شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه سی و ششم ( درس هفتم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1406
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5924
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37945
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766025

در 20 دقیقه گذشته : 28
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه سی و ششم ( درس هفتم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن حسن زاده   
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۲۱

بسم الله الرحمن الرحیم
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و ششم ( درس هفتم )
حضرت آقا در ادامه درس هفتم می فرمایند : « هر گاه در مقابل آینه می ایستم سخت در خود می نگرم و به فکر فرو می روم که تو کیستی و به کجا می روی ؟ چه کسی تو را به این صورت شگفت در آورده است ؟! »
از جنبه ی فهمِ ظاهریِ عبارت ، مطلب روشن است ؛ منتها این ها همه ، اشاراتی است که باید در رساله ی شریف « انسان در عرف عرفان » ، و آن اصول و امهاتی که مطرح می شود و آن حالاتی که در مقامِ توجّهِ عرفانی برای شخص متجلّی می گردد ، روشن شود و اسرارِ این حرف ها خودش را در آنجا نشان می دهد .
می بینیم که ظاهرِ حرف این است که به هر حال ، بافت و هیئت وجودیِ هر شخص ، چطور شد که به این شکل و شمایل در آمده است ؟ و همانطوری که در بافتِ ظاهریِ هر کداممان ، بافتِ صورتمان به شکل مخصوصی است و هر یک غیر از دیگری هستیم که این همه افرادِ انسان اگر به جهاتی به ظاهر با هم متشابه باشند ، اما باز هم جهاتِ فرق در تمییزِ بین صورتِ ظاهری شان هست که دو نفر ، به یک شکل و یک قامت و یک هیئت و یک بافت نیستند ، در حالی که همین پیشانی است ، همین دو ابرو است ، همین دو چشم است ، همین بینی است ، همین دهان است ، همین لب است که این ها در هر یک از ما به یک بافت خاصی در آمده است و خود این ها هم علامت است که هر یک از ما ، یک بافتِ خاصّی در مقامِ روحمان ، جانمان و ذاتمان داریم . که برنامه ی انسان سازیِ نظامِ هستی یک برنامه است ، منتها این یک برنامه در هر فردی مطابق با او پیاده می شود . به وزانِ اینکه ، می بینیم نان یا آب یا غذا یا میوه یا . . . ، به ظاهر یک چیز است ، از یک منبع ، از یک چشمه ، از یک شیرِ آب ، ده ها نفر آب می نوشند ، اما آب در این شخص به طوری در آمده است و در شخصِ دیگر به هیئتی دیگر . چه اینکه در یک باغ ، آب را رها می کنیم ، و ده ها درخت هستند که به ده ها شکل و جور ، این آب را می گیرند و بافتشان را تنظیم می کنند . که عرض کردم که سرّ این فرمایش ، در آن رساله ی انسان در عُرف عرفان که تقدیمِ مقام معظم رهبری شد ، روشن می شود .
بعد می بینید که قرآن ، یک دستورالعملِ انسان سازی و یک کتابِ نظامِ هستی است ، یک آبِ حیاتِ جانِ انسانی است ، و همین یک آبِ حیات ، در هر شخصی ، در هر فردی و مطابق با ظرفیتِ وجودی و حالِ وجودیِ او جلوه می کند و بافتِ خاص او ، خودش را ظهور می دهد ، که اگر قرآن ، بر میلیاردها به توانِ میلیاردها انسان عرضه بشود ، آن شأنیت و لیاقت هست که قرآن در هر فردی به گونه ای تجلّی کند که غیر از تجلّی در افراد دیگر است . و بر اساس قابلیّتِ هر قابلی ، فیضِ حق و آبِ حیاتِ انسانیِ قرآن ، یک جلوه ی خاصّی دارد . این است که فرموده اند تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن ! یعنی شما تعیین تکلیف نکنید ! شما نخواهید که چه بدهد ! و چطور بشود ! شما وظیفه تان را انجام بدهید . به ما فرمودند شما وظیفه تان را انجام بدهید ! از آن به بعد کیفیّتِ تجلّی فیضِ ما در شما به چه نحو است ، آن را به خودمان واگذار کنید ! خودمان می دانیم ! مثل این که شما نان و آب را می خورید ، کاری ندارید به این که به نان و آب بگویید حتماً باید مرا این طور شکل بدهی ! این طور باید قامت بدهی ! با آن کاری ندارید ! شما فقط آب را میل می کنید ، و مطابق با قابلیتِ بدنِ شما ، نان و آب در شما تجلّیِ خاصّ خودش را می کند که بافتِ شما این است ، چهره ی شما این طور است و . . .  . این است که هر شخصی در خودش به حیرت فرو می نشیند . به هر حال فهمِ ظاهریِ عبارت ، کارِ سنگینی نیست ، اما به عرائضِ مهمش انشاءالله به وقتش می رسیم .
در ادامه ی درس هفتم می فرمایند : در پیرامونِ همین حال و موضوع ، قصیده ای به نام قصیده ی اطواریه گفته ام که برخی از ابیات آن این است (در ادامه خوانده می شود ) .
حالا که این قصیده به نام قصیده ی اطواریه شد ، سرّش این است که راجع به اطوارِ وجودیِ انسان حرف می زند و این کلمه ی شریف ، مقتبس از آیه های 13 و 14 سوره ی مبارکه ی نوح است که می فرماید : « ما لَکُم لا تَرجُونَ لِلّهِ وَقاراً وَ قَد خَلَقَکُم أطوَاراً » که ما شما را به صورت اطوار خلق کرده ایم که شما انسان ها موجودِ یک جهتی نیستید ، یک بُعدی نیستید ، بلکه طور های وجودیِ شما گوناگون است ؛ آن هم به صورتِ اطوار آفریده ایم که اصلاً بافتِ شما بافتِ اطواری است . به ضمیر « کُم » در « خَلَقَکُم » باید توجه دقیق شود که ما شما را به صورتِ اطوار آفریده ایم ! به یک حال نیستید ! به یک منوال نیستید . همان طور که شما ، یک طور نیستید ، عالَم هم اطوار گوناگون دارد . الان ظاهرِ عالَم را ببینید ، چقدر اطوارِ فراوان ! شب و روز ، سرد و گرم ، نرم و زبر و . . .  . به هر حال می بینید که همین طور ، کلّ عالَم اطواری است .
نامه هایی که نوشته شده است ؛ به عزیزان عرض بکنم این ها موجب نگرانی تان نباشد . بعضی از مواقع ، حالاتِ گوناگونی پیش می آید و از خودتان ناراحت هستید . درست است که انسان ، هیچ گاه از خودش راضی نمی شود ، به هر کمالی که برسد باز دلش می خواهد که بیشتر برود ، و اینکه اگر انسان از خودش راضی بشود که بگوید به نحو تامّ و تمام ، کار را تمام کرده ام ، شاید برای اوحدی از افراد ، این حالت باشد . اما یک وقتی هم حالاتِ مختلفِ انسان موجبِ زدگی آدم نشود که به واپس بزند و برگردد ! که اگر یک مدتی حالش خوش بود ، بعد دوباره ناخوش شد ، خیال کند که دیگر بنده ی بَد خداست ! مثلاً عزیزان می نویسند : ما دیگر بنده ی گنهکارِ خدا شدیم ، دیگر کارِ ما ساخته است !! این طور نفرمایید ! فیضِ حقّ دائماً در نظامِ هستی بسط دارد ؛ که حقّ ، مبسوط الید است . شرحِ صدر هم می خواهد و به خصوص در مسیرِ شریفِ انسان سازی ، هیچ گاه نباید انسان ، رو به یأس و ناامیدی بیاورد که به تعبیرِ شریفِ آیات و روایات ، « وَ لا تَیأسوا مِن رَوحِ اللهِ » که هرگز از آن روح الهی ، از برکات الهیه و از حقایقِ ملکوتیه مأیوس نشوید ! همیشه راه برای انسان باز است ؛ ولو خیلی ها شاید در این نشئه نتوانسته باشند به کمال برسند ؛ اما بعد از این نشئه در تکاملِ برزخی ، همچنان راه برای کمال یابی انسان باز است ، اما چه بهتر که در همین جا باشد ! راهیابی به کمال در همین جا باشد که بعد از این نشئه مشکل است ! در عین حال یأس هم نباید باشد .
در دوران هارون الرشید یکی از صحابه ی ائمه می گوید : به یک نفر برخورد کردم ، دیدم در ماه رمضان روزه می خورد . به او گفتم که شما در ماه رمضان ، چرا حریم را حفظ نمی کنید ؟  چرا روزه می خورید؟ ایشان برگشت گفت : من عملی انجام داده ام که می دانم به هیچ وجه ، خدا از من نمی گذرد و چه روزه بگیرم چه نگیرم فایده ای ندارد ، آن عملم موجب این شد که من مأیوسم و کارهای من بی نتیجه است . صحابی به ایشان فرمود که شما کارتان چه بوده که این طور به این روز افتاده اید ؟ گفت : روزی هارون الرشید مرا خواست و به من گفت : فلانی ! شما تا کجا با ما هستید ؟ گفتم : با اموالم در خدمت شما هستم . گفت : اینطور نمی شود ! بیرون آمدم و دوباره دنبال من فرستاد و من برگشتم و گفت تا کجا می توانی با ما بیایی ؟ گفتم : تا فرزندانم ، تا جانم ، تا . . .  . گفت : این اندازه هم نه ! برگشتم و از منزلِ هارون بیرون آمدم . باز مرا خواست . برگشتم خدمتشان و به من گفت تا کجا بالاخره با منی؟ گفتم : تا دینم حاضر هستم با شما باشم ! گفت : حالا خوب است و ما هم ، این را می خواهیم . بعد هارون الرشید به اطرافیانش گفت که دستش را بگیرید و ببرید و کاری را گفتم انجام دهید . دست مرا گرفتند و بردند ، درِ زندانی را باز کردند و به زیر زمینی رفتم و دربی باز شد ، بیست نفر از افرادِ جوان ، سیّد ، همه از اولاد پیغمبر و آل پیغمبر ، دیدم آن ها در زندان اند ( در دوران بنی عباس و بنی امیه خیلی نسل کشی شد و یک از اسراری که ائمه ، ازدواج های مختلف و فرزندان گوناگون داشتند این است که این نسل منقرض نشود ، چون آینده را می دیدند که چقدر کشت و کشتار می شود . بنی عباس کاری با این فرزندان پیغمبر و آل پیغمبر ، که الان از ایشان تعبیر به سیّد می کنیم ، کردند که این بندگانِ خدا را حتی لای دیوارها می گذاشتند و دیوار می چیدند تا این ها خفه شوند و بمیرند ، کار تا به اینجا هم کشید . بیخود نبود که حضرت رضا « سلام الله علیها » ، ولیعهدی را پذیرفت ، البته با شرایط ، و از مدینه به ایران تشریف آوردند و همراه با ورودِ حضرت ، در تمامِ حجاز مثل توپ صدا کرد که امام هشتم به ایران رفت و ایران جای امنی است و ما که مُردیم از دست ظلمِ این بین عبّاس در حجاز ، و لذا تمام اولادِ ائمه همه آمدند و الحمدلله کشور ما متبرّک است به وجود امام زادگان و بزرگانی که از دورانِ امام رضا به ایران آمدند . و وقتی امام شهید شدند دوباره اوضاع برگشت و بعضی ها را شهید کردند و بعضی ها هم که در بین مردم ، مردمِ محترمی بودند ، پیر و مرحوم شدند و همین جا در ایران دفنشان کردند و خیلی از قبرها بعدها مفقود شدند و بعد اینها ، با خواب نما کردن ها یا با مکاشفات و تمثّلات ، افراد و اشخاص و . . . قبرها را نشان دادند . غرض اینکه آن زمان دورانِ نسل کشی بود ، به خصوص در دورانِ هارون الرشید خیلی نسل کشی شد ، طوری که ائمه اصحاب را امر به تقیّه کردند ) .
وارد شدیم و دیدیم وسطِ زندان ، چاهی است . به من امر کردند که شما سرِ این بیست نفر جوان را باید ببُری و سرشان را درون چاه بیندازی و من چون به هارون وعده دادم که تا دینم در خدمتش باشم ، سَرِ این بیست نفر را بریدم و در درون چاه انداختم . بعد دست مرا گرفتند و رفتیم پایین تر ، دوباره یک در دوّمی باز شد و واردِ زندانی شدیم دیدیم این بیست نفر مقداری سالخورده تر هستند . آنجا هم چاهی داشت ، سرشان را قطع کردیم و ریختیم در درونِ چاه . از آنجا بیرون آمدیم و پایین تر رفتیم و درِ سوّم باز شد ، وارد زندان شدیم دیدیم بیست تا پیرمرد در سنین خیلی بالا و محاسن سفید و باز هم از اولاد پیغمبر ، در آنجا هستند . به من گفتند سرشان را ببُرید ، به همان نحوه ی قبلی نوزده تا سر را بریدم ولی نفر بیستم جمله ای به من گفت که مرا آتش زد . گفت : تو همین طور به راحتی ما فرزندانِ پیغمبر را می کشی ، فردا جوابِ پیغمبر را چه می خواهی بدهی ؟! گفت لرزیدم و اوضاعم برگشت ! و نفر شصتم جرقه اش را زد و از این راه ایشان را بیدار کرد . بعد او ( نفر شصتم ) خیلی جزع کرد ، اما آن اطرافیان هارون دورِ من بودند و به من امر کردند که کارِ ایشان را تمام کن ! من هم تمام کردم . حالا چه روزه بگیرم چه نگیرم چه فایده دارد ؟! آن صحابی برایش حدیث خواند و گفت مأیوس نباش !
مأیوس نباشید ! یأس در انسان نباشد بهتر است ! امید و تخمِ امیدواری به جایش بنشانید ! تا انسان بالاتر رود و به آنجا برسد که :
به بسم الله الرحمن الرحیم است             که عارف فارغ از بیم و امید است
اگر از عارفی که در جوارِ حقّ است و در لقاء الله است و در حضور تامّ است و در محضرِ عالَمِ الهی است ، بپرسی : آیا شما امیدواری ؟! می گوید امیدواری یعنی چه ؟! ، بپرسی : نا امیدی؟! می گوید نا امیدی یعنی چه ؟! امید و نا امیدی معنا ندارد ! این ها مال کسانی است که دور هستند نه آن ها که نزدیک اند !  مقامِ قربِ مطلق و حضورِ تامّ ، هیچ یک از این حرف ها را ندارد ! نه دوری معنا دارد و نه نزدیکی ای که در مقابل دوری است ، معنا دارد ! و آن جا ، نزدیکیِ مطلق است . غرض این که نباید مأیوس بود ، در کار باشید ( پناه بر خدا ) ، و آن مقدار که روزِی ماست ، همان مقدار روزی است و بیش از آن نیست ! باید عبدِ شکور بود !
در الهی نامه آمده است که « الهی این قلیل را با قلیل بدار » . این قلیل ، یعنی این کمترین ، را با قلیل بدار که قلیلِ دوم اشاره است به آیه ی شریفه ی « وَ قَلیلٌ مِن عِبادِیَ الشَکور » . تک تک مردان اند که عبد شکورند ! هر چه به این ها دادند ممنون هستند و شکرگزارند . اینکه فرمود : « لَئِن شَکَرتُم لَأزِیدَنَّکُم » ، که هر چه به شما دادند ممنون باشید و بگویید کافی است ، وقتی حرف کافی به زبان آمد یعنی شکر ، بعد می بینید که خودشان می دهند ، بعد انسان ، الهی می شود ، ملکوتی می شود ، انسانی می شود ، حرفِ یأس نیست ، حرفِ نا امیدی نیست . بابِ نظامِ هستی ، بابِ رحمت مطلقه ی حقّ است انسان دائماً این در را می زند و به امیدواریِ فیض وجودیِ حقّ می نشیند ، بعد می بیند هر چه به او داده اند ممنون می شود و اگر نداده اند باز شکرگزاری می کند ؛ شُکر ! شُکر ! « وَ قَلیلٌ مِن عِبادِی الشَکور » !
انسان باید در مقامِ شکر مطلق باشد که حتی مقامِ شکر به آن معنای دقیق از مقام رضا قوی تر است که بگوییم من راضی ام ؟! نه ، من کی ام که راضی ام ؟! هر چه کردی خودتی ! . اول ، صبر است ؛ بعد مقام رضا ؛ بعد مقامِ شکر است و بعد انسان به هر چه رسیده شکر می کند .
الان بعضی از عزیزان فرمایشاتی در مسائل عملی می فرمایند که حقّ است . بارها به عرضِ محضر رساند که در مسائلِ عملی نباید تعجیل کرد تا انشاءالله در مسائل علمی و عرفانِ نظری پخته بار بیاید که این ، به عنوان پُل و مرتبه ای باشد برای عرفانِ عملی . با نامه ها و برنامه های حضرتِ آقا حشر داشته باشید ! با الهی نامه محشور باشید ! جوانب کار خودتان را آرام آرام جمع و جور کنید ، یک زندگی معقول داشته باشید . نگویید فلانی ، وقتِ ما را در جلسات می گیرد ! تجربیات گوناگون داریم ! از بزرگان شنیده ایم ! موانعِ راه فراوان است ! یک وقت می بینید به اندک چیزی ، انسان از کار می افتد ! محیط خانواده را ، بخصوص ، سر و صورت بدهید ! یک کسبی داشته باشید که لقمه ای روزی حلال به دست بیاید ! این ها را سرسری نگیرید !
عزیزان من ! اهل حساب باشید ! خمس و زکات خود را بپایید ! کسب حلال داشته باشید . بارها حضرت آقا ، به طور خصوصی و عمومی و در خلوت و جلوت ، در فرمایشاتشان گفتند که این ها ابتدای راه است . فکر نکنید کسی که حتماً نماز شب می خواند موفق است ! یک کسبِ حلال خیلی مسئله است ! آن هم در این دنیایی که اگر آدم بخواهد یک لقمه کسب حلال داشته باشد چقدر مشکل است !
عمروعاص چقدر بازیگری کرد ؟! چقدر پول جمع آوری کرد ؟! چقدر دغل بازی کرد ؟! چقدر نسبت به امیرالمومنین جسارت کرد ؟! در پایانش چقدر حسرت می خورد و تمنّا می کرد ای کاش من مثل آن عرب های شترچرانی بودم که پشکلِ شتر جمع می کردم و آتش می کردم و زندگی می کردم ! ای کاش از آن ها بودم و زندگی می کردم و این اموال را جمع نمی کردم ! این ها همه ، بحثِ تاریخی است ! از این عمروعاص اگر ما درس بگیریم ، همین یک درس هم برای ما کافی است ! بعد نباید کارِ انسان به جایی برسد که بگوید کاش من یک الاغ داشتم و هیزم می کشیدم ، همان برای من خوب بود ! یک کسب حلال گیر بیاورید که معقول باشد ! حالا هر چیزی که خدا برای شما پیش آورده ، پناه بر خدا ! یکی جوشکار است ، یکی بقّال است ، یکی بزّاز است ، یکی کشاورز است ، یکی دانشجو است ، یکی طلبه است ، یکی کارمند ، یکی اداری و . . .  . جنابعالی اداره ای هستی ، دل مردم را به دست بیاور ! ارباب رجوع را اذیت نکن ! وقت اداری ات را نزن ! این ها کم دستورالعمل است ؟! این ها که کم نیست ! این ها همه مقدمه است ! اگر مقدمه ی کار فراهم نشود ، بعدها به مشکل می خورید . دیگر نشنوم عزیزانی به کلاس می آیند و اعمالِ نامربوطی می کنند ! مثلاً مهمانی های بی ربط ، مزاحم شدن های شب برای همدیگر ! این ها را از شما انتظار نداریم ! خیلی خوشم آمد ، من یک فکری در مورد حیوانات می کردم که خیلی خوب است ، که جز حیواناتی که مقداری حالاتِ وحشی گری دارند ، همه ی حیوانات ، شب به حال خودشان هستند . شبِ همدیگر را ضایع نکنید ! مهمانی ها را از قبل اجازه بگیرید ! به همدیگر زنگ بزنید ! پیغام بدهید ! تماس بگیرید ! دمِ درِ یکدیگر بروید ! دمِ در خانه ی دوستتان بروید و بگویید: من مقداری دلم تنگ شده ، می خواهم بیایم ، امروز وقت دارید ؟ امروز نشد فردا برو ! باز هم نشد هفته ی بعد برو ! این حدیث ها را قرائت بفرمایید ! آیه ی شریفه ای داریم که ما تابع پیغمبر هستیم ، « وَ لَکُم فی رَسُولُ اللهِ أسوَهً حَسَنَهً » ، شما که می خواهید به مهمانی پیغمبر بروید ، اول اجازه بگیرید ، رفتید آنجا نشستید ، حرف های گزاف نزنید ! اگر ایشان عذر خواستند که من وقت ندارم برگردید ! این ها همه نه این که در رابطه با پیغمبر باشد ! یعنی ما همه همین طوری هستیم ! بعد ، هر مقدار غذایی که برای شما آوردند شکرگزار باشید، به محض این که غذا را میل فرمودید متفرق شوید ! وقت یکدیگر را نگیرید ! الان این رفت و آمدها و مزاحمت ها ، خیلی دست و پا گیر شده است . امروز من بیایم منزل شما ، شما فردا بیایید ، پس فردا من بیایم ، پس وقتِ شما و حالِ شما چه می شود ؟! صله ی رحم به این معنا نیست ! مردم ، بندگان خدا این طور خیال می کنند ، چون حرفِ روایت را نمی فهمند ! رحم را قطع نفرمایید ، بعد می بینیم که حضرت آقا چه شیرین فرمودند که رَحِمِ ما ، ولایت ماست ، ائمه ی ما رحمِ ما هستند ، آن ها را قطع نفرمایید . ( صله رحم ) در مرتبه ی نازله ، خانه ی عمّه و دایی رفتن ، خانه ی پسر خاله رفتن ، پسر عمو رفتن است و به اندازه ی معقول ، نه اینکه آدم هر هفته به اینجا و آنجا برود ! این ها را از شما انتظار نداریم ! عروسی های نابجا رفتن را از شما انتظار نداریم ! لطف بفرمایید این ها را اصلاح کنید ! آهسته آهسته قدم ها را از همین الان شروع بفرمایید ! فکر نفرمایید حتماً باید ذکر داد و هر شبی دو ساعت بنشینید تسبیح به دست بگیرید و تسبیح بزنید ، بعد می بینید یک مزاحمت بیجا همه چیز را به هم می ریزد ! ولو تلفن دارید ، هر وقتی برای هر کسی تلفن نزنید ! این ادبِ انسان است که از طرف اجازه بگیرد ، آقا اجازه می فرمایید ؟ کدام وقت برای شما تلفن بزنم ؟! اگر ما این آداب را از همین ابتدایی ترین مسائل شروع کنیم تا به آن مسائل عالیه برسیم ، خیلی خوب است .
مثلا الان گهگاهی حضرت آقا می خواهند فرزندانشان ، فرزندان درسی و معنوی شان را تفقدی داشته باشند ، با این بزرگواری و عظمت ، زنگ می زنند منزلِ آن آقا و به او می فرمایند شما کی وقت دارید ؟ امروز ؟ فردا ؟ پس فردا ؟
خیلی حواستان را جمع بفرمایید ! عروسی هایتان حساب شده باشد ! ازدواج هایتان حساب شده باشد ! دیگر از من و شما نیست برای این ها وقت بگذاریم ! همین طور عزاها را مراعات کنید ! یک پدری از دنیا رفته است ، هر کسی شنیده ، یک ختمی شرکت کند بس است ، هی بخور ، هی بنشین و بپز و بیا و برو ، این ها نباشد !
نمی گویم از همین حالا که رفتید به طورِ کلی نظمِ خانه و اجتماع را به هم بزنید ، این هم نباشد . ولی آهسته آهسته ، یک جوری نباشد که باز حساسیت درست کنید ! نظم را به هم بزنید ! بین شما و خانواده هایتان درگیری بشود و یکدفعه به آن ها بگویید شما اصلاً حالی تان نمی شود !! ما درس خوانده ایم !! که این طوری کار را به هم می زنید !! آهسته آهسته قدم بردارید ! این محیط ها را آماده بفرمایید .
این فرموده از حضرت آقاست ؛ از محضرشان اجازه خواستیم که در کلاس و در محضرِ شما عزیزان عرض کنیم و انشاءالله یکی از برکات است ؛ در کلمه ی 24 هزار و یک کلمه ( جلد اول ) ، یک برنامه ای هست به عنوان اصلاح و تطهیر کردن دست ، پاک کردن دست به توسط قرآن ، آن را خیلی از عزیزان مطالعه فرمودند و خیلی هم سوال می کنند و خیلی هم می فرمایند که راجع به آن مثلاً چه بکنند ؟! آن مقدارش که مقدار سبکش هست را برای پاک کردن دست و پاک کردن جان فرمودند که به لطفِ الهی کم کم آدم انشاءالله متوجه بشود ، و بیدار شود که دستی که با قرآن تماس پیدا می کند ، این دست با چیزهای نامربوط تماس پیدا نکند ، چشمی که قرآن را نگاه می کند و می خواند ، غیرِ قرآن را و خدای ناکرده خلاف را نگاه نفرماید ! ( تشبیه می کرد یکی از آقایان ، اگر دهانی ناموزون باشد ، نامربوط باشد ، لجن خوار است ) .
بنده برخورد کردم با بعضی از عزیزان ، خوش ندارم که شما در مقامِ حرف زدن ، حرف های رکیک ( حتی لا کردار ) ، از دهانِ شما در بیاید ، این حرف ها چیست ؟ دهان را چه به این حرف ها ؟! می شنوم گاهی اوقات پیش می آید . خوش حرف بزنید ! دهان را بپایید ! این دهان که می خواهد « بسم الله الرحمن الرحیم » بگوید که نباید حرف های نامربوط بزند ! چون می خواهیم قرآن بخوانیم و تفسیرِ انفسی قرآن را می خوانیم . معرفتِ نفس ، تفسیرِ انفسی قرآن کریم است و قرآن ، شرح انفسیِ نفس ناطقه ی انسانی است و سراسر قرآن ، همه شرحِ اطوارِ وجودی شخصِ انسان است و هر فردی می خواهد خودش را بشناسد ، کل قرآن ، شرحِ اطوار وجودی هر فردی و هر شخصی است . نباید ما اینگونه حرف بزنیم و دهانمان به حرفهای نامربوط آلوده شود و همچنین دستی که می خواهد قرآن را مسح کند دیگر نباید چیزهای دیگر را مسح کند ، دیگر نباید چیزهای دیگر را لمس کند که نامربوط است ! این ها حتما اسراری است که قابلیّت هم در نظامِ هستی واقعیت دارد که « إنَّ الأعطَیات بِقَدرِ القابِلیّات » ، این هم یک کلمه از هزار و یک کلمه است که عطایای حق ، دهش های الهیه و تحفه های ملکوتی به مقدار قابلیّتِ افراد و اشخاص است ؛ هر چه انشاءالله پاکتر شدیم بهتر می دهند ! فرمود : « دوامِ بر طهارت داشته باشید تا کم کم ما روزی تان را زیاد کنیم » ، و می بینیم اگر در منزلی مادری نسبت به نجاستِ فرزندانش بی تفاوت باشد ، برکت از آن منزل می رود ، روزی ، از آن منزل رخت برمی بندد ، نظامِ هستی با نجاست نمی سازد ، با بی طهارتی سازگار نیست ! در آن جا ( هزار و یک کلمه ) ، حضرت آقا فرمایشی را فرمودند و خیلی از عزیزان از رموزِ آن کلمه سوال فرمودند ، و این زمان بگذار تا وقت دیگر ! آن ها هم باز یواش یواش ، یا برای خودتان حل می شود یا به هر حال حلّش می کنند ! چون بعضی جاهای دیگر ، این رموز هست و پی بردن به این رموز در جاهای دیگر گرفتاری پیش می آورد و دست به چیزهای دیگر زده می شود . آن جا در کلمه 24 فرمودند : در هر هفته روز چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ، برای این که دست آدم پاک بشود و انسان شرحِ دست پیدا کند و طهارت دست یابد ، که الان در کارِ شبانه روزی از چشم که بگذریم ، دست در زندگی انسان خیلی دخیل است ، هر کاری را که می خواهد انجام دهد با دست انجام می دهد ، پا برای رفتن است ، کمتر انسان از پا برای مثلاً اعمال عبادی و امثال این ها استفاده می کند که نوعاً از دست استفاده می شود . این سه روز در هر هفته ( قابل تکرار هم هست ) ، آدم ، قرآن را باز کند ( از اذانِ صبح تا طلوعِ آفتاب ) ، مثلاً در حدود ربع ساعت ، بیست دقیقه ای ، جزء سی ام قرآن را مسح می کند و ابتدایش با « بسم الله الرحمن الرحیم » آغاز می شود و بعد چهارده صلوات به این صورت که « أللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم » و بعد آیه « وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً ( اسراء -82)» را میخواند ، بعد هم اولین سوره اش ، سوره ی حمد باشد و با همین انگشتان ( روی آیات سوره ی حمد ) می کشیم و به همین صورت ، سطر به سطر ، آیه ی شریفه ی « لا یَمَسُّهُ إلّا المُطَهَّرونَ » را تلاوت می کنیم ، بعد که سوره ی فاتحه تمام شد ، جزء سی ام را از سوره ی نبأ شروع می کنیم و می رویم سطر به سطر تا آخر قرآن ( همین طور آیه ی لا یَمَسُّه . . . را می خوانیم و آیات را مسح می کنیم ) ، و بعد از آن چهارده صلوات به همان صورت که عرض کردیم می فرستیم و آیه ی « وَ نُنَزِّلُ مِنَ القُرآنِ . . . » را می خوانیم و تمام می کنیم . دستی که این طور می خواهد به قرآن دراز شود باید پاک باشد . حالا که دارید قرآن را این طوری مسح می فرمایید : « لا یَمَسُّهُ إلّا المُطَهَّرونَ » .
حضرت آقا فرمودند : اگر استخاره کننده در توجه خوبی باشد و خوب بتواند از عهده ی استخاره بر بیاید ، استخاره ، معصوم است ، خطا نمی کند . این خیلی حرف است ، این را بنده به گوش خودم از حضرت آقا شنیدم ، استخاره معصوم است اگر استخاره کننده ، استخاره کننده باشد و آن دستی که می خواهد قرآن را باز کند دست باشد و آن جانی که می خواهد قرآن را باز کند جان باشد . و ما چه می دانیم از اسرار نظام عالم . مثلا روایتی را می بینید در سفینه البحار که این روایت را هم آقا در کتاب هایشان آورده اند که فرمودند ( حدیث یا روایت ) : هر کس سوره حمد را کذا و کذا بخواند و بر آب بدمد امکان ندارد که مریضی شفا نگیرد ، هر جور مریضی ای ! خوب حالا اینجور که نمی شود هر کسی با دهانِ آلوده قرآن را بخواند و بگوید چرا مریض شفا پیدا نکرد ؟! به تعبیر آقا در الهی نامه « انگشترِ سلیمانی ام داده ای ، انگشتِ سلیمانی هم بده » ؛ حالا انگشتش را ندارم انگشتر بگذارم ! این که حق ندارد بگوید چرا دعای من تأثیر نکرد . چه اینکه در همان روایت آمده که این یکی ، یعنی این برکت ، مخصوص سوره ی حمد است ؛ چرا ؟؟ برای این که در سوره ی فاتحه حرف « فاء » نیست ، چون  « فَإنَّ حَرفَ  الفاءِ لِلآفَه » ، حرف فاء آفت است . شما این حدیث را می خوانید و بعد می آیید می گویید اسم حضرتِ صدیقه ی طاهر ه ، فاطمه ی زهرا است . ایشان که فاء دارد ! یعنی چه ! چه طوری آدم باید این ها را جمع کند ؟! « فاطمه » بزرگ ترین شخص نظامِ هستی در مقامِ عصمت است و بعد از پیغمبر و امیرالمومنین سلام الله علیهما ، جناب فاطمه است و اسمِ شریفشان ، فاء هم دارد و اولین حرفش از فاء شروع می شود ! شما الان در قرآن هیچ سوره ای را ، به غیر از سوره ی حمد ، نمی بینید که حرف فاء نداشته باشد . چرا فقط سوره ی حمد این خاصیت را دارد که به وسیله ی آن هر مریض شفا پیدا می کند ؟! چون این سوره فاء ندارد و فاء ، آفت دارد . چقدر اسرار هست ؛ چقدر در فهم روایات رموز هست  و از این طرف هم می بینی اسم حضرت صدیقه فاطمه ، فاء دارد ؛ اینجا آفت نیست ! نه ، این جا چه حقیقتی دارد خدا می داند !
حالا دستی که به سوی این حقیقت دراز می شود با این صورت که « لا یَمَسُّهُ إلّا المُطَهَّرونَ » ، باید پاک باشد .
باز هم عرایضی تقدیم بدارم ، از این طرف و آن طرف و گوشه و کنار حرف هایی از این طرف و آن طرف می شنوم . عزیزانِ من ! رفت و آمد های خود را بپایید ، عزاداری خود را بپایید ، عروسی های خود را بپایید ، به خانم هایی که به کلاس معرفت نفس می روند و روزی یک جور ، ظرف کریستال می خرند ، می گوییم : سرورانِ من ! این ها را کنار بگذارید ! پرده های زرّینِ کذایی را کنار بگذاریم ! لباس های زرین را کنار بگذاریم ! همین ها را حل بفرمایید ، بعد پله به پله حرکت کنید . نباید غذاهای گوناگون داشته باشیم ، به مهمانی های همدیگر می روید ، یکدیگر را خجالت زده نکنید ! نمی گویم مهمانی نروید اما جوری نباشد که مهمان آمد ، چند نوع غذا باشد که اگر مهمان خواست شما را دعوت کند از عهده ی آن برنیاید و برود قرض کند و به زحمت بیفتد . اخلاق در منزل و محیط منزل رعایت شود . به افراد خانواده ، به این چند نفری که اسیر دست شما هستند رحم بفرمایید . « وَ یُطعِمونَ الطَّعامَ عَلی حٌبِّهِ مِسکیناً وَ یَتیماً وَ أسیراً » ، برای حبِّ حقّ به این ها غذا بدهید ، نه برای حبّ نفس ، نه اینکه غذا بدهم چون زنِ من است ، غذا بدهید به خاطر « حُبِّهِ » ، یعنی دوست داشتنِ « او » . به هر حال نباید بد اخلاقی در منزل باشد ! مدیریت و دقت در کار باشد اما بد اخلاقی نباشد ! و همین طور حرف ها در این زمینه فراوان است .
در پیرامون همین حال و موضوع قصیده ای به نام قصیده ی اطواریه گفته ام که برخی از ابیات آن ، این است ( صفحه ی 116 دیوان را ملاحظه بفرمایید ؛ این را هم به تعبیر شریف خود حضرت آقا ، در آن رساله ی شریف انسان در عرف عرفان می فرمایند این ها در مقام حالات توجه انسانی برای شخص پیش می آید ) :
من چرا بی خبر از خویشتنم         من کیم تا که بگویم که منم
من بدینجا ز چه رو آمده ام          کیســت تا کاو بنماید وطنم
نمایاندن چه شیرین !! که فرمود به تعبیر شریف ایشان ، اول ماوراء طبیعت را ، حقیقت انسان را ، اطوار وجودی شخص را به او می نمایانند بعد می ربایند . اول نمایش است بعد ربودن .
کیست تا که آن شخص ( کاو = که او ) بنماید وطنم ؟!
آخر الامر کجا خواهم شد         چیست مرگ من و قبر و کفنم
که دیگر الان عادت کرده ایم و خیال می کنیم مرگ یعنی اینکه شخصی الان اینجا افتاده است و قبر هم یعنی این گودی ای که مثلا با بیل و کلنگ در قبرستان محل کنده شده است . این ها بالاتر از این حرف هاست . این قبرها ، قبر مادی است ، این ها مُردن ظاهری است ، این مرگِ اخترامی است ، این موتِ طبیعی است که بدن از کار می افتد . و چه بسا شخصی ، این بدنش از کار بیفتد اما بر اساس آن تعلقاتی که به این بدن دارد و به هواهای نفسانی داشت ، تا هزاران سال طول می کشد که بمیرد . بیخود نیست که در روایات فرمودند مرگ سیصد تا سَکَرات دارد و در هر سکره ای ، در هر قلّه ای ، در هر مرتبه ای ، آن قدر بر این شخص سخت می گذرد تا قطع علاقه ها کند به نحوی که در هر سکره اش مثل این است که تمام گوشت بدنش را با قیچی و مقراض ریز ریز می کنند .
اگر مرگ فقط به این اندازه باشد که یک آقایی تصادف می کند و درجا و در یک لحظه بیهوش می شود و بعد از چند روز ، از دنیا می رود و نه زجری می کشد ، این اندازه که مرگ نیست !! چیست مرگ من و قبر و کفنم ، کفن چیست ؟! کی انسان را می پوشاند ؟! آن که حضرت زین العابدین ( علیه السلام ) در دعای شریف ابوحمزه ثمالی می فرماید که « أبکی لِخروجی مِن قَبری عُریاناً ذلیلاً ثقلاً علی ظهری » که من از قبرم در می آیم در حالی که برهنه ام و باری روی دوشم سنگینی می کند که أنظُرُ مَرََّهً عَن یَمینی و اُخری عَن شمِالی . . . ، این بی لباسی یعنی چه ؟ این که از قبر در می آید و لباس ندارد ، یعنی چه ؟ این که الان کفن می خواهد که باید میّت را کفن کرد تا به او آبرو داد ، کدام کفن است ؟ این کفن ، کفن مادّی که نیست . این کفن دو روز بعد می پوسد ! و این قبر ، قبرِ ظاهری نیست که کسی بگوید بریم ببینیم این که می گویند فشار قبر آن قدر زیاد است که شیر مادر از لای ناخن ها بیرون برود این یعنی چه و چه سرّی دارد .  این بنده خدایی که از دامنِ دنیا شیر خورده است و تعلقات دنیایی او را شیر داده است ، که این تعلقات نمی گذارد که او از این نشئه دست بردارد و این گره های نفسانی ، در جانش گره خورده است ، تا بخواهد این گره ها را باز کند و ملکوت عالم به رویش باز شود ، طبق همانی که حضرت آقا در رساله ی انسان در عرف عرفان فرموده که با توجه عرفانی ، تا کانال های انسان باز شود که اکثر این ها در این نشئه باز نمی شود و تا ملکوت عالم و اسرار وجودی نظام هستی را به  او بنمایانند جانکاه است ، و آن قبر همین قبر است ! این ها باید در آینده بحث شود .  
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک             چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
یک مرتبه ی وجودیِ انسان ، آن مرغِ باغِ ملکوتی است ، که گهگاهی آنطوری که می شود ، خواب های خوش دارد ، تمثلات و مبشرات خوش دارد و خوشحال است و می گوید سرِ حالیم ، اما یک وقتی هم طور دیگر می شود ، این سویی و اینطوری می شود ، اهل بدن می شود ، خورد و خوراکش زیاد می شود و . . .  . « تو مپندار که زاغ و زغنم » ، یعنی در آن طور ، در آن مرتبه ی مرغ باغ ملکوتی بودن ، در طورِ روحانی بودن ،  « وَ نَفَختُ فیه مِن روحی » ، که فرمودند مراتب وجودی انسان به هفت است :
بشنو از نی چون حکایت می کند             از جدایی ها شکایت می کند
که مراد از این « نی » ، نفسِ ناطقه است . آن نیِ مادی طبیعی که از نی زار گرفته می شود ، باید هفت بند داشته باشد تا به صدا داشته باشد . این نی با نیِ نفس ناطقه ی انسانی تطابق دارد . آن نی از جدایی ها شکایت می کند که « وَ نَفَختُ فیه مِن روحی » شده است و از عالم اله دور شده است که « إنّا لله » است ، و الان در قوس نزول تنزل پیدا کرده است و آمده در نشئه ی طبیعت و از آن وطن اصلی اش دور شده است ، حالا نیِ نفس ناطقه ی انسانی هم به صدا در می آید که وطنِ من کجاست ؟! من در عالَم غریب چگونه به سر ببرم ؟! بعد به او می گویند وطنش همین جاست ، تو حشر پیدا کن ، همین جا ظاهرش دنیاست و باطنش حقیقت است و اگر حقیقت را بیابی ظاهرش هم حقیقت می شود .
حال که مرغ آنجایی هستی و مقام روحانیت ، اهل آنجاست ، پس اینجا چه می کنی ؟
اندر این غمکده ی غربت شد         از کفم معنی حبّ الوطنم
غمکده یعنی  در این نشئه ی طبیعت که از عالَم إله دور شده است ، از کفم حب الوطن که « حب الوطن من الایمان » به در رفته است ( «شد» به معنی رفته است می باشد ) . چه خوش است لفظ شیرین مازندرانی که « هر کجه دل خشه منزل خشه » . حب الوطن را باید درست کرد ! کجا وطنِ انسان است ؟! هر کجا که می بینی دلِ انسانی و قلب الهی بدست می آوری ، همان جا وطنِ توست . هر کجا می بینی دل افسرده و خمود شدی و در اثر معاشرت با کسی ، دل مُرده شدی ، معلوم می شود که آنجا وطن تو نیست ! و آن شخص هم از اهلِ وطن تو نیست ! اگر ارتباط با خانواده ای ، فامیلی ، رفیقی ، همسایه ای ، دلمُردگی می آورد ، آنجا وطنش نیست ! و اگر یک آدم دوردستی ، دل او را زنده می کند ، همانجا وطنش است .
اندر این غمکده ی غربت شد         از کفم معنی حبّ الوطنم
دور از باغ گل و نسرینم              سرخوش از لذّت لای و لجنم
گاهی می بیند از آن سو به این سو می آید و دل خوش دارد به این لای و لجن مادی !
در غزل کاروان عشق آمده است :
دلا تو مرغ باغ کبریایی             یگانه محرم سرّ خدایی
چرا خو کرده ای در لای و در گِل         از این لای و گِلت برگو چه حاصل

قفسِ تن شده پابندِ روان             همتّی کو قفسم را شکنم
باز از خویشتن اندر عجبم         چیست این الفت جانم به تنم
نفس ، مجرد است ، جسم ، مادی است ، آخر چگونه این دو با هم الفت دارند ؟! که الان که اینجا نشستی یکپارچه نفس هستی ، چشم می بیند ، اوست ، دست حرکت می کند ، اوست ، پا حرکت می کند ، اوست ، برمی خیزی ، اوست ، می نشینی ، اوست و  . . . ، در درس 25 ام بیان می شود .
گاه بینم که در این دار وجود         با همه همدمم و همسخنم
که این حالت در آن مقام توجه عرفانی این حالت پیش می آید . در رساله ی انسان در عرف عرفان آمده است : شبی به ذکر « لا أله ألا الله » مشغول بودم که دیدم مُلک و ملکوت و ظاهر و باطن ، همه با من مشغول ذکرند .
گاه انسانم و گه حیوانم             گاه افرشته و گه اهرمنم
وقتی آنسویی می شود انسان است ! اینسویی می شود حیوان است ! این اهرمنِ شیطانی ، خودِ شخص است! افتاده به جانِ آن شیطانِ جنّی بیچاره ! الان ما ادعا نمی کنیم که شیطانِ جنّی نیست . در هزار و یک کلمه ( جلد سوم ) ، کلمه ای به نام « کلمه الجنیه » است ، در مورد اجنّه است ، حضرت آقا در آنجا فرمایشاتی دارند . از آیات ، شواهد آورده اند که اجنّه در انسان اثرات نامطلوب دارند ! در آیه ی آخر سوره آخر قرآن ( سوره ناس ) ، داریم « مِنَ الجِنَّه وَ النّاس » که هر دو گروه در انسان تأثیر دارند ولی آن شیطانی که انسان دائماً با آن دست به گریبان است که حضرت آدم در ابتدایِ نظام خلقت با او دست به گریبان شد ( که باید دریافت ابتدای خلقت چیست و دست به گریبان شدن با شیطان چیست ؟! ) این ها در خودِ شخص است ، در متن خودش است و فرمایشات دارد که باید پیاده شود .
گاه در بارگه توحیدی         گاه در بتکده های شَمنم
گاه افسرده چو بوتیمارم         گاه چون طوطی شکّر شکنم
که کلمه  198 ، صفحه 433 از جلد اول هزار و یک کلمه را ملاحظه بفرمایید . کلیله و دمنه ی حضرت آقا ( چاپ قدیم ) صفحه .55 را نیز ملاحظه بفرمایید .
به بوتیمار ، غمخوارک نیز می گویند و در کتاب های لغت نیز آمده است . عبارتِ « گاه افسرده چو بو تیمارم » ، در مقام قبض است که غمخوارک را عرب « مالِکُ الحَزین » می گوید که  ایشان مالکِ غصه هاست . ایشان لب دریا هم که می رود به دریا نگاه می کند و با اینکه تشنه است آب نمی خورد ! از تشنگی می سوزد ولی آب نمی خورد و به جایش غم می خورد و می گوید اگر از آب بخورم ، آب تمام شود ، بعد چه کنم ؟!
« گاه چون طوطی شکّر شکنم » ، آن حالات بسطِ روحی است که برای شخص پیش می آید و به طوطی تشبیه گشته است .
حالات انسان را به حیوانات تشبیه می کنند که همه ی حیوانات تمثلات حالات انسان  هستند .
گاه چون باِقلم اندر گُنگی         گاه سحبان فصیح زمنم
که « باقِل » در میان عرب بود که گنگ بود و « سَحبان » نیز از دانشمندان معروفِ عرب است که خیلی گویا بود و این دو در میان عرب به صورت ضرب المثل در آمده است و حضرت آقا حالات مختلف نفس را به آن ها تشبیه کرده است که یکی در مقام سکوت است و دیگری در مقام کلام .

« و الحمد لله ربّ العالمین »

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 21خرداد94

توسط سالک گمنام

آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۵۹
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور