شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ شانزدهم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز532
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11055
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43076
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771156

در 20 دقیقه گذشته : 26
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ شانزدهم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۱۳

بسم الله الرحمن الرحیم:

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ شانزدهم: 
ادلّۀ قائِلینِ به سفسطه و منکرِ واقعیات را در ادراکاتِ حسّی و هم در استلالهایی که در آن مغالطه وجود دارد، تا حدّی ملاحظه فرمودید، از جنابِ گورگیاس که در قضایای منطقی مغالطه می کردند صحبت به میان آمد. البته این دانشمندان که در فنّ جدل مغالطه پیش می آوردند، زمینه شدند تا مرحوم جنابِ ارسطو در مقابل، آنها منطق را تدوین کنند. چون منطقِ ارسطو در مقامِ علمی، در برابرِ کسانی که در مباحثِ علمی دچارِ خرط مبحث می شدند، نوشته شده است. ایشان منطق را تدوین کرد و انسان را در مقامِ تفکّر (اینکه چگونه فکر کند تا به اشتباه نیفتد) راهنمائی کرد.
منطق هم در پنج فن است که عبارتند از: فنّ برهان، فنّ مغالطه، فنّ جدل، فنّ شعر. مثلاً فنّ شعر به انسان می گوید که چگونه در مقامِ شعر، شعر بسراید. و فنّ جدل می گوید که چطور در مقامِ مناظره استدلال و جدل کند و اگر طرفِ مناظرۀ انسان دچارِ خلط و مغالطه شد چگونه رفعِ مغالطه کند.
گورگیاس با استدلالی که در پایانِ درسِ جلسۀ گذشته بحث شد و همچنین استدلالِ دیگری که تقریباً شبیه آن است. در ابتدای بحث دچارِ مغالطه شد و بر همین اساس واقعیت را انکار کرد. در ابتدای درسِ امروز حضرتِ آقا می فرمایند: گورگیاس به همین قسم مغالطات دو قضیه دیگر را هم مدعی بود، یکی اینکه فرضاً وجود موجود باشد، قابلِ شناختن نیست ، دیگر اینکه اگر هم قابلِ شناختن باشد معرفتش از شخصی به شخصِ دیگر قابلِ افاضه نخواهد بود.
جنابِ ارسطو به جهتِ اینکه اینگونه مغالطات در مقامِ استدلال مؤفّق نشود، منطق را تدوین کرد که چگونه این خلطهای استدلالی را انسان بفهمد و رفعش کند. در مقابلش، هم منطقِ صوری (منطق در مقامِ صورت) و هم منطق مادّی (منطق در مقامِ مادّه) را به شکلِ قضایائی بحث می کند تا چگونگیِ صحیح اقامه شدن قضایا را ببینیم و دریابیم.
بعد از جنابِ گورگیاس، یکی دیگر از دانشمندانی که منکرِ حقایق و واقعیات شد جنابِ پروتاگوراس هست که بخاطرِ حسنِ بیانی که داشت، می فرمایند تمامِ جوانها را دورِ خودش جمع کرد و ایشان وقتی حجمِ جمعیت را دید با مذهبِ عمومی مخالفت کرد و باعث شد از اجتماع طرد شود و تمام کتابهایش را سوزاندند و تنها یک جمله از ایشان به یادگار ماند و آن جمله اینستکه «معیار همه چیز انسان است» که این جملۀ ایشان را دیگران اینطور معنی کردند که ما واقعیت و حقیقتی نداریم!! بلکه هر انسانی آنچه را که خودش مشاهده کرد حق است. بعنوانِ مثال: چیزی را که از دور می بینیم، اگر یک نفر بگوید این انسان است حرفش درست است و دیگری بگوید حیوان است حرفش درست است ، سوّمی بگوید نبات است حرفش درست است ، چهارمی بگوید جماد است (یک قطعه سنگ است) حرفش درست است. دلیلشان هم اینستکه: ما واقعیّت نداریم و لذا معیاری در مقامِ تطبیق نخواهیم داشت!! ما الان آفتابی را در خارج قائلیم و براساس این یک معیار که وجودِ خارجی است نظریاتی می دهیم که اگر این نظریات با واقع تطبیق کرد می گوئیم حقست، امّا اگر نظریه با واقع تطبیق نکرد می شود باطل، یا خبر می دهیم از وجودِ چیزی؛ اگر این خبر با آن چیزی که در خارج است مطابقت داشت تعبیر می کنیم به اینکه: صادق است. و اگر با واقع مطابق نبود تعبیر می کنیم به اینکه: کاذب است! امّا اگر واقعی نداشتیم، پس معیارِ صدق و کذب نداریم! وقتی معیارِ صدق و کذب نبود هر کسی هر برداشتی کرد می شود حق!!
ان شاء الله در درسِ 134 صفحۀ 459 که مربوط به جلدِ سوّم کتابِ معرفت نفس است، آن جملۀ پروتاگوراس را نقل می کنند. در ابتدای درسِ 134 می فرمایند: بحث در بیانِ «الانسان مکیل کل شیء» که انسان کیل و پیمانه و معیار و وزن همه چیزست که «والوزن یومئذ الحق»، که انسان به چه معنی مکیال هر چیز است؟ شبیه این عبارت را از پروتاگوراس در درسِ سوّم نقل کردیم که «میزان همه چیز انسان است» و ملای رومی در آخرِ دفترِ اوّلِ مثنوی در وصفِ جنابِ انسانِ راستین (امیرالمؤمنین امام علی علیه السّلام) می گوید:
تو ترازوی احد خود بوده ای     بل زمانه ای زبانه هر ترازو بوده ای
بعد، این بحث را تا حرفِ پروتاگوراس دنبال می کنند. منتها دیگران آمدند اینطور تعبیر کردند که پروتاگوراس می گوید واقعیت و حقیقت نیست. هر چه که انسان در مقامِ ادراکات تشخیص بدهد درست است. چون معیار حقیقی در مقام خارج نداریم!! اینهم ان شاء الله بعداً می رسیم و بحسش پیش می آید. یک مطلبی هم که در تفسیر حرف پروتاگوراس گفته اند اینستکه: انسان در مقامِ ادراکِ امور جز از راهِ حواس، راهِ دیگری ندارد و مدرکاتِ انسان هم در امرِ حسّیه است، و اینها هم براساسِ ادراکاتِ اشخاص مختلف است و ما چون واقعیتی نداریم، لذا هر کسی در مقامِ ادراک هر چه را ادراک و احساس کند، برای خودِ او معیار و حق می شود!!
گر چه لفظِ حق را به آنصورت این آقایان نمی آورند؛ در صفحه 8 کتاب می فرمایند: سوفسطائیها که از اینها به فرق شکّاکان تعبیر می کنند، چون می گویند که ما هر چیزی می بینیم باید اوّل در آن شک کنیم، بعد دربارۀ آن شیء به تحقیق بپردازیم (در اصطلاح فرانسه از شکّاک تعبیر به سبتیک می کنند). این نظرِ بعضی از آقایان حکماست که می گویند: آدم مجبورست در مقامِ کسبِ علم به هیچگونه میزان و مأخذی اعتماد نکند!!
مثلاً به ما هم شاید ایراد کنند، مثلِ ما نشوید که چون پدرانمان گفتند خدائی وجود دارد و پیغمبری و وحیّی و نبوّتی و قیامتی وجود دارد و ما همینطور پذیرفتیم! آنها می گویند: اوّل ما باید در همه چیز شک کنیم تا در مقام تحقیقاتمان با دلیل و یقین به برهان برسیم، که این چیز واقعیت دارد یا ندارد!
یکی از دلایل سوفسطائیها اینستکه: عقل برای ادراک از طریقِ حس کمک می گیرد و حس هم دائماً در خطاست، لذا عقل آن قدرت را ندارد که ادراکات حسّی را از خطا در آورد، مجبوریم در همه چیز شک کنیم، هر چه را می بینیم اوّل مشکوک بشویم و عقل آنقدر تحقیقات بکند تا متوجّه بشود که : این را که دید ، واقعیت دارد یا ندارد. حالا انسان در حالات گوناگون خود دچارِ اشتباه فراوان است ، نه تنها در مقامِ ادراک دچار اشتباه است: بلکه براساس شرایطِ روحی که برایش پیش می آید ( در امورِ گوناگون و در حالاتِ مختلف) ادراکات گوناگون هم دارد و عقل هم نمی تواند جلوی اینگونه حالاتِ شخص را بگیرد که در همه حالات یک نوع شناخت و یک نوع ادراک را داشته باشد!! و لذا آن قدرت برای عقل نیست که بتواند خطاهای ادراکی حسّیه انسان و همچنین حالاتِ ادراکی گوناگون را تصحیح کند و لذا ما مجبوریم اوّلاً هر چیزی را می بینیم، به آن شک کنیم و بعد از مشکوک شدن آنقدر به تحقیقاتمان ادامه بدهیم تا بتوانیم به واقعیتی برسم!!
در حقیقت از این گروه که شکّاکند به مرور آقابانِ سوفسطائی برخاستند تا بفرمایند چون ما در هر چیزی شک می کنیم و ادراکِ حسّیۀ ما هم بخطا می رود و حواس خطای فراوان در ادراک دارد و از طرفی اختلاف هم در ادراک است: پس معلومست که واقعیت وجود ندارد که ما دچارِ خطا می شویم!! و الا اگر واقعیت وجود داشته باشد ؛ چرا ما دچارِ خطا بشویم؟! مضاف به اینکه اینها چون تمامِ مدرکات را از راهِ حس می دانند و راهِ حس هم که دائماً در خطاست لذا هیچوقت آدم به یک اصلِ ثابتِ علمی نمی رسد، وقتی به اصلِ ثابتِ علمی نشود دست یافت دیگر معیاری در علم نخواهد بود و از آن ببعد هیچ اعتمادی به آنچه که انسان در مقامِ ادراکات دارد نیست!! و لذا باید در واقع شک کنیم شاید به واقعیت برسیم!! و با اینکه بگوئیم اصلاً حقیقتی وجود ندارد و لذا ما دچارِ شکّ هستیم و گرفتارِ اشتباهات در ادراک هستیم!
این مشکلِ آقایانِ سوفسطی راهِ حل دارد. و لذا جنابِ ارسطو فرمود: آدم راه برای ادراکِ خارج دارد، واقعیت و حقیقت هم هست، منتها خطا در ادراک هم هست و کسی خطای در ادراک را انکار نمی کند، امّا راهش اینستکه ما بیائیم رشتۀ علمی منطق را تدوین کنیم تا انسان در مقامِ ادراک و تفکّر خطاهای خودش را تصحیح کند. لذا نیازی به شک در همه چیز نیست چرا که وقتی در منطق وارد می شویم قضایائی مانندِ اوّلی ؛ بدیهی و نظری مطرح می شوند.
یک سری قضایا اوّلی است که اصلاً انسان در اثباتِ این قضایا نه تنها نیاز به دلیل ندارد بلکه دلیل بردار هم نیستند. یک سری قضایا بدیهی است که گرچه می شود برای آن دلیل اقامه کرد امّا از بس روشن هستند، نیاز ندارد آدم وقتش را صرفِ اقامۀ دلیل کند. و یک سری قضایای نظری است که گرچه انسان می خواهد آن قضیه یا مطلب را تصدیق کند باورش نیست، امّا اگر یک مقدار دنبالِ معلوماتش برود و مقدّمه بگیرد و دنبالِ این مقدّمات نتیجه حاصل کند به مجهول خود می رسد.
درست است که ما می گوئیم خدا هست، وحی هست، نبوّت هست، رسالت هست، جن هست، ماوراء طبیعت هست، غیب هست، عالمِ معاد هست، برزخ هست، قبر داریم، جزا داریم، بهشت و جهنّم داریم و... اوّل بار شاید شخص برایش این مطالب قابلِ تصدیق نباشد، یعنی جزء مباحثِ نظری بشوند، ولی اگر دنبالِ تحقیق برود و بخواهد اینها را اثبات کند، قابلِ اثبات هم هست.
جنابِ ارسطو به این آقایان زیر بنائی جواب داد و فرمود: صِرفِ اینکه ما گاهی در مقامِ ادراکات اشتباه می کنیم ضرورتی ندارد در واقعیت شک کنیم تا ببینیم می توانیم به حقیقت برسیم یا خیر، نیاز به شک نیست و چه بسا بعضی مسائل آنقدر برای ما روشن است که حتّی بخواهیم شک کنیم نمی توانیم. بعنوانِ مثال: اگر شخصی از ما بپرسد: آیا الان روز است؟ ما بگوئیم اوّل اجازه بدهید شک کنیم که روز است یا نه، بعد تحقیق کنیم!! می بینید اصلاً مردم دنبالِ شک هم نمی روند! بعد اینگونه فرمایشات و اینطور حرف زدنِ سوفسطی تقریباً تعبیر به این است که عمومِ مردم از دایرۀ ادراک بیرونند.
آیا عموم مردم اوّل شک می کنند بعد به واقع می رسند؟! اگر هم دانشمندِ سوفسطی بگوید: عامّۀ مردم نه، ما دانشمند هستیم، ما اوّل شک کنیم بعد به واقع برسیم! ما می گوئیم: درست است که شما دانشمند هستید، امّا در مسائلِ نظری دانشمند هستی، در مقامِ بدیهیات که دانشمند نیستی! الان روز است، آب انسانِ تشنه را سیراب می کند، غذا انسانِ گرسنه را سیر می کند، هر موقع گرسنه می شوی بطرف غذا می روی، شما آقای دانشمند هم می روی و عمومِ مردم هم می روند. و حالا او بگوید خیر! چون من دانشمند هستم وقتی گرسنه می شوم می گویم اوّل شک کنم که آیا گرسنگی واقعیت دارد یا ندارد؟ غذا واقعیت دارد یا ندارد؟! اگر یقین کردم که گرسنگی واقعیت دارد، دنبالِ غذا بروم، اینطور که نمی شود! خودش می بیند هم خودش دنبالِ غذاست و هم عمومِ مردم، لذا می بیند که در متنِ اشخاص این تصدیق وجود دارد که منی هستم، گرسنگی واقعاً هست و من حقیقتاً احساسِ گرسنگی می کنم و غذا هم به حقیقت هست و من حقیقتاً هم دنبالِ غذا می روم تمام اینها را قبول دارد و لذا می بینی چون این امور برایش روشن و بدیهی است؛ بلافاصله بدنبال غذا راه می افتد اینستکه فرمودند: منطق در جهتِ تصحیحِ فکرِ انسان است. یک چیزی است که از خودِ متنِ مردم بلند می شود، منطق شبانه روز با مردم هست و آنها با منطق حرف می زنند، مثلاً شما کسی را در اجتماع می شناسید که بگوید من من هستم، درخت درخت هست، آفتاب آفتاب هست، زمین زمین هست، آب آب  هست، آسمان آسمان هست؟! داریم؟! معلوم است که نداریم. منطقی ها می گویند: این قضایای حملِ اوّلی ذاتی است و حملِ اوّلیِ ذاتی منفعتی ندارد، که انسان بیخود بگوید: آب آب است!! چیزی را بر ذاتِ خودش حمل کند!! در حالیکه مردم شبانه روز می گویند: برادرم آمد، من فلانی را دوست دارم، از آن شخص خوشم نمی آید، فلان دوستم از منزلم رفت، همسر آشپزی کرد، آن شخص... اینها در منطق، قضایای حملِ شایعِ صناعی نام دارد.
جنابِ ارسطو به شاگردانش منطق درس می داد، به آنها فرمود: شما بروید بینِ مردم و برگردید بیائید ببینم چه فهمیدید؟! اینها رفتند بینِ مردم جستجو کردند و برگشتند؛ ارسطو سؤال کرد چه یافتید؟! گفتند: مردم مشغولِ کسب و کارند و بازار و زندگی. ارسطو فرمود: پس معلومست شما هنوز نطق را خوب نخواندید و یک بارِ دیگر باید منطق را بخوانید! بارِ دوّم که خواندند، گفت حالا بروید بین مردم، وقتی رفتند دیدند عجب! همۀ مردم دارند با منطق حرف می زنند، برگشتند و گفتند: ما هر چه خواندیم در بینِ مردم هست.
چون مسائلِ منطقی چیزی است که در بینِ مردم کاملاً مرسوم است، گاهی بینِ دو نفر دعوا می شود، گاه استدلال می کنند و گاهی هم مغلطه می کنند، گاهی می گوید اینطور که شما تشبّث بازی می کنی مرا قانع نمی کنی، بعد حتّی می گوید: حرفِ مرا اگر قبول نداری پس برویم پیشِ چهارتا عاقل بنشینیم ، هم حرفمان را بزنیم ببینیم حرفِ ما را می پسندد؟!
لذا می بینید شبانه روز مردم با قضایای موجبه و قضایای با شکل اوّل و شکل دوّم همینطور مشغول حرف زدن هستند.
این مباحثِ منطقی که جنابِ ارسطو در مقابلِ شکّاکان و سوفسطائیها تدوین کرد، از متنِ خودِ مردم برمی خیزد. در حالیکه جنابِ آقای شکاک و سپتیک معتقد به شک است!! پس اینهمه مردم شبانه روز در حالِ شک در قضایای روزمرّه هستند؟! یعنی شخص شک می کند حالا که از خواب بیدار شدم و می خواهم بروم صورتم را بشویم ببینم اوّل آب وجود دارد یا ندارد؟! اوّل شک کنم شاید اصلاً آب وجود نداشته باشد که بدنبال صورت شستن بروم! اگر یک چنین حرفی به مردم بگوید، مردم در جواب او را استیضاح می کنند!
اینستکه جنابِ ارسطو فرمود: بعضی قضایا، قضایای اوّلی و بدیهی است که اصلاً در مقام تصدیق و تصور معطّلی ندارد، زود آدم تصوّر می کند و زود هم تصدیق ؛ آنگاه این دلیل نمی شود که اگر ما چند جا در ادراکاتمان اشتباه کردیم و دهها بار با این دستِ خود با چشم نگاه کردم و وسایلِ گوناگون را گرفتم ؛ حالا یک بار حواس نبود، مثلاً دست دراز کردم آب بگیرم اشتباهاً دستم خورد به چراغ و دستم سوخت، بگویم آیا چون در ادراک اشتباه دارم باید در همه چیز شک کنم! و بعد بیایم اثباتش کنم! این چه حرفی است؟!!
جنابِ شیخ الرئیس به این مطلب جواب میدهد: شما اگر قرارست در همه چیز اوّل شک کنی و بعد بدنبالِ اثباتی واقعیت بروی! از شما سؤال می کنیم آیا در شک کردنِ خودت نباید شک کنی؟! این مطلب که میگوئی اوّل باید شک کنم و بعد بروم دنبالِ واقعیت تا به یقین برسم، همین مطلب برایت قطعی هست یا در شک کردنت نیز باید شک کنی؟! که بعد اگر این شکّ اوّل حل شد و یقین کردم که باید شک کنم؛ دوباره شک کنم که واقعیت وجود دارد یا ندارد؟! اینستکه امکان ندارد! مگر اینکه شخصی همین اوّلین وهله سر را در آستانِ واقعیت بگذارد. اینستکه مرحوم علامۀ طباطبائی می فرماید: اصل الواقعیة چیزیست که یک لحظه آدم را رها نمی کند.
دوباره می پرسم: شمائی که می فرمائی من باید شک کنم بعد به یقینی برسم ؛ یقیناً باید در خودت هم شک کنی که اصلاً شک کردی که شک کنی یا نه؟! لذا این شک کردن همینطور باید ادامه یابد تا (یتسلسل) ؛ تسلسل هم پیش می آید، اینستکه در درسِ چهارم می فرمایند: به عقیدت سوفسطائیان و برخی از ادلّۀ آنان در پیرامونِ عقیدتشان آشنا شدیم و دانستیم که آنان منکرِ حقیقت و واقعیتند و مدّعی اند که هیچ اصل ثابتِ علمی وجود ندارد و همۀ حقایق باطلست.
چون وقتی قرار شد در همه چیز شک کنیم و تازه یک گروه فرمودند که همه چیز وهم و خیال است و ما معلوم نیست اصلاً واقعیت داشته باشیم یا نه؟! و هیچ اصلِ ثابتِ علمی هم نداریم؛ وقتی هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداشتیم، شما همین اوّلین بار سه تا رکنِ اساسیِ علم را بهم می زنید، برای اینکه شما تا در مقام تحصیل و علم بر می آئید، سه تا رکنِ اساسی را، من هستم، غیر از من هستند، من هم می فهمم که غیر از من هستند، قبول کردید. اگر کسی بخواهد در خودش هم شک کند، در این که می فهمد هم شک کند و در اینکه غیر او هم وجود دارند هم شک کند. پس هیچ اصلِ ثابتِ علمی نخواهد بود! نه عالِم هست، نه معلوم هست و نه علم. وقتی نه علم است نه معلوم و نه عالِم!! چه کسی می خواهد تحقیق کند و ببیند واقعیت چیست؟! از او سؤال کنیم: شما که برایت نه علم واقعیت دارد نه معلوم و نه عالِم، پس دنبالِ چی هستی؟!!
در ادامۀ درس می فرمایند: اکنون ببینم سوفسطائیان در این عقیدتشان به صواب رفته اند یا به خطا؟ از آنان می پرسیم اینکه می گوئید اصلاً واقعیتی وجود ندارد و حقیقتی برای اشیاء نیست و هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم و همۀ حقایق باطل است! این قول و حکمِ شما آیا حقّ است یا باطل؟!
از دو حال که خارج نیست!! اگر بگوئید این قول ما هم حقست هم باطل؛ این می شود اجتماعِ نقیضین، اگر بگوئید نه حق است و نه باطل ؛ این می شود ارتفاع نقیضین، یعنی هر دو تا نقیض را رفع می کنند که نه حق باشد نه باطل!! پس چه باشد؟!! بالاخره یا حق است یا باطل، یا هست یا نیست.
اینستکه در ادامه می فرمایند: اگر گویند حق است پس همین اندازه اعتراف کردند که یک حقّی داریم.
از نظر سوفسطائیان حق اینستکه هیچ حقی نداریم، این خود یک حقیقت است به نامِ یک اعتقادِ باطل و بعنوان یک بطلان؛ همین را قبول کرده که حقیقت دارد. و لذا از این قوانینِ سوفسطائیان نوعاً به قوانینِ خودکش تعبیر می کنند، یعنی قوانینی است که اوّلین کسی را که بقتل می رساند خودش است، آدم بگوید هیچ حقیقتی نداریم، این یک قانون است و همه بدانید اوّلین کسی که باید فدای این قانون شود خودِ این قانون است؛ که بگوئیم این قانونِ شما خودش حقیقت است یا نه؟! اگر حقیقت است پس چطور گفتی هیچ حقیقتی نداریم؟!! اگر حقیقت نیست پس گفتۀ شما حقیقت نیست!! نه اینکه حقیقت نداشته باشیم، یعنی در هر دو صورت این قانون خودش را نقض می کند، و لذا می شود خودکش، قانونی که اوّلین بار خودش را نقض می کند، قانون نخواهد بود! پس حقیقت و واقعیت وجود دارد.
ادامۀ درس: و اگر گویند باطل است، پس به بطلانِ قول و حکمِ خودشان اقرار کرده اند. چرا؟ زیرا واسطه ای بین ایجاد و سلب نیست، بالاخره از این دو راه بدر نیست یا باید بگویند حرف ما حقّست یا حق نیست، واسطه وجود ندارد، که می شود قسم سوّم و بگوئیم هم حق است هم حق نیست؛ این که نمیشود!! اگر بخواهد بینِ حق و باطل، حق بودن، واسطه شود، می شود اجتماع نقیضین، اگر بگوید: این این قولِ ما نه حق است نه باطل!! این می شود ارتفاع نقیضین، اینهم درست نیست و محال است. اینستکه می فرمایند: زیرا واسطه ای بینِ ایجاب و سلب نیست و این حکمِ عدمِ واسطه، حکمِ اوّلی و ابدهِ بدیهیات است.
ابده یعنی روشنترین و بدیهیات یعنی روشنها. لذا ابدهِ بدیهیّات یعنی روشنترینِ روشنها و اوّلی یعنی قضیه اوّلی.
عرض شد قضایا یا نظری هستند که نیاز به استدلال دارند، یا بدیهی هستند که نیاز به استدلال ندارند و یا اوّلی است که اصلاً نمی شود برایش استدلال اقامه کرد. مثلاً شما الان بگوئید ما هم هستیم هم نیستیم ، بعد لابد باید بفرمائید که این حرف باطلی است، چرا؟ برای اینکه هم هستیم و هم نیستیم، اجتماع دو تا نقیض هست (به تعبیرِ عوام النّاس ضدّ و نقیض) و قابلِ جمع نیستند. بعد در مسائلِ منطق که فرقِ بینِ نقیض و ضدّ چیست؟! تضاد یا تناقض فرقشان چیست؟ ان شاء الله بلطفِ خدا در جلدِ سوّم کتابِ معرفتِ نفس بحث خواهد شد، ولی این «اجتماع نقیضین محال است» می شود جزو ابدهِ بدیهیات که دو تا نقیض نمی شود با هم جمع شوند. اگر بگوئیم ما در اینجا هم نشستیم هم ننشستیم، حرفِ باطلی است. به چه دلیل؟!! دلیل ندارد! دلیلش را بخواهی اقامه کنی سر از اجتماع نقیضین در می آوری. وقتی می گوئی نشستیم، نشستن که آمد ننشستن میرود. وقتی میگوئی ننشستیم، نشستن میرود، این شد رفعِ دو تا نقیض و لازمه اش اینستکه بگوئیم نه نشستیم نه ننشستیم و باز بر می گردد به اجتماع نقیضین و محال؛ اینستکه نمی شود دلیل اقامه کنید. در موردِ وجود و عدم بگوئید که ما هم وجود داریم و هم وجود نداریم، می گوئیم این حرفِ شما باطل است و وحال به چه دلیل؟!! برای اینکه اجتماع دو تا نقیض است، وجود و عدم جمع نمی شوند؛ هر چه دور بزنید باز می رسید به اینکه نمی شود برایش دلیل اقامه کنید. از بس که بطلانِ این حرف روشن است هر جور دلیل بیاورید باز مجبوری سر را در دامان یا وجود بگذاری یا عدم، برای اینکه چگونه می خواهید دلیل بیاورید که وجود هم هست هم نیست؟!! این حرف باطل است! لذا در اینجا از آقای سوفسطی می پرسیم: شما گفتی ما هیچ حقیقت و واقیعتی نداریم!! خودِ این حرفِ شما آیا حق است یا نیست؟!! یکی از این دو تا را باید بفرمائی! اگر گفتی حق است؛ پس شما به حق بودن اعتراف کردی. چرا ادعا می کنی هیچ حقیقتی نداریم؟!! اگر بگوئید باطل است پس حرفِ او باطل است و لذا حقیقت و واقعیت وجود دارد. همین که گفت: این جمله من حق است بر اساسِ توحید صمدی قرآنی حق را بیان کرد؛ می بینی همه جه را حق پر کرده است، از حق خالی نشد. و ایشان خواست یک قولِ باطل را ارائه کند و تصدیق کرد که قولِ من حق است و باطل نیست و چه عجب!! این اوّلین پلّه ای است که علم شروع می شود و لذا فرمودند: وجود حق متعال حقیقت است. حق هم اساسِ عین است و نظامِ عالشم و هم اساسِ علم است   خودِ علم هم اوّلین پایه اش از حق شروع می شود.
برای اینکه شما تا بخواهی دنبالِ تحصیل بروید باید بگ.ئید: من هستم؛ رشتِ پزشکی هم هست و من می توانم درس بخوانم؛ پس بدنبالش می روم. شخصی می خواهد سرِ زمینِ کشاورزی برود، می گوید: من هستم؛ زمین کشاورزی هم هست و من می توانم کشاورزی کنم حرکت می کند به طرفِ زمینِ. شخصی می خواهد بخوابد می گوید: من هستم ؛ خوابیدنِ من هم واقعیت دارد و من می توانم بخوابم ؛ پس می خوابم. یعنی هر کس هر قدمی که بر می دارد اوّلین چیزی که براساسِ آن کار را شروع می کند اینستکه حقیقت هست و بر این اساس حقیقت هم بخواهد باشد و هم نباشد ؛ محال است؛ برای اینکه اجتماعِ نقیضین پیش می آید. این «اجتماع نقیضین محال است» ؛ ریشۀ تمامِ رشته های علمی است، برای اینکه آقای پزشک می گوید: من که می خواهم بدنبالِ تحصیلِ رشتۀ پزشکی بروم؛ رشته پزشکی بخواهد هم باشد و هم نباشد محال است؛ یا باید باشد یا نباشد. و چون من می فهمم که هست پس بدنبالش حرکت می کنم.
«رسالۀ شریف انه الحق» را باز کنید، در این رساله حضرت آقا می فرمایند: در تلقینِ میّت این کلمه «حق» عجیب است. به میّتِ درون قبر می گوئیم (اسمع، افهم) ، «ان القیامت حقٌ» ، «ان القبر حقٌ» ، «ان المعاد حقٌ» ، حق ، حق ، حق ، این کلمۀ «حق» چیست؟! حضرتِ آقا فرمودند: این کلمه ما را گرفت. حق یعنی چه؟ این کلمه چرا اینجا آمد؟
حالا یکی از شما بفرمائید آقا! برای همۀ اینها دلیل اقامه کن! ما عرض می کنیم اصلاً دلیل بردار نیست، چرا؟ برای اینکه تا بخواهی دلیل اقامه کنی به شما عرض می کنیم که این دلیلِ شما دلیلِ علمی است یا نه؟! اگر دلیلِ علمی است. علم بر مبنای «اجتماع نقیضین محال است» استوار است. اگر اینطور است ؛ آنوقت «اجتماع نقیضین محال است» حق است یا باطل؟! خودِ این حق، حق است یا باطل؟! اگر بفرمائی «اجتماع نقیضین محال است باطل است ؛ دیگر هیچ علم پا نمی گیرد. چون تا گفتی من می خواهم بنویسم ؛ یک کسی جلوی شما در بیاید و بگوید شما که داری می نویسی ، هم می نویسی هم نمی نویسی ، شما می گوئید این حرف چیه؟! من دارم می نویسم، همین جا «اجتماع نقیضین محال است» خودش را نشان می دهد که حق است . پس اوّلین پلّه ای که می خواهی کار را شروع کنی همان حق است، بعد حالا می خواهی بگوئی: من می خواهم اثبات کنم که حق ، حق است یا باطل است!! می توانی چنین حرفی را بزنی؟! خیر! برای اینکه شما تا بگوئی من می خواهم اثبات کنم که «حق» حق است ؛ حق می گوید: من هم تو و اثباتِ تو و دلیلِ تو و فکرِ تو را گرفتم. برای اینکه تو باید باشی تا بگوئی «من» می خواهم اثبات کنم، و «اثباتی» هم باید باشد، تا بگوئی من می خواهم «اثبات کنم» اراده ای هم باید باشد ، علمی هم باید باشد ، تصوّری هم باید باشد، لذا تا گفتی «من می خواهم اثبات کنم که آیا حق ، حق است یا نه » در حقیقت می خواهی با حق ، حق را اثبات کنی؟! اینستکه مرحومِ طباطبائی می فرمایند: شما اگر در حق شک کردی، اثباتش می کنی. اگر هم بخواهی بگوئی من اصلاً می خواهم در همه چیز شک کنم که اصلاً حق هست یا نیست؟! در حق می خواهم شک کنم، می گوئیم: پس لازمه اش اینستکه همین شک کردنِ تو هم حق باشد، اگر شک کردنت حق باشد، پس حق در متنِ شکّ تو آمد.
در آن تلقین که ان شاء الله در درسِ بیست و دو می رسیم به وادیِ تلقین، می بینید چه عجیب است که میّت را تلقین می کنیم، هم بر مبنای حق است. و لذا حضرتِ آقا در اوّلِ رسالۀ شریفِ انه الحق می فرمایند: اینکه آقایانِ حکما بحث از حق را به میان آوردند، برای تبکیت (رد کردن با چوبِ برهان) سوفسطائیهاست. اینطور «حق» همه جا را می گیرد، آنچنان که حق باعث شده «اجتماع نقیضین محال است» درست شود و «اجتماع نقیضین محال است» هم باعث شد که علم پا بگیرد و لذا این چه حرفیست؟! که ما باید اساسِ حکمت و فلسفه را بر شک بگذاریم!! شما که اساسِ حکمت و فلسفه را بر شک گذاشتی، آیا این اساس بر شک گذاشتنِ شما حق است یا باطل؟!اگر حق نیست، باطل است. پس شما براساسِ باطل مبنی را بر شک گذاشته ای؟! لذا معلوم است که این فلسفه تان از اساس باطل است. اینستکه متأسّفانه بعضی هم اتفاقاً این مطلب را تمجید هم می کنند و می گویند: چقدر خوب است اوّل آدم در همه چیز شک کند و اساسِ فلسفه بر شک گذاشته شود!! این چه فرمایشی است؟! چرا آدم اساس را بر شک بگذارد؟!! اگر اساس را بر شک گذاشت، پس گفت: شک حق باشد ؛ شاک حق باشد ؛ اساسی هم که بر شک گذاشت حق باشد!! تا بگوید من اساس را بر شک گذاشتم، اگر شک حق نباشد، اساس را که بر مبنای شک گذاشت هم حق نباشد، پس کیست که مبنی را بر شک آغاز کرد؟! اینستکه هیچ راهی نیست جز اینکه اوّل مبنا را بر روی همان اصلِ حق استوار کنیم.
در درس اوّل ابتدائاً اصلِ وجود آمد ؛ بعد آن وجود را هم که با اسمِ شریفِ «هو» هماهنگ کردیم و دیدیم که حق اوّلین چیزی است که میدان را پر می کند و این اوّل هم آخرست هم ظاهرست هم باطن است: همین وجودست که از او تعبیر به «هو» می کنند.
حق این است زیرا واسطه ای بینِ ایجاب و سلب نیست و این حکمِ ،عدم واسطه، حکمِ اوّلی و ابدهِ بدیهیات است، که از این قضیه روشن تر اینستکه حق اساسِ کارست.
و لذا مرحومِ طباطبائی می فرمایدک اساسِ همۀ نظامِ هستی بر حقّ است ؛ اساسِ تمامِ علوم هم بر حق است. و لذا ما اوّلیات یعنی روشنترینِ روشنها را باید حق بدانیم.
واقعاً ببینیم این حق چیست؟! که روشنترینِ روشنهاست؟! اینکه باطن ترینِ باطنهاست آنچنان در غیبِ مستأثره می خوابد که فرمود: در مقامِ هویّتِ من دیگر هیچکس نمی تواند راه پیدا کند. چرا آنجا راه نمی دهی؟! می گوید: برای اینکه تا می خواهی راه پیدا کنی، می بینی غیب شد ، اصلاً هیچی شد ، هیچی را نمی توانی پیدا کنی ؛ این روشنترینِ روشنهاست. ولی وقتی گفتی حقیقت چیست؟ از دستت در رفت اینستکه جنابِ مرحوم فارابی در کتابِ شریفِ «فصوص الحکم» (که حضرتِ آقا شرحش فرمود به نامِ «نصوص الحکم بر فصوص الحکم») می فرماید: «خُذ مِن ظُهُورِهِ اِلب بُطُونِهِ» یعنی اگر خواستی باطنش را بگیری بگو ظاهرست، تا گفتی ظاهرست باطنش را گرفتی. (وَ خُذ مِن بُطُونِهِ اِلی ظُهُورهِ) یعنی تا گفتی ایشان باطن است، ظاهر می شود، اگر بخواهی بگوئی: خداوند ظاهرست نمی بینی خدا ظاهرست. بر سر این است که وحدت وجودیها را می کنند، برای اینکه سرّ حرفِ وحدت وجودیها را نگرفتند و خیال می کنند که تا گفت حق واحد است؛ خدا یعنی زمین، یعنی آسمان این یعنی ظاهر! تئ می خواهی از ظاهر به ظاهر برسی؟! نمی شود! باید از باطن به ظاهر برسی، و تا بخواهی بگوئی ایشان باطن است ؛ مجبوری از ظاهر به باطن برسی . لذا حرف قائلینِ به وحدتِ وجود، متشکلین را دچارِ حادثه کرده است ، اینها تا می گویند حق یک حقیقت است و خداوند واحدست و وجود یکیست ؛ در جا می گویند آقا! پس خدا یعنی زمین؟؟ پس خدا یعنی آسمان؟! این در حقیقت می خواهد از ظاهر به ظاهر برسد، اسم ظاهرش را خواستی اخذ کنی، می بینی ایشان پنهان شد و رفت. تا بگوئی: خدا را چه کسی دید؟! چه کسی او را یافت؟! چه کسی پیدایش کرد؟! می بینی عجب!! همه جا ظاهر شد. برای اینکه تا بگوئی: چه کسی دید و چه کسی پیدا کرد و چه کسی آن را یافت؟! می بینی ، خودِ همان چه کسی گفتنِ تو همه او شد.
همه از دست شد و او شده است    اَنا و اَنت و هُوَ، هُو شده است
اینطور حق می آید همه جا را پر می کند و لذا خیلی جای تعجّب است که مبنای فلسفه را هم روی شک بگذارند و هم روی سفسطه ؛ در حالیکه اگر روی شک یا سفسطه باید هم او و هم سفسطه اش حق باشد ، پس قبل از شک کردن و شاک شدن ، اوّل حق شد. قبل از اینکه بگوید من شک دارم و شاکّم حق شد (اوّل همه چیز حق شد). «وَالحمدلله ربّ العالمین».
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ شانزدهم
شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-

80

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۱۳
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور