شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ هفدهم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز547
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11070
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43091
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771171

در 20 دقیقه گذشته : 23
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ هفدهم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۴:۰۸

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ هفدهم: 
درسِ چهارم در ردّ ادلّۀ سوفسطائیها در انکارِ واقعیت و حقیقت است، که آقابان سوفسطی می فرمودند: ما هیچ حقیقت و واقعیتی نداریم، که حضرت آقا در جواب فرمودند: از ایشان می پرسیم آیا از اینکه هیچ واقعیت و حقیقتی نداریم، همین حرفِ شما آیا واقعیت دارد یا ندارد؟ که اگر حرفِ شما بی واقعیت است ؛ معلوم می شود که حقیقت و واقعیت هست منتها شما حرفِ گزافی را فرمودید و اگر حرفِ شما در انکارِ حقیقت حرفِ حقّی باشد، همین اندازه هم اعتراف به حق بودن مطلبی می فرمایند، پس انکارِ حق بطورِ مطلق خودش اثباتِ حقّ است یعنی به همان مقداری که حق را انکار می فرمودند، حق را اثبات می کنند.
مثلاً اگر کسی بگوید: اصلاً حرفِ راست نداریم و در عالَم حرفِ راست وجود ندارد، هر چه حرف زده می شود همه دروغ و کذاب است و همه باطل است و همه هیچ است. از این آقا می پرسیم که: همین حرفی که خودِ شما می فرمائید ، راست است یا دروغ؟! اگر بفرمائید: حرفش دروغ است که بحثی نیست و این آقا دروغ می گوید و لذا حرفِ راست وجود دارد، اگر بگوید من حرفِ راست گفتم و حرفِ من دروغ نیست می گوئیم: پس چطور شما می فرمائید که حرفِ راست وجود ندارد و همه چیز دروغ است؟! که خودت الان حرفِ راست زدی!! و یا اگر کسی بگوید که ما هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم، چه اینکه توجّه فرمودید که بعضی دهنها بعضی فرمایشات فرمودند که ما در هیچ جا هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم، حالا کی گفته دو تا دو تا حتماً باید چهار تا بشود؟! می گوئیم: آقایانِ ریاضیدانها گفتند، می گوید: مگر هر چه که آقایانِ ریاضی دانان گفتند حرف درستی است؟! به چه دلیل طبقِ اصلِ ثابتِ علمی باید دو تا دو تا چهار تا بشود؟! و دیگر مباحثی که در این رابطه آیاتِ قرآن، مفاهیمِ آیات و روایات، اینها هیچکدام اصولِ ثابته نیستند، همه متغیّرند، هیچ اصلِ ثابتی نداریم!! و هر کسی هر چه که به ذهنش بفهمد، این خودش درست است!! از او سؤال می کنیم: همین فرمایش حضرتعالی که هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم، خودش بعنوانِ یک اصل است؟! بعنوانِ یک حقیقت در تمامِ مسائلِ علمی است؟! بیائیم در ریاضیات بگوئیم: هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم، برویم در فلسفه بگوئیم: هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم، در فنونِ گوناگون بگوئیم؛ هیچ اصلِ ثابتی نداریم بعد بگوئیم: این مطلبی که گفتیم هیچ اصلِ ثابتِ علمی در هیچیک از علوم و فنون نداریم، خودش یک اصلِ درست، ثابت، استوار، و پایدار است. اگر این است پس یک اصلِ ثابت علمی پیدا کردیم که همین حرفِ شما باشد و آن ادعای شما که می فرمائید: هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم، را نقص کردید. و اگر بگوید: حرفِ من باطل است ؛ به ایشان گفته می شود: پس حرفِ شما باطل است نه اینکه هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداشته باشیم که همین صورت درست است.
از این فرمایشات در مسائلِ فلسفی مطرح هست و بعد برخورد می فرمائید؛ در دانشگاهها و دیگر مراکزِ علمی بحثهائی پیش می آید، عیبی ندارد در هر عصری در هر زمانی بساطِ علم طوریست که عدّه ای از ازهان حالتِ تشکیک می گیرند، که خودِ تشکیک، اعتراض و اشکال زمینه ای برای ظهور علم است، ناراحت و نگران نباشید. اگر در گوشه ای یک چند تا اعتراض یا اشکال به آیات و روایات پیش آمد دست و پایتان را گم نکنید که دیگر همه چیز از دست رفت، وادی وادیِ علم هست ؛ وادیِ فهم است ؛ هستند کسانی که این اشکالات را جواب بدهند ، در مقامِ فهم و ادراک باید اعتراض پیش بیاید و باید جوابِ اعتراض داده بشود، اشکالات مطرح بشود، دامنۀ بحث گسترش پیدا می کند، دهنۀ مباحثِ علمی باز می شود، اینها نگران کننده نیست.
مثلِ جنابِ امام فخرِ رازی که آملی بودند و دودمانشان برای شهر ری رفته در آنجا ساکن شدند و به رازی شهرت یافتند، ایشان زحمت کشید!! بعد از شیخ الرّئیس دیگر جائی را سالم نگذاشت، هر کجا مسئلۀ علمی بود، ایشان در آنجا پا جای جنابِ شیخ الرّئیس کذاشت و آنجا را اشغال کرد، تشکیکات و اعتراض کرد، حرفهای شیخ را رد کرد، بعد جنابِ خواجه نصیرالدّین طوسی «رحمة الله علیه» حدودِ شاید دو قرن بعد از ایشان آمد ؛ تمامِ تشکیاتشان را جواب فرمود ؛ دوباره حرفهای شیخ الرّئیس ثابت و استوار در نظامِ هستی باقی ماندنی شد ؛ حرف حرفِ حقیقت باشد ، حرفِ درست باشد ، پایدار می ماند، این را نوجّه داشته باشید! که همیشه حقیقت پدیدار است!! آنکه برخلافِ حقیقت قیام کند، شاید یک چند روزی نمودی داشته باشد و اذهانی ، افکاری را متحوّل کند امّا طولی نمی کشد که مثلِ علفِ بیریشه در یک آن برکنده می شود، آنکه باقی و ماندگار هست اساسِ حقیقت است.
جنابِ سوفسطی هم فرمایشاتی فرمود و در مقابلِ حقیقت قیام کرد و حقیقت را انکار کرد، آقایان هم در مقامِ جواب کتابها نوشتند و لذا آقایانِ سوفسطی باعث شدند چقدر در مقامِ حق و در مقامِ وجود کتاب نوشته شود، انگیزۀ مکتبِ سوفسطی (که عرض کردیم بنظر نمی آید مکتب باشد، شُبهه ای است و ذهنِ هر عالِمی که در مسیرِ حقیقت و ادراک دامنۀ نظامِ هستی و ادراکِ متنِ عالَم یعنی وجود راهِ می افتد، پیش می آید) همین شُبهات باعث شدند که جنابِ افلاطون و جنابِ ارسطو فلسفه و عرفان را بر مبنای موضوع بودنِ حق و وجود پایه گذاری کنند و بگویند ما فلسفه و حکمت داریم و موضوعِ حکمتِ ما وجود است و قادریم راجع به وجود بحث کنیم که وجود چیست؟! چند قسم است؟! مراتبِ وجود چیست؟! حقیقتِ وجود چه نحو است؟! بحث پیش آمد و از همین جا هم این شُبهه و این رهزنی در مسیرِ عقل که در حقیقت شُبهۀ سفسطه، انکارِ واقعیت و حقیقت شبیهِ شُبهه دو خدائی در نظامِ عالَم (ابن کمونه) اینها زمینه هایی شدند که عرفانِ حقّۀ الهیه و فلسفۀ اصیلِ هستیِ نظامِ وجود خودش را خوب نشان داد. به یک تعبیری وهم رهزن می شود، امّا رهزنیِ وهم در مسائلِ علمی زمینه می شود که عقل به حرف در بیاید و لذا شُبهۀ سفسطه می آید و این شبهه اساسش وهم است. وهم اینطور به اشتباه انداخت، خیال، گمان!! و لذا در مقابلِ سفسطه، فلسفه آمد، فلسفه خودش را خوب ظهور داد که در کتابها (حضرت آقا در دفتر دل هم دارند از اینها که برایت گفتم باید تمیز و تمایز بینِ فلسفه و سفسطه را داشته باشی) فرق بین فلسفه و سفسطه روشن گشت.
اگر بخواهید عبارات را بخوانید و معنا کنید مشکل ندارید اجازه بفرمائید مطلبی راجع به سفسطه و فلسفه دنبال کنیم، اینها در حقیقت وادیِ وهم و عقل است، چون همانطور که در جلساتِ قبل به عرض محضر رسید، الان چه بنده و شما بنشینیم به هزار و یک دلیل بگوئیم که این چراغها روشن است، اینجا یک ساختمانی به نام حسینیه است و مت هم مشغولِ تحصیل و درس و بحث و گفتگو هستیم، چه دلیل بیاوریم و چه نیاوریم این دلایلِ ما چه تغییری در متنِ وجود ایجاد می کند؟! مثلاً این دلایل ما باعث می شود که چراغِ خاموش، روشن شود؟! یا لامپِ روشن خاموش شود؟! حرفِ ما، اثباتِ ما، ادراکِ ما، آیا هیچ تغییری در متنِ حقیقت ایجاد می کند؟! واقعیت سر جای خودش ثابت و برقرار است، حالا چه من به آن برسم یا نرسم، چه من با هزار و یک دلیل اثباتش کنم و چه انکارش کنم، هزار و یک دلیل بیاورد و تازه انکارش هم بکند!! نوشتند فخرِ رازی با یکی از طلبه ها در مدرسۀ حوزه ای کنارِ حوض نشسته بودند هفتاد و یک دلیل فخر رازی آورد که: در حوض آب نیست، طلبۀ بیچاره می گوید: از بس که دلیل آورد، تقریباً قانع شدم، بعد در آخر دستش را گذاشت داخل حوض و آب در آورد و گفت: این آب است و همۀ آن هفتاد و یک دلیل بیخود بود! حالا هفتاد و یک دلیل نه و هفتصدو یک دلیل، چه نتیجه ای حاصل می شود؟! جز اینکه فلسفه می گوید: متنِ واقع، متنِ واقع است؛ تو چه بخواهی چه نخواهی، واقع هست، زمین دارد می گردد ، ستاره ها مشغولِ کارند، نباتات مشغولِ روئیدن هستند و حیوانات مشغولِ زندگیشان هستند و نظامِ هستی یکپارچه در گردش است و با نظمِ خاص درکارست، چه تو اثباتش کنی و چه ردّش کنی، نه زحمتِ اثباتِ تو به عالم منفعتی می رساند و نه تحمّلِ زحمت و انکارِ تو ضرری به عالَم می زند!
حضرت آقا از حالاتشان در دفترِ دل می فرمایند: این نکته که گفتم و در مورد حالاتم آوردم، تو خواهی قبولش بکنی بکن، خواستی قبول نکنی نکن، حالا چه قبول بکنی چه قبول نکنی آنچه واقع هست را به تو می گویم انکارِ تو و قبولِ تو کاری برای آنچه هست نمی رسد، البتّه برای خودِ شخصِ جنابعالی کار می رسد، تطابقِ عالَم و آدم در صورتِ انکار صورت نگرفته است ولی اگر به حقیقتِ نظام و عالَم رسیدی و ادراکش کردی، این تطابق برای شخصِ خودت صورت می گیرد، تطابقِ بینِ آدم و عالشم و این تطابق به نفعِ آدم است نه به نفعِ عالَم! حالا تمامِ این مردم همه کافر شوند، همه بیایند بگویند: نه خدائی است و نه وجودی است و نه عالَمی، نه آفتابی ، نه ستاره ای ، تمامِ آخوندها همه دروغ می گویند، انبیاء همه گزاف می گویند و تمام کتب آسمانی و الهی همه العیاذ بالله بیجا می گویند. حالا اگر چنین فرمایشی را همۀ مردم بگویند، جنابِ امام زین العابدین علیهم السلام می فرمایند: اگر تمامِ مردم کافر شوند، فقط قرآنِ تو، حقیقتِ تو ، واقعیتِ نظامِ هستی با من باشد من آرمیده ام و کاری ندارم که در واقع ادراکِ حقیقت و واقعیت برگشتش به جنابِ انسان است برای خودِ انسان که بین عالم و آدم تطبیق ایجاد بشود، همانطوری که عالَم واقعیت دارد انسان هم به حقیقتِ عالَم دست می یابد، این تعبیر به ادراکِ احوالِ اعیانِ موجودات می شود. (اعیان یعنی ذوات)، همین اشیاء خارجی، مثلاً این درخت یک عین است ، یک ذات است ، یک حقیقتی است ، آسمان ، دریا ، ابر و... را اعیان می گویند. بعد احوالِ آنها چیست؟ حالاتشان چیست؟ حالاتِ هر شیء مطابق با او باید بررسی بشود، اگر انسان ادراکِ به احوالِ اشیاء پیدا بکند، اسم این را می گذاریم فلسفه که فلسفه و حکمت یعنی شناخت ، رسیدن ، یافتن ، فهمیدن حالات و احوالِ اشیاءِ نظامِ هستی. حال اگر کسی در مقام ادراکِ حقایق به این واقع نرسد چه فرقی در وجود واقع شد؟! اگر به مقامِ ادراکِ واقع رسید به این شخص فیلسوف می گوئیم ولی اگر نرسید به او سوفسطی می گوئیم. این شخص، تفکّرش ، اندیشه اش را می گوئیم اندیشۀ سفسطه ای ، که سفسطه با فلسفه مربوط به ادراکِ شخص است ؛ که اگر احوالِ موجودات را به  حقیقت ادراک کند و بفهمد فیلسوف است، اما اگر احوالِ موجودات را به حقیقت ادراک نکند آنطوری که متنِ واقع است ادراک نکند سوفسطی است. حالا که این بحث تا اینجا آمد اگر کسی در مقامِ فهم و ادراک و علم و یافتن و شهود واقعاً موجودات را آنطوری که هست، ادراکش کند و بفهمد، از این آقا و شخص به دارندۀ مقامِ محمود تعبیر می کنند، مقامِ محمود چیست؟ مقامِ محمود اینستکه دارندۀ آن بفهمد که احوالِ این موجوداتِ نظامِ هستی چیست؟ اینها را خوب بفهمد، به تعبیری کتابِ تکوینیِ نظامِ عالم را درست بخواند. پس مقامِ محمود یعنی فلسفه و فلسفه یعنی مقام محمود، چرا؟ چون فلسفه ادراک و یافتنِ احوالِ موجودات، مقامِ محمود هم ادراکِ حقایقِ اشیاء است ، فهمیدنِ کلماتِ وجودی عالم است ، بفهمیم آسمان چیست ، بفهمیم زمین و ماه و ستارگان چیستند ، بفهمیم درخت و نبات و حیوان و انسان و دریا و دشت و سنگ و کوه و خاک و... چیستند ، این مقامِ محمود است و کسی که به این مقام رسیده است فیلسوف است. و لذا در زیارتِ عاشورا به مقامِ شامخِ حضرتِ سیّد الشهداء عرضِ ارادت می کنیم و عرضه می داریم : آقا تو در پیشگاهِ خداوند مقامِ محمود داری، این مقامِ محمود را چه جور تفسیر می فرمائی؟! یعنی آقا! تو در پیشگاهِ خداوند و این نظامِ هستی به حقیقتِ فلسفه دست یافتی. یعنی فیلسوف هستی.
فیلسوف لفظی یونانی است ئ تعبیرِ حکمای یونان است امّا قرآن می فرماید مقامِ محمود. قرآن در جای دیگر می فرماید: «وش عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کُلِّها» ؛ زمین اسمِ الله است، آفتاب اسمِ الله است ، خاک و آب و هوا اسمِ الله هستند ، سنگ و چوب اسم الله هستند ، همه اسماء الله هستند ، ما این اسماء الله را به جنابِ انسان تعلیم دادیم ، گفتیم اینها را درست یاد بگیر! اینها را بفهم و بدان که اینها چیستند. پس آدم شد « تعلیم گرفتۀ اسماء الله» ، اسماء الله چه هستند؟! آقای فیلسوف می گوید اعیانِ موجودات. پس اعیانِ موجودات و اسماء الله و کلماتِ وجودیِ نظام هستی و اشیاء و... که ما در مقامِ لفظ می گوئیم زمین ، آسمان ، آب ، خاک ، هوا ، دریا ، انسان ، حیوان ، کوه ، چوب ، فرش ، میوه ، فلز ، و... اینها اسماء الله هستند.
طبقِ فرمایش حضرت آقا: اگر کسی به شناختِ موجودات دست یابد امام است ، یونانی می گوید فیلسوف است ، حکما می گویند حکیم است ، بعد می بینیم عجب! خودِ خدا هم که شد حکیم! خدا هم فیلسوف است! «یس والقرآن الحکیم» یکی از اسماء الله اسمِ شریفِ حکیم است ؛ «ان الله علیم حکیم» حکیم یعنی او که حکمت می داند ، حکمت چیست؟ علمِ به احوالِ موجوداتِ عالم (مقامِ محمود). پس امام و فیلسوف و حکیم و مقامِ محمود و حکمت و فلسفه و... یک حقیقت شدند. بعد انسان که در این مسیر برای فهمِ عالم براه افتاد، اوائلِ راه هنوز با عالَم حشر ندارد (در مثلاً فهم زندگی یک عنکبوت هنوز راجلند) از بس که فلسفه عمیق است . حالا وقتی اینقدر عمیق است نباید انتظار داشت در ابتدایِ راه کسی که آمد فلسفه یاد بگیرد برایش رهزنیها پیش بیاید؟ یک دو تا شُبهه ای هم پیش می آید، نکند اینها اصلاً واقعیتی نداشته باشد؟ و ما بیخود داریم سرِ خودمان را درد می آوریم!! امّا آن حقیقت رهایتان نمی کند، می گوئید همین که این شبهه برایم پیش آمد خودش حقیقتی هست، اگر حقیقت هست پس من باید دنبالش راه بیفتم تا بفهمم که چیست. اینستکه حقیقت سنگین است ، حملِ بارِ حقیقت مشکل است. حالا چرا به سوفسطی آنقدر حمله می کنیم؟! جنابعالی که چندین سال نماز می خوانی و می گوئی دو رکعت نماز می خوانم «قربة الی الله» یک ماه رمضان روزه می گیرم «قربة الی الله» زکوة و خمس می دهم که عملی عبادی است ، قصد می کنم «قربة الی الله» این «قربة الی الله» ، این الله یعنی چه؟ یعنی نزدیک به او می خواهی بشوی! یعنی چه جوری می خواهی نزدیک بشوی؟! اعتقادت در موردِ خدا چیست؟! خوب که ما را به حرف در بیاورند، می بینیم، خودِ ما به یک نحوی سوفسطی هستیم که به تعبیرِ جنابِ شیخ الرّئیس در اشارات: آن حقیقتِ حق ، خیلی کمند که او را دریابند. ایشان از لفظِ حق استفاده کرده است ؛ حق را از قرآن گرفته است ؛ «هو الذی خلق السموات و الارض بالحق» ، الحق ، این الحق چیست؟ چه حقیقتی است؟ چه واقعیتی است؟ چه جور ادراکش کنیم؟ چه جور او را ببینیم؟ چطور بفهمیم گه او را داریم؟ و چطور در جانمان بچشیم و بیارمیم؟ که به نعبیرِ شاعر:
من به هر چه می نگرم روی اوست می بینم    من به هر چه می گذرم ذکر دوست می شنوم
نی عجب که اگر گویم او منست و من اویم        وین عجب که باز او اوست و من اینم
این حقیقت ، این واقعیت چیست؟ در آخر می بینید همه عاجزند ، همه متحیّرند ، همه به حیرت افتادند ، همه تنها یک حرف دارند و آن این است: فهمیدیم که چیزی را نفهمیدیم ، به این ادراکِ مرکب می رسند ، به این علمِ مرکب می رسند. می فهمند که چیزی را نفهمیدند ، لذا در ورطۀ هیمات و در ورطۀ بیچارگی می افتد که قربان این بیچارگیها، ئ حقیقت می گوید: تنها یا چاره من یکی هستم ، غنی منم ، عزیز منم ، عظیم منم ، حکیم منم ، علیم منم ، غفور منم ، رحمن منم ، رحیم منم ، هر چه بخواهی بفرمائی منم ، اما ذلیل کیست؟ توئی، خوار کیست؟ توئی ، بیچاره کیست؟ توئی ، تا بیچاره ات نکنم رهایت نمی کنم، نتیجۀ علم بیچارگیست ، این بیچارگی چه شیرین است ، و این عجز چه لذّت دارد. در الهی نامه می فرمایند: الهی شکرت که به مقام حیرت رسیدم. متحیّرم، چه بگویم؟ راجع به آسمانت چه بگویم؟ راجع به زمین چه بگویم؟ راجع به آفتاب چه بگویم؟ چه حرفی بزنم؟ به چه لفظ او را بستایم؟ بگویم شناختم؟ که نشناختم! بگویم نشناختم؟ که شناختم! بخواهم او را به لفظی نام ببرم که لفظست و لفظ که آفتاب نیست! فقط که نور نیست! انرژی نیست ، ان جرم و جسمِ انرژی صادر کننده و منوّر نیست! پس هر چه که بگویم لفظ است و افظ واقع نیست ، هر چه که در ذهنم تصوّر کنم ، معنا هست و معنا هم که آن واقعیت نیست. می گویند که در اوّلِ راه اگر بخواهی در نماز حضور داشته باشی توجّه به مفاهیمِ الفاظ بکن! خیلی خوب است «بسم الله الرّحمن الرّحیم» ، یعنی همینطور در ذهن یعنی: بنام خداوند بخشنده مهربان؟! الفاظ ، معانی ، بعد نتیجه این می شود که یکی از آقایان می رسد به یکی از عرفا و بزرگان ؛ و عارف از او می پرسد که شما تا حالا نماز چطوری خواندی آقای عزیز ، آقای مدرّس! آقای محقّق! آقای نویسنده! آقای سخنور! آقای گوینده! که ما شاء الله خیلی هم کتاب نوشتی، خیلی هم حرف زدی ، در نماز چطور حضور داری؟! ایشان گفت من به جائی رسیدم که وقتی نماز می خوانم و الفاظ را می گویم ، معانی این الفاظ را بدقّت توجّه دارم و می فهمم، ایشان فرمود: پس تو در این چند سال نماز نخواندی ، آخر مفهوم که نماز نیست! حقیقت اینطور آدم را بیچاره می کند و بعد نه اینکه آدمِ تحصیل کرده ، دانشمند ، کتاب نوشته بود ، زود متوجّه شد ، گفت آقاجان! راست می گوئی ، من تا حالا نماز نخواندم ، نماز طور دیگری است.
برسی به نماز می فرمائی که «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» اوّلش «اللهُ اَکبَر»، «اللهُ اَکبَر» ، «اَللهُ اَکبَز» ، «اَشهَدُ اَنَّ لَا اِلهَ اِلَّا الله» ، «اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدٍ رَّسُولُ الله» ؛ مفهوم؟! لفظ  م و ح و م و د ، آن جسم ، آن هیکلی او که در هزار و چهار صد سال قبل بود ، آن حقیقتِ محمّد ؛ آن سرّ او ، آن باطنِ او ، آن جانِ او ، او که هست با چه لفظ بگوئیم؟! می خواهیم بگوئیم ، با چه لفظ بگوئیم؟! او چیست؟! می بینی نمی دانیم که او چیست! آن حقیقت چیست!
سال 63 بود، از عملیاتِ والفجر بر می گشتیم (از منطقۀ عملیاتی کردستان) ؛ در سنندج تاکسی سوار شدیم که برگردیم عقبه ، به دو نفر برخورد کردیم ، یکی از این آقایان اهلِ سنّت بود و گفت: آقا! خودِ پیغمبر که نماز می خواند، وقتی می رسید به «اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّد» چه می فرمود؟! آخر آدم خودش ، خودش را تعریف کند؟! خوبست اینطور؟! شما چه می فرمائید؟! (سئوال خیلی بلند است و حرف خیلی شیرین است) مطابقِ فهمِ آن روز به او جواب دادم که الحمدلله دیدم مثلِ اینکه این آقا این یک سئوالش برایش معیار بود و به هر آخوندی می رسید، سئوال می کرد ، مثل اینکه سئوال استخباری بود ، گاه سئوالی را بلدند یا بلد نیستند ، می خواهند از طرف خبر بگیرند و به دست اندازش بیاندازند ، بعد معلوم شد که این بندۀ خدا جواب را که گرفت خورد و پس نداد! ساکت شد ، سئوال خیلی بلند است ، جنابعالی هم که می فرمائی: «اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ» یعنی چه؟ یعنی اینکه هزار و چهار صد سال قبل یک آقایی بود اسمش محمّد و مادرش آمنه و پدرش عبدالله ، سنّش مجموعاً 63 سال ، وزنش 60 کیلو ، این آقا «عَبدُهُ» و «رَسُولُهُ» ، این است ؟! خیلی حرف پیش می آید ، عبودیت ادراک است ، ادراک مالِ نفس است ، مالِ آن حقیقت است که بعد باید حرفش را پیاده کنیم ، این آقایی که از مادر متولد شد ، این که جسم است ، همانطوری که یک درخت ، یک نبات رشد می کند ، قد می کشد ، همینطور جسمی از مادر متولد شد و حالا شد شصت هفتاد کیلو ، این آقا عبده و رسوله؟! می بینی وقتی آدم بیاید در حققیقتِ فهمش ، آسان نیست! و لذا آقای سوفسطیِ بیچاره هم گیر افتاد و یک فرمایشی کرد! برای اینکه بگوید ما دیگر دنبالِ تحقیق و تحصیل و... نرویم! آخر وهم و خیال همیشه راحتی را می خواهد! که راحت باشد! خوب بخورد! خوب بچرخد! امّا عقل در صددِ فهم است . و لذا راهِ عقل پیچ دارد ، البته عقل برای فهمِ حقایق اشیاست ، فهمِ حقایقِ اشیاء البتّه سختی دارد! کُتل دارد! خیلی مشکلات دارد! کیست که این مشکلات را تحمّل کند؟! به یک تعبیر آبرو دادن به عقل در مقابلِ وهم و خیال است. وهم و خیال می خواهد براحتی از کنارِ قضیّه در برود! هیچی واقعیت ندارد!! نه زمین! نه آسمان! و نه چیزِ دیگر! اینها واقعیت ندارند! خیالت راحت باشد که هیچ خبری هم نیست!! این شُبهه یک حالتِ توهّمیست که در میانِ ادراکِ شخص به میان می آید. بعد جنابِ عقل جلو می آید و می گوید: نمی گذارم که حقیقت پشتِ پرده بماند ( عقل خودش حقیقت است و قوّۀ خیال هم حقیقت است) ؛ (عقل) از پشتِ پرده ظاهر می شود تا حقیقتِ خودِ قوّۀ خیال را هم مکشوف کند ، بعد اگر جنابِ عقل بتواند قوّۀ خیال را که می تواند برای کلّ عالُم تورِ شکار باشد و هر چه که عقل می گیرد به جنابِ خیال بدهد ، ایشان صورتگریها کند که قوّۀ خیالِ جنابِ رسول الله قرآن را صورتگری کرده است. بعد جنابِ عقل می گوید: جنابِ قوّۀ خیال! می گویی هیچی واقعیت ندارد!! چرا؟!! جنابعالی خودت واقعیت داری که حرف از واقعیت و باطل می زنی! حالا بیا حقیقت را به تو بشناسانم ، بیا تو را از این گردنۀ رهزنیت در ببرم ، تطهیرت بکنم ، بعد قوّۀ خیالِ تطهیر شدۀ نزدِ عقل تورِ شکار می شود (ان شاء الله)، چه تور شکاری!! از آن به بعد می بیند خوابها چقدر خوش می شود ، بیداریها چقدر خوش می شود! ولی هر چه این وهم بازیگری کند ، خواب پراکنده ، انسان مشوّش است.
و لذا بارها حضرت آقا تأکید می کنند: چانه را عقل بگرداند! چشمِ عقل ببیند! گوشِ عقل بشنود! زبانِ عقل بگوید! دهانِ عقل بخورد! بینیِ عقل ببوید! لامسۀ عقل لمس کند که لمس عقلانی باشد. دیدن عقلانی باشد، شنیدن عقلی باشد ، بیننده و شنونده عقل باشند ، وهم و خیال چه کاره باشند؟! وهم و خیال سگانِ شکاری عقلند، کلب مُعَلَّم عقلند، اگر عقل حکومت کند ، این کلبها (سگها) این دو تا سگ ، این دو تا کلب ، بنام وهم و خیال ، تعلیم می گیرند ، عقل اینها را یادشان می دهد ، امانتدار می شوند ، خیانت در امانت نمی کنند ، وقتی می خواهد ببیند درست می بیند ، وقتی می خواهد بشنود خوب می شنود ، وقتی می خواهد ببوید خوب می بوید ، وقتی می خواهد لمس کند و بچشد و بخورد خوب لمس می کند و می چشد و می خورد. اینها شدند امانتدار، حالا که این آقایان امانتدار خوبی شدند ، حالا شأنیت آن را دارید که من حقایق ملکوتی را به شما بنمایانم. آنگاه عقل حقایق ملکوتی را به شما می نمایاند ، بعد طرف از خواب بیدار می شود به به! چه خواب خوشی دیدم! حالا معلوم است که وهم دارد از بازیگری در می آید ، اگر عقل این دو کلب را نگیرد ، با عقّالشان (زانو بند) نبندد ، (مثل شتر وقتی روی زمین خوابید، آقای شتر بان برای اینکه شتر از زمین از زیر بار بلند نشود ، حرکت نکند و نرود زانو بند به زانویش می زند ، زانویش بسته می شود ، دیگر نمی تواند بلند شود . این زانو بند را عرب عقّال می گوید . عقل را به همین خاطر عقل می گویند چون عقّال است. عقل دو تا شتر دارد ؛ دو تا مرکب دارد ، دو. تا کلب دارد ، یکی وهم و دیگری خیال است ، اگر عقل بتواند این دو سگ را به زمین بزند و زانویشان را زانو بند بزند حالا واقعاً اسم او را عقل می گویند ، سرشان را افسار می زند ، هر کجا که من گفتم برو! هر چی من گفتم بشنو! هر چی من گفتم ببین! هر چه من گفتم بخور! هر چه را من گفتم لمس کن! اگر این شد ، این دو تا می شوند کلب معلَّم، شترهای عقّال خورده و زانو بند زده عقل). و اگر عقل قوی نشود ، وحدت در انسان قوی نشود ، ادراک حقایق موجودات در آدم قوی نشود ، آن دو کلب بازیگریها را شروع می کنند و میدان دار می شوند ، وقتی که میدان دار شدند ، اسم آنها را باید گذاشت (کلبِ هراش) سگِ وِلگرد ، هرچه بخورد ، هر چه بشنود ، هر چه بگوید ، هر چه ببووید ، هر چه.... عقل بیچاره گرفتار می شود ، عقل در حجاب می ماند ، افسار این دو تا سگِ ولگرد از دستش در رفت ، خواب پریشان ، بیداریها پریشان ، ظاهر و باطن پریشان ، چه جهنمی درست می شود ! (علم و عمل جوهرند و انسان سازند) و از این به بعد این آقا هر چه را که می گیرد همه اکتساب است ، همه با زحمت ، تحمیل بر جان ، تحمیل بر دل است که عقل و سرّ آدم اینها را نمی خواهد ، می گوید: هرزه گوئی را دارید بر من تحمیل می کنید! جان بیچاره می گوید: هرزه گوئیِ شما (وهم و خیال) تحمیل بر من است! حالا شبانه روز وهم و خیال اکتساب می کنند که با تحمیل بر جان و بر دل است. از آن به بعد این آقا می شود سوفسطی! اگر عقل بیاید فیلسوف است! ولی اگر عقل نتواند کاری کند ، وهم و خیال همه کاره باشند ، می شود سوفسطی! حالا چه کار دارید به اینکه پنج هزار سال قبل چند نفری بودند که آن هم حضرتی آقا به یک تعبیری فرمودند: گویند که برخی از متکلمین بودند ، حالا شما چه کار با پنج هزار سال قبل دارید ؟!! شما الانش را درست بفرما! پس نکند که انسان مرزِ بینِ سوفسطیگری و فلسفه، مرزِ سفسطه و فلسفه (که به یک تارِ مو بند است) را تشخیص ندهد و یک دفعه می بیند سوفسطی شد! ولی اگر آن مرز مراعات شود ، می شود فیلسوف! و از بس که دقیق است ، فلسفه را صراط مستقیم نام نهادند. حالا این صراط را چگونه تعبیر کنند؟! قربانِ دهانِ ائمه بشویم که فرمودند: صراط مستقیم پلی هست که از مو باریک تر و از شمشیر تیز تر است. این دیگر تشبیهِ معقول به محسوس است. از بس که مشکل و سخت است. یعنی انسان در مقام فهم حقایق ، یکدفعه می بینی که به اندک بی توجهی و اندک غفلتی سوفسطی می شود. و اگر غفلت نباشد و عقل باشد ، فیلسوف می شود. و از بس که این مسیر ، مسیرِ سنگین استريال به نعبیرِ حضرت آقا می فرمایند:
که ره دورست و باریک است و تاریک    به دوشم می کشم بار گران را
حالا عبارتهای بعدی را مطالعه بفرمائید؛ ان شاء الله تا درس بعد. (والحمدلله رب العالمین).
منبع: شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ هفدهم
شارح، استاد داود صمدی آملی سالهای 76-80

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۶:۴۱
 

نظرات  

 
+1 #5 متن درس 18علوی ۱۳۹۶-۰۴-۲۶ ۲۳:۵۶
سلام علیکم. لطفا اگرمتن جلسه 18 را دارید در سایت قرار دهید.
نقل قول
 
 
0 #4 جلسه هجدهممحمدی ۱۳۹۵-۱۲-۱۴ ۱۱:۴۴
جلسه هجدهم در شرح ها وجود نداره
بنده هر ده جلسه رو جزوه کردم اما جلسه18 نیست
نقل قول
 
 
+1 #3 کمک به نوشتن شرح معرفت نفسکشاورزیان ۱۳۹۴-۰۴-۲۳ ۱۵:۲۵
با سلام واحترام
من از جلسه پنجاه تا درس 199 را به صورت دست نویس دارم . اگر می خواهید تایپ کنم وبراتون بفرستم .اگر کسی شرح دروس دیگر هم داره بگذاره . با تشکر از زحمات شما
============================================================
سلام دوست عزیز از تلاش حضرت عالی نسبت به نشر معارف حقه ی محمدیه دارید تشکر میکنم و از خداوند تبارک وتعالی توفیق درک حقایق قرآن وکمال الهی برای شما داریم. درصورت امکان مباحث تایب شده را بهاین ایمیل ارسال کنید .
ebi_sabbaghi@ya hoo.com
نقل قول
 
 
0 #2 پاسخ: شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس چهارم جلسۀ هفدهمم ش ۱۳۹۴-۰۲-۱۸ ۲۱:۳۰
با سلام و عرض احترام
اگه برای نوشتن شرح دروس نیاز به کمک داشتید بنده هم چون مشغول گوش دادن جلسات هستم میتوانم در نوشتن بعضی جلسات کمک نمایم اگر نیاز بود از طریق ایمیل اعلام نمایید تا متن دروس هر چه زودتر در اختیار کاربران قرار گیرد.
======================================================سلام
دوست عزیز ماکه دادمیزنیم آقا بیاین کمکمون کنید.با کمال افتخار از همکاری شما استقبال میکنیم.
نقل قول
 
 
0 #1 تشکرم ش ۱۳۹۴-۰۲-۱۷ ۱۲:۲۱
با سلام و عرض احترام
خدا خیرتان دهد چقدر عالی و خوب که متن شروح استاد را در اختیار گذاشتید . اگر کمک خواستید در خدمتیم
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور