وقتی می خواهد خلق را بیافریند در حقیقت می خواهد خودش لذّت ببرد و این بهجت ذاتی اوست . یعنی واقعاً هم لذّت می برد . لذا تمام نظام هستی ، لذّتگاه حقّ می باشد .
به عنوان مثال ، بیماری روی تخت بیمارستان به مرض سختی دچار است و آه می کشد ، اطرافیانش هم کاری نمی توانند بکنند و آه می کشند . خداوند می فرماید همین که آه می کشد ما از همین لحظه لذت می بریم ، زیرا فاصله برداشته می شود و ما می آییم در جان و دل ایشان . چه بسا اگر این بیماری پیش نمی آمد ، او هیچ وقت گریه نمی افتاد . الان بسیاری از مردم اجتماع ، اگر عزیزی را از دست ندهند سال تا سال به مسجد نمی آیند به طوری که برای پای منبر نشاندن آن ها و یک قطره اشک گرفتن از آن ها ، که به خدای خود نزدیک شوند ، راهی جز مرگ یک عزیز باقی نمانده است . واقعا این مرگ ها و مصیبت ها دارد برای خیلی ها کار می رسد .
به هر حال ، حرف در این بود که مقصود از آفرینش این است که او برای خودش جلوه کند . کأنه حق تعالی را بفرماید دارایی هایمان را تجلّی دهیم ، خطّی بنویسیم ، نقّاشی ای رسم کنیم ، صنعتگری و ریخته گری کنیم و می بینیم چقدر هم عجیب و بدیع ریخته گری نموده و چقدر قشنگ و موزون ، خرّاطی و برش نموده که در تمام این هیأت ها و بافت ها ، تحدّی فرموده است که امکان ندارد کسی بتواند ذرّه ای در آن عیب بیابد و یا در آن ها امّا و اگر بیاورد ، یا مثلا بگوید چه می شد اگر شکل و بافت من مثل فلان فرد می شد ؟ باید به او گفت اگر شما بخواهید این شکل را از این موطن ، با این بُعد زمانی که در متن ذات و حرکت جوهری است بردارید و در موطن دیگر قرار بدهید ، دیگر آن نیست و نابود خواهد شد . حال آن که آن شیء دیگر در جایگاه خودش هست و دیگر نیاز نیست شما این را به جای آن ببرید .
اگر ابتدای دشت دوم رساله ی گشتی در حرکت را ملاحظه بفرمایید در آنجا از حرکت جوهری بحث شده که حضرت آقا از جناب علامه شعرانی ، بحثی را در این باره عنوان فرموده اند .
جناب ملا عبد الصمد همدانی در ادامه به شرح جمله ی قبلی می پردازند که « . . . یعنی در آینه های مظاهر صفات ، خود را مشاهده کند » . همین نمایشگاه های خوشنویسی مثال مناسبی برای این بحث است که این نمایشگاه ، مظاهرِ صفت این آقای خطاط است . یعنی این شخص یک ذات و حقیقتی است ، نه اینکه حقیقت او خطاطی باشد . یکی از اوصاف نفسانی آقای خوشنویس ، همین خطّ اوست . از طرفی هیچ صفت نفسانی بدون مظهر بیرونی نمی شود . به عبارتی پری رویی است که تاب مستوری ندارد . همانند اینکه شخصی صفت بینندگی را دارا باشد که وصف و شأنی از شئون نفس اوست . منتها در آلت ظاهری آن که چشم باشد نقصی پیش آید و نتواند ببیند ، یعنی صفت و قوه ی بینایی ، بدون مَظهر یعنی محلّ تجلّی و ظهور مانده است . آن وقت می بینید که این شخص چقدر به تکاپو می افتد و مسافرت ها می کند تا سلامت چشمش را به دست آورد . سرّش در این است که صفت بینندگی او طاقت ندارد که پنهان بماند . اینجا هم اگر آقای خوشنویس دست به قلم نبرد و ننویسد و به نمایش نگذارد تاب نمی آورد و ابتهاج او نیز در نوشتن به مراتب بیشتر از دیگرانی است که به تماشای نمایشگاه خواهند رفت ، زیرا مظهر صفت او همانند آینه ای است که دارد خودش را به خودش نشان می دهد و طبیعی است که هر کسی از دیدن صورت خود در آینه لذت می برد .
و یا مثلا هسته ی خرمایی را در نظر می گیریم که در درون خود صفتی به نام بالیدن دارد و این صفت به هر ترتیبی می خواهد که مَظهر پیدا می کند . لذا می بینید که در شرایط مناسب محیطی ، چه خوب ریشه می زند و رشد می کند و برگ و میوه می دهد . طی نمودن این مراحل برای او یک لذت ذاتی دارد که همه ی موجودات از چنین لذتی برخوردارند . حق تعالی نیز اوصافی اعم از حکیم ، علیم ، قدیر ، مرید و امثالهم دارد که تمام این اوصاف ، مظهر می خواهد . جنابعالی نیز در راه رفتن و حرف زدن و دیگر اعمال خود ، لحظه به لحظه دارید اوصاف نفسانی خود همانند قدرت ، حیات ، علم و . . . را بروز می دهید . حتی حیوانی مانند مورچه نیز به اندازه ی ظرفیت خود سمیع و بصیر و علیم و مُرید است و چه بسا در موطن خودش گویا هم باشد و در قوه ی خیال خود هم چه چیزها می پروراند که دانه ای را که گرفته با توان و قدرت فوق العاده ی خودش آن را می برد و کأنه اگر از همین مورچه نیز سؤال بفرمایید این دانه را با این زحمت به کجا می بری ؟ به زبان حال بگوید فردا زمستان فرا می رسد و غذایی در محیط پیدا نمی شود و ما باید اینها را در داخل لانه های خود جاسازی و ذخیره نماییم . عنایت بفرمایید که در نحوه ی حفّاری و لانه سازی و انبار سازی مورچه یکپارچه علم و شعور و آگاهی نهفته است . از طرفی در وجود مورچه قدرت عظیمی نهفته است که علیرغم وزن زیاد بدن نسبت به پاهایش ، شبانه روز بدون وقفه در کار است و به حمل و نقل بارهایی تا 50 برابر وزن خود می پردازد . آیا ما به نسبت وزن بدن و پاهایمان چنین قدرتی داریم ؟
لذا حضرت حق وقتی همین مورچه را مشاهده می کند که یکپارچه علیم و قدیر و حکیم و سمیع و بصیر و مرید است ، و از هر نظر مَظهر اوست ، لذا می برد . و به همین شکل در هر چیزی دارد خودش را مشاهده می کند که به تعبیر آن شاعر بزرگوار ، یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاد . چون اینگونه است پس حقّ جلوه گری آغاز کرد . البته آن حدیث معروف « کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً » ، نیز واقعاً شیرین است .که دلتنگی او همانند دلتنگی خوشنویسی که قلم و مرکب و کاغذ و ابزار کار نداشته باشد تا حُسن خط خود را بروز دهد می باشد .
در ادامه ی جمله ی مذکور از رساله ی گشتی در حرکت ، حضرت آقا می فرمایند « پس جلوه گری آغاز کرد چنانکه محققین ، این جلوه را باعث گفته اند و فایده داشته اند » و جلوه گری او از همین دلتنگی آغاز می شود . از همین جا خلقت و حدّ شروع می شود که بحث حقّ و خلق باید در اینجا معنای واقعی خودش را پیدا کند و توحید صمدی قرآنی بر جان انسان بنشیند که به تعبیر حضرت آقا ، جان به لب می آید تا جام به لب برسد . باید گفت این جام ، جام ازل و ابد است . یک فروغ رخ ساقی است که بر جان ما می افتد و انشاءالله نظام هستی و حقّ شکارمان گردد .
محقّقین از جلوه گری حق به « باعث » تعبیر کرده اند . مانند دریا که یکی از اطوارش آرامش اوست . اما هنگامی که جلوه گری آغاز کند ، امواج و حدود خودشان را نشان می دهند . این خیزش و بعثت دریا ، حقّ است . لذا روی کلمه ی « بَعَثَ »در آن آیه ی شریفه ی « هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الأمِیّیین رسولاً » ( جمعه / 2 ) ، خیلی دقیق شوید ( در اینجا حرفی پیش می آید و آن این که می شود میّت را به اسم شریف باعث برانگیخت . البته عزیزان بایستی در وادی عمل خیلی محتاطانه قدم بگذارید ، نه اینکه هر حرفی پیش آمد فوراً بخواهید عملی بفرمایید ) .
بنابراین مقصود از آفرینش این است که خدا برخیزد . حال اگر بپرسند که این برخاستن چه فایده ای دارد ؟ می گوییم خود هر برخاستنی فایده است که جزا نفس عمل است . نه اینکه بر می خیزد تا فایده ای به بار آید . خود خیزش و برخاستن ، فایده است . لذا حضرت آقا فرمودند محقّقین این جلوه را باعث گفته اند و آن را فایده دانسته اند . پس به یک تعبیر ، عالم یکپارچه بعثت حقّ است و به یک تعبیر ، فایده ی حق است . همچنین در تعبیر شریف حضرت آقا که « الهی موج از دریا خیزد » ، این خیزش و خیزآب ، جلوه گری دریاست و این بعثت از متن خود آب است که اگر این خیزاب ( خیزشِ آب ) و موج را به لحاظ این سویی اش که موج است نگاه بفرمایید ، خلق است و اگر به لحاظ آن طرفش که آب است مشاهده کنید ، حقّ است و بین حقّ و خلق نبایستی وحدت عددی قائل شد ، همچنانکه بین موج و دریا نمی شود یک چنین وحدتی قائل شد که بگوییم دریای جدا و موج جدا . این است که حضرت آقا ، موج و آب را به عنوان تمثیلی برای آیه ی « إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَیهِ راجِعُونَ » به کار بردند تا وحدت عددی در آن راه نداشته باشد . چون نمی شود که این موج را از آن موج و از دریا جدا کنی و بگویی این یک موج جدا و آن یک موج جدا و آن دریا .
جناب سیّد حیدر آملی – علیه الرحمه – در جامع الأسرار ، تمثیل شیرینی به این مضمنون بیان فرمودند که ماهیان دریا ، روزی به بزرگ خود مراجعه کردند و گفتند این دریا که این همه صحبت از آن می شود کجاست ؟ به ما نشان بده ! که به آن ها گفته شد شما در متن دریایید و حیاتتان آنقدر وابسته به اوست که از او یک لحظه هم نمی توانید جدا شوید .
بعد ایشان از این مطلب برای مقام نبوّت و ولایت و خدا تمثیل آوردند . کأنّه مردم قیام کنند و به معصوم عرض کنند خدا را به ما نشان دهید ( البته عنایت دارید از مثال ماهی و دریا ، مقداری وحدت عددی استشمام می شود ، اما در مثال موج و دریا خیر . تمام موج ها را وقتی از جنبه ی حدّ بودن بسنجیم به ظاهر غیر هم اند ، اما وقتی دقت کنیم می بینیم همه همان دریا هستند ) . این است که ظاهرِ بعثت مربوط به این سو است که مشاهده می کنیم ، اما باطنش همان حقّ است که خود حقّ برمی خیزد که خیزش حقّ می شود بعثت .
بنابراین ما به یک مطلب رسیدیم که هدف از آفرینش نظام هستی این است که اوصاف حقیقی ذاتی دارد که این اوصاف خداوند ، مظهر می خواهند ، چون اسماءالله هرگز منقطع نمی شوند ( مگر اسماء فعلیه ای که از فعل حقّ انتزاع می شوند که حالا بحث جداگانه ای دارد ) و این اسماء ، همچون پری رویی که تاب مستوری ندارد ، باید ظاهر شوند .
حال که اینطور است ما در قرآن می خوانیم « تُضِلُّ بِهَا مَن تَشآءُ وَ تَهدِی مَن تشآءُ » ( اعراف / 155 ) ، معلوم می شود خداوند یک وصفی هم در مقام فعلش به نام اضلال دارد که آن هم مظهر می خواهد و اگر بخواهیم وجود شیطان را از نظام هستی برداریم ، لازمه اش برداشتن یک اسم از اسماءالله است که چنین چیزی امکان ندارد .
آقایان فرمودند حقیقت این جمله که می گوییم حق تعالی می خواهد خود را برای خود جلوه دهد و در آینه های مظاهرِ صفات ، خود را ملاحظه کند ، آن است که هر کمالی را جمالی معنوی است و هر جمالی را کمال معنوی است . به عنوان مثال گلی را می بینید که جمال و زیبایی دارد ، خود این زیبایی کمالش می باشد . در مقابل ، گلی پژمرده و خشک شده باشد ، آن کمال را ندارد ، زیرا جمالش از بین رفته است .
به عبارت دیگر ، هر کمالی هم باید جمال باشد چون هر کمالی ، وجود است و وجود هم قهراً جمیل است ، « إنَّ اللهَ جَمیلٌ وَ یُحِبٌّ الجَمالَ » ، خداوند هم خودش زیباست و هم زیبایی را دوست دارد .
« بنابراین کمال هر کجا باشد او را کمال است و جمال هم هر کجا باشد او را کمالی معنوی است » ، یعنی در حقیقت و معنا و سرّ او کمالی خوابیده است که این جمال اینگونه خودش را نشان می دهد . و هر کمالی هم که باشد نمی شود بی جمال باشد . باید یک زیبایی ای ، لذتی و . . . داشته باشد .حتی جلال هم همینطور است که در اینجا ایشان حرف جلال را پیش نیاورده است ، چون جلال در حقیقت برگشتش به همان جمال است و جلال بی زیبایی وجود ندارد و تمام اوصاف جلالیه ی حق هم زیباست . وقتی جمال است ، جمال هم کمال می آورد ، یعنی کمال معنوی دارد و زیباست و همه به دنبالش می روند و آن را می خواهند . خداوند هم جمال دارد و هم کمال و کمالات نفسانی و ذاتی و اوصاف ذاتی بسیاری دارد که در دعای جوشن کبیر نیز می توانیم ملاحظه کنیم . هر جمال و کمالی نیز باید تکمیل شود که « تمامی جمال و کمال به تکمیل است » تا تمام باشد و این مطلب بسیار لطیفی است . در صورتی جمال به اتمام می رسد که این جمال ، تکمیل شود . خوب حالا بفرمایید تکمیل جمال و کمال الهی به چیست ؟ به اینکه بروز کند و خودش را نشان بدهد .
به عنوان مثال کسی را در نظر بگیرید و از او بپرسید هنرت چیست ؟ او بفرماید من خوشنویسم ، ولی تا حالا چیزی هم ننوشته باشد ، آیا کافی است ؟ یا بایستی اقلاً مطلبی را در یک خط بنویسد تا کمالش به ظهور برسد ؟ و یا شخص بگوید من جواد و بخشنده ام ولی یک ریال هم از جیبش در نیاورد تا ببخشد . این می شود همان عالِم بدون عمل . به همین ترتیب ، حقّ از آن جهت که حقّ است بدونِ خلق نمی شود . حقّ بدون خلق ، ناقص است ( خلق بدون حقّ که اصلاً نمی تواند وجود داشته باشد و عین النقص است ) . و لذا « تمامی جمال و کمال به تکمیل است و تمامِ کمال و جمال به ظهور و مقرَّر است » .
خدا هم که نمی تواند عالِم بدون عمل باشد . لذا جمالش به این است که ظهور بدهد و تقریر کند . لذا خداوند ، مقرِّرِ نظام هستی و عالم ، مقرَّر حقّ می باشد ( مقرِّر : تقریر کننده ، نویسنده – مقرَّر : تقریر شده ، نوشته شده ) . « و هر کمالی که مزیّن ( تزیین شده ، زینت داده شده ) به تکمیل نیست ، در آن شائبه ی نقص است » . آن که می گوید دارم ولی تجلّی نمی دهد ، یا نقصی دارد یا بخل دارد . خداوند هم که فرموده من ، نه نقص دارم و نه بخیلم . لذا کأنّه ما می گوییم پس آنچه داری بیرون بیاور و نشان بده تا ببینیم چه خبر است ؟ و اگر نشان ندهی ، مثلا آیا می خواهی که دیگران نفهمند و لذا نبرند ؟مگر یکی از اسماءالله ، جواد نیست ؟ پس این طور نیست که از یک طرف بخل داشته باشد و از طرف دیگر جواد و بخشنده هم باشد . لذا راهی جز بروز و ظهور ، برای او باقی نمی ماند . این هم خوب حرفی است که هر جمالی که ظهور ندارد بی قصور نباشد ؛ یعنی اگر جمال تجلّی نکند ، معلوم است که یک قصور و کاهلی در او هست .
در کتاب های حضرت آقا نوعاً یک اصلی را ملاحظه می فرمایید که « حقّ مطلق بدون مظاهر ، محال است » ؛ یعنی اگر حق ، مطلق باشد که هست ، حالا این حقّ ، اگر جمال و کمال مطلق را داشته باشد اما ظاهرش نکند ، این ، لازمه اش نقص است .
شاید خوشنویسی بگوید الان حوصله یا وقت و یا ابزارش را ندارم که بنویسم . اما در مورد حقّ متعال ، چنین چیزی راه ندارد . کسی که دارد و نمی خواهد بدهد از دو حالت بیرون نیست ؛ یا در او اقتضای ذاتی نیست ، یا مانعی وجود دارد . اگر به خاطر مانع ندهد پس قدیر نیست و اگر به خاطر اینکه اقتضای ذاتی دارد ندهد پس مقتضی نیست و هر دوی اینها در مورد حق تعالی مردود است و این گونه ضعف ها ، مربوط به خلق است نه حقّ . « لذا هر جمالی که ظهور ندارد بی قصور نباشد پس لاجرم نمی شاید ( شایسته نیست ) که جمالِ کمال ذات خداوند بی تکمیل و ظهور باشد » . و چون چنین چیزی امکان ندارد ، همان طوری که حضرت آقا در غزل شراب طهور محمدی ( کشف محمدی ) فرمودند :        
تشنه به سوی آب و خود تشنه ی تشنه است آب         خدا گدا گدا کند گدا خدا خدا کند
« پس جمله ی عالَم ، مَظهر ذات اند و تصویر صُوَر هر یک از این مظاهر ، خوب و در حدّ خود نیکوست و در مرتبه ی کمال در مرتبه ی خود است و نقصانی را که می نماید بعضی را نسبت به بعضی است » . و این عبارت ، نتیجه ی بحث است و در خود حرف ها دارد . بنابراین تصویر هر یک از صور مظاهر ، به نوبه ی خودش در مرتبه ی کمال است و اگر نقصانی به نظر می آید از روی مقایسه ی بعضی نسبت به بعضی دیگر است . جناب مولوی در مثنوی می فرمایند :
هر چه از تصویر نقاش خداست         در حدّ خود بی قصور و بی خطاست
نقص نبود جملگی باشد کمال           بل تفاوت هر یکی از روی حال   

« و الحمدلله ربّ العالمین »


نوشتهخ شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

توسط سالک کمنام 94/917

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۵۷
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور