شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ چهاردم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
سه شنبه
۱۳۹۶
آبان
۳۰
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1408
mod_vvisit_counterدیروز2433
mod_vvisit_counterاین هفته5926
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه37947
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2766027

در 20 دقیقه گذشته : 29
آی پی شما : 54.156.82.247
,
امروز : 30 آبان 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ چهاردم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۰۲

بسم الله لرحمن الرحیم:

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ چهاردهم:
عرضِ تبریک داریم خدمتِ عزیزان بمناسبت عیدِ سعیدِ قربان، عیدِ شریفِ انسان. در پایانِ درسِ دوّم حضرتِ آقا می فرمایند: ما تا اینجا براساس ادارکاتمان این را یافتیم که یک قوّه ای در همۀ ما هست که با آن بینِ همۀ موجوداتِ عالَم تمیز می دهیم و موجودات را به مراتبی تقسیم می کنیم و آنگاه بینِ مراتب موجودات تحقیقاتِ علمی می کنیم.
آثارشان را ، افعالشان را ، بررسی می کنیم. یک چنین قوّ ه ای در انسان هست که البتّه مرتبۀ نازلۀ این قوّه را در حیوانات هم تا حدّی داریم و حیوانات هم قوّه تمیز دهنده دارند ، آنها هم بینِ موجودات تمیز می دهند. یک برّه از گلّه گوسفند فرار نمی کند ، از گاو فرار نمی کند ، امّا به محضِ اینکه یک گرگ را ببیند فرار می کند ، از دشمن فرار می کند و به مادرش پناه می برد و به مادرِ خودش علاقه مندست ، از دیگری گریزانست. معلوم می شود که تا این اندازه تمیز در حیوانات نیز هست ، بخصوص محبت و دشمنی که در بینِ حیوانات هم وجود دارد. امّا در انسان این قوّه تمیز بنحو اتمّ وجود دارد که علاوه بر تمیزِ بینِ موجودات ، می تواند بینِ آثارِ موجودات تحقیقِ علمی هم بکند. لیکن حضرتِ آقا می فرمایند: از اینکه ما یک چنین قوّه ای که تمیز و مقایسه را دارد ، داریم شکّی نیست. اسمش را چه بگذاریم؟! این اوّلین مرحلۀ بحثِ اسم گذاریست. همانطور که حضرتِ آقا می فرمایند: ما در اسم گذاری دعوی نداریم. حالا می خواهید این قوّه را ممیّزه یا عاقله یا روح ، خرد ، روان نام گذارید ، بگذارید.
هر کسی در بینِ کلمات می تواند یکی از این اسامی را انتخاب کند، منتها تمامِ این اسامی را که اتفاقاً حضرتِ آقا نام می برند در کتبِ فلسفی و در کلماتِ علماء آمده است. بعد بلطفِ الهی که تحقیقات جلوتر رفت می بینیم که این قوّۀ ممیّزه در ما که از او تعبیر به نفس می کنیم و در درسِ بیست و چهار یا بیست و پنجم بحثش می آید.
اگر آنرا به اسامیِ گوناگون نام می برند به جهتِ شئونِ گوناگونی می باشد که این قوّۀ ما داراست. مثلاً از لحاظِ تمیزِ بینِ موجودات تعبیر به قوّۀ ممیز می شود (قوّۀ تمیز دهنده)، از جهتِ تعقّلِ آن و فهمِ کلیّات (بر خلافِ حیوانات که کلّیات را نمی فهمند) قوّۀ عاقله اسم بگذاریم (چون کارِ عقل ادراکِ کلیات است) یا بگوئیم این قوّه بدان جهت که وابسته به ماوراء طبیعت (عالَم غیب یا عالَم روح) است ، اسمش را روح بگذاریم که قرآن فرمود: ما در شما روح را نفخ کردیم.
و بدان جهت که این قوّه تعلّق به بدن دارد و با بدن است و از بدن جدا نیست و به جهتِ علاقه ای که بینِ آن قوّه و بدن است و باعث شده که بوسیلۀ آن قوّه با موجودات در ارتباط باشد. (برای تمیزِ موجودات باید ببیند، ببوید، لمس کند، بشنود، و هر یک از ادراکاتِ پنجگانه اش را با توجه به ارتباطِ آن قوّه با بدن یک سری آلاتی مثلِ چشم ، گوش ، زبان ، بینی و... که بوسیله آن آلات با موجوداتِ غیر از بدنِ خود هم می تواند ارتباط برقرار کند) به این لحاظ اسمش را نفس بگذاریم.
و بدان جهت که آن قوّه ، قوه ایست که وقتی به موجودی نگاه می کنیم صورتشان را عکاسی می کنیم(بعداً بحث می شود) ، صورتِ درخت ، صورتِ سنگ ، صورتِ پدر مادر ، رفیق ، صورتِ همسایه و ... از این جهت که صوَر موجودات را آن قوّۀ ما ادراک می کند و در خودش این صورتها را ضبط می کند (تا بگوئی پدر، آن قوّه صورتِ پدر را آورده ، تا بگوئیم مادر صورتِ مادرش را آورده ، تا بگوئیم فلان رفیق صورتش را مجسم می کند ، فلان خیابان ، آن کوچه ، آن جنگل ، آن آسمان و... مثلِ دستگاه فیلمبرداری از همۀ اشکال فیلمبرداری می کند) قوّۀ متخیّله می گوئیم.
و قوّه دیگری داریم که مفهومِ جزئیات را نیز می فهمد ، تا بگوئیم مفهومِ جزئیِ آب می فهمد ، مفهومِ جزئی پدر پسر، دریا ، جنگل ، و... می فهمد ، مثلاً اگر گفتیم آن فلز ، علاوه بر اینکه شکل و صورتش را در ذهن حاضر می کند ، می بینی از این لفظ ، معنایی می فهمد که از لحاظِ آب یا خاک آن معنی را نمی فهمد ، به این جهت اسمش را قوّۀ واهمه می گذاریم.
از لحاظِ اینکه با این چشم می بیند اسمش را قوّۀ باصره (بصیر) بگذاریم. از این جهت که با این گوش می شنود اسمش را شنونده (سمیع) بگذاریم ، از آن جهت که لمس می کند اسمش را لامسه بگذاریم و... .
می بینی ماشاء الله اسامیِ گوناگون دارد و همه هم اسمِ همان یک قوّه است ، یعنی همه همان است که ما با آن در می یابیم ، می بینیم ، مقایسه می کنیم ، حکم می کنیم و شبانه روز هم با همین یک قوّه سر و کار داریم.
اگر بپرسیم: آقا! برای چه اسمِ آن قوّه را ممیّزه گذاشتی؟! می گوید برای اینکه ایشان بینِ موجودات تمیز داد ، گفت این جمادست ، آن نبات است ، این حیوان است ، آن انسان است. بعد بینِ اینها و آثارشان تحقیقات کرد و مراتب قائل شد. بگوئیم این قوّه را به جهتِ اینکه تمیز می دهد ، کار نداشته باشیم! به جهتِ اینکه کلیات را می فهمد هم کار نداشته باشیم! به جهتِ جزئی فهمی از صورت یا معنی هم کار نداشته باشیم! بدانجهت که به بالا تعلّق دارد ، هم کار نداشته باشیم! می خواهیم بدانیم اسمش را چه بگذاریم؟ می بینی آدم در اسم گذاری گرفتاری می شود!
بر همین اساس هم که شده (که بعد هم بحث پیش می آید) مرحوم جنابِ صدرالمتألّهین فرمودند که در موردِ این قوّه ای که حرفش را می زنیم ، بینِ حکما و دانشمندان صد قول وجود دارد. که در بین این صد قول چهل قول معروف است و مرحوم آخوند در جلدِ هشتمِ اسفار ، آن چهل قول را نقل می کنند ، بعد هم می فرماید: تمامِ این چهل قول درست است ، هیچکدام نادرست نیستند ، منتها هر یک از این صاحبانِ اقوال ، حقیقتِ آن قوّه را به جهتی نگاه کردند و به آن جهت معرفی اش نمودند. یعنی شما بگوئید نفس ، تمامِ حقیقتِ آن قوّه را بیان نکردی ، یک جهتش را بیان کردی!! مثلِ اینکه ما الان بگوئیم جنابعالی یعنی بیننده!! همۀ بخشِ شما را که معرفی نکردیم!! شما را فقط در بخشِ دیدن معرفی کردیم ؛ شما علاوه بر اینکه بیننده هستید ، شنونده ، رونده ، خوابنده ، گوینده و... هستید ، هزاران جهت دارید. حالا اگر کسی بگوید: خیر! ایشان بیننده نیست ، شنونده است! یکی دیگر بگوید ایشان گوینده است! یکی دیگر بگوید ایشان رونده است! صد تا اسم برای شما بگذارند! و شخصی هم بیاید و بگوید: همۀ این آقایان هم درست می گویند ؛ منتها هیچکدام از این آقایان نتوانستند تمامِ حقیقتِ این شخص را اسم ببرند ، هر کدام او را با یک دیدی نگاه کردند و او را با آن دید بیان کردند! این مطلب را جنابِ مولوی اینطور تعبیر می کند:
هر کسی از ظنّ خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من  
گاه می گوئیم «من» و تمامِ کارهای خودمان را به ایشان اسناد می دهیم ، من رفتم ، من دیدم ، من شنیدم و ... و گاهی هم این من را به ذاتِ اسم می بریم ، ذاتِ من ، حقیقتِ من ، سرّ من ، روحِ من ، نفسِ من ، عقلِ من و ... مگر ایشان چند تا حقیقت دارد؟! که هم نفس دارد ، هم سرّ دارد ، هم قلب دارد ، هم روح دارد. هم جان دارد ، هم خِرَد دارد ، هم نفسِ ناطقه دارد و ... بعد می بینی تمامِ اینها اسامیِ ایشان است و از بس این یک حقیقت دارای شئونِ گوناگون است ، هر شأنِ او را یک اسمی گذاشتند که هیچیک از این اسامی بیانِ تمامِ حقیقت او نیست . اگر از آن جهت که قرآنِ کریم می فرماید: «نَفَختَ فیهِ مِن رُّوحی» یعنی: ما از روحِ خود در او دمیدیم ؛ اسمش را روح بگذاریم ، حالا می بینی یک آیۀ دیگر دارد: «ما جَعَلُواللهَ لِرَجُلٍ مِّن قَلبَینِ فی جُؤفِه» خداوند به شما یک قلب داد. دو تا قلب نداد! این قلب را برای شما جعل کرد (گذاشت) حالا اسمِ آن «من» را بگذاریم قلب یا روح؟! اسمش را بگذاریم عقل یا نفس؟! اسمش را بگذاریم روح یا خرد؟! جان یا روان؟! هر چه می خواهی بگذار! مهمّش شناختِ حقیقی است که آن واقع را دریابد. و بعد اگر بخواهد در مقامِ اسم گذاری برایش اسم بگذارد ، مانعی ندارد. حتی در مباحثِ اخلاقی هم وقتی می گویند: آدم در مقامِ حجّ ابراهیمی باید برود نفس بهیمه را قربانی کند. انسان می پرسد: ایا من باید بروم حج و نفسِ خودم را قربانی کنم؟! نفسِ خودم را سر بِبُرَم؟! نفس خودم را از بین ببرم؟! پس ، یعنی خودم را از بین ببرم؟! یعنی حقیقتِ خودم را از بین ببرم؟! این چه حجّی است که من باید حقیقتِ خودم را از بین ببرم؟! حال آنکه آدم حج می رود تا حقیقت را به چنگ آورد! حالا بحثهائی هم در دروسِ معرفتِ نفس در این خصوص پیش می آید و بدان جهت که نفس به بدن و امورِ مادّی تعلّق دارد ، در حج جهتِ مادّی آن را قربانی می کند.
بهر حال در اسم گذاری انسان مختارست ، اینست که تعبیر می فرمایند: به هر اسمی که بخوانید مختارید و در نام گذاری دعوی نداریم ، خواه قوّۀ ممیّزه اش خوانیم. خواه قوّۀ عاقله اش نامیم ، خواه نفس ناطقه اش دانیم، خواه به روح یا به عقل یا به خِرَد یا به جان یا به روان یا به نیرو و یا به من یا به اَنَا (لفظ عربی بمعنی من) یا به دیگر نامها بدان اشارت کنیم.
در قرآن هم نام های فراوان آمده که حتّی جنابِ محقّق میرداماد (علیه الرحمه) اسم قوّه را اسطقس گذاشت و جناب شیخ اشراق به صیصیه تعبیرش کرده و آنچه در این مقام اهمیّت به سزائی دارد اینستکه باید کتابِ وجود خود را فهمیده ورق بزنیم. عمده این است ببینیم که هستیم؟ و بعد می بینیم که حقیقتی هستیم بسیار عجیب! هیچ نمی شود آن را به لفظ درآورد! هیچ نمی شود او را معرفی کرد! وقتی جهات گوناگون را در نظر می گیری آنچنان غیب می شود مثلِ اینکه اصلاً نمی شود او را شناخت! یکی از لطائفِ معانی «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه» این است که آدم به اینجا می رسد : که اگر کسی خودش را، نفسش را، حقیقتش را، ذاتش را بدین صور بشناسد که این ذات و حقیقت هرگز قابل شناخت نیست «فقد عرف ربه» می فهمد هرگز خداوند را نمی شود شناخت! هرگز نمی توانیم او را بشناسیم. ما که در شناختِ خود هم عاجزیم با اینهمه تحقیقات به این می رسیم که کنهِ ذاتِ خود را نمی توانیم بشناسیم (با اینکه به کُنهِ ذاتِ خود شناختِ شهودی داریم) و یک لحظه از او غتفل نیستسم ، در عین حال دیده می شود که در یک آن همانی که معلومست و خدمانیم. آنچنان غیب شدیم که ناپیدای ناپیدائیم و هیچ از خودمان خبر نداریم که ذاتمان و حقیقتمان چیست؟ پس چطور خالق را می تواند بشناسد؟! لذا جناب ابن عربی می گوید انسان به این مقام و علم می رسد که چیزی از خود نزدیکتر ندارد، وقتی برای شناختِ خودش اینقدر عاجزست نمی تواند درست این حقیقت را شناسائی بکند! چگونه می خواهد ادّعا بکند که من می خواهم غیرِ خودم را بشناسم؟ حالا غیر که از تو که به تو دورتر است! چطور می توانی ادّعا کنی که من خدا را هم شناختم؟! (حتّی اگر نگوئیم که خدا از ما دورترست) ذاتِ او که از ذاتِ ما قویترست! غیرِ حق را نمی توانیم بشناسیم چون خودِ حق را که خودمانیم نشناختیم ، خودمان مجهول شدیم ، لذا او که غیر ماست قهرا! مجهولست. حق را هم نمی توانیم بشناسیم ، برای اینکه ما که وجودمان نسبت به حق ضعیف تر است و ما که این ضعیف را نمی توانیم بشناسیم! قهراً قوی را به طریقِ اُولی نمی توانیم بشناسیم! لذا نقطۀ پایانی علم «جهل در مقامِ ذاتِ اشیاء» است. الان که اینجا نشستی می گوئی آن درخت است. آن کوه است ، آن آسمان است، آن آب است و... این اندازه شناخت است، امّا این شناخت به حقیقت نیست! این ذات نیست! ذات و حقیقت چیست؟ این حرفها در ابتدای درسِ سوّم و مقدّمۀ آنست که آدم یک دفعه می بیند وقتی در فکر فرو می رود که حالا بالاخره حقیقت خودم چیست؟ اینهمه تحقیقات می کنیم، این درخت چیست؟ این آب چیست؟ این هوا یعنی چه؟ هوا همین است که ما با آن نفس می کشیم و با او زنده هستیم؟ ذاتش را بیان کن! نه به آن جهت که تو نفس می کشی و ایشان تو را زنده نگه می دارد!! به آن ذاتش که جهت در او نباشد! اگر ما جهات را در مسائلِ شناخت برداریم ، آنوقت چکار کنیم؟! می بینی هم در خودمان به بن بست رسیدیم و هم در موجودات، و در نهایت اینهمه کاری که کردیم به نقطه ای رسیدیم که این نقطه جهل است. وقتی در مقامِ تحقیقات انسان به این مسیر می افتد یک حالی به او دست می دهد که این حالِ ابتدای درسِ سوّم است. هر کسی بطرفِ حقیقت راه بیفتد «یا حقیقتِ خودش را با حقیقتِ چیزِ دیگر» اوّلین پلّۀ مشکل که برایش پیش می آید ، تفکّرِ سوفسطیگریست، این برای همه پیش می اید، برای هر شخصِ محقّق پیش می آید که فکر کند: نکند همه چیز بی واقعیت باشد؟! بی حقیقت باشد؟! و خیال می کنم که منی هستم و غیر از من موجوداتی هستند و سازنده ای دارند؟! نکند یک عمر این آقایان بالای منبر معرکه گرفته باشند و سرِ ما را گرم کرده باشند و هیچ خبری هم نباشد؟! حالا تازه این که بطرفِ حقیقت راه افتاد در مقامِ سوفسطیگری به خودش هم شک می کند، می گوید: نکند اصلاً نه منی باشم نه شناختی باشد نه دیدنی باشد نه شنیدنی باشد و من خیال می کنم که من منم و می بینم و اینها موجوداتند؟! آن دریاست ، این زمین است و... یک چنین حالی به او دست می دهد. که البتّه تا در مقامِ تفکّرست، بخواهد از این حال در برود خیلی وقت صرف می شود.
اینست که وقتی جنابِ کمیل از محضرِ امیر سؤال می کندکه حقیقت چیست؟ آقا می فرمایند: تو را با حقیقت چه کار؟ حرفِ حقیقت را نزن که آنجا گیر می افتی! بعد ایشان شماجت کرد و آقا سه چهار جمله ای گفتند، جناب کمیل مکرّراً ایراز می کردند:«زِدنی بَیاناً ، زِدنی بَیاناً» ، آقا یک مقدار بیشتر توضیح بدهید! سه چهار جمله ای فرمودند و دید که کمیل باز نمی ایستد ، آقا اشاره فرمودند که با جرّ و بحث حقیقت حل نمی شود ، ساکت شو! و ایشان ساکت شد.
به تعبیرِ بنده:( شاید منظور حضرت امیر این بود) حقیقت را باید از راهِ سکوت بگیری ، از راهِ گفت و شنود نمی شود ، و هر چه تحقیق کنی ، بدست نمی آید و دورتر می شود. این به آن معنی نیست که آدم محقّق نشود! یکوقت خطا پیش نیاید! انسان تحقیقش را هم باید بکند. اینستکه در الهی نامه آقا می فرمایند: «الهی حاصلِ یک عمر درس و بحثم این شد که جاهلم بر جهلم بیفزای». این جهل اتفاقاً بهترین علم است ، اگر آدم علم می خواهد باید علم اینطوری بخواهد که هر چه جلوتر می روم در خودم به مجهولِ بیشتری می رسم. این با جهلِ مرکّب فرق می کند! او (جاهلِ مرکّب) نمی فهمد و نمی فهمد هم که نمی فهمد ، اصلاً علم به این که نمی فهمد ندارد ، اصلاً در وادیِ علم نمی آید. یکی هم نمی فهمد و می فهمد که نمی فهمد و لذا به دنبالِ علم می رود یک کسی هم نمی فهمد و می فهمد که نمی فهمد و می فهمد که می فهمد که نمی فهمد ، اینها باز قویتر می شوند. منتها وقتی آن فهمِ دوّم آمد، فهم دوّمش می خورد به فهمِ اوّل، می فهمد که می فهمد که هیچی را نفهمیده است. این خوبست، آن فهمِ دوّم که آمد: می فهمد که نمی فهمد این شخص البته بدنبال تحصیل می رود. وقتیکه می فهمد که نمی فهمد ، این باعث می شود تشنه تر گردد. که آقا در الهی نامه اشاره به این مرحله دارد که من از واقع بالاخره هیچی نفهمیدم «این یک مرحله اش» و الان هم می فهمم که هیچی نفهمیدم و انسانی که بفهمد که هیچی نفهمیده این بدنبالِ علم می رود ، بالاخره راه می افتد بروم و بلکه ان شاء الله بتوانم بفهمم که واقع چیست؟ و این باعثِ تشنگیِ علمست. اینستکه در دیوان فرمودند:
منم آن تشنۀ دانش که گر دانش شود آتش     مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
این برای همین مسیر اوّلی است و لذا می فرماید: «الهی بر جهلم بیفزای». در حالیکه در قسمتِ اوّل آن می فرمایند: «الهی حاصلِ یک عمر درس و بحثم این شد که هیچی نمی فهمم و جاهلم».
حالا منظور از «بر جهلم بیفزای» چیست؟ چطور بر جهل بیفزاید؟ اینکه بداند که می داند که نمی داند، این بداند دوّم چه کاره است؟ کارش این است که شخص به آرامشِ کامل می رسد، می فهمد که می فهمد که نمی فهمد با این مرحله حقیقت می آید. والا آدم در وادیِ پلّۀ اوّلِ فهم است (یعنی می داند که نمی داند) و دنبالِ این است که بداند، این همان مسیری است که:
منم آن تشنۀ دانش که گر دانش شود آتش    مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
می رود دنبالش که بیابد، می رود دنبالِ تحصیل، البتّه مرحلۀ تحصیل را انسان نمی تواند رها کند، این مرحلۀ تحصیل ره آوردش آن مرحلۀ دوّم علم است ، اینکه می فهمد که می فهمد که نمی فهمد و این مرحله به او آرامش می دهد. مثلِ اینکه روشن است برایتان که این مسیر را بلد نیستید و می دانید که می دانید این مسیر را بلد نیستید ، دیگر آرام هستید ، از آن به بعد مشکلی وجود ندارد. حالا جهل چطور افزوده می شود؟ مرحلۀ دوّم علم مراتب دارد که هر چه جلوتر می رود باز می بیند که هنوز نمی داند که می دانست که نمی داند و می خواهد بداند که نمی داند. باز هم مرحلۀ تحصیلی اینجا شروع می شود ؛ جهل که افزوده شد مرحلۀ تحصیلی بیشتر می شود. می داند که می داند که نمی داند (این می داند مرحلۀ بعدی مراتب دارد) حضرتِ آقا می داند که می داند که نمی داند. جنابِ حضرتِ امیرالمؤمنین علیه السلام هم می داند که می داند که نمی داند، پیغمبر اکرم هم می داند که می داند که نمی داند، آیا اینها در یک مرتبه اند؟! حالا مراتب از کجا تا به کجا؟! از حضرت آقا تا به امام معصوم، ایشان هم می خواهد در این می داند که می داند که نمی داند آنقدر برود که به آن مرحلۀ جناب خاتم الانبیاء علیهم السلام برسد، لذا می فرمایند: «الهی بر جهلم بیفزای» که من نمی دانم که می دانم که نمی دانم. جهل که افزوده شود دنبالِ علمِ مرکّب می رود. می گوید: حالا بیشتر بدانم که بدانم که نمی دانم. هم آرام است و هم حقیقت را یافته است و در عینِ حال که حقیقت را یافته بهتر از این می خواهد حقیقت را بیابد، که از آن به بعد وابسته به خودِ شخص است با آن چیزی که در پیش دارد، حالا در این مرحله نامگذاری است که اسم این مرحله را چه بگذاریم؟ هر اسمی می خواهی بگذار!
اولی که وسه یاد بایرم بایته    حرف زیادی و قیل و قال ره کورمه
آن کسی که به این نقطه علم برسد ، می فهمد که می فهد که هیچی نمی فهمد ، می افتد در یک نقطۀ جهلِ بی نهایت. امّا این جهل، آن جهلِ مضموم نیست. آن جهل که سرِ زبان داریم و در روایت آمده و جاهل را سرزنش کرده و یا علما جاهل را سرزنش می کنند. آن جهلِ ابتدائی است واقعاً نمی داند و دنبالش نیست که بداند!! و واقعاً هم نمی داند که نادانست. چه بسا خیال کند که داناست ، آن جهلِ مضموم است.
ولی این جهل ممدوح است و تمامِ انبیاء به طرفِ این جهل حرکت می کنند که واقعاً می خواهند در پیشگاهِ خداوند خودشان را عالِم معرفی نکنند ، که عالِم ایشانست. علم ایشانست و دیگر هیچ... «من کیم تا که بگویم که منم» و من کیم تا بگویم این آسمانست ، آن زمینست و... البته اینها مراتبِ گوناگون دارد.
دو تا عید در بینِ ما مسلمانان معروف است ، یکی عید فطر و دیگری قربان. عیدِ قربان آن معنی شریفش این مرحلۀ جهلِ نهائیست که آدم واقعاً به مقامِ قربانیِ جهلِ مطلق برسد ، که آن جهلِ ممدوح است نه جهل مذموم. وقتی به مرحلۀ جهلِ بی نهایت می رسد ، شاید این تفکّر برایش پیش بیاید که نکند اصلاً همه چیز بی واقعییت باشد؟! نه منی باشم و نه غیرِ من باشند؟! آن چیزهائی که می بینم نکند نباشند ، اصلاً اینکه می بینم شاید واقعاً خیال می کنم که می بینم ، این ورطه ایست که باید دست او را بگیرند تا از آن ورطه در بیاید. این یک شُبهه ایست که برای هر محقّقی در مسیرِ تحقیق علمیش پیش می آید. حالا این معروف شد به مکتبِ سوفسطیگری که عدّه ای قائلند به اینکه اصلاً هیچ چیزی حقیقت ندارد ، و همه چیز بی واقعیت است ، مثلِ یک کسی که دوبین هست ، یکی را دو تا می بیند ، که از آن تعبیر به لوچ می کنند ، آنچه را که بعنوانِ تصویرِ اوّل می بیند ، حقّ است امّا تصویر دوّم گمان است و شک ، خلافِ واقع است و ایشان اینطوری گمان می کند که دوّمی هم حق است.
آقایانِ سوفسطی گفتند: اصلاً هیچی واقعیت ندارد ، همه هیچ و باطل است. حضرت آقا در درسِ سوّم نقل می کنند که اینها اتفاقاً از حکمای یونان بودند. چطور می شود یک شخص حکیم باشد ، عالِم باشد ، دانشمند باشد ، و حرفش این باشد که هیچی واقعیت ندارد؟ معلوم می شود که گرچه از نظرِ ظاهری اینها در مقامِ جدل و مناظره بودند ، ولی یک نظریه این است که اینها علمائی در مقامِ جهلِ ممدوح بودند و بیاناتی در این وادی نوشتند و یا گفتند ، ولی دیگران با فهمِ نامطلوبِ خود از آن مطالب اینطور برداشت کردند و بعد به حسابِ بدگوئیِ آنها مکتبی بنامِ سوفسطی شده است و یک عدّه هم طرفدارش شدند که اینطور عقیده دارند: یعنی چه شما می گوئید آن درخت است؟! آن آسمان است؟! آن آب است؟! و... در حالیکه همه بی واقعیتند و بی حقیقت!! چه کسی گفته است این آسمان است؟! خیال می کنید و... نظیرِ این حرف و بحثهاست. حال این شد یک مکتب. چرا مکتب شود؟! اینها اینقدر عاقل بودند که اینطور حرف نزنند!! ظاهراً به نظر می رسد و آنچه از فرمایشاتِ حضرت آقا و بزرگانی چون ابنِ عربی و دیگر آقایان برداشت می شود ، اینستکه اصلاً مکتبِ سوفسطی بعنوانِ یک مکتب نیست! آنها در مسیرِ تحقیق برای رسیدن به واقع گیر افتادند، که شما در مقامِ واقعِ موجودات چه می خواهید بگوئید؟! الان یک دانشمندی که پنجاه الی شصت سال در رشتۀ گیاه شناسی کار کرده ، آیا واقعاً به حقیقتِ گیاه رسید؟! یا فقط همین اثار را نگاه کرد؟! دید اینطور ریشه می زند. اینجور در این خاک رشد می کند ، آنطور شاخه می زند ، برگش اینست ، سلولهای آن درخت این است ، موادّ معدنیِ این درخت اینطورست ، اینها را بررسی کرد. حالا ما بگوئیم آقا شما از ناحیۀ آثار به این مطالب رسیدی ؛ آثار را کنار بگذار ، بگو حقیقتش چیست؟! چه می خواهد در موردِ حقیقتش ابراز کند؟! واقعاً حقیقتِ آن درخت چیست؟! حقیقتِ این لامپ که الان روشن هست ، چیست؟! حقیقتِ این ساختمان چیست؟! حقیقتِ من و شما که الان اینجا نشستیم و می بینیم و راه می رویم و می خوریم و می خوابیم و ... چیست؟! اینها چیزی است که از حقیقتِ تو ظاهر می شود ف اثری است که از تو صادر می شود ، ولی ما این آثار را می خواهیم بگذاریم کنار، تا حقیقتش را بگوئید چیست؟! اگر بنده می گویم شما وجودید ، یعنی چون جسم داری و اینجا نشستی؟! پس وجود یعنی جسم؟! خیر اینطور نیست. می گویم چون جسم داری معلومست که هستی و جسم داری، حالا جسم داشتن را بگذار کنار آن هستی را بگو چیست؟! آن وجود چیست؟! الان دیدنِ شما هست یا نه؟! شنیدنِ شما هست یا نه ؟! بدنِ شما هست یا نه؟! دست و پا و اعضاء و جوارح و نشستن و برخاستن و... هستند یا نه؟! وجودند یا نه؟! می گوید. بله هستند و وجودند. حالا که وجودند به چه دلیل وجودند؟! می گوئیم اگر نبود ، نبود و هیچ که نمی تواند بخورد ، بیاشامد ، حرف بزند و... پس معلومست وجود است. این پس معلومست وجودست را شما دارید از ناحیه آثار بهره برداری می کنید ، می گویم آقا بسیار خوب ، این نشستن و برخاستن و جسم و دیدن و چشیدن و لمس کردن و... اینها را بگذار کنار ، آن پس معلومست که هست ، آن هستیِ او را به من بگو چیست؟! آن هستی را می گویم ، واقعِ آن چیست؟! اینستکه وقتی به اینجا آمد بطورِ کلّی ذهن تخلیه می شود ، هر چه هم ذهن می خواهد هستی را بگیرد ، نمی تواند به واقع و حقیقت دست یابد.
در اثرِ این سؤالاتِ خیال است که انسان فکر می کند که نکند همۀ ما بی واقعییت باشیم؟! الان وقتی می رسیم به بحثِ اتم ، اتم شکسته می شود ، الکترون درست می شود ، پروتون درست می شود و پروتونها ظاهراً ثابت و الکترونها دورش می گردند ، چقدر فاصله بینِ آنهاست؟! چقدر الکترون و پروتون را آدم جمع کند (حدود دو میلیارد) تا به اندازۀ سرِ سوزن بشود!! الان همین سرِ سوزن الکترون دارد ، پروتون دارد و... بعد هم بینِ اتم و پروتون و الکترون و فاصله درونیشان، مثلِ اینکه الان ما روی کرۀ زمینیم و آفتاب آنجاست و از اینجا تا خورشید صد و پنجاه میلیون کیلومتر راهست و زمین هم با این فاصله دارد و دورِ ایشان می گردد بعد حالا یکی برود در یک افق اعلای اعلا و دور و آنچنان دور که وقتی به زمین و خورشید و کهکشان نگاه می کند ببیند همه به اندازه یک سرِ سوزن شدند. و به کسی بگوید آنجا که یک سرِ سوزن است می بینی؟ می گوید بله ، همان جا منظومۀ شمس هم دارد. ما رفتیم تحقیقات کردیم آنجا را منظومۀ شمس می گویند. حالا منظومه شمسی چیست؟! می گوید آن یک موجودی کروی شکل است خیلی عجیب ، کرۀ آتشینِ سوزناک و حرارت داری است که در هر ثانیه چهارده میلیون تن انرژی تولید می کند ، او می گوید آخر این یک سرِ سوزن چیست که اینهمه انرژی تولید می کند؟! تازه آن یک سرِ سوزن منظومه شمسی دارد دورِ او می گردد ، ماه دور او می گردد ، مشتری می گردد ، عطارد می گردد، زحل می گردد، مریخ می گردد ، که تازه زمینش یک ماه دارد (آن ستاره ای که در بینِ ستاره های هفت تائی سیّاره دورِ خورشید کمتر ماه دارد زمینست) یکی از اینها هفت تا قمر دارد ، یکی دیگر شش تا ، یکی دیگر چهار تا و... اینها همه را از راهِ دور نگاه کنی می شود یک سرِ سوزن. بعد اینجا هم بگوئیم این سرِ سوزنی که تو داری نگاه می کنی ، دو میلیون اتم دارد ، که هر یک از اتمها پروتون و الکترون دارند و در حالِ گردشند. و چه عالَمی برای خود دارند! آنهم با یک فاصلۀ خاص ، که هرگز فاصله شان بهم نمی خورد!
بعد بگوئیم این اتم است ، آن الکترون است ، این پروتون هست ، آن نوترون است ، آن مرکز است و... حال این جهات را بگذار کنار ، حقیقتِ اتم چیست؟! چه کسی می تواند بگوید؟! از حقیقت چه تعبیر کنیم؟! اینستکه همین ابتدای درسِ سوّم می فرماید: ببینم این که مشهودِ ماست آیا واقعیت دارد یا خیر؟! بله برای خود یافتیم که این جمادست ، آن نباتست ، این حیوانست ، آن انسان.
اینهمه دانشمندانِ گیاه شناس در دنیا تحقیق می کنند و هیچکدام نمی توانند ادعا کنند که به تمامِ حقیقتِ آن رسیدند ؛ لذا نظریه می دهند و فردا نقض می شود ، و یک دانشمندِ دیگر می آید تحقیقات می کند و بعضیها را ثابت می کند و بعضیها را رد می کند. اینهمه علمِ پزشکی پیشرفت کرده و اینهمه دارو درست کردند. حالا داروئی می آورند و می گویند برای فلان مرض خوبست ؛ ولی خودشان بعد از پنج ده سال تحقیقات می گویند: این دارو فلان عیب دارد ، یک داروی دیگر می آورند و جیگزینِ آن می کنند. تمام شدنی نیست که مستمرّاً تحقیق ادامه دارد و نظرات عوض می شود.
اگر یکی از دانشمندان بیاید و با صداقت بیان کند که در پایان اینهمه تحقیقات فقط به یک کلمه رسیدم و آنهم اینستکه نمی دانم! ولی اگر با انصاف نباشد ، خیال می کند چیزی فهمید!! یعنی ایشان بعد از پنجاه سال تحقیقات خیال می کند که عنکبوت را فهمیده است!! بعد اگر از او بپرسی آقا واقعاً تو فهمیدی عنکبوت چیست؟! می گوید بله، هیچی باقی نمانده که نفهمیده باشم!! در حالیکه اگر با انصاف باشد می گوید چیزی نفهمیدم ، و می رود تا جائی که: بفهمد که نمی فهمد. این علمِ پلّۀ اوّل تا برسد به علمِ پلّۀ دوّم که: بداند که می داند که نمی داند، بعد تا در این پلّۀ دوّم به جهلِ بی نهایت برسد که ای خدا! من که می دانم که می دانم که نمی دانم! تا به آن نقطۀ جهلِ بعدی برسد که تازه ابتدای علم می شود. این حال به همه دست می دهد و یکدفعه آدم در وادیِ سوفسطیگری قدم می گذارد و می گوید: نکند چیزی واقعیت نداشته باشد؟!
عزیزانِ من مباحثه را شروع کنید! دو نفر ، سه نفر ، خانوادگی ، همین حرفها را مباحثه بفرمائید، ان شاء الله حقایقِ بیشتری برای شما مکشوف می شود. «والحمدلله ربّ العالمین»
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده املی درس دوم جلسۀ چهاردم

 

شارح:  استاد داود صمدی آملی سالهای79-80

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۰۵:۴۴
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور