شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیستم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز544
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11067
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43088
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771168

در 20 دقیقه گذشته : 32
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیستم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۴:۵۲

بسم الله الرحمن اارحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیستم:
درس پنجم: دانستیم که عدم هیچ است و از هیچ چیزی نیاید پس هر اثری که هست از وجودست و چون عدم هیچ و ناچیز است واقعیت و حقیقت چیزی نخواهد بود ، پس واقعیت و حقیقتِ همه چیزها هستی است که آن را به تازی وجود گویند. (تازی یعنی عربی) و این وجودست که منشأ و مبدأ آثارست. در درسِ اوّل فرمودید: وجود هستی است ، بود است و عدم نیستی و هیچ است. پس هر چه را که در خارج هستند، از آنها تعبیر به وجود می کنیم ، و هر چه را که در خارج تحقّق دارند ، تعبیر می کنیم که آثار وجودند . و اینکه در خارج چیزی را پیدا کرده و به آن اشاره کنیم و بگوئیم این چیز هیچی است ، نبود است ، و عدم است ، معنی ندارد! و لذا هر چه را می بینیم وجود است ، هر چه را می شنویم وجود است ، هر چه را می بوئیم وجود است ، هر چه را لمس می کنیم وجود است و هر چه را می چشیم وجود است. و فرمودید: آنچه که مشهود ماست ، همه وجود است و چون عدم هیچ است ، دیگر نمی توانیم بگوییم که مثلاً چیزی را پیدا کنیم که واقعیت و حقیقت او هیچ باشد ، معنی ندارد! مفهوم ندارد! از همینجا در عبارتِ حضرت آقا عنایت می فرمائید: «پس واقعیت و حقیقت همۀ چیزها هستی است». که بارها بعضی از عزیزان سؤال فرمودند که فرقِ بینِ حقیقت و واقعیت چیست؟! در واقع بخواهید حساب بفرمائید فرقی نیست! این سنگ در خارج وجود دارد یا ندارد؟! می فرمائید: بله! هست! وجود است! می گوییم پس این سنگ حقیقت دارد. این سنگ واقعیت دارد. حقیقتِ این سنگ چیست؟! وجودش است. واقعیتِ این سنگ چیست؟! وجودش است. آسمان وجود دارد ، زمین وجود دارد ، آفتاب وجود دارد ، ما وجود داریم و هر چیزی را در موطن و جایگاه خودش حساب بفرمائی ، می بینید وجود دارد ، که همان وجود و هستیش را تعبیر به واقعیت می کنیم، یا تعبیر به حقیقت می کنیم. لذا واقعیت و حقیقت هر چیزی وجودِ آن شیء است پس عدم در اینجا چه کاره است؟! آیا ما در خارج ، در این نظامِ هستی ، در وجودِ خودمان ، در وجودِ عالَم ، در وجودِ این کلمات ، موجودات ، می توانیم یک چیزی را بیابیم که بگوییم این شیء عدم است؟! این چیز هیچی است؟! می فرمائید: نه! مگر اینکه ذهن عدم را اعتبار می کند. مثلاً ذهنِ ما می گوید: این فلز در این زمان، در این مکان و در این نقطه از فضا هست ، اما به غیر از این یک نقطه و این یک مکان ، در همین زمان ، در مکان دیگر و جاهای دیگر نیست. فقط در اینجا هست!! ذهن یک نیستی یک نبودی را، عدمی را درست می کند ؛ امّا این عدم آیا در خارج وجود دارد یا ذهن او را اعتبار می دهد؟! ذهن او را اعتبار می دهد والّا در خارج هر چیزی در موطنِ خودش هست ، حالا ذهن آن را به قبل و بعد اعتبار می کند، مثلاً می گوید: ما الان در این زمان هستیم ، پنجاه سال قبل نبودیم ، صد سال قبل نبودیم ، هزار سال قبل نبودیم ، یک میلیون سال قبل نبودیم!! خوب! پس بگوییم: صد سال قبل ، هزار سال قبل ، نبودِ ما چیزی بود؟! خیر! فقط ذهن همینقدر اعتبار می کند و می گوید: پس الان که هست قبلش نبود و بعد هم که از این نشئه رفتیم در این عالم و نشئه دیگر نیست!! مثلِ گذشتگانِ ما که فعلاً در اینجا نیستند ، این نیست را، چه کسی درست می کند؟! یعنی یک روزی پدرانِ ما اینجا بودند و الان نبودشان اینجاست؟! یا ذهن اعتبار می کند؟! یک تصوّرِ ذهنی است! یک اعتبارِ ذهنی است! که اینها قبلاً هم نبودند بعداً هم نیستند!! یا این شیء الان اینجا هست آنجا نیست!! ما الان در داخل حسینیه هستیم در خیابان نیستیم!! در بیابان نیستیم!! در کوچه نیستیم!! در منزلمان نیستم!! آیا واقعاً در خارج به غیر از این مکان در مکانهای دیگر نیست داریم؟ یا این نیستی و نبود را ذهنِ ما تصوّر می کند؟! خودمان به یک نحوی اعتبار می کنیم؟! تصدیق می فرمائید که نبود و هیچ و نیست یک چیزی است که یک چیزی است که باید ذهن او را همینجوری تصوّر کند والّا یک چیزی را بعنوان نبود پیدا کنیم ، بنامِ هیچ پیدا کنیم ، این معنا ندارد! پس ما هر چه داریم وجود است! حالا این وجود یا بصورتِ آسمان است یا زمین است و ... همه الان هستی اند ، وجودند ، در خارج هر چه را می بینی وجود است. بعد حالا فرض که بگوئیم: این مجموعه ای که الان در آن هستیم ، این زمین و این آسمان و این آفتاب و این ماه و ستاره ها و غذا و هوا و... اینها همه هستی باشند ؛ از اینها که نمی شود در رفت! از این کشورِ وجود، از این عالَمِ وجود نمی شود در رفت و یک جایی را پیدا کنیم بنامِ نیستی ، بنامِ هیچ!! چنین چیزی می شود؟! یا اینکه ما به هر کجا برویم در کشور وجودیم!
در جلسات به عرضِ محضرِ عزیزان رساندیم که فرض بفرمائید: آسمان سقفی باشد دور در دورِ زمین ، یک سقفِ مدوّر ، بعد برویم و برسیم تا به سقفِ این عالَم و از آنجا بیرون برویم و بعد پشت این سقف دیگر چه باشد و کجاها برویم و چه پیدا کنیم؟! یا اینکه هر چه برویم همینطور فضا باشد و موجودات باشند و ستارگان باشند و کرات باشند که حالا ما در یکی از این کراتِ پراکنده، در این فضای بی نهایتِ نظامِ هستی، بنامِ زمین، در این کره، روی دوشش سوار هستیم! زمین کروی شکل هست! الان همینطور شبانه روز که حرکتِ وضعی می کند این ظرف می بینیم که هواست آن طرف می بینیم هواست ، همینطور دور در دورِ خودمان می بینیم ستاره ها هستند ، آفتاب دور می زند، ماه دور می زند ، هر چه را که می بینیم همه وجودند؛ همه هستی اند ، همه بودند. حالا می شود فرض بفرمائید که ما از این عالم بیرون برویم؟! برویم آنجا چه خبر باشد؟! ذهن هر چه فکر می کند، چه بگوید؟! یک خط مستقیم در نظر بگیرید، الان که اینجا نشستیم هر کداممان مانندِ شعاعی هستیم (خطّ مستقیمی) که از مرکز این عالَم مرکزِ زمین بیرون آمدیم و همینطور برویم و برویم ( بصورت یک موشک) مستقیم برویم تا کجا؟! تمام ستاره ها را رد کنیم ، فضا را رد کنیم ، بعد به کجا برسیم؟! می توانیم جایی برسیم که بگوییم آنجا دیگر هیچ چیزی نیست؟! نیستی و هیچ است؟! بگوییم تا اینجا که آمدیم ، اینها وجودند ، حالا هر چه یا بصورتِ فضا یا هوا یا هر چه... اینجا زمین باشد ، آنجا آسمان باشد ، مثل هواپیمائی از اینجا برویم و در این فضای بی نهایتِ نظامِ هستی نگاه بکنیم ، دیگر بگوییم خوب کجا آسمان داریم؟! کجا زمین داریم؟! زمین و آسمان که نداریم! یک کره آنجاست! یک کره جای دیگر! و... مثل اینکه می بینید ، یک لامپ اینجا روشن است ، یک لامپ آنجا روشن است و... هیچکدام به هیچ جا بسته هم نیستند ، سقف هم ندارد پایین و بالا هم ندارد و تمامِ این حرفهای پایین و بالا و شرق و غرب و جنوب و شمال و... زیرِ سرِ کیست؟! زیرِ سرِ آقایانِ اهلِ هیئت است ، اینها را آقایانِ اهل هیئت و نجوم به دهانِ ما گذاشتند که در حقیقت الان شبانه روز داریم بر مبنای علمِ شریف هیئت حرف می زنیم. آقا! شما جنوبی هستی یا شمالی؟! می گوید: ما شمالی هستیم! شما چی آقا؟! می گوید: ما جنوبی هستیم! شما چی؟! ما شرقی هستیم! آن یکی غربی است! آنها چی؟! آنها آسمانی اند! اینها چی؟! اینها زمینی اند! این بالا و پایین ، شرق و غرب ، شمال و جنوب اینها زیرِ سرِ کیست؟! چه کسی اینها را درست کرده است؟! اینها را آقای هیوی روی مبنای هیئت اعتبار کرده است!
هیئت و نجوم می گوید: اینها که شما الان نشستی و اینجا که هستی ؛ اینجا را اصل قرار بدهیم ، بگوییم: اینجا اصل است ، اینجا محور است ، در کرۀ زمین هستیم ؛ این کره را می گوییم پایین ، بعد بالای سرمان را می گوییم بالا، بعد ما بایستیم طوری که ستاره جدی بیافتد پشت سرمان و بگوییم: این می شود شمال! این را که جلوی بدنِ ماست ، بگوییم: جنوب ، آنچه که سمت راستِ بدنِ ماست بشود شرق! آنچه که سمتِ چپ هست ، بگوییم: غرب (و روی فرمایشی که در دروس هیئت هست) بعد بگوییم: خوب حالا اینجا که زمین است! پس آنجا آسمان است! پس آنها بالائی اند! ما اینجائیها پائینی هستیم! آنطرفی ها غربی اند ، این طرفی ها شرقی اند! بعد شرق و غرب اعتبار می کنیم و می گوییم: آفتاب از کجا در می آید؟ از شرق در می آید! در کجا غروب می کند؟ در غرب غروب می کند! بعد هم علمِ هیئت می گوید: ابنجا که تو نشستی ، این کره ای که الان تو روی آن سوار هستی و مرکبِ تو است ، کرۀ اوّل است! این یک فلک! بعد می روی بالاتر، روی زمین چیست؟ زمین خاک است و روی زمین آب است که بشود کرۀ آب یا فلکِ دوّم! روی زمین و روی کرۀ آب و زمین چیست؟ هواست! قدیمی ها می گفتند: هفده فرسخ ( الان می گویند بیست و یک فرسخ) هواست! اینطور به صورتِ عمود بر آسمان بروید تا بیست و یک فرسخ هوا دارید و از آن به بعد دیگر هوا نیست! اکسیژن نیست! مجبور هستید در سفر با خودتان کپسول هوا ببرید! حالا اینجا تا آنجا (تا بیست و یک فرسخ) شعاعِ هوا می شود! بعد از این کرۀ آتش است ؛ معنیِ آتش چیست؟! از اینها که بیرون برویم ، اوّلین کره ای که برخورد می کنیم کرۀ ماه است (فلکِ قمر) بعد از آن  فلکِ عطارد ، بعد از او فلکِ زهره ، بعد فلکِ آفتاب ، که آفتاب در آسمانِ چهارم است! اینجا بخواهی آسمان بندی کنی، می گویی زمین و آبِ روی زمین و هوای دور در دور زمین و... همه را تعبیر به زمین می کنیم! بعد از آن برویم به آسمان ، آسمان کجاست؟! از ماه شروع می شود ، ماه آسمانِ اوّل ؛ عطارد آسمانِ دوّم ؛ مرّیخ آسمانِ سوّم ، آفتاب در کدام فلک است؟! آسمانِ چهارم! همینطور زحل و مشتری و... اینها هفت آسمان می شوند! «سبع سموات و الارض»! این هم زمین به یک معنی خیلی تنزّل یافته است ؛ خیلی پائین است ؛ زمین هست یا نه؟! بله هست! اب هست یا نه؟! بله هست! هوا هست! ماه هست! مشتری هست! عطارد هست! اینها همه هستند؟! بله هستند! حالا علمِ هیئت می گوید: بعد از اینها سر را بالا می کنید ، چه چیزی به چشمت می خورد؟! ستارگان! که در حقیقت ماه و مشتری و عطارد و زحل و... هفت تا ستاره اند! منتها این ستاره ها چون حرکت می کنند (از بابِ اینکه زمین را باید ثابت فرض کنیم چون علم هیئت می گوید: زمین ثابت است). همینطور که چشم تشخیص می دهد ، فکر می کنی؛ ما الان اینجا ثابت هستیم و اینها می گردند ؛ حالا بحثِ حرکتِ اولی و حرکت ثانی است و فرمایشاتی است که در علم هیئت پیش می آید ، ان شاء الله خدا دروسِ هیئت را روزی کند ، بعد از آن ستاره هائی که به ظاهر ثابتند و تکان نمی خورند (هر چه در شب سر بالا می کنیم ، می بینیم همه سرِ جای خود همانجا هستند( آنها چه هستند؟! ستاره های ثوابت. این ستاره های ثوابت حرکت دارند ، منتها از بس که حرکتشان کند است ؛ مثل این است که اصلاً حرکتی ندارند. پس اسمشان را ثوابت می گذاریم و فلکِ هشتم هستند که اگر بخواهی برای هر یک از ستاره های ثوابت فلک فرض بفرمائی ، چقدر ستاره الان تو آسمان هست (غیر از این هفت تای سیّار)؟! حالا علاوه بر این هفت تای سیّار، هفت تا سیّارِ دیگر هم پیدا کردند که عددِ سیّارات تا به پانزده و شانزده رسیده است! اما شما روی همین هفت تثبّت داشته باشید! (چون فرمایشات در آن هست و خیلی حرفها پیاده می شود و در علومِ غریبه کاربر دارد ، در مسائلِ ادعیه کاربر دارد ، فرمایشات فراوانی اینجا پیاده می شود) و معیار قرار بدهیم که اگر بخواهیم برای ثوابت هر یک ستاره را باز یک فلک حساب کنیم که روی مدار خودش بگردد ، باید میلیاردها به توان میلیارد ها فلک درست کنیم! چون فقط یک کهکشانش که ماشاء الله میلیاردها به توان میلیاردها ترمینال و ستاره دارد که در هر یک ترمینال و یک کوپه و یک دسته اش میلیاردها ستاره جمع شدند؛ همه مدار دارند ، می گردند ، چه بسا حرکتِ وضعی دارند ، حرکتِ انتقالی دارند ، حرکتِ شمال و جنوب دارند ، تمامِ ستاره های آسمان همه ، هم حرکت وضعی دارند هم حرکت انتقالی دارند و هم حرکت شمال و جنوبی دارند! اینها را خارج بنامیم ، ما خودمان را ، ذهنمان را ، خیالاتمان را ، تصوّراتمان را ، حالاتمان را ، آنچه را که در درونمان است داخل بنامیم و اگر بخواهیم لفظِ خارج را در مقابلِ ذهنِ خودمان قرار ندهیم و بگوییم خارج یعنی نظام هستی ، یعنی عالَمِ وجود ، ما و ذهنِ ما و درونِ ما و فکر و خیالاتِ ما هم می شود جزوی از خارج و بگوییم: من که موجودم ، ذهنم که موجود است ، افکار من هم که وجودند ، اینها در درونِ من موجودند ، از جسمم و ذهنن و تصوراتم که در بروم ، بغیرِ خودم را بخواهم حساب کنم ، آنها را می گویم خارج از من (لفظِ خارج را توجّه بفرمائید که در مسائلی که از این به بعد حرف میزنیم می گوییم در خارج، خارج بدانید یعنی چه) اگر خواستیم خودمان را معیار قرار بدهیم خودمان می شویم داخل ، غیر از ذهنِ ما بیرون از ما است و می شود خارج. اگر خواستیم بگوئیم خارج یعنی وجود، یعنی حقیقت، یعنی نظام هستی ، یعنی عالَم ، عالَم زمین دارد آسمان دارد ، ستاره ها دارد ، آفتاب دارد ، ماه دارد ، حیوانات دارد ، که یکی از این انسانها من هستم. اگر اینطور بخواهم بگویم من هم جزو خارجم ، اگر خواستم بگویم من هم جزو خارجم درست است ، اما بخواهم گاهی چیزهائی را گزارش بدهم که مربوط به درونِ من است و آنچه که جدا از من است از خودم تعبیر کنم به من و ذهن خودم و از بیرون خودم تعبیر به خارج کنم که این لفظ خارج را که بیرون از من است فقط همین اندازه که می خواهم تمیز بدهیم بین آنچه که من است و افعال و حالات من با آنچه که غیر از من است ، از این لحاظ بگویم خارج و ذهن درست است ، ذهن می شود در مقابلِ خارج ، ما اگر بخواهیم خارج را عالَم معنی کنیم نمی شود ، حالا صحبت در این است که ما هر چه را در خارج می بینیم یعنی من و غیر از من همه وجودند ، همه هستیند ، همه واقعیتند ، هر چه هم که تحقّق می یابد از وجود تحقّق می یابد مثلاً الان اینهمه گیاهان از چه تحقق می یابد؟ از زمین روئیده می شوند ، آب و خاک و هوا دست به دست هم می دهند ، گیاه می روید ، نطفه می شود ، بدن من و شما می شود ، بدن حیوانات می شود ، بدن نباتات می شود ، سنگ و چوب و آب و خاک و دریا و... همه بدست بدست هم می دهند و اینها روئیده می شوند ، پس می توانیم بگوییم اینهایی که بوجود آمده اند و تحقّق یافته اند هستی اند و از هیچ بوجود نیامدند. آیا شما چیزی دارید که از هیچی بوجود آمده باشد؟ یکی از این چهر گروهی که خواندیم را مثال بزنید ، جماد ، آیا این سنگ از هیچی بوجود آمده است؟ این خاک از هیچ بوجود آمده است؟ این آب و هوا از هیچند؟ یا همه از چیزی هستند؟ از وجودند ، از یک حقیقتی هستند ، من و شما از هیچ بوجود آمدیم؟ می گویید نه ، فقط تنها ذهن ماست که زمان نبود ما را اینطور می گوید که خوب! این آقا قبلاً که نبود پس پنجاه سال قبل چه بود؟ چیزی نبود ، ذهن می آید تصوّر می کند ، می گوید پس پنجاه سال قبل این آقا هیچ بود اگر یک مقداری ذهن را بشورانید ، بگویی آقای گوینده شما به لفظ عدم و هیچ دقّت کن! می فرمائی که این آقا پنجاه سال قبل هیچ بود ، آخر هیچ چه هست که بود باشد؟ میفرمائی بود ، هیچ چه هست که باشد؟ میگوید من منظورم این نیست که پنجاه سال قبل هیچی آقا بود ، که میخواهم یک چیزی درست کنم که در کشور بود و این نظام خارج باشد منتها اسم آن یک چیز بنام هیچ و عدم باشد. نه اینکه بخواهم بگویم هیچش بود ، می خواهم بگویم نسبت به الانش نبود ، بعد بگویی آقا شما چکار داری که قیاس بفرمائی که این آقا پنجاه سال قبل نبود و الان هست و بود دارد ، وجود دارد؟! پس می گوییم شما چطور میفرمائی همه آثار باید از وجود باشد و از بود باشد ،  در حالیکه این آقا نبود و از نبود بود شد ، پس معلوم می شود که یک وجودی می تواند از نبود هم بیاید ، از هیچ هم بیاید!! شما میفرمائید که نمی شود چیزی را بگوییم از نبود آمده است ، هر اثری هم پیش می اید از وجود پیش می آید ، از هست پیش می آید از پدر و مادر است که این فرزند بود می شود ، نه اینکه یکدفعه ناخودآگاه فرزندی از هیچ شکفته بشود و در بیاید و بعد از اینجا می روید و می گوید: ائمّه هم که این حرفها را زدند! در روایات ائمّه هم آمده که مثلاً می گویند آقایان بالای منابر که می روند می گویند: «الحمدلله الّذی رفع السّموات و حافظِ الارض و... خلق الاشیاء من العدم» و اشیاء را از عدم خلق کرد ، خلق الاشیاء من العدم ، بعد اینجا می فرمائید: چطور می گویی که این وجودست که منشاء و مبدأ همۀ آثار است ، خوب حالا آن روزی را در نظر بگیریم که زمینی نبود ، آسمانی نبود ، اصلاً هیچ چیزی نبود ، چون فرض بر این است که اینها همه بوجود آمدند ، خداوند این زمین و آن آسمان را پس از هیچ بوجود آورده است؟! «خلق الاشیاء من العدم» ؟! این از آن بحثهائی است که بین آقایان متکلّمین و آقایان حکما وجود دارد. که این را چه کنیم؟ متکلّمین که می فرمایند: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. این حرف از همین اقایان متکلّمین است ، چطور حالا می فرمائی که ما هیچ نداریم؟ هر چه که هست وجود است و هر چه می بینید وجود است ، و به هر چه که تصوّر بفرمائی وجود است و هر چه هم که بوجود آمده و آثار دارد همه از وجود بوجود امدند ، نه از عدم ، آخر عدم و هیچ چیزی نیست که از او چیزی بوجود بیاید ، این اشکالات به ذهن شریف شما تبادر می کند که الان اینجا می فرمایند: پس هر اثری که هست از وجودست و چون عدم هیچ و ناچیزست واقعیت و حقیقت چیزی نخواهد بود. یعنی می شود بفرمائی آقا حقیقت آسمان هیچ است؟ حقیقت زمین هیچ است؟ آسمان و زمین از هیچ بوجود آمدند؟ از عدم بوجود آمدند؟ خیر!
لذا حضرت آقا در ادامۀ درس می فرمایند: پس واقعیت و حقیقت همۀ چیزها هستی است که آنرا به تازی وجود گویند. این وجودست که منشاء و مبدأ همه آثار است. این سؤالاتی که الان بعرض محضر رسید ، به ذهن شما می اید ، مباحثه بفرمائید به روال طلبگی دو نفر ، سه نفر ، اگر تعدادتان بیشتر باشد مشکل گیر می کنید و بحثها طولانی می شود و گاه افراد شرکت نمی کنند ، تعداد که کم باشد مجبورند شرکت کنند ، بعد کتاب را باز کنید سطر به سطر را بخوانید ، همینجور که گوینده سر کلاس برای شما توضیح می دهد ، دو سه سطر عبارت را بخوانید بعد برای همدیگر توضیح بدهید ، مثل اینکه خودت الان گویندۀ سرکلاس هستی ، حتی نمی خواهید اسناد به دیگری بنمایی! رفیق شما هم مطلب شما را گوش بکند ، اگر مطلب شما صحیح بود بپذیرد و اگر خودش اشکال داشت برطرف می کند ، اگر جائی برای خود ایشان حل نشد می گوید: آقا اینجا را که دیروز سرکلاس گفته شد ، برای من خوب جا نیفتاد ، شما مطلبی و توضیحی بیشتر دارید بگویید تا روشن گردد ، اگر که نشد مباحثه کردید و بجائی نرسیدید می بینید یک کسی که از شما قویتر است از انها سؤال کنید ، اگر هم بالاخره بنتیجه نرسیدید خوب بالاخره می شود از گوینده سرکلاس هم سؤال کرد که آقا فلانجا آن عبارت آن مطلب معنی اینها چی شده است؟ پس به مباحثه بیفتید که مباحثه خیلی برکت دارد ، سرسری نگیرید و اجازه بدهید همانجور که در جلسات اوّل عرض شد با تثبّت پیش بروید، روی حساب پیشروی کنید! بعد بحثها ان شاء الله پیاده بشود! اینها در مباحثه برای شما پیش می آید ، پس آقا می فرمایند که ما هیچ نداریم چرا هیچ نداریم؟ الان اینجا را نگاه کنی می گوییم اینجا هما هست و این هوا چیزی است ، حالا از این بیست و یک فرسخ که در رفتیم دیگر دور در دور اینهمه ستاره های آسمان آیا آنجا ها همه چیز وجوداست؟ یا آنجاها دیگر وجود نیست و عدم موجود است؟ اگر برویم و سقف عالم را بیابیم و بظاهر با چشممان همانطور که در علم هیئت گفتند ، آن منتها الیه دید ما مثلاً می شود سقف عالم ، حالا چند هزار کیلومتر ، چند میلیون کیلومتر ، چند میلیارد فرسخ راه است ، بسیار خوب فرمایشاتی می گویند ، دیگر از آنجا که در رفتیم از آن ببعد چه باشد؟ و چه خبر باشد؟ یا اصلاً هیچ خبری نباشد؟ خوب ، از آن ببعد را بگوییم هیچ است تا اینجا که ما چشممان می بیند اینجا چیز باشد ، اینجا هستی باشد یا وجود باشد و این را خارج بگوییم ، از این خارج و از این هستی و از این وجود که در رفتیم ، بیرون کشور وجود و بیرون دار هستی بشود معدوم ، بشود هیچ ، می شود چنین فرمایشی را بفرمائید؟!
عبارت را توجّه کنید! این مقدار که خواندیم کافی است از اینجا ببعد بحث دیگری را هم می خواهیم دنبال کنیم و آن این است که برای وجود تا الان دو تا اسم دیگر هم گذاشتیم ، بنام واقعیت ، حقیقت. حالا می شود به یک نحوی فرقی بین واقعیت و حقیقت هم قائل بشویم؟ که واقعیت و حقیقت با همدیگر فرق بکند؟ یا می فرمائید: آقا! زمین واقعیت دارد ، واقعیتش چیست؟ وجود است ، حقیقتش چیست؟ وجود است، یعنی حقیقتاً زمین زمین است ، حقیقتاً آسمان آسمان است ، بر خلاف سوفسطی که می گفت نخیر هر چه که می بینی بی واقعیت است و بی حقیقت است و حرف سوفسطی را جواب دادیم و گفتیم: آقای سوفسطی! حرف شما را نمی پذیریم! هر چه که می بینی حقیقت دارد و واقعیت است!
امّا فرقی بین حقیقت و واقعیت هست؟ خیر، چرا؟ برای اینکه حقیقت هر چیزی هستی و وجود است، واقعیت هر چیزی هستی و وجود است. حقیقت هر چیزی وجود است. واقعیت هر چیزی هم وجود است و وجود هر چیزی هم یک حقیقت است و یک وجود است ، دیگر برای یک چیز دو تا وجود نیست که ما بگوییم یکی از آنها حقیقت است و دیگری واقعیت!! فقط تنها چیزی که شاید آنهم خیلی به زحمت ، بین حقیقت و واقعیت بخواهید یک نحوه فرقی قائل شوید، این است که در مقام مثلاً تطابق با خارج به یک نحوه حقیقت و واقعیت را بینشان را فرق بگذارید که اجازه بفرمائید این بحث بماند تا ان شاء الله در درس ششم عرایضی تقدیم بداریم.
بحث بعدی این است: هر چه که بود هستی است و وجود است ، خارج از ما، ذهم ما تصوّرات ما ، فکر ما ، دیدن و شنیدن و خوردن و رفتن و خوابیدن و برخاستن و حرف زدن و ... و بیرون از ما که غیر از ماست (و عرض شد به یک معنی ما خودمان هم خارج هستیم) خارج از ما هم هرچه را می بینیم، وجود می بینیم ، هر چه می بینیم واقعیت است ، هر چه می بینیم حقیقت است ، حرف سوفسطی را هم رد کردیم و گفتیم آنچه که ما هستیم و غیر از ما یک چیزی را پیدا کنیم بنام عدم بنام هیچ نمی شود پیدا کنیم ، مگر اینکه به یک معنا ذهن می اید هیچ و عدم را تصوّرش می کند ، می گوید مثلاً ما الان اینجا هستیم فلان مکان نیستیم ، آن درخت الان در آن مکان هست در غیر آن مکان نیست ، این نیستی و عدم را در ذهن یک جوری یا مقایسه خودش درست می کند ، و الاّ بذهن بفرمائید که این فلز و این شیء در جای خودش الان هست یا نه؟ می گوید هست، می توانی بفرمائی این شیء همین الان در این مکان نیست؟ می گویی نه محال است ، برای اینکه الان هست ، اگر بخواهم بگویم هم هست و هم نیست، می شود اجتماع نقیضین، این محال است ، به ذهن بفرمائید: آقای ذهن! درختی که الان در جای خودش کاشته است ، آن درخت در آنجا، در آن مکان ، در این زمان ، در این وقت خاص ، در آن جای خاص، در آن فضای خاص هست یا نیست؟ می فرماید هست ، واقعیت است، حقیقت است، وجود است، شکّی ندارم، می فرمائی: می توانی بگویی الان آن درخت در آن مکان و در این زمان خاص اینجا نیست؟ می گوید: مفهوم ندارد! می بینید وقتی ذهن را بشورانید هر چیزی را در موطن خودش قرار بدهید ، ذهن می گوید من در موطن آن شیء نمی توانم نیستی را درست کنم! آنجا هست؟ آفتاب الان سر جای خودش هست یا نه؟ می گوید بله، آیا می شود بفرمائی که الان در آن نقطه نیست؟ می گوید: نمی توانم بگویم! اگر هست را بگویم هم هست هم نیست اجتماع نقیضین است من نمی پذیرم! روی این اساس وقتی ذهن اینجوری به عالم نگاه کند، این ذهن مستقیم بار می اید، اما اگر به ذهن بگویی بیا حالا قیاس کن، بگو این شیء که الان در این مکان هست، آیا در آن مکان هم هست یا نه؟ می گوید: آنجا نیست! بگوییم آنجا نیست به این معنی که این شیء وجودش در اینجا هست و یک نیستی هم دارد که در غیر از اینجا هست؟ ذهن می تواند یک چنین چیزی درست کند؟ می گوید نه آقا! من از اینکه می گویم این شیء آنجا نیست، اینجا هست، نه به این معنی که این شیء دو تا حقیقت داشته باشد! یکی بودش باشد که مال اینجاست و یکی نبودش که در غیر اینجاست! من که تازه قیاس می کنم به همین معنی که بودش فقط در این مکان هست ، نه اینکه یک واقعیتی یک حقیقتی درست بکنم به نام عدم و هیچی که بگویم هستیش که اینجاست آن واقعیت دیگرش آن حقیقت دیگر بنام نیستیش در جای دیگر است! اینطوری نمی گویم! این بحث را مقدمه قرار می دهیم که قول بعضی دیگر از آقایون متکلّمین را بیاوریم و رد کنیم، بعضی از متکلّمین گفتند می توانیم چیزی درست کنیم که نه وجود باشد نه عدم و چیز دیگری باشد ، چون ما چیزی درست می کنیم که وجود نیست هیچی و معدوم هم نیست ولی یک چیزیست که ما اسمش را ثابت می گذاریم ، ثابت چیست؟ ثابتی که شما می گویید وجود است؟ می گوید: نه وجود نیست! یعنی ما اگر بیرون بگردیم می توانیم پیدا کنیم و بگوییم این شیء ثابت است؟ می گوید: نه! خوب اینکه می گویید ثابت است، هیچی است و نبود است؟ می گوید نه نبود هم نیست، پس چیست؟ نه نبود است و نه بود است. نه وجود است و نه معدوم است، پس چیست؟ ثابت است! یا بعضی گفتند: اسمش را حال بگذاریم که البته بحثهائی دارد که فلسفی است و الان برای شما خسته کننده است ، اجازه بدهید فعلاً همین اندازه بگوییم ، بعد بحث دارد که حالیها یک گروهند و ثابتی ها یک گروهند. چیزی که هست این است که اینها یک چنین فرمایشی را چرا می فرمایند؟ دردشان چه بود؟ الان شما بلافاصله می فرمائید: بندگان خدا! شما از چه دردی بود که یک چنین فرمایشی را فرمودید؟ چرا به این گرفتاری افتادید؟ می گوید برای اینکه ما یک چیزهائی می بینیم می خواهیم به آن وجود بگوییم نمی توانیم ، می خواهیم به آن هیچ بگوییم نمی توانیم، چکار کنیم؟ اسمشان را چه بگذاریم؟ مجبوریم اسمشان را وجود نگذاریم و عدم هم نگذاریم و ثابت بنامیم. خوب آنها چه هستند؟ می گوید: یک شخص را در نظر بگیرید که الان قاضی نیست، اگر حکم صادر کند فلانی را باید رجم کرد یا شلاق زد و یا باید کشت، آیا می شود حکمش را اجرا کنیم؟ می گوییم: خیر! ایشان قاضی نیست، می گوید: خوب! از فردا صبح مثلاً معظم رهبری ایشان را بعنوان رئیس قوّۀ قضائیه کند، این آقا می شود قاضی ، فردا صبح آقائی را دستگیر می کنند می آورند پیش ایشان، ایشان حکم صادر می کند که باید او را اعدام کرد ، بعد می برند اعدامش می کنند ، خوب از شما سؤال می کنیم: این مقام و این قضاوت چیست؟ آیا در خارج موجود است؟ یعنی ما الان در این آقا بگردیم بغیر از جسم این آقا، غیر از نفس این آقا، بغیر از علم این آقا، بغیر از فهم این آقا، بغیر از اینها در او چیزی می توانیم پیدا کنیم بنام قضاوت؟ که اسم این شیء موجود باشد و ما آن را ببینیم و بگوییم این موجود است و اسمش را بگذاریم قضاوت؟ می شود الان پیدا کنیم؟ نه ، چرا؟ برای اینکه این آقا همان اقای دیروز است ، دیروز قاضی نبود علم داشت ، جان داشت ، بدن داشت ، فکر و همه چیز داشت، اما اسمش قاضی نبود، اگر دیروز می گفت فلانی را اعدام کنید چرا حکمش را اجرا نمی کردید؟ اما امروز یک حکمی برایش نوشتند که آقا شما قاضی هستید ، مقامی به او دادند ،حالا بفرمائید: این مقام قضاوت را الان در خارج می شود ما پیدایش کنیم و بگوییم این وجود است؟ وجود که نیست ، بگوییم معدوم است هیچ است؟ چطور هیچ است که این آقائی که دیروز نمی توانست حکم صادر کند ، امروز حکم صادر می کند، می کشد ، شلاق می زند، زمین این را می گیرد و به آن می دهد، از آن می گیرد به این می دهد، پس معلومست این مقام قضاوت یک چیزی است که بگوییم وجود است هر چه بگردیم پیدا نمی کنیم، اگر بگوییم هیچ است آخر هیچ که نمی تواند آدم را اینجور صاحب ید و تصرّفات کند، پس اسم این را چه بگذاریم؟ اسم این را می گذاریم ثابت! آقا رئیس اداره هستی؟ خیر! شما الان دستور بدهی: فلان کارمند که به فلانجا مأموریت برود ، آیا آن کارمند آن را اجرا می کند؟ خیر! فردا صبح آقا را بعنوان رئیس اداره نصب کردند، آقا ریاست اداره شد، خوب! این آقا که رئیس اداره هست تا دیروز نمی توانست برای آن کارمند حکم مأموریت بنویسد، آیا قوّه، توان، استعداد، علم و فکر نداشت؟ داشت، چطور اگر دیروز می نوشت هیچکس حکمش را عمل نمی کرد؟ امروز می نویسد حکمش را عمل می کنند؟ می گوییم برای اینکه ریاست نداشت، امروز رئیس شد، حالا این ریاست در خارج وجود است؟ خیر! اگر بگوییم هیچ است؟ چطور هیچ است که اینجور اثر دارد؟ پس این می شود اسمش را ثابت گذاشت. و از اینگونه فرمایشات و یک مشکل دیگری هم این بندگان خدا دارند، گفتند: برای اینکه وقتی ما موجودات را نگاه می کنیم ، اگر بگوییم این موجودات از ازل بودند، لازمه اش این است که تمام این موجودات قدیمی بشوند، و حال اینکه ما در عالم یک قدیم بیشتر نداریم! آن یک قدیم هم فقط خدا است و ما بقی همه حادثند، فقط یک قدیم داریم که آنهم خداست! پس اگر بگوییم موجودات از ازل بودند، همه قدیم می شوند. بشوند! مگر چه اشکال دارد؟! می گویند: ما دلیل داریم که ما در عالم یک قدیم بیشتر نداریم (حالا الان ما حرف اینها را می زنیم امّا حرفشان پذیرفته است یا نه، بحث دیگر است ، ببینید دردشان از کجا شروع شد که مجبور شدند بگویند یک چیزی داریم نه وجود است نه معدوم است به نام ثابت) از طرفی هم بگوییم که این موجودات حادثند، خدا که قدیم است، آیا خداوند از ازل به این موجودات علم دارد یا نه؟ می گوییم از دو حال بدر نیست، اگر بگوییم علم دارد ، می گویند آقا نمی شود مشکل می شود ، زیرا اگر علم داشته باشد خدا که از ازل بود آیا موجودات از ازل موجود بودند یا نه؟ اگر ازلی نباشند پس در ازل هیچ بودند آنوقت علم به هیچ تعلّق بگیرد؟ علم به معدوم محال است ، اگر بگوییم خداوند اصلاً نسبت به این موجودات از آن ازل علم نداشت ، پس یعنی خدا جاهل بود؟ اینهم که محال است ، آخر خدا جاهل باشد؟ این خیلی بی احترامیست، پس نمی شود که بگوییم خدا جاهل است ، بگوییم خداوند به اینها علم دارد، اینها که از ازل نبودند خدا به اینها علم داشته باشد! اگر بگوییم علم خداوند به معدوم تعلّق گرفته است ، می گویند علم به معدوم هم محال است ، علم به هیچ یعنی چه؟ پس اینهم که نمی شود، پس چکار کنیم؟ اینها در علم خداوند ماندند! برای اینکه دو تا مقدّمه دارند، بگویند خداوند از ازل علم ندارد که جهل پیش می آید و محال است، اگر بگویند عالَم از ازل باشد که قدیم پیش می اید اینهم محال است پس خداوند از ازل به این موجودات علم ندارد که جهل پیش می آید و خداوند جاهل نیست! خدا علیم مطلق بی نهایت است! پس خداوند عالم است، جاهل نمی تواند باشد! اگر بگوییم علم او به معدومها تعلّق گرفته چون موجودات نبودند، معدوم و هیچ بودند، می گوید: علم به معدوم تعلّق نمی گیرد، نمی شود به هیچ عالِم شد. مثلاً اگر شما بگویید: من علم دارم، می پرسیم: علم به چه داری؟ آیا می توانی بگویی علم به هیچ؟ آخر تو بگو علم به ذات خود دارم، به افعال خود دارم، به حالات خود دارم، به آسمان دارم، به زمین دارم، به فلسفه دارم، به طب دارم، به زیست شناسی دارم، اینکه نمی شود بگوئی علم به هیچ دارم!
اگر بگوییم موجودات از ازل باشند، قدیم پیش می آید و محال است! اگر یگوییم خداوند به اینها عالم باشد و اینها هیچ باشند علم به معدوم هم محال است! گفتند: پس راهی نداریم چون اگر بگوییم موجودات از ازل نبودند که گیر می افتیم! و اگر بگوییم بودند، باز هم گیر می افتیم! پس چه بگوییم؟ بگوییم موجودات در ازل نه بودند نه نبودند، چه بودند؟ ثابت بودند! که علم خدا به ثابتهای موجودات تعلّق گرفته است!! اینها بیچاره ها چون در علم خدا به عالَم ماندند، مجبور شدند که بین وجود و عدم یک واسطه ای درست کنند و بگویند ما چیزی داریم که نه موجود است نه معدوم است و ثابت است، ثابت چه هستند؟ موجودات از ازل ثابت بودند و خداوند به این ثابتها علم داشت.
مشکل شان که گفته شد راجع به قضاوت، مالکیت، زوجیت، ریاست و... بود. مثلاً الان می گوییم این آقا نسبت به مالش مالکیت دارد، در آن تصرّف می تواند بکند، امّا در زمانی این مال بود و آن آقا هم بود، ولی نسبت به این مال مالکیت ندارد ، می تواند نسبت به آن کاری انجام بدهد؟ می گوییم تصرّف اشکال دارد! نمی تواند تصرّف کند! پس همۀ اینها که گفته شد ، مالکیت، زوجیت، ریاست، قضاوت، حاکمیت، اینها همه چه هستند؟ این گروه می گویند: اینها نه وجودند و نه معدوم، پس ثابت هستند.
«والحمدلله ربّ العالمین».
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس پنجم جلسۀ بیستم
شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-

80

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 21خرداد94

توسط جواد

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۱۷
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور