شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه چهل و هفتم ( درس دهم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1404
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5922
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37943
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766023

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه چهل و هفتم ( درس دهم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن زاده   
سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۲۰

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه چهل و هفتم ( درس دهم )
در ادامه ی درس دهم فرمودند که مطالب درس های قبل را به صورت اصولی در بیاوریم که هرگاه نیاز به مطالب گذشته بود ، آن ها را به صورت اصول نام ببرید . و عرض کردیم که این اصول را به عنوان مبانی فهمِ معارف الهیه ی خودتان منظور بدارید که یکی از آثار شریف و سنگین حضرت آقا روحی فداه ، آن اثر قیمه شان هست که مباحث فلسفی و عرفانی را به صورت اصولی در آورده اند که ظاهراً انگیزه ی شریف ایشان این است که تا هزار و یک اصل استنباط بشود . مثلا آنجا می بینید که اصل اولش همان مقام توحید صمدی قرآنی است ، اینجا هم اصل اول در خود حقیقت وجود است که هر چه هست وجود است ( اصل اول ). اصول را دقت بفرمایید و در فهم مسائل و آیات و روایات و کلمات اعاظم و عرفا ، این اصول را بکار گیرید !
در ادامه درس دهم بعد از ذکر اصول ، باز آن مثال نارنج را دنبال می فرمایند که این خودش الان به صورت یک دستورالعملتعقّل و تفکّر در موجودات نظام هستی است که می فرمایند : « گفتیم که یک دانه تخم نارنج ، چون در زمین پنهان شود ، کم کم از دو سوی می تند ، هم در زمین ریشه می دواند و هم از زمین سر در می آورد و در فضا می بالد . اکنون می پرسیم که اگر آن زمین ، خشک باشد ، باز آن دانه ی تخم نارنج ، ریشه و جوانه می زند ؟ می بینیم که چنین نیست ، پس آب در روییدن آن دانه سهمی به سزا دارد ( که این در همان مورد ارتباط و پیوستگی موجودات با هم است . پس معلوم می شود که تخم نارنج را با آب و خاک و هوا ، ارتباط است ) . و اگر آن دانه را در آب تنها بگذاریم آیا سبز می شود ؟ باز می بینیم که چنین نیست ، تباه می شود . پس خاک هم در روییدن آن دانه با آب انباز است . و اگر آب و خاک باشد و نور بدان تخمِ کاشته ، نرسد سرسبز می شود ؟ می بینیم که نمی شود . پس نور هم در روییدن آن باید باشد . و اگر هوا به آن نرسد ، می بالد و به بار می نشیند ؟ می بینیم که چنین نیست ، پس هوا هم در سبز شدن و درخت شدنش با آب و خاک و نور ، انباز است . آیا چیزهایی که در بالیدن آن دانه دخیل اند تنها همین چند چیزند که گفتیم ؟ یا شاید هزاران به توان هزاران چیز دیگر باشد که ما آگاهی بدانها نداریم و نامی برای آنها گذاشته نشده ، زیرا که بدانها دست نیافته اند تا نامی بر آنها نهاده باشند » .
این مقداری را که از جنبه ی ظاهری ، ما می بینیم ، این درخت و این تخم نارنج ، با آب ، هوا ، خاک و حرارت ارتباط دارد . حالا با موجودات دیگر عالم باید چگونه ارتباط داشته باشد . شاید از آنها خبری نداشته باشیم . همین طور مطالعه بفرمایید تا برسم به ذیل عبارت که حضرت آقا می فرمایند : « بهتر این است که راه پرسش و کاوش در پیش گیریم . آیا کانی ها چون پیروزه و الماس و زرّ و سیم در زهدان کوها به بار نمی آیند ؟ و مگر این گوهر ها و کانی های دیگر ، چون نطفه در زهدان جفت جانداران به گذشتن روزگاری ، کم کم و به تدریج پرورده نشدند ؟ و نه این است که هر خاکی و هر کوهی ، کانِ هر گوهر و جزء آن نمی گردد ؟ ناچار از چگونگی این کان ، شبرنگ به بار آمد و آن دیگر ، زغال سنگ . و مگر این کانی ها در آغاز ، سنگ و خاک ساده نبودند ، تا کم کم در زهدان کان ، با دست در کار بودن هزاران چیزها بر سر آن ها ، چنان گوهر شده اند ؟ پس سنگ و خاک ساده در زهدان کان ، از راه جنبش گوهر شده اند . نه چنین است ؟ »
حرکت ، اینها را به کمال می رساند . ارتباط با دیگر موجودات هم نیاز است و در عین حال باید ذات شیء و خود شیء ، همه یک جنبشی بگیرد و حرکتی داشته باشد تا بتواند از آنچه که با آنها مرتبط است بهره بگیرد و به ثمر برسد .
در ادامه می فرمایند : « باور دارید که آن سنگ ساده اگر در جنبش نبود و غذا نمی گرفت رنگ وی برنمی گشت و سرشت وی دگرگون نمی شد و گوهری گرانبها نمی گردید . »
عبارت ، بیان گوشه ای از بحث حرکت جوهری است که تمام موجودات نشئه ی طبیعت در حرکت جوهری اند و ذات و سرشت آنها دارای حرکت جوهری است . این لفظِ « سرشت وی دگرگون نمی شد و گوهری گرانبها نمی گردید » ، به یک معنا بیان حرکت جوهری است . در رساله ی « گشتی در حرکت » نگاه بفرمایید ! گرچه مطالب رساله خیلی سنگین است ولی محور اصلی بحث رساله ، حرکت جوهری و حرکت حبّی عارف است که این حرکت ، هم در کانی ها و معدنی ها باید پیاده شود و هم در جمادات ، نباتات ، حیوان و انسان ، که این ها موجودات زمینی اند و بالاتر باید در آسمانی ها نیز پیاده شود ، در افلاک پیاده شود ، در کرات آسمانی هم پیاده شود ، چه بخواهید کرات را محدود بگیرید و یا اینکه غیر محدود و غیر متناهی باشد .
منتها این جنبش و حرکت ، در کانی ها ، معدنیات ، نباتات ، حیوانات و انسان ، خیلی بیش از همه مشهود است ، البته مراد از حیوان و انسان ، همان مرتبه ی جسم مادّی بدن حیوانی و انسانی است که در آن حرکت جوهری است .
ادامه درس : « تا اینجا بهره گرفتیم که رستنی ها و جانوران از انسان و جز آن ، همه در جنبش اند و از جنبش بالیدند و دگرگون شده اند ، نه چنین است ؟ »
بحث خیلی شریف است ، از حرکت دگرگون و متحوّل می شوند و از نقص به کمال می رسند و صورتی را که دارند از دست می دهند و صورتی دیگر به خودشان می گیرند .
ادامه درس : « و آیا از این بهره ای که گرفته ایم ، به وابستگی بسیاری از هستی ها بهتر پی نبرده ایم ؟ و به دست داشتن بسیاری از آنها در کار دیگران بهتر آگاه نشده ایم ؟  و در برابر اصل هفتم ، بیشتر سر فرود نیاورده ایم و اصل هشتم استوارتر نشد ؟ و یا خود ، اصل دیگری بر اصول هشتگانه ی نامبرده افزوده نمی شود که بگوییم هر چه که از راه جنبش به هدف خود می رسد ،چون اتفاقی نیست ، دین و آیینی دارد .»
که اصل هشتم این بود که آنچه اتفاقی نیست ، هدفی دارد و رفتار او بیهوده نیست . فرمایشی که الان به عرض رسید باید اصل نهم به آن اضافه شود که هر چه در مسیر جنبش قرار بگیرد و به طرف هدف برود ، چون اتفاقی نیست ، دین و آیین دارد . منتها در مورد کانی ها ، آن هایی که در دل کوه ها متکوّن می شوند و در مورد نباتات و جمادات و حیوان ، تعبیر به دین تکوینی می شود و تا به انسان می رسیم ، انسان در مرتبه ی رشد بدنش ، دین و آیینی دارد که دین او دین تکوینی است و همچنین در مقام بالاتر ، جهت رشد نفسانی و روحانی اش ، دینی دارد که علاوه بر رشد تکوینی یک دین تشریعی هم برای او پیش می آید که انسان ، مکلّف به تکالیف شرعیه می شود ولی موجودات دیگر ، تکلیف شرعی روی آنها بار نمی شود . منتها مراد از این دین و آیین ، همان روش تکوینی موجودات است که با آن روش پیش می روند و حرکت می کنند ، اما حرکتشان بدون برنامه نیست و از روی حساب است ، منتها فعلا به همان لفظ تکوینی اش همدیگر را قانع می کنیم .
چطور شد که تخم درخت نارنج کاشته شده است و درخت نارنج شد و طبق این برنامه پیش رفت ؟ چطور شد که تخم انگور ، درخت انگور شد ؟ دانه ی کنجد ، بوته ی کنجد شد ؟ و دانه ی خربزه و هندوانه ، بوته ی خربزه و هندوانه شد ؟ می گوییم تکویناً اینطوری است ! یک حرفی از کلمه ی تکوین می گوییم و رد می شویم و در حالی که این طور نباید باشد ! تا انشاءالله می رسیم می بینید که در اول رساله ی شریف « مُثُل » ، حضرت آقا مطرحمی فرمایند که چرا آقایان حُکما به خصوص در رأسشان جناب افلاطون و ارسطو و استاد جناب افلاطون ، حضرت سقراط ، اینقدر روی بحث مُثُل تأکید داشتند ؟ به جهاتی این بحث لازم است که یکی از آن جهاتِ بحث مُثُل افلاطونی برای این است که تمام موجودات را در نشئه ی طبیعت می بینیم که بافت خاص دارند ، رنگ خاص دارند ، شکل خاص دارند ، حجم خاص دارند ، وزن خاص دارند و این ، زیر سر کیست ؟ و چرا درخت نارنج اینطوری شده است ؟ چرا برگش اینطوری شده است ؟ ساقه اش این است ؟ تیغش آن است؟ میوه اش چرا آن طوری شده است ؟ پرتقال چرا اینطوری شده است ؟ و جنابعالی انسان چرا به صورت شکل ظاهری بر روی دو پا راه می روی ؟ و این سر به طرف بالا ، پا به طرف پایین ( درست است گهگاهی بر اساس موانع طبیعی که در مسیر رشد جسمانی فرد از ناحیه ی مادر یا از بیرون بر اساس حوادثی که در طبیعت پیش می آید ، شاید یک وقتی چهره ی یک انسان ناموزون متکوّن بشود ، اما اکثری یا دائماً چهره ها اینطوری است که سر به صورت بالا و پاها به طرف پایین است ) ، دست راست این و دست چپ آن و انگشت ها بافتشان این است و بافت صورت این است و بینی در جای خاص قرار گرفته است و چشم ها آنطوری ، ابروها به این صورت . چرا همیشه اینطوری شده است ؟ یکی از عواملی که باعث شد جناب افلاطون و استاد ایشان حضرت سقراط دنبال بحث مُثُل را بگیرند و حرفش را بزنند همین بود که چرا اشکال اینطوری شده اند و دائماً اینجوری اند و از این صورت در نمی روند و تخم نارنج را بکاری چرا انگور نمی شود و چرا انار نمی شود ؟ و چرا ریخت انار آنطور شده است و بافتش آنطور باشد و دانه هایش اینجور چیده باشند ؟ و بافت درخت انجیر چرا اینجوری شده است ؟ و بافت میوه ی گلابی چرا آنطوری شده است ؟ و خوشه ی انگور چرا آنطور شد ؟ و چرا ریخت انار آنطور شده است و بافتش آنطور باشد و دانه هایش اینجور چیده باشند ؟ و بافت درخت انجیر چرا اینجوری شده است ؟ و بافت میوه ی گلابی چرا آنطوری شده است ؟ و خوشه ی انگور چرا آنطور شد ؟ درخت خرما چرا به این شکل در آمده است ؟ از جنبه ی مناسبات طبیعی بر اساسعلوم تجربی می شود فرمایشاتی کرد ، چه اینکه زحمت کشیدند و می فرمایند ، اما حرف به همین مقدار تمام شدنی نیست ! این یک از عواملی است که اینها دنبال بحث مُثُل را بگیرند و آن فرمایشات را پیاده کنند و بگویند که اینها تحت تربیت و تعلیم آن مربی حقیقی اند که در متن نظام هستی است و اینها را می پروراند و به عنوان ربّ این هاست و از این ربّ ، ارباب جزئیه ، به« ارباب انواع » تعبیر فرموده اند و فرمایشاتی که پیش می آید . . . ، و جنابعالی از جنبه ی قرآنی آنها را تعبیر می فرمایی به ملائکه الله و در فلسفه می فرمایید عقل ، اینها چه هستند و از کجا پیش می آیند ؟ اینها دین و آیین دارند ، از دینشان برنمی گردند ، هیچ موجودی از دینش و از آن آیین و برنامه ای که در سرشت او و ذات او نهفته شده برنمی گردد . بعد می بینید در مورد انسانها هم همین است . جناب شیطان را در نظر بگیرید ، دین و آیین و سرشت او بر گمراهی است و به تعبیری طینت و سرشتش بر اضلال است و از آن برنمی گردد . تمام انبیاء و ائمه جمع بشوند ، ایشان این است ، سرشت ذاتی شان به این صورت نهاده شده است ، حتما ایشان هم برای خودش ربّ النّوعی دارد و فرمایشی دارد ، مُثُلی دارد ، ملائکه ای دارد ، حرفهایی پیش می آید .
ادامه درس : « آیا به همین اندازه است ؟یا هنوز باید بیشتر سخن به میان آوریم تا این اصل روشن تر شود ؟ »
اصلی که می گوید هر چه که اتفاقی نیست حتماً دین دارد و در نظام هستی هیچ چیز هم اتفاقی نیست . فقط در مسائل منطقی فرمودند گاهی ما نمی توانیم ارتباط بین دو مقدمه ای را از نتیجه ای که از آن دو مقدمه گرفته می شود کسب کنیم ، یعنی نمی توانیم برسیم به اینکه این ارتباط چیست که این نتیجه از آن حاصل می شود . از این تعبیر به اتّفاق می شود و به آن ، قضیه ی اتفاقی می گویند . در منطق ، قضایا بر دو گونه است : قضایای اتفاقیه و قضایای لزومیه . در قضایای لزومیه بین دو مقدمه ی قضیه برای رسیدن به نتیجه ، قطعا ارتباط است و آن ارتباطش را به حدّ أوسط تعبیر می کنند . اما در قضایای اتفاقیه بین دو مقدمه برای رسیدن به نتیجه ارتباطی نمی توان یافت .
به عنوان مثال می فرمایند چه می شود که همیشه وقتی جناب زید از منزلش بیرون می آید چهارپای ایشان در طویله عرعر می کند ؟ چه ارتباطی در اینجا وجود دارد ؟ می گویند اتفاقی است و اتفاق می افتد . اما در فلسفه می فرمایند اینها اتفاقی نیست . یا به عنوان مثالی دیگر ، جنابعالی خواستی پایه ی منزل خودت را در بیاوری ، هدف شما این بود که پایه ی منزل در بیاید ، بعد یک دفعه گنجی هم در می آید . می فرمایید کندن من برای رسیدن به گنج نبود بلکه برای درآوردن پایه بود ، اتفاق افتاد و گنج در آمده است . اینها را می فرمایید اتفاق است . آیا این اتفاق است یا نه ؟ یا مثلا انسان وقتی دو تا لیوان آب در جلویش گذاشته شده و هر دو تا هم از یک چشمه ونوع جنس لیوان هم یکی است و آب هم یکی است ، اما چطور شده که جنابعالی دست دراز می کنی و این یکی را برمی داری و آن دیگری را برنمی داری؟ اگر در برداشتن یکی از این دو تا مخیر باشی ، مثلا بفرمایند که این فرض اتفاقی است و دلیل خاص ندارد !! اگر اتفاق است پس معلوم می شود که یک پدیده ای در نشئه ی طبیعت و نظام هستی پیش آمد که این پدیده بی علت است و اگر بی علت است قانون علّیت نقض می شود ! و لذا یکی از مشکلاتی که با بعضی ها که قانون علیت را نقض می کنند وجود دارد همین امور متعارف است . مثالی دیگر انسانی را یک سَبُع و درّنده ای دنبال کرد ، او به یک دو راهی می رسد و هر دو راه برای فرارش آماده است ، چه می شود که این راه را انتخاب کرد و از آن طرف نرفت ؟ می گوییم اتفاق افتاده است !! یعنی چه که اتفاق افتاده است ؟! مثال دیگر ، دو تا گرده ی نان ، جلوی شما می گذارند ، هر دو از یک نانوایی و مثل هم و شبیه به هم است ، اما جنابعالی دست دراز می کنی و این را برمی داری و آن یکی را بر نمی داری ، این چیست ؟ آیا این اتفاقی است یا روی علتی پیاده شده است و هدفی دارد ؟ یا اینکه بدون برنامه است ؟ فرمایشاتی پیش می آید که هیچ چیز نمی شود که اتفاق باشد . مثلا حوادثی که در افغانستان و دیگر جاها پیش آمد ، اتفاقی است یا سلسله عللی دارد ؟ که اگر به عللش درست دقت شود ، می بینیم اتفاق نیست ، همه بر روی یک اساسی پیاده شده است . منتها چون ما از آن واقعیات بی خبریم ، از آن سلسله علتش بی اطلاعیم ، از آنها تعبیر به حوادث می کنیم ، حوادثی که بی رابطه با علّت باشد !! اینطور نیست !
ادامه ی درس : « در این پرسش ها و کاوش ها اندیشه کنید و آنها را سرسری نگیرید و تنها ، آمدن و نوشتن و رفتن نباشد که اینها بسنده نیست . باید اندیشه کرد و ورزش فکری داشت . این رشته ی سخنان ما ، پایه ی کاخِ بلندِ دانش پژوهیِماست و باید بنیان این کاخ سخت استوار باشد . »
عنایت داشته باشید و دنبال بفرمایید . باز هم عرض می کنم مباحثه ها را دنبال بفرمایید ، دو نفر ، سه نفر و یا هر تعدادی که هستید ، مباحثه در پیش بگیرید و در مسیر کارتان مباحثه داشته باشید تا انشاءالله ما هم از برکات وجودی شما بهره مند بشویم . از برکات وجودی تان بهره می گیریم ولی در آن صورت ( در صورت بودن مباحثه ) بیشتر بهره بگیریم .
ادامه درس : « در اینجا لازم است به مطلبی اشاره کنم و آن اینکه هر کسی اثرش را دوست دارد ؛ زیرا که اثرِ هر کسی آیینه ی دارایی آن کس است » .
یا به تعبیر دیگر اثر هر کسی نمودار دارایی مؤثر است ، این نظام هستی اثر حقّ است ، آیات حق است و این موجودات آیینه ی دارایی حقّ اند و نمی شود که کسی به علم حق ، قدرت حق ، اراده ی حق ، سمیع و بصیر بودن حق ، حکیم بودن حق و این اوصاف الهیّه برسد بدون اینکه به موجودات نگاه کند . در هر ذرّه ای که می بیند باید در آن ، تمام اوصاف الهی را پیاده کند که این ها نمودار دارایی حق اند . آن کسی که این آفتاب ، ماه ، زمین ، دریا ، باران ، ابر ، انسان ، حیوان و . . .  را به وجود آورد ، هر کسی که هست و اسمش را هر چه که می خواهید بگذارید ، می خواهید نامش را طبیعت یا حقیقت یا  واقعیت بگذارید ، آنکه اینها را به وجود آورده است ، اینها نمودار دارایی اویند .
از اینها زمینه ای می گیرد که یک فرمایش اخلاقی را پیاده بکند سروران عزیز من ! دقت بفرمایید ! هر کسی اثرش را دوست دارد ، و لذا کل موجودات نظام هستی محبوب حق اند که مخلوق حق اند و اثر هر کسی مخلوق آن کس است و مخلوق آن کس و هر شخصی محبوب اوست و لذا کل عالم محبوب حق اند ، شیطان هم محبوب حق است . درست است که فرمود : « فَإنَّکَ رَجِیمٌ » ( حجر / 34 – ص / 77 ) ، این رجیم ، بُعد در مقابل قُرب است ، این نه بُعد مطلق باشد . بُعد مطلق در نظام هستی نیست ، معنا ندارد . نه اینکه بفرمایید مطلقاً ، بُعد مطلق راه ندارد ! بعد مطلق در نظام هستی ، عدم مطلق است . عدم است که بُعد مطلق است و عدم هم که هیچ است و وجود ندارد . هر چه را که وجود مطلق است قُرب مطلق است و اگر سخن از دوری است معلوم است که در مقابلش چون سخن از نزدیکی مطرح شده ، سخن از دوری پیش آمدهاست . به اولیاءالله می فرماید شما با من نزدیکید و به شیطان می فرماید که تو از من دوری ! اینجا دوری شیطان به نسبت اولیاءالله به حق است و الّا شیطان هم مربوب حقّ است . آن هم درست است که از یک جهت مغبوض است ولی از جهتی ، مخلوق است و هر مخلوقی محبوب علّت خودش است و لذا اثر هر کسی نمودار دارایی اوست و روی همین لحاظ می بینید که آن شخص دارا ، آثار وجودی اش را دوست دارد که شیطان هم یکی از دارایی های الهی است . « إنَّ اللهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَ یَهدِی مَن یَشَاءُ » ( رعد / 27 ) ، در مقام اضلال که خداوند بخواهد گمراه کند و انسان را از خودش دور کند ، اینجا واسطه در بُعد و قُرب است ، اما بُعد مطلق نداریم . هر کسی اثر خودش را دوست دارد .
ادامه درس : « و از اینجاست که مهر پدر به فرزند بیش از مهر فرزند به پدر است ».
البته ، برای اینکه فرزند ، اثر پدر و مادرش است ، پدر و مادر که که اثر فرزند نیستند ، نباید جنابعالی که پدر و مادر هستی انتظار داشته باشی که فرزند تو ، تو را از فرزند خودش بیشتر دوست داشته باشد ! همچین انتظاری نباید داشته باشیم ! برای اینکه تو فرزند خودت را دوست داری ، چون اثر توست ، اما فرزند تو آن مقداری که تو او را دوست داری تو را دوست ندارد ، برای اینکه تو اثرش نیستی ! فرزندش اثر اوست و ایشان فرزند خودش را بیش از جنابعالی دوست دارد ، بیش از پدر و مادر دوست دارد . و لذا می بینید که قرآن از کجا شروع کرده : « یَومَ یَفِرُّ المَرءِ مِن أخیهِ » ( عبس / 34 ) ، برادر نسبت به پدر و مادر و فرزند ، از آدم یک مقدار دورتر است ، چون انسان و برادر و خواهرش ، دو معلول و دو اثر یک علت اند ، پس در عرض شخص اند . و لذا قرآن فرمود از برادر فرار می کند . از برادر ، یک پله به آدم نزدیکتر ، پدر و مادرند : « وَ اُمِّهِ وَ أبِیه » ( عبس / 35 ) ، که می گوید مادر و پدر بعد از برادر از انسان فرار می کنند . و بالاتر « وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهَ » ( عبس / 36 ) ، از پدر و مادر به آدم نزدیک تر ، زن انسان است ، او هم از آدم فرار می کند ! از زن به آدم نزدیکتر ، فرزندانند . این سلسله آیه نشان می دهد که هر چه به یکدیگر دورتر باشند ، زودتر فرار می کنند . برادر دورتر است ، زودتر فرار می کند . پدر و مادر مقداری دورند ، باز فرار می کنند و همسر هم تا حدّی دور است ولی از پدر و مادر نزدیکتر است ، او هم فرار می کند ، و فرزندان که از همه به آدم نزدیکترند ، از این ها هم  فرار می کنند ! این سیر آیه نشان می دهد که فرزند برای پدر و مادر ، چون اثر است ، پدر و مادر دوستش دارند . در لفظ شیرین مازندرانی هست که « دل پدر و مادر به فرزند است و دلِ فرزند به گرگ » که درست می گوید و باید هم باشد ! نمی شود که نباشد ! چینشی در این است که مهر پدر به فرزند ، بیش از مهر فرزند به پدر است و لذا هیچکس به مادر نمی گوید اگر از فرزند خودت نگهداری کنی ثواب دارد ، چون مادر فرزندش را دوست دارد و فرزند ، اثر وجودی اش است و لذا مادر از روی شوق و رغبت دنبال حفظ فرزند می رود ، ولی از آن طرف ، به عکس ، اگر پدر و مادر پیر شوند ، فرزند بخواهد آنها را نگهداری کند ، چون پدر و مادر پیر شده اند ، بد اخلاق می شوند و اعصابشان خرد است ، زندگی آنها را خردشان کرده و پیری ، آنها را شکسته کرده ، مریضی دارند ، گرفتاری دارند ، در اینجا چقدر فرزند می تواند از پدر و مادر مواظبت کند ؟ اینجا چون پدر ، اثر فرزند نیست ، رغبتی برای داراییت پدر و مادر ندارد و لذا شرع مقدّس ( برای اینکه این بیچاره ها ، این پیرها ، کنار گذاشته نشوند و از ناحیه ی دل شکسته شان و دعای قلبی شان ، فرزندشان به پیش رود ) ، این را پشتوانه قرار داد و به این فرزند گفت که اگر به اینها خدمت بکنی ، چقدر ثواب دارد و . . .  .
آیا دیدید که مادری بخواهد فرزندش را بشوید و رفع نجاستش کند ، بگوید من بدم می آید ؟؟ نه نمی شود ! چون اثرش است ! ولی از آن طرف ، مگر می شود فرزندان بتوانند به آسانی از پدر و مادر رفع نجاست کنند ؟ خوششان نمی آید ! زیرا پدر و مادر ، اثرشان نیستند . از اینجا « فَتَدَبَّر ! »که جنابعالی ، حق را بیشتر دوست داری یا خدا تو را بیشتر دوست دارد ؟ او تو را بیشتر دوست دارد ! چون او علّت وجودی توست و تو معلول اویی ! تو فرزندی و ایشان پدر است ! و محبّت او بالاصل و بالاصاله است و محبت جنابعالی بالتّبع است ! و لذا در قرآن کریم سخن از محبت که پیش آمد ، محبتِ علّت به معلول را اوّل ذکر کرد : « یُحِبُّهُم » ، خداوند بندگانش را دوست می دارد . این اول است . این اول ، اول رُتبی و اولِ ذاتی است ، اول حقیقی است ، اول بالاصاله است . بعد از اینکه خداوند بندگانش را دوست دارد ، « و یُحِبّونَهُ » بندگان هم او را دوست دارند ، اما این محبت ، ثانویه است ، بالعرض است ، بالتّبع است ! این محبت به تعبیری ، فرع به آن محبت اولی است .چرا ؟ چون معلول است و آن خدا که معلول این علّت نیست ! خداوند ، اثر خلق نیست ! خلق ، اثر حقّ اند و هر کسی اثرش را دوست دارد . و لذا او ما را از ما به خودمان بیشتر دوست دارد !
محبت او به ما اصل است و محبت خودمان نسبت به خودمان فرع است ، برای اینکه حتی ما خودمان هم معلول خودمان نیستیم تا از باب اینکه خودمان علّت خودمانیم ، از باب علیت ، خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم ، چون ذات ما و حقیقت ما معلول اوست و اثر اوست و لذا محبت معلول به ذات خودش فرع بر محبت علّت به ذات به ذات معلول دارد . این ها فرمایشاتی است و حرف پیش می آید که باید پیاده شود .
ادامه درس :« و همچنانکه پدر به فرزندش مهر می ورزد ، استاد نیز به شاگردش مهربان است که شاگردان ، فرزندان وی اند و آیینه ی دارایی او می باشند و لذا گفته اند الوَلَدُ سِرُّ أبِیهِ » .
فرزند سرّ پدر است ، آثار وجودی اش است ، نمودار پدر است ، جان پدر است و حقیقت پدر است . حدیثی است که از امام صادق ( علیه السلام ) سوال کردند چرا پیغمبر را لقب ابوالقاسم داده اند ؟ آقا در جواب فرمود فرزند جناب رسول الله نامش قاسم بود و حضرت چون پدر قاسم بودند به ایشان لقب پدر قاسم دادند . راوی رِند عرض کرد آقا جان ! « زِدنی بَیاناً » ، مقداری بیشتر توضیح بفرمایید . آقا فرمودند چون امیرالمومنین شاگرد پیغمبر است و جناب امیرالمومنین قاسم و تقسیم کننده ی بهشت و جهنم است و یکی از القاب آن حضرت « قاسِمُ الجنه و النّار » است و چون پیغمبر استاد علی است و هر استادی پدر شاگرد است و علی هم که شاگرد پیغمبر است و قاسم بین بهشت و جهنّم است ، پیغمبر را از این جهت ابوالقاسم می گفتند . و در روایت فرمودند هر کسی ، دارای سه پدر است ؛ یکی پدر نسبی است که از او به دنیا می آید ، یکی پدر سببی است که پدر زن اوست و سوّمی هم پدر سببی است که استاد انسان است . بعد جلوتر می رویم و می بینیم پدری که به نام استاد است ، این پدر حقیقی انسان است و آن پدر نسبی و آن پدر سببی دیگر ، پدر جسم انسان است نه پدر نفس انسان ! او که به انسان حقیقت می دهد ، جان می دهد ، و سرّ انسان را ارتقاء وجودی می دهد ، او پدر حقیقی است و لذا پیغمبر را که ابوالقاسم فرموده اند در حقیقت از آن جهت است که پدر حقیقی امیرالمومنین ( علیه السلام ) است . از این جهت ابوالقاسم است که جان امیرالمومنین را ارتقاء می دهد . و هیچگاه انسان ، بدون استاد نمی شود . جز خدای تبارک و تعالی ، هیچ کس بی استاد نیست و چون آن حقیقت استاد بالذّات است و لذا معنا ندارد که شاگرد باشد ، او استاد بالذّات است و مابقی همه استاد بالعرض اند . پیغمبر استاد بالعرض است ، امیرالمومنین استاد بالعرض است . و لذا اینها هم استاد می خواهند که معلم حقیقیِ جناب انسان کامل ، خدای تبارک و تعالی است که « وَ إذ قَالَ رَبُّکَ لِلمَلائکَهِ إنّی جَاعِلٌ فِی الأرضِ خَلیفَه » ( بقره / 30 ) علاوه بر اینکه انسان کامل ، خلیفه الله است ، شاگرد خدای تبارک و تعالی است ! انسان کامل تلمیذ الله است ، شاگرد خداست و خداوند معلم و تعلیم دهنده ی حقیقی نفس ناطقه ی انسانی است . و لذا چون برای ارتقاء جان مولا امیرالمومنین ، پیغمبر اکرم استاد بود ، به او ابوالقاسم لقب داده اند .  و لذا محبت پیغمبر به علی از محبت علی به پیغمبر ( البته در نشئه ی طبیعت ) بیشتر است . حالا آن اتّحاد وجودی در ماورای طبیعت ، فرمایش دیگری است . محبت خداوند به ما از محبت ما به ما و از محبت ما به او هم بالاتر و شریف تر است .
ادامه درس : « و همچنانکه پدر می خواهد نشانه ای از خود به نام فرزند داشته باشد و عقیم نباشد ، دانشمند نیز آنچنان ، بلکه دو صد چندان است . »
البته هر کسی می خواهد عقیم نباشد ، می بینید که پدر و مادری و دو تا جوانی که ازدواج بکنند و فرزند نداشته باشند ، برای فرزند دار شدن به آب و آتش می زنند و چقدر به پزشک و حتی به خارج از کشور مراجعه می کنند تا اثر وجودی داشته باشند . این احساس چیست که در ذاتشان نهفته است ؟ و لذا نباید کسی بفرماید چرا خدا ما را خلق کرد ؟ چرا که نمی شود ذاتی بی اثر باشد ، ذات بدون اثر وجودی راه ندارد و اگر بخواهید خلق را از حق بردارید ، حق عقیم می شود و حق نمی خوهد در عقم بماند . « فَأحبَبتُ أن اُعرَفَ » ، اینکه فرمود من دوست داشتم خودم را نشان بدهم و تجلّی بکنم ، برای اینکه اصلا عقیم بودن جزء سرشت وجود نیست ! سرشت وجود بر بچه دار شدن است ! بر اثر وجودی پیدا کردن است ! بر فرزند پیدا کردن است ! که هر علتی سرشت وجودی اش بر این است که معلول بزاید . راه ندارد که علت ، بی معلول باشد ! و لذا فرمودند علت اگر علت تامه باشد ، معنا ندارد که بی معلول باشد که عقیم بماند . و لذا عُقم و عقیم بودن با سرشت و ذات انسانی و وجود انسانی و غیر انسانی سازگار نیست . هر چیر می بینید به دنبال این است که میوه بدهد و اثری از خودش به جا بگذارد . گل را می بینید که شکوفه می دهد و درخت انجیر را می بینید که میوه می دهد و انار را می بینید که دانه و میوه می دهد و هیچکدام نمی خواهند در عقم بمانند . فَتَدَبَّر ! « مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه » ، که حق هم هیچ موقع نمی خواهد عقیم بماند . لذا یکی از وجوه معانی این روایت این است که هر کسی خودش را بشناسد به اینکه دوست دارد که هرگز بدون اثر وجودی نباشد و هرگز عقیم نباشد ، بلکه از ذات او و او اوصاف او و از وجود او اثر وجودی تراوش بکند« فَقَد عَرَفَ رَبَّه »که حق بی خلق هم نمی شود . خداوند هم دوست ندارد که بی خلق باشد ، بی مظاهر باشد ، بدون موجودات نظام هستی باشد ، بلکه دانشمند ، دو صد چندان است . و لذا خوب سیره ای است بین آقایان روحانی که در حوزه ها درس می خوانند ، در ایام تبلیغی ، چمدان دست می گیرند ، راه می افتند ، می فرمایند دنبال تشنگان برویم و دنبال دادن علوم و معارف برویم . و این است که فرمودند عالِم ، حکیم دوّار است . همانطور که جناب آقای دانشجوی پزشکی می رود درس می خواند و برمی گردد و مطب می زند و اعلام می کند که من پزشک شدم و تشریف بیاورید و من نمی توانم بی اثر باشم ، و می خواهد مریض معالجه کند و از این کار لذّت می برد ، وقتی عمل جرّاحی می کند و مریض بعد از عمل جراحی راه می رود ، او لذت می برد و دیگر نمی گوید او را که صد و پنجاه سال سن دارد و دو روز دیگر باید بمیرد را چرا آوردید . او همین اندازه که طبابت بکند ولو یک ساعت زنده بماند ، این یک ساعت حیات او مرهون اثر وجودی این شخص است و هر کسی اثر وجودی خودش را دوست دارد و میخواهد باقی بماند و این آقای پزشک ، وقتی این مریض سالم شد و راه می رود و حرف می زند ، مثل این است این پزشک دارد راه می رود و حرف می زند، چون اثر وجودیش را دوست دارد . این لذت در ذات او نهفته شده است که شفا را می خواد نه مریضی و عُقم و بی اثری را ! حکیم دوّار باید دنبال مریض ها بگردد .
ادامه درس : « می بینید که یک باغبان تا چه اندازه به درخت ها و نهال هایی که کاشته و تربیت کرده است ، عشق می ورزد و از اثرش که به بار نشسته چگونه خوشحال و شاداب است ؛ و یک نویسا ، نبشته ی خود را تا چه اندازه گرامی می دارد و از آن خشنود است ؛ و یک نگارنده از نگاشته ی خود و یک درودگر از ساخته ی خود و همچنین هر کسی از اثر خود . »
به عنوان مثال کسی که خطاطی یاد گرفته است ، آرام نمی گیرد و هر چه پیدا کرد می خواهد روی آن بنویسد و اثر وجودی خودش را ظاهر کند .
ادامه درس : « مادر سقراط ماما بوده است و سقراط می گفت من مانند مادرم پیشه ی مامایی پیش گرفتم . او کودکان را در زادن کمک می کرد و من جان ها را یاری می کنم تا زاده شوند . »
مادر و پدر متعارف به ما در ولادت اول کمک می کنند و او که ماما است ما را در زاییدن اولیه و تولد اولی کمک می کند . اما استاد نفس ناطقه ی انسانی ، نفس را خروج از عادت می دهد که در تولد ثانی به انسان کمک می کند و جان انسان زاییده می شود و حقیقت انسان ، که فرمود من جان ها را یاری می کنم که زاده شوند . چقدر مشکلات و سختی دارد که یک نفر واقعا از خُلق و خوی حیوانی در بیاید و متولد بشود و به اوصاف انسانی و حقایق انسانی متلبّس گردد .
ادامه درس : « یعنی به خود آیند و راه کسب معرفت را بیابند . این بود گفتار سقراط ، استاد افلاطون ، استاد ارسطو . بنابراین چگونه خرسند نباشم که پیشه ی با ارج مامایی راکه چون سقراط پیشه ی خود کرده بود ، پیش گرفتم و یا دارم باغبانی می کنم . اگر آن باغبان نهال می پرورانَد ، این باغبان کمال می پروراند . »
کمال چه شیرین است ! چون مؤثَّر علم می گیرد و وجود او قوی می شود ، و فرمودید که نفس از نقص به سوی کمال می رود . پس در حقیقت باغبان نهال می پروراند و استاد کمال می پروراند تا انسان ها ، انسان بشوند .
ادامه درس : « سخنی دیگر در خویش نهفته دارم که فاش کردن آن بهتر از پنهان داشتنش می بینم و آن این است که فروردین هزار و سیصد و پنجاه و چهار فرا رسیده است ، راستی دارم از این روش و آیین ناپسند و عادات و رسوم خسته کننده و بی ریشه و بی اندیشه ی این مرز و بوم فرار می کنم . دیوژن « 323 – 413 م » را دیدند که در میان روز با فانوس روشن می گردید . سبب پرسیدند ، گفت انسان می جویم . عارف رومی در این بیت نظر به وی دارد که فرمود :
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ         کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
و نیز وقتی مردم شهرش او را تبعید کردند ، کسی به طعن گفت همشهریان ، تو را از شهر راندند . گفت نه چنین است ، من آن ها را در شهر گذاشتم . »
مثل اینکه وقتی به خانه هم می رویم و می گوییم آقا ! آیا قبله ی شما کج است ؟ می گوید قبله کج نیست ، خانه را کج ساختیم ! ، من آن ها را در شهر گذاشتم . خدا نکند که آقا ما را در شهر گذاشته باشد .
ادامه درس : « باری بیم من درباره ی دوستان نوسفرم است که مبادا در این روزها دستخوش ناشایست ها شوند . خِرد خودتان را داور بگیرید و از وی بپرسید که آیا آدمی برای بیهوده کاری ها و ولگردی ها و یاوه گویی ها و هرزگی ها و نشخوار کردنِ از بام تا شام و از شام تا دل شب است ؟ آیا پوشش های گوناگون مایه ی پیشرفت و بزرگی کسی خواهد بود ؟ »
که هر کسی هر روز خودش را به اشکالی در می آورد و صور جسمانی را برای خودش ارزش ببیند .
ادامه درس : « آیا در مرز و بومی که از سویی با پوشاک های رنگارنگ چون بوقلمون و طاووس ، از کوچه و برزن به در آیند ، و از سوی دیگر همسالان و ابناء نوع و وطنشان در برابر آن ها چون بوتیمار سر به زیر پر گرفته و بدانها می نگرند ، مردم آن مرز و بوم ، روی رستگاری را خواهند دید ؟ »
این برنامه ی جشن عاطفه ها خوب است ، به هر حال این یک مرتبه ی نازله است و از این مرتبه عالی تر هم باید باشد ! در فکر کمال خودمان باشیم ! بعد از یافتن کمال ، به فکر دیگران !
ادامه درس : « دوستان دانش پژوه و دانش پرورم ، این سرای هستی یک کتابخانه ی بزرگ است و این همه هستی ها هر یک کتابی از این کتابخانه است . این کتاب ها را فهمیده ورق بزنید ببینید آیا یک خط خطا ، حتی یک کلمه ی ناروا در آنها پیدا می شود ؟ آیا در کارهای گوناگونِ این همه هستی ها یک کار بیجا دیده می شود ؟امید است که با بلند اندیشی این ذوات عزیز که آحاد نامور اجتماع آینده ی نزدیک ما خواهند بود دارای مدینه ی فاضله گردیم »
که انشاءالله شدیم و می شویم ، قدر خودتان را بدانید ! وقت شریف خودتان را نگیرید ! انشاءالله به کمالات عالیه برسیم .




« و الحمدلله رب العالمین »
نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 10شهریور 94

توسط سالک گمنام

« و الحمدلله رب العالمین »










آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۲۳
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور