شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه سی و هفتم ( درس هفتم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1412
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5930
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37951
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766031

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه سی و هفتم ( درس هفتم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن زاده   
چهارشنبه ۰۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۹

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و هفتم ( درس هفتم )

گاه صد بار فروتر ز خزف             گاه پیرایه ی درّ عدنم
عرض کردیم ، شعر راجع به اطوارِ وجودیِ شخص است و حالات گوناگونی که به انسان در مقامِ قلبش و مافوقِ قلبش ، و پایین تر از قلب ، در مقام نفس و در امورِ طبعش روی می آورد که این ها هر کدام مطابق با حالی پیاده می شود . بر اساسِ فرمایشاتِ آقایانِ اهل معرفت ، نفس را مراتبِ هفتگانه ی طبع ؛ نفس ؛ عقل ؛ روح ؛ قلب ؛ سرّ و مقامات بالاتر است که هر یک از این ها طوری از اطوارِ وجودی او هستند که دارای شئون گوناگون اند و هر کسی که در ورطه ی « من کیستم » قدم بگذارد ، این حالات گوناگون برایش پیش می آید . قرآن را هم می بینید که چون ، شرحِ انفسیِ نفس انسان است ، از امورِ گوناگون حرف زده است . از حیوانات حرف می زند ، از ظواهر حرف می زند ، از باطن حرف می زند ، در رابطه با طوایف گوناگون انسان حرف می زند ، راجع به آسمان ها سخن می گوید و در موردِ زمین و حالاتِ زمین صحبت می کند ، سرنوشت انبیا را تبیین می فرماید و تمام این ها در حقیقت ، اطوارِ وجودی نفس انسانی است ، نفسِ انسان و حقیقت انسان ، گاهی کافر پیشه است ، گاهی منافق پیشه است ، گاهی مومن صفت است ، گاهی جزء صالحین است ، گاهی صفاتِ حیوانی در او ظهور دارد ، به لحاظ این نشئه اش و از آن جهت که تعلق به دنیا پیدا می کند ، و این هم یک طوری است که شئون فراوانی را در پیش دارد . گاهی هم در مقامِ طبع است که بر اساسِ عالَمِ طبیعت قدم می گیرد ، می خورد ، می آشامد ، ازدواج دارد ، زن و فرزند دارد ، شهوت دارد ، غضب دارد ، گاهی تند می شود ، گاهی خوش روست ، گاهی بد روست و . . .  . این ها حالاتِ گوناگون انسان است و این حالات ، برداشتنی نیست . بافتِ طبیعی نظام هستی این طور است .
جای ناامیدی هم نیست که کسی گاهی در قوّه ی شهوت بد عمل می کند ، یا گاهی در قوّه ی غضب ناخودآگاه اختیار از کفش بیرون می رود ، تند عمل می کند ، گاهی کند عمل می کند ، گاهی خوشحال و گاهی بدحال است . این حالاتِ اطوارِ وجودی شخص است .
در قصیده ی اطواریه ، حضرت آقا می فرماید این حالاتِ گوناگون برای اشخاص پیش می آید و جای نگرانی نیست . دیدید که فرمود گاه انسانم ، گاه حیوانم ، گاه افرشته و گه اهرمنم . این ها شئون گوناگون نفس انسان است . گاه انسان افسرده است ، گرفته است ، منقبض است ، ناراحت است ، دیگران ناراحتش کردند ، خود خودش را ناراحت کرده است ، خانواده او را ناراحت کردند . این ها پیش می آید . « گاه چون طوطی شکّر شکنم » ، گاه از آن وطن دور شده به خودش می آید و می بیند حالش مناسب نیست ، از خودش راضی نیست ، شب ندارد ، روز ندارد ، سکوت ندارد ، خلوت ندارد ، گرفتاری ها پیش می آید ، حوادث اجتماعی است ، لذا افسرده است . گاهی شب دارد ، سکوت دارد ، خلوت دارد ، حالش خیلی خوش است ، شکارها دارد ، می بیند مثل یک طوطی می خواند و سرحال است و نغمه ها دارد . گاهی آنقدر گنگ می شود که می خواهد حرف بزند نمی تواند ، مانند جناب باقِل در زبان عرب که گنگ بود و نمی توانست حرف بزند و ضرب المثل شد . شخص دیگر هم بود ، فصیح ، گویا ، سخنور و خطیب به نام آقای سَحبان . نفس انسانی هم گاهی گنگ می شود مثل آقای باقل ، و گاهی به حرف در آمده و حقایقِ بسیاری از او ظهور می کند و مثل جناب آقای سحبان است !
این طور نیست که انسان همیشه به یک حال باشد ! خود جناب رسول الله هم در ایامی که برایش وحی نازل می شد خیلی سرحال بودند . گهگاهی هم بر اساسِ تناسبِ زمانی ، صلاح بر این دیده می شد که وحی نازل نشود ، مناسبات پیش نمی آمد و حضرت در قبض می افتاد . ناراحت بود که چرا وحی نیامد ، شکار پیش نمی آید .
این ها جنبه ی تشبیه و تمثیل است که راجع به حالات گوناگون نفس است . به خصوص که انسان ، در مقام طبع که تا از مقامِ طبع برهد ، از مقام نفس بالاتر برود ، به مرحله ی تعقّل و عقل برسد و از عقل هم که عقال و پابند است قوی تر شود به مرحله ی روح برسد که مقام اتصال به ماوراء طبیعت است که مقام طبع ، اتصال تامّ به طبیعت است ، شبانه روز با نشئه ی طبیعت خو کردن و به سر بردن و تمام قوای انسانی و حیوانی اش را در ارتباطِ اتصالِ با مقام طبیعت ، بکار گرفتن است . بالاتر از این ، مقام نفس است که مقام نفس هم تعلقات به مقامِ طبع است . مقام طبع ، بیشتر در ارتباط با قوای نباتی انسان و قوای حیوانی انسان مطرح می شود ؛ همین خوردن ، جذبِ غذا ، شبیهِ قوّه ی غاذیه ، قوه ی نامیه ، قوه ی مولّده ، قوه ی مصوّره ، قوه ی دافعه ، قوه ی جاذبه و . . .  . این ها در مقامِ طبع است و نمی شود انسان از آن دست بردارد ! « إنَّما أنا بَشَرٌ مِثلُکُم » ، آیه 110 سوره ی مبارکه کهف ، که ساعت زنگ کوک قرآن برای بیدار شدن شب های افراد است . منتها وقتی بالاتر می رود ، مقام تجرّد نفس پیش می آید و در آن مقام ، چون نفس تعلق به بدن و جسم دارد و باید امور گوناگون جسم و قوای جسمانی را اداره کند ، به آن لحاظ مقام نفس پیش می آید و همچنان گرفتاری ها هست! تا از این مرتبه بالاتر می رود که به مقام عقل برسد و در مرتبه ی عقل هم می بیند چیزهایی مثل وهم و قوه ی خیال ، رهزن اوست و ده ها گرفتاری و هزاران مشکلات و کُتل در وادیِ عقل برای شخص پیش می آید که این ها همه باید پیش بیاید تا پخته شویم !
در کتاب شریف « عیون » ، در یکی از عین ها فرمودند انسان در مقام طبعش ، سه تا چهلّه می گیرد تا به کمالات در آن بخش برسد . می بینید نطفه است ، چهل شبانه روز طول می کشند تا نطفه ، علقه بشود که باید یک چهلّه در شکم مادر بگیرد ، و بعد از علقه شدن ، دوباره چهل شبانه روز طول می کشد که یک چهلّه باید بگیرد تا علقه ، مضغه بشود . بعد از مضغه شدن باید دوباره چهله بگیرد تا مضغه ، جنین بشود . تا این مقدار که سه تا چهل روز ( 120روز  ) ، غریبِ چهار ماه باید این انسان ، در شکمِ مادر ، در ابتدای راه ، در این چهار ماه ، طبع را تکمیل کند ! قوای جسمانی او تکمیل شود ! اعضا و جوارح او درست شوند ! باید تا این اندازه به زحمت بیفتد و مادر بیچاره زحمت بکشد تا ایشان آمادگی پیدا بکند برای « ثُمَّ أنشَأنَاهُ خَلقاً ءَاخَرَ » ( مومنون/14 ) ، که حقیقتی به نام روح ( به تعبیر قرآن ) ، در او دمیده شود ، که « وَ إذا سَوَّیتُهُ » ، یعنی تسویه ی بدن 120 روز طول می کشد ، بعد از آن ، « وَ نَفَختُ فیه مِن روحی » ( ص/72 ، حجر/29 ) . حالا که این سوییِ او درست شد و قوای این سویی او کامل شد تا روح در او دمیده شود ( از ملکوت عالم یک قوّه ای و حقیقتی و مُنّه و استعدادی در او دمیده شود که آن قوه ی ملکوتیه است ) ، تا آنسویی او هم درست شود . بعد که از مادر متولد شد باید باز یک چهلّه ی چهل ساله بگیرد که معمولا انسان تا به سنّ چهل نرسیده ، پخته نمی شود ، هنوز کال است  هر چقدر درس بخواند و زیرِ نظر استاد باشد و هر چقدر قوی بشود . به تعبیر شریف حضرت آقا که بارها در درس می فرمودند همه ی انبیا بعد از چهل سال ( سنّشان ) ، به مقام رسالت رسیدند . قبل از چهل ، در مرتبه ی ولایت وارد می شدند . درست است که « وَ ءَاتَیناهُ الحُکمَ صَبیّاً »( مریم/12) یعنی ما به حضرت یحیی (ع) و حضرت عیسی (ع) در دوران طفولیت ، حُکم و حکمت را عطا کردیم ، اما پختگی چیزِ دیگری است ! آن پختگی سنّ چهل سال می خواهد که در طیّ این چهل سال هر شخص ، هر تجربه ای که باید در نشئه ی طبیعت ، در اجتماع ، در زن داری ، در فرزند داری ، در ازدواج ، در مُردن ها ، در عروسی ها ، در معاشرت با دوستان ، در دید و بازدید با فامیل ها ، همکاری با همسایه ها و همکاران ، گرفتاری های اجتماعیِ گوناگون و . . . ، را در طی این چهل سال می بیند که این چهل سال کوره است ، خطاها پیش می آید ، اشتباه ها پیش می آید ، خودش اشتباه می کند ، دیگران اشتباه می کنند ، بیچارگی های دیگران را می بیند . مثلا دوران کودکی را می گذراند که چه دورانی ! تیله باز می کرد ! خانه بازی می کرد ! که الان اگر به من و شما میلیون ها تومان بدهند که ما سر کوچه و خیابان بنشینیم تیله بازی بکنیم حاضر نیستیم . اما آن روزها چه لذتی می بردیم ، برای تیله دعوا هم می کردیم ، یکی استکانِ ما بود ، یکی نعلبکی ما بود ، یکی قوریِ ما بود ! و این ایّام باید بگذرد ، زیرا در هر دوره از زندگیِ انسان ، عطش هایی در انسان هست که باید این عطش های موافق با بافتِ طبیعت ، خاموش بشود . و تا خاموش نشود انسان همچنان بازیگر می ماند ! و لذا فرمودند کودکان و فرزندان را هدایتشان بکنید و متوجه شان باشید تا کارِ خلافی انجام ندهند ، منتها باید بگذارید تا به مقدار کافی بازی شان را بکنند تا وقتی بزرگ شدند ، آن عطش بازی کردن در آن ها خاموش شده باشد . یک تعبیر بسیار شریفی در مازندرانی ها است ، فرزند بازی می کنند ، پدر و مادر از آن ها خسته می شوند و می گویند : « آنقدر بازی کن تا ته سل بوسّه » . در ییلاقات ، تپّه ها و کوه ها ، هر جا که بنه ای داشته باشد ، ریشه ای داشته باشد ، آن جا تعبیر به « سل » می شود و تا موقعی که آن ریشه هست ، آن تپه برقرار است ! وقتی آن ریشه برداشته شود ، تپه فرو می ریزد . در دوران کودکی ، یک عطش کودکانه است ، عطش بازیگری ، عطش بازیگوشی که این ها یک ریشه ای در نفس دارد ، تا این ریشه کنده نشود ، بزرگ هم که شده بازیگر می شود ! در دورانِ جوانی هم همین طور می بینید که تا قوه ی شهوت رو آورد ، این یک ریشه ی عجیبی است و باید کنده بشود و باید با ازدواج کنده بشود ، شرع مقدس ، راهش را باز کرد . بعد می بیند تا مدتی طول می کشد تا این ریشه کنده بشود . سن که بالا آمد ، کم کم از این ها هم رها می شود . ابتدا پدر و مادر هرچه بگویند ما دوران دیده ایم ، ما پیر شده ایم ، ما جوانی را گذرانده ایم ، ما طورِ وجودی را طی کرده ایم ، جوانِ من ! پسر من ! دختر من ! حواست را جمع کن ! با هر کسی رابطه نگیر ! گوشش بدهکار نیست . این یک عطشی دارد که باید خاموش بشود . این دوست گیری ؛ رفیق گیری ؛ با جوان ها آشنا شدن ؛ شب ها در رفتن و . . . ، این ها هست که گرفتاری پیش می آورد تا به زبان مازندرانی « سل بوسّه » ، یعنی تا ببیند که دوست و رفیق هم به کار نمی آید ! این ها همه گرفتاری زندگی است ! تا چهل سال افراد معمولا در این گرفتاری ها هستند  . این است که در روایت فرمودند به سن چهل سال که رسیدید حالا عصای احتیاط دست بگیرید و می بینید می گیرند ! بعد از چهل سال می بینید که شخص نمی تواند با هر کسی رفیق بشود ! چون دیگر تمام تجربه ها را کرده است ، همسایه را محک زده است ، دوست را محک زده است ، همکار را محک زده است ، هر ضربه ای که خواسته ، دیده است ، ضربه ای که خودش خواسته است ، به زده است . این چهل سال یک چهله ی عجیبی است ! بعد از چهل سال باید عصا بدست گرفت ! عصا ! نه عصای چوبی ! بلکه عصای احتیاط ! حواسش جمع هست با هر کسی رفیق نمی شود ، دیگر با هر کسی ، هر جوری برخورد نمی کند ، ولی اگر آن هایی که تا چهل برسند این عصای احتیاط را بدست نگیرند و همچنان بی احتیاطی بفرمایند ، روایت آمده که جنابِ شیطان یعنی نفسِ بازیگر او ، یک بوسه ای به پیشانی آقام می زند و می گوید پدر و مادرم به فدای تو که آدم شدنی نیستی ! چهل شدی حواست را جمع نکردی ! تو در این چهل سال بچه بودی ، نوجوان شدی ، تیله بازی هایت را کردی ، با دوستان و کودکان رفت و آمد داشتی ، قهر کردی ، چندین روز قهر بودی ، آشتی کردی ، جوان بودی ، دنبال زن رفتی ، عطشت رفته ، رفیق گرفتی ، کار گرفتی ، کاسبی داری ، تمام این چیزها را چشیدی ، چرا حواست جمع نیست ؟! اکثر افراد معمولا در سنّ چهل سالگی جرقه می خورند و شاید افرادی ندانند که سنّشان چند است ، شناسنامه شان بالا و یا پایین دارد ، اما اگر توجه داشته باشند ، وقتی سنّشان به چهل سال رسید ، از درون به او گزارش داده می شود ! اطوار وجودی انسان فراوان و گوناگون است !! این ها الان همه سرنوشت انسان در مسیر زندگی است ، وقتی به مرحله ی عمل برسد که ما الان از دور یک چیزهایی می شنویم و هنوز نیفتایدم در ورطه ی عرفان عملی و نمی دانیم سختی های راه چیست و باید باشد تا بالاخره باید این مسیر را طی کنیم که جناب موسی کلیم گفت استاد ، و مدام به دنبال استاد بود و در نهایت پیدا کرد و استاد شروع کرد و حالات را به او نشان بدهد ، سرنوشتِ او را به او نشان بدهد ، اطوار وجودی را به او بنمایاند ، مسافرت پیش امد . گفت حال که می خواهی و سماجت می کنی و حتما می خواهی به دنبالم راه بیفتی ، یا الله ! منتها می دانم که صبر نمی کنی . برای او مسافرت پیش آورد ، او را به دریا برد و کشتی را سوراخ کرد ، به خشکی برد و بچه ی مردم را کُشت ، به ده رفت و دنبالشان کردند و دیوار خراب کرد و دیوار را دوباره ساخت و بالاخره تاب نیاورد . این ها سه مرحله از سرنوشتِ خود جناب موسی بود که تاب نیاورد . بعد جناب رسول الله فرمودند اگر موسای کلیم تاب می آورد و صبر می کرد ، جناب خضر ، که قرآن از ایشان به عنوان « عَبداً مِن عِبادِنا »( کهف/65 ) یاد کرد ، قرار بود که هزار صحنه از سرنوشتِ او و زندگی او را که تا الان بر او گذشته به او نشان دهد که استاد راه با دستورالعمل های سنگینی که می دهد ، انسان را به سرنوشتِ قبلش آگاه می کند که تو تا الان چه کرده ای ، حسابت را تا الان پاک بفرما ! حالا از این به بعد ، راه آینده را در پیش می گیری . حساب قبلی را تا پاک کند سخت است ! بعد می بیند که ذکر می گیرد ، می رود و می افتد در خواب های عجیب و غریب ! وحشتناک ! حیرت آور ! بعد می خواهد که مقامِ حضور را حفظ کند ، می افتد در چه گرفتاری های سنگینی ! این ها همه بروز آنچه است که تا حال گذشته است ! چون قرار است بمیرد قبل از آنکه او را بمیرانند « مُوتُوا قَبلَ أن تَمُوتُوا »! .
این شخصی که الان می خواهد سیرِ عملی کند و عرفان عملی طی کند ، حکمتِ عملی ببیند و شب داشته باشد، خلوت بگیرد ، سکوت کند ، در خودش فرو برود ، « من کیستم »ِ خودش را بشوراند ، ای حالات برایش پیش می آید ، خواب های عجیب و غریب و بیداری های گوناگون ! صحنه ها سنگینِ زندگی ! چه بسا اوائل که در مسیر راه افتاد ، مطابق با بافت و چینشِ افراد ، حوادثِ گوناگونِ زندگی پیش بیاید که از راه افتادن پشیمان هم بشود !! خوب چرا این قدر به ما فرمودند از زندگی پس از مرگ بترسید ؟! چون بعد از مرگ به محض این که نفس ارتباطش را با بدن قطع کرد « من کیستم »ِ شخص قیام می کند . وقتی « من کیستم » قیام کرد ، آن چه در طولِ عمر کاشته است ، کاشته های او سبز می شود ! این کاشته های سبز شده اش ، آتش است ! فرشته هاست ! آتشین و گرز است ! تبر و چوب است ! شلاق است و زدن است ! کوره است ! این ها از کجا برمی خیزد؟! این ها از کاشته های خودِ شخص برمی خیزد ! این ها « من کیستم »ِ اوست که قیام می کند ! حالا اگر بخواهد قبل از اینکه آن موتِ طبیعی پیش آید ، شب اوّلِ قبر را ببیند ، به اختیار خودش می خواهد شب اوّل قبرِ خود را ببیند ، همین الان ، در بیداری اش ، در خوابش ، آن وقت چه می کند ؟ قبل از این که بخواهد آن موتِ طبیعی پیش بیاید و در قبر ، آن عذاب و آتش و برزخ را ببیند ، دندانش کرمی شده و می خواهد دندانش را بکشند ، بیهوشش هم نمی کنند ، آمپول بیهوشی هم نمی زنند ! این دندان کشیدن سخت است ! این ها را بعد از مرگ می خواهد ببیند ! اما الان راه افتاده و می گوید من می خواهم به اختیار خودم ، الان این ها را ببینم !
در طولِ تاریخ ، در سرنوشتِ بعضی از بندگان خدایی که راه افتادند آوردند که چرا در آتش افتادند و سوختند ؟! جزغاله شده و بی خبر است ؟! چرا داشت راه می رفت ، در کنار چاهی یا درّه ای سقوط کرد ؟! « من کیستم »ِ او قیام می کند ، از حال می رود و صحنه ها پیش می آید ! منتها باید روی حساب پیش برود ! با برنامه پیش برود که این اطوارِ وجودی اش جلوه کند ! این ها او را واپس نزند ! و انشاءالله پله پله جلو برود ! این ها هست ! این کوره ی چهل ساله را باید بگذرانید ! این کوره ی چهل ساله باید بگذرد و چه خوب بود که ما طلبه ها بعد از چهل سال به تبلیغ می رفتیم ! یعنی خودمان یک چهلّه ی چهل ساله ، درسش را می گرفتیم ، سیرش را ، عملش را ، حقایقش را می یافتیم ، بعد می آمدیم به دنبالِ شما که شما از دست ما راحت بودید . الان گیر ، هم زیرِ سر ِ ما هست و هم زیرِ سرِ شما ! و بیشتر گیرش از ماست ! مزاجتان را با این تبلیغات ناروایِمان بهم زدیم ، نتوانستیم از عهده ی آنچه که برای ساختنِ جانِ شماست برآییم .
گاه صد بار فروتر ز خزف            گاه پیرایه ی دُرّ عدنم
که خزف ، سُفال و عدن ، آن مکان خاصی در یکی از کشورهاست .
گاه در چینم و در ماچینم         گاه در ملک ختا و ختنم
دیگر چروک خوردیم و پیر شدیم ، گرفته و منقبض ، در حالات گوناگون هستیم . ختا ، اسم چینِ شمالی و ختن ، هم که نام قدیمی یکی از شهرهای قسمتی از ترکستان و شرقیِ چین است .
گاه بنشسته سر کوه بلند             گاه در دامن دشت و دمنم
باز عرض کردم این هم حالاتی است که در آن مقامِ عرفانی برای شخص پیش می آید . حالا انشاءالله رساله ی انسان در عرف عرفان چاپ می شود و آن 23 واقعه از خاطرات حضرتِ آقا به دستتان می رسد و می بینید . مثلاً این که در دفترِ دل هم دارند « شبی در را به روی خویش بستم » و فرو رفتم در آغاز و انجام ! در آن حالِ شریفشان ، در اتاقِ خلوت و سکوت گرفته ، در توجه خاص نشسته و . . . ، فرمودند : آقایان آمدند و چند تایی ما را محکم گرفتند که ما تکان نخوریم ، یکی دو تا هم یک سوزن را به اندازه ی سوزن های لحاف دوزی نخ کردند و شروع کردند لبان مرا دوختن و همین طور نه بیهوش و نه بی حس کردند ! این لب ها را همین طور تند تند می دوختند ! ما هم جان از تنمان به لب می آید و هم نمی توانیم حرف بزنیم و هم این که آقایان که ما را محکم گرفتند ول بکن نیستند و همین طور لبانم را می دوزند که در همان حال به ما فرمودند : این از زیاد حرف زدن شماست ! این هم حالاتی است که برای شخص پیش می آید !
« گاه بنشسته سر کوه بلند » ، یعنی خیلی ماشاءالله بالا رفته است ، ارتفاع گرفته است . « گاه در دامن دشت و دمنم » . در رساله ی مذکور یکی از خاطراتشان هست که در آن حالی که نشسته بودیم ، در خودمان و در من کیستنمان فرو رفتیم ، دیدیم که به پرواز در آمدیم ! چه جوری پرواز می کنند و به عوالمی می روند و با چه مخلوقات عجیبی به گفت و شنود می پردازند و برمی گردند و حالاتی که برای شخص پیش می آید !
عزیزان ! می بینیم که نامه ها می نویسید و خواب می بینید ، این ها همه اطوارِ وجودی خودتان است ، نه این  که در نشئه ی طبیعت هستیم ، با زمین ، با آسمان ، با دریا ، با چوب ، با سنگ ، با خانه ، با منزل ، با محیط ، با دوست و با اینها معاشرت داریم ؛ قوه ی خیال حقایقی را که در نفسِ ماست برای ما صورت سازی می کند و حس مشترک ، این صورت های قوه ی خیال را دوخت و دوز می کند و به ما تحویل می دهد ! آن وقت معتقداتش و اسرارِ وجودیِ خودش و اطوارِ گوناگونِ درونِ خودش را به صورت های گوناگون خواب می بیند . گاهی می بیند به ییلاق رفته است ، به چشمه رفته است ، به آب رسیده است ، گاهی پرواز می کند و در آسمان است ، گاهی سگ او را دنبال می کند ، گاهی مار او را می گزد ، گاهی با دوست دعوایش می شود ، گاهی با همسایه ناراحتی شان می شود و . . .  ، در این قالب و در این اشکال که بر اساسِ حشر در نشئه ی طبیعت با این اشکالِ ظاهری ، قوه ی خیال ، موهومات و متخیلات انشاق شده ی در نفس را می گیرد و به این صورت در می آورد و به خودِ شخص نشان می دهد ، حالا می گوید من که نخواستم این خواب را ببینم ، چرا این طوری شده و به این وضع در آمده است ؟! ودست قوه ی خیال و قوه ی وهم در صورت سازی ، و دست حس مشترک در دوخت و دوز باز است . آیا شما الان در جنگل ، در باغ وحش ، در بیرون ، جایی را می توانید نشان دهید ، یا یک جایی را پیدا بفرمایید که یک حیوان باشدکه سرش مثلِ گرگ باشد ، بدنش مثل کرگدن ، گوش هایش مثلِ گوش چهارپا باشد و پاهایش مثل پای آهو ، شکمش مثل شکمِ گاو باشد ، شاخ داشته باشد ، کله و چهره مثل گرگ باشد و مثل گاو شاخ داشته باشد ، مثلِ اسب دم داشته باشد ، آیا چنین حیوانی داریم ؟! خیر نداریم ! « گندم از گندم بروید جو ز جو » . وحدتِ صنع نظامِ هستی است ! در خارج ، یا آهو است ، یا سگ ، یا گرگ ، یا خرس ، یا خوک ، یا . . .  ، اما حالا آیا جنابعالی نمی توانی دست به قلم بفرمایی یک شکلی بکشی که شاخش مثل شاخ آهو باشد و صورتش مثل گرگ باشد و تنه اش مثل خوک باشد و گردنش مثل کرگدن باشد و پاهایش مثل چهارپا باشد و گوشش مثل الاغ باشد ؟! آیا نمی شود چنین شکلی کشید ؟! می شود ! حالا قوه ی خیال را می بینید که چه چیزهایی می بافد !! این ها همه بافته های ایشان است و . . .   . به همین صورتی که الان در خواب ، اشکال و صور گوناگون را برای خودمان ترسیم می کنیم ، قوه ی خیال می بافد و حس مشترک هم دوخت و دوزش می کند و . . . ، به همین اشکال و صورت ها می بینید که در روز قیامت چهره ها هم تجلی می کند !
حال کسی می میرد ، می گویند برای این میت باید هفت بدهیم ، چهلّه بدهیم ، سال بدهیم ! خودتان را توی این برنامه ها نیندازید ! یواش یواش خودتان را دور کنید !  منتها تا آدم با این اجتماع و با خانواده و با محیط و از دستِ این ها آزاد بشود کار آسانی نیست ! حرف این نیست که یک روز بروید کلّ بساطِ خانه همسایه و فامیل و همه را به هم بزنید ! این را نمی گویم ! حساسیت ایجاد نکنید ! حالا اگر بزرگواری بفرماید من در مجلس ختمی بودم موقعِ ناهار شد ، از مسجد خواستم بروم ، سفره پهن کردند ، دیدم تمامِ افرادی که در مجلس شرکت کردند همه گُربه هستند ؛ کنار سفره حاضر شدند و می خواهند غذا بخورند ؛ این چطور است ؟! این چه صفتی است ؟! این چه کاری است ؟! این چه عادتی است ؟! هیچ دین ما نفرمود ! بزرگانِ ما نفرمودند ! تمام رساله های عملیه را باز بفرمایید فرمودند اگر کسی از دنیا رفت ، اطرافیان او ، فامیلان او به دیدارش بروند و به زن و بچه ی او تسلیت بدهند ، آن ها را آرامش بدهند که یک وقتی یقه پاره نکنند ، کمکشان کنید ، غذا درست کنید و برایشان ببرید تا این بیچاره ها که عزا دیدند ، زحمت افتاده اند ، در حال گریه اند ، زجر کشیده اند ، میل کنند ( اگر غذا خواستند ) ! عرض کردم در خانه ی ایشان غذا میل نفرمایید ! دین ما چه شده است ؟! این کار ، کجایش دین است ؟! این ، کجایش مسلمانی است ؟! همه هم گُربه صفت شده اند ! همه منتظرند تا این که ببینند فامیلی ،کسی بمیرد اقلا تا یک هفته بخور بخورِ خوبی است ! بخصوص اگر چوپان ها مرحوم بشوند که دیگر ماشاءالله همه خوشحال اند و می گویند روغن که هست ، کره که هست ، گوشت که هست ، گوشت بز دارد ، گوشت بره هم که هست ، ماشاءالله فراوان می خوریم و سیر می شویم !! این ها چه صفتی است که انسان دارد ؟! حالا این آقا می خواهد در قیامت گربه نشود ؟! در قیامت گربه محشور می شود . و کسی از همین الان چشمش باز بشود می بیند گربه ها جمع شدند و سر سفره ی دیگران مشغول بخور بخور هستند . گربه ها این چنین صفتی دارند ؛ تا سفره را گذاشتید می بینید سر و کلّه شان پیدا شد !  اوصافِ انسان ، مطابق با اینجایی ها حشر پیدا می کند و همین ها هم در خواب برای انسان جلونه می کند ! از آن طرف کارِ خوبی انجام می دهید ، کار خیر می کنی ، این کارها ، بال و پرت می دهند ! می بینی در خواب پرواز می کنی ! به آسمان می روی ! به یک چشم به هم زدن ، جاهایی را طی می کنی ! این ها خوب است که انسان از این جور خواب ها ببیند ! عالِم ، خواب می بیند ، بزرگوار ، خواب می بیند  ، حرف های خوش می شنود ، از خواب بیدار می شود ، عاملش ، حرف های خوش است که به زیارت بزرگان می رود ، به زیارت عتبات می رود و . . .  .
حال در این مسائل نگاه می کنیم به معراج پیغمبر ، که مسائل معراج در تعبیر خواب ، خیلی به انسان کمک می کند .کتابِ حق الیقین جنابِ علامه مجلسی (ره) در بخش معراج را نگاه بفرمایید ؛ در آن جا درباره ی معراجِ پیغمبر در شب معراج فرمودند : من افراد گوناگونی را مشاهده کردم ، بعضی ها را به این شکل ، بعضی ها را به شکلِ دیگری دیدم ، مثلا آن هایی را که حرف می زنند و به آن ها عمل نمی کنند به یک شکل خاصی دیدم ، زن هایی که حجابشان را حفظ نمی کنند به یک شکل دیدم ، عده ای از زن ها را دیدم که با پستان ، آویزان هستند چرا ؟ این ها مراعات نمی کردند ، پستانشان را نامحرم دیده است ! مثلا درباره ی کسانی که بین دو مسلمان را به هم می زنند و فتنه گری و سخن چینی می کنند ، حالا قیامت برپا شده ! وقتی قیامتِ شخص ، « من کیستم »ِ او شروع شود ، در حقیقتِ من کیستم ، هم اسرارِ وجودیِ خود شخص است که برای او قیام می کند و هم اسرارِ وجودیِ دیگران را برای او قیام می کند ، بعد می می بیند که دیدم عده ای درونِ آب چرکینی فرو رفته اند و در حلقشان چرک می ریزند که داغ است ، ( پیامبر می پرسد ) جناب جبرئیل ! عقل نازنین ! این ها را چرا این طور می کنند ؟! گفت : این ها سخن چین هستند ! این ها بینِ برادرهای مسلمان ، اختلاف به وجود می آورند ! احادیث و روایات را بخوانید ! بخصوص الان برای شما ، روایت خوانی خوب است ! روایت اخلاقی ، اربعین حدیث امام را ملاحظه بفرمایید و بخوانید ! در مسیرِ اخلاقی اربعین حدیث امام خیلی کمک می کند ! معراج السعاده را مطالعه بفرمایید ! احادیث معراجیه را مطالعه بفرمایید ! اما آن اصول و امهات عرفانی و فلسفی را انشاءالله همین درس و بحث ها ، برای شما تشکیل می دهد .در روایتِ معراج پیامبر می فرماید : در لیله الاسراء ، من به آسمان ها رفتم و چهار نهر مشاهده کردم و این چهار نهر در سوره ی مبارکه ی محمد (ص) هم اشاره شده که « مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى‏ وَ لَهُمْ فيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِي النَّارِ وَ سُقُوا ماءً حَميماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُم‏ » ( محمد/15 ) ، در « الجَنَّه »دقت بفرمایید ، آن بهشتی که ما به متقین وعده دادیم ، مثلش ، این است که جنّاتی است که در آن چهار نهر است ، یکی آب زلال ، دیگری شیر ، دیگری عسل مصفّی و . . . که از جبرئیل سوال کردم این ها از کجا می آیند و به کجا می روند ؟! فرمود : نمی دانم از کجا می آید ؟! ولی می دانم که به کوثر می روند ، امیرالمومنین هم که ساقیِ کوثر است . چشمه است که جنابعالی هم که باید بروی سیراب بشوی ، علوم و معارف گوناگون که اطوار وجودی نفس تو را باید بسازد باید در آن کوثر سیراب بشود . اما از کجا می آید نمی دانم . جبرئیل فرمود : « فَادعُ اللهَ »، شما این را از خدا بخواهید . من از این بخش سوال شما عاجزم ، پیامبر هم از خدا خواستند که این چهار تا نهر از کجا می آیند ؟ ، فَجاءَ مَلَکٌ ، یک فرشته ای آمده که این فرشته ، بی اسم است ، معلوم می شود این فرشته ، دیگر قوی تر و بالاتر از جناب جبرئیل است که فقط در لیله الاسراء که شرحِ اطوار وجودی خودِ نفس پیغمبر است در تجلّی تمام اطوار گوناگون نفوس انسان ها ، همه در جان پیغمبر تجلی کردند. سفرِ نفسِ انسانی است ، سفرِ من کیستم است ، شوراندنِ حقیقت نفس است که وقتی در آن شب و در آن تاریکی قرار می گیرد ، اسرار او تجلی می کند . تا یک جایی با جبرئیل عقل می رود ، از آن به بعد می بیند جناب جبرئیل محدود است ، باز بالاتر می خواهد . این عطشِ نفس انسانی را می رساند در یافتن حقایقِ عالم . فَجاء مَلکٌ ، دوباره یک فرشته ای ، یک بزرگواری تشریف آوردند . نه اینکه ایشان از خدا خواستند ، ایشان تشریف آورده است . آمده به ایشان عرض کرده که این چهار تا نهر از کجا می آیند ؟ ایشان دستِ مرا گرفتند و بالاتر بردند و از این انهار جلو رفتیم و دیدیم که این ها انهاری هستند که « تَجری مِن تَحتِ قُبَّهٍ » ، از یک قبّه و تپه و برآمدگی ، این نهرها بیرون می آیند . جناب رسول الله فرمودند این قبّه آنقدر عظیم است که اگر همه ی دنیا از جنّ و انس بیایند بالای این قبّه بنشینند انگار یک پرنده ای بالای این قبّه نشسته است . خوب ، این قبّه را چه کسی ساخته ؟ این عالَم را چه کسی ساخته ؟ این حقایق از کجا برمی خیزد ؟ از متن جناب رسول الله برمی خیزد ، از بیرون نیست ، این ها همه از درونِ خودِ او برخاسته اند . در درس 25 می خوانیم که انسان یک موجودی است ممتد ، از مرتبه ی طبع گرفته که مرتبه ی بدن اوست ، جسم اوست ، ماده ی اوست ، تا فوق عرش . که الان مقام فوق عرش جناب رسول الله است که دارد تجلی می کند . چون عرش را جبرئیلِ عقل راه پیدا می کند . مقام فوق عرش است که قَلبُ المُومِنِ عَرشُ الرَّحمانِ . این قبه آنقدر عظیم است که این چهار نهر از آنجا دارد سرازیر می شود . بعد به ایشان عرض کردم که ما می خواهیم ببینیم درون این قبّه چه خبر است ، وارد این عالم هم بشویم ، ایشان فرمودند شما نمی توانید وارد این قبه شوید . دیدم در دارد و قفل دارد و من کلید ندارم . به ایشان عرض کردم ما می خواهیم به درونش برویم ، این جا قفل زده است و باید برگردیم . ایشان فرمودند این قفل کلیدی دارد و کلید آن « بسم الله الرحمن الرحیم » است و الصلاهُ مِعراجُ المومن و بسم الله است که مبدأ کائنات است، بسم الله است که سرچشمه ی حیات است ، بسم الله است که کلید مشکلات است ، بسم الله است که شافعِ عَرَصات است ، با بسم الله باید خودت را بگشایی ، بگشایی وجودت را . درجات وجودی خودت را باید با بسم الله ، بسم الله کلیدی است که با آن باید قفل ها را بگشایی . بسم الله الرحمن الرحیم را بفرما کلیدش باز می شود و این به لفظ گفتن نیست . به حقیقت داشتن است . به متن وجودی بسم الله متلبس شدن است . خودِ بسم الله را چشیدن است و عرض کردیم که سراسر نظام هستی ، همه ظهور بسم الله است و « ظَهَرَتِ الموجوداتِ عَن بسم الله الرحمن الرحیم »که حدیثی است از جناب امیرالمومنین سلام الله علیه .بسم الله را گفتیم و وارد این قبه شدیم تا ببینیم این نهرها درون این قبه ی به این عظمت ، از کجا برمی خیزند . رفتیم درون قبه ، دیدیم که آن نهری که از آب زلال است ، از میم بسم الله می آید ، این ها چیست ؟! این چطور حرف زدن است ؟ا این  چطور اسرار را کشف کردن است ؟! و عزیزان نامه نوشتند که خواب می بینند ، پرواز می کنند ، حالاتی دارند ، این ها خوب است ، این ها شب معراج تو است ، به یک معنا معراجِ تنزل یافته ی نفس تو هست . البته معراج های بالاتر هم هست تا آدم به آن قبه برسد ، به آن انهار برسد و ببیند . دیدم نهر دیگرش از بسم الله می آید . یک نهرش از میمِ الرحمن  و نهر دیگرش از میمِ الرحیم می آید .
خوب ، این ها چیست ؟ این ها چه اسرار و چه اشکالی است ؟ نه اینکه ما الان در نشئه ی طبیعتیم از دریا و نهر و سبزه و بالای قله ها و . . .  را خوشمان می آید ، دلمان می خواهد ته فلان دره یا بالای کوه دماوند را مثلا بریم ببینیم چه خبر است ، همه اش دلمان می خواهد بالایی برویم ، پایینی نمی خواهیم برویم . چاه کَن ، کم داریم ، اما همه دلشان می خواهد که میوه را بروند از سر شاخه ی درخت بچینند و آن یک لذتی دیگر برایشان دارد . این ها معلوم است که انسان دوست دارد بالا روش باشد و بالا برود . و همه از اطوارِ وجودی شخص است .
گاه بنشسته سر کوه بلند             گاه در دامن دشت و دمنم   
گاه چون جغدک ویرانه نشین         گاه چون بلبل مست چمنم
مصرع اول یعنی گاهی خیلی منقبض شده است .
گاه در نکبت خود غوطه ورم         گاه بینم حسن اندر حسنم
گاه چون ابر بهاری بارم             می برم ز آب دیده دَرَنم
منظور ، گریه و اشک است که چرک ها را می برد و دل و نفس را پاک می کند .
گاه بیرون ز حد شش جهتم         آن زمانی که برون از بدنم
این در مقام تجرد نفس ناطقه است .
مطرب عشق سراید هر دم         کو دلی تا که نوایی بزنم
کو یکی شیفته ی شوریده         تا در او سوز و گدازی فکنم
کو یکی طالب قُربی که کنم         همنشینش به ز اویس قرنم
اشاره است به اینکه می فرمودند گاهی پا در کفش اُویس قرنی می کردیم که مثلا یک شب لیله الرکوع باشد و یک شب لیله السجود باشد . یعنی کاملی هست که مکمل است که می تواند دست دیگران را بگیرد و آنها را بالا ببرد و سلمان و اویس و ابوذر بسازد .
کو یکی صاحب سری که کنم         آگهش از همه سرّ و علنم
کو یکی عاشق صادق که شود         همدم سوز و گداز حسنم
که بفهمد سوختن یعنی چه و گداخته شدن یعنی چه ؟ ظاهری می بینیم و از باطن بی خبریم ! این ها هم باز ، اطوار وجودی است که آن اطوار باید پیش بیاید تا این سوز و گداز پیش بیاید . آن افتادن ها ، آن برخاستن ها، آن منقبض شدن ها ، آن مبسوط شدن ها پیش می آید که به جناب رسول الله صلوات الله علیه و آله که در قبض افتاده بود می فرماید « ألَم نَشرَح لَکَ صَدرَکَ » که باید شرح صدر پیدا کند . آنجا هم در سوره ی محمد می فرماید انهارٌ نه یک نهر ، یعنی کثرت در عین وحدت ، و تمام این کثرات جمع می شود که هم تمام این نهر ها تمثیل و ضرب المثل است در کلمه ی الجَنَّه اول داخل می شود که این الجَنَّه ، جنتِ مطلق است و جنت ذات است و آن جنّت ذات در مقام تجلی اش این است . و مراتب وجودی و اطوار باید پیش بیاید تا آن حقیقت رخ دهد . این قبض باید باشد ، این شهوت باید باشد ، این گیر و دار اجتماع باید باشد ، این که گهگاهی اشتباه می کنیم ، بیچاره می شویم با چاره می شویم ، این ها پیش می آید . این هاست که انسان را در کوره می سازد تا آرام آرام خودش را جمع می کند ، این تجربیات و افتادن ها ، او را می سازد . فرمود اگر صد بار افتادی باز هم برخیز و بیا.  انشاءالله خداوند عاقبت به خیرمان نماید .
اینجا که فرمودند گاه در نکبتِ خود غوطه ورم         گاه بینم حسن اندر حسنم ، در درس هفتم ، ختامُهُ مِسک شده است « وَ فِی ذلِکَ فَلیَتَنافَسِ المُتَناسِفون » ( مطففین/26 ) ، که انشاءالله پایان کار و عاقبتِ کار درست است و انشاءالله نفس نفس بزنیم ( فلیتنافس المتنافسون ) ، مثل آدمی که تازه از راه رسیده است و خسته و کوفته است . پس حالا مُردیم و به سبزه زار رسیدیموحالا نفس می زند تا خستگی در کند تا انشاءالله  نفس زنان بدان حقیقت ملکوتیه راه یابیم .

« وَ الحمدلله ربّ العالَمینَ »

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 3تیر 94

توسط سالک گمنام

 

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور