شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ نوزدهم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1406
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5924
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37945
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766025

در 20 دقیقه گذشته : 28
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ نوزدهم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۴:۲۵

بسم الله الرحمن الرحیم


شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ نوزدهم:

طرح نظریۀ سوفسطائی ها در ابتدای دروس معرفت نفس برای این جهت است که اگر روی این عقیده و مبنا هیچ یک از موجودات حقیقت و واقعیت نداشته باشند و انسانی که در مقام تحصیل علم قرار گرفته حقیقت و واقعیت نداشته باشد ، دیگر دنبال تحصیل علم نرویم و به خود زحمت و رنج بیهوده ندهیم که عالم بی حقیقت است ، نظام هستی حقیقت ندارد. علم انسان بی حقیقت است ، انسان خودش واقعیت ندارد. دیگر خودمان را زحمت ندهیم و دنبال تحصیل علم نرویم ، و لذا ضرورت دارد ببینیم آیا در ابتدای درس فلسفه و معرفت نفس فرمایش سوفسطائیها درست است یا نادرست؟ اگر حرفشان درست است ، ما اصلاً چرا بی خود زحمت بکشیم؟ برای اینکه نه ما حقیقت داریم ، نه علم ما ، نه بیرون از ما ، هیچ موجودی حقیقت ندارد ، و لذا باید این حرف مطرح شود و با استدلال و منطق جواب گفته شود ، که بگوئیم همۀ نظام هستی حقیقت دارد و من هم حقیقت دارم و علم و فهم من هم حقیقت دارد و لذا من در مقام تحصیل علم به طرف حقیقت و واقعیت می روم که در حقیقت سیر علمی انسان سیر بطرف حقیقت است ، از حقیقت شروع می شود ، و در حقیقت امتداد می یابد ، و در پایان هم به حقیقت ختم می شود ، که این حقیقتِ پایان را دیگر پایانی نیست. و لذا باید ابتدائاً با منطق و دلیل این فرمایش سوفسطی را رد کنیم که این مانع را از سر راه خودمان برداریم. به تعبیر حضرت آقا تا بتوانیم این سفر علمی را درست کنیم که می فرمایند: این عقیدت خر سنگی که فراروی سفر علمی ما قرار گرفته و شبهه سفسطه گری که در جلوی ما قرار گرفته را از بین ببریم که بیاییم تا بتوانیم دار وجود را که یکپارچه حقیقت است با چشم حق بین بنگریم.
و لذا در آن آیۀ شریفه و معروف سورۀ آل عمران در باب تفکر به پیشگاه کلمات وجودی عالم و به پیشگاه حقیقت عالم عرضه می داریم که «رَبَّنَا مَا خَلَقتَ هَذَا بَاطِلاً» که تمام اینها همه بر اساس حق و حقیقت نهاده شده اند. «بِالعَدلِ قَامَتِ السَّمَوَاتِ وَ الأَرض» بواسطه عدل که مراد از عدل اعتدال وجودی موجودات است که هر کدام در حد وجودی خودشان موجودند و بنحو مستحکم باقی و برقرارند ، آسمان یعنی این ، زمین یعنی این ، آفتاب یعنی این ، هیچ دخل و تصرّف در این عالم نمی شود کرد ، نمی شود آفتاب را متغبّر کرد ، نمی شود زمین را عوض کرد «لا تَبدِیلَ لَسُنَّتِ اللهِ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَحویلاً» که دار وجود یکپارچه حقیقتست. «هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وش الاَرضَ بِالحَقّ» که همه یکپارچه براساس حقّند و ما هم چشم حق بین بیابیم که دیگر هیچ در عالم باطل نبینیم ، اصلاً در نظام هستی بطلان راه نیابد ، که اگر کسی حرف از بطلان در عالم بزند معلومست که چشم حق بین نیافت. «رَبَّنَا مَا خَلَقتَ هَذَا بَاطِلاً» در پیشگاه حقیقتِ اداره کنندۀ عالَم عرضه بداریم که ربّنا ، ای مربّی نظام عالَم! ربّنا، مربّی ما! وجود ما! سرّ ما! این مجموعۀ بهم پیوسته را هرگز تو باطل خلق نکردی! چشم حق بین عقل قیام کند و حق ببیند و مثل سوفسطائیها حرف از گمان و وهم و شک و امثال اینها نزند! بعد می فرمایند: ناگفته نماند که در کتابهای ملل و نحل سوفسطائی را سه فرقه دانسته اند چنانکه ابن حزم اندلسی در فصل گفته است که: ایشان سه صنف اند، صنفی همۀ حقایق را نفی کرده اند و صنفی در انها شک کرده اند ، و صنفی گفته اند که آنها در نزد کسی که حق پنداشت حق است و کسی که باطل انگاشت باطل است.
گفته اند خیال می کنید که هر چه می بینید هستند بلکه باید در همۀ اینها شک کنیم که از راه شک پیش ببریم و در سرای شک باقی بمانند ، چشم حق بین انسان با کوبیدن منطق سوفسطی و نظریۀ شبهۀ سفسطه به حق بینی برسد که ببیند دارد وجود یکپارچه حقیقت است ، «رَبَّنَا مَا خَلَقتَ هذَا بَاطِلاً» کجا باطل راه دارد؟ یعنی در کارِ آفتاب می شود باطل راه یابد؟ در کار ماه ، آسمان ، ستاره ها ، در بافت انسان ، در چینش افعال ما ، ذات ما ، جسم ما ، می شود یک سر سوزن باطل راه داشته باشد؟ که اگر همه جمع شوند و بخواهند خلاف گوشه ای از عالم را اثبات کنند نمی توانند! ولو وجود یک مورچه ، ولو وجود یک مار ، ولو نیش او ، چه نوش زنبور عسل، چه نیش زنبور عسل و... ببینیم آیا می شود کسی با دلیل عقلی و قانع کننده و علمی اثبات بکند که اینها اشتباه بود؟ امکان ندارد! و هر کسی هم که در این رابطه تحقیقات کرد دید هر چه جلوتر می رود آن تحقیقات به حقّانیت نظام عالم بیشتر اعتراف می کند ، تا چه برسد که آقای سوفسطی بگوید که هر چه را می بینی در همه شک کن ، اصلاً بگو خیال می کنم که این آسمان است ف آن زمین است ، آن آفتاب است ، آن ماه است ، هیچی واقعیت ندارد و ما در وهم و خیالیم. و صنفی گفته اند که آنها در نزد کسی که حق پنداشت حقّست و کسی که باطل انگاشت باطلست که واقعیت نداریم! امّا آفتاب را می بینیم یکی می گوید این آفتاب حق است ، حرف ایشان درست باشد! دیگری بگوید آفتاب باطل است! حرف ایشان هم درست باشد! چون واقعیت و حقیقت که نداریم. هر کسی هر جوری گفت گفتۀ او معیار است!! اگر حرف این آقایان برهان داشته باشد، استدلال داشته باشد ، جا بیفتد ، پس ما از همین ابتدا دنبال تحصیل را نگیریم ، اینهمه کتاب بخوانیم ، معرفت نفس بخوانیم، شب داشته باشیم ، خلوت بگیریم ، سکوت بگیریم ، روزه داشته باشیم ، دهم ببندیم و اهل سرّ باشیم . راز دار باشیم ، اینها چه فایده ای دارد/!! سوفسطی که گفت هیچی واقعیت ندارد و دلیل هم که آورد و اثبات هم که کرد ما هم که در کقابل نتوانستیم حرفشان را رد کنیم! خوب اگر این است دیگر دنبال اینهمه علوم چرا برویم؟! در حالیکه می بینیم که تمام افراد بشر همه به دنبال فهمند و قانع نمی شوند ، می گویند سؤالات دارم، خوب! راست می گویند ، حق می گویند ، سؤالات دارند ، برایشان سؤال پیش می آید؟ چرا؟ چون دوست دارند بفهمند که حقیقت چیست ، کلمات عالم چه هستند؟ آسمان چیست؟ زمین چیست؟ ما کیستیم؟ چکاره ایم؟ البتّه سؤال پیش می آید و بدنبال تحقیق راه می افتد که به سؤالاتش پاسخ بدهند ، سؤالش را جواب بگیرد ، حق است ، چرا شما سؤال داری؟ می گوید: برای اینکه من تشنۀ حقیقتم! می خواهم حقیقت را بفهمم! سرّ چیست؟ اسرار چیست؟ می بینی از کوچک تا بزرک اینطوریند ، طبعاً اینطوریند ، میل به این طرف دارند ، دیگر هیچ کس را نمی بینید که حتّی در ابتدای کودکی بیاید بگوید من خیال می کنم که گرسنه هستم و شیر می خواهم! دیگر گریه نکنم خیال می کنم!! می بینید همان کودک هم بدنبال پستان می گردد، بتعبیر جناب علّامه طباطبائی علیه الرحمه در اوّل بدایة الحکمة و اوّل نهایة الحکمة در هر دو کتابشان می فرماید: حقیقت چیزی است که همه دنبال آن هستند، و همه می دانند حقیقت هست، حتّی طفل هم می بینید که بطرف شیر خوردن می رود ، می داند گرسنگی حقیقت دارد ، گرسنگی کاذب نیست ، دورغ نیست ، انسان تشنه بطرف آب می رود ، انسان گمشده در بیابان بطرف یافتن راه می رود ، چرا؟ اگر حقیقتی نباشد ، چرا خودت را زحمت می دهی که بروی راه را پیدا کنی؟ چرا دنبال بی حقیقتی؟ می گوید: خیر! حقیقت دارد، باید بروم، و گرسنه و تشنه بدنبال آب و غذا راه می افتند چون گرسنگی و تشنگی حقیقت دارد ، دنبال حقیقت راه می افتد و تمام مردم صبح که از خواب برخاستند همه بدنبال حقیقتند ، می گویند: من هستم حقیقت دارم ، من زن و فرزند دارم و زن و فرزند من هم حقیقتند باطل نیست، من زندگی دارم و زندگی من خرج دارد و اینها همه حقیقت دارد و من بطرف حقیقت براه می افتم و می خواهم بروم کار کنم ، بروم کشاورزی ، بروم اداره ، بروم دانشگاه درسم را بخوانم ، طلبه ام و بروم درس بخوانم ، خوب شما کجا می روید؟ مگر درس حقیقت دارد؟ شما حقیقت دارید؟ علم حقیقت دارد؟ تشنگی و غذا اینها حقیقت دارند؟ می گوید: بله که حقیقت دارد! یک نفر از عموم مردم صبح از خواب برنخاسته که بگوید حالا شک بکنم و ببینم من از خواب برخاستم یا برنخاستم ، شاید هنوز در خواب باشم ، پس دنبال کسب و کاسبی نروم شاید خوابیده باشم. بعد فرض با دلیل اثبات کند که من بیدار شدم و بیدار شدن من حقیقت دارد . خوب بعد حالا کجا می خواهی بروی؟ اوّل حساب بکنم که سر کار رفتنم حقیقت دارد یا نه؟ یا مثلاً بگوید: آیا گرسنه هستم یا خیال می کنم که گرسنه هستم؟ بگذار اوّل با دلیل اثبات کنم که گرسنه هستم یا نه؟ اصلاً گرسنگی حقیقت دارد یا ندارد؟ بعد که اثبات کرد، بگوید: اصلاً غذا حقیقت دارد؟ غذا گرسنه و سیر می کند؟ آب تشنه را سیراب می کند؟ اوّل باید دلیل بیاورم و اثبات بکنم بعد بطرف آب بروم! می بینی اصلاً مردم بفکر دلیل نیستند از بس که حقیقت روشن است. می گوید من حق هستم ، تشنگیم حق است ، گرسنگیم حق است ، زن و فرزندم حقّند ، کسب و کاسبی من حق است ، نان در آوردن من حق است ، پول حق است ، این جنسی که دارم حق است ، فروختنش حق است ، در ازایش پولی که می گیرم حق است ، غذا می خورم حقّست. آقای سوفسطی! اگر قرار شد در همه چیز شک کنی ، پس می خواهی وقتی خوابت گرفت باید شک کنی که آیا بخوابم یا نه؟ یا می گوئی: باید شک کنم که اصلاً خوابیدن حقیقت دارد یا ندارد؟ یا الان بیدارم ببینم بیداری حقیقت دارد یا نه؟ بعد حالا بخوابم خوابیدن حقیقت دارد یا نه؟ بعد از خواب بلند شد باید دلیل بیاورد چون آقای سوفسطی شاک است و در همه چیز شک دارد!! پس آقای سوفسطی! اوّل بنشین دلیل بیاور، آیا از خواب بیدار شدی یا نه؟ الان بیداریت حقیقت دارد یا نه؟ بعد می خواهی صبحانه بخوری باید از نانوائی سر محل نان بخری ، می گوئی اصلاً ببینم نانوائی حقیقت دارد یا ندارد؟ اوّل باید اثبات کنم که نان حقیقت دارد یا ندارد؟ گندم حقیقت دارد یا ندارد؟ آرد حقیقت دارد یا ندارد؟ آسیابانی داریم یا نداریم؟ نان پختن اصلاً حقیقت دارد یا ندارد؟ نان سیر می کند و ... می بینید که هزار جور برایش مشکل پیش می آید! پس ایشان صبح تا شب فقط باید بنشینم و شک کند ، آن را شک کنیم ، این را شک کنیم ، در آنجا شک کنیم و اوّل اثبات کنیم به اینکه این حقیقت دارد، آن حقیقت دارد، بعد دنبالش راه برویم، یا می بینید: خیر! محض اینکه می بینید حقیقت می بیند ، این است که جناب شیخ الرئیس فرمودند که اینگونه افراد را درون آتش بیاندازید، می بینید که در جا بطرف حقیقت می رود ، دادش بلند می شود که آخ سوختم سوختم ، آقا! شک کن که سوختی! اوّل دلیل بیاور که سوختن حقیقت دارد یا ندارد؟ ثانیاً دلیل بیاور آیا ادراک کردی سوختن را که می گویی من سوختم وجود دارد؟ سوفسطی می گوید: من تا بخواهم بر این مسئله دلیل بیاورم، سوختم و از بین رفتم نه بابا! آب بیاورید خاموشم کنید! من دارم بیچاره می شوم! و می بینی که حقیقت در متن جانش است. از این مطلب تعبیر به توحید فطری می کنند. حرف را دنبال کنید ، رمز عجیبی است ، (سبحان الله) که کودک هنوز به مقام ادراک نرسیده می گوید پستان حقیقت دارد! مادر حقیقت دارد! من حقیقت داردم! گرسنگی من حقیقت دارد! و غذا خوردن حقیقت دارد! و شیر حقیقت دارد! و براساس این حقیقت است که به گریه در می آید و مادر می فهمد که او گرسنه است و پستان به دهنش می گذارد! دیگر نمی گوید که مادر! صبر کن! بگذار اوّل اثبات کنم که پستان حقیقت دارد یا نه؟ شیر حقیقت دارد یا نه؟ مکیدن حقیقت دارد که بعد بمکم!! و لذا حضرت آقا از این تعبیر به اسم اعظم هر شخص می کنند ، همه و همه اسم اعظم دارند (صفحه 294 باب ششم دفتر دل) آنجا می فرمایند:
روایاتی که در اسم و مسمّی است       لسان صدق حل این معمّاست
نهفته گر چه می باید بود راز          سخن از اسم اعظم گشت آغاز
ترا این جدول آمد اسم اعظم         که هر موجود هم داراست فافهم
نمیشود آدم اسرار خودش را برای مردم ابراز کند ، هر کدامتان یک جدولی هستید ، هر شخصی برای خودش یک اسم اعظم است ، هر موجودی برای خودش یک اسم اعظم است ، نبات ، جماد ، حیوان و انسان ، هر کدام تک تک برای خودشان اسم اعظم هستند ، تک تک انسانها هر کدام برای خودشان یک جدول وجودی دارند ، خوب بفهم دارم چه می گویم ، هر موجودی این جدول وجودی را دارد ، می بینید که الان هسته خرما را که کاشتی هسته خرما از جدول وجودی خودش آب و خاک و هوا و حرارت و انرژی و آفتاب و... را از همه جا می گیرد و جودل وجودیش را باز می کند ، ریشه می زند ، ساقه می زند ، برگ و بر می آورد ، درخت می شود ، خرما می دهد ، این جدول وجودی خودش یک اسم اعظم است که تمام حقایق را باید از این جدول خودش بگیرد ، نباتات همینطور ، جماد همینطور ، حیوان همینطور ، یا این نطفه در زهدان مادر گذاشته شده ، این نطفه کانال و جدول وجودیست برای رسیدن به کمالات. بعد می بینید این جدول شکفته شده و باز می شود ، بمحض اینکه باز شده ، حالا می بینید که براه افتاده است و علقه می شود ، دارد مضغه می شود ، مادر نان و آب می خورد و در آنجا غذا خون می شود ، ایشان (جنین) از این جدول وجودیش ، همین غذا همین خون را می گیرد و رشد می کند و بالا می آید و به کمال می رسد ، این اسم اعظم ایشان است ، که اسم اعظم هر کسی یقین ذاتی اوست ، در متن وجودی او خوابیده است.
آقای سوفسطی هم خودش بازی می کند، آقای سوفسطی! تو که تا الان اینجا آمدی و یک اقا شدی ، یک نویسنده شدی، چشم داری ، گوش داری ، ادراک داری ، حواس داری نطفه بودی ، نطفه علقه شد ، علقه مضغه شد ، در مضغه روح دمیده شد و... همه را با شک آمدی؟ یا با یقین آمدی؟ اگر بگوید با شک آمدم که شک کجا بود؟ یعنی نطفه به شک شد علقه؟ علقه به شک شد مضغه؟ یا به یقین؟ تا اینجایش الان یقیقنی است ، این را می فرمایند اسم اعظم ، که نه تنها جدولت اسم اعظم توست که «ما جدولی از بحر وجودیم همه»! که همان بقیت تو هم اسم اعظم تو است.
حقیقت یعنی اسم اعظم ، حقیقت وجودی هر شیء یعنی اسم اعظم ، وجود هر شیء یعنی اسم اعظم. می خواهی به مقامات شهودی انسانی برسی؟ از همین کانال وجودی خودت برو! بندۀ خدا می گوید: عرفان مولوی با عرفان حافظ با عرفان سعدی و... با همدیگر فرق می کنند!! و چه فرمایشاتی که اینهمه کتابها را معطل کردند، که حالا این عرفان با آن عرفان فرقش چیست ، عرفان مولوی با عرفان حافظ فرقش چیست؟ آقا چه فرمایشی است می کنی؟!! نظام عالم است همینجوری که می بینی عرض کردم آب ، خاک ، آفتاب و هوا برای همه یک مطابق است که مثلاً این باغ است ، باران می آید برای همه درختها می آید ، آفتاب می تابد برای همه می تابد ، آب از نحر و جوی سرازیر می شود برای همه یکسره و یکجور می آید ، هوای محیط به همه یکسان هوا می دهد ، امّا جدول وجودی این درخت شده انار ، جدول وجودی آن درخت شده انجیر جدول وجودی آن دزخت شده گل ، شده گیاه ، شده فلان درخت ، فلان درخت. همه را هم بشکافی یک حقیقتند ، مطابق با بافتشان ، ساختشان ، قبلیتشان آن یک حقیقت را گرفتند و اسرار وجودی خودشان را برملا کردند. این هسته خرما را که کاشتی همان آب و همان خاک و حرارت و... جدول وجودی این هسته خرما را باز کرده و درخت خرما شده است.
اصول امّهات در حقیقت و عرفان یک حقیقت است ، عرفان یک حقیقت است ، دین یک حقیقت است ، همین یک حقیقتست که وقتی می آید در کانال وجودی جناب حافظ قرار می گیرد می شود دیوان حافظ ، وقتی همان یک حقیقت در کانال وجودی مولوی قرار گرفته شده مثنوی ، در کانال وجودی سعدی قرار گرفته شده گلستان و بوستان ، در کانال وجودی باباطاهر قرار گرفته شده دیوان باباطاهر و... امام صادق علیه السّلام از این اسم اعظم چطور تعبیر فرمودند: 
امام صادق از این اسم اعظم     عجب نقشی زده بر آب و آدم
بعد آقای سوفسطی بیاید بگوید آی مرا از آب در بیاورید. دارم خفه می شوم ، به او بگوییم اوّل فکر کن که آیا داری خفه می شوی یا نه؟!! در ادامۀ باب 6 دفتر دل صفحۀ 295 آمده است که:
طلوع کرده است چون خورشید خاور    که حکم حق در او گردیده داور
بــــه یــــا اللــه اغـــثنی نــدا کــرد        جوابش را امام آندم عطا کرد
آقا فرمود حالا بیرونش بیاورید ، درست شد ، درآوردند:
بدو فرمود اینست اسم اعظم        که یعنی خود توئی ابن آدم
دیدی حالا چقدر خوب شد ، تا سالم است حواسش نیست ، به محض اینکه مریضی آمده یا الله ( اسم اعظم) گل کرد ، اسم اعظم در ذاتش هست ، جدول وجودی خودش است ، خودش است ، و خودش دارد اما تا به گرفتاری افتاد برایشان قیام می کند ، ما حتماً باید گرفتار بشویم تا قیام کند ، در مورد اکثری که گرفتار نمی شوند لحظه مرگ اسم اعظمشان قیام می کند ، بله اقا به ایشان فرمود : دیدی آقا چه جور فرمودی و چه جور به حرف درآمدی؟ و لذا فرمود کودک شما اسم اعظم دلرد ، دیگر نمی گوید بنشینیم فکر کنم ببینم شیری هست مادی هست من گرسنه هستم ، و آیا شیر انسان را از گرسنگی در می آورد یا نه؟ اینطوری نه ، از همان اوّل گریه اش بلند است ، غذا می خواهم ، آب می خواهم ، نان می خواهم ، آیا اینها حقّند ، می گوید: بله آقا! حقّند ، همه چیز حق است و این است که می فرمایند خدا (هُوَ مَعَکُم أَینَمَا کُنتُم) خدا با توست ، در متن تو ، در ذات تو ، در فکر تو ، در اندیشه تو ، در جان تو ، در ظاهر تو ، در باطن تو ، در خواب تو ، در بیداری و حرف زدن و گوش کردن و در چشیدن تو ، که تا می فرمائی من می خواهم حرف بزنم و حرف زدن تو و... همه حقّند ، تا می گویی می خواهم بشنوم ، منِ تو ، دیدن تو و گوینده و شنونده همه حقّند ، تا می خواهی بگویی من ببویم تو و بوئیدن و بو و گل و اینها همه حق است ، تا می خواهی بگویی می خواهم لمس بکنم تو و لمس کردن تو و لامسه و آن لمس شده و ملموس همه حقّند ، هیچ شک نداریم. و لذا دیگر نمی گویی اوّل شک کنم که بشنوم یا نه ، بعد اثبات کنم که بشنوم ، بعد بشنوم ، هیچ اینطور نیست! بدون تردید ، بدون لحظه ای فکر کردن به اینکه شنیدن حق است یا نه ، می شنوی و تمام شبانه روز کار تو این است ، این خودش متن اسم اعظم است و متن حقیقت است که هیچ شک بر نمی دارد! و لذا فرمودند که با این منطق یک مقدار با اینها مبارزه کردیم که چشم حق بین قیام کند.
در ادامۀ درس می فرمایند: آورده اند که طفلی از صالح بن عبدالقدّوس که یکی از بزرگان سوفسطی بود مرد و جناب ابو هذیل علّاف معتزلی به اتفاق ابراهیم معروف به نظام که در آن وقت خردسال بود به تسلیت و تعزیت او رفتند. دیدند خیلی ینده خدا برای فرزندش ناراحت است ، بایشان تسلیت دادند تسکین دادند که آقا شما که الحمدلله تفکّر سوفسطیگری داری و راحتی ، و برای هیچی حقیقت و واقعیت که قائل نیستی حالا بالاخره بچه شما مرده ناراحت نباش! او برگشت و گفت من ناراحتی ندارم فقط یک ناراحتی دارم که من یک کتابی نوشتم در سوفسطیگری و در شک که اسم کتاب را هم شکوک گذاشته ام ، فقط درد من این است که این فرزند من این کتاب مرا نخوانده و مرد ، جناب ابو هذیل چه جواب دندان شکنی داد ، بایشان فرمود که حالا فرض کن که طفلت نمرده است اگر چه مرده است و فرض کن کتاب را خوانده اگر چه نخوانده ، آخر قرار شد در همه چیز شک داشته باشیم ، می بینی ناخوآگاه آن توحید در می آید و خودش را نشان می دهد ، خوب چرا ناراحتی؟ ناراحتم که مرده و کتابم را نخوانده ، خوب پس الان دو تا علم دارد: 1- علم به مردن فرزند (یقین) 2- علم به نخواندن کتاب توسط او (باز هم یقین) خیال کن که نمرده یا خیال کن که کتاب را خوانده ، صالح ساکت شد و نتوانست جواب بدهد ، چه بگوید؟ یک عمر آدم بنشیند کتاب بنویسد بعد با یک اندک توجّهی می بیند که هر چه نوشته همش رو سر خودش کلاه گذاشت ، که عرض کردیم درست است اینها فرمایشاتشان حق است ، حالا یکی می رود در آن نشئه ، در آن عالم ، آنجا کجاست؟ حالا ان شاء الله باید حرف پیاده بشود ، آنجا می رود بعد نامه اعمال دستش می دهند ، حالا اینها یعنی چه و نامه اعمال چیست؟ ان شاء الله عرایض تقدیم می داریم بلطف خدا که وقتش برسد. نامه را می دهند می بیند که عجب! چیزهائی در نامه نوشته که ایشان اینها را انجام نداده بود چه جوریست؟ معلوم بود که در اینجا سوفسطی بود ، امّا نه سوفسطی متعارف لفظی ، که سفسطه عجیب عمق دارد ، که در حقیقت یکی از بتون معنای قیامت کبرای انسانی که الان هم هنوز می دانم که ذهن عزیزان به قیامت در طول زمانی و منتظرند که (کی یک قیامتی چه زمانی چندین هزار سال بعد کی زمانش باشد و ما که علمش را نداریم ، علمش که غیبی و ما بی خبر) چندین هزار سال بعد یک قیامتی در طول زمان مثلاً برپا بشود که اینطوری فکر نفرمائید!! که قیامت هر کسی قیام کرده و حسابش هم رسیده و حق و باطل هم معلوم هست و هیچ دیگر به انتظار فرد هم نباید نشست! همین الان هر چه داری همین هستی که هستی! بعد یکی از بتون معنی یامت اینست که برایش به جدول و کانال وجودیش به حقیقت قیام می کند و می فهمد که حقیقت بنام فلسفه با خلاف حقیقت بنام سفسطه یعنی چه! نامۀ عمل را می دهند ، آقا نامه را می خواند می بیند اینها که عمل من نبود که پس اینها را چه کسی عمل کرده و بحساب من نوشتند؟ آقا نکند اشتباه شده باشد؟ نکند آن دو تا ملکه اشتباه نوشته باشند؟ می گویند: نخیر! «اقرأ کتابک» کتاب وجودی خودت را مطالعه بفرما! ورق ورق بکن! ببین که چکار کردی! و سالیانی راه رفتی و خودت را بعقب زدی! بله، سالیانی  راه رفت خودش را بعقب میزند! کتاب را مطالعه بکن! (اقرأ کتابک) بخوان و بفرما کجایش را اعتراض داری؟ ما که نکردیم خودت ساختی! کج و کوله است خودت کردی! چقدر آیه شریفه (انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون) را برایت خواندند ، ما هیچی اضافه و کم نکردیم ، ما نشستیم روی کتاب وجودی تو این نامه عملت را استنساخ کردیم ، مثل این است که این کتاب را بگذاری جلویت و یک دفترچه برداری با یک قلمی و همینجور کلمه به کلمه کتاب را نگاه کنی و اینجا بنویسی ، بعد می گویی من نسخه برداری کردم ، درست است؟ بله! صبح از خواب بلند می شود ، این خواب را اینطور دیدم و... بعد می رود پیش معبّر و معبّر می گوید دیروز بر تو چه گذشت؟ آن حالاتت چه بود؟ آن وضع نامیزانت چه بود؟ هر چه که دیروز کردی دیشب در خواب استنساخ کردیم ، این خواب تو ، این صورت تو ، این اشکال تو ، این دسته دسته ، این بسته بسته خواب تو ، همه استنساخ آنچه که کردی هست. (که حضرت آقا از همین آیات می فرمایند «علم و عمل جوهرند و انسان سازند» حرف خیلی دارد باید رسید) و ما هیچی ننوشتیم آنجا کاغذ باشد و قلم باشد و یک کتابچه ای باشد و فرشته هائی در ملکوت عالم بنشینند و این فرشته ها که در آنجا نشستند من و شما را نگاه کنند و ببینند شبانه روز چه جوری کار انجام می دهیم ، بعد یکی بیاید روی این کتف بنشیند یکی هم بیاید روی آن کتف بنشیند و یک عتید و یکی رقیب ، بعد ان رقیب هم همینجور گناهان را بنویسد و آن عتید هم خوبیها را بنویسد و بعد یک کتابی را بسته و به اینها بدهند بگویند بیا اقا این کتاب نامه اعمال شما ، بعد بگوید آقا آن موقع که داشتم می نوشتم خودکار خط نداشت ، قلم زده بودند ، جوهرشان تمام شده بود ، خودنویس کمرنگ شد ، پا پیر شده بودند ، چقدر بنویسند آخر!! حتماً چشمشان ندید ، اشتباه شده و نامه یکی دو تا که نبود! چنج میلیارد آدم بودیم! پنج میلیارد کتاب! آنهم یک آدم صبح تا غروب چقدر فکر می کند؟ اگر توانش را داشته باشیم و صبح تا غروب بنشینیم و صبح تا الان چند بار دیدیم؟ چند بار شنیدیم؟ چند بار بوئیدیم؟ چند بار چشیدیم؟ چند بار لمس کردیم؟ و چند بار قوّۀ خیالمان اینطرف و آنطرف رفته است؟ و چقدر مطالعه کردیم و چقدر مطلب گرفتیم؟ یک صبح تا غروب می توانیم بدقّت حساب کنیم؟ که از همان اوّل که بیدار شدیم تا حالا در تمام ادراکاتمان چی گذشته است؟ بعد بگوید آقا من یک نفر هر چه که می خواهم مال خودم را حساب کنم؟ نمی شود! این فرشته های شما حتماً وقت نکردند یک چیزهائی را حتماً اشتباه نوشتند ، آقا ببخشید این نامه را عوض کنید ، و روی آن دقیق بشوید لای بایگانی را بگویید بگردند ، اینجوری است؟! معرکه گیری درست شد؟! اینجور معرکه شد که ادراره باشد و بایگانی باشد و کاغذ و اوراق باشد و مرکّب باشد و مداد باشد و بعد مداد و پاک کن ندارند و یک وقتی هم مدادشان تمام شد و مداد تراش پیدا نمی شود ، بروند بخدا بگویند آقا بروید برای ما مداد تراش بخرید ، مداد تمام شد ، اینجوری است؟! فکر کنید! فکر کنیم و دین نازنین را ، اسلام خودمان را ، قرآن خودمان را ، معارف خودمان را ، با اینگونه افکار تنزّل ندهیم! انسان بحقیقت چشم حق بین پیدا کند ، در همین اوائل دیوان غزل بحر وحدت است که: 
منم آن تشنه دانش که گر دانش شود آتش   مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
همه عشق و همه شورم همه عیش و همه سورم     که از آیات قرآنی بجانم هست مخزنها
خودمان قرآن بشویم ، خودمان آیه بشویم ، خودمان کتابیم ، خودمان قیامتیم ، خودمان قبریم ، خودمان برزخیم ، این قبر ظاهری که یک چاله می کنند و بدن من و شما را در آن می گذارند ، این قبر نیست! این یک نمودی است ، یک رشحه ای از آن قبر حقیقی است! آن قبری که شب اوّل عذاب دارد و... همین اندازه نیست که کسی مرد و تمام شد ، این مرگ نیست! این خیلی تنزّل یافته است! مرگ چیز دیگری است! مرگ حقیقت دیگری است! شاید این آقا را که بردیم و دفنش کردیم ، سی سال بعد از مرگ ظاهریش هنوز آقا نمرد، هنوز مرگ برایش پیش نیامد ، هنوز آن مردن تحقّق نیافت.
خودمان قرآن بشویم! خودمان قبر خودمان بشویم! ذات و سرشتمان ، خُلقمان ، نیتمان صداقتمان ، دروغگو نباشیم! دروغ آدم را خیلی کج و معوج بار می آورد! دروغ، گزاف گوئی ، اینها نباشد! حالا قرآن را باز کنیم و هی بخوانیم که چه شود؟ این درست است ، یک مرتبۀ کار است. ولی خودت باید قرآنت بشوی! خودت! جدول وجودی تو باید قرآن برایت تنزّل بدهد! هر کسی باید برای او قرآن نازل بشود ،تک تک انسانها ، چون هر چه که بر سرگذشت پیغمبر و انبیاء گذشت ، قصص قرآن مانند قصص آدم ، قصّۀ یوسف ، قصّۀ موسی ، قصّۀ یعقوب ، قصّۀ ایّوب و دیگر انبیاء و بزرگان «علیهم السلام» اینها تمام در حقیقت بیان سرگذشت توست! که صبح تا به غروب در زندگیمان ، معاشرتمان ، حیات متعارفمان ، یا مثل آدم گرفتاری داریم ، یا مثل موسی گرفتاری داریم ، یا مثل ایّوب گرفتاری داریم ، یا مثل یعقوب گرفتاری داریم ، یا مثل یوسفیم ، چکار باید بکنیم؟ چه راهی در پیش بگیریم؟ می فرمایند که این آقایان را ببین! جدول وجودیت را مثل اینها بار بیاور! ببین مطابق جدول وجودیت چی برایت پیاده می شود؟ هر چه برایت پیاده شد قرآن توست! این است که فرمودند:اگر کسی چهل تا حدیث حفظ کند و در روز قیامت «من حفظ اربعین حدیثنا بعثه الله یوم القیامة فقیها» فقیه بر می انگیزاند ، فقیه نه اصطلاح متعارف که یک کسی رفته حوزه درس خوانده شده مجتهد فتوی می دهد! فقیه یعنی فهیم! یعنی عالِم! یعنی علیم! علیم برمی خیزد! این نه به این معنا باشد که حالا یک کسی برود چهل تا حدیث حفظ کند، خوب! چهل تا حدیث حفظ کردی، تمام شد؟ قرآن را از اوّل تا آخر هم حفظ کردیم تمام شد؟ این حفظ که علم فکریست! حالا یکی زود حفظ می کند یکی دیر! یکی با یک جرقه حفظ می کند یکی بدون جرقه! بالاخره هر دوتایش علم فکریست! آنچه که قرآن شد آن بعث است که شبانه روز به تعبیر حضرت آقا می فرمایند: آدم مراقبت داشته باشد، پس حالا که دارم دروغ می گویم ، به همین اندازه قرآن نیستم ولو آیات قرآن در مورد دروغ را قشنگ بدانم و حفظ باشم، بخوانم و برای مردم معنی هم بکنم! خوب هم حرف بزنم، نتیجه؟ چه فایده ای دارد؟ «العلم هو الحجاب الاکبر».
حالا تفسیر علّامه طباطبائی را باز کردم و تفسیر فلان و... این آیه معنایش چیست و آن آیه معنایش چیست تمام شد؟ این که همه رفتنی است! جناب آقا باقر بهبهائی «علیه الرحمة» شنیدم در آخر عمرشان بطور کلی هر چه را ینده خدا یاد گرفته بود همه را فراموش کرد. هیچی نماند ، اینطورست! بعضی آقایان علماء که ناراحتی قلبی یا مغزی دارند ، خودشان را بدست جراح نمی دهند ، چرا نمی دهند؟! که نکند یکوقت در عمل جراحی برای مغز و قلب حادثه ای چیزی پیش بیاید و علمشان از دستشان برود! این چه علمی است که آدم بترسد با یک عمل جراحی برود؟ اگر علم با عمل جراحی آقای پزشک از دست برود، فشار قبرش را چه بکند؟ آنی از دست می رود و لذا چه علمانی که جاهل برمی خیزند! و چه بظاهر جهّالی که عالم برخیزند! معلوم نیست! هیچ معلوم نیست!
دل دانا حسن آن بیت معموریست کاندر روی         خدا دارد نظرها و ملائک راست مسکنها
خودت منزل ملائکه باید بشوی! ابن دو تا ملکی که اعمال تو را می نویسند، دو شأن از شئون وجودی خود تو هستند! آن نویسنده خودت هستی! آن مداد خودت هستی! آن کاغذ خودت هستی! آن مرکّب خودت هستی! آن نوشته شده خودت هستی! آن دو تا ملک خودت هستی! بعد وقتی بر می خیزی از حد در می آئی و سرائر وجودی ماوراء که قیام می کند ، بما می گویند یعنی خودمان ، به خودمان می گوئیم که «اقرأ کتابک» بنشین! بخوان! ببین! چکار کردی؟ «انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون» همی هستی که هستی! این استنساخ آنچه که کردی است، مثل این است که الان به پدرت و مادرت بگویند: آقا این فرزندت است و ساختۀ توست ، این بافتۀ توست ، این نطفه بود ، نطفه را کی درست کرد؟ خودت! این ما حصل شیرۀ وجودی توست ، ما این را استنساخش کردیم و به تو دادیم ، ما کیست؟ خودت استنساخ کردی! خودت! بعد به خودش می گوید: من از آنچه که کرده ام استنساخ کردم؟ و دارم بخودم می دهم؟ ای خدا! مگر ما چند تا من داریم؟ منِ تو مراتب دارد! چه جور؟ ثابت قدم باش تا گفته آید!
امام سجّاد (علیه السلام) در منزل نشسته است در این مرتبه و شأن که بدنست ، جسم است ، زمان دارد ، مکان دارد ، در منزل نشسته و یکی از صحابه وارد شد ، بمحض وارد شدن و تا خدمت آقا نشست آقا فرمود که : آقا اجازه می دهی به شما بگویم از لحظه ای که وارد شدی تا این لحظه که پیش من نشستی، چقدر طول کشید؟ (بفرض یکدقیقه) در همین چند لحظه کسی هست که شانزده هزار عالم طی کرد ، صحابه بندۀ خدا جا خورد ، آقا شانزده هزار عالم؟ این چند لحظه که وقتی نمی شود! من که تازه آمدم! صحابی پرسید: چه کسی است؟آقا فرمود: منم! همین منم! ای آقا! شما که اینجا نشسته بودید! بله! با این بدن ، با این شأنم، در این مرتبه با تو هستم، در اینجا نشسته ام و بظاهر بدنم اینجاست ، اما آن شئون دیگر من چی؟ آن حقایق دیگر من چی؟ آن مرتبۀ عقل من چی؟ قلب من چی؟ جان من چی؟ سرّ من چی؟ روح من چی؟ آنها دارند سفر می کنند! آنها دارند در عوالِم می گردند! چطور؟ تو از آنها خبر نداری! تو فقط همین مرتبۀ ظاهر مرا می بینی ، بظاهر آدم هستم چند کیلو وزن دارم ، اینجا نشسته بودم ، تو هم وارد شدی، منهم تو را تحویل گرفتم و نشستم و تو از آن عوالِم دیگر من چه خبر داری؟ انسان ذومراتب است! انسان یک موجود ممتدی است! از فرش تا فوق عرش! که فرشش زمان دارد! ثانیه است لحظه است ، دقیقه است ، اما عرشش! فوق عرشش! که دیگر زمانی نیست! که آقا تازه بحساب ذهن این صحابه فرمود شانزده هزار عالم! که اگر قابلیت بیشتر بود می فرمود چهل هزار عالم! اگر آدم قویتری بود می فرمود چهارصد هزار عالم! اگر قویتر بود می فرمود بینهایت عالم! چون خودمان هستیم ، کجا می رویم؟ و منتظریم که کی درق و دروق، آسمان و زمین همه را از بین ببرد که چیست؟ حالا ما غیبت کردیم ، می خواهند سنگ و ترازو بیاورند، اینجا بگذارند که ما را ببرند درون جهنّم بگذارند!! چه خبر است!! که قرآن نازنین و معارف حقّۀ الهی ما دستخوش اینگونه مسائل و اینگونه و تا این اندازه تنزّل یافته شود. ان شاء الله خداوند خیر بفرماید و ما را به اسرار ظاهر و باطن کتاب صمدی خود آشنا فرماید. «والحمدلله ربّ العالمین».
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ نوزدهم
شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-80

 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور