شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه چهل و نهم ( درس یازدهم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز547
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11070
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43091
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771171

در 20 دقیقه گذشته : 28
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه چهل و نهم ( درس یازدهم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن زاده   
چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۰۷

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه چهل و نهم ( درس یازدهم )

در ادامه ی درس یازدهم می فرمایند : « اکنون شایسته است که درباره حرکت و متحرک سخن به میان آوریم . حرکت را به فارسی ، جنبش می گوییم . آنچه که در حرکت است باید فاقد کمالی باشد که به سوی آن کمال رهسپار است تا آن را تحصیل کند و چون به مقصود رسد ، حرکت به سوی آن معنی ندارد . پس از رسیدن متحرک به غایت ، حرکت به سوی آن نیست ، بلکه در آن حال سکون است . »

عرض کردیم که حرکت در عدم راه ندارد ، برای اینکه عدم نه چیزی هست و نه قابلیت و استعدادی در آن مطرح است و حرکت در موجودی که چیزی باشد و کمالی داشته باشد ولی شأنیت و استعداد رسیدن به کمالاتی را ندارد و فاقد آن است ، نداشته باشد ، باز هم در آن موجود حرکت نیست . حرکت در موجودی که هر چه کمال تصور می شود ، او دارا باشد و هیچ نحوه نقص و فقد و عجز در او راه نداشته باشد ، در آن موجود هم حرکت متصور نیست . فقط می ماند این قسم از موجود که فرمودند حرکت در آن موجودی تصوّر می شود که فاقد کمال باشد و قابلیت و شأنیت این را داشته باشد که به سوی آن کمالاتی که ندارد برود تا دارا بشود . فقط در این قسم از موجودات ، حرکت تصور شدنی است . و عرض کردیم که مراد از این حرکت هم ، حرکت استکمالی است . و لذا در عبارت می فرمایند : « آنچه که در حرکت است ( متحرک ) باید فاقد کمالی باشد که به سوی آن کمال رهسپار است » . اینکه تعبیر می فرمایند « به سوی آن کمال رهسپار است » ، به این معنا است که شأنیت و استعداد این را دارد که این کمال را به دست آورد و می خواهد استعدادش را شکوفا کند و آن کمال را که ندارد به دست بیاورد که رفتن او به سمت کمال ، حکایت از استعداد و شأنیت او دارد . لذا از این عبارت خواستیم آن معنا را استنباط کنیم که حرکت در موجودی که کمال را دارد و بعضی از کمالات را ندارد ، ولی استعداد و قوه ی رسیدن به آن کمال را در خودش نداشته باشد ، قطعا متحرکت نیست وحرکت استکمالی ندارد . بر همین اساس مجرّدات عقلیه که از او تعبیر به « ملائکه الله » می کنیم( یا به تعبیر حضرت آقا در این کتاب که خیلی لفظ مُخرِج را به کار می برند که از آنها تعبیر می فرمایند به مُخرج موجودات ناقص از نقص به سوی کمال ) ، آنها حرکت استکمالی ندارند ، به دلیل آنکه درست است که موجود مجرّد عقلی دارای بعضی از کمالات نیست ، اما چون در او ماده ، قوه ، استعداد مطرح نیست که بخواهد بر اساس آن استعدادش ، کمالی را که ندارد به دست بیاورد و لذا حرکت هم در او تصوّر نمی شود که موجودات عقلی هم حرکت استکمالی ندارند . پس باید بگوییم آنچه که در حرکت است ، باید فاقد کمالی باشد که به سوی آن کمال رهسپار است تا آن را تحصیل کند . چه اینکه می فرمایید اگر موجودی ، کمال را داشته باشد به سوی همان کمال حرکت نمی کند ، برای اینکه معنا ندارد چیزی را که دارد دوبارهبخواهد بدست آورد . و قهرا اگر موجودی کمالی را ندارد و می رود تا آن را تحصیل کند ، چون به مقصود رسد ( وقتی آن کمال را بدست آورد ) ، حرکت به سوی آن ، معنا ندارد . مثلا نطفه ، استعداد این را دارد که علقه بشود ، مضغه بشود ، جنین بشود ، کودک بشود . حرکت کرد و از نطفه تبدیل به علقه شد ، وقتی به مقصدش به نام علقه رسید دیگر حرکت نمی کند که علقه بشود ، چون معنا ندارد ! بله ، این استعدادی که در علقه هست و این استعداد و قابلیت برای رسیدن به کمال مضغه را داراست ، علقه حرکت می کند و به طرف مضغه می رود که نهایت حرکت قبل بدایت و ابتدای حرکت بعد می شود . این مشکلی ندارد ، ولی دوباره بخواهد به سوی آن کمال سابق برود ، راه ندارد ! لطف بفرمایید دقت کنید ! که بعد وقتی فرمایشات پیش می آید ، که انسان با مُردن به فعلیّت می رسد ، آن وقت زنده شدن بعد از مردن یعنی چه ؟ که مثلا جناب حضرت عیسی مسیح ، مرده ها را زنده می کرد . قبل از اینکه طرف بمیرد ، استعداد و قابلیت این را دارد که به موت و به کمال موت برسد و لذا بعد از اینکه مُرده ، به فعلیت رسیده است و دوباره او را زنده کنند ، آیا اینکه می فرمایید وقتی به سوی کمالی رهسپار شد ، حرکت کرد و به آن کمال و مقصود رسید و باز دوباره حرکت به سوی کمال معنا ندارد و دوباره مرده ها را زند می کنند یعنی چه ؟ و به یک معنا رجعت یعنی چه ؟ و فرمایشاتی که پیش می آید . . . . همین اشکال را جناب علامه طباطبایی در مورد زنده شدن آن فرد مقتولی که از بنی اسرائیل کشته شد و قاتلش نامعلوم بود و آقا دستور فرمود که یک حیوانی را ذبح بفرمایند و عضوی از این حیوان مذبوح را به مقتول بزنند که تا زنده شود و خودش بگوید که قاتلش کیست !! اینها یعنی چه ؟

ادامه درس : « پس از رسیدن متحرک به غایت ، حرکت به سوی آن نیست ، بلکه در آنحال سکون است » .

این هسته ی خرما راه افتاد تا درخت خرما شد ، وقتی که درخت شد و میوه داد و بارور شد ، در این حالت به یک تعبیری به سکون رسید . یعنی در آن کمالی که هست ، در آن کمال تثبّت پیدا می کند و استقرار وجودی پیدا می کند ، مگر اینکه دوباره راه بیفتد به سوی کمال بالاتری برود .

ادامه درس : « در نظر بگیرید که شخصی از مبدئی می خواهد به منتهایی برسد ،چون به منتها رسید ، این حرکت به پایان می رسید . » به عنوان مثال شخصی از آمل حرکت کرد و می خواهد به تهران برود، معنا ندارد بگوید دوباره به سوی تهران حرکت می کنم ! چرا که به تهران و نقطه ی منتها رسیده و این حرکت تمام شده است !

ادامه درس : « و متحرک به مقصود نائل شد و دیگر حرکت به سوی همان منتها بی معنی است . »

این اشکالی که عرض کردیم : اگر کسی بمیرد و به سوی جهان آخرت حرکت کرد و رفته است . حالا دوباره زنده بشود یعنی چه ؟ باز دوباره زنده بشود و دوباره می میرد و دوباره به سوی آن منتها می رود ، اینها یعنی چه ؟ این اشکالات پیش می آید !

ادامه درس : « در دروس گذشته دانسته ایم که کمال ، از آنِ وجود است و وجود است که دارای کمال است بلکه خودِ وجود ، کمال است و کمال ، وجود است . پس متحرک که در حرکت است با اینکه خود ، موجود است به سوی وجود می رود . پس باید گفت که از وجود ناقص به سوی وجود کامل می رود و از کامل به کاملتر و همچنین » .

تا آنجایی که استعداد این متحرکت به اتمام برسد و نوعاً در باب حرکت ، از هر کمالی که شیء و یا هر موجودی دارد و استعدادی هم که برای رسیدن به کمال بعدی دارد خارج می شود و وقتی که به آن کمال رسید ، اگر همچنان استعدادش باقی باشد باز هم دوباره از آن کمال بعدی با آن نحو استعداد باقیش حرکت می کند به سوی کمال بالاتر ، تا آن نقطه ای که استعدادش به اتمام برسد . تا به اتمام نرسیده و استعدادش همچنان باشد ، باید توجه داشت که همچنان حرکتش به سوی کمال ، باقی و برقرار است . و از همین لطیفه باید تدبّر کرد که در فرمایش تکامل برزخی و در همین حرفی که درباره ی آن مقتول پیش آمد و . . . .

اگر انسانی استعداد این را دارد که به کمالات برسد و دوران جوانی و نوجوانی را طی کرده و پیر صد سال و یا صد و پنجاه سال بشود و تمام وسایل و ابزار و آلات و ادوات تحصیل و علم و عملش را از دست بدهد ، مسیر تحصیل برای او باز بود و می توانست به کمال برسد ولی حرکت نکرد ، یعنی استعدادهای نهفته ی در خودش را که باید شکوفا می شود ، عمداً شکوفا نکرد و طبق روال طبیعی و نه ناگهانی و بر اساس نظم طبیعی هم جان سپرد و از این نشئه رفت ، آیا اینگونه افراد هم رجعت دارند ؟ این حرف ها جای بحث است ! آیا اینها می توانند دوباره به این نشئه برگردند ؟ آیا می توانند با بدن ظاهری این نشئه ظاهر بشوند ؟ و آیا طبق بحث های فلسفی و عقلی و برهانی ، این فرد را یک انسان کامل می تواند دوباره زنده اش کند ؟ که به فرض ایشان دوباره جوان بشود و باز به دنبال کمال راه بیفتد ؟ آیا راه دارد یا ندارد ؟

اما در مورد مقتولین ، یک جوانی است ، استعداد این را داشت که درس بخواند و در مسیر تحصیل هم بود و در مسیر کمال هم هست و یا برای او زمینه فراهم است و دارد تحصیل می کند یا زمینه ای الان پیش نیامد و موانع خارجی هست که نمی تواند فعلا تحصیل کند ، اما استعداد برای تحصیل و یافتن کمال را دارد . به یک حادثه ای از این دنیا می رود ، از این نشئه می رود ، آیا می شود که دوباره برگردد ؟ آیا می شود او را زنده کرد ؟ که نوعا می بینید آنچه که در قلمرو معجزه ی انبیاء و اولیاء الهی رخ داد ، در این وادی هاست . مثلا آنجا هم که بنده خدا ، مقتول را زنده کردند ، معلوم می شود که استعدادهایی در او بوده که آن استعدادها همچنان شکوفا نشد و همچنان می شود زمینه ی شکوفایی او فراهم بشود ، حالا دقت داشته باشید !و همین نحو استعداد در او باشد و از این نشئه برود ، بعد از این نشئه ی شفاعت هست یا نه ؟ این فرمایشی است ! در مثال اول آن شخص همه جور برای او زمینه ی کمال رسیدن آماده بود ، موانع هم نبود ، اما خودش تنبلی کرد و استعدادش را شکوفا نکرد ، تا جایی که از این نشئه ، بدون مرگ اخترامی و حوادث طبیعی یا حوادث غیر طبیعی و با مرگ طبیعی رفته است ، و مطلقا استعدادش را از دست داده است ، که اگر بخواهی برای او کلاس بگذاری ، مدرسه ببری ، پای منبر ببری ، بخواهی او را نمازخوانش بکنی ، اهل تحصیل و . . . ، دیگر از کار افتاده و تمام شده است و به اختیار خودش هم کرده است . آیا می شود در مورد چنین شخصی بگوییم که بعد از این نشئه شفاعتش را می کنند ؟

اینکه می فرمایند شفاعت را باید از اینجا با خودمان ببریم ، یعنی چه ؟ نوعاً تعبیر شریف حضرت آقا در باب شفاعت و کد و اصلی که در این باب دارند ، این است که باید شفاعت را از اینجا با خود ببرد ! آن استعداد کمال یابی را باید داشته باشد و از اینجا برود . کسی دل خوش نکند که ما بعد از این ائمه داریم و انشاءالله به دادمان می رسند و طوری کند که استعداد کمال را نداشته باشد و اصلا طلب نکند ، طلب هم نداشته باشد در مقام ذاتش و در وجودش ، آیا اینها می شود یا نمی شود ؟! این بحث ها به شما روی می آورد و حرف پیش می آید . می فرمایند قهراً موجودی که در حرکت است و می خواهد از نقص به کمال برود ، قهراً می فرمایید که آن کمال باید یک امر وجودی باشد ، و الا اگر کمال ، امر وجودی نباشد ، لازمه اش این است که باید امر عدمی باشد و هیچ باشد ، و حال اینکه موجود ، هرگز از نقص که نداری است ، به سوی کمالی هم که آن کمال ، نداری باشد ، که نمی رود ! مگر می شود که موجودی از فقر به سوی فقر برود ؟ موجود از فقر به سوی فقر نمی رود ، از نداری به سوی نداری نمی رود ! پس تصدیق می فرمایید که اینکه می خواهد از نداری به سوی کمال برود ، حتما باید کمال ، یک امر وجودی باشد ! اگر کمال ، امر وجودی است پس معلوم می شود که حرکت در موجودی متصوّر است که این موجود وجود دارد و وجودش نسبت به بالاتر از خودش آن اندازه کمال را ندارد و نسبت به او ، موجود ناقص است و می خواهد به سوی او برود که تا موجود کامل بشود و از کامل به کامل تر . الان حرف نقص و کمال را می زنیم ، در ابتدای راه هستیم ، بعد انشاءالله حرف بالاتر می رود . مثلا بعضی از کتاب های دیگر حضرت آقا را که نگاه بفرمایید می فرماید حرکتِ موجود کامل به سوی اکمل ( کامل تر ) است . هسته ی خرما درست است که نسبت به درخت خرما ناقص است ، اما آیا در هسته بودن خرما هم ناقص است یا در هسته بودن خرما کامل است ؟ کامل است ! از اینکه یک موجودی است به نام هسته و برای خودش یک جسمی دارد و استعدادهایی که در ذات این جسم نهفته است را دارد و الان ایشان و استعدادهایش در فعلیت و تمامیّت است ، لذا از این جهت ناقص نیست . منتها وقتی او را با آن مقصود و غایتش که درخت خرماست ، قیاس بفرمایید می گویید پس این موجود ناقص می خواهد حرکت بکند به سوی موجود کامل و کامل تر . و قهراً باید آن کمال ، امر وجودی باشد نه امر عدمی !

ادامه درس : « در دروس گذشته دانسته ایم که کمال از آن وجود است ( در اصل دوم فرمودند هرچه پدید می آید از وجود است ) و وجود است که دارای کمال است بلکه خود وجود ، کمال است ؛ »

عبارات خیلی لطیف و شیرین است . اصلا وجود یعنی کمال و کمال یعنی وجود . و لذا بفرمایید که خدا کمال مطلق است ، درست است و اگر هم بفرمایید وجود مطلق است ، درست است که اصلا وجود ، یعنی کمال ؛هم وجود ، کمال استو هم کمال ، وجود است. پس موجود ناقص به سوی کامل می رود یعنی کمال ناقص به سوی کمال کامل می رود .

ادامه درس : « پس متحرک که در حرکت است با اینکه خود ، موجود است ، به سوی وجود می رود ، « إنّا لِلّه و إنا إلیه راجِعونِ » . پس باید گفت از وجود ناقص به سوی وجود کامل می رود و از کامل به کاملتر و همچنین . مثلا یک دانش پژوه دارای بینش و استعداد و قوایی است که هر یک در مرتبه ی خود تمامند ، . . . »

الان این کودکی که به مدرسه نرفته است، از اینکه یک کودکی است که چشم ، هوش ، قوّه ی خیال ، وهم و قوه ی عقل و . . . دارد یا استعداد رسیدن به قوه ی عقل را دارد و استعدادهایی دارد که می تواند تحصیل علم کند و کمال کسب کند ، در این حدی که الان هست و در مرتبه ی خودش ، ناقص نیست .

ادامه درس : « . . . ولی به قیاس به بالاتر از خود ، ناتمام » .

وقتی کودک را با آن آقایی که به مدرسه رفته و نویسا و خوانا و گویا و . . . است ، مقایسه می فرمایید می گویید که او ناقص است .

ادامه درس : « از این رو این دانش پژوه حرکت می کند تا از ناتمام به تمام برسد ؛ یعنی از نقص به کمال برسد و از آن کمال به کمال بالاتر و آنچه به دست می آورد ، همه ، هستی است ؛ . . . »

همه ، وجود است . و حال اینکه به ظاهر می گوییم که این محصلی که به مدرسه رفته است ، آنچه که ما از سال قبل تا الان از او دیده ایم ، همین اندازه است که جسمش حجیم تر و قدش بلندتر شده و . . . ، آن خواندن او دارایی اوست ، وجود اوست . آن فهم او و ادراک او و صور علمیه ای که پیدا می کند ، اینها همه یکپارچه وجود او هستند و دم به دم وجودش شدیدتر می شود ، قوی تر می شود ، به دلیل اینکه آثار وجودی اش آن به آن بیشتر می شود . و لذا یک جاهل چقدر اثر وجودی دارد ؟ اما عالِم چطور ؟ این همه صنایع ، کشتی ها ، سدها ، ماشین ها ، خیابان ، در و دیوار و . . . که ساخته شده ، همه از روی علم و آگاهی ساخته شده است ، اینها اثر وجودی عالِم است . منتها علم هر کسی در هر مسیری که هست مطابق با همان مسیر است و آنچه به دست می آورد ، همه ، هستی است . پس دم به دم دارد هست تر می شود .

ادامه درس : « چون عدم نیستی وهیچ است و هیچ را نتوان کسب کرد و به سوی هیچ نتوان رفت ( این همان است که دیروز عرض کردیم که قطعا ، هم متحرک ، هم آنچه متحرک به سویش می رود و هم استعدادی که متحرک دارد همه باید وجود باشند ) و هیچ که خود هیچ است چگونه غایت و غرض موجود می شود و کمال وی می گردد . پس کمالات همه ، وجوداتند . حال اگر بگوییم دانش ، هستی است ، به عبارت دیگر بگوییم علم ، وجود است درست گفته ایم . در اینجا پرسشی پیش می آید که این آحاد اشیاء و افراد موجودات را که می بینیم ، یک یک آنها در حرکت اند و به سوی کمال می روند . اگر به فرض موجودی باشد که واجد کمال جمیع هستی ها باشد ، یعنی خود ، مطلقِ موجودات و وجودِ مطلق باشد ، آیا باز حرکت درباره ی او متصور است ؟ در جواب باید گفت حرکت در چنین موجودی متصور نیست ، . . . »

حالا شما می فرمایید که آیا می شود موجودی پیدا کرد که هم زمین و آسمان باشد و واجد کمال همه ی هستی ها باشد و تمام موجودات ، همه ، ایشان باشند ؟ بعد حضرت آقا عبارت را از این مقدار که کمال جمیع موجودات باشد ، قوی تر بیان فرمودند و گفتند که یعنی خود ، مطلق موجودات و وجود مطلق باشد ، حلّ حرف اول مشکل ندارد ، مثل اینکه ما بگوییم شاگردی داریم که در کلاس اول مشغول تحصیل است و دیگری در کلاس دوم و دوازده تا شاگرد داشته باشیم در دوازده رشته ی تحصیلی و هر کدام در رشته ی خود واجد کمالاتی باشند و یک نفرداشته باشیم که عالِم ذوالفنون باشد و تمام این دوازده رشته را یکجا داشته باشد ، می شود گفت که این یک نفر واجد کمالات تمام این دوازده نفر از آقایان است .

زمین ، آسمان و همه ی ماورای طبیعت با تمام وجوداتش کمالاتی دارند ، حال اگر ما موجودی داشته باشیم که تمام این کمالات را یکجا در خود داشته باشد ، می شود ! اما این « یعنی خود ، مطلق وجودات و وجود مطلق باشد ، آیا باز حرکت درباره ی او متصور است ؟ » کار را سنگین می کند . الان فرض است ، می گوییم که این قهراً حرکت ندارد برای اینکه حرکت استکمالی این است که ناقص باشد ، و ایشان که هیچ نحو نقصی ندارد و هر کمال را که تصور بفرمایید ، دارد . و اما حالا فرشتگان ، آسمانی ها ، زمینی ها ، انسان ، جمادات ، نباتات ، حیوانات و همه ، وجود هستند و اینها همه به اندازه ای که وجود دارند و مقید هستند و محدود به حدی هستند ، در آن محدوده ی خودشان کاملند ، اما اگر نسبت به غیر مقایسه بفرمایید می گویید وجودشان ناقص است . حالا اگر یک وجودی داشته باشیم که همه ی این وجودها باشد ، وجود آسمان ، وجود زمین ، وجود آب و وجود خاک و . . . ، همین وجود ایشان باشد . آیا می شود چنین موجودی داشته باشیم یا نه ؟ الان برای اینکه ذهن فرار نکند و به مشکل بر نخورد ، می فرمایند به فرض که چنین وجودی داشته باشیم . اگر داشته باشیم چطور است ؟آیا ایشان حرکت دارد یا ندارد ؟ می فرمایید خیر ! اگر اینطور باشد که همه ی وجودات را داشته باشد ، لذا حرکت استکمالی ندارد . بعد انشاءالله این فرضش اصل می شود که در لابلای اینها حضرت آقا تمام همتشان این است کهآن اصول اصلی توحید قرآنی را هیچگاه رها نمی فرمایند . اینطور نیست که یک تفکر مشایی ای باشد که آنچنان در کثرات موجودات غرق بشوند که آن مقام توحید را در حضور نداشته باشند . می بینید که در لابلای بحث ها حرف توحید حقیقی را همچنان در پیش دارند ، در درس اول ( وجود مشهود است ) ، عرایضی را تقدیم کرده ایم که آن اصل حقیقت توحید که آغاز شده است ، اینجا هم از آن فرمایشات خیلی بلند است که اجازه بفرمایید تا وقت های دیگر و درس های بعدی . . . .

ادامه درس : « یعنی خود ، مطلق وجودات و وجود مطلق باشد ، آیا باز حرکت درباره ی او متصور است ؟ در جواب باید گفت حرکت در چنین موجودی متصور نیست ، زیرا با فرض اینکه او واجد ( دارا ) کمال جمیع هستی ها ( موجودات ) باشد و خود ، همه ی هستی هاست ، بعد از جمیع هستی ها چیزی نیست تا آن همه هستی ها به سوی آن برود . »

چون فرض کردیم که این موجود ، همه است ، هم وجود زمین ، آسمان ، خاک ، آب ، ابر ، باطن ، ظاهر ، اول ، آخر ، و . . . ، ایشان وجود همه است . اینکه همه ی هستی هاست ، این ، حرکت کند و به کجا برود ؟ و اگر هم از هستی بیرون بروید به نیستی می رسید و حرکت از هستی به نیستی معنا ندارد ، زیرا نیستی ، کمال نیست ، هیچ است ، وقتی نیستی ، هیچ شد ، قطعاً حرکت از کمال به سوی نقص معنا ندارد و خلاف و باطل است و اگر این موجود ، همه ی وجودات شد و بفرمایید که یکیِ همه شد ، می فرمایید که بعد از جمیع هستی ها چیزی نیست تا آن همه ی هستی ها ( آن یک وجود ) به سوی آن برود . عبارت ، خیلی سنگین و شیرین و دلنشین است .

ادامه درس : « پس حرکت در کل هستی راه ندارد ؛ » اگر صدر و ذیل این مطالب را انسان بخواهد جمع کند و ذهن بگیرد ، در قسمتی فرمود که اگر ما بخواهیم تک تک موجودات را بررسی کنیم ، یکی را نسبت به دیگری ناقص ببینیم ، که این به سوی آن کامل در حرکت است . اینخوب است ، ذهن ، این را می گیرد . مثلا هسته ی خرما می رود تا درخت خرما بشود . نطفه می رود تا کودک شود ، کودک بزرگ می شود و انسان عاقلی می شود و . . . . یک موقع هم می گوییم این مجموعه ی نظام هستی ، که یا یک مجموعه ی متناهی است یا غیر متناهی، این مجموعه هم دارای کمالاتی است که هر چه کمال بخواهیم ، این مجموعه دارد که اگر بخواهیم تک تک این مجموعه را حساب کنیم ، بعضی ها نسبت به بعضی ناقص اند . اما اگر بخواهید کل مجموعه را به تمامی نگاه کنیم ، می گوییم که تمام کمالات را دارد ، حالا فرمایش ما کلّ به نحو مجموع است یا یکی دارید که همه است ؟ قبلا فرمودید که اگر به فرض ما موجودی داشته باشیم و آن موجود واجد همه کمال باشد ، این موجود حرکت ندارد . منتها در ابتدا می فرمایید که اگر وجودی داشته باشیم که این موجود همه ی کمالات را داشته باشد ، یعنی اینکه خود ، مطلق وجودات باشد ، یعنی هم این وجود است ، هم آن وجود است و هم . . . ،بعد در مقام جواب بخواهید بفرمایید که چنین موجودی که در بالا فرض فرمودید حرکت ندارد ، دلیل می آورد که چرا حرکت ندارد ؟ برای اینکه می فرمایید ایشان مجموعه ی هستی است اینها به هم جمع بشوند که بالاخره چه می خواهند ، که آن یک موجود ، مجموعه است یعنی زمین و آسمان و ملک و فلک ، همه را جمع کنیم آن یک موجود می شود ؟ یا اینکه نه ، اینها را جدای از هم و تک تک ، یک جور فرض می فرمایید و مجموع را یک جور دیگر که بگوییم آن یک موجود ، یعنی مجموع ؛ مثل اینکه الان صد نفر ، پنجاه نفر اینجا نشسته ایم بگوییم که الان ما تک تک را که فرض می فرمایید ، می گویید یکی رشته ی پزشکی و یکی کشاورزی و دیگری بازاری و . . . است ؛تک تک را که نسبت به هم حساب می کنید می گویید این یکی ، کمالاتی را دارد که آن آقا ندارد و آن آقا کمالاتی را دارد که ایشان ندارد ، و مجموع را می خواهید حساب بفرمایید می گوییم هر چه کمال را که بخواهید این مجموع دارد ؛ اگر کشاورز بخواهید ما داریم ، بقال بخواهید ما داریم ، کسبه ، کارگر ، دانشجو و . . . بخواهید ما داریم . اگر اینطوری بخواهید حساب بفرمایید این یک تصوری است . اما اگر یک نفر را در بین این جمع صد نفر حساب بکنید که او هم کشاورز ، کارگر ، دانشجوی پزشک ، طلبه و . . . باشد !! این جوری بخواهید حساب کنید این هم یک طور است . بالاخره کدام حالت است؟

ادامه درس : « از این روی اگر بگوییم مجموع هستی بی جنبش و در سکون کامل است گزاف نگفته ایم . »

باز هم این یک مجموع شد . این مطلب را با مطلب بالا چگونه می شود جمع کرد ؟ باز ترسیم مطلب مهم است . یک وقتی می خواهید تک تک را حساب کنید ، این می شود جمیع ؛ و یک وقتی می خواهید هم را با هم حساب کنید ، این می شود مجموع ؛ یک وقتی می خواهید یکی را نسبت به همه حساب کنید که همه ی کمالات را دارد می گوییم که این یکی واجد همه ی کمالات آقایان است . باز هم تقریبا در بین این مجموع افراد موجودات هستی ، یکی را کمالاتش را نسبت به دیگران حساب کردیم دیدیم این یکی نسبت به همه از همه کامل تر است و کمالات همه را دارد . بالاخره شما اینجا چه می خواهید بفرمایید ؟ ظاهرا بعضی از این عبارات بوی وحدت عددی می دهد و مقداری از این عبارات بوی وحدت صمدی می دهد که اینها باید درست بشود . حالا اینها فرض قضیه است و در فرض مشکلی نداریم . غرضِ اینکه تهییج می کنم این است که در ذهن عزیزان بحث فرض ، استدلال را تکمیل می کند ، اما این نحوه ی فرض را ترسیم کردن یک مقدای حرف می خواهد که آن موجود ، واجدِ جمیع کمالات هستی ها باشد ، یعنی خود ، مطلق وجودات باشد و همین جاست که گرفتاری در مقام توحید به وجود می آید که چگونه باید خدا را تصویر کرد ؟

آن خدایی تو پرستی نه خدای حسن است که حسن را به خداوند خدای دگر است

ادامه ی درس : « در این گفتار بیشتر اندیشه بفرمایید و ببینید نه چنین است ؟ اگر چه در موجودی که حرکت راه ندارد اطلاق سکون بر آن درست نیست . کیف کان ؟ »

این همان بحثی است که در جلسه ی قبل به عرض رسید که در آن موجود مطلق بگوییم سکون هم هست ، گرچه راه ندارد ؛ چون حرکت و سکون به تعبیر آقایان فلاسفه از اوصاف متضایفند ، مثل عالم و معلوم ، یا علت و معلول ، علم و جهل ، بینایی و نابینایی . الان شما بفرمایید که این دیوار کور است و دیگری بگوید که دیوار کور نیست ، دیوار کاری به بینایی و کوری ندارد و اگر کسی بگوید دیوار بیناست ، حرفش درست نیست و اگر کسی بگوید دیوار کور است باز هم حرفش نادرست است . اما اگر بفرمایید که این فرد بیناست ، درست است و دیگری نابیناست ! این حرف هم درست است ، چرا ؟ برای اینکه نابینایی در جایی و در موضوعی راه پیدا می کند که آن موضوع ، شأنیت بینایی را داشته باشد و اگر کسی شأنیت بینایی را نداشته باشد ، نمی شود بگوییم که ایشان نابیناست ! اینها را می فرمایند از اوصاف متضایفند که این وصف نسبت به آن وصف ، اضافه است و آن وصف هم نسبت به آن وصف ، اضافه دارد . سکون و حرکت در جایی تصور دارد که شأنیت حرکت و سکون در آن باشد ، اگر موجودی داشته باشیم که اصلا شأنیت حرکت در آن نباشد یعنی یا از باب اینکه هیچ است و عدم است ، نمی تواند حرکت کند ، یا از باب اینکه ، وجودِ مطلق است که هیچ نحوه نقص ندارد تا بخواهد حرکت کند ، در هر دو صورت آنجا سکون هم راه ندارد ! این است که آقا می فرمایند که اگر چه ، در موجودی که حرکت راه ندارد ، اطلاق سکون هم بر آن درست نیست . و لذا در آن موجودی که فرض کردیم مطلقِ تمام موجودات باشد و جامع جمیع کمالات موجودات باشد ، اگر بگوییم که آن موجود مطلق ساکن است ، حضرت آقا می فرمایند اگر چه لفظ ساکن نباید اینجا درست باشد ، اما به توسّع در تعبیر عیب ندارد ! از باب اینکه این موجود را نسبت به موجودات دیگری که کمالاتی دارند و شأنیت رسیدن به کمالات دیگر را هم دارد و فاقد آن کمالاتند و حرکت می کنند تا به کمال برسند ، که وقتی به کمال رسیدند در آن کمال استقرار پیدا کنند و ساکن شوند ، این موجودی هم که هر چه کمال است را داراست ، می گوییم این موجود نسبت به آن موجود ساکن است . مقداری لفظ ساکن را توسعه می دهیم و به جای اینکه این را در موجودی که از نقص به کمال می رسد که در کمال ساکن می شود اطلاق کنیم ، لفظ را توسعه می دهیم و می گوییم موجودی که کمال مطلق است و هرگز نقص ندارد تا به سوی کمال برود ، ساکن است . این توسّع در تعبیر است .

ادامه درس : « کَیفَ کانَ ؟ در این سوال و جواب خیلی بحث و فحص لازم است که در پیش داریم . بنا بر آنچه گفته ایم که هر چه که در حرکت است ، فاقد کمالی است که از طریق حرکت بدان نائل می شود ؛ و اگر موجودی فاقد هیچ گونه کمال نباشد ، حرکت درباره ی او متصور نیست وکمال ، خود وجود است ، به طور چند اصل جداگانه بگوییم :

اصل دهم : علم ، وجود است .

اصل یازدهم : حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد . ( باید شأنیت و قوه و استعداد رسیدن به کمال در آنها باشد ) .

اصل دوازدهم : موجودی که کمال مطلق است ، حرکت در او متصور نیست ( و یا به عبارت دیگر مجموع هستی بی جنبش و در سکون کامل است ) » .

اصل دوازدهم به دو اصل منشعب می شود ؛ یک اصل این است که اگر موجودی داشته باشیم که هر کمالی را داشته باشد ، این موجود حرکت ندارد . دوم اینکه بگوییم مجموعه ی اجزای داخلی عالَم ، بعضی ها نسبت به بقیه ی خودشان ناقص اند ، اینها حرکت داشته باشند ، اما مجموع کلّ عالم که هر چه کمال بخواهیم در آن است ، ایشان حرکت نداشته باشد ، مجموع را یک قسم فرض کنیم و آن موجود فرضی را قسم دیگر ، و دو قسم شود . یا مجموعه ی هستی را با آن یک موجود مطلق ، اینها باید یکی شود . پس وحدت عددی می شود یا نه ؟

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 17شهریور 94

 

توسط سالک گمنام

 

« و الحمدلله ربّ العالمین »

 

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۱۸
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور