شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ پانزدهم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز540
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11063
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43084
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771164

در 20 دقیقه گذشته : 31
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ پانزدهم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
جمعه ۲۸ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۰۴

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ پانزدهم: 
عرض شد وقتی انسان در مقامِ معرفت و طلبِ علم به دنبالِ تحصیلِ علم می رود و به درجاتِ بالاتر و جهلِ ممدوح می رسد، شُبهه سفسطه برایش پیش می آید ؛ منتها باید از کُتَلِ این شُبهه عبور کند. آنها که قائل به سفسطه اند ، به تعبیرِ حضرت آقا که می فرمایند: گویند برخی از پیشینیان که ایشان را سوفسطائی می گویند ؛ بر این عقیدت بودند که منکر حسّیات و بدیهیات و نظریات و ... خلاصه مبطلِ حقایق بودند. حسّیات آن موجوداتی هستند که از راهِ حواسّ پنجگانه ادراک می شوند ؛ با چشم می بینیم ، با گوش می شنویم و ... اینها را موجوداتِ حسّی می گویند ، بدیهیات و نظریات هم در جلساتِ قبل به عرض رسید ؛ و کلمۀ مهم در عبارتِ حضرت آقا اینستکه تعبیر می فرمایند به اینکه : (می گویند) بعضی از پیشینیان که ایشان را سوفسطائی می گویند بر این عقیدت بودند! لفظِ (گویند) نشانۀ اینستکه حضرت آقا نمی خواهد اینها را بعنوانِ دانشمندانی که واقعاً به انکارِ حقایق باشند قبول کنند ؛ منتها در تاریخ اینطور می گویند (ما نمی خواهیم بر عهده بگیریم). منظور اینستکه آدم شُبهه ای به ذهنش می آید ، بعد می گوید حالا چنین شُبهه ای آمد و نمی شود حرفشان را بعنوان یک مکتب حساب کرد ؛ یک کاری که در این کتابها شد و فلسفه را (بخصوص فلسفه شرق و غرب را) خیلی به خودش مشغول کرد ، اینستکه هر کس نظریه ای دارد ، زود آن را می گیرند بعنوانِ یک مکتب و عقیدۀ رسمی بیان و اعلام می کنند. مثلاً کتابهائی در (ملل و نحل) نوشته شده شبیهِ «ملل و نحل» شهرستانی ، اینها نظریه های گوناگونی را که احیاناً بعضی از دانشمندانِ حکیم داده باشند ؛ زود گرفتند بصورتِ مکتب در آوردند. مکتبهای گوناگون! مکتبِ فلان! مکتبِ فلان! مِنجمله همین سوفسطائیها را بصورتِ یک مکتبِ رسمی درآوردند در حالیکه از حرفِ جنابِ فروغی که در کتابِ (سیرِ حکمت در اروپا) و در این درس هم نقل می شود، معلوم می شود که اینها در مقامِ جَدَل برایشان این مباحث پیش آمد (در جدل و مناظره). معمولا چون طرفین در صدد زمین زدن یکدیگرند ، نوعاً گاهی واقعیتها را نسبت به هم انکار می کنند و نمی شود آنچه در مقامِ جدل پیش می اید را بعنوانِ مکتب معرفی کرد. جدلِ بسیار در تاریخ، بینِ دانشمندان واقع شد ؛ منتها نمی شود که بعنوان مکتب این نظریه ها را بیان کرد!! منتها عالِمانِ حقیقی شبیهِ افلاطون و ارسطو دیدند که این آقایان در جدل و مناظره یعنی استدلالها را مطرح می کنند (که از این راه برای غلبه بر خصم استفاده می کنند) به مبارزه برخاستند که مبادا آین شُبهات که از نظریات در مناظره پیش می آید ، بعنوانِ مکتب پخش بشود و برای اینکه شُبهات را رَد کنند و چون ارسطو و افلاطون شخصیتهای علمی بودند (از آن وقتی که نظریۀ این دو شخصیتِ علمی در ردِّ نظریۀ سوفسطائیها در منطق تدوین شد ، معروف شد که سوفسطائیها یک مکتب بودند و افلاطون و ارسطو عَلیه آنها قیام کردند تا این مکتب را بگویند) در حقیقت می رسد به اینکه مکتب نیست. نکتۀ اساسی تر اینستکه دیروز عرض شد ، هر کس به دنبالِ تحلیل برود ابتدائاً این شُبهه در ذهنش پیش می آید شبیهِ شُبهه ابن کمونه در مبدأ ، هر کتابِ مبدأ شناسی و خداشناسی را که باز کنی می بینی یکی از شبهه هائی که معمولاً طرح می کنند و جواب می دهند، شبهۀ ابن کمونه است (که شبهه دو خدائیست) ؛ که چه اشکالی دارد که دو خدا باشند؟! و معروف یه شُبهۀ ابن کمونه شد ، با اینکه به تعبیرِ حضرت آقا و مرحوم صدرالمتألّهین در اسفار (که حضرت آقا هم در آنجا تعلیقات دارند) هم فرمودند این شبهه قبل از این کمونه در ذهن هر کسی پیش می آید که الان تا بگوئی خدا یکی است ، به ذهن می آید که اگر خدا دو تا یا بیشتر باشد مگر چه می شود؟! یک شُبهه مرتکز در تمامِ اذهان است و هرکسی دنبالِ خداشناسی راه افتاد تا صحبت از وحدتِ حق پیش می آید و وحدتِ الله که خداوند یکیست؛ بلافاصله در ذهنِ شنونده تصوّر می شود به اینکه: حالا اگر بیش از یکی بشود مگر چه می شود؟! که حدّ اقلش دوتاست!! وقتی حرفِ بیش از یکیست فرقی نمی کند ، از سه و چهار و پنج و... رد می شود!! حالا این نظریه آمد به اسمِ ابن کمونۀ بیچاره جا افتاد ، به اندازه ای این شبهه بزرگ شد که مرحوم آقا جمال اصفهانی _رحمة الله علیه) می فرماید: ما از مبدأ تا معاد همه جا را حل کردیم ، فقط برای شُبهۀ ابن کمونه در مبدأ و شبهۀ آکل و مأکول در معاد باقی ماند! و اگر امام زمان (سلام الله علیه) ظهور کند کار خاصّی ندارم خدمتِ آقا بپرسم، فقط تنها سؤالی که دارم اینستکه: آقا!! این دو تا شبهه را باید چگونه حل کرد؟! اینکه در ذهنِ همه هست و به اسمِ ابن کمونه جا افتاد و معروف شد ، با اینکه ابن کمونه در ردّ این شبهه جزوه و کتاب نوشت که رسالۀ ایشان را حضرتِ آقا در جلدِ سوّم هزارو یک کلمه یا کتابِ انسان و قرآن آوردند.
اینستکه: عزیزان! دقّت داشته باشید! این مباحث در کتابها معمولاً پیش می آید ، نظیرِ مشّائیگری و اشراقیگری ، در فلسفۀ شرق و غرب، که روی آن مانور دادند به اینکه: اشراقیون در مقابلِ مشّائیون هستند و یا اشراقیها ضد مشّائیها هستند!! چرا؟! با اینکه در جلساتِ اوّل ذکر شد که هر سه گروه مشّائی و رواقی و اشراقی از محضرِ یک استاد استفاده می کردند ، منتها هر یک به مقدارِ وسعت و لیاقتشان از جنابِ افلاطون بهره گرفتند ، ارسطو اشراقی مسلک است ، امّا چون در اشراق و منطق و برهان ، منطق را تنظیم کرد و مسئلۀ برهان را خیلی رواج داد ، معروف به مشّاء شد و جنابِ افلاطون بیشتر در مسائلِ معرفتی و قلبی و شهودی اهتمام کرد و شد اشراق!! جنابِ شیخِ اشراق مکتبِ اشراق را بیشتر پرورش داد ؛ بیشتر تکامل داد ، گفتند ایشان اشراقیست!! ابنِ سینا مقداری در منطق و برهان زحمت کشید ، گفتند ایشان مشّاء است!! ابن سینا در مقابلِ اشراق!! و شیخِ اشراق در مقابل ابن سینا!! در حالیکه این حرفها اصلاً هیچ اساسی ندارد ، فقط وقتِ علم را گرفتند ، شیخ ابوعلی سینا با آن دائرة المعارفِ عظیمِ منطقش، در شفا، نمطهای چهار گانۀ اشاراتش و مقاماة العارفین نمطِ نهمش و اسرارالایاة نمط دهمش هم دارد که آنها می شود مشّاء و اینها می شود اشراق او!! پس اینها هم اشراقیند و هم مشّائیند ؛ هم برهانند هم عرفانند. بعد تا حرف آمد نزدِ حضرت آقا، رسالۀ «برهان و عرفان و قرآن از هم جدائی ندارند» را تألیف فرمودند. این یک رساله یعنی جمع تمامِ اختلافاتِ طول تاریخ که: آقایان! نیائید اشراق را یک مکتبِ جدا، مشّاء را یک مکتبِ جدا بگیرید و بعد اشراقیون را به جانِ مشّاء بیندازید و مشّاء را به جان اشراق!! چقدر در کتبِ دانشگاهی که در رشتۀ فلسفه است یا فلسفۀ غرب، راجع به اینها حرف زده شد و هیچ مبنا ندارد! این رسالۀ «برهان و قرآن و عرفان از هم جدائی ندارند» بساطِ تمامِ اینها را جمع کرد. منتها ان شاء الله دستِ علمیِ شما قویتر شود خودتان می توانید این رساله را بگیرید و تمامِ آن حرفها را در یکجا جمع بفرمائید . آنگاه می رسید به اینکه: نه مشّاء مخالفِ اشراق است و نه اشراق مخالفِ مشّاء. بعد می رسیم به اینکه همین سوفسطائیها که ما الان در همین درس مسئله اش را حل می کنیم، آنها در مسائلِ بالاتر ماندند و نتوانستند آنطور که شایستۀ واقع بود ، آنرا بیان کنند، الفاظی در مقام جدل و مناظره از ایشان آمد و بعد آن را به حسابشان آوردند. شبیهِ گورگیاس که حالا گفته می شود یک دانشمندی بود که تمامِ ....را دور خود جمع کرده بود و یک جمله گفت که «معیارِ همه چیز انسان است» و دیگران جمله اش را بد تفسیر کردند و به اسمِ مکتبِ سوفسطی رواج دادند در حالیکه همین یک جملۀ گورگیاس عینِ حرفِ ما هست که «انسانِ کامل معیارِ تمام موجودات است». و یا «والوزن یومئذ الحق». در قیامت ، در دنیا، در همه چیز ، معیار انسانِ کامل است. ایشان هم که فرمودند همه چیز معیارش انسان است، حرفِ به این بلندی را گرفتند و طوری آن را ترجمه و برداشت کردند و مکتبِ سوفسطی از آن درست شد!! و عجیبتر اینکه می گویند: هیچی واقعیت و حقیقت ندارد!! معیارِ همه چیز انسان است، اگر از دور شیئی را دیدی و گفتی این درخت است درست است!! یکی دیگر گفت این سنگ است باز هم درست است!! برای اینکه واقع نداریم و هر کس هر چه فهمید معیار است!! این را که بیچاره نخواست بگوید!! بلکه ایشان یک کُد و یک اصل را القاء کرده است ؛ اگر چه خودش هم به حقیقت کلامش نرسد.
اینستکه در بحثهای اواسطِ درس به عرض می رسد که باید در علم، آن اصول و امّهات و کلّیات را گرفت و بعد تمامِ بحثهای دانشمندان را باید با آن اصول هماهنگ بفرمائید، ببینید که این دانشمندان تا چه مقدار به این اصول توانسته اند برسند و آن اصول را کسب کنند؟ به هر مقداری که رسیدند، به همان مقدار در مسیرِ علمی قدم برداشتند، حالا الان حرفِ سوفسطائیها را نگاه کنید، اینها به ظاهر چند تا دلیل دارند و به تعبیرِ حضرت آقا «گویند»!! و به تعبیرِ ما که می گوئیم: «گردنِ گوینده». این «گوینده» خودش یک کنایۀ علمیست که: گویند برخی پیشینیان بودند که بر این عقیدت بودند که هیچی واقعیت و حقیقت ندارد و منکرِ تمامِ حسّیات و نظریات و ... هستند، می گویند اینطور است که اگر اینطور گفته شود حرفشان درست نیست. حالا چه کسی می گوید؟! فلان کس می گوید!! وقتی دنبالِ حرفشان می روی می بینی حرفهای اساسی هم هستند. همین جملۀ گورگیاس را حضرت آقا در جلد سوّم معرفتِ نفس با دو درس شرح می دهند (با آن معنای بلندِ عرفانی). لذا اگر جدل، جدلِ احسن نباشد این گرفتاریها پیش می آید.
اینها تقریباً چند دلیل دارند؛ یکی از ادلّه شان اینستکه: واقع را باید از راه حواسّمان بفهمیم؛ مثلاً زمین و آسمان و آفتاب و... را از راهِ حواس می فهمیم، چون یافتنِ حقایق از راهِ حواس است (اینها علی الظاهر کسانی هستند که ادراکاتِ رسیدن به واقع را منحصر در حواس می دانند) از طرفی در خیلی از موارد حواس اشتباه می کند، مثل اینکه درونِ کشتی در دریا هستند و می روید، بعد وقتی به حاشیه نگاه می کنید خیال می کنید که ساحل، دریا و خانه ها همه دارند بطرفِ خلاف حرکت شما حرکت می کنند (عکسِ حرکتی شما) و حال اینکه بواقع آنها ثابتند و شما در حالِ حرکتید. اگر کسی تب نداشته باشد و مزاجش هم سالم باشد، سیب را می خورد و می گوید بَه بَه چقدر شیرین است! اما همین شخص تب می کند و آن مادّۀ صفراوی قوی می شود و می گوید این سیب عجب تلخ است! پس اینها نشان می دهد که حواسّ ظاهریمان در ادراک خیلی اشتباه می کند، لذا معلوم است که اصلاً واقعیتی نداریم!! به این آقای عالِم می گوئیم: یعنی واقعاً شما به همین اندازه قانع شدی؟! همین اندازه که می فرمائی: کشتی و آن آدمِ درونِ آن در حرکتِ خودش و ساحل اشتباه می کند و بعد می فهمد که در واقع او بود که حرکت می کرد و ساحل ثابت بود، پس این خود ادراکِ واقع است که صورت می پذیرد! می گوئی واقع نداریم یعنی چه؟!! خودت می گوئی ما در ادراک اشتباه می کنیم، این اشتباه را از کجا می فهمیم؟!! غیر از اینستکه باید واقع باشد که تو ناجور فهمیدنت را با آن می سنجی؟!! و به این نتیجه می رسی که واقع طورِ دیگری بود و تو بد فهمیدی؟!! چه جور می شود که این دانشمند، آنهم کسی که عالیم است (آدمهای عادّی نبودند وگرنه حرفشان در تاریخ نمی ماند و به عنوان نظریه مطرح نمی شد)، این مقدار نمی فهمد که بگوید خودِ اشتباهِ در ادراک را شما از کجا تشخیص می دهی؟!! مگر غیر از این است که من باید آن چیزی را که از دور می بینم و می گویم: سنگ است، بعد می رسم می بینم یک آقا بود و در آنجا نشسته بود و بعد می گویم: من اشتباه دیدم، همین اشتباه را از کجا فهمیدم؟!! فهمِ خود را با چه سنجیدم؟!! اشتباه وقتی مفهوم دارد که ادراک حقیقی درست شود، اگر ادراک حقیقی درست نشود، از کجا می فهمد که اشتباه کرد؟!! این یک حالتِ جدل در مقامِ مناظره است و ما به این نتیجه رسیدیم که سوفسطائی اصلاً مکتب نیست. این یک مطلب است که مطالعه بفرمائید. قولِ جنابِ سنائی در «حدیقه» را هم به عنوانِ شاهدِ فرمایش خود آوردند.
یکی از ادلّۀ سوفسطائی این است که: ما گاهی چیزی را از راهِ دور کوچک می بینیم، مثل آفتاب و هواپیما را در آسمان کوچک می بینیم در حالیکه در واقع آفتاب 328800 برابرِ کرۀ زمین است، اینکه یک هواچیما را از دور کوچک بود و حالا نزدیک شد در فرودگاه می بینیم هفتصد تا مسافر از داخل آن بیرون آمدند و طولِ این هواپیما پنجاه متر یا صد متر و عرضِ آن چقدر و بال چقدر و ... پس این خطای در ادراک است و معلوم است که ما واقع نداریم!! می بینی این نحوه استدلال کردن است!!
در صفحۀ 6 کتاب می خوانیم: یکی از ادلّه شان دربارۀ اختلافِ ادراکِ حواس در محسوسات است.
یک مورد اصلِ اشتباهِ حواس بود و موردِ دیگر «اختلافِ در ادراک» ؛ یک چیز را ادراک می کنی میدانی هواپیماست امّا از دور کوچک می بینی و از نزدیک بزرگ؛ بعد از این، آقای سوفسطی نتیجه می گیرد که معلومست واقعی وجود ندارد!! باز همان سؤال بر می گردد، شما از کجا فهمیدی که از دور کوچک و از نزدیک بزرگ است؟! این اختلافِ در حواس را از کجا فهمیدی؟! پس یک واقعی بود که ادراکِ خود را با آن تطبیق کردی و دیدی اختلاف دارد، واقع اگر نبود شما از کجا فهمیدی ادراکِ شما نابجاست/! یعنی این اندازه آن دانشمند نمی فهمید؟! عرض کردیم همانا جدل باعث شد خودتان به جدل نیفتادید؟! آدم وقتی به جدل بیفتد بیچاره می شود و به هر صورت می خواهد دلیلِ خود را غالب کند.
در مورد اختلافِ مزاج حضرتِ آقا می فرمایند: و چشنده ای در هنگامِ سلامتِ مزاج حلوا را شیرین می یابد و در وقتِ دیگر که تبِ صفراوی دارد تلخ، این بار اختلاف در ادراک است نه اشتباهِ در ادراک! اشتباه اینستکه شیئی را سنگ ببیند،اختلاف اینستکه از دور می بینی یک خانه ای کوچک است و از نزدیک همان خانه را بزرگ می بینی.
حالا یک دلیلِ دیگر را بصورت مسئله خواب مطرح کردند، مثلاً چیزی را خواب می بینیم و بعد بیدار می شویم می دانیم که خوب دیدیم ولی آن چیز در حالِ حاضر وجود ندارد؛ پس واقعیت وجود ندارد!! شما بروید مسئلۀ خواب را مطالعه بفرمائید که حضرت آقا می فرمایند: وقتی نفسِ ناطقه درست شود، خواب باید بررسی شود و یک مرحله از عالَمِ مادّه پا فراتر می نهی، عالمِ ماوراءِ مادّه است، آنوقت بندۀ خدا می گوید ما آنچه را در خواب می بینیم با اینکه حق نیست در عینِ حال باز شک نداریم که حق است، خواب و بیداری را خلق کرده و اشتباه پیش آمد، مثلاً خواب می بیند در شهرهای دور بود در حالیکه نبوده است. هنوز مسئلۀ نفس حل نشد بعد می رسیم می بینیم اینها همه جزو بدنهای برزخی نفس اند، خواب می بیند به کلاس آمد، حسینیۀ قائم. گوینده حرف می زند اینهمه برادران و خواهران حضور دارند، یک ساعت جلسه بود، حسینیه با تمام مشکلات و همه چیز در خوابش می آید، خیابان، تاکسی، رفت و آمد. همۀ اینها به خواب می آید. اینها چیست؟! بعد می گوید با اینکه در واقع سفر به اینجا نکرد ولی در عینِ حال سفر هم کرده است. پس معلوم است که واقعیت وجود ندارد!!
کتابی که حضرتِ آقا در اینجا معرفی می فرمایند، از جنابِ فروغیست، ایشان در محضرِ یکی از اساتیدِ حضرتِ آقا به نام مرحوم علّامه فاضل تونی درسِ شفا می خواندند که بعداً آن را ترجمه و شرح هم کردند و این شرح و ترجمۀ شفایش به املای درسِ مرحوم جنابِ فاضل تونی «علیه الرحمة» است. ایشان کتابی به نامِ «سیرِ حکمت در اروپا» نوشتند و فلسفۀ اروپا را معرفی فرمودند: در اواخرِ مائۀ پنجم، پیش از میلاد جماعتی هم از اهلِ نظر در یونان پیدا شدند که جستجوی کشفِ حقیقت را ضرور ندانسته ؛ اینجا هم می بینید اوّلین جمله ای که پایشان وسط می آید، مسئلۀ حقیقت است. می گوید شما اصلاً دنبالِ حقیقت نگردید هیچ و پوچ است و پیدا نمی شود، لذا قبلاً عرض شد که در کُتلِ حقیقت ماندند، نه تنها اینها بلکه بنده و شما هم بخواهیم برویم می مانیم، کمیل با اینکه صحابۀ سرّی حضرتِ امیر علیه السلام بود ماند که آقا به او فرمودند: تو را با حقیقت چکار؟! شما حرفهای معمول بزنید. یک وقتی حضرتِ امام (رحمة الله علیه) می فرمودند: شما وقتی دعای کمیل را می خوانید به آنجا می رسید «الهی صبرت علی حرّ نارک فکیف اصبر علی فراقک» ای خدا مسئله ای نیست می خواهی جهنم بیندازی بینداز ولی ما را از خودت جدا نکن (امّا فردا یک حادثه برایش اتّفاق بیفتد، تحمّلش را ندارد. شما که دیشب گفتی که ما را جهنم خواستی بینداز از حالا چی شد تحمّل یک حادثه را نداری؟!). اینستکه در بروید، اینجا مالِ من و شما نیست ادّعایش را نکنید، آدم حرفش را نزند سنگین تر است بهترست، آن قسمت مالِ جنابِ امیر «سلام الله علیه» در مقامِ قرب است، که تیر در جنگِ احد به پای مبارکِ حضرت رفت و خواستند در بیاورند مشکل شد، یکی از رندها گفت وقتش می گویم ؛ بعد آقا به نماز ایستاد ، رند گفت حالا بیائید که آقا از این نشئه منصرف است. انصراف از این نشئه پیش آمد (که بعد بحثش مطرح می شود).
ادامۀ درس: بلکه آموزگاریِ فنون را بر عهده گرفته. شاگردانِ خویش را در فنّ جدل و مناظره ماهر میساختند. اصلاً زمان این آقایان (سوفسطائیان) زمانِ جدل و مناظره و دعواهای علمی بود، مثلِ امام فخر رازی (آملی بودند و رفتند به شهر ری و به رازی معروف شدند) که الحمدلله عاقبت به خیر شد، ایشان اشاراتِ جنابِ شیخ الرّئیس را شرح کرد و چند صد سال البته البتّه بعد از شیخ الرّئیس بود، رئیس دولت و پیشوا شد و اسمِ خود را امام فخر رازی گذاشتند، هم امام هم فخر خیلی پُز بالا رفت!! تا جائیکه هنگامِ حضور در مجامعِ عمومی خیلی اسکرت می شد (در حدّ بسیار بالائی) در تمامِ رشته های علمی هم دخالت کرد، جائی شیخ الرّئیس قدم نگذاشت که ایشان هم آنجا قدم نگذارد، گاهی حرفهای خوشی هم دارد؛ یک کتابی در موردِ تمامِ رشته های علمی حرف زده و ظاهراً مالِ اواخر عمرش بود و متنبّه شده بود، بعد اشارات را شرح داد، آنچنان که آبروئی برای شیخ الرّئیس باقی نگذاشت. هرکجا را شرح کرد بالاخره خیلی اعتراض کرد که بعد جنابی خواجه طوسی «علیه الرحمه» حدودی دویست سال بعد از فخر رازی، اشارات را شرح کرد و همۀ ایراداتِ فخر رازی را رد کرد و اشارات را درک کرد تا آبروی شیخ الرّئیس محفوظ ماند. ایشان (فخر رازی) هم بیشتر جدل و دعواهای علمی در سر می پروراند و هر کجا پای دعوای علمی پیش بیاید، حق پنهان می شود، اصلاً علم طوریست که دعواپذیری ندارد مگر اینکه جدالِ احسن باشد. نحوۀ جدالِ احسن را خودِ قرآن کریم آموزش می دهد. آنجائی که صلاً نباید کینه و عناد و این روشها باشد، می بینید یک مشاجره بینِ حوزویان و یا دانشگاهیان چقدر اذهان را خراب می کند! به جرأت می شود گفت با این مشاجراتِ علمی هر چه جلوتر بروند جز اینکه حقیقت مخفی شود، چیزِ دیگری عایدشان نمی شود، راهش اینستکه باید کلّیات و اصول اخذ شود و بعد جزئیات را با کلّیات منطبق کند، اینها در فنّ جدل و مناظره شاگرد پروری می کردند تا در هر مقامِ خاصّه در موردِ مشاجراتِ سیاسی بتوانند بر خصم غالب شوند، حالا ببینید مسائلِ علمی با مسائلِ سیاسی خلط شد و اینهم یک گرفتاری است. نتیجتاً نمی شود گفت: نظریاتِ اینها (سوفسطی) مکتب است ؛ بلکه مناظرۀ علمیست، مثلِ فخر رازی برای اینکه مردم بگویند که او چه عظمتی دارد که شیخ الرّئیس را زمین میزند!! دست به چنین کاری می زند. تا اینکه روزی سرِ کلاس (مبسوطش را جنابِ مرحوم علامه سیّد حیدر آملی رحمة الله علیه در جامع الاسرار دارند ؛ که ما عبارتش را در شرحِ دفترِ دلِ حضرت آقا آوردیم) یک مطلبی که سی سال به آن اعتقاد داشت متوجّه شد نامطلوب و اشتباه بود، گریه اش گرفت، پیشِ شاگردان گریه کرد که من سی سال به مطلبی اعتقاد داشتم حالا می بینم که اشتباه است و نکند دیگر اعتقاداتِ من هم اشتباه باشند، خبر به گوش جنابِ محیّ الدّین عربی می رسد (چون هم عصر بودند) و ایشان نامه ای به جنابِ فخر رازی نوشت (خواندنی و خیلی شیرین است) در ابتدای نامه: جنابِ امام! خطاب، به من خبر رسید از ناحیۀ شاگردانت که سرِ کلاس گریه کردی و می گفتی سی سال به مطلبی اعتقاد داشتی و اینک کشفِ خلاف شد و نکند که دیگر اعتقاداتِ من هم همینطور باشد! و دیگر دورانِ ریاست هم گذشت. هر چه خواستی رئیس باشی، رئیسی کردی!! آنچه علما فرمودند حقیقت است و کشف است و شهود. بیا سر بسپار و این دعواهای علمی و کلامی و لفظی را بگذار کنار! بعد از آن کلام شیخ اکبر جرقه به جان امام فخر زد و پس از آن نوشته هایی از جنابِ فخر رازی باقی ماند که اتفاقاً خیلی هم سنگین است.
حضرتِ آقا رساله ای اعتقادی دارند (یک رسالۀ شخصی مربوط به اعتقادِ خودشان است)، می فرمایند: من به اینها اعتقاد دارم حالا هر کسی می خواهد قبول کند می خواهد قبول نکند. می خواهد بگوید حق است می خواهد بگوید باطل است. من اینها را اعتقاد دارم که توحید، توحید صمدی قرآنی است. این اولین اصل و اعتقاد است. حالا اینها مسائلِ علمی و سیاسی را خلط کردند.
ادامۀ درس: این جماعت به واسطۀ تتبُّع و تبحُّر در فنون شتّی (گوناگون) که لازمۀ معلّمی بود به سوفسیط معروف شدند یعنی دانشور. که هم به عنوان عالِم معرفی بشوند و هم موضعِ سیاسی داشته باشند. و هیچکس نتواند در مقابلِ اینها قیام کند و چون برای غلبه بر مدّعی در مباحثه به هر وسیله متشبّث بودند؛ لفظ سوفیسط که ما آن را سوفسطائی می گوئیم عَلَم شد برای کسانی که به جدل می پردازند. هر کسی برای رسیدن به پست و مقام جدل داشته باشد این سوفیسط است. افلاطون و ارسطو در تقبیحِ سوفسطائیان و ردِّ مطالبِ ایشان بسیار کوشیده اند چون آنها مردمان جاگرفته بودند که حتی حضرت آقا در کتابها دارند (به عنوان جلد سوّم مآثر) که ارسطو و افلاطون طبقِ روایتی که جنابِ سید بن طاووس نقل می کند (سیّد بن طاووس آدم کوچکی نیست) که ایشان (این دو تا بزرگوار) جزو انبیاء بودند. روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داشتند عبور می کردند و برای نماز تشریف می بردند و در خیابان عدّه ای نشسته بودند و راجع به افلاطون و ارسطو بحث می کردند (بدگوئی می کردند) بعد جنابِ رسول الله علیهم السلام به اصحاب فرمودند: عده ای داشتند راجع به افلاطون و ارسطو حرفهای نامربوط می گفتند و حال اینکه اینها نفهمیدند مه افلاطون و ارسطو که هستند، این دو کانا من الانبیاء، از پیغمبران الهی بودند، سوفسطائیان برای رسیدن به پست و مقام، مسائل سیاسی و علمی را به هم خلط کردند، حالا جریان سیاسی آن وقت چگونه بود که هر کسی از لحاظِ مقامِ علمی می توانست بر خصم غلبه یابد امورِ کشور و امور مردم را در دست می گرفت؟! خوب حالا آدم به پای ریاست هر چه باشد می ریزد!! عیبی ندارد!! دین باشد، آبرو باشد و...!! چقدر انسان بیچاره است!! بعد می بینی حرفِ اینها شد مکتبِ سوفسطائی!! نمی شود مکتب حساب کرد ولیکن در میانِ اشخاصی که با این عنوان شناخته شدند، مردمان دانشمند نیز بودند از جمله افرودیقوس است که او از حکمای بدبین بود، یعنی بهرۀ انسان را از دنیا درد و رنج و مصائب و بلیّات یافته بود، (اینهم یک طرزِ فکری است، دیگر معلوم نیست خودش چگونه به زجر افتاده بود که این حرف را زد) این شد یک مکتب!! این که مکتب نیست!! مثلاً در این جادّۀ هراز، می بینی پشتِ ماشینی نوشته شده «عجب روزگاری شده به هیچکس نمی شود اعتماد کرد»، معلوم است این بندۀ خدا یک چند باری به کسانی اعتماد کرده و خیر ندیده حالا هم این مطلب را نوشته است، یا مثلاً یکی می گوید (عجب صبری خدا دارد!!) این معلوم است که صبرش تمام شد. آن دانشمند هم مسائلی برایش پیش آمد که گفته: آدم یعنی مشکلات و درد و رنج و سختی و... بگوئیم این یک مکتب است؟!! اگر این طوریست، شبانه روز مردم به انحای گوناگون برای حالاتِ مختلفِ خود حرفهائی میزنند، پس باید شبانه روز مکتب درست بشود؟!! ادامۀ درس و گفتارِ افرودیقوس: و چارۀ آن را شکیبائی و استقامت و بردباری و فضیلت و متانتِ اخلاقی می دانست. که فرمایشِ خوبی هم هست. دیگری گورگیاس نام دارد که با استدلالاتی شبیه به مباحثاتِ زنون و برمانیدس مدّعی بود که وجود موجود نیست و...
حالا بحث کمی پیچیده است و ان شاء الله مباحثه می کنید و حل می شود. جنابِ گورگیاس از راهِ عدم استدلالی می کند، ایشان از راه وجود اصلاً پیش نیامده است و به جای اینکه وجود و واقعیت را انکار کند، از راهِ عدم پیش آمد و گفت: شما می گوئید که عدم عدم است، هیچ هیچ است، چیزی که وجود ندارد، وجود ندارد. هیچ است، می فرماید به اینکه: شما از اینکه می گوئید که عدم عدم است و هیچ است و لاوجود لاوجودست، این الان یک قضیه است. موضوعی دارید لاوجود، محمولی دارید باز هم لاوجود، این قضیه است و این قضیه در آن تصدیق است، پس شما تصدیق می کنید به اینکه عدم عدم است. یا به یک تعبیری لاوجود لاوجودست. پس شما با تصدیق خود، به این امر تصدیق می کنید که عدم وجود دارد، در حالیکه عدم وجود ندارد. پس چه را تصدیق می کنید؟!! از آنطرف وجود هم که وجودست، مگر می شود هم وجود هم عدم هر دو موجود باشند؟!! پس عدم برابرِ وجودست و هر دو وجود ندارند و هیچ هستند!!
شما با اندک توجّهی می توانید جوابِ ایشان را بدهید؛ عدم در خارج نیست ولی مفهومِ عدم را ذهن دارد و لذا این ذهن است که تصدیق می کند که عدم در خارج نیست؛ عیبی ندارد آدم ذهنیتی درست کند و بداند در خارج نیست و ذهن هم تصدیق کند، این لفظ چیزی است که من در ذهن ساختم و معنی این که عدم عدم است یعنی ذهنم تصدیق می کند که عدم در خارج موجود نیست، این نیستی چیزی در ذهنِ من تصوّر شده و تصدیق می کنم که در ذهنِ من پا گرفته و در خارج نیست، این نیاز به اینکه شما بگوئید: (چون من تصدیق کردم که عدم عدمست پس عدمی وجود دارد) ندارد. آقای گورگیاس ارتباطی بین ذهن و دنیای خارج خلق کرد به نامِ چیزی که در ذهن تصوّر می شود؛ و لذا حتماً نباید در خارج موجود باشد.
مثلاً اگر بگوئیم الان روز است و شب نیست پس تصدیق کردیم (در ذهن) که شب موجود نیست، آیا لازم است که حتماً در کنارِ روز، شب وجود باشد تا تصدیق کنیم شب نیست؟! و حال اینکه شب موجود نیست. پس روز هم موجود نیست!!این چه استدلالی است؟!!
می بینید که اینطور خلطِ مبحث می کردند تا خودشان را عالِم جلوه بدهند که سیاست را بعهده بگیرند و رئیس شوند، حالا این چقدر وقتِ فلسفه را هم گرفته، گرفتاری اینستکه از اواخرِ مأتۀ پنجم پیش از میلادِ مسیح این آمد و فلسفه ها را معطل کرده است، نمونۀ آن اینستکه کسی نمی تواند منکِر شود که عدم، عدم است یا بعبارتِ دیگر لاوجود، لاوجود است لیکن همینکه این عبارت را گفتیم و تصدیق کردیم؛ ناچار تصدیق کردیم با اینکه عدم موجودست، پس یکجا تصدیق کردیم که وجود موجودست و جای دیگر ثابت کردیم که عدم موجودست!! بنابراین تصدیق می شود که میان عدم و وجود فرقی نیست!! و لذا وجود نیست!! چون اجتماعِ نقیضین پیش می آید، چون وجود که باشد عدم نباید باشد ، عدم که باشد وجود نباید باشد ، پس از تصدیق عدم ، عدم است گویا تصدیق کردیم: هم عدم و هم وجود. هر دو وجود دارند (اجتماع نقیضین)، وجود که لازمست باشد پس عدم نباید باشد و یا عدم که باشد وجود نمی شود که باشد؛ پس ارتفاع نقیضین هم پیش می آید، لذا بگوئیم: ما میدانیم عدم موجود نیست پس مجود هم نیست ، حالا که این نتیجه میفتد در دامنِ ارتفاع نقیضین ( چون اگر عدم موجود باشد پس وجود نباید باشد، اگر قرار شد وجود باشد پس عدم نباید باشد، این می شود انتفاء نقیضین) در غیرِ این صورت وجود اگر باشد و عدم باید باشد و این می شود اجتماع نقیضین.
با توجهِ خیلی اندک این نظریه را رد کردیم، ما انکار نداریم که عدم هیچ است، همینقدر تصدیق می کنم که عدم هیچ است. اما وقتی تصدیق می کنم که عدم هیچ است، وقتی تصدیق می کنم که عدم، عدم است؛ چه لزومی دارد که عدم موجود باشد که من تصدیق کنم؟!! عدم را ما در ذهنمان تصوّر می کنیم و تصدیق می کنیم که نیستی در خارج از ذهنِ ما نیست و وجود ندارد؛ چه اشکالی دارد؟!!   «وَالحمدلله ربّ العالمین».
منبع،شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس سوم جلسۀ پانزدهم
شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-80

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۱۶
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور