شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و دوم ( درس هفتم )
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1412
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5930
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37951
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766031

در 20 دقیقه گذشته : 28
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و دوم ( درس هفتم ) PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط علامه حسن حسن زاده   
پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۰۵

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و دوم ( درس هفتم )

بحث در مورد مقامِ شریفِ خروجِ از عادت است و راه وصول به حقیقتِ انسانی و مقام الهی را با « دیدِ دفعی به نظامِ هستی نگاه کردن » تعبیر فرمود . که اگر این سوال مطرح شود که به چه نحوه باید خروجِ از عادت پیدا کرد ، همین است که در پایان درس ششم فرمودند : با دیدِ دفعی به نظامِ هستی بنگریم و با کلماتِ موجودات عالِم خو نگیریم . و هر کس به هر مقداری که به آن خو کرد ، می بیند که آن لذّت عقلانی را از این نظامِ زیبای عالَم نمی برد .

در بحث شریف علم و دین به عرضِ محضر رسید که عالَم ، معلوم و انسان ، عالِم است و علم هم عینِ وصول انسان به عالَم است که متعلَّقِ علم انسان ، خودِ « نظام هستی » است . حتی علومی که در مسائل ذهنی هم فرمایشاتی دارند از باب این است که نفسِ انسانی و ذهنِ انسان ، یک جزء از اجزای نظامِ هستی است . لذا در حقیقت ، موضوعِ تمامِ علوم ، موجودات عالَم است . و بر اساس این چینشی که الان عالَم و آدم دارند ، تنها راهِ خروجِ از عادت ، حشر پیدا کردنِ عقلانی با نظامِ هستی است یعنی یکی از مسیر هایش ، مسیر « تفکّر » است .

درست است که بزرگانِ اهلِ معرفت ، راجع به « ذکر » ، فرمایشاتی فرموده اند که قرآن سراسرش ، ذکر است ، اما در ذکر هم تفکّر لازم است . از عزیزان استدعا دارم که به خاطرِ طرح این مسئله ، یک دوره قرآن را با دیدِ تفکرّ قرائت بفرمایند ، و ببینید که خدای متعال ، چقدر بر تفکر و تعقّل صحّه گذاشته است ، که موجودات را ، آسمان را ، زمین را ، تمام ستارگان را ، حیوانات را ، انسان ها را ، دریاها را ، و همه را به عنوان آیات الهی قرآن مطرح فرمود که اگر اینها آیات اند ، آیات ، یک علامتی و نشانی است که باید در آن آیات ، ذی الآیات را متجلی دید که « إنَّ فی خَلقِ السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاُولِی الاَلبابِ » .

هر کسی عاقل است ، این عالَم را آیات می بیند . دیگر برای آب و زمین و آسمان و خودش و . . . ماهیت مستقلی قائل نیست ، که تحتِ این ماهیت مستقل بخواهد خدایی با وحدتِ عددی برای خودش درست کند ، این کار را عاقل نمی کند و لذا با تفکر و دیدِ تعقل به نظام هستی می نگرد ، همانطور که قرآن کریم فرمود ، و تمام عالَم را آیات می بیند . اگر با این دید به عالَم نگاه کنیم ، خروج از عادت پیدا می شود و کم کم محقق می شود . منتها همانطور که قبلاً به عرض رسید این مسیر مقداری دیر به نتیجه می رساند ، اما وقتی نتیجه داد نتیجه اش سنگین است که انسان ، آدم می شود و آدم ، عالَم می شود ، کلمة الله دم به دم برای او تجلی خاص پیدا می کند و به یک تعبیری انشاءالله به مقام علم به سرّ القدر می رسد ؛ از هر چه که می بیند لذت می برد ، نه لذت حسی ، بلکه لذت عقلی و فوق لذت عقلی ، و بلکه لذت قلبی می برد . و روی همین اساس که انسان با نظام هستی خو نکند ، لذا فرمودند که متن طبیعت را که جای خو کردن انسان است ، چون ماده دارد و حجاب است ، همین متن طبیعت را عینِ حرکت جوهری قرار داد تا چه برسد به ماوراء الطبیعه ، که عالم مجردات نوریه است ؛ هر کسی به آن جا برود تجلیات و مجردات نوریه برایش هر آن به آن جلوه می کند . که جلوه می کند نگارش تازه به تازه نو به نو . اما نشئه طبیعت که الان شبانه روز در آن به سر می بریم و با زندگی روزمرگی ارتباط داریم ، اینجا چون ماده حجاب است و نمی گذارد که آن حقیقت تغیّرِ دم به دمِ عالَم برای ما روشن شود ، بلکه تغیر به صورت تدریجی است که الان می بیند بهار می شود و درختان سرسبز می شوند تا به تدریج برگ هایشان ریخته می شود و سه ماه و شش ماه طول می کشد و در طی این شش ماه ، اوایل لذت حسیه داریم ، ابتهاج نفسی داریم ، اما کم کم با این سبز بودن عالم عادت می کنیم و دیگر آن لذت نیست ، این ها زیر سر این است که ماده دارد و بر اساس تدریج است و تدریج ، باعث خو گرفتن و از بین رفتن لذت است .

اگر انشاءالله سلطان و دولتِ تغیّرِ دم به دمِ نشئه ی طبیعت برای شخص ، تجلی کند که هر لحظه به لحظه می بیند که هر چه می بیند غیر از لحظه ی قبل است ( که اینها الان برای ما حرف زدن است تا پیاده شود ) ، آنگاه ، آن لذت عقلانی اش جلوه می کند . منتها الان درحجاب مادّه ایم و تا از حجاب ماده در آییم مشکل است ؛ به خصوص آن قدر مسائل روزمرگی ، مسائل اجتماعی ، مسائل خانوادگی ، مسائل روابط دوستانه ، غذاها ، مزاج ها و . . . متأسفانه راه را کُند می کنند که یا راه نمی افتند یا وسط راه ، موانع ، خیلی زیاد می شود و همین کُتل ها و گردنه هاست که افراد فراوانی می گویند ما طاقتش را نداریم و بر می گردد به زندگی عادی و دنیا آنها را شکار می کند .

الان در این شهر می بینید که چهارصد هزار جمعیت دارد ، هر چند سال می بینید چند نفری به جان کندن راه می افتند و . . . تا چه بشود ! یک در هزار هم کمتر هستند که بخواهند این راه را تازه شروع کنند ؛ حال باز هم جای شکرش باقی است . حضرت آقا می فرمایند که حضرت نوح (علیه السلام) ، نهصد و پنجاه سال پیغمبری کرد و چه جانی به لب آورد که 70 نفر را توانست شکار کند . صد ها هزاران نفر در آن زمان بودند و جناب نوحِ پیغمبر هم ، پیغمبر وسیعی بودند ؛ طوری نبود که در یک کوره دهی یا گوشه ای باشد ، بلکه نبوت او بسیار وسیع بود . البته بعثت هر پیامبری بنا بر بافت و چینش مردم آن دوران است که می فرماید : « هُوَ ألَّذِی بَعَثَ فِی الاُمّیینَ رَسولاً » که پیغمبری از آنجا برمی خاست و چه بسا در عصری و دهه ای ، چند تا پیغمبر بودند ولی از بین این انبیا ، فقط چند تایی سرشناس بودند که ما الان آن سرشناس ها را می شناسیم ؛ ولی آمار از کل پیغمبران داریم که یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر داشتیم ولی ما فقط همان چند پیامبری که خیلی وسعت داشتند را می شناسیم . چند تا از انبیا اسمشان در دعای اُمّ داوود که در ماه مبارک رجب خوانده می شود آمده و حدود بیست و پنج تا هم در قرآن کریم داریم ، و همه را نمی دانیم . سرّش این است که عرض شد ، چون در هر عصری ، انبیاءِ فراوان بودند ، منتها از بین آنها یکی دو نفر خیلی سرشناس بودند ؛ مثلا در رده ی بالا بودند . « تِلکَ الرُّسُلُ فَضَّلنا بَعضُهُم عَلی بَعضٍ » که بر اساس تفضل بعضی انبیا بر بعض دیگر ، این سری مشهور شدند . حالا این جناب نوح که این همه قرآن اسمش را آورده که « سَلامٌ علی نُوحٍ فِی العالَمین » ، که قرآن سلام می دهد بر ایشان و از پیامبران اولوالعزم بود ، در اثر نهصد و پنجاه سال جان به لب آوردن ، هفتاد نفر را جمع کرد .

مگر حوادث چیست؟ مگر از راه در رفتن چگونه است ؟ به اندک چیزی انسان حجاب پیدا می کند . نفس هم که تن به کار نمی دهد و فقط دنبال بهانه گرفتن و در رفتن است ، نفس است و می خواهد استقلال داشته باشد ، به اندک چیزی از زیر کار در می رود . نفس ، فرّار است ، خیلی فرار کننده است ؛ این است که البته آدم با عالَم حشر نمی یابد و متعارف می شود و نفس ، انسان را با آنچه ظاهر است خو می دهد و همه را به نحوی استقلالی می بیند ؛ نه اینکه خودش را مستقل می بیند و نمی خواهد که تن به کار دهد و نمی خواهد که تحت فرمان در بیاید ، می بینی که چون خودش استقلال طلب است و از مقام توحید قرآنی تنزل یافته است و خودش را به وحدت عددی در مقابل حق قرار داد ، لذا کل عالم را وحدت عددی می بیند ؛ این آسمان ، آن زمین ، این آفتاب ، آن ستارگان ، آن دریا ، آن ابر ، جماد ، نبات ، حیوان ، انسان و . . . ، حالا خدا کجاست ؟ کی گفته خداست ؟! این ها سرّش این است که گرفتاری های نفس در مسیر راه خیلی زیاد است و رهزنی ها هم فراوان که نمی گذارد انسان جلو برود .

یکی از بهترین راه ها ، راه تفکر است ؛ در موجودات فکر بفرمایید و استقلال وجودی برای هیچ یک قائل نشوید ؛ که انسان حرفش را می زند ولی در مقام متن خارج ، باز موجودات را مستقل کرده است .

در رساله ی شریف صد کلمه در معرفت نفس نگاه بفرمایید ، یک کلمه این است که : « موجودات ، مراتب دارند؛ مرتبه ی مادی ، مرتبه ی مثالی ، مرتبه ی عقلی و مرتبه ی الهی ( ملکوتی ) . مرتبه ی مادیِ موجودات همین است که به ظاهر می بینیم ، می بوییم ، می چشیم ، لمس می کنیم و . . . . مرتبه ی مثالیِ موجودات آن است که با قوّه ی خیال ( یا در خیال متصل در خودمان یا در خیال منفصل در نظام هستی ) ، موجودات را به وجود مثالیه شان می بینیم . و بالاتر ، وجود عقلی موجودات ، آن است که یا با عقل متصل خود ادراک می کنیم یا اینکه در عقل منفصل نظام هستی به عنوان عالَم عقل و عالم فرشته ها یا ملائکه الله تعبیر می کنیم . و بالاتر ، هر موجودی یک مرتبه ی الهی هم دارد . این که الان تو اینجا ، این ماده را می بینی ؛ این سنگ را ، این چوب را ؛ این سنگ مادی است ، سنگ مادّی مرتبه ی نازله است و آن حقیقت او سنگ مثالی است و وقتی به سنگ مثالی رسیدی می بینی سنگ مثالی ، آیت است ، آن حقیقتش که این سنگ مثالی رقیقه ی آن حقیقت است ، سنگ عقلی است . از سنگ عقلی هم باز می بینی آرام نیستی و نمی خواهی به آن استقلالِ وجودی بدهی ، چون باز هم آیت است ، رقیقت است ، علامت است ، آن سنگِ الهی است . سنگ الهی چیست ؟ آنکه دیگر هیچ استقلال وجودی ندارد ، چه اینکه فرمودند : انسانِ مادی ، انسانِ مثالی ، انسانِ عقلانی و انسانِ الهی ؛ که انسان مادّی همین است که در مرتبه ی ظاهر هستی ، و بدن و بشره داری ، در مرتبه ی ظاهر می خوری ، راه می روی ، جسمی داری و . . . ، بعد می رسی به « من کیستم ؟ » ، در ابتدا به ظاهر می گویی من همینی هستم که در اینجا نشستم و حال اینکه این طور نیست ؛ این یک مرتبه ی نازله ، یک آیت ، یک علامت است و این ، رقیقت آن انسانِ مثالی و حقیقت مثالیِ جنابعالی است که باید از این رقیقت ، ظلّ ، از این آیت و نشانه ، آن را بیابی و آن را ببینی ؛ چه کار به آینه داری؟ صاحب صورت را نگاه بفرما ! ببین که این آینه چه می نمایاند ؟ از اینجاست که سفر انسانی تو شروع شده و من کیستم را آغاز کردی و آهسته از بخشِ مادی به بخش مثالی خود که حقیقت مادیِ توست رسیدی ، بعد می بینی عجب ! آن که حقیقتِ این رقیقه بود ، باز دوباره همان نیز رقیق شده است !! حقیقت ، فوق این است و در متن همین رقیقت است . منتها باید آن حقیقت را همان رقیقت نشان دهد که لذا باید از این صورتِ مثالیِ خود ، اعتلای وجودی پیدا کنی و می رسی به مرتبه ی عقلانی خود ، که از آن مرتبه ی عقلی ، تعبیر به مَلَک تو ، به جبرئیلت ، به عزرائیلت ، به میکائیلت و به اسرافیلت می شود که همه ی اینها از تو جدا نیستند ؛ خودِ تو هستند ؛ سرّ عقلی تو هستند که الان ، تو ، یعنی این نشئه ی مادی تو و نشئه ی مثالی تو ، رقیقت آن حقیقت هست . آن حقیقت ، روزی این مرتبه ی رقیقت و ماده را که بدن هست جمع می کند و این بدن را مثالی می کند و همین بدن مادی را که عین مثالی کرد تعبیر می کنیم به اینکه مرگِ شخص فرا رسیده است . این یک معنا از لطائف معانی مرگ در معرفت نفس است که می رسد به آن حقیقتِ عقلی که خودش است . تا اینجا گویا بویی از استقلال برای خودش درست کرده بود ؛ می گوید : من که در مرتبه ی ماده بودم ، من که در مرتبه ی مثال بودم ، من که الان به مرتبه ی عقل رسیدم ، می بینم باز این مرتبه ی من ( مرتبه ی عقلی ) هم استقلال ندارد !! این هم آیت است برای حقیقتِ فوقانیِ من ( یک حقیقت بالاتر ) که آن حقیقت ، وسیع تر از این حقیقت است ؛ آن رَحِم ، وسیع تر از این رحِم عقلی است ؛ چه اینکه رحمِ عقلی ، وسیع تر از رحم مثالی است و رحم مثالی وسیع تر از رحم مادی است ؛ وقتی به آن منِ الهی خود می رسد می بیند که :

همه از دست شد و او شده است أنا و أنت و هُوَ ، هو شده است

که این بُعد الهی انسان می شود که حقیقت انسان ، همین است . آن سه مرحله ، حقیقت نبودند ؛ عقلِ انسان ، مرتبه ی حقیقی و نهایی انسان نیست ؛ مثال انسان ، حقیقت انسانی نیست ؛ بدنِ انسان حقیقتِ انسانی نیست .

این ماده ، ظلّ آن مثال است ، آن مثال ظلّ عقل است و هر سه این ها ، به خصوص عقل که سعه ی وجودی اش از همه ی این مراتب بیشتر است ، ظلّ آن مرتبه ی الهی انسان هستند .

مرتبه ی الهی چیست ؟ « إلهی هَب لی کَمالَ الإنقِطاعِ إلیک » ، که ببینم هیچم و هر چه هست تویی . من چه کاره ام تا بگویم منم . آقا در ابیات می فرمایند :

من چرا بی خبر از خویشتنم من کیم تا که بگویم که منم

منی وجود ندارد ؛ همه چیز خودش است . اینها مراتبِ خروج از عادت است که برای انسان باید پیش آید . منتها عرض شد به صورتِ تجلّی نه تدریجی !!

عادت داریم ( خو گرفتیم ) که بگوییم : این درخت که خودش ریشه می زند و رشد می کند و میوه می آورد و . . . ، این مال درخت !! . آن آب هم که خودش از اکسیژن و هیدروژن تشکیل شده است و . . . ، این هم که خودش مستقل است !! . آن ابر هم که تشکیل یافته از . . . ، ایشان هم که مستقل است !! . این نبات ، آن حیوان، آن انسان ، این ها همه که مستقل اند !! . اینطوری می خواهیم ببینیم ؟! با عالَم خو کردیم . در این حالمان ، عالَم برای ما لذتی هم ندارد ، فقط تنها لذت حسیه را دارد و بس ؛ تازه اگر بخواهیم همین لذت حسیه هم برای ما لذت واقعی باشد باید باز هم حرکتِ جوهری طبیعت را نگاه کنیم که هر لحظه طبیعت ، نو به نو است ؛ که اگر به آن لذت هم برسیم خیلی عالی است . افسوس که در این وادیِ عادت هستیم و خو کردیم .

سروران من ! یواش یواش ماه رجب در پیش داریم . از همین الان خودتان را آماده ی ماه مبارک رجب بفرمایید که چهار ماه داریم به ماه رجب ، ربیع الاول ، ربیع الثانی ، جمادی الاولی و جمادی الثانی . ماه رجب ، ماه ولایت است ، ماه شروع فصل انسانی است که نشئه ی طبیعت را بر اساسِ فصول چهارگانه ی سال ، یک فصل بهار است ( فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ) ، و به تعبیر اهل الله ، فصول چهارگانه ی سال ( بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان ) ، فصول انسانی نیستند ؛ اینها فصول طبیعی اند ؛ فصول انسانی را باید در فصل های چهارگانه ی ماه های قمری پیدا کرد که محرم و صفر و . . . تا به ماه مبارک رجب و ماه عزیز شعبان و ماه مبارک رمضان که این سه ماه قمری ، فصلِ جناب انسان است و به خصوص که امسال به اواخر پاییز می افتند که شب های خوبی دارند . تابستان گرفتاری زیاد است ، صبح تا غروب هوای گرم و کار و . . . ، مردم هستند و دیدن ها !! این ها نمی گذارند ، اینها همه حجاب می شود ؛ نباشد هم نمی شود ؛ قراردادیِ حقّ است ؛ جنابعالی آدمی مشرب هستی !! مگر قرآن را نخواندی ؟! مگر آیات راجع به آدم و حوا را نخواندی ؟ این مربوط به امور روزمرگی جنابعالی است ، قصه نیست که بگویند آقایی به نام آدم بود و خانمی به نام حوّا در چندین هزار سال قبل !! این داستانِ قرآن برای این است که بگوید تو آدمی مشرب هستی و صبح که شد برای حوّای منزلت مجبوری از بهشتِ محیط خانواده ات در بروی و بیفتی در جهنم اجتماع و ببینی که چه صحنه ها پیش می آید و چه چیزها پیش می آید و چه چشم های نامحرم که تا چشمشان به انسان افتاد تیر رها می شود و جان انسان را آلوده می کند و چه گرفتاری دارد تا آدم از دست یک چشمِ ناباب در برود !! . الان حالش خیلی خوب است ، وضعش خیلی خوب است ، می گوید اگر با این حال برویم تکیه و مصیبت گوش کنیم چه حالی دارد ؛ اما به محض اینکه چشم به چهار تا نامحرم می افتد می بیند که حال رفته است . چرا ؟ جان ها روی هم تأثیر می گذارند .

نباید برود تکیه ؟ باید برود . آدمی مشرب است !! نمی شود که در چهار دیواری منزل بماند !! زن هست ، فرزند هست ، خانواده هست ، هر کدام اقتضائاتی دارند ؛ چه اینکه حوّای بنده خدای منزل هم بخواهد به راه بیفتد و در مسیر کمال قرار گیرد ، او هم بنده ی خدا چه مشکلات دارد ؛ تربیتِ بچه ، اداره ی زندگی ؛ این ها همه تنزّل از آن مقامِ خلوتِ تامّه ( حضور تامّ ) است . بعد آدم به زحمت می افتد و به زحمت که افتاد چقدر باید جزع و فزع بزند تا باز دوباره به آن خلوتش ، به آن آسودگی اش برگردد ، علاوه بر اینکه متأسفانه بارمان هم سنگین می شود .

یک خانه می خواهیم بسازیم ، حتماً باید چهار تا اتاقِ خواب داشته باشد !! تازه اگر هم بخواهد از راه ِ حلال باشد چقدر سخت است . به زرق و برقِ لباس بخواهد بپردازد !! عزیزان من ! سروران من ! شما که اینجا هستید منظور نمی باشید ، شأنتان انشاءالله أجلّ از این حرف هاست . می گفتیم . . . تا بخواهد لباس های گوناگون تهیه کند و بپوشد و هر روز مدل عوض کند ، هر روز به بازار برود ، و چقدر حوصله دارند !! آدم دیگر مجبور است برای خوش پوشی و . . . ، هر روز خیابان ها را زیر و رو کند و هر روز مدل های جدید !! چه حوصله ای دارند !! اگر یک صدم این حوصله ها را در خودسازی خودشان مصرف می کردند حتماً به جایی می رسیدند که نمی کنند !! این ها ما را خیلی معطّل می کنند . سروران من ! همیشه سعی کنید بارتان سبک باشد . بهترین راه این است که فرمودند : از دنیا به مقدار مُردار ( میته ) استفاده کنید . چرا ؟ چون امام صادق ( علیه السلام ) فرمودند : اگر به عنوان میته از دنیا استفاده کنید آن مقدار استفاده ، حرام نیست ، حلال است ، مثل آدم مریضی که از گرسنگی در حالِ مرگ است یا مریض است باید علاج شود و مجبور شود از گوشتِ یک حیوان مرداری میل کند. آن میته را چقدر می خورد ؟ آیا باز هم شکمی از عزا در می آورد ؟ یا یک تکّه ای بر می دارد که فعلاً رفع گرسنگی شود . حال آن مقداری که می خورد حرام است ؟! خیر ؛ بیش از آن مقدار چطور ؟! حرام است . این است که فرمودند از دنیا به مقدار میته بهره مند شو ( به مقدار مردار ) . آن مقدار که مورد احتیاج شما هست آن مقدار ، حلال جان شماست و بیش از آن مقدار برای جان شما ضرر دارد .

سروران من ! خودتان عاقل باشید ؛ من که نباید به شما بگویم شبانه روز یک ساعت یا ده ساعت بخوابید . نمی شود برایش ضابطه قائل شد . سوالات زیادی هم مطرح می فرمایید . باید عرض شود عزیزان من ! خودتان عاقلید و شعور دارید . طبیعت نظام بدن انسان برای خودش قانون دارد . خود ، دارای حساب است . الان تو گرسنه می شوی ، آیا تو اراده می کنی که گرسنه شوی یا بدن ، خودش اعلام گرسنگی می کند ؟ خودش اعلام گرسنگی می کند . خودش اعلام تشنگی می کند . مثلاً شما به بدن می توانی بگویی بدن ! تو نگو که تشنه ای، من هر وقت گفتم باید تشنه شوی ؟؟! در کارخانه ی بدن ، این برنامه ها خودش تنظیم شده و ساخته شده است ؛ حساب و کتاب دارد . این کودک را ببینید که هنوز به عقل و شعور و آگاهی نرسیده است ، این هنوز تازه در یک مرتبه ی تنزل یافته ی حیوانی است که به شدت در مرتبه ی نازله ی خیال است ، هنوز به مرتبه ی خیالِ خوب هم نرسیده است ، به مرتبه ی وهم هم نرسیده و به مرتبه ی عقل که اصلاٌ نرسیده است . حالا ایشان چگونه گرسنه می شود و پستان مادر را می گیرد ؟ کارخانه ی بدن ، خودش تنظیم است و خودش برنامه دارد .

چقدر بخوابم ؟ خودتان را رصد کنید . اگر آدم بخواهد شبانه روز برنامه ی غذایی بدن را به هم بزند و تنظیمش را خراب کند و سه وعده غذای سنگین بخورد ، دیگر آنجا هیچ ضابطه ای نمی توان داد و نمی شود گفت که چقدر بخوابی . که بارها به عرض نرساندم ؟ که الان غذاهای ما سه وعده ای شده است . چه گرسنه باشیم چه نباشیم باید بخوریم !! که این برنامه ی ما هیچ با نظمِ طبیعی بدن سازگار نیست . و اگر بشود که تنظیم کنید خوب است . طوری نباشد که به طور کلی همه چیز را به هم بریزید و بگویید فلانی گفته !! خودتان عاقل باشید.

مثلا خانم غذا را آماده کنند ، هر کس گرسنه شد یک لقمه ای بردارد . اینقدر وقت سرِ سفره آرایی نگذارید که حالا سفره بهترین مدل باشد !! و چند جور خورشت بچینیم !! که این الان نباید کارِ من و شما باشد ! وقتی افرادِ یک خانواده هستند ، طبیعت طوری تنظیم می کند که همه به یک نوع غذا عادت می کنند . این نوع عادت کردن ها خوب است . حالا وقتی غذا یک جور است ، هر کسی غذا خواست اندکی از آن برای خودش بکشد و بخورد .

جنابعالی دیدی گرسنه هستی دو لقمه خوردی ، دیدی سیری تمام کن و برو ، نه اینکه سه وعده چه بخواهیم چه نخواهیم ، جبرئیل خدا امروز نازل شده باید سفره گذاشته شود و بخوریم !! همه جور هم باشد و هر کسی ایرادی به یک نوع وارد کند !! این طور وقت صرف نکنید !

منتها تا بخواهیم الان افسار گسیختگی را به تنظیم درآوریم ، طول می کشد . اما در مسیرِ تنظیم باید قرار بگیریم ! حالا چقدر طول می کشد خودش بحثی است . خودتان برنامه ی خود را تنظیم کنید . متفقاً تنظیم کنید ، حالا طوری نباشد که غذا را تنظیم کردی و خدای ناکرده با اهلِ خانواده اختلافات پیش آید و این اختلافات ، طورِ دیگر شما را از پا در آورد ! آنگونه هم نباشد . کار ، باید عاقلانه باشد .

غذاها را تنظیم بفرمایید . هر موقع که دیدید گرسنه اید بخورید ، 2 شب ، 12 ظهر و . . . ، منتها گرفتاری ما این است که از بس به این غذاهای پخته عادت کردیم ، می گوید آقا ! من که بیکار نیستم که اینجا در خانه بمانم و هر وقت گرسنه شدم بروم و یک لقمه بردارم ! کار دارم ، کاسبی دارم و . . . ، بله اینها هم هست و لذا تا از عادت ها در بیاییم طول می کشد .

از همین ابتدا ، کار را شروع بفرمایید ، از همین مسائلِ عادی روزمرّگی کار را شروع کنید . در مسائل تنظیم خانواده کار را شروع کنید ( هم خواهران ، هم برادران ) ؛ بارتان را سبک کنید . چیزهایی که واقعا مایحتاج زندگی هست را تهیه بفرمایید نه فوق مایحتاج !! چه ضرورتی دارد آدم مثلاً برود پنج دست ظرف بخرد که احیاناً اگر پنجاه نفر از فامیل آمدند برای همه ، ظرف داشته باشد ؟! چرا ؟ اصلاً اینطور دعوت ها چرا ؟ چه می خواهیم؟

هر چه بارتان را سبک تر کنید ، نظام طبیعت هم با شما هماهنگ می شود و بارتان سبک می شود ؛ به محض اینکه بگویید خانه ای بسازیم که چند تا اتاق داشته باشد و خانه امشب حاضر شود ، فردا شب ده تا مهمان می آید . این تنظیمِ نظامِ هستی با خواسته های شماست ! بعد می بینید به هم می زنید نظام هستی و تنظیمِ الهی آن را . مثلاً اگر به اندازه ی افرادِ خانواده ، استکان برای چای داشته باشید ، می بینید که مهمان گهگاهی آن هم یکی دو تا می آیند ، این تنظیمِ نظامِ طبیعت است با بارِ شما ؛ بار را سنگین کنید آنگاه به همان اندازه هم مهمان می آید ، و چقدر اینها وقت شریف شما را می گیرد ؟! چه اشکالی دارد آدم با یک موکتی یا فرشی ، پنج سال ، ده سال به سر ببرد ؟ حالا برود و هر روز دنبالِ مدلِ فرش و پرده و . . . باشد ، اینها وقت می برد و از امور انسانی تان باز می دارد . اینها گرفتاری های جزیی درونی است و بعد از آن به گرفتاری های اجتماع می رسیم ؛ بگو مگو ها و . . . که به تعبیر شریف حضرت آقا « مه ره در کوه و وشه چند خوشه » ، فرمودند : پرستو صفت باشیم ، گنجشک صفت باشیم ، بلبل صفت باشیم ، پرنده صفت باشیم ، مورچه صفت نباشیم که البته مورچه ، در بعضی جهات به آدم درس می دهد و پرنده ها هم در بعضی جهات به آدم درس می دهند . می بینیم پرنده لانه درست کرده و بعد آنجا ، چند تا ( ده تا ) تخم گذاشته ، بپرسی پرنده ی عزیز چه می خواهی کنی ؟ می گوید می خواهم ده تا بچه و یا چند تا جوجه در بیاورم ، بپرسی شما فکرش را کردی؟ اینها اتاق می خواهند ، اینها لانه می خواهند ، می گوید همین که دارم بس است ، بال و پر در می آورند و می روند برای خودشان می سازند ( جوجه ها ) ، و می بینی اوائل کار چون این جوجه ها هنوز ریزند مادر می ماند و پدر ( پرنده ) می رود و در بیابانِ خدا غذایی فراهم می کند و برای اینها می آورد تا کم کم بزرگ شوند و . . . ، حالا ما چه می گوییم ؟ چهار تا فرزند دارم ، باید آنقدر کار کنم که فردا این فرزندان به من نخندند که برای ما ساختمان نگرفتی و یا سرمایه نگذاشتی و . . . ، شما چه مسئولیتی دارید سرور من؟! اینطور نیست که یک نفر فدای چهار نفر بشود . پس عمرِ ایشان ، خودسازیِ ایشان چه می شود ؟ « من کیستم » اش چگونه حل شود ؟ به اندازه ای که شکمشان را سیر کنی و مایحتاج فراهم شود و . . . ، خوب است . بزرگ شوند و خودشان اهلِ کار شوند ، همینطور که تو اهلِ کار شدی و درست می شود . ما چون در تمام این امور به خدا اعتماد نداریم و سعیمان در این است که حتما باید به تصمیمات خود عمل کنیم ، اینطوری گرفتاری درست می کنیم .

از پرنده یاد بگیریم که عالَم یکپارچه درس است . چه اینکه حضرت آقا در الهی نامه فرمود : مثل حیّه باشید . مثل جنابِ مار باشید ( البته اینها همه تنبیهات است ، هر کدام به جهاتی ) . حیّه وقتی می خواهد پوست عوض کند چهل روز تمام گرسنه می ماند و بعد زیر خاک می رود و از آن در می آید و پوست قبلی را جا می گذارد و پوست تازه در می آورد . اگر جنابعالی بروی و زمین را بکنی می بینی عجب ماری آن زیر است در حالی که پوستِ قبلی همان مار است .

حالا در مورد مورچه ( که هر حیوانی یک درسی به ما می دهد ) ، عوض اینکه بیاییم بگویم مورچه یک لحظه از تلاش برای معاش دنیایی خود دست برنمی دارد ، ( بگوییم ) شب ، روز ، در تاریکی ، در خلوت و . . . در حرکت اند و آرام نمی گیرند و چه کارها که می کنند . پس از او در این مورد یاد بگیریم ! بیاییم در امورِ معنوی ، تلاش شبانه روزی ِمورچه را درس قرار دهیم و یاد بگیریم و برای ساختن خودمان اینطوری باشیم و آرام نگیریم . چطور برای امور دنیایی خود آرام ندارد ؟ اما در امور معنوی خود ، قرار دارد ، بیقرار نیست ؟

از همین الان شروع کنید و تا ماه رجب خودتان را آماده بفرمایید بلکه سلسله ی بحث هم به جای خوبش برسد انشاءالله .

مقداری از برنامه هایی را که حضرتِ آقا در نامه ها ، برنامه ها و جاهای دیگر فرمودند که جنبه ی عمومی دارد ، شروع بفرمایید . منتها الان تا ماه رجب ، این برنامه ها به صورت آماده شدنِ شما باشد ! چهار ماه هم وقت دارید. ضمنِ اعمالِ عبادیِ خودتان ، یواش یواش خودتان را طبق برنامه های گفته شده جمع کنید . مهم این است که آن عطش دنیا طلبیِ درون انسان خاموش شود یا فروکش کند و انسان آرام بگیرد .

یکی دیگر از چیزهایی که به شما عرض می کنم که وظیفه ی خود را ادا کرده باشم و از آن به بعد دیگر با شماست این است که بگو مگو ها ، حرف زدن ها ، زبانتان را بپایید . هر چیز را نگویید ، هر چیز را نشنوید ، هر چیز را تخیّل نکنید ، هر چه هر که گفت گوش نفرمایید که بیچاره می شوید . با خودتان باشید ، اینگونه نیست که به شما عرض می کنم و خودم بیگانه از این مسائل باشیم . خودم نیز چند سالی است به فکر افتادم ، نمی گویم چه ها گرفتم و موفق شدم اما اعتقادم بر همین هست و می خواهم و دنبالش هستم ، ولی بدانید بیگانه هم نیستم . سروران من ! به فکرِ خودتان باشید . در مورد آن فرمایشِ آقا در ابیات طبری ایشان صحبت شد که :

مه ره در کوه و وشه چند خوشه بخـــورم واش و ولگ کـــوه و وشه

نه نومــی بورم از ایـن و از اون نه از خوش و نخوش و ته شه مه شه

حواستان به این ها باشد ، آن فرمایشِ دیگرشان در آن غزلِ « بوین چه ها » ، ابیات طبری ، که خیلی کد و رمز دارد و باید اسرار « بوین چه ها » را در رساله ی « انسان در عرف عرفان » ، پیدا کنید . چندین جا کُدی دارد . کُدِ « بوین چه ها » در آنجاست . می خواهیم ملک و ملکوت را ببینیم ؟ می خواهیم عوالم وجودی را ببینیم ؟ می خواهیم چشم دلمان باز شود ؟ فرمود :

به روز و شو حضور دار شه دله سوی نور دار

بوین چه ها بوین 21چه ها

حالا ببین چه چیزهایی مشاهده می کنی ؟

زبون و گوشَه خوار دار دو چشَه مثلِ کور دار

بله ببندش ، حواس خمسه ( حواس پنجگانه ) را ، چشم بسته ، گوش بسته ، زبان بسته ، سکوت . هر چه می گویند بگویند ، حرف نزن ، سکوت . چه خوش است سکوت ، خرج هم ندارد . هیچ انرژی هم مصرف نمی کنید .

سکوت . اصلا و ابدا حرف نزنید . نمی دانم چه شده که ما اصلاً به این تن نمی دهیم ؟! اما به حرف زدن ؟ چرا ، خوب تن می دهیم ! با اینکه کم خرج هم نیست !! گاهی یک کلمه حرف می زنیم ، چقدر کار دستمان می دهد. گاهر یک کلمه حرف می زنیم ، چه مشکلاتی برای خودمان درست می کنیم .

روایتی داریم که باید در آن دقت کرد . این روایت دالّ بر زبانِ عقلی است ، دالّ بر چشم و گوش و اعضاء و جوارحِ عقلی است . صبح که از خواب بیدار شدی ، تمامِ اعضاء ، از جناب زبان احوالپرسی می کنند . زبان ! حالت چطور است ؟ خوبم ، خیلی خوبم ، در دژ خفته ام ! دور در دور مرا دژ درست کرده اند ، چانه به این سفتی ، که اگر یک کسی با چوبی محکم بزند اینجا ، تا او بشکند و به من برسد من جان سالم در می برم !! از هر طرف ، سقف هم دارم بزرگ و پهن ! از هر طرف بزنند تا به من برسد خیلی وقت می برد ! که معمولا همیشه از بالا می زنند و سقفِ زبان هم خیلی بلند است ، دو سه طبقه دارد ، آن هم ما شاء الله جمجمه ی سر که خیلی قوی است . بعد ایشان از اعضاء احوالپرسی می کند (روایت را جناب مرحوم نراقی در معراج السعاده در باب زبان آوردند ) ، آنها جواب می دهند بد نیستیم اگر تو بگذاری ! خودت که در آن دژ محکمی نشستی که همه ی ما دست به دستِ هم دادیم و برایت آن را درست کردیم و درِ آن را هم که بستیم و آنجا یک کلمه حرفِ ناروا را می زنی بعد می روی پنهان می شوی و طرف ، چوب را بلند می کند و دست بیچاره را می زند و می شکند ! تو حرف می زنی ، در آنجا هستی و راحت و اینجا چه خبر است . . .

حالا دو نفر با هم دعوا افتادند . متأسفانه در امورِ خانه که گاه مرد و گاه زن پر حرف می شوند ، هر چه کتک می خورد باز هم حرف می زند می گوید بابا حرف نزن اعصابم خُرد شد ، باز هم حرف می زند ! دلیلش این است که او خودش در آن دژ ، جایش گرم است و مشکلی ندارد ، چه کسی کتک می خورد ؟ دست ، چه کسی کتک می خورد ؟ پا .

و چه عجب این زبان هیچ وقت چیزی اش نمی شود و دردش هم نمی آید !! الان اگر کسی کتک بخورد و تمامِ بدنش له و لَوَرده شود و یا تصادف کند و او را به بیمارستان ببرند و تمامِ بدنش مجروح باشد ، آیا به زبانش هم آسیبی می رسد ؟ ایشان برایش هیچ اتفاقی هم نمی افتد ، ولی خود ، مسبب همه ی اتفاقات است . تازه هیچ اتفاقی که برایش نمی افتد آرام هم نمی گیرد . دست می شکند ! باز ایشان حرف می زند ! پا می شکند باز حرف می زند ! سر را می زنند باز حرف می زند ! دردش هم نمی آید که ول کند ! زبان ! زبان ! زبان !

دیوانِ حضرت آقا را نگاه بفرمایید ، یکپارچه دستورالعمل است . « دلا باید دهن را بسته داری » . ببند ! حرف نزن ! چکار داری دیگران چه می کنند ؟ که هی بگویی فلانی چه کرد !! فلانی چه نکرد !! چه کار داری ؟؟ حداقل دلت برای خودت بسوزد . دلت برای هیچ کس نسوزد و به دیگران کاری نداشته باش . به فکر خودت باش .

دلا باید دهن را بسته داری دلا باید تنت را خسته داری

که سالک را دهان بسته باید تن خسته دل بشکسته باید

می خواهم راه بیفتم چه کنم ؟ 1- دهانت را ببند ( که سالک را دهانِ بسته باید ) . از همین امروز شروع کن ! 2- تن خسته 3- دل بشکسته باید . یک کسی حرف ناسزا به تو گفت ردّش نکن . دلت می شکند ، ممنونش هم باش . آقا ممنون . شما باعث شدی ( یک حرف ناروا گفتی ) ، دلم را شکستی . من کجا می توانستم یک چنین دلِ شکسته ای پیدا کنم ؟

بدان راهست بر ما حقّ بسیار چو حقِّ مردم پاکیزه کردار

ز مردم تا گران جانی بدیدم به القائاتِ سبّوحی رسیدم

که به تعبیرِ شریفشان در دفترِ دل ( در شرح آن هم آوردیم ) می فرمایند : « طبعِ مزاجِ من طوری است که تا از ناحیه ی دیگران یک تلنگری ، یک بدی ای ، یک ناروایی ، یک نیشی ، یک چیزی به من نزنند ، از آن طرف برای من ، در باز نمی شود » . زدند ، در باز شد . آتش زدند کربلا را ، در باز شد ، تشنگی دادند ، در باز شد ، به آقا جسارت کردند ، در باز شد . نظامِ عالَم اینطور است . اسرار را به بهانه می دهند نه به بها .

گاهی می بینیم خیلی غروریم ، در نماز حال نداریم ، یک وقت در جایی ، خیابانی ، بازاری ، همسایه ای ، دوستی ، رفیقی ، محلّی ، کسبی و . . . کارِ نامربوطی شده برای ما ، آدم دلش می شکند . اینجا اگر بروی دنبالش که این را اثبات کنی یا قضیه را تا به آخر برسانی ، هم دلِ خودت نمی شکند ، هم ایشان بیچاره می شود . ولی اگر سکوت کنی می بینی دلت می شکند . دهان ، بسته می شود ، دل هم شکسته می شود . دلِ شکسته و دهانِ بسته و تنِ خسته ، اینها خیلی کار برای انسان می کند . مواظبِ زبانتان ، عزیزانِ من ، باشید ! انشاءالله هستید ولی قدری هم بیشتر باشید ( همه با هم مواظب باشیم ) . فرمایشاتِ آقا در دفترِ دل :

شبی در را به روی خویش بستم به کنج خانه در خلوت نشستم

فکر در آغاز و انجام می کردم و . . . ، یکدفعه دیدم آمدند دارند این لبِ مرا با سوزن می دوزند ، آن هم سوزنی به چه بلندی که با آن لحاف می دوزند . بی حس هم نکردند . جانم داشت بالا می آمد . چند نفر ، دستم را گرفتند و بدنم را محکم گرفتند که من تکان نخورم ( تمثّل برزخی حاصل شد ) ، همینطور دارند می دوزند ، گفتم آخر اینها چیست ؟ چه وضعی هست ؟ گفتند حرف هایی که می زنی را نمی پایی . داریم می بندیم که حرف نزنی !! حالا چقدر شبانه روز حرف می زنیم که باید دهانمان را ببندند خبر نداریم !!

« و الحمدلله ربّ العالمین »

 

« و الحمدُ للهِ رَبِّ العالَمین »

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت .14خرداد94

توسط سالک گمنام

 

 

نظرات  

 
+1 #1 پاسخ: شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه سی و دوم ( درس هفتم )راحیل ۱۳۹۴-۰۳-۱۶ ۰۷:۰۳
با سلام و تشکر از اینکه شرح دروس بسیار عالی معرفت را در این سایت قرار دادید. فقط لطف کنید درس 20 تا 30 را هم زودتر قرار دهید تا پیوستگی دروس حفظ شود . اجرکم عندالله
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور