شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 61 ( درس 14)
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1419
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5937
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37958
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766038

در 20 دقیقه گذشته : 30
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 61 ( درس 14) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
يكشنبه ۰۸ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۲۶

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه شصت و یکم ( درس چهاردهم )
اینکه در عبارت آمده است که انسان اگر دیده ی راست بین پیدا بکند ، از تماشای جمال دل آرای چهره ی هستی سیر نمی شود ، برای این است که اگر این بینش پیدا بشود ، مقام انسانی و عقلانی ، خودش را نشان می دهد و انسانی که در موطن عقل ، بلکه مافوق مقام شریف عقل قرار گیرد ، هیچ گاه از دیدنِ عقلیِ نظام عالَم ، سیر نمی شود و به خصوص که عالَم و مجموعه و تک تک موجودات ، برای لذت انسانی آفریده شده اند ، زیرا لذت نباتی و حیوانی ، از مجموعه ی عالم و تک تک موجودات ، محدود به حدی می باشد ؛ مثلا حیوان به عالم به دید عقلانی نگاه نمی کند ، بلکه با دید وهمی نگاه می کند ، با بینش تخیلی به عالم می نگرد ، نباتات هم که بینش تخیلی و وهمی هم ندارند ، فقط با دید رشد و نباتی ، عالم را مشاهده می کنند و به همان مقداری که وسعت وجودیشان است از عالم بهره دارند . منتها تا به مقداری از کمال که به اندازه ی سعه ی وجودیشان است از عالم عالم بهره یافته اند ، دیگر بیش از آن رو به زوال می روند . به یک تعبیر در فلسفه می فرمایند استعدادشان به فعلیت رسیده و تمام شده و پایان پیدا می کند و به هر مقداری که استعدادشان بود در همان حدّ نیز کمالشان را به دست آوردند . مثل اینکه وقتی بذر و هسته را بکاریم ، آن رشد کرده و سرسبز می شود و درخت شده و برگ پیدا می کند و میوه می دهد و به همین مقدار به نهایت کمال خود می رسد . اما جناب انسان که در قوس صعودی نظام عالم قرار می گیرد ، او استعدادش برای کمال یابی غیر متناهی است و چون استعدادش غیر متناهی است برای او سفره های غیر متناهی نیز آماده کرده اند که اگر استعداد انسانی نبود وجهی نداشت که عوالم وجودی به صورت غیر متناهی آفریده بشوند و قرآن تجلّی بکند . سرّش این است که انسانِ قابل ، در قابلیت بی انتهاست ولو هم یک نفر باشد که به کمال انسانی برسد ؛ چرا که کاری به نفوس جزئیه ی عالم نداریم . به فرض در این عصر ، 5 میلیارد آدم روی کره ی زمین هستند ، باید توجه داشت که فقط آنهایی که به فعلیت می رسند و کمال پیدا می کنند و استعداد انسانی شان را وسعت می دهند و به مقدار استعداد بینهایتشان بهره می گیرند آدم اند ، و الا مابقی بندگان خدا که آدم نیستند ! و این تعبیر که به همه ی این پنج میلیارد نفر ، آدم بگوییم درست نیست ، بلکه مثل دیگر موجودات هستند . مثلا کسی که فقط رشد نباتی کرده و از دنیا رفته ، او هم در حدّ یک نبات است و در حدّ گیاهی است که سرسبز شده و چند روزی رشد نباتی کرده و الان عمرش به سر آمده است . و یا دیگری مثلا مقداری در ادراکات حیوانی قوی شده ، او در حدّ یک حیوان است و نمی توان به او آدم گفت و عالَم برای او آفریده نشده است ! ایشان حق ندارد بفرماید که بله چون من به کمال نرسیده ام ، عالم عبث است !! بلکه حقّ ، خود را برای تک تک مردانی که کمر همت بستند و می خواهند عوالم بینهایت را طی کنند و به مقامات انسانی برسند جلوه داده است . و لذا آقایان فرمودند مقصود آفرینش و هدف خدای تبارک و تعالی از خلقت و اندازه و حدّ ، انسان کامل است .
حدیث شریف « لَولاکَ لَما خَلَقتُ الأفلاکَ » گاهی به جناب امیرالمؤمنین خطاب می فرماید ، گاهی به پیغمبر اکرم خطاب می کند ، گاهی به صدیقه ی طاهره خطاب دارد ، گاهی به ائمه ی دیگر و انبیاء خطاب دارد ، فرقی نمی کند ، اگر شما نبودید ما عالم را اندازه گیری نمی کردیم ، بُرش نمی کردیم . آن هم باید در لفظ « خلقت » و « بُرش » و « اندازه » خیلی دقت کرد .
جناب ملا عبدالصمد همدانی ، صاحب کتاب شریف « بحر المعارف » در چاپ قدیم صفحه ی 268 می فرماید مقصود از آفرینش چه بود ؟ ( عزیزان من ! با این کتاب حشر پیدا کنید . در کتاب های حضرت آقا ( روحی فداه ) هم از این کتاب در جاهای گوناگون ، حرف نقل شده و کتابی بسیار سنگین و وزین است . جناب ملا عبدالصمد همدانی کتابی به نام بحرالمعارف دارد و حقیقتا کتابشان دریای معارف است در امور گوناگون و در ادبیات هم خیلی خوب حرف زدند . یعنی جمله هایش جمله های ادبی پیاده شده است و از اشعار عارفانه ی عارفان حقیقی و عارفان بالله مثل جناب مولوی و حافظ و سعدی و بزرگان دیگر مَشحون و پُر است و خیلی خوب به اسرار آیات و روایات اشارات عرفانی دارد . این کتاب برای عزیزان بسیار خوب است . گرچه حلّ مطالبش سنگین است ، چون حرف های خیلی پر مغزی دارد . اما از باب اینکه می فرمایید در مسیر کارتان مطالعات جنبی هم می خواهید داشته باشید ، این کتاب خیلی خوب است . الان در دو سه جلد به صورت طبع جدید چاپ شده است ) . و تمام آقایان عرفا روی لفظ « خلقت » خیلی دقت به کار می برند . هیچ عارف و حکیمی نمی گوید که وجود این فرش نبود و بعد پیدا شد . وجود ، خلقت نیست ! دقت بفرمایید ! در کلمه ی وجود ، خلق خوابیده نیست ! در درس اول خواندید وجود یعنی هستی ، یعنی بود . درونِ هستی و در متنِ بود و وجود ، خلقت و اندازه و . . .  خوابیده نیست ! خلقت ، خَلَقَ ، اندازه است که بارها از زبان مبارک حضرت آقا این را شنیده اید که خیاط پارچه را ایجاد نمی کند ، بلکه پارچه ی ایجاد شده را اندازه می گیرد ، یعنی متر را بر می دارد و قامت شما ( طول و عرض و عمق و آستین و . . . ) را اندازه می گیرد و روی کاغذ یادداشت می کند . الان این ، اندازه ی شما است که خیاط ها روی این کلمه ی « اندازه » اصطلاح خاصی هم دارند . بعد از اینکه اندازه گرفت ، قیچی را بر می دارد و این اندازه های شکل و قامت شما را روی پارچه برش می کند . وقتی که برش می کند می شود « باری و بارئ » . سپس از تکه پارچه ها ، آستین برش می کند و یقه را برش می کند و جهات گوناگون پیراهن را برش می کند ، حالا می خواهد اینها را به همدیگر بدوزد ، این دوخت و دوزی که می کند می شود « مصوِّر » . الان می شود گفت وقتی که این لباس را خیاط به شما داد ، نه اینکه این لباس را از هیچ به وجود آورده باشد که از هیچ به وجود نیاورده است ، از عدم به وجود نیاورده است . این لباس موجود بود ، این شیء موجود بود ، اما « لَم یَکُن شَیئاً مذکوراً » ، به عنوان اینکه لباس شما باشد ، اینطوری نبود . که این عدم و این نبود ، به این اندازه و برش سرایت می کند ، نه اینکه به آن وجود سرایت کند ! آن وجود را خیاط از عدم نمی آورد . این قامت و این شکل و این ریخت و این حدّ ، که الان محدود به این مقدار شده است نبود ، نه اینکه این وجود ، نبود . بعد آقای خیّاط شروع کرده و این ریخت را به وجود آورده است . منتها کلمه ی « به وجود آورده » را تا می آوریم خیال می کنیم که به وجود آمده ، یعنی نبود ، بود و به وجود آمد !! خیر اینطور نیست !! بلکه در حقیقت این ریخت تحقق پیدا کرد .
اینکه الان مثلا بنده و شما ، بافتمان ، هیکلمان ، جسممان ، هر کدام ریختی داریم ، این ریخت ، ده سال قبل نبود ، پنجاه سال قبل نبود ، صد سال قبل نبود ، اما من و شما از چه هستیم ؟
الان شبانه روز ، بدن ما از آب و نان و غذا و . . .  تأمین می شود ، این آب و نان و غذایی که ما می خوریم و زمین و خاک و هوا و دریا و آسمان و . . . ، که اینها همینطور بودند و هستند . آن نطفه ای که من و شما را به وجود آورد ، آن هم از همان نان و آب و غذا و . . . تأمین شد . نان و آب و غذا و . . . همینطور بودند ، منتها به این شکل و به این صورت و به این اندازه و به این ریخت و به این قامت نبودند . اینطور نیست که از نبود ، یعنی عدم آمده باشد ، بلکه این ریخت ما از « وجود » پدید آمده است . منتها وجودی که به این بافت نبود . حالا اگر سلول های بدن و به عبارتی تمام اجزای بدن را تجزیه بفرمایی و از آنها سؤال بفرمایی که شما که الان ده یا بیست یا سی سال به قامت من در آمدی ( که البته بحث حرکت جوهری باید بعدا مطرح گردد ) ، شما قبلا چه بودید ؟ آیا شما نبودید و هیچ بودید ؟ می گوید یعنی چه که نبودیم ؟!! چرا هیچ بودیم ؟! ما وجود بودیم ! ما بودیم ! و همینطور بودیم ! و الان هم هستیم که هستیم . منتها این ریخت شما که اینطور برش و این حدّ و این اندازه و این قامت اینطوری نبودیم ! یک طور دیگر بودیم .
حالا عبارت آقایان عرفا در این است که مقصود از آفرینش چه بود ؟ « آفرینش و آفریدن » ، که در لفظ فارسی داریم ، در عربی می شود « خالق » ، خدای اندازه گیر ! مقصود شما از این اندازه گیری ها چه بوده است ؟! نه اینکه مقصود شما چه بود از این که چرا عالم را از هیچ به وجود آوردی ؟!! بلکه وجود عالم بود ، وجود من و شما بود ، وجودِ این آب و خاک بود . هرگز نمی توان بر اساس ادلّه ی قطعیه ، وجود را برداشت ( که بحثش بماند ) ، مقصود از این اندازه گیری ها چه بود ؟ چرا اینطور اندازه گرفت ؟
قبل از آمدن به اینجا ، در نمایشگاه هنرمند عزیز ، خطاط محترم ، جناب آقای اباذری عزیز بودیم . آن مُنّه و آن صفت و آن ملکه ی خطاطی که در نفس این جناب است ، آن ملکه ی خطاطی حدّ ندارد ! قامت ندارد ! مثلا نمی شود بفرمایی که آن ملکه ی خطاطی و آن قوه که در این آقا هست چند متر یا چند کیلو است !! مثلا مثلث است یا مربع است !! حجمش چقدر است !! رنگش چیست !! وزنش چقدر است !! اینطور نمی توانی بفرمایی ! اما آن قوه ، وقتی که خودش را نشان می دهد ، چطور نشان بدهد ؟ که برای نشان دادن و جلوه دادن ، راهی جز خلقت نیست . مثلا آن قوه ، مطلبی را در نظر می گیرد ، بعد در مرحله ی اول نقشه ای از آن مطلب را در ذهنش می کشد که در اینجا ایشان را می توان به عنوان اندازه گیر و خالق نام برد . بعد از نقشه کشی ، آن را برش می کند که می شود باری و بارئ . بعد از اندازه گیری و برش ، حالا دوخت و دوزش می کند و این تابلوی خط درست می شود که این تابلوی خط ، الان خلقت است . این تابلو در این حدّش ، در این ریخت و بافتش ، دیروز نوشته نبود ، امروز نوشته شد ، اما آن مُنّه و آن قدرت و کمال خطاطی ، هم دیروز و هم امروز وجود داشت و دارد و محدود به زمان نیست . حالا اینجا چون شخص یک روزی نبود و این خط را هم بلد نبود و الان بلد شد که این نیاز به بحث دیگری دارد .
اما ما فقط به اندازه ی همین تنظیر و تشبیه این خط با آن قوّه ، خواستیم بهره ی علمی بگیریم که آیا دیروز آن هنر خوشنویسی نبود ؟ و در این لحظه که می خواهد دست به قلم بفرماید و کلمه ای را بنویسد ، این هنر را یاد گرفته است ؟ آیا آن صفت و آن حقیقت توانایی نوشتن خط وجود ندارد ؟ که البته وجود دارد . منتها این اندازه اش ، و این ریخت و آن آفرینش خط کنونی ، این نبود . لذا این آفرینش که راجع به خط و این اندازه هست را می توان گفت : « خَلَقَ الأشیاءَ مِنَ العَدَمِ » .
احادیث و روایاتی مشاهده می فرمایید که عنوان شده است خداوند اشیاء و موجودات و حدود و مخلوقات را از عدم به وجود آورده است ، این مطلب نه به بدین معناست که اینها هیچ بودند و از هیچ به وجود آمده اند ، بلکه به این معناست که به این ریخت و به این بافت و هیکل نبودند و الان به این صورت و هیکل و بافت خلق شدند .
حالا مقصود از این حدود و آفرینش چه است ؟ اگر این آقای خطاط ، آن ملکه ی نفسانی خطّ را در خودش داشته باشد و این ملکه را در طیّ کلماتی و یا عباراتی و یا تابلویی از خودش نشان ندهد ، آیا می شود گفت که این ملکه ی خط جلوه کرده است ؟ که می بینیم در این صورت ، جلوه معنا ندارد . آیا حتی می شود که دیگران از جلوه ی خطاطی او لذّت ببرند ؟ خیر ! و خود این آقای خطاط ، اگر صفت خطاطی و خوشنویسی را در خودش داشته باشد و این صفت خوش نویسی را از خودش بروز ندهد که روی عبارتی ، آن پری رویی مستور را آن را در منظر همگان قرار ندهد و خودش هم به دیده ی خودش ، آن را نبیند ، آیا خود او هم آن لذت دیدن جمالِ دل آرای قوه ی خطاطی را می برد ؟ که البته این لذت را نمی برد .
و لذا بی دلیل نیست که مثلا کسی تا صفتی را بلد است ، دوست دارد همیشه در پیرامون آن کار کند . حالا خط یاد گرفته است ، می بینید تا رسیده یک قلم و کاغذ به دست می گیرد و می خواهد به گونه ای بنویسد و آن صفت او ، آن جمال او ، آن حقیقت که در او نهفته است ، آن پری روی پنهان را جلوه دهد و خودش نگاهی بکند و بگوید به به !! چقدر شیرین نوشتیم ، چقدر خوب نوشتیم .
حالا این صفت که از آنجا در آمده و روی کاغذ پیاده می شود ، آنچنان او را به وجد در می آورد که می گوید دوست دارم دیگران هم کار و هنرم را ببینند و لذت ببرند و لذا نمایشگاه درست می کند تا شما ( دوستانش ) هم از نمایشگاه ایشان دیدن بفرمایید . حالا جناب ملا عبد الصمد همدانی می فرمایند که مقصود خداوند از این آفرینش و خلقت و اندازه گیری های اینطوری چه بوده است ؟ البته چون آثار هنری این خطاطان ، اثر یک مخلوق و کسی است که محدود است لذا اگر یک اهل هنر دیگری در این نمایشگاه حضور یابد و خیلی دقیق هم بشود ممکن است اشکالی هم بگیرد . اما اگر عالَم را تعبیر به نمایشگاه هنر آفرینی خداوند بکنیم در این خطاطی خداوند هیچ کس نمی تواند اشکال بگیرد ! که تعبیر کنیم عالَم ، نمایشگاه هنر آفرین است ، که عقل اول را آن طوری اندازه گرفته که البته صادر اول را اندازه نگرفته ( بحثش بماند ) ، همینطور آسمان ها ، افلاک ، ستارگان و . . .  ، همه اندازه دارند ، همه ، حدّ دارند و جنابعالی اندازه داری ، حدّ خاص داری ، درختان ، حیوانات ، جمادات هم هر کدام اندازه ی خاصّی دارند که در جواب اینکه مقصود از آفرینش چیست فرمودند حق تعالی خواسته است خود را از برای خود جلوه دهد . خیلی حرف شیرین است ! کلمه ی « جلوه » را هم برای این آوردند که پای حدّ در کار آمد . اگر حدّ در کار نیاید ، جلوه و تجلّی پیش نمی آید . این در صورتی است که خلقت باشد ، مثل همین که صفت و هنر خطاطی در صاحب خط باشد ، اما اگر این هنر هرگز به ظهور در نیاید و عبارتی نوشته نشود ، مثل اینکه یک فرد بیاید مدعی بشود که بنده ی خطاطی هستم که روی کره ی زمین و در تمام کرات نظام هستی بگردید ، مثل من خط نویس پیدا نمی کنید ، و فرض هم این باشد که این صفت را هم در خودش داشته باشد ، بعد ما به او بگوییم آقا ! شما لطفا یک علامتی ، یک نشانه ای ، یک جلوه ای ، یک تجلّی ای به ما نشان بدهید ، که ببینیم ادّعای شما چه جور ادّعایی است تا ادّعای شما برای ما اثبات شود . حال اگر ایشان هنوز یک تابلوی خط ننوشته باشد ، آدم نمی تواند ادّعای ایشان را بپذیرد .
خداوند هم در قرآنش ، اسماءالله خودش را می شمارد و می گوید رحمانم ، علیمم ، حکیمم ، قدیرم ، ستّارم ، قادرم ، خالقم ، رازقم ، باری ام ، باسطم ، قابضم و . . . ، و اگر بعد از این همه گفتن و شمردن ، یک حدّ درست نشود که یک وقتی ، یک قبضی یا یک بسطی داشته باشد ، تا ما اندازه و قامتش را ببینیم و یک نگاهی بکنیم ببینیم که آیا این ادّعایی که خداوند می فرماید العیاذ بالله درست است یا نادرست ؟ چگونه بفهمیم که او کیست ؟ بالاخره یک طور باید جلوه بفرماید ، یک طور خودش را نشان بدهد که ما ببینیم خداوند کیست ؟ و چه هست ؟ و مگر جز این است که به تعبیر شریف حضرت آقا ، علم و عمل جوهرند و انسان ساز اند . جز این است که الان این تابلوی خطاطی ، یک جلوه ای از جلوه های این خطاط هنرمند است ، این خودش الان درست است که به ظاهر یک رنگ است ، یک قلم است ، یک زمان است ، یک نوشتن است ، یک حدّ خارجی است ، درست است که به ظاهر از او جداست ، اما این برخاسته از متن ذات ایشان است که اگر ما از این خط برویم داخل متن ذات ایشان ، می بینیم که عجب این هنر در آنجا چقدر زیباست ، در آنجا چقدر لطیف است . در آنجا خیلی لطیف است که خداوند هم همینطور ؛ این حدود را اندازه گرفت و نمایشگاه درست کرد ، آن هم چه نمایشگاهی که انسان در همه حال در نمایشگاه هنری حقّ است ، چون در هر حال خودش اندازه ای است ، حدّی است ، خیال او محدود است و او هم حدّ دارد ، دیدن او حد دارد ، شنیدن او حد دارد ، لحظه به لحظه یا بیناست ، یا شنواست ، یا بویاست ، یا ذائق است ، یا لامس است ، یا متخیّل است ، یا متعقّل است ، یا متوهّم است ، یا بالاتر در مقام قلب ، در شهود است ، در مقام روحش ، در مشاهده ی روحانی است ، که انسان دائماً در نمایشگاه خطاطی حق است که باید به تفکر بنشیند و روی اینها فکر کنید . و یا اینکه هر چه را چشم مشاهده می کند می بیند همه ، محدود به حدّند . بعد هم در سوره ی مبارکه ی ملک می فرماید نگاه بفرمایید به این نمایشگاه و به این حدود و به این جلوه های ما ببینید که « الَّذِی خَلَقَ سَبعَ سَمَاوَاتٍ طِباقاً مَا تَرَی فِی خَلقِ الَّحمَانِ مِن تَفَاوُتٍ فَارجِعِ البَصَرَ هَل تَرَی مِن فُطُورٍ » ( ملک / 3 : آن خدایی که هفت آسمان بلند را به طبقاتی منظم بیافرید و هیچ در نظم خلقت خدای رحمان ، بی نظمی و نقصان نخواهی یافت ، بارها به دیده ی عقل ، در نظام آفرینش بنگر ، آیا هیچ سستی و خلل هرگز در آن توانی یافت ؟ ) . این آقای خطاطی هم که الان نمایشگاه خط باز کرده است ، او در حقیقت می خواهد این آیه ی قرآن را بفرماید ، منتها ایشان ادعّایی به تمام آیه ندارد ، بلکه آن پایان آیه را فقط می فرماید ، شما به اینجا ( به نمایشگاه خطاطی ) بیایید ، نگاه بفرمایید ، ببینید که « هَل تَرَی مِن فُطُورٍ » ؟ آیا هیچ نقصی می بینید ؟ یا زیبایی محض است ؟
« ثُمَّ ارجِعِ البَصَرَ کَرَّتَینِ یَنقَلِب إلَیکَ البَصَرُ خَاسئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ » ( ملک / 4 : باز دوباره به چشم بصیرت دقت کن تا دیده ی خِرد ، زبون و خسته به سوی تو باز گردد ) ؛ نگاه بفرمایید ، صد بار نگاه بفرمایید ، هزار بار نگاه بفرمایید ، میلیاردها بار نگاه بفرمایید ، ببینید چیزی ، مطلبی ، نکته ای ، سستی می بینید ؟
منتها از این به بعدش دیگر مربوط به هنرمند حقیقی نظام هستی است که از همان اول ادعای این را دارد که « ثُمَّ ارجِعِ البَصَرَ کَرَّتَینِ یَنقَلِب إلَیکَ البَصَرُ خَاسئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ » ، این دیگر مال خداست ، این تحدّی حق است ، خلق نمی تواند یک چنین تحدّی بکند . البته جناب خاتم انبیاء از باب اینکه مطبعه ای است که در آن ، خداوند قرآن کریم را چاپ کرد ، این دستگاه چاپ خداوند یک تحدّی می کند ، چون معنا ندارد که قرآن را در اصل خلقت قرآن ، برش قرآن ، تصویر قرآن که آیات و کلمات و حروفش به این بافت از « بسم الله الرحمن الرحیم » تا « مِنَ الجَنّة و النّاس » در آمد ، این بافت ، این هیکل ، این مجموعه و این صورت ، که بهترین صورت است ، و به تمام فُصحا و بُلغای عرب فرمود اگر می توانید بیایید یک آیه ، ده آیه ، یک سوره ، ده سوره بیاورید ! که هیچ کس نتوانست بیاورد ، خوب اگر یک چاپخانه ای ، کتابی چاپ کند که این کتابش تحدّی کند و بگوید من بهترین چاپ هستم ، بهترین حروف چینی شده ام ، و کتابی از این بهتر در نظام هستی نمی توانید بیابید که در هیچ مطبعه ی دیگر حروف چینی بشود ، این تحدی قرآن ، تحدی در متن خود حروف چین و آن چاپخانه هم هست . دیگر البته دستگاه چاپ پیغمبر اکرم ، آن قوه ی خیالش ، آن قوه ی وهمش ، آن قوه ی عقلش ، آن قوه ی بینایی اش ، آن قوه ی شنوایی اش البته بهترین دستگاه نظام هستی است ، این هم تحدّی دارد که می فرماید دیگران مثل من نمی شوند . دیگران نمی توانند اینطور چاپ کنند . یعنی خداوند در این چاپخانه ، بهترین کتاب را چاپ کرد . و الا یک دستگاه و چاپخانه ای ، جناب حضرت داود هم دارد ، ابراهیم خلیل هم دارد ، موسای کلیم هم داشت ، حضرت عیسی هم داشت ، اما آثار هر کسی نمودار دارایی اش است ، کتاب هر چاپخانه ای ، نمونه ی آن چاپ و کیفیت دستگاه آن کارخانه است .
بعد می بینیم که نخیر ، در آن ها به این زیبایی نبود . البته آنها هم در حدّ خود زیباست اما این مقام بهاء ، این جمال اجمل ، این مال اینجاست . آن آیه تا اینجایش را می شود یک کسی بفرماید « هَل تَرَی مِن فُطُورٍ » ، بیایید و از نمایشگاه من دیدن بفرمایید ببینید که آیا نقصی ، عیبی ، چیزی می یابید ؟ بعد از آن « ثُمَّ ارجِعِ البَصَرَ کَرَّتَینِ یَنقَلِب إلَیکَ البَصَرُ خَاسئاً وَ هُوَ حَسیرٌ » ، که این « یَنقَلِب » به بعد ، تحدّی قرآن است . این « یَنقَلِب » ، چشمت به سوی خودت بر می گردد در حالی که خسته می شوی ، هر چه نگاه بفرمایی می بینی که نقص پیدا بکن نیستی .
و عرض کردیم که بر اساس و مبنای این آیه ی قرآن ، هر کسی بخواهد با دیده ی نقص بینی به عالم بنگرد ، همین عالم زیبای نظام هستی می شود دنیای او و او را خسته اش می کند . « یَنقَلِب إلَیکَ البَصَرُ خَاسئاً وَ هُوَ حَسیرٌ » ، خسته و کوفته بر می گردد می بیند عجب خسته می شود . اصلا هر کس بخواهد با دید نقص بین به عالم نگاه بفرماید ، اولا که عیب بگیر نیست ، و ثانیاً به چشم خودش شیشه ی رنگین دارد که عالم را معیوب می بیند و ثالثا خسته می شود ، عالم برای او دنیا می شود ، وقتی دنیا شد طبق آن حدیث که در جلسه ی قبل عرض کردیم ( خداوند به دنیا امر کرد که هر کسی را که به طرف تو رو آورد خسته اش کن ) ، حالا اگر این بینش ، کج بین نباشد ، دیده ی راست بین اگر درست شود حالا دیگر از تماشان دل آرای هستی سیر نمی شود . به به !
اگر انسان نمایشگاهی را که آن آقای خطّاط به راه انداخت ، یک بار ، دو بار ، ده بار ببیند ، خسته می شود ؛ و لذا صاحب نمایشگاه زمان بندی می کند . اما خداوند زمان بندی هم نکرد ، حتی نشئه ی طبیعت را زمان بندی نکرده است ، فرمود ما این نمایشگاه را برقرار کردیم و این نمایشگاه هم إلی الأبد ادامه دارد و از این به بعد هم هر چه بینندگان می خواهند تشریف بیاورند ، بیایند و نگاه بفرمایند و اگر توانستند ( اولین و آخرین آنها ) عیبی بگیرند هم بگیرند . نمی توانند عیب بگیرند ! و فقط باید تماشا کنند و لذت ببرند .
حالا خدا چقدر لذت می برد ! این است که پری رویی چون تاب مستوری خودش را نداشت ، شروع به جلوه گری و خلق کرد که در نظام هستی ، هیچ کس تاب مستوری را ندارد . می بینید اگر کسی تا یک چیزی مثل هنر خطاطی یاد گرفته است ، تا نرود و ظهورش ندهد ، آرام نمی گیرد و هر کسی در هر فنّی یا صنعتی ، چیزی را یاد گرفته ، می بینید زود شروع به ساختن مصنوع خودش می کند . مثلا می بینید کسی نقاشی یاد گرفته ، دست به کار می شود و هر چیزی را گیر آورد نقاشی می کند ، تا آنچه که در درونش هست جلوه دهد که دیگران ببینند او چه کسی است و دارایی اش چه چیزی است که اثر انسان ، علامت دارایی او است و لذا خداوند ، دارا و دانای مطلق است و عالَم ، اثر دارایی و دانایی حقّ است ، اما یک اثری است که علامت اوست ، نشانه ی اوست ، خداوند در قرآن کریم فرمود : « إنَّ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاُولِی الألبابِ » ، نفرمود « إنَّ فِی وُجودِ السَّماواتِ وَ الأرض » ، این وجود نیست که جلوه می کند ، خود وجود بما هو وجود ، جلوه ای نیست ، آن ( وجود ) ، پری روی مطلق است و لذا از آن حیث هم فرمودند همین الان هم عالم را به آن جهتی که وجود محض است نگاه بفرمایی « کانَ الله وَ لَم یَکُن مَعَه شیء » ، خودش هست و خودش ، و هیچکس با او نیست ، نه جلوه ای دارد ، نه اسمی ، نه رسمی که آن را به مقام هویت تعبیر فرمودند : « قُل هُوَ اللهُ أحَدٌ » .
لذا به شما نفرمودند در وجود به تفکر بنشینید و اینکه فرمودند « لا تَفَکَّرُوا فِی ذات الله » برای این است که فکر به حدّ می خورد ، به خلقت می خورد و در محدوده ی ذات حقّ ، فکر راه ندارد و لذا فرموده اند که در ذات خدا فکر نفرمایید ! بلکه در آیات الله فکر بفرمایید ؛ در کلمات الله فکر بفرمایید ؛ در خلقت فکر بفرمایید .
و تمام همّ بزرگان ، به خصوص حضرت آقا این است که می گویند آدم باید دائما در کیفیت خلقت به فکر فرو برود ، قرآن هم همین مشرب را بیان می کند و خدا و حقیقتِ عالم در قرآن کریم ، مشرب عالم خوانی را  به انسان تعلیم می دهد که « إنَّ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاُولِی الألبابِ » ، چون « خَلق » است « وَ اختِلاف » است . مثل اینکه الان این آقای خطاط به شما نمی گوید که بیایید در ذات و صفت و دارایی غیبیه ای که در من نهفته است که عین ذات من و متن وجود من است ( به نام آن ملکه ی نفسانی خط ) ، بیا آن را تماشا کن ، بلکه می گوید بیا نمایشگاه مرا نگاه کن ، یعنی خلقت مرا ، اندازه گرفته های مرا ، برش شده های مرا ، بیایید تماشا بفرمایید .
خدا هم اینطوری است و فرمود « إنَّ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ » ، می فرماید این را تماشا بفرما ، خلقت و این برش شده ها را ، که حالا آفتاب اینطوری برش شد ، درخت انجیر را ما اینطوری دوخت و دوز کردیم ، ریشه اش آن است ، شاخه اش این است ، میوه اش آن است ، خودش هم آن است ، طبیعتش آن است ، طبع و مزاجش آن است ، اگر می توانید نگاه بفرمایید و چون می داند که ما محدود به حدّی هستیم و حدّ وقتی حدّ دیگر را نگاه می کند معمولا یک دید حد بینانه ، یک دید نقص بینانه است و لذا در آیه 3 و 4 سوره ی شریفه ی ملک که ذکرش گذشت فرمود نگاه بفرمایید ببینید می توانید نقصی ببینید ؟ خوب حالا اگر کسی از حدّ بیرون برود ، چطور ؟ اگر کسی از حدّ بیرون برود « إنَّ فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ » ، دیگر در مقام حدود بینی در مقام حدود بینی در نمایشگاه ظاهری عالم نیست ، بلکه در نمایشگاه باطنی عالم قرار می گیرد که « هُوَ الباطِن » باشد ، دیگر از اینجا مسافرت می کند ، دیگر اهل اینجا نیست ، آنها دیگر از مقام تفکر بیرون می روند ، از تفکر که در رفتند ، به مقام شهود می رسند که آن بحث بالاتری است .
این است که دید متفکّرانه ، هم دید ابتدایی است و سرَ پلی است برای رسیدن به دید شهودانه و حضور تامّ . تا موقعی که در حدود هستیم ، دستور به نگاه کردن « فِی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ » است . خداوند هم چون آن ملکه ی حقیقیِ ذاتی بالذات خودش که داراییِ عین ذات اوست و جمال مطلق است وکمال مطلق است ، علم مطلق است ، حکمت مطلق است ، اراده ی مطلق است ، قدرت مطلقه است و همینطور اوصاف دیگر حقیقی ذاتی اش ، همه بی مثال وبی حدّند ، همه بی مثل و مانند هستند ، و چون دید اینطور پری رویی داشتن و در غیب مطلق به سر بردن خیلی سخت است ، تصمیم گرفت بیرون بیاید و خود را نگاه کند و ببیند که این هنری که دارد چطور پیاده می شود .
و لذا جواب سؤالی که مقصود از آفرینش چه بود و خداوند چرا اینطور هنر نمایی کرد ، آن است که حقّ تعالی خود را از برای خود جلوه دهد که ببینیم که هستیم ؟ چه هستیم ؟ دارایی ما چیست ؟ و چه لذّتی از این حقیقت می برد ؟ و هر کسی به عالم با این دید نگاه کند معلوم است بینش حقانی پیدا می کند .
و لذا آن اسفار اربعه ( سفرهای چهارگانه ی انسانی ) که مرحله ی اول آن سفر « مِن الخلق الی الحق » است این است که از خلق باید بیرون برود ، از حدّ و اندازه باید خارج شود ، اما از کشور وجود بیرون نمی رود ، لذا این تصور که از خلق به سوی حق رفتن یعنی از کشور وجود خارج شود ، مثلا کسی بگوید هر چه را می بینیم ، این زمین ، آسمان ، آب ، خاک ، هوا ، دریا ، انسان ، اینها که همه حدّ و خلق اند ، خوب اگر از خلق خارج شویم ، خدا را باید کجا پیدا کنیم ؟ این که می خواهید از خلق بیرون بروید و خدا را در جایی پیدا بکنید ، این سفر « مِن الخلق الی الخلق » است و سفر « مِن الخلق الی الحق » نیست .
آنکه در الهی نامه حضرت آقا می فرماید « الهی همه کو کو گویند و حسن هو هو » ، برای این است که آنهایی که کو کو گویانند سفر « من الخلق الی الخلق » دارند ، نه سفر « من الخلق الی الحق » . او که سفر « من الخلق الی الحق » دارد ، کو کو نمی گویند ، چون می خواهد از حدّ در بیاید ، نه اینکه از یک حدّی به حدّ دیگر مسافرت کند که این حدّ اولی خلق باشد و آن حدّ دومی هم حق باشد ، و بعد بنشیند و کو کو کند و یا این اشکال را بکنند که شما می گویید خدا در آسمان ها است ، ما سفینه ساختیم و به کرات رفتیم ولی خدا را نیافتیم . و مثل آن استاد که ( بنده خدای بیچاره کمونیست ) به بچه مسلمانی بگوید آیا خدای شما در این آب هم هست ؟ و آن طفلک بگوید بله و بعد آب را بنوشد و بگوید خدای شما را خوردم !! آخر آقای معلم عزیز ! شما دارید سفر « مِن الخلق إلی الخلق » می گنید و آن سفر « مِن الخلق إلی الحق » نیست که شما از یک حدّی به حدّ دیگر ، از حدّی به نام آب به یک حدّ دیگری به نام خدای خود ساخته ی شما سفر می کنید . البته راست هم می گویید ، آن خدایی که دارید می خورید و دنبالش هستید ، در همین آب است و شما هم او را می خورید . چون آن خدای ساخته و بافته ی ذهن تو ، تفکّر و تخیّل توست و آن خدای مخلوق توست که داری می خوری .
به تعبیر جناب امام باقر ( ع ) ، « کُلُّ مَا مَیَّزتُمُوهُ بِأوهامَکم فهو مخلوقٌ لکم » ، آن خدایی که تو در مقام تعقّلت و عقلت ، او را اندازه می گیری که این زمین و آن آسمان و این آب و این خاک و سپس یکی هم خداست ، خوب حالا سؤال پیش می آید که خدا چگونه است ؟ حالا تلاش می کند تا او را پیدا کند !! خوب او در کجاست ؟ این « فَهو مخلوق لکم » است ، همینی که خودت ساختی ، آن ، خدای خالق نیست ! آن ، خدای مخلوق است . اگر می خواهی خدای خالق را پیدا کنی ، لازمه اش این است که باید از حدّ بیرون بروید .
الان یک فرمایشی هست و آن اینکه اگر بخواهی از مخلوق به خالق برسی ، مث اینکه لالان هر چه جنابعالی نمایشگاه خط را نگاه بفرمایی مگر می شود آن صفت راسخه ی نفسانی نویسنده را آن طوری که هست با تفکر پیدایش بکنی ؟ بالاخره در مقام ذهن ، او را یک طوری صورتگری می کنی ، یک نحوه اندازه می گیری که پس باید ایشان اینطوری مثلا خطاط باشد و آن صفتش اینطوری باشد ، آن صفت به ذهن نمی آید ، آن صفت به حدّ و اندازه نمی آید ، آن که تو داری اندازه اش می گیری ، این آن صفت نیست ، این آن حقیقت نیست .
و لذا همه ی موجودات معمولا ، خدای خالق را ، خدای رازق را ، خدای باری را ، خدای باسط را ، خدای قابض را عبادت می کنند .
جناب حاجی سبزواری ( علیه الرحمه ) در تعلیقات بر اسفارشان می فرمایند شیطان ، مُضِلّ را عبادت می کند که مختار است مضل را عبادت کند ، یکی از اسماءالله ، اسم شریف مضلّ ( گمراه کننده  ) است . بله جناب شیطان ( علیه اللعنه ) ، مُضلّ را عبادت می کند و حیوانات ، سمیع و بصیر را عبادت می کنند . اما انسان ، الله را عبادت می کند .
و مراد از آن انسانی که جناب حاجی می فرماید ، یعنی انسان کامل ، انسان عقلانی ، انسان فوق عقلی ، نه انسان متعارف !! آن انسان ، عبدالله است ، که او البته حق و حقیقت را عبادت می کند ، او سفر « مِن الخلق إلی الحقّ » دارد .
اینها بندگان خدا ، همه سفر دارند ، اما سفر داریم تا سفر ! مثلا صدام هم سفر دارد ( که نمی شود کسی موجود باشد و مسافر نباشد ) ، ولی سفر او به اسم شریف مُضلّ یا اسم شریف جبّار و قهّار می باشد که با کشت و کشتار و غضب هماهنگ است .
این است که وقتی آقایان می فرمایند مقصود از آفرینش چه بود ؟ جواب این است که هدف این بود که حق تعالی ، خود را از برای خود جلوه دهد . چون هیچ کس که نیست تماشا کند ، این تابلوی خطاطی خدا ، هی می گوید من خیلی زیبایم ، این یکی می گوید من آسمان هستم ، آن می گوید من زمین هستم ، بعد خداوند آن جلوه گری ظاهری اش را بر می دارد و می فرماید : « یَومَ هُم بارِزُونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِمَنِ المُلکُ الیَومَ لِلّهِ الوَاحِدِ القَهّارِ » ( غافر / 16 : آن روزی که همه ی خلق پدید آید ، هیچ کرده ی آن ها بر خدا پنهان نباشد ، در آن روز سلطنت عالم با کیست ؟ با خدای قاهر منتقم یکتاست ) .
و آن ظهور مطلق و تجلّی تام ظهور پیدا می کند و خداوند به این آقایانِ تابلوهای خطاطی شده ، آسمان ، زمین ، آفتاب ، ماه ، آدم ، حیوان می گوید « لِمَنِ المُلکُ الیَومَ » ؟ و اینقدر همه می گویید جمال من ، زیبایی من ، علم من ، کمال من ، اراده ی من ، اختیار من ، قدرت من ، فهم من ، ادراکات من ، معقولات من و . . .  ، بفرمایید این ملک ، این سطوت ، این سلطنت ، این حکومت ، مال چه کسی است ؟ تو عالِمی یا دیگری است ؟ تو قادری یا دیگری است ؟ تو جلوه کردی یا دیگری کرد ؟ « لِمَنِ المُلکُ الیَومَ » ؟ چه کسی می تواند حرف بزند ؟ هیچ کس ! جواب گو نیست ! خودش ( به یک تعبیر حضرت پیغمبر اکرم ( ص ) به او عرض می کند ) بر می گردد و می فرماید « لِلّهِ الوَاحِدِ القَهّارِ » ، بله مال شماست ! و خودش هم چه خوش نشسته و خودش را تماشا می کند که حق تعالی ، خود را از برای خود جلوه می دهد و چه لذّت هم می برد و چه خوشش هم می آید . و اگر کسی این را پیدا بفرماید ، مثل جناب زینب کبری می شود که با همه ی این قضایا و بلایای روز عاشورا می فرمایند خیلی خوب بود ، خیلی زیبا بود ، خیلی جمال بود ، « ما رَأیتُ إلا جمیلاً » .
خیلی حرف باید پیاده بشود . این است که حضرت آقا می فرمایند بدون فلسفه و عرفان حقیقی که عرفان حقیقی نظری هم باید مقدمه ای برای عرفان عملی باشد و بدون مطالعه ی این کتاب های سنگین مثل فصوص ، فتوحات ، اشارات ، اسفار ، شفاء ، منظومه ، به جانم قسم ، به روحم قسم ، به خودم قسم که هیچ از قرآن ، آز تفسیر انفسی قرآن ، بهره ندارد !
در صفحه 6 اسفار ، جلد دوم که با تعلیقه ی حضرت آقا چاپ شده ، در آنجا آورده اند که به جانم قسم که اگر کسی این کتاب ها را که نام بردم و « سرح العیون فی شرح العیون » که الان بین ما معروف است به « عیون مسائل نفس » ، اگر کسی این کتاب ها را نخواند و روزی اش نشود ، « حَرَّمَ نَفسَه . . . » ، نفس خود را تحریم کرده است از اعتلاء و ارتقاء به فهم خطاب محمدی ( ص ) یعنی قرآن کریم ، « و نیلِ الی غایة القصوی » ، از آن هدف نهاییِ غایت انسانی ، خودش را دور و محروم کرده است . مگر می شود آدم بدون اینها قرآن را بفهمد ؟ اصلا نمی شود ! آن هم به جانم قسم ! که قسم ، محکم است .
من اولین بار این مطلب را در اسفار خواندم و خیلی به وجد آمدم ، این عبارت ، در « سرح العیون فی شرح العیون » هم آمده است . بالاتر بروید ، معرفت نفس ، اتحاد عاقل و معقول ، نصوص الحکم ؛ این کتاب ها کتابی نیست که آدم بنشیند و مثلا بخواهد یک نوشته ای پیاده بکند . خیر ! مثل نصوص الحکمی که آنجا نفرمودند نصوص الحکم ، شرح فصوص الحکم فارابی است ، بلکه فرمودند نصوص الحکم بر فصوص الحکم ؛ کلمه ی « بر » ، خیلی معنا دارد ، که نه اینکه این کتاب ما فقط یک شرحی برای آن کتاب باشد ، خیر ! بعد می فرمودند که در هنگام تقریرات نصوص الحکم و شرح ، دیدیم که در مقام شرح متن نیستیم ، بلکه این متن و این کتاب ، بهانه ای شد تا از عرش الهی ، حقایقی که باید ظهور کند ، بر این کتاب تجلّی بکند و این کتاب ظهور پیدا بکند . و لذا « نصوص الحکم بر فصوص الحکم » شد ، نه شرح آن .

همه ی کلمات ، عبارات و حروف ، برای خودشان معنا دارند ؛ این است که فرمود به جانم قسم که اگر کسی این کتاب ها را که نام بردیم روزی اش نکند و خودش را از اینها تحریم کند و محروم شود ، از سیر انفسی قرآن کریم هیچ بهره ندارد و محروم است . حرف گزاف نیست ! متن حقیقت است ! که در رساله ی اعتقادی شان هست و می فرمایند از اعتقادات من این است که این کتاب ها تفسیر انفسی قرآن کریم است و کسی بدون این کتاب ها به قرآن راه پیدا نمی کند ، راه نیست برای رسیدن به قرآن ، باید از این کتاب ها عبور کرد . انشاءالله خدا روزی همه ی ما بفرماید .

 

نوشته شده در کانون  علمی مذهبی مشکات ولایت توسط سالک((  گمنام  )) که «انالانضیع أجرمن أحسن عملاً».
















آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۰۱
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور