شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیست و یک
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1416
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5934
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37955
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766035

در 20 دقیقه گذشته : 27
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیست و یک PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۱

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیست و یکم: 
در ادامۀ درس پنجم می فرمایند: آنچه که در سرای هستی است هستی است، زیرا که نیستی در خارج نه بودی دارد ونه نمودی،ان شاء الله بعد توضیح داده خواهد شد که مراد از بود آن اصل وجود شیء است و مراد از نمود آثار وجودی شیء است که آنچه در خارج هست وجود هست و نمود وجود است و نیستی و عدم نه وجود است و نه نمود وجود است ، خیلی این لفظ شریف سنگین است تا ان شاء الله همانطوری که حضرت آقا در عبارت هم فرمودند کم کم به عمق این حرفها با دلیل و برهان خواهیم رسید، باز بلطف خدا برسیم که می فرمائید هر چه در خارج هست یک وجود است و این یک وجود غیر متناهی است و این وجود غیر متناهی نمودی دارد. ظهوری دارد، آثاری دارد، تجلیّاتی دارد که تجلیّات و آثارش را تعبیر می فرمائید به نمود. حالا ببینیم آیا می شود در خارج یک چیزی پیدا کنیم بنام هیچ؟ که بصورت هستی باشد و هیچ باشد؟ که هیچ هست باشد ، هیچ موجود باشد؟! آیا می توانید در خارج چیزی را پیدا کنید که یک نمود و ظهور و تجلّی از هیچ باشد؟! تجلّی از عدم باشد؟! اینهم ممکن نیست! که نیستی نه بود است و نه نمود، هیچکدامش نیست، این لفظ خیلی پرحرف است( این زمان بگذار تا وقت دگر).
به هر چه اشاره می کنید هستی است، مثلاً می گوئید: این آسمان است آن زمین است! با دستتان و با اشاره تان که چه با انگشت اشاره و چه با ابرویتان و یا اینکه با حرفتان باشد، هر چه را که نسبت به او اشاره می فرمائید، همه وجود هستند، همه هستی است، لذا در ظرف خارج عدم به آنصورت که گفته شود «این عدم است» کذب محض است، حالا یک چیز نشان بده و بگو این عدم است! همینجور که الان نشان می دهی می گویی این دیوار است، دیوار موجود است، این ستون موجود است، این فرش موجود است، این هوا موجود است ، آن آسمان موجود است ، این صدائی که می شنوم موجود است ، این بوئی را که می بویم موجود است، این طعمی را که می چشم موجود است، این سردی گرمی نرمی زبری اینهائی را که من لمس می کنم اینها موجود است ، حالا یک چیزی را هم اشاره بفرمائید بگویید این هیچ است ، آن معدوم است، نمی شود! لذا در ظرف خارج (خارج را هم که دیروز معنی کردیم یعنی در متن نظام هستی) صدق آمدن عدم که عدم صادق باشد، هیچی صادق باشد که گفته شود این عدم است. کذب محض است، دروغ است، یک نفر بیاید بگوید آقا من در خارج عدم پیدا کردم، هیچی پیدا کردم ، بیائید هیچی را به شما نشان بدهم، نیستی را به شما نشان بدهم!! می گوییم خیر اینطور نیست! در خارج چیزی بنام نیستی نداریم! پس هر چه که طرف اشاره قرار گرفت موجود است و عدم هیچ است، نیست است و نیست در خارج نیست، این ذهن است که نیستی و هیچ را اعتبار می کند، ذهن آن را درست می کند و می گوید که این فرش اینجا هست آنجا نیست ، ما الان اینجا نشسته ایم آنجا نشستیم ، این آسمان آنجا هست اینجا نیست، آن ستاره در آسمان هست در زمین نیست، خوب از او بپرسیم مراد از اینکه در خارج این نیست آن نیست آیا یعنی در خارج نیستی وجود دارد؟ چیزی داریم بنام نیستی؟ که فرض این ستاره دو تا حقیقت داشته باشد، یکی حقیقت هستی و وجودش که می گویید آن ستاره موجود است ، یکی هم بنام نیستیِ این ستاره که این حقیقت نیستیش در غیر آن نقطه و در جای دیگر موجود است؟!! می توانید یک چنین حرفی بزنید؟! که می فرمائی این حرف باطل است.
در ادامه می فرمایند: چگونه می توان گفت که این چیز نه وجودست نه معدوم؟ و حال اینکه چیز همان موجود است. آنچه را که ما می بینیم موجود است، آیا می توانیم چیزی پیدا کنیم که نه وجود باشد و نه معدوم باشد و چیز سوّمی باشد؟! پس ما باید از کشور وجود در برویم، از این نظام وجود در برویم، بیرون نظام وجود برویم و چیزی را پیدا کنیم که آن وجود نباشد معدوم هم نباشد که مثلاً به تعبیر آقایان ثابت باشد!! آیا این درست است؟ حضرت آقا اینطور جواب می دهند: وانگهی از هستی که بگذریم نیستی است و نیستی در خارج نیست. معنایش این است که در متن خارج هر چه بخواهیم برویم وجود است، نمی توانید از کشور وجود در بروید، جائی بروید و در آنجا به چیزی اشاره کنید و بگویید: اینجا نیستی است، یا بگویید: اینجا نه نیستی هست و نه وجود و نه موجود!! بلکه یک چیزی هست فرض بفرمائید ثابت!! اینطوری نداریم! وانگهی از کشور هستی در نمی شود رفت اگر هم در بروید که نیستی است و نیستی هم که ندارید، یعنی هر جا بروید هستی است، هر چه بروید وجود است، هر جا بروید وجود است، مکان بر نمی دارد! عنایت بفرمائید: چون ما محدود بحدّی هستیم، جسم من یک وجود خاص، جسم تو یک وجود خاص، جسم این سنگ وجود خاص، جسم آن وجود وجودی خاص است و... می گوییم این یکی در اینجاست و آن یکی در آنجاست درست است؟ حالا برایش جا درست می کنیم، مکان درست می کنیم، حالا این که گفتیم مکان، فلسفه به آن مکان نمی گوید، فلسفه راجع به مکان فرمایشی از این لطیفتر دارد که در محلّ خود گفته آید.
ما می گوییم: آفتاب که شبانه روز دور می زند، هر یک دورش را که بصورت یک دایره هست حرکت دوری او را تقسیم به سیصد و شصت درجه می کنیم ، سیصد و شصت را تقسیم به بیست و چهار می کنیم لذا هر یک ساعت پانزده درجه فلکی است. یعنی آفتاب پانزده درجه فلکی را در یک ساعت طی می کند. بعد شبانه روزها را تا هفت شبانه روز، اسمش را هفته می گذاریم و چهار هفته را ماه می گذاریم. و اسم سه ماه را یک فصل می گذاریم، و اسم چهار فصل را یک سال می گذاریم، و اسم صد سال را یک قرن می گذاریم، مثلاً می گوییم: آقا من پنجاه ساله ام! این آقا شصت ساله است! ده سال از من بزرگتر است! آن آقا هفتاد سال، آن آقا بیست سال، این آقا دو روز، آن کودک تازه بدنیا آمده است، اصطلاحات گوناگون داریم، این سال مال کجاست؟ زمان چیست؟ این زمان برای این است که حرکت آفتاب را معیار قرار دادید. خوب! حالا این عالَم چند سال عمرش است؟ اوّلاً عزیزان من! این آفتابی که تو می بینی نسبت به تو و زمین تو و ماه تو و مشتری تو و زحل و عطارد تو که هفت تا ستاره سیّارند، ایشان اینجا خیلی ماشاء الله قدرت دارد، منظومه شمسی اند، سیّارات هفتگانه دور ایشان می گردند و ایشان هم پادشاه زمین و زمان هست و بعد ما هم یک مورچه هائی مثلاً پخش شده روی این کره زمینیم، یکسری هم در کرۀ ماهند، یک سری هم در کرۀ مشتریند، یک سری هم در جای دیگر که زندگی باشد هستند، ما چون دور آفتاب می گردیم برای خودمان سال درست می کنیم، برای خودمان قرن درست می کنیم، برای خودمان میلیارد درست می کنیم، یک میلیون سال و یک میلیارد سال و این فرمایشات را می فرمائید، درست است؟ الان که خودتان کشف کردید منظومۀ شمسی هم دور ستارۀ ولکا می گردد، ستاره ولکا هم یک منظومه ای دارد، آنها شبانه روزشان را چه جوری باید بسنجند؟ سالشان، ماهشان ، وقتشان چه جوری باشد؟ آنجا یک علم هیئت دیگری می خواهد، اگر کسی آنجا زندگی می کند برای خودش علم هیئت دارد، آنها هم می نشینند نقشه می کشند که خوب حالا عمر این عالَم چند سال است؟ چند ملیون سال است؟ چند میلیارد سال است؟ در اینجا، آفتاب شما هر سیصد و شصت و پنج روز یکسال درست می کند، از ستاره های ثوابت (که ستاره هائی هستند که آفتاب بیست و پنج هزار سال دور میزند آن ستاره ها یک بار دور می زنند یعنی دوری که این منظومۀ شمسی با خانواده اش می زند آنقدر کند است! اصلاً دنبال سال عالم نگردید! دنبال مکان و زمان نگردید!) در برویم تازه به ستارۀ ولکا با تمام منظومۀ خودش می رسیم که دور شعرای یمانی می گردد، ستارۀ شعرانی یمانی باز با منظومه اش چه جوری حساب دارند؟ سالش چیست؟ ماهش چیست؟ وقتشان چیست؟ چه خبر دارید؟ آیا می توانیم بنشینیم حساب کنیم؟ ستارۀ شعرا که منظومۀ شعرائی دارد دور کدام منظومه می گردد؟ همین جور ادامه دارد... تصوّر نفرمائید که یک روز بود این یک روز که شما می فرمائی، این یک روز یعنی چی؟ از کجا گرفتی؟ این روز، این شب، این ساعت، این یک لحظه را شما از کجا گرفتی؟ غیر از این است که از حرکت آفتاب می گیری؟ غیر از این که نیست! اگر به حساب حرکت ماه بگیریم می شود یک روز قمری، اگر بحساب آفتاب گرفتی می شود یک روز شمسی که معمولاً بین ما دو تا تاریخ است، یکی تاریخ قمری، دیگری تارخ شمسی! بعد شما می فرمائید: آیا می شود روزی را پیدا کنیم که آن روز زمین و آسمان نبوده باشند و سپس بود شده باشند؟ آن روزی را که شما می فرمائید، آن روز یعنی چه؟ آن روز را از کجا می گیری؟ از آفتاب گرفتی! از حرکت آفتاب می گیری! از حرکت وضعی زمین می گیری!
مجموعۀ عالم چیست؟ تا کشف کردی به ستارۀ شعرای یمانی رسیدی به یک کهکشان رسیدی الان که باز به کهکشانها رسیدند و همین جور هم علم برود و بینهایت بشما عرض بشود اگر میلیاردها سال نوری دانشمندان آپولو بسازند این آپولو همین جور برود و برود و برود هیچ انتها ندارد و معلوم نیست که اصلاً به کجا می رود، هیچ انتها ندارد! تا آدم بگوید که خوب حالا ما از آن سقف که در رفتیم از آنجا دیگر به کجا می رسیم؟ خوب پس حتماً می رسیم به نیستی!! به هیچ می رسیم!! اصلاً هیچ معنی ندارد! بفرمائی این عالم مال چه زمانی است؟ مفهوم ندارد! آخر زمان را تو از اینجا گرفتی! اصلاً زمان معنی ندارد، بعد تازه عزیزان این آفتابی که تو داری زمانش می کنی، ایشان در مقابل این ستارۀ شعرای یمانی که به تعبیر حضرت آقا که در آن منظومه آنچه که به حساب نمی آید، همین شمس است، مثل اینکه بخواهی یک هفتم دانۀ جو را با کوه دماوند قیاس کنی! آفتاب در مقابل ستارۀ شعرای یمانی یک هفتم جو نسبت به دماوند است، می خواهی کار یک دانه جو را بگیری و برای نظام هستی تاریخ تعیین کنی؟ بگویی که این دانه جو مثلاً چه روزی که ستارۀ ولکا نبود...!! آخر آقاجان! این آفتاب نسبت به آن و بالاترش چیزی نیست! کهکشانها چقدر وسیعترند! این است که فرمایشی که می کنید همینجور یک تصوّر ذهنی است. بعد فرمایشات می فرمایند که نمی دانم عالم عمرش سی میلیون سال است و... این فرمایشات هست، امّا آقا! شما همین سی میلیون سال را از کجا گرفتی؟ این سی میلیون سال به حساب کیست؟ این به حساب همین منظومه شمسی است، شما چکار دارید که بخواهی با یک منظومۀ شمسی کلّ مجموعۀ عالم را زمان بندی کنی؟ که به تعبیر حضرت آقا: اگر آدم در یک فضای نامتناهی عالم برود و غرق بشود، اینجا چون آفتاب به زمین ما یک مقدار نزدیک است تازه با این نزدیکی صدو پنجاه میلیون کیلومتر راه دارد با اینکه نزدیک است اینجا الان خیلی روشن است می گوییم روز است بعد خیال می کنیم الان تمام دنیا روز است در حالیکه اینطور نیست! یک نیمۀ زمین اینجا با یک چراغ موشی آنجا روشن است، آن چراغ موشی این کره را کمی روشن کرده است و الحمدلله علمش را هم که در کتابها خواندی! و لذا خداوند پیغمبر را تشبیه فرمود که پیغمبر شمس است «وَالشَّمسِ وَ ضُحَهَا» چرا؟ به تعبیر حضرت آقا شمس که یکی از اوصاف پیغمبر در قرآن کریم «دَاعِیاً اِلَی اللهِ بِاِذنِهِ وَ سِرَاجاً مُنِیراً» که پیغمبر تو داعی مردم به طرف حقّی و سراج منیر و یک چراغ برافروخته شده ای که نور میدهی، سرّش این است که مجموعۀ نظام هستی تاریک است ، یک آفتاب اینجا مثل یک شمع روشن است که مطابق با بافت ما که با بافت ما که اینجا با این آفتاب ارتباط داریم، به ما می گویند که این سراج منیر است ، و سراج و چراغ را در تاریکی روشن می کنند! در روشنائی که آدم چراغ نمی خواهد! الان که هوا روشن است ، آفتاب نورش خیلی قوی است ، شما چراغ روشن می کنی و در خیابان راه میروی؟ خیر! وقتی شب شد و نیم کرۀ دیگر روشن شد و اینجا سایه شد چراغ را روشن می کنید! برق را روشن می کنید! پس اصلاً سراج و چراغ مال جائی است که تاریکی است و خداوند پیغمبر را تشبیه فرمود به سراج منیر، از اینجا ، از مجموعۀ نظام هستی برویم آنچنان که دیگر هیچ کره ای به کره ای نزدیک نباشد که آدم بخواهد از آنجا نور بگیرد، از این کرات دور باشد، بعد از دور شدن مثل اینکه الان در شب ستاره ها را می بینیم آنقدر هم از خورشید دور بشویم که ببینیم گویا یک کرمک شبچراغی هم آنجا روشن است که وقتی به او نزدیک بودیم می گفتیم: ماشاء الله پر نورترین ستاره ها است. بعد وقتی بالا می رویم می بینبم آفتاب پیشِ آنها به اندازۀ یک چراغ موشی هم نیست و بعد می گویی آقا آفتاب را خاموش کن! چراغ موشی است و ستارۀ شعرای یمانی از او پر نورتر است! بعد از ستارۀ شعرا هم در برویم آنوقت مجموعۀ نظام عالم که یک عالم نامتناهی وجود است... ببینید با اینحال جناب رسول الله صلی الله وقتی شب برای نماز شب بیدار می شد می فرمود »رَبَّنَا مَا خَلَقتَ هَذا بَاطِلاً» حالا چه انبساطی به او دست می داد ما چه می دانیم؟ چقدر خوش بود! چقدر مجموعۀ عالَم بینهایت برای ایشان متمثّل می شد! کجا می خواهی بروی که از کشور وجود دربروی؟ و یک چیزی بنام نیستی پیدا کنی و یا چیزی پیدا کنی که نه هستی باشد و نه نیستی بنام ثابت!! و آقای متکلّم بندۀ خدا گیر افتاد که: روزی بود و خدا بود و عالم نبود و... آخر این تصوّر چیست؟! چرا اینجوری است؟ اگر این عالم نبود، زمین نبود، آسمان نبود، اینها همه را برداریم، نبود یعنی چه؟ یعنی هیچ بود؟ نیست بود؟ آن روز خدا بود؟ خدا بود یعنی چه؟ این است که هر چه می خواهی این را در ذهن مردم بگذاری مردم باورشان نمی آید، حق هم دارند باور نکنند! هر چه فکر می کند آخر می گوید که این خدای شما، این خدائی که می گویید، بما عقل داد یا نه؟ بله، به ما گفت این عقل شما می فهمد یا نه؟ بله، خوب من هر چه فکر می کنم نمی فهمم یعنی چی که یک روزی پیدا کنم، اوّلاً سؤال را جواب بدهید، روز یعنی چه؟ روز را از کجا گرفتی؟ اصلاً این روز را چرا می فرمائی؟ حالا بگوید: یک لحظه، لحظه از کجا گرفتی؟ یک آن، آن را از کجا می گیری؟ یک ثانیه، یک روز یک شب یک ساعت یک وقت، بعد آقایان متکلّمین دیدند گیر افتادند، گفتند آقا یک زمان موهوم!! یک زمان وهمی!! که ما در ذهن خودمان توهّمش می کنیم!! زمان توهّم ذهن توست نه در خارج! این فرمایشات هم توهّم ذهن توست!
در ادامۀ درس می فرمایند: وانگهی از هستی که بگذریم نیستی است و نیستی در خارج نیست، پس نیست چیزی نیست تا گفته شود که این نه نیست است و نه هست. علاوه اینکه بدر رفتن از هستی در خارج، پنداری بیش نیست. همینکه عرض شد، بدر برویم یعنی چی؟ یک جائی را پیدا کنیم که هیچ باشد، یعنی چه؟ در رفتن یعنی چه؟ مگر عالَم محدود است؟ بعد عم یک سری حرفهائی که آدم بخواهد در ذهن خودش اصل قرار بدهد، می خواهد حتماً یک خارج را با اصل ذهنی خودش تطبیق کند ، بگویدک خدا چون نامتناهی است ، پس عالم باید متناهی باشد ، باید محدود باشد، چرا؟ چون اگر عالم هم نامحدود باشد لازمه اش این است که ما دو تا خدا داشته باشیم، خوب از او سؤال بفرمائید: آقا! شما می گویید که خدا غیر متناهی است یعنی هر چه تفکّر می فرمائی اوست؟! آخر غیر متناهی است! یعنی وجود است، خدا وجود هست یا نه؟ بله! آخر وجودش غیر متناهی هست یا نه؟ بله! غیر متناهی است یعنی چه؟ یعنی هر چه را که تو تفکّر می فرمائی ایشان است؟ یا می گوی: من یک چیزهائی را تفکّر می کنم که وجود باشد و او نباشد، خوب اگر وجود باشد و او نباشد پس معلوم است متناهی است، غیر متناهی نمی شود! برای اینکه این مقدار که تو رسیدی وجود هست و او نیست پس به همین مقدار وجودش محدود است و می شود متناهی! پس از غیر متناهی تنزّل گردید و شد متناهی! این است که امان محمّد باقر علیه السلام می فرماید: آن خدائی که تو تصوّر می کنی، آن خدا بافته و مخلوق ذهن توست! حضرت آقا این را در دیوان به شعر در آوردند:
آن خدائی تو پرستی نه خدای حسن است    که حسن را به خداوند خدای دگرست
این خدای اینجوری که تو درست می کنی، مال خودت باشد! هر چه هم عبادتش می کنی بکن! در ادامۀ درس می فرمایند: علاوه اینکه بدر رفتن از هستی در خارج پنداری بیش نیست و فقط در وعاء ذهن بیرون از هستی اعتبار می شود؛ وعاء یعنی ظرف ، شما در ظرف ذهن بیرون از هستی ، خارج از هستی ، چیزی بنام عدم اعتبار می کنید والّا ما در خارج و در متن کشور وجود چیزی بنام هیچ نداریم! حالا کم کم به عمق این حرفها با دلیل و برهان خواهیم رسید.
در ادامه می فرمایند: بعد از چشم پوشی از آنچه گفته ایم، گوییم: نادرست بودن اینکه چیزی در ظرف خارج نه وجود باشد و نه عدم، از بدیهیات است؛ این مطلب خیلی روشن است که ما می گوییم در خارج و متن ظرف خارج چیزی پیدا کنیم که نه وجود باشد نه عدم باشد این معلوم است که نادرست است، نادرست بودن مطلب خیلی روشن است! هیچکس روی آن دغدغه ندارد، اینهمه حرف که زدیم برای این است که دغدغه پیش نیاید، که بگویید: ما می توانیم برویم یک هیچ پیدا کنیم!! از کجا؟ ما که هنوز نرفتیم! برویم پشت این کهکشانها و ببینیم چه خبر است، بلکه آنجاها یک هیچ باشد! ما که نرفتیم!! الان این دغدغۀ ذهنی شما است که می فرمائید در ظرف خارج و در خارج از ذهن خودمان برویم یک چیزی پیدا کنیم بنام نیستی!! در ظرف خارج چیزی نیست که نه وجود باشد و نه معدوم باشد، چرا؟ بلکه ما از این آسمانها در برویم، از ستاره ها در برویم و... در برویم و بعد یک چیزی را پیدا کنیم بنام هیچ، یا چیزی پیدا کنیم نه وجود باشد نه عدم باشد حالا اینها الان تو ذهن شما هست، زیرا به ذهن می آید که: پس عالم مثال کجاست؟ حالا حضرت آقا تعبیر می کنند: این سوئی (این نشأه) آن سوئی (آن نشأه) آدم تا اینها را می شنود، با الفاظ اینجا خو کرده، می آید اینسوئی و آن سوئی را اشاره می کند، می گوید خوب اینهائی که هستیم اینها اینسوئیند، عالم مثال کجاست؟ خوب پس در برویم، برویم پشت کهکشانها!! برویم کجا یک عالمی را پیدا کنیم و بگوییم اسم این را عالم مثال می گویند؟! بعد چقدر طول می کشد؟! دیگر قرار نیست که معیار زمان باشد!! وقتی از منظومۀ شمسی در رفتی، دیگر منظومۀ شمسی نیست که بفرمائی یک سال و دو سال و ده سال!! سال ندارد! حالا چه مقدار و یا چقدر باید برویم تا به عالم مثال برسیم؟!
بعد می گوید آقا بالاتر از عالم مثال، عقل هم داریم، آنجا فرشته ها هستند، بعد فرشته ها از آنجا نازل می شوند، برای انسان قرآن می آورند، علم می آورند، معرفت می آورند، روزی می آورند، خیلی خوب، حالا چقدر باز باید برویم تا به عالم فرشته ها برسیم؟ از عالم فرشته ها بالاتر هم هست؟ قرآن دارد که بالاتر از فرشته ها چه عالمی می شود؟ الان فرشته ها خودشان طبقات دارند، جناب امیر سلام الله علیه در نهج البلاغه دارند که فرشته ها هفت تا طبقه دارند، همانطور که می گوئیم: این طبقۀ ماه و بالاتر طبقۀ عطارد، زهره، شمس، مریخ، مشتری و زحل. بعد عالَم عقل هم که عالم فرشته هاست، آن هم هفت تا طبقه دارد ، طبقات عالم ماده که این است ، پس طبقات عالم معنی چیست؟ عالم معنی این نیست که می بینی! عالم ماوراء طبیعت است! ماوراء دید ظاهر است! سیر در این عوالم چی؟ این را می فرمایند معراج، کتاب نوشته شد، بنده خودم خواندم، هست الان اسمش را نمی برم، چون آدم تعجب می کند از صاحب کتاب!! شما چرا از این حرفها می زنید؟! کتاب نوشت که حالا پیغمبر سوار براق شده، براق، همینجور می رود، خورده به آسمان اوّل آسمان دوّم آسمان سوّم چهارم در رفته و همینجور هم می رود، و آمده است معراج را بر اساس علم روز می خواهد معنی کند!! خوب! آدم بگوید: آقا! آخر این چه سرعتی است که آدم اینجور تند یک شبه برود و برگردد؟ الان ایم آمریکائیها که اینهمه فخر می کنند، ما مثلاً به ستارۀ مشتری رسیدیم که 450 میلیون کیلومتر با زمین فاصله دارد و طی هفت ماه سفینه شان داشت می رفت تا به آنجا رسید، خوب! آدم می گوید: آقا! این ستارۀ مشتری که تازه اینقدر نزدیک بماست، هفت ماه کشید تا رسیدیم، آخر شما می فرمائید: ایشان رفت و از آسمانها همه در رفت، از عالم مثال در رفت، از عالم عقل در رفت، تا رفت پیش خدا، «ادنی فتدلّی فکان قاب قوسین اؤ ادنی» چه جوری با این سرعت یکشبه رفت و برگشت؟ آن هم تازه جناب صدوق نقل کرد: پیغمبر که رفت و برگشت کوبۀ دروازه هنوز آرام نگرفته بود، یعنی در یک ثانیۀ زمانی رفت و آمد؟!! حالا این آقا راجع به معذاج بحث کرده است که چطور می رود معراج؟ این براق چیست؟ روایت دارد که پیغمبر براق سوار شد، براق چیست؟ بعد آمد معنی کرد گفت: مشکل ندارد، ما چون یک سری امواجی در آسمان داریم که این امواج مثل نور راه نمی روند هر یک ثانیه سیصد هزار کیلومتر راه می رود، بلکه هر یک ثانیه میلیاردها به توان میلیاردها کیلومتر این امواج راه می روند، پیغمبر با آن امواج به معراج رفت!! بالاخره می خواهید بروید و عالم را محدود به حدّی کنید؟ منتها یکی می گوید سیصد هزار کیلومتر، یکی می گوید یک میلیارد، یکی می گوید ده میلیارد، و ما فرض را روی عدد خاصّی نمی گذاریم، بلکه همان صدای کوبه در را اندازه می گیریم که چند ثانیه شد؟ مثلاً دو ثانیه بشود حالا بگوییم که پیغمبر در این ده میلیارد به توان ده میلیارد راه رفته و آمده است؟ پس بگوییم که از اینجا که پیغمبر رفت تا آن نقطه و برگشت فاصله است ده میلیارد به توان ده میلیارد بود!! پس بالاخره عالم محدود شد؟ عالم محدود شد یعنی رسیدیم به آن نقطه و از آن نقطه در رفت و رفت آنجا خدا را دید؟ پس این خدا، خدای عددی شد و خدای مادّی و خدای جسمانی است! آخر فکر نفرمائید که یک مقدار علم جلو رفت آدم می خواهد با مسائل علمی حرف بزند بگوید که خوب پس حالا دیگر حرف خیلی قوی شد! که دیگر ما رفتیم در دروس دانشگاهی گیر آوردیم، امواجی داریم که میلیاردها راه می رود! خوب! این را می فرمائید از عهده توحید چگونه برمی آئی؟ از وحی چه می خواهی؟ از تنزّل وحی چه می فرمائی؟ «انا انزلناه فی لیلة القدر» یعنی چه؟ شما که می خواهی میلیاردها کیلومتر راه بروی، اینجا که صد و پنجاه میلیون کیلومتر تا آفتاب راه است، صد و پنجاه میلیون هم آن طرف آفتاب که بروی دیگر تقریباً کوچک می شود و کوچک می شود و از منظومۀ شمسی و از معدّل النّهار جسم کلّ کرۀ جسمانی هم در رفتی! آنجا که دیگر مسئله ساعت نیست!! مسئله زمان که مطرح نیست!! یک ثانیه و دو ثانیه نیست! اصلاً معنی ندارد! آنوقت آنها را چی می فرمائی؟ بعد «انا انزلناه فی لیلة القدر» ، قرآن در آن شب نازل شده این را چه جوری می خواهی معنی کنی؟ این است که می گویم: اینطوری نیست عزیزان! علم هر چه پیشرفت بفرماید، در فهم کلمات نظام هستی بما کمک می کند، امّا هر چه علم پیشرفت بکند، هرگز نمی تواند ما را از راه مادّی به تنزّل وحی برساند! آخر تنزّل وحی یک تنزّل مادی جسمانی از آن عالَم و به اینجا و فرشته یا پر بکشد و بیاید و... این مفهوم ندارد! خوب هر چه می خواهی از این بحثها بفرمائید، کسی را قانع هم نمی کنی، حرف این است، لذا سخن این است که معرفت نفس را درست کنی! ببین خودت کی هستی! اصلا! قرآن و تنزّل قرآن و این حقایق همه باید در خودت پیاده بشود! که به تعبیر شریف حضرت آقا در اوایل هزار و یک کلمه (جلد دوم) راجع به وسعت قلب وجودی انسان که بایزید بسطامی می گوید «عرش و ماحواه» عرش و آنچه که حول عرش است ، عرش یعنی چه؟ حول عرش یعنی چه؟ همه حرف دارد! اگر این را هزار هزار برابرش بفرمائی، من این را در گوشه ای از قلب خودم جا می دهم! حالا قلب چقدر وسیع است!! باز حضرت آقا فرمودندک آقای بایزید به مقدار خودش حرف زد، تازه قلب را تشبیه کرد و الّا قلب که گوشه ندارد! آخر قلب چی هست که گوشه داشته باشد؟ مگر قلب مثلاً یک چیز مثلث شکل است؟ مربع است؟ مستطیل است؟ چی هست که آنجا یک گوشه ای دارد و بگوییم: آقا! این قلب است ، این عالَم به این عظمت آمد و در آن یک گوشه جا گرفت!! اصلاً مفهوم ندارد! این بندۀ خدا تشبیه کرده است! وسعت قلب انسان این است که «کلّ ما سوی الله» همه شأنی از شئون انسان می شوند، به لحاض یک شأنت می شوی جبرئیل! بلحاظ یک شأنت می شوی عزرائیل! بلحاظ یک شأنت می شوی میکائیل! بلحاظ یک شأنت ابراهیم هستی! موسی هستی! عیسی هستی! اسماعیل هستی! نوح هستی! لوط هستی! و...همینطور هر چه هستی خودت هستی! من کیستم؟ حالا بفرما کیستی! میخواهی کجا بروی؟ معنی ندارد!
در ادامۀ درس می فرمایند: از بدیهیات است و هیچ هوشمند گزین در بداهت (هوشمندی که دقیق بشود و با دقّت نگاه کند) در بداهت بطلان دعوی واسطه بین وجود و عدم دو دل نیست. هر کسی ادّعا کند که واسطه بین وجود و عدم است و یا ما چیزی پیدا کردیم که نه وجود است نه عدم و چیز دیگری است ، هیچ انسان هوشمند و عالمی شک ندارد که این حرف، حرفِ باطلی است!
در ادامه می فرمایند: و چون واسطه نبودن بین وجود و عدم امری بدیهی است و فطرت سلیم بر آم گواه است، فطرت سالم، مگر اینکه یک کسی مثلاً یا فطرتش ناسالم باشد یا سالم باشد ولی وهم آن را به بازی گرفته باشد و الّا فطرت سلیم بر آن گواه است.
و اینطور ادامه می دهند: گفته ایم که اگر از هستی بگذریم نیستی است و آنچه که در ظرف خارج متحقق است موجود است ، پس یکپارچه حقیقت، یکپارچه وجود، یکپارچه واقعیت است که هر چه هست وجود و نمود وجود است ، هر چه هست بود و نمود بود است. انگیزۀ حضرت آقا از طرح این بحث در درس پنجم چیست؟ گیر چیست؟ می فرماید: گیر این است که بعضی ها گفتند واسطه بین وجود و عدم است، خواستیم خیالتان را راحت کنیم. در میان مسلمانان برخی از متکلمین عامه... مراد از عامه یعنی اهل سنّت ، خاصه یعنی تشیّع ، از اهل کلام ما کسی نگفت ، متکلّمین عامه گفتند ، متکلّمین کسانی هستند که در علم کلام بحث می کنند ، علم کلام هم علمیست که در مورد اصول دین از توحید ، نبوت ، عدل، امامت، و معاد بحث می کنند. حالا اسمش را چرا کلام گذاشتند در حالیکه کلام یعنی حرف زدن!! مثل اینکه فقط در این علم می خواهند راجع به کلام حرف می زنم و خدا حرف می زند یعنی چه؟ در علم کلام اتّفاقاً راجع به کلام خدا که قرآن کریم باشد، چون بحث از اینجا شروع شد و خیلی دامنه دار شد ، اسم کلّ این علم را گذاشتند علم کلام، خوب! آقاجان! کلام فقط یک بحث است ، یک بخش است ، علم کلام توحید دارد ، نبوّت دارد ، معاد دارد ، امامت دارد ، عدل دارد ، اوصاف الهی دارد ، شما همۀ این علم را آوردید بحساب یک بخش، فقط کلام خدا گذاشتی! چی شده آقا؟ چه جنگ و دعواها بین مسلمانها پیش آمد که متأسّفانه مردم را از اهل بیت راندند، بنی امیّه «علیهم العنة» مردم را از در ولایت دور کردند، بجای اینکه بروند حرف زلال را از دهان مبارک معصومین «علیهم السّلام» بشنوند، معتزلی درست شد ، اشاعره درست شد ، اشاعره مثلاً گفتند که کلام خدا که قرآن باشد حادث است ، معتزلی می گفتند قرآن قدیم است ، آنها قائل به حادث بودند قدیمیها را کافر کردند، آنهائی که قائل به قدیم بودند حادثیها را کافر دانستند، بجنگ افتادند، در طول تاریخ برای همین یک کلمه چه خونها ریخته شد! قرآن جدید است یا قدیم است، خوب! آقاجان! قرآن مراتب دارد، آن مراتب عالیه اش مطابق با مراتب وجودی عالَم است ، این مرتبۀ نازله اش که لفظ و صوت و کلام و کتاب و نوشته است مطابق با عالشم است ، حرف یک کلمه است و برای این یک کلمه خونها ریخته شد! این نبود جز اینکه مثل محرّم پیش آمد و در ولایت اهل بیت را بستند، بعد متکلّمین درست شدند ، متکلّمین خاصّه درست شدند (از شیعیان) متکلّمین عامّه درست شدند (اهل سنّت) بعد متکلّمین عامه باز گروههائی دارند ، آدم از این گروهها سرگیجه می گیرد، چه حرفهائی می زنند ، حنابله دارند، و... به تعبیر جناب صدر المتألّهین فرمود: این مقدار عمری که در فهم کلام متکلّمین بکار گرفتم الان پشیمانم که چرا وقت خودم را صرف کردم، حیف عمر نازنین من نبود که عمر خودم را پی فهم اینها بسر بردم و چیزی هم نیست، حرفی ندارند.
در ادامه می فرمایند: در بین اینها یک گروهی بر این عقیدت بودند ، یعنی قائل به واسطه بین وجود و عدم بودند و در ثبوت و وجود و همچنین در نفی و عدم فرقی قائل شدند، و آن واسطه را حال نامیدند و می گفتند که حال نه موجود است و نه معدوم بلکه ثابت است؛ با اینکه ثبوت مرادف وجود است و ثابت همان موجود است و منفی همان معدوم و نفی همان عدم است. اکنون از تعرّض به اقوال آنان و بیان تفضیل آراء شان و ردّ و ایراد دیگر بدیشان خودداری کرده ایم تا در دروس آینده سبب پیدایش این عقیدت را بیان کنیم تا بدانید که قائلین به حال، مردمی بی حال بودند که در حلّ بسیاری از مسائل مهمّ علمی فروماندند و به پرداختن بعضی از اوهام و خیالات و ساختن مشتی از الفاظ و عبارات گمان بردند که از مشکل رسته اند.
پس بین وجود و عدم یک واسطه ای درست شد، یعنی یک شقّ سوّمی درست شد بنام ثبوت. بعد اینها می گویند بین ثبوت با نفی تناقض هست، یعنی یک چیزی پیدا کنید که نه ثابت باشد و نه منفی ، اینجوری نمی شود پیدا کرد ، ولی می شود یک چیز پیدا کرد نه وجود باشد و نه معدوم! اقا می فرمایندک ثبوت و وجود هم یک حقیقتند، عدم و نفی هم یک چیزند ، دیگر نمی شود بفرمائی که یک چیزی نه موجود باشد نه معدوم بنام ثابت!! نداریم! جناب صدرالمتألّهین در اسفار به جان اینان افتاد، در علم خداوند به ماسوی خیلی بحث سنگینی هم هست، در جلد ششم اسفار مرحوم آخوند بحث کرد، پانزده قول آورد، معلوم می شود که از جناب افلاطون از ارسطو گرفته تا جناب شیخ الرئیس و خواجه نصیر طوسی، شیخ اشراق، صدرالمتألّهین ، محقق میرداماد ، بعد آقایان متکلّمین و آقایان حکمای مشّاء، حکمای اشراق، حکمت متعالیه صدرالمتألّهین ، آقایان عرفا ، حضرت آقا و همۀ اینها در باب علم حق تعالی به ماسوی بحث کردند، اینکه خداوند به ماسوای خودش عالِم است! یعنی چه؟ بحثها شد. مرحوم جناب آخوند چه زحمتها کشید، آنجا یکی از اقوال پانزده گانه ای که آورد همین قول ثابتات ازلی است، آقایان معتزلیه که گفتند نه موجود است نه معدوم است ثابت است و این را دنبال کرد، که ثابت است یعنی چه؟ و اینها را رد کرد.
در ادامه می فرمایند: باری ترادف وجود و ثبوت و نیز ترادف نفی و عدم از اوّلیات است؛ به هر کس همین اوّلین بار بگویی آقا ثابت یعنی چه؟ می گوید: خوب! یعنی وجود! وجود یعنی چی؟ یعنی ثابت! نیستی یعنی چی؟ می گوید یعنی منفی! منفی یعنی چه؟ یعنی نیستی، کسی در فهم اینها معطّلی ندارد، زود هم می فهمد، در ادامه می فرمایند: در حلّ آن مسائل مهم باید راه صحیح علمی یافت نه اینکه منکر اوّلیات بود، و پنداشت که اگر از هستی بگذریم به چیزی می رسیم که نه هستی است و نه نیستی به نام حال، و بدان دل خوش بود. فرقه سوفسطائی فطرت را زیر پا نهادند، و هستی را یکبار انکار کردند؛ و این طائفه از متکلمین، فطرت را پشت پا زدند و در برابر هستی دکّان باز کردند. دکّانشان بنام حال است!
در ادامۀ درس داریم: چون به رأی سوفسطائی و ابطال آن اشارتی رفت خواستیم از حال این طائفه هم باخبر باشیم. که منظور حضرت آقا از این طائفه همان حالیها و ثابتی ها می باشد.
و لذا وقت شما را در درس پنجم برای این کلمه گرفتیم، حالا ما هم برای اینکه همین اندازه حرفشان یک مقدار آبکی است و خیلی معنی و مبنی ندارد ، این دو سه روز یک مقدار وقت شریف را گرفتیم که اینها باعث بشوند یک مقدار حرفهای دیگر هم پیاده بشود، بعد ان شاء الله برسیم به درس ششم که کلام فرشی عرشی می شود، هم از دست سوفسطائیها در می رویم (فرشی) و هم از دست حالیهای بی حال (فرشی). ان شاء الله عرشی می شویم و باید برویم، همّت بفرمائید و در کنف دلهای پاک شما، جانهای پاک شما و بلطف الهی ان شاء الله همه معراجی بشویم! هر روز معراج! هر آن معراج! هر لحظه عروج داشته باشیم. که ایّام محرم هم در پیش است و ان شاء الله در عزاداریها و تکایا و مساجد با فرمایشات اقایان و بزرگواران بهره مند باشید و حقایق را کسب بفرمائید. «والحمدلله ربّ العالمین».
منبع شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس پنجم جلسه بیست و یکم
شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-80

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 30خرداد94

توسط جواد

آخرین به روز رسانی در شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۲۶
 

نظرات  

 
0 #1 پاسخ: شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیست و یکمحسن ۱۳۹۵-۰۳-۳۰ ۰۰:۱۲
سلام
جلسات 22 به بعد تا سی و یک نیست
ممنون از شما
==========================================
سلام چشم به زودی انشاءالله
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور