شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه چهل و دوم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز541
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11064
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43085
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771165

در 20 دقیقه گذشته : 32
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه چهل و دوم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن زاده   
پنجشنبه ۰۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۴

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه چهل و دوم ( درس هشتم و نهم )

عرض شد که در پیرامون پیوستگی اشیاء عالم ، تعبیر شریف شیخ شبستری این بود که

اگر یک ذره را برگیری از جای خلل یابد همه عالم سراپای

که باید در این کلمه ی « برگیری از جای » توجه تام و دقت کافی را داشت که هر موجودی در این عالم برای خودش جایگاهی دارد ! مقامی دارد ! که اگر بخواهی این موجود را از آن مقام و جایگاهش عزل کنی ، دیگر در موجودات عالم ، خلل پیدا می شود و خلل ، نقص وجودی است که در موجودات دیگر یافت می شود ، و چون هر موجودی در جایگاه خاصّ خودش ، تامّ و تمام آفریده شده که هیچ نقصی در او راه ندارد ، اگر بخواهیم او را از آن مقامش و جایگاه تکوینی وجودی اش عزل کنیم ، لازمه اش این است که در تمام موجودات غیر او هم نقص پیش بیاید ، خلل پیش بیاید ! به یک تعبیری ، نظام اختلال پیدا می کند ، سرگیجه می گیرد ! همانگونه که اگر بخواهیم یک رگ موییِ هماهنگ کننده ی سر و مغز و انسان را از این بدن و پیکر جسمی تان بگیریم ، در دستگاه فکری انسان اختلال پیش می آید و آن چنان ارتباط در پیکر بدن انسان هست که اگر سر یک سوزنی به یک گوشه ای از بدن فرو رود و در آنجا درد احساس بشود ، تمام اعضای دیگر ، همه احساس همدردی می کنند که ارتباطشان یک ارتباط وجودی عینی است ! در عالَم هم این چنین است ، اگر بخواهید یک ذره را از عالم بگیرید در کلّ نظام وجود اختلال به وجود می آید ! عالم سرگیجه می گیرد ! از آن نظم طبیعی که باید بگردد ، از آن مدار طبیعی اش خارج می شود که البته این شعر به صورت یک کلمه ی « اگر »آمده است که این کلمه ی اگر ، کلمه ی امتناعیه است ، به تعبیر ادبیات عرب که اگر کلمه ی « لَو » باشد ، این « لو » یک لوی امتناعیه است یعنی ممتنع است که شما بخواهید یک ذره ای را از جایش بردارید ؛ که اگر بر فرض امتناع و استحاله اش بخواهید یک ذره را بگیرید لازمه اش این است که در عالم خلل پیدا بشود ! باید دقت روی کلمه ی « اگر » بفرمایید ! مثل این که قرآن کریم می فرماید ( عنایت داشته باشید که بحث با آن آیه ارتباط هم دارد ) که « لَو کانَ فیهِما آلِهَهٌ إلا اللهَ لَفَسَدَتا » ( انبیا / 22 ) ، یعنی اگر در زمین و آسمان ، یعنی در کشور وجود ، در دار هستی ، بخواهد دو تا اله ، دو تا مدبّر و دو تا الله حکمفرما باشند ، « لَفَسَدَتا » ، نظام هستی فاسد می شود ! آسمان و زمین فاسد می شوند ! که محال است همچین کاری بشود و بر اساس ادلّه توحید قرآنی محال است که در یک نظامِ واحدِ ثابتِ سیّالِ مرتبطِ متّصلِ به هم بخواهد دو تا حقّ ، دو تا حقیقت ، دو تا وجود ، دو تا الله حکمفرما باشد و هر دو تا هم با کلّ نظام هستی ربط وجودی داشته باشند ، به نحوی که بخواهیم ارتباط وجودی شان را به صورت حق و خلق بگیریم ، نمی شود ! حالا اگر بر فرض ، یک چنین قضیه ای باشد لازمه اش این است که نظام فاسد شود ! و حال اینکه می بینید نظام ، فاسد نیست ! نظام ، یک نظام ثابت و برقراری است و روی نظمِ استوار و درستی می گردد . پس معلوم است که یک حقّ ، حاکم است و یک خدا حاکم است ! اینجا هم همینطور است ، چون آنکه خالق نظام هستی هست ، عالم را یک درخت دارای شاخه های فراوان و بینهایت و دراین درخت هم نشئه ی طبیعت را به عنوان نقطه ی آغازین قوس صعود قرار داد که از این ریشه ی درخت در نشئه ی طبیعت ، حقیقت انسان بروید و ثمره ی وجودی انسان تجلّی کنند ! او که هیچ موقع هر چه را تحققشان داد و وجودشان داد و بر اساس خواست ترتیبی نظام هستی ، موجودات را خلق کرد ، او هرگز هیچ کلمه ی وجودی را از جایش نمی گیرد ، برای این که عبث خلق نکرد تا بگیرد ! وجود آفتاب در جایگاه خودش یک امر قطعی است ، یک سنّت تکوینیه است که هرگز قابل عزل از آن مقام نیست ! و همچنین دیگر موجودات . او که خودش آنها را در جایشان قرار داد ، هرگز از جایشان عزل نمی کند ! دیگران هم اگر بخواهند آنها هم نمی توانند عزل کنند ! یعنی هیچ موجودی را نمی توانند از جایش بردارند ! شاید در امور جزئیه و در افراد جزییِ مثلا موجودات طبیعی ، انسان بخواهد دخل و تصرفاتی کند ، شبیه اینکه فرعون تصمیم گرفت نسل کشی کند تا بچه به دنیا نیاید ! بعضی از جاها را انسان می تواند تصرفاتی انجام بدهد که آن نظمی که باید در تکوّن یک شیئی و در ایجاد یک موجودی مراعات بشود ایشان به عنوان مجاریِ تحقق آن شیء تصرفاتی بکند که آن موجود از آن امر طبیعی اش بیفتد ، همانند اینکه پدر و مادر در نحوه ی ساختارِ وجودیِ فرزند دخیل اند ؛ یا حوادث و موانعی که پیش می آید ، مثلا درختی به ثمر نمی نشیند یا باید طبق نظم طبیعی اش از نشئه ی طبیعت بهره برداری کند تا به کمال برسد و احیاناً از رسیدن به کمالش باز بماند . اما هیچ موقع فرعون و امثال فرعون نمی توانستند تصمیم بگیرند که بیایند وجود انسان را از نشئه ی طبیعت بردارند ! و مراد از اینکه جناب شیخ شبستری می فرماید اگر یک ذره را بخواهی از جایش برداری ، نه به این معنااست که نشود در موجودات عالم نقصی وارد کرد . این همه درخت ها قطع می شوند ، این همه نباتات خشک می شوند ، بر اساس تطوّرِ فصول سال می بینید که بهار ابتدای سرسبزی است ، در تابستان نباتات به نهایت سرسبزی می رسند و بعد از پاییز رو به انحطاط می روند و در زمستان که نباتات همه خشک اند و جز بعضی از آنها ، همه بی ثمرند . این ها برگرفتن از نشئه ی عالم نیست ، اینها گرفتن از آن جایگاه نیست ! این خودش یک نظم طبیعی است که در جایگاه عالم قرار گرفته شده است . نظم طبیعی عالم بر اساس تابش نور آفتاب در فصول گوناگون سال از بهار تا به آخر زمستان بدین نحوه است که بهار همه سرسبز می شوند و در تابستان به کمال شادابی شان می رسند و در پاییز هم میوه هایشان را می دهند و آنگاه رو به انحطاط و خشکی می روند و در زمستان هم به یک تعبیری می میرند یعنی از آن طراوتشان ، از آن تازگی شان در می آیند ! باز دوباره بهار می آید و « یُحیی الأرضَ بَعدَ مَوتِها » ( روم / 50 ) . بعد از موت طبیعی ظاهری که از آن طراوتشان اُفت کرده اند ، باز برمی گردند و احیاء می شوند ! این خودش یک نظم طبیعی است ! همین هم خودش جایگاه تکوینی در نظام عالم است ! منتها بحثی هست که در بحث حرکت جوهری ، بعدها پیش می آید که همیشه حرکت موجودات از نقص به سوی کمال است . در طرح تعریف حرکت و در رساله ی گشتی در حرکت هم آمد که اصلا حرکت ، خروج موجود و شیء است از نقص به کمال ! در حالی که این درخت در زمستان که حرکت جوهری دارد ، در پاییز هم حرکت جوهری دارد و حال این که این درخت الان نسبت به بهار که سرسبز است و نسبت به تابستان که میوه می دهد و بار می آورد ، الان که دارد رو به اُفول می رود که به تعبیر شریف قرآن رو به موت می رود ! درخت خشک شده است ، برگ ندارد ، تازگی ندارد ، میوه ندارد ، نگاهش که می کنید کأنه خشک است . دوباره در بهار می بینید که برگ و بر گرفته است . یعنی آیا می توانیم بگوییم از اول بهار حرکت جوهری اش او را رو به رشد و طراوت و شادابی می برد تا به ثمر بنشیند ، وقتی میوه اش چیده شد ، رو به ریزش برگ و خشک شدنِ به ظاهر درخت و در زمستان هم که ظاهرا به صورت یک مُرده در می آید پس آیا می توانیم بگوییم از آن به بعد ، حرکت جوهری از کمال به سوی نقص رفتن است ؟!! که این بحث در حرکت جوهری حل بشود خیلی کار مشکلی است ! بعضی ها پیرامون همین مطلب حرف زدند و خیلی هم به اشتباه رفتند . اصلا در حرف هایشان خیلی هم گرفتار شدند و گفته اند که اگر حرکت همیشه از نقص به سوی کمال رفتن است ، خب اینهمه از کمال به نقص رفتن ها را چه کار بکنیم ؟! کودک از اول تا سن مثلا هیجده ، بیست ، بیست و دو سالگی ، شاید تا سی سالگی رو به رشد می رود ، خوب جسم او حرکت جوهری دارد و بر اساس تکامل رشدی اش رشد می کند و بعد حالا از سن چهل به بعد ، پنجاه به بعد ، شصت به بعد که رو به ضعف و پیری و کلال می رود و روز به روز فرسوده تر می شود ، با اینکه الان هم جسم در حرکت جوهری است ، آن موقعی هم که رو به رشد ظاهری می رفت ، در حرکت جوهری بود ، الان هم که جسمش پیر می شود باز هم در حرکت جوهری است !( که البته دقت کنید که فکرش قوی تر شده ، جان او قوی تر شده ، ما الان آن بحث را نداریم ، چون حرکت جوهری مربوط به روح نیست ! مربوط به نفس نیست ! فقط مربوط به جسم است ! ) از آن طرف که می بینیم رو به نقص دارد می رود ، این همه نباتات وقتی روییده می شوند ، بلند می شوند ، رشد می کنند ، درخت است خیلی بالا می رود ، حرکت جوهری اش از نقص به سوی کمال است ، بعد دوباره این درخت پیر شده و از آن به بعد که بهار بشود دوباره آنطور سرسبز نمی شود و رو به خشکی رفته است ، این حرکتی است که دارد به سوی نقص می رود اما این الان برگرفتن از جای تکوینی اش نیست ! این است که باید دقت بفرمایید که اگر فرمایشی را جناب شیخ شبستری فرمودند که با بحث حرکت هم باید هماهنگ بشود ، بعدها دچار اشکال نشود ! که حضرت آقا در رساله ی گشتی در حرکت ، راجع به این مطلب قرار شد یک فکر عمیقی بفرمایند . یادم هست که یک سال و نیم قبل ، در صبحی خدمتشان تشرّف داشتیم که همین بحث پیش آمد که این همه موجودات از کمال به سوی نقص ، به ظاهر ، می روند ، این همه بوته ها رشد می کنند و خشک می شوند ؛ یا در یک فصلی ، دو فصلی رشد می کنند ، نمو می کنند و جوانه می زنند ، درخت پرتقالتان را می بینید در بهار و تابستان ، خوب ، قدّش بلند می شود ، شاخه های جدیدی از آن روییده می شود ، سرسبز می شود ، میوه می آورد ، دوباره می بینید که در پاییز خشک می شود ، برگ می ریزد و اصلا شاخه هایش بلند نمی شود و چه بسا بر اساس باد و باران فصل و هوای زمستانی و پاییزی ، شاخه هایش کوتاه هم بشود و یا بریده بشوند . حالا با اینکه حرکت جوهری هست ، آیا می توان گفت این از کمال به سوی نقص رفتن است ؟! این یک اشکال است و به جناب شبستری هم عرض کنیم که مگر این برگرفتن یک ذره از جایش نیست ؟! این الان دارد گرفته می شود ، یا این درخت به طور کلّی تجزیه بشود ، این شیء تجزیه بشود ، این جسم تجزیه شود ، از جایگاه به ظاهر تکوینی اش گرفته بشود ، این همه تغییر رخ می دهد اما می بینید که هیچ جای عالم خلل پیدا نمی کند ! یا این که اعمال انسان در مورد عالَم و تأثیرات تکوینی که هست . بی خود نیست که شرع مقدس این همه راجع به اعمال ناشایست ، حالت منع و نهی از منکر گرفته که فرض ، انسان این عمل را انجام ندهد ، غیبت نکند ، دروغ نگوید ، تهمت نزند و . . . ، برای این کهاین ها دارنددر نظام تکوین ، تأثیر خودشان را می گذارند . آیا اینها برگیری ذرّات وجودی ، از جایشان نیست ؟! که مثلا نظم طبیعی عالَم این است که باران به نحو متعارف بیاید ، بعد مثلا در آنجا و در منطقه ای گناه می کنند ، ذره ذره گناهانشان جمع می شود ، قطره قطره تبدیل می شود به یک سیل کذایی و سیل می آید و یک استان و یا یک کشور و یا یک منطقه ای را به طور کلّی می برد ! آیا این ، برگرفتن یک ذرّه از جایگاه تکوینی اش هست یا نیست ؟ اگر باشد ، آنگاه چطور خلل یابد همه عالم سراپای ؟ نه اینطور نیست .حالا شاید یک حادثه تکوینی پیش بیاید و نظم طبیعی عالم را در خصوص آن منطقه به هم بزند ؛ شبیه اینکه یک زلزله ای بیاید یک نظمی را در یک گوشه ای به هم بزند و سیلی بیاید و نظم طبیعی یک منطقه و استانی و یا کشوری را به هم بزند ، اما استان دیگر خبر ندارد ! کرات و افلاک دیگر ، هیچ برایشان واقعه ای پیش نمی آید ! یا این همه ستارگانی که با برخورد با بعضی از کُرات یا برخورد با هم یا افول عمرشان و امثال این ها از نشئه طبیعت برداشته بشوند ، اما خلل در نظام تکوین پیش نیاید . این ، حالا تعبیر به گرفتن از جایگاه تکوینی شان نیست ! اینها فعل و انفعالات طبیعی داخل نظام هستی هست که البته اعمال انسان ، کردار انسان ، گاهی در آسمانی ها تأثیر می گذارند و آن ها احیاناً در تابیدن یا در باریدن یا امساک می کنند ، یا بیش از حدّ می دهند که نظم روی کره ی زمین به هم می خورد و در یک گوشه بی نظمی پیش می آید ، اما این به معنای برگیری یک موجود از جایگاه تکوینی اش نیست ! شاید مثلا فردی در اثر یک حادثه رانندگی یا سقوط هواپیمایی ، بینی او از جایش کنده بشود ، چشم او از کاسه در بیاید و . . . ، یا مثلا انسان بعد از گذشت مدتی از عمرش بدنش نفاد پیدا بکند و جسم او رو به کلال و ضعف برود ، از این نشئه رخت بربندد ، بدن را داخل خاک بگذارند ( قبر طبیعی و مادی ، نه آن قبر حقیقی که شرع مقدس و دین و اعمال و جزاء می گویند ) . بعد این بدن هم بپوسد و تبدیل به خاک و اجزای دیگر شود ، این به معنی برگیری یک شیء از جایگاه طبیعی اش نیست ! این تأثیر و تأثراتی است که در داخل طبیعت انجام می شود . اما اگر شما بخواهید بیایید وجود یک شیء را از این نشئه و عالَم بردارید ، اصلاً وجودش را بگیرید ، تبدیل صُوَر پیش می آید که در مورد نشئه ی طبیعت ، کره ی زمین ، کره ی هوا ، کره ی خاک و کره ی آتش فرمودند : یک عالم کون و فسادی است یعنی صورتی متکوّن می شود ، بعد آن صورت تبدیل می شود به صورت دیگر که حالا امروز هم از جنبه ی علوم تجربی فرمودند که هیچ موقع شیء از بین رفتنی نیست بلکه به صورت های دیگر تبدیل می شود ! ( این یک بحث رسمی در فلسفه ی کلّی و علم کلّی فلسفه بود و قبل از افلاطون و ارسطو تا حال ، همچنان این مباحث هست ، علم تجربی هم این ها را ثابت کرد ) .

تبدیل صور به معنای برگیری شیء از جایگاه تکوینی اش نیست ؛ صورتی متکوّن می شود و آن صورت از این صورت به صورت دیگر تبدیل می شود ، عیبی ندارد !

البته آن بحثی که راجع به حرکت جوهری به عرض رساندیم باید در جای خودش حل بشود که اگر واقعا این شیء در حرکت جوهری هست این الان دارد از کمال به سوی نقص می رود . درخت ، سرسبز است و رشد می کند و این کمال است ! میوه دارد ، این کمال است ! الان میوه را از دست داد ، سرسبزی را از دست داد ، خشک شد ، این نقص است ! این الان برای درخت کمال نیست ! اگر ما زمستان را بخواهیم با بهار مقایسه کنیم ، دیگر نمی توانیم بگوییم این درخت با کمال است ! یعنی کمال لایقی که باید داشته باشد را ندارد ! آیا این حرکت جوهری است یا نه ؟! هست ، اگر هست این چه جور حرکت از نقص به سوی کمال است ؟! و حال اینکه از کمال به سوی نقص است ! یا کسی که از سن پنجاه ، شصت به بعد ، هر روز رو به ضعف می رود ، قدّی داشت به اندازه ی دو متر ، الان آنچنان قد خمیده شد ، کوتاه شد که رو به کلال رفت ، بدن او ضعیف می شود ، آن قوای نباتیه در بدن او ، اعمّ از قوّه ی جاذبه و دافعه و نامیه و . . . رو به ضعف هستند ، دیگر حتی اگر غذا بخورد می بینیم غذا را بدن جذب نمی کند ، اگر هم جذب بکند ، قوّه ی نامیه ، اعضای بدن را رشد نمی دهدو حال اینکه حرکت جوهری او را رهایش نمی کند و آن بیست و دو دلیلی که در رساله ی شریف گشتی در حرکت بر اثبات حرکت جوهری آمده است ، این را حرکت جوهری حل نمی کنداما ظاهراً از نقص به کمال رفتن هم نیست ، بلکه از کمال به سوی نقص رفتن است ! و این چیزی است که باید حل شود ! بعضی ها هم در این رابطه جواب هایی داده اند که خیلی دلچسب نیست .

اما آن بحث که جناب شیخ شبستری می فرماید اگر یک ذره را از جایش بگیری ، این در حقیقت ، گرفتن نیست ! اگر یک حادثه بیاید یک درختی بریده شود ، یک درختی از جایش کنده بشود ، یا بر اساس تطوّر فصول ، حال درخت از طراوت به سوی بی طراوتی برود ، یا بر اساس کهولت سنّی ، جسم انسان رو به ضعف برود ، این به معنای گرفتنِ این ذرّه یا این موجود از جایگاه اصلی اش نیست . شما اگر بخواهید به اصطلاح ، وجود این شیء را به طور کلی از عالم بردارید ، یعنی الان در عالم ، یک نظم و ترتیبِ حساب شده است ، شبیه اینکه الان این حسینیه را می بینید ، می فرمایید آقا ، بافت این حسینیه الان این است ، ستونش این طوری زده شده است ، سقفش به این صورت است ، دیوارش هم این است ، پنجره هایش هم این است ، شما اگر بخواهید این نظمی را که در این حسینیه حکمفرماست یا یک ذره ی وجودی این حسینیه را از جایگاهش برداریم ، چه بخواهیم این ذره را تبدیل کنیم چه تحویل ، این ، لازمه اش این است که در کلّ این مجموعه ، خلل واقع شود . چطور ارتباط اینها با هم نزدیک است که باعث خلل در دیگران هم می شود . از طرفی هم بگوییم که اگر در یک منطقه ای سیل بیاید و همه ی مردم آنجا آواره بشوند چطور خلل در کل نظام پیش نمی آید ؟! آن ، آیا برگیری شیء از جای طبیعی اش هست یا نه ؟! حالا این ها در ذهنتان می آید و برای شوراندن ذهن است و روی آنها فکر بفرمایید .

حالا اگر بخواهیم در رابطه با ارتباط ظاهری بعضی از موجودات حرف بزنیم ، مثل بدن انسان که مجموعه ای است که دارای اعضا و جوارحی است و قوایی دارد ، و چه بسا یک جزیی از اجزای بدن او از او گرفته شود ، اما آن مجموعه همچنان سر جای خودش باقی بماند . مثل این که کلّ بدن فرد هست اما یک چشم او ، یک انگشت او و . . . از او گرفته بشود . آیا در کلّ آن مجموعه نقص وجودی وارد می شود یا نه ؟ بعد می بینیم که اگر راجع به این مجموعه اطلاعات دقیقی داشته باشیم بدن یعنی این مجموعه ی واحد به هم متّصل ، که اگر یک ذره از اعضای این بدن ، از جایگاهش خلع شود ، این مجموعه آن مجموعه ای که باید باشد نیست . اما از اینکه میگوییم این بدن شخص هست و ایشان همچنان دارد با این بدن ادامه ی حیات می دهد ، آن بحث دیگری است که نفس او بر این جسم حاکمیت دارد و جسم به عنوان یک آلت و وسیله ای است و احیانا اگر نقصی در گوشه ای از این وسیله و آلتش رخ بدهد ، آن که اصل است و صورت حقیقی شخص است ، چون در سر جای خودش باقی و برقرار است می بینیم که نقص وارد نمی شود .

اما حالا بحث را بالاتر ببرید ، می بینید آنجا هم بحث پیش می آید . مثلا مجموعه ی نفس ناطقه ی انسانی در سیر تکاملی الهی اش و تکوینی اش این است که به این صورت رشد کند و بالا برود که اگر بخواهد در این مجموعه نفس در گوشه ای از حقیقت نفس خللی واقع بشود در مقام تمثّل برزخی یا تجلّی قیامتش می بینیم که این نفس کج و کوله محشور می شود ! معلوم می شود « خلل یابد همه عالم سراپای » ، منتها ما خللش را نمی بینیم ! الان به ظاهر کسی دست نداشته باشد ، شاید ما بگوییم که با این حال ایشان دست ندارد ، اما بدن که دارد ، این مجموعه باز هست . یک کسی قطع پا شده و نقص عضو پیدا کرده است ، می گوییم باز مجموعه ی بدن او هست ! اما این را بدهید به دست یک انسان محقّق طبیبی که در کلّ اعضای بدن و راجع به زیبایی این مجموعه ی بدن تحقیقات کرد ، ایشان می گوید همین یک ذرّه نقص باعث ایجاد خلل در این مجموعه می شود . این چنین این مجموعه به هم اتّصال یافته است ! منتها حرف جناب شیخ شبستری را باید روی آن بحث توحیدی که دیروز به عرض رساندیم ، در مقام وجود اشیاء نه در مقام حدود اشیاء ، پیاده کرد ! شاید نقص در حدود اشیاء راه پیدا بکند ، چه اینکه اصلا کلّ اشیاء همین که محدود به حدّی هستند ، همان حدّ داشتن آن ها نقصشان است که وقتی این شیء محدود به این حدّ ، آن مقدار کمال را ندارد ، وقتی از آن محدودیت به در آمد و آن مقدار کمال را دارا شد ، این موجود از نقص به سوی کمال می رود ، از نداری به سوی دارایی می رود. خوب اگر ما بخواهیم این موجود را به لحاظ حدّش حساب بکنیم ، چه بسا شما ، این حدّ وجودی را از این عالم بردارید و هیچ نقص و خللی هم در عالم رخ ندهد . شبیه اینکه الان بگویید این دست محدود به این حدّ است و پا محدود به آن حدّ است ، چشم محدود به آن حدّ است که اگر ما چشم را از این بدن در بیاوریم ، این حد از این مجموعه برداشته می شود و این ، ضربه ای به حدود دیگر نمی زند ، دست در همان حدّ خودش دست است ، پا در همان حدّ خودش پا است . اما اگر بخواهید بیایید آن مجموعه را به لحاظ وجودشان بسنجیم ، اگر چشمی را از بدن انسان برداشتید ، نه اینکه واقعا وجود آن را برداشته باشید ، این حد را و این محدوده را از این شیء جدا کردید که آیا این شیء در محدوده ی داخلی خودش یک ضوابطی و نظم و ترتیبی دارد که با گرفتن این عضو ، آن نظم و ترتیبش به هم می خورد؟ یا نظمش به هم نمی خورد ، فقط فوقش این است که آن زیبایی که باید داشته باشد را دیگر نداشته باشد ؟! اما اگر بخواهید وجود این شیء را مطلقا بردارید ، و لذا حرف جناب شیخ شبستری که « اگر یک ذره را برگیری از جای خلل یابد همه عالم سراپای » را نباید به جهت حدود اشیاء بزنیم ، باید به جهت وجود اشیاء بزنیم که اگر شما بخواهید وجود یک شیء را بردارید ، تازه به صورت اگر است ! برای اینکه او که خودش را به عنوان وجود ، ظهور داده است ، هرگز ظهورات خودش را برنمی دارد ! چون آنچه را که آفریده است بر مبنای حق آفریده است که « أفَحَسِبتُم أنّما خَلَقناکُم عَبَثاً » (مومنون / 115 ) ، خیال نکنید شما را عبث خلق کردیم ، بلکه شما را بر اساس حق آفریدیم ! « هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأرضَ بِالحَقِّ » ( انعام / 73 ) ، همه بر مبنای حق آفریده شده اید ! خودش که بر نمی دارد ، دیگران هم اگر بخواهند وجود موجودی را بردارند ، وجود از آن جنبه ای که وجود است ، یک حقیقت است ! اگر بخواهید وجود یک ذرّه ای را بردارید ، وجود این ذره با وجود موجودات دیگر وحدت عددی که ندارند تا بگوییم وجود جدای از هم هستند ! اینها یک حقیقت وجود هستند ! اگر یک حقیقت وجود شد و بخواهید این ذرّه را بردارید باید تمام حدودها همه برداشته بشود ! مثل اینکه شما بخواهید بگویید این قطره را از این دریا می گیریم و کنار می گذاریم ، قطره های دیگر هم هست ، موج های دیگر هم هست ، شما اگر بخواهید این موج را از جهت اینکه یک حدّی است از دریا بردارید ، این ضربه به دریا بودن دریا نمی زند ! اما اگر خواستید موج را به جهت دریا بودنش و به جهت آب بودنش بردارید ، لازمه اش این است که تمام موج های دیگر را هم بردارید ! اگر قرار شد دریا برداشته شود دیگر موجی باقی نمی ماند . این جور عالم واحد پیوسته و متصل است ! حتی اعضای طبیعی بدن انسان هم به اندازه ی پیوستگی طبیعی نظام هستی نیست ! البته این اعضاء ، یک ارتباط مخصوص به خودش را دارند ، اما عالم اینطوری نیست ! به فرض اگر شما ناپرهیزی کنید ، غذایی بخورید که مزاج بدنتان را به هم بزنید ، اینطور نیست که مزاج بدن دیگری هم به هم بخورد ! چون این یک شخص جزیی است و اختلالات در این شخص جزیی در آن شخص جزیی ضربه وارد نمی آورد .اما وقتی به من و شما می گویند که شما گناه نکنید ، برای این است که اگر من آمدم مجموعه ی نفس خودم را خراب کردم ، نگاه کردن من دیگران را هم خراب می کند ! حرف زدن من دیگران را خراب می کند ! سلام و علیک کردن من دیگران را خراب می کند ! این چه جور ارتباطی است ؟! بعد وقتی وارد ادلّه ی تجرد نفس ناطقه می شوید ، می گویید این آقا شخصی است و بدن مخصوصی دارد و هر کسی با بدن خودش در حال ارتباط است ، این درست است ، اما به لحاظ این که نفس ، تعلّق به بدن خودش دارد ، به آن لحاظش با بدن دیگری کار ندارد ! ولی نفس در مقام ذاتش اگر با ادلۀ هشتادگانه ی آن کتاب شریف « الحجج البالغه إلی تجرّد النفس الناطقه »، نفس هر شخص مجرّد از مکان و زمان شد ، آن وقت می بینید وقتی در باطن عالَم می رویم ، تمام نفوس با همدیگر ارتباط وجودی دارند ! بعد تازه جلوتر که می رویم ، تمام نفوس همه یک حقیقت دارند ، حالات این ، در حالات آن دارد تأثیر می کند . شخص می بیند در خانه ی خودش نشسته و مشغول یک فکری است ، او که با این شخص دوست است همان لحظه ، در آن شب در منزل خودش ، آن شخص دومی که خوابیده است ، تمام افکار این شخص اولی را در فلان شهر و فلان کشور و یا در فلان استان ، خواب می بیند ! بعد هم خوابش را برای او نقل می کند و می گوید که من در فلان شب ، شما اینطور خواب دیدم ، ایشان هم تصدیق می کند و می گوید عجب ! همان شب و همان ساعت و همان دقیقه من در این افکار بودم و افکار من تأثیر گذاشت که حالا نفس او چطور ارتباط برقرار کرد و نحوه ی ارتباط بین آن نفس و این نفس چگونه است؟ که اگر بخواهید بگویید آن یک نفس است و این نفس جدایی بشود ، وحدت عددی پیش می آید ! حال آنکه در مقام مجرّدات اینطور نیست ! یک و دو نیست ! وحدت عددی نیست !

اگر می گوییم این یک شخص است ، آن دومی است و این سومی است و یا مثلا در این جلسه سیصد نفریم ، به لحاظ تجرّد نفس ما که نیست ! به لحاظ این جسم است که الان از همدیگر متمایز است ! که هر کدام در جایی ، در فضایی ، با حجمی ، با قدی ، با یک رنگ و بویی و . . . در جای خودش کنار همدیگر نشسته اند ، این می شود سیصد نفر ! این می شود وحدت عددی !اما آیا می شود در مقام نفس ناطقه مان بگوییم ما الان سیصد تا نفس جدای از هم و بی ارتباط هستیم ؟! که اگر اینطور بگوییم این می شود وحدت عددی . اگر وحدت عددی شد حالا بحث ها و اشکالاتی پیش می آید که در مقام مجرّدات که کثرت نیست ! کثرت در عالم مادّه است ! هر کجا پای مادّه است کثرت پیش می آید ! چون جسم این آقا و جسم آن آقا دارای مادّه اند و این مادّه دارای صورت جسمی و صورت نوعیه ی خاصی است و هر جسمی برای خودش صورتی دارد و می گوییم یک نفر ، ده نفر و . . . . اماوقتی مقام تجرّد نفس مطرح شد یک نفر ، ده نفر ، صد نفر راه ندارد که یک حیقیقت می شود ! وقتی یک حقیقت شد ، همه در یکدیگر تأثیر می گذاریم . این است که شرع مقدس می فرماید هر کسی حواس خودش را جمع کند ! حداقل اگر غصّه خودت را نمی خوری بدان در دیگران تأثیر می گذاری ، غصّه ی دیگران را بخور ! این است که ما حق نداریم مثلا بگوییم که من در امور کار خودم مخیّرم که هر کاری از دستم بر می آید انجام می دهم !! شما که خودت یک آدم تنها نیستی ، شما مرتبط به همه هستید ، همه باید تو را ببینند ، راه رفتن تو را می بینند ! تا تو حرف می زنند ، با تو می نشینند ! با تو خوراک دارند ، با تو خواب دارند ، با تو بیماری دارند ، حالات تو در او تأثیر می کند و . . . . قبلا عرض کردم یک وقتی می بینید شما یک حال خوشی دارید و مثلا از خانه تان در می روید و به خیابان قدم می گذارید ، به محض این که چشمتان به یک فرد افتاد ، حالتان از شما گرفته می شود ، چه بخواهید چه نخواهید ! اینها هست ! این تأثیر تکوینی هست ! یک حال خوشی دارید ، با یک رفیقی تا یک لحظه دو لحظه قدم بر می دارید ، می بینید حال خوشتان منقرض شد ! خوب معلوم است که ایشان تأثیرشان را گذاشت ! حالا بگوییم نه اینها که نمی شود ، بالاخره انسان نمی شود که بی معاشرت باشد ، این است که شرع مقدّس آمد در این محدوده ی داخلی ما همه چیز را گفت ، با هم باشید اما در عین حال مقام عزلت هم داشته باشید ! وقتی به ما می گویند غیبت نکن ! دروغ نگو ! تهمت نزن ! حرف بد نزن ! راه کج نباشد ! این یعنی عزلت ! برای اینکه راه ارتباط من با دیگران همیشه باز است ، من نمی توانم بگویم من دیگران تأثیر نمی گذارم ! دیگران هم روی من اثر نمی گذارند ! این نمی شود ! ما موجود یک عالم به هم متّصل و پیوسته ایم ، نمی شود از همدیگر جدا باشیم ! حالا برای اینکه یک وقتی در همدیگر تأثیرات سوء نگذاریم و همچنین خودمان را هم بد نسازیم ، این همه دستورات شرعی آمد ، حلال آمد ، حرام آمد ، مستحب آمد ، مکروه آمد و . . . ، ببین چطور این ارتباط برقرار است ؟

و لذا سراسر احکام شرعیه حکایت از پیوستگی موجودات به هم دارد . حالا مردم یک منطقه می گویند چطور شد سیل آمد ؟! خبر ندارند وقتی امروز یک حرف چرتی از دهانم در می آید ، فردا دو تا حرف در می آید ، پس فردا یک عمل ناشایست ، روز دیگر یک عمل نامربوط و . . . ، اینها همانند یک قطره ، ذرّه ذرّه جمع می شود ، بعد می بینیم یک انبار از هیزم شد و جزا هم که نفس عمل است ، نفس عمل هم نفس جزا است ، جدای از هم که نیست ، بعد خود این عمل و آن هیزم شدن و آن آتش گرفتن و آن سوزاندن و . . . ، همه یک حقیقت است ! بعد می بینیم سیل می شود ، زلزله می شود و . . . . اینطور به هم ارتباط وجودی داریم ! لذا اگر بخواهیم یک ذره را برگیریم از جای ، خلل یابد همه عالم سراپای . پس باید به آن لحاظ وجود به موجودات نگاه کرد نه به لحاظ حدود ! اگر به لحاظ حدود نگاه بفرمایید یک ذرّه را برگیری از جای ، عالم تکان نمی خورد ! چون از جایش در نیامد و شما فقط حد را گرفتید ! با اینکه ما در عالَم جایگاهِ حدّ نداریم ، ما در عالم برای هر شیء جایگاه وجودی داریم که باید وجودِ او جایگاه داشته باشد نه حدودِ او ! مثلا اینطور نیست که برای جسم این فلز جایگاهی در عالم قرار داده شده باشد ، برای این شکل فلز و این اندازه و این حدّش ، بلکه برای این وجودش باید جایگاهی باشد ، چون آن که در عالم برایش جایگاه اصلی قرار داده شد ، وجودش است نه حدودش ! و لذا اگر حدّش شکسته بشود و گرفته بشود ، موجب خلل در تمام موجودات نمی شود ! اما اگر بخواهید وجودش را از نظام هستی بردارید ، تمام نظام هستی به هم می ریزد !

این بحث البته طلب شما می ماند که هر شیئی به لحاظ حدّش خلق باشد و به لحاظ وجودش حق باشد ، « هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأرضَ بِالحَقِّ »را باید روی همین مبنا دقت کرد که کل نظام هستی ، حدهایشان بر اساس حق است ! یعنی همه بر اساس وجود است ! که اگر بخواهی حدشان را برداری ، قابل برداشت هست که از یک صورتی تبدیل به صورتی دیگر می شود ! اما اگر بخواهید وجود او را بردارید ، خلل یابد همه عالم سراپای! حالا این رمزی هست که عرض کردم دنبال بفرمایید .

در شروع درس نهم می فرماید : « از درس پیش تا اندازه ای به همبستگی و پیوستگی برخی از هستی ها با یکدیگر پی بردیم ؛ و شاید همه آنها با یکدیگر همین گونه پیوستگی را داشته باشند و ما تا کنون نتوانستیم به چگونگی وابستگی آنها با یکدیگر پی ببریم ».

که عرض کردیم مهمترین مطلب در کیفیت ارتباط است ، همیشه همه ما در کیفیت دچار مشکل هستیم ، که انکار مسائل برزخ و قیامت و قبر و بهشت و جهنم و نتیجه ی اعمال و . . . توسط مردم ، زیر سر این است که آن نحو ارتباط را می خواهند حل بکنند و نمی توانند ! مثلا آدم یک روایتی را بخواند بر اینکه کسی که شرابخوار هست در روز قیامت ، شکمش به قدری بزرگ می شود زمین می کشد ! این ارتباط و کیفیت پیوستگی بین این اعمال و آن جزا را چه جور آدم باید حل بکند ؟! این چه نحوه ارتباطی است ؟! و توانایی قوّه ی خیال عجیب است که ایشان به این ارتباطات چگونه پی می برد ؟! این واقعا حیرت آور است که نفس هر شخصی چگونه ارتباط اعمال خودش با اشکال و صوری که قوه ی خیال در خواب و بیداری می سازد و بیرون می دهد را برقرار کرد ؟! که مثلا قوه ی خیال جناب رسول الله چه جوری ارتباط برقرار کرد و به چه نحوی که علم جناب امیرالمومنین به صورت یک باری در بیاید و روی شتر های بینهایت و قطار از اول بی اول و آخر بی آخر در حال رفتن باشد و این نحوه پیوستگی را چه جوری نفس تشخیص می دهد ؟! خودمان می کنیم و خبر هم نداریم ! اعمال خود را در خواب می بیند ، کردارش را خواب می بیند ، کارش را خواب می بیند ، بعد از خواب هم بیدار می شود که باید برود دیگران برایش تعبیر کنند ، در حالیکه خواب بیننده خودش هست ، سازنده هم خودش هست ، ارتباط را هم خودش برقرار می کند . بعد می رود دنبال دیگری و می گوید تو برای من تعبیر کن !! آخر چطور می شود کار را خودت می کنی تعبیرش را از دیگران می خواهی ؟!! مثل اینکه من این ساختمان را بسازم ، بنّایی بکنم ، نقّاشی بکنم ، بعد بروم به دیگری بگویم که شما بگو من چه جوری نقاشی کردم !! خوب شما که خودتان کردید ، همه از خودتان است ، پس چطور بی خبر هستید ؟!! و چه عجب ! که این نفس چه ارتباطی دار که این ها را به هم می سازد ؟! یک خوابی را می بیند که مثلا مربوط به یک واقعه ای از حالات و سرگذشت او در بیست سال قبل است . این به چه مناسبتی امشب یک چنین صورتی را در حال انقطاع از این بدن به نحوه ی غیر تام ساخته و از آن بیست سال قبل اینطوری اشکال را تحویل داد ؟! اینها را چه کار باید کرد ؟!! حالا یک وقتی یک انسان کامل است که می آید حالات شخص را برای خود او تصویر می کند و صورتگری می کند ، او را در وقایعی می اندازد که مربوط به زندگی خودش است ، بعد تاب هم نمی آورد ! مثل قضیه حضرت موسی و خضر ، که حضرت خضر یک کاملی بود که حضرت موسی وقتی خودش را تحویل این کامل داد ایشان با دوربین عکاسی نفس ناطقه و حالات جناب موسی و سرنوشت او و اعمال و کردار او و وقایع و حوادثی که در عمر چند ده ساله اش برای او پیش آمد ، را برای او در مقام خارج پیاده می کند ، او را به سفر دریایی می برد ، بچه ای را می کشد ، به میهمانی یک روستایی می روند دیوار را خراب می کنند و می سازند که اگر ادامه پیدا می کرد قرار بود که هزار تا صحنه برای ایشان بسازد ! حالا باید فکر بفرمایید چرا هزار صحنه ؟!! اگر جناب موسی مثلا به تعبیر ظاهری طاقت می آورد که این هزار صحنه و هزار کتل را طی می کرد ، دیگر از آن به بعد می توانست ، مثلا کتل های دیگر را طی کند ! حالا اگر اینها را جناب موسی (ع) خواب می دید چطور بود ؟ الان ایشان بخوابد و ببیند که در حال مسافرت است ، به دریا می رود و یک نفر در دریا دارد کشتی را سوراخ می کند و ایشان هم اعتراض می کند . یا بخوابد رفیقش را خواب ببیند که با همدیگر دارند سفر دریا می روند بعد این رفیقش در آب دریا شروع می کند به سوراخ کردن کشتی ، حالا عرض کردم این واقعه ای که در حال بیداری برای حضرت موسی در مقام توجه عرفانی ( که باید آن رساله ی انسان در عرف عرفان ، این سیر را روشن کند ) پیش آمد ، شاید حضرت موسی به آن مسافرت ظاهری نرفته بود و در خانه اش بود و تمثّلی برایش پیش آمد که اینطوری مثلا در آن تمثّل خودش عمل کرد . ببینیم اینطوری هم هست یا نه ؟ به هر حال اینها همه مرتبط با اعمال و سرنوشت و حالات و اعتقادات خود انسان است هر چند که قوه ی خیال ، آن را به شکل استادی ، دوستی ، همکاری و . . . ساخته است و همان عملش با به صورت این آقا دارد پیاده می کند . پس ارتباط اینها با هم چگونه است ؟ همبستگی این اعمال با آن اشکالی که قوه ی خیال به آن شکل ها ساخته است چگونه است؟حالا ما اگر بحث قیامت را نکنیم ولی باید اینها را حل کنیمیا نه ؟ آن کسی که قیامت را قبول ندارد ، بهشت و جهنم را قبول ندارد ، عذاب و برزخ را قبول ندارد باید اینها را حل کند و باید اسرار برایش روشن شود . لذا همه چیز از خود آدم است و اینجا یک سرّی است که باید دنبال آن را گرفت .

در درس نهم می فرمایند : « و ما تاکنون نتوانستیم به چگونگی وابستگی آنان با یکدیگر پی ببریم ، و شاید کم کم بتوانیم بدان دست یابیم که تازه در راه افتادیم و هنوز بیش از گامی برنداشتیم ، بلکه راه ، به اندازه ای دراز است که اکنون نمی توانیم بگوییم گامی برداشته ایم . باری در پیرامون همان خواسته ی درس پیشین می گوییم : »

راجع به پیوستگی اشیاء عالم است ، بقیه عبارت را مطالعه بفرمایید . راجع به تخم نارنج و روییدن و بالیدن و درخت شدن و بهار دادن و میوه دادن و امثال اینها شروع به بحث می کنیم که می فرمایند که در آن واقعه باز در وادی حیرت افتادیم . نگاه بفرمایید تا جلسه بعد انشاءالله .

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت یکم خرداد 94

توسط سالک گمنام

 

 

 

 

 

« و الحمدلله رب العالمین »

 

 

آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۳۱
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور