شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه سی و سوم ( درس هفتم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز528
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11051
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43072
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771152

در 20 دقیقه گذشته : 25
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسه سی و سوم ( درس هفتم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن حسن زاده   
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴۹

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و سوم ( درس هفتم )

در ادامه ی بحث خروج از عادت ، در جلسه ی قبل ، مطالبی در شرح و عنوانِ این لفظ که خروج از عادت یعنی چه ، عرایضی تقدیم شد که در ادامه نیز عرایضی تقدیم می گردد .

در رساله ی شریف « نورٌ علی نور » ، در فصل پنجم ( اهمیت شب برای عبادت ) ، صفحه 57 ، حضرت آقا در تعبیرشان می فرمایند : « آیات و روایات در حثّ و ترغیبِ در خلوت و تهجّدِ شب و استغفارِ اسحار ، بسیار است ؛ آن نیک بختی که در ورطه ی « من کیستم » افتاد ، به دنبالِ درمانِ دردش می رود و به نگه داشتن برنامه و یافتن استاد و دل به دست آوردن ، چاره ی خود می کند و چنین کس را با شب ، اٌنسِ سرشار است که صاحبدل است و طالبِ دیدار است » .

این دو سه سطر عبارت را در شرح « من کیستم » و بحثِ خروج از عادت در نظر مبارکتان داشته باشید .

آن هایی که به ظواهرِ عالَم خو کرده اند و به همین امورِ متعارفِ زندگی ِ روزمرّه ، اینها به عالَم عادت کرده اند ، و لذا نه دردی دارند ، نه برنامه ای و نه استادی . اما حضرتِ آقا می فرمایند : آنکه در وادیِ « من کیستم » گرفتار شد به دنبال چهار کار می رود : اول اینکه به دنبال درمان دردش می رود ؛ معلوم می شود که به من کیستم که افتاد دردش می آید ، این درد ، دردِ معنوی و عقلی است که گُل می کند و او به این فکر می افتد که بالاخره چه کاره ام ؟ برای چه خلق شدم ؟ چه می خواهم ؟ و . . . ؟

الحمدلله نامه هایی از عزیزان دریافت شد و نشانگرِ این مطلب بود که عزیزانی ، درد را حس کرده اند ؛ به هر حال همه ی ما درد داریم اما این درد باید گل کند و انشاءالله به دنبالِ درمانِ آن برویم ؛ رفتن به دنبالِ درمانِ درد باید بر اساسِ اصول و حقایق و ضوابطِ اصلی اش باشد . اما وقتی که درد پیش بیاید ، خود به خود سه برنامه ی بعدی که ذکر شد را به دنبال خواهد داشت .

حضرت آقا فرمود : آن نیک بختی که در ورطه ی « من کیستم » افتاد به دنبال درمان دردش می رود که ببیند چه کار باید کند ؛ او مثل آدم مریضی است که از جنبه ی جسمانی درد دارد . چگونه یک مریض ، به این طبیب، به آن طبیب ، به این داروخانه ، آن داروخانه ، به دنبالِ دارو راه می افتد ؟! حتی در بعضی موارد از این کشور به آن کشور برای یافتنِ طبیبی حاذق و درمانِ دردش مهاجرت می کند تا بلکه درمان صورت پذیرد . طبیعت نظام هستی طوری است که پس از آمدنِ درد ، خود به خود مسئله ی درمان و راه رسیدن به وسایلش را فراهم می کند و اساس عالَم این است که همواره درمان ، پس از درد می آید . دردِ معنوی هم که حقیقتا پیش آید و انسان بفهمد که باید خودش را بسازد ، به دنبالِ برنامه و استاد به راه می افتد و نظامِ هستی نیز با او یکپارچه به همکاری برمی خیزند . منتها باید توجه کرد گاهی مریض که دنبال دردش می رود باید تحمل کند تا آهسته آهسته درمانِ درد شود و روی رِوال طبیعی هم شود نه غیر طبیعی .

خیلی حواسّتان جمع باشد چرا که نفس به هر حال کار خودش را می کند و بسیار عجیب موجودی است ! همین نفس را می توان با رعایتِ اصول معارف به راه آورد و در آن وادی نیز ایشان عجیب است که زود خودش را می گرداند .

لذا گفته شد اگر درد پیش آید به دنبالِ درمان رفتن را در پی دارد که دو مطلبِ اساسی در درمان آن ، یکی استاد و دیگری برنامه نگه داشتن است . شاید در بعضی کتب حاضر ، داشتنِ استاد را ضرورتِ کار ندانند ، لیکن حضرت آقا و دیگر بزرگان و اعاظم از عرفای نظری و عملی ، داشتن استاد را شرط اول برنامه می دانند واصلا بدون استاد نمی شود در این وادی قدم گذاشت .

مطلبی را متذکر می شویم ، اینکه در مسائل معنوی ، به هیچ عنوان عجله جایز نیست ، به ویژه در امور استاد و دستور و برنامه . چون حوادث زیادی در تاریخ پیش آمده است و گرفتاری ها در این رابطه فراوان است . حتی شاید شخص ، حالی هم پیدا کند اما این ملاک نمی شود و اینکه این حال تا کِی دوام داشته باشد معلوم نیست.

باید بسیار دقت کرد . نفس طوری است که اگر چند صباحی ، مقداری قطع تعلق کند ، حقایقی بر او مکشوف می شود ( برای اکثر مردم چنین است ) . اما انحرافات نیز فراوان است و بعد ، خدای ناکرده ، آدم به گرفتاری ها می افتد که هضم و حلّش کار آسانی نیست ؛ حتی کار در بعضی موارد به تکفیر می کشد . لذا چند تا خواب دیدن زود ، خیلی ملاک نیست ! دو سه تا مکاشفه ملاک نیست ! صرفاً با خواندن یک کتاب و عمل کردن یک یا چند برنامه ، درد درمان نمی شود ! حتما استاد راه می خواهد تا در مسیر ، با موفقیت برود . درست است که بعضی ها بدون استاد به جایی رسیدند اما آن چیزی که باید می شدند نشدند و آنهایی هم که به جایی رسیدند ، حالاتشان خیلی موردِ پسندِ یک استادِ اهلِ فن نباشد . البته کلّ شریعت اسلامی خودش یکپارچه دستورالعمل است .

عزیزان من ! لااقل همین ابتدای راه ، همین حلال و حرام های شرعی رعایت شود . عمل به واجبات و ترک محرمات ، خودش برکت آور است و نمی شود کسی ، ولو به هر مقامی برسد ، ولی به اندازه ی سر سوزنی کاری خلاف شرع اسلام انجام دهد . البته در مواردی داشتیم که با قضای واجب جرقه ها خورد و این جرقه ها کارها کرد . خداوند است و نظامِ عجیب هستی ، و به بهانه دادن هم هست ، چون ما که چیزی به بها نداریم تقدیم کنیم ، لذا خداوند به بهانه می دهد . اما اینکه انسان عمداً نماز نخواند برای اینکه صوفی شد و عارف شد !! چنین چیزی در این وادی اصلاً نداریم . البته همانطور که گفته شد و در بعضی کتاب های جضرت آقا نیز تذکر داده شد که در بعضی حالاتِ عارف که در آن حالات ، اصلاً از این نشئه خارج است ( و لذا تکلیفی بر او نیست ) ، ترک عبادات پیش می آید . مانند مریضی که در حالتِ بیهوشی است او که دیگر تکلیفی ندارد و اگر ترکِ واجب شود عیبی ندارد و لذا عارف در بعضی حالات خود ، بیهوش و از این عالَم خارج است . او اصلا در آن حالت خود توجهی به این بدن مادی خود ندارد و به تعبیری در ورطه ی خروج از عادت می افتد که « من کیستم » ، در آن حالت ، تجلّی خاص می یابد که « تجلی ها چه صرصر تا نسیم است » . در این تجلی های صرصر است که گاه انصرافِ از این عالَم پیش می آید ، به عینه همانند کسی که با مرگِ طبیعی از این نشئه منتقل شود و به عالَم برزخ و قیامت برود ، آنجا دیگر تکلیفِ شرعی ندارد !

مگر آنهایی که به مظهریّتِ اسمِ شریفِ « یا مَن لا یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ » برسند . برای آنها دیگر فوت واجب حتی در حالتِ انصراف از نشئه ی طبیعت نخواهد بود . مانند حضرت امیر ( سلام الله علیها ) که حتی یک ترکِ واجبشان در حالتِ انصرافِ ملکوتیِ ایشان رخ نداده است . اشتغال به عالَم ملکوت ، آنها را از عالم ماده باز نمی دارد و تعلقشان به بدن همچنان برقرار است . همانطوری که خداوند ، هیچ شأنی او را از شأن دیگرش باز نمی دارد و در عالَمِ ملک و ملکوت و عقل و . . . مشغول است . و چون او مشغول است لذا سنگ سنگ است ، آب آب است ، چون ایشان ارادت دارد ؛ خاک ، خاک است ، چون بر اساس اراده ی دائمی و حتمی حق است ؛ مورچه راه می رود ، آن پرنده پرواز می کند ، یکپارچه نفس می کشد و می خواند و نغمه سرایی می کند ، حمله می کند و دفع می کند و رفع می شود ، به بچه ی خود علاقه دارد و . . . ، اینها یکسره از توجهِ همان « یا مَن لا یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ » در کارند . وقتی به عالم نگاه می کنیم ، می بینیم هیچ جا نیست که از کار افتاده باشد بلکه همه در کارند . چرا ؟ چون ایشان اشتغال دارد و اشتغال به جایی و چیزی ، او را از اشتغال به جایی دیگر و چیزِ دیگر باز نمی دارد . ولی ما الان که اینجا نشسته ایم از بیرون خبر نداریم و یا وقتی یه حرف های گوینده ای توجه داریم به مسائلِ دیگر ، توجه داریم . هنگامی که مشغول نوشتن هستیم ، شأن نوشتن ، ما را از خواندن ( مطلبی دیگر ) باز می دارد ؛ مثلا الان بچه ای صدا می کند ، اذهان مشغول آن صداست و دیگر توجه آن چنانی به حرف های گوینده نیست ، چرا ؟ چون نفس قوی نیست ! هنوز « یا مَن لا یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ » نشده است ! کسانی برای آنها « یا مَن لا یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ » متجلی می شود که در مقام عصمت تامّ اند و در ولایت تکوینی تامّه حق به مقام خلیفه اللهی رسیدند و می شوند « أنا جَنبُ الله ، أنا وَجهُ الله ، أنا عَینُ الله ، أنا رِجلُ الله ، أنا لِسانُ الله » ؛ این ها همه حرف های حضرت امیر در روایات است که من دست خدایم ، پای خدایم ، زبان خدایم ، چشم خدایم ، گوش خدایم و . . . ، خدا با من کار می کند ، با من راه می رود ، با من حرف می زند ، با من می شنود و . . . . این ها به مظهریت « یا مَن لا یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ » رسیدند و لذا هیچ شأنی ، آنها را از شأن دیگر باز نمی دارد و لیکن ما الان در این عالَم هستیم آیا از عالَم برزخ خبر داریم ؟ خیر ! چون اشتغالِ به این عالَم ، ما را از آن عالَم باز داشته است و چه بسا که در عالَم برزخ نیز کسانی باشند که از ما بی خبرند . چرا که اشتغالِ به عالم برزخ آنها را از این عالَم بازداشته است . البته بعضی ها در ارتباط هستند ، ولی مراتب دارد که بعضی ضعیف و بعضی قوی و بعضی ها قوی تر هستند .

این روایات در باب سر زدن اموات به بازماندگان را باید به لحاظ تعلق به این نشئه تفسیر بفرمایید وگرنه آن عالم که مکان ندارد ، زمان ندارد ، هفته و ماه و سال نیست ، بعضی اموات هر روز به دیدار خانواده شان می آیند ، بعضی هفته ای یک بار ، بعضی ها هر شب جمعه ، بعضی ها هر شب ، بعضی ماهی یک بار ، بعضی سالی یک بار و بعضی هر دم و بعضی که دائم اینجا هستند ، یعنی هم اینجایی و هم آنجایی هستند .

عزیزان من ! خیلی به دنبال مسائلِ تصرفات نباشید ! بعضی ها حالات دارند و البته کارهای عجیب و غریب هم می کنند ولی به راه شریعت مقدس اسلام نمی روند . توجه داشته باشید چند تا تصرف ملاک نیست که حالا دنبالشان راه بیفتید ! آن ها علم نیست . حقیقتِ علم را بیابید و حقیقت علم هم مطابق با طبعِ نظامِ هستی است نه خلاف آن ! عمل کردن باید مطابق با طبعِ نظامِ هستی باشد . که حتی راجع به دعا ، جناب شیخ الرئیس ابن سینا می گوید که دعا « قَرعُ بابِ الملکوت » است یعنی دعا در زدن کوبه ی ملکوت عالم است . شما وظیفه دارید برای هر مشکلی این در را به صدا در آورید . به هر حال این خداست که دارد خدایی می کند باید جایگاه خودش محفوظ باشد ، کی چه می کند را چکار داریم ؟! افراد و اشخاص فراوانی هستند که اعمالی انجام می دهند فراوان و چقدر هم عجیب ، و چه بسا نماز نخوانده ها هستند که چه کارهای عجیب و غریب می کنند که یک نماز خوان نمی تواند بکند ، اما اینها راه های سالم نیست . مُرتاض های هندی هم کارهای عجیب می کنند، اما مسیری که طی کرده است چه مسیری است ؟ دین تأیید کرده یا نکرده است ؟! بزرگان معرفت تأکید کردند یا خیر ؟! خیلی باید توجه داشته باشید ! مهم این است که درد ، گُل بکند و از طرفی هم باید توجه داشت کارهای خلاف صورت نگیرد ( حتی یک سرِ سوزن ) ؛ معصوم نیستیم ، خلاف می کنیم ولی تا جایی که از دستمان بر می آید پرهیز کنیم ! آنجا که تشخیص می دهیم خلاف است خلاف نکنیم !

در ادامه حضرتِ آقا می فرمایند : « و به نگهداشتن برنامه و یافتن استاد و دل بدست آوردن ، چاره ی خود کند» که این « دل بدست آوردن » خیلی حرف ها دارد .

« و چنین کس را با شب اُنس سرشار است که صاحبدل است و طالبِ دیدار است » .

ز دل بسیار گفتی و شنیدی شبِ دیوانه ی دل را ندیدی

شبِ دیوانه ی دل یک طلسم است که تعریفش برون از حدّ و رسم است

حالا چگونه باید به این شب رسید ؟! شبِ دیوانه ی دل را چگونه باید پیدا کرد ؟! چگونه باید این طلسم را گشود ؟! راهش این است که :

ادب کردی چو نفس بی ادب را گشایی این طلسم بوالعجب را

ادب باید بر اساس برنامه های شرع مقدس اسلام باشد . چه کسی می تواند به ما برنامه بدهد که نفس بی ادب را ادب کنیم ؟!

حضرت آقا در هزار و یک نکته فرمودند : درخت را ، بستن و پیراستن ادب می کند . آقای باغبان را می بینید قیچی بر می دارد و شاخه های اضافی را هرس می کند تا این درخت مودّب بشود !

بحث « ادب مع الله »ِ جلد دوم مآثر آثار که از کتاب های حضرت آقا است را ملاحظه بفرمایید :

ادب کردی چو نفس بی ادب را گشایی این طلسم بوالعجب را

این ها ابیاتی است که در باب اول دفتر دل است .

دل دیوانه رند جهان سوز چو شب آید نخواهد در پی اش روز

بود آن مرغ دل بی بال و بی پر که شب خو کرده با بالین و بستر

به شب مرغ حق است و نطق حق حق چو می بیند جمال حُسن مطلق

خوشا صوم و خوشا صَمت و خوشا فکر خوشا اندر سحر ها خلوت و ذکر

بعضی از ابیات از بابِ هجدهم دفتر دل دیوان حضرت آقا می باشد و غرض از بیان این ابیات ، طرح بیان « من کیستم » است .

در درس هفتم ، حضرت آقا فرمودند به اینکه وقتی خروج از عادت برای حضرت ایشان پیش آمد ، در آن حال به نوشتن جزوه ای به نام « من کیستم » ، خویشتن را تسکین می دادم . اکنون پاره ای از آن جزوه را به حضورِ شما بازگو می کنم . ( حالا انشاءالله من کیستمِ حضرتعالی هم گل می کند ، جنابعالی هم دست به قلم می شوی و از آن حالِ خودت می نویسی گاهی اگر حال پیش آمد . انسان است ، نماز ، غیر نماز ، ماه رمضان ، ماه غیر رمضان . افراد حالاتشان گوناگون است و به عرض محضر رساندم بعضی ها ، بعضی ماه ها خیلی گُل دارند و بعضی از ماه های دیگر اُفول می کنند . تا زمانی که آدم أبوالزمان نشد ! پدرِ زمان و پدرِ مکان نشد و همچنان فرزندِ مکان و زمان است ، همینطور ، حالات پراکنده است که مطابق با افراد ، خیلی فراز و نشیب دارد . بسیار فراز و نشیب دارد تا شخص به جایی برسد که پدرِ زمان بشود که دیگر ، روزش هم شب است ، شبش هم روز است و همه چیز است) .

در آن حال می فرمایند : من به نوشتن رساله مشغول شدم که من کیستم ؟ من کجا بودم ؟ من کجا هستم ؟ من به کجا می روم ؟ آیا کسی هست که بگوید من کیستم ؟! ( دیوان حضرتِ آقا ( صفحه 105 ) را نگاه بفرمایید ) . آیا همیشه در اینجا بودم که نبودم ، آیا همیشه در اینجا هستم که نیستم ، آیا به اختیار خودم آمدم که نیامدم ، آیا به اختیار خود هستم که نیستم ، آیا به اختیار خود می روم که نمی روم ، از کجا آمدم به کجا می روم کیست این گره را بگشاید ؟!

حرفِ جناب حضرتِ امیر ( علیه السلام ) در نهج البلاغه هم هست ، عینِ همین فرمایش حضرت آقا که « خوشا به حال آن بنده ای ، آن انسان بیدار شده ای که بفهمد و بیابد که از کجا آمده و در کجا هست و به کجا می رود ! » این سه مطلب را بفمهد که مبدأ و معادش چیست و از کجا آمده و الان در کجا است و بعد به کجا می رود ؟

حالات انسان چرا اینجور عجیب و غریب است و چرا گوناگون است ؟ چرا گاهی ناشادم ؟ شادی چیست ؟ ناشادی چیست ؟ گاهی گرفته و عبوس است ، چرا اینطوری ؟ ناراحت هستم یعنی چه ؟ گاهی شاد و گاهی ناشادم ، از امری خندان و از دیگری گریانم . شادی چیست ؟ اندوه چیست ؟ خنده چیست ؟ گریه چیست ؟ می بینم ، می شنوم ، به یاد می آورم ، ضبط می شود ، احساساتِ گوناگون دارم ، ادراکات جور واجور دارم ، می بویم ، می جویم ، می پویم ، رد می کنم ، طلب می کنم . این ها چیست ؟ چرا این حالات به من دست می دهد؟ از کجا می آید ؟ چرا می آید ؟ کیست این معما را حل کند ؟ لفظ معما چه شیرین است ! کلّ عالم معما است ! کلّ وجود انسان معمّا است ! کلّ کلماتِ وجودی همه معمّا هستند و این معماها حلّش چیست ؟ کی باید اینها را حل کند ؟ انسان در حالات روزمره ی مردم به فکر می افتد که خدایا چی شده است ؟ این همه مردم را بگوییم باطل خلق شدند که نشدند بلکه « هُوَ الّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأرضَ بِالحَقّ » ، که اینها شبانه روز مشغول همین زندگی و کسب و کار و بخور و بخواب و بگردیم و چه کنیم و . . . هستند ، اگر بگوییم همه باطل اند که با مبانی سازگار نیست ، بگوییم حقّ است ، چه جور حقانیت این ها را آدم بتواند در جانِ خودش پیاده کند و بفهمد واقعاً که ، حق است و همین جور باید باشد ؟

سراسرِ قرآن همه رمز است ؛ حرفِ روایات همه معمّا است . کل « کلمات الله » همه معماست ؛ وجودِ انسان ، همه معماست و چه کسی باید این معماها را حل کند و به تعبیری می گوییم حلّ این معما یعنی قیامِ قیامتِ جانِ انسانی که آدم منتظرِ قیامتِ زمانی آینده نباشد که آن هم مطابق ظواهر قرآن فرمایشی است حق . اما بالاتر از این به قیامتِ حقیقی انسان راه پیدا بکند که کلّ معمّاها برایش حل بشود که سرّ این اسرار چیست ؟

چرا خوابم می آید ؟ خواب چیست؟ بیدار می شوم ، بیداری چیست ؟ چرا بیدار می شوم ؟ حالا تا این ها را بگویی یکی می گوید خوب آدم خسته است می خوابد ! همین اندازه ؟ دیگر تمام شده است ؟!! نه آن از دستِ من است و نه این . خواب می بینم ، خواب دیدن چیست ؟ ( این سوالات ) الان شوراندن است که سوال در ذهنِ عزیزان ایجاد می شود ) . تشنه می شوم آب می خواهم ، تشنگی چیست ؟! آب چیست ؟!

وقتی در اینجاها برای انسان سوال پیش می آید چیزی حل شده باقی نمانده است . به ظاهر الان عالَم برایمان حل شده است !! که این زمین است و این آسمان است ، این آفتاب است که دارد نور می دهد ، الان هم که روز و بعد شب می شود ! این ها مردم هستند ! آن هم کوچه و ان هم خیابان ! این هم شهر ! آن هم منزل ! این ها چه هست ؟ آن درخت ، آن حیوان ، آن دریا است !! پس حل شد ؟! تمام شد ؟! همه چیز را فهمیدیم ؟! خیر ، این طور نیست !!

اکنون که دارم می نویسم به فکر فرو رفتم که من کیستم ؟ این کیست که اینجا نشسته است و می نویسد ؟ نطفه بوده و رشد کرده و بدین صورت در آمده است . یک قطره آب بیاید و اینطور بشود . اینجا نشسته ایم چه عجیب و غریب . آن نطفه از کجا بود ؟ چرا به این صورت در آمد ؟ صورتی حیرت آور ! در آن نطفه چه بود تا بدین جا رسید ؟ در چه کارخانه ای صورتگری شد و صورت گر چه کسی بود ؟ این ها جزء معماها هستند . مادر و پدر بندگان خدا ! ، فرزند به دنیا می آورند ، دختر دلشان بخواهد ؟ نه ، پسر دلشان بخواهد حتماً ؟ نه ، این نطفه منتقل شد به زهدانِ مادر ! ، از آن به بعد چه حقایقی پیاده می شود ، و این ها چیست ؟ یک جا استخوان ! یک جا غضروف ! یک جا گوش ! یک جا چشم ! و هر کدام چه پیچیدگی های عظیمی !! این همه حقایق در ظرفِ نه ماه چطور درست می شود ؟! بفرما این همه آقایان هستند ، یک آدم بسازند به این نحو و به این صورت ، ظرفِ شش ماه ، نه ماه هم نَه ، 9000 سال هم وقتشان می دهند ، اگر بتوانند !!

صورت گر چه کسی بود ؟ آیا موزون تر از این اندام و صورت می شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمی شد ؟!

که این ها را حالا باید در رساله ی شریف کلمه ی علیا در توقیفیت أسماء به سرّ این حرف ها و این سوالات برسد که بهتر از این نمی شود ؟! ما را از این چهره که داشتیم یه جور دیگر درست می کردند ؟! آفتاب ، غیر از این جور می شد ؟! زمین غیر از این جور می شد ؟! حرکتِ آفتاب و زمین غیر از این جور می شد ! راه داشت ؟! و این درختِ انجیر غیر از این می شد ! درختِ انار غیر از این جور می شد ! و . . . . چه شده در یک زمین چند صد متری ، یک جا انار ، یک جا سیب ، یک جا پرتقال ، یک جا انگور ، یک جا . . . . هر کدام بافتِ خاص ، چهره ی خاص ، نظمِ خاص ، حسابِ خاص . این انار چه جور برنامه ریزی دارد ؟! چه جور پرده می زند ، چه جور کوپه ای عمل می کند ، تمام دانه های انار همه چیده شده ، پوستش را بکنیم و دوباره برگردانیم به سر جایش، اگر توانستی آن را مشابه آنچه بود ( حداقل ) در بیاوری می بینی نمی شود !! این همه ماشاالله فنّی هم که هستی ! این درخت چی حالی اش شده اینجور بسازد ! تخمِ مرغ حیرت آور ! تخمِ کبک حیرت آور ! این تخم گذاشته می شود ، یک جا بشود منقار ، پرهای مرغ چطور قشنگ چیده شده بدن را می پوشاند ! می گویم این همه بنده و شما باید از زیرِ باران در برویم که داریم خیس می شویم ؛ ایشان در وسطِ باران این طرف و آن طرف ، اما آن چنان نظم و ترتیبِ پرش حفظ شده است که بدنش خیس نشود . این ها از کیست ؟ از چیست ؟ چه کاره است ؟ آنکه دارد می کند کیست ؟

عرض کردم عالَم خوانی کنید که هر لحظه به لحظه عالَم ، جا برای خواندن و تفکّر دارد . آدم راحت می شود عالَم خوانی کند ، این نقشه از کیست ؟! خودِ آن نقاش چیره دست کیست؟! چکونه بر آبی به نامِ نطفه این چنین صورتگری کرد ؟ آن هم صورت و نقشه ای که بنا و ساختمانِ آن چه طور روی دو پا قرار گرفته است ، و هر چه نگاه بفرمایی ! بنا و ساختمان آن ، غرفه ها و طبقات و اتاق های آن که چقدر این بدن ما اتاق های گوناگون و برنامه ها دارد ! گوش ، چه عجیب و غریب ! چشم چه عجیب و غریب ! تمامِ اعضاء و جوارح چشم ! این جور به این قشنگی ببینید و چه جور، تا دور را نگاه بکند ، دوربین بشود و تا نزدیک نگاه بکند نزدیک بین بشود و همین طور در تاریکی جوری است و در روشنایی طوری است ؛ بیش از بیست جور آب و اشک دارد . خنده می کند گریه می کند طوری است ، از خوشحالیِ آمدنِ فرزندی بعد از سالیانی گریه می کند ، آن ، طوری است ، دود به چشم می رود از آن آب می آید ، طوری است و . . . ، هزار جور آب دارد . این ها از کجاست ؟ چه جوری است ؟

و قوا و عُمّالِ وی ؛ قوای بدن انسان ، قوه ی غاذیه ، قوه ی نامیه ، قوه ی مصوره ، این انگشت ها !! ، این انگشت باید اینجوری ساخته شود ، این دست اینطوری ساخته شود ، آن استخوان آن طوری بشود ! استخوان های پا آن طور ! استخوان های ران آن طور ! استخوان های بازو طوری و همین جور تمامِ اعضا و جوارح ! این همه صورتگری . . . . ( از درس 26 و 27 به بعد بحث راجع به قوای در نفس می آید ) . قوه ی غاذیه غذا بگیرد ، قوه ی نامیه ، بدن را رشد بدهد ، که اگر مثلا یک گوش را زیاد رشد بدهد و گوشِ دیگر کوچک ! چه می شود ؟!! الان چقدر اینجا نشستیم موزون هستیم ! همه حساب شده ! همه برنامه ریزی شده ! نان و آب را می خوریم، فقط همین قدر که از این حلقوم می جَویم و پایین می رود ، از آن به بعد دیگر هیچ کاره ای نیستیم ، فقط تنها اختیاری که ما الان خودمان داریم ، این لقمه نان را داخل دهان بگذاریم ، با دندان ، با عجله یا بدون عجله خردش کنیم و بریزیم درون ! از این به بعد این نان باید چشم بشود ، باید گوش بشود ، باید ابرو بشود ، باید مژه بشود ، مژه طوری باشد که بلند نشود ! اگر مژه بلند شود نمی شود اصلاً دید ! اگر مژه مثلِ موی سر آویزان شود اصلاً آدم دیدش از بین می رود و چشم ، دچارِ حوادث می شود . ابرو آنطور ، محاسن اینطور ، حالا اینها بلند شود ، مژه چرا بلند نمی شود ؟ با این حال چگونه بافت دارد ! نحوه ی چینش آنها با یکدیگر یک طور !

این همه بندگانِ خدا کارهای علمی می کنند تحقیقات می کنند ، هر روز هم به اسرارِ جدید پی می برند ، باز می بینند که هنوز کار تمام نشده ! هنوز علم به جایی راه نبرده ! این همه علم آمده ، چه کار کرده درباره آدم؟! قوای عمال وی ، قوای نباتیه ، قوای حیوانی ، قوای انسانی ، اما حیرت آور !! اینها همه ، قوای نباتی و حیوانی و بخصوص قوای نباتی ! قوه ی غاذیه غذا بگیرد و قوه ی نامیه رشدش بدهد ! قوه ی ماسکه غدا را بچسبد ! قوه ی جاذبه ، غذا را جذب کند ! قوه ی هاضمه غذا را هضم کند ! قوه ی دافعه فضولات را دفع کند و قوه ی مصوِّره تمام اعضا و جوارحِ بدن را یکپارچه صورتگری کند !! تمام اعضا و جوارح یکپارچه صورتگری شده است که حیرت آور است !! چینششان ! نظمشان ! برنامه شان ! . کارهای عصب بخصوص !! عصب در بدن چه کار می کند و ساکنان در اتاق ها و غرفه هایش که چه حقایقی در این اتاق ها نشسته اند و مشغولند . یک غذای نامربوط خورده ، می بیند که کلّ سربازان بدن همه بسیج شدند که این غذای نامربوط سمّی را دفع کنند ، دست به کار می شوند به مغز گزارش بدهند . الان همه سربازان مغز در سراسربدن پخش هستند ، یک سرِ سوزن به بدن از اتصالش نسبت به خارج خبری باشد آنجا خبردار است . چشم تا نگاه کند ، آن سربازان همه ی اطلاعات را دادند. آنجا ، بالا ، مغز نشسته و دارد همه را می گیرد و قوه ی لامسه دارد لمس می کند ! همه را با خبر است ، اینجا هوا سرد ، آنجا هوا گرم است ، اینجا چه شده ! این یکی درد است ! آن یکی گرسنگی است ! گرسنگی را طوری اعلام می کند ! درد را طوری اعلام می کند ! گرما را طوری اعلام می کند ! سرما را طوری اعلام می کند ! دستگاه گوارش باید همینجور دم به دم ، گرسنه هستم ، نیستم ، سیر شدم ، کم است ، زیاد است ، یک وقت می بینید دستگاه گوارش مریض شده و شخص دارد از بین می رود ولی هیچ اعلامِ نیازِ غذا ندارد ، آن دستگاه کار نمی کند ! که اگر آن بنا و ساختمان و . . . شرح داده شود هزاران هزار و یک شب می شود ، ولی آن افسانه است و این حقیقت ! هر چه بنشینید شرحش کنید هزاران سال هم بنشینید فقط حرف است ، حالا آنچه را که می گوییم همه افسانه است آنچه که هست حقیقت است ! چه بگوییم و چه می شود گفت ؟!! (حالا چه عجب ! که هزاران هزار و یک شب ! باز هزار و یک شب بشود ) .

در ادامه ی درس می فرمایند : وانگهی تنها من نیستم ، جز من این همه صورت های شگرف و نقشه های بوالعجب از جانداران دریایی و صحرایی و از رستنی ها و زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان و نظم و ترتیبِ حکمفرمای بر کشورِ وجود و وحدت صنع و چهره ی زیبا و قد و قامت دلربای پیکر هستی نیز هست !

آن نکته ی شریف باز در کلمه ی « دلربا » است که تمام موجودات همه دلبرند . و در آن غزل حسن و مجنون در دیوان هست که :

همه در دلبری حدّ کمالند همه آیینه ی ایزد نمایند

در دلبری حدّ کمالند ، وحدتِ صنع باز چه عجب ! « گندم از گندم بروید جو ز جو » . قد و قامتِ دلربای پیکر هستی نیز هست که من مات قد و قامت آن هستم ، « من مات قد و قامت موزون تو ام » . این ها چیست ؟ یکپارچه من مات و حیرتم !! این چیست ؟

من مات قد و قامت موزون توام مفتون جمال روی بی چون تو ام

روی بی چون ، بی مثل ، بی مانند ، بفرمایند یک آسمان مثلِ این درست کنند ! یک زمین مثلِ این ، یک خاک ، یک آب ، یک حیوان ، یک پشه ، مثلِ این که هست درست کنند ! این بافتی است که هست ! این قد و قامتِ بی چون ، بی مثل است چون خالقش بی چون است ، چون خودش « لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ » است . چون حق « لا شَریکَ لَه » است لذا زمینش « لا شَریکَ لَه » است ، آسمانش « لا شَریکَ لَه » است ، همه بی چون هستند ! چه کسی است که چون داشته باشد ؟! این قامتِ نظام هستی هیچ چون ندارد ، مثل ندارد ، مانندی ندارد ، مفتونِ جمالِ روی بی چون توأم ، عاشق هستم و مات و متحیرم ( مفتون ) . از خودم دیگر اختیار ندارم .

حاشا که بگویمت تو لیلای منی اما منِ دلباخته مجنون توام

این درس خطاب به جنابِ مجنون است که فقط عاشقِ لیلی نباشد ، بلکه نظام هستی یکپارچه لیلی است و باید مجنون این لیلی شد ! ما را بی جهت اینجا نیاوردند !

« و قد و قامت دلربای پیکر هستی نیز هست که در هر یک از آنها چه باید گفت و چه توان گفت و چه پرسش هایی بیش از پیش که در یکایک آنها پیش می آید و در مجموع می توان فقط عنوان می توان کرد ، حیرت اندر حیرت !! » تا انشاءالله ببینیم عزیزان ما چه خبر های خوشی می آوردند ؟!

« و الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین »

 

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت .17خرداد94

توسط سالک گمنام

 


 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۴۴
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور