شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ سیزدهم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز542
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11065
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43086
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771166

در 20 دقیقه گذشته : 31
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ سیزدهم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۵۳

بسم الله الرحمن الرحیم:

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ سیزدهم: 
در مرتبۀ سوّم نتیجه ای که از مقایسۀ موجودات حاصل می شود و بینِ آنها تمیز داده می شود و حُکم می شود به این که کدامیک از موجودات بر کدام طائفه از موجودات افضل و اشرفند ، از اینجا واردِ درسِ دوّم شدند که: این تمیز دهنده و کسی که می سنجد و مقایسه می کند و حکم می کند ، این کس کیست؟ و آن چیز چیست؟ حالا به ذهنِ مبارکِ عزیزان شاید تبادر کند که بگوئیم قوّۀ تمیز در نباتات هست یا نه؟ و در حیوانات هم هست یا نه؟ در انسان که قهراً تحقّق دارد. مشهودِ ماست ، علاوه از اینکه قوّۀ تمیز در این دو طائفه نبات و حیوان اگر بخواهد باشد آیا در بینِ آنها تصدیق هم هست؟ و حکم هم هست یا نه؟ چون در تنسان هم تصوّر است و هم تصدیق ، مثلاً شما تصوّر می کنید آیا فلان کار را انجام دهم یا نه؟ خوب هست یا نه؟ تصوّرش می کنید ، جوانبِ کار را می سنجید و بررسی می کنید. بعد به نظرِ شما می رسد که تحقّق کار خوب است ، قبل از اینکه حکم کنید تصوّر کردید بعد از تصوّر تصدیق هم می کنید که کارِ خوبی است که اگر تصدیق بدونِ تصوّر باشد معلومست که آدم زود تصمیم گیرست تا یک کاری به او مراجعه شود می گوید بله و بعد تصوّر بکند که نه مناسب نبوده و باز بعد از این بیاید بگوید نه ، البتّه ما هم گاهی مثلاً پیش می آید (در امور متعارفِ روزمرگی) فرزندِ شما می گوید: آیا من می توانم به فلان مهمانی بروم؟ شما بدونِ در نظر گرفتن و تصوّرِ جوانبِ کار درجا میگوئی برو. مهمانی رفتن خوب است ، وقتی می گوئی برو این تصدیق است یعنی تصدیق می کنی به اینکه رفتن خوبست سپس در جوانب این کار تصوّر می شود و بیادش می آید که فلان نکته! فلان مشکل! فلان مطلب! بعد به پسرش می گوید: پسر جان! من فکرهایم را کردم دیدم رفتن شما صلاح نیست. گاهی تصوّر مقدّمه برای تصدیق است که در اکثر جا اینطورست ، امّا گاهی پیش می آید که آدم تصدیق می کند و بعد در مقامِ تصوّرش (بعد از تصدیق) باز می ماند همچنانکه گاهی می شود که یک مطلبی تصدیقش خیلی راحت است ولی تصوّرش خیلی مشکل> مثلاً همین بحثی که در درس اوّل داشتیم که وجود مشهودِ ماست ، در همین اوّلین وهله تا به ادراک رسید اصلِ وجود را تصدیق می کند که وجود هست ؛ بعد می آید می خواهد تصوّرش کند که این وجود چیست که می گوئیم هست آنجا گیر می افتد که اتفاقاً تصوّرِ وجود به مراتب از تصدیقِ وجود مشکل تر است.
گاهی تصوّر راحت است ، مثلاً در فکرتان مطلوب را تصویر می کنید می بینید تصوّرِ مطلب روشن است ولی می خواهید تصدیقش کنید نمی توانید. مثلاً برای قاضی در محکمه دهها دلیل می آورند ، ایشان تصوّرِ مطلب را می کند ولی حکم را تأخیر می اندازد! از او می پرسند: چرا حکم را تأخیر می اندازی؟ مگر مطلب روشن نیست؟ می گوید: چرا مطلب روشن است امّا می خواهم تصدیق کنم هنوز باورم نیامد. تصدیق یک اعتقادِ قلبی است ، چون به یک تعبیر ، تصدیق کارِ قلب است ، برای اینکه تصدیق اعتقادست ، شما باید موضوع و محمول را با هم گره بزنید ، این ها را با هم ببندید ، یک وقتی فلان چیز را تصوّرِ انجام دادنش را می کنی و الان تصوّر کردن خودِ آن کار مسئله ای نیست. مثلاً شغل را تصوّر می کنی ، می گوئی اصلِ شغل خوب است ، انتخابِ آن را هم تصوّر می کنی می بینی خوب است ، می خواهی تصدیق کنی و به طرف بگوئی: آری این شغل را من انتخاب می کنم که دیگر حکم جاری شود یعنی آن شغل و انتخاب کردن را بهم گره بزنید ، چون در متنِ تصدیق یک اعتقاد خوابیده است و اعتقاد هم در مرتبۀ قلب است و براساسِ قلب باید این اعتقاد پیدا شود ، گاهی می بینی تصوّر زود انجام می شود ولی تا می خواهی تصدیق کنید می بینی تصدیق نمی شود ، بعد از هر طرف هم دلیل بیاورید می گوئید می دانم مطلب چیست امّا دلم هنوز باور ندارد ، خوب گره نخورده است.
چه عجب که در مسئلۀ وجود قضیه عکس است یعنی اوّل آدم اعتقادِ قلبی به وجود پیدا می کند بعد می خواهد بیاید (در مقامِ تفکّر) به وجود بیاندیشد می بیند دیر به فکر می نشیند و لذا به تعبیرِ جنابِ علامه طباطبائی بعضی از مسائلِ فلسفه را آدم زود معتقد می شود امّا وقتی در مقامِ تصوّر و فکر قرار می گیرد ، می بیند سالهای سال باید وقت بگذارد که فکر کند: این چیست؟ یا براساسِ مباحثِ تعبدی چون معمولاً ما تعبّد هم داریم ، مسلمانیم ، ریشۀ مسلمانی داریم ، پدر و مادرمان مسلمانند ، اوّل می بینید اعتقاداتِ ما درست می شود ، امّا بعد راجع به اعتقاداتمان می آئیم به فکر می نشینیم لذا تصدیقش گرفتاری دارد.
این است که در درسِ اوّل همین اوّلین مرحلۀ اعتقاد در قلبِ ماست و جای گرفت «وجودست که مشهودِ ماست» تمام شد! ما همین یک کلمه را خواستیم ، اعتقاد ما با همان یک کلمۀ درسِ اوّل درست شده است ، چرا؟ چون اعتقادات را اگر بخواهی در مقامِ تفسیر باز کنی با توحید است یا معادست یا عدلست و عدل یکی از اوصافِ الهی است که این تازه یک بحثِ کلامیست ، یک اعتقادیست که از علمِ کلام برایمان آمده و الا ما در مسائلِ اعتقادی آنقدر اسماء الله داریم که براساس مراتب اسماء و صفات ، عدل جزءِ صفاتِ فعلیۀ حق هست نه جزءِ صفاتِ ذاتِ او ، حالا در فلسفه می بینید که اعتقادات قویتر می شود ، شما الان اصول عقائدی که مردم دارند را در نظر بگیر و از آنها بپرس اصولِ دین چند تا؟ درجا می گوید پنج تا، اوّل توحید ، دوّم عدل و.... این عدل یک اصل عقیدتیست که از علم کلام برایمان آمده چون در علمِ کلام راجع به عدالتِ خدا خیلی بحث شده ، مثل اینکه بینِ متکلّمین این بحث خیلی اوج گرفت ، بعد کم کم آمد در اعتقاداتِ ما شد جزءِ اصولِ دین ما. حال آنکه در فلسفه ، اصولِ دین اوّل توحید و بعد اسماء الله می شود ، شما سراسرِ قرآن را بگیرید ، آن اعتقاداتی که قرآن به ما عطا می فرماید. بعد از اصلِ ذاتِ حق متعال ، اوصاف و اسماء الهی است. الله ؛ الرّحمن ؛ الرّحیم ؛ العلیم ؛ الحکیم ؛ الغفور ؛ المرید و... یکی از آن اوصاف (گر چه ما در هیچ جای قرآن خداوند را بعنوانِ عادل از اسماء الله نداریم ، یکصد و چهارده اسم از اسماء الله آمد ولی کلمۀ عادل نیامد. مگر در مقامِ وصف) است. (البتّه عدل آمد «اِنَّ اللهَ یَأمُرُ بألعَدلِ وَ الاِحسان»).
حال غرض این است که آن چرا که اعتقاداتِ ما را تشکیل می دهد ، اصلِ توحیدست و اسماء الله. براساسِ روندِ عرفان می آئیم مثلاً روزِ قیامت هست ، معاد هست ، مسئلۀ وحی و نبوّت هست ، رسالت است ، امامت است که اینها را قالب بندی کردیم. می گوئیم اصولِ دین پنج تا است ؛ توحید ، عدل ، نبوّت ، امامت و معاد (که در حقیقت امامت در متنِ نبوّت خوابیده است) و اصولِ دین به صورتِ تلخیصی سه تا می شود؛ آن سه رکنِ اساسی: توحید، نبوّت و معاد است. اما وقتی هر سه را می شکافی می بینی که توحید یعنی چه؟ یعنی خدا. خدا یعنی چه؟ یعنی وجود، نبوّت یعنی چه؟ نبوّت آیا امری عدم است یا وجود؟ باید قطعاً وجود باشد. پس نبوّت هم یعنی وجود ، معاد عدمی است یا وجودی؟ تصدیق می فرمائید باید امری وجودی باشد والا امری عدمی که مفهوم ندارد! آدم مردم را به عدم می ترساند؟! به هیچ؟! به مردم می گوئیم: نماز بخوانید ، روزه بگیرید ، حج بروید ، زکوة بدهید، خمس بدهید، برای چه؟ برای هیچ؟! این که جواب نشد! لذا امریست وجودی ؛ پس وجودست.
فلذا توحید وجودست ، نبوّت وجودست ، معاد هم وجودست ، شما همین اوّلِ درسِ معرفتِ نفس فرمودی: وجودست که مشهود ماست یعنی الان با این که یک کلمه توحید مشهود شد ، وحی و نبوّت و رسالت و امامت مشهود شد ، معاد هم مشهود شدند. می بینید این اصلِ اعتقادی همین اوّل بار تصدیق هم شد ، فرمودند: وجودست که مشهودِ ماست این می شود تصدیق ، ما موجودیم شد تصدیق ، و غیر از ما همه موجودند شد تصدیق ، ما جز وجود را نمی بینیم باز هم شد تصدیق ، و ما جز وجود را نمی یابیم و نمی شناسیم می شود تصدیق. شما همین اوّل که شروع کردی آمدی تصدیق کردی.
این سؤال در ذهنِ عزیزان از جنبۀ نظمِ منطقی ایجاد می شود: مگر شما در منطق نمی فرمائی  اوّل باید تصوّر شود بعد تصدیق؟! حال آنکه ، شما وقتی اوّل بار وارد شدید در دروسِ معرفتِ نفس فرمودید وجود مشهود ماست و اصلاً همه چیز را تصدیق کردید ، پس تصورتان چیست؟! این جزو آن بحثهای منطقی است که می گوید: گاهی تصدیق بدیهی تر از تصوّرست. و از بس که تصدیقش روشن است ، در متنِ این تصدیق تصوّر هم هست برای اینکه تا بگوئی وجود مشهود ماست ، وجود را تصوّر کردی ، شهود را تصوّر کردی و بعد تصدیقش کردی که در متنِ تصدیق ، تصوّر هم خوابیده است ، بعد که می آیی در مقامِ کیفیتِ وجود به تصوّر می افتی می بینی حالا که می خواهی کیفیّتش را شناسائی کنی گرفتاری داری! این وجودی که مشهودِ من است چه جور وجود هست؟! وقتی در چگونه وجودست؟! می اُفتی می بینی آنچنان وجود مخفی شده که اصلاً خودش را نشان نمی دهد!! لذا مجبور شدی در مرحلۀ بعدی بگوئی که این وجود و این موجود اثرش چگونه است؟! اثرش را بررسی کردی در یک سری جاها می بینی اثرِ این وجود در سرحدّ جماد است ، یک جا در سرحدّ نبات است ، یک جا در سر حدّ حیوان است ، یک جا در سر حدّ انسان است ، بالاتر! تا به انسان و به علم رسیدی.
در مقامِ آثار هم آن نهایت مرتبه ای که رسیدید علم است ، اوّلین مرتبه ای که وارد شدید شهودست که شهود علمست ، اوّلین مرتبه ای که وارد شدید وجودست ، باز هم وجود همان شهود است ، پس وجود شهودست ، شهود هم علم است ، شهود و وجود هم که هر دو تا علمند ، علم و شهود هم هر دو وجودند (نمی شود که معدوم باشند) علم شهودست و شهود علمست و شهود هر دو وجودند.
بعد دیدی این وجود چگونه است ، مراتب بندی کردی ، از ناحیۀ آثار پیش آمدی ؛ باز آن نهایت مرتبۀ وجود را علم تشکیل داد. چون در نتیجه دیدی انسانِ عالِم اعلم و اشرف است از انسانِ جاهل و حیوان و نبات و جماد. انسانِ عالِم هم در حقیقت به خاطرِ علم اشرف است ، باز هم فرمودی علم هم شهود و وجودست ، لذا می بینی همان که پنهان شده بود باز آمد در آخر خودش را نشان داد. که «هُوَ الاَوَّلُ وَالاخِرُ وَالظّاهِرُ وَ الباطِن» خوب خودش را نشان میدهد ، می بینی همین اوّلین وهلۀ تصدیق، راهِ ما را باز کرد.
عنایت بفرمائید، واردِ بحثی می شویم که سنگین است ولی الحمدلله چهره ها نشان میدهد که بحث را می کشند و استدعی دارم که بحثها را به مباحثه بنشینید ، از همین الان زیربنا محکم هست ، البته کلاسهای معرفتِ نفسِ بابلسر که هنوز ادامه دارد بحثهایی شد که در اینجا هنوز نشد لذا اگر آن نوارها را گوش کنید با هم تکمیل می شوند.
درمسائلِ علمی آدم نیازمند به فکرست که تصدیق کند ، مثلاً الان به شما بگوئیم: نفسِ ناطقه چیست؟ شما درجا می توانی تصدیق کنی نفسِ ناطقه اینست؟؟ زود نمی توانید تصدیق کنید. می گوئید این نیاز به درس و بحث دارد تا ببینیم چه می شود. اینگونه مسائل ، مسائلِ نظری یعنی فکری هستند ، بعضی مسائل هستند که آدم زود تصدیق می کند چون روشن است ، تا به شما بگوئیم روز چیست؟ درجا تصدیق می کنی روز موجودست. شب چیست؟ آن است که تاریکی دارد؛ روز آن هست که روشنائی دارد ؛ آفتاب آن هست که نور می دهد ؛ هم تصوّرش روشن هست و هم تصدیقش ، تا به شما بگویم درخت آفتاب چوب تصوّرش را می کنی، اما تا به شما بگویم جن، می بینی تصوّرش یک مقداری مشکل شده است، جن چیست؟ بعضی چیزها هم تصوّرش فکر می خواهد و هم تصدیقش ، بعضی چیزها هم تصوّرش روشن هست هم تصدیقش، مثلِ اینکه بگویم آفتاب تصوّر می شود، بگویم آفتاب نور می دهد، زود تصدیق می کنید، می گوئید درست است. این می شود قضایای بدیهی، که چون برای شما روشن و برای طرفِ بحثِ شما هم روشن است از شما دلیل نمی خواهند. شما الان بگوئید روز روشن است، کسی از شما دلیل می خواهد؟ امّا تا بگوئید نفس مجرّد است، می گوید به چه دلیل؟ آقای مادّی سر بلند می کند و می گوید: نخیر، نفس مادّیست، به چه دلیل نفس مجرّد است؟ شما باید دلیل بیاورید. که می شود قضیۀ نظری.
در اصطلاحِ منطق از قضایای بدیهی تعبیر به قضایای ضروری هم می شود، در قضیۀ ضروری تا گوینده آن را القاء کرد به ضرورت درجا تصدیقش می کنی و دیگر نیاز به فکر ندارد.
بعضی از قضایا هست که از آن بعنوانِ قضایای اوّلی تعبیر می کنند، که هم روشنند و هم دلیل نمی خواهند، نه تنها دلیل نمی خواهند، دلیل هم نمی شود برایش درست کنید، مثلاً بفرمائی کلّ بزرگتر از جزء است، الان این حیوان چند تا جزء در بدن دارد، نثلاً ده جزء. مجموعِ این ده جزء می شود کُلّ ؛ آیا آن کلّ بزرگتر است یا جزء؟ تصدیق می فرمائی که کلّ بزرگترست. دلیل هم می خواهی؟ می گوید نه و اگر دلیل بخواهد، می شود دلیل اقامه کنی؟! راه ندارد، مگر اینکه باز در فلسفه فرمودند، که بله می شود. یک قضیۀ داریم (در فلسفه) که علاوه بر اینکه اوّلیند (هم روشن هستند و هم دلیل بردار نیستند)، باز از همه روشنترست، این را تعبیر به اوّل الاوائل می کنند، اگر ده تا قضیۀ اوّلی داشته باشیم، یکی از این ده تاست که باز از همه روشنترست. که اگر بخواهی اصطلاح دیگر بگیری می گوئی روشنترینِ روشنها، آن قضیه چیست؟ اجتماع نقیضین محال است. الان هم روز باشد و هم روز نباشد، محال است، این می شود اجتماعِ نقیضین و می شود روشنترینِ روشنها.
ما اگر می خواستیم دروسِ معرفتِ نفس را شروع کنیم باید از اینجا شروع می کردیم که بپرسیم ما هستیم یا نیستیم؟ که بگوئیم هم هستیم و هم نیستیم محال است، پس ما یا هستیم یا نیستیم، اگر می خواستیم از اینجا شروع کنیم که جزو ابتدائی ترین مطلب هست، آیا می شد از اینجا شروع می کردیم؟ الان یکی به حضرت آقا اعتراض کند که آقا شما باید از اینجا شروع می کردی که روشنترینِ روشنهاست چون این درس و بحث را از ابتدائی ترین باید شروع بشود و برود تا بینهایت پیش رود، و حال اینکه شما روشنتر از این مطلب چی داشتید؟ و چرا از اینجا شروع نکردید که می گفتید وجود هم باشد هم نباشد محال است، پس باید وجود یا باشد یا نباشد، و از این به بعد بحث کنیم به اینکه وجود هست یا نیست، اگر اینجوری شروع می کردیم بنظرِ شما بحث صحیح بود؟ خیر.
حالا عنایت بفرمائید! بحث تا اینجا آمد و حسّاس شد که اتفاقاً بینِ آقایان در حوزه بحث هم واقع شده که علامه طباطبائی بحث را از یک نقطه ای در فلسفه آغاز کرد بعد دیگران اتفاقاً به او اشکال هم کردند که چرا بحث را از اینجا شروع کردی؟! فرمایشی که آقا هم در اینجا دارند، اتفاقاً همان نحوۀ شروعِ حضرتِ علامه طباطبائی است. که لذا اشکال اگر بخواهد بر علامه وارد شود، قهراً می تواند بر حضرت آقا نیز وارد گردد که اگر هم وارد شود اساس روسِ معرفت نفس از همان ابتدا دچار تزلزل می شود! پس عنایت بفرمائید تا بحث مطرح بشود . حضرت علامه طباطبائی می فرمایند ، واقعیتی که ما از آن به وجود تعبیر می کنیم واقعیت، حقیقت ، وجود، که که در بین ما خیلی رواج دارد ، مثلاً می پرسیم آیا فلان چیز واقعیت دارد؟ خیر حقیقت ندارد. آیا فلان قضیّه واقعیت دارد؟ حقیقت دارد؟ دقّت بفرمائید نمی گوئیم وجود دارد؟! فرق بین واقعیت و حقیقت طلبِ شما در درس ششم ببعد.
امّا در درسِ چهارم می گوئیم: واقعیت همان وجود است. پس الان ما می گوئیم که وجود، واقعیت، حقیقت، همه یکی است. تمامِ مسائلِ هستی را که آقایانِ عُلما می گویند (علم و دین)، علم یعنی چه؟ آن که از طریقِ ادراکات انسان کسب می کند. عین یعنی چه؟ آن که در خارج و در عالَم وجود دارد. ریشۀ تمتمِ علوم و ریشۀ تمامِ نظامِ هستی یعنی اساس علم و عین وجود است یا اجتماع نقیضین (که محالست)؟ اگر ما واقعیت، حقیقت و وجود را که همه یک چیزند شروع و ابتداء بدانیم (که در اوّل مسئلۀ معرفتِ نفس از آن گفتیم که وجودست که مشهود ماست) یا اجتماع نقیضین محال است را آغاز بدانیم؟ بعد برسیم به وجود، که بگوئیم وجود هست یا نیست و یا بگوئیم که هم هست و هم نیست (اجتماع نقیضین محال است) پس وجود یا هست یا نیست، حالا بحث کنیم که هست یا نیست. بحث را چگونه شروع کنیم؟ بطورِ کلّی اصلاً راهِ بحث بسته می شود. چرا؟ چون اوّل که اجتماع نقیضین آمد محال شد. دوّم می شود وجود، وجود بخواهد هم باشد هم نباشد اجتماع نقیضین محال است، اگر وجود نباشد پس اجتماعِ چه چیزی محال است؟! اجتماعِ چه چیز با نبودش محال است؟! اگر بخواهیم بعد از این فرض کنیم که حتّی کارِ اجتماع نقیضین هم گیر نیفتد، وجود هست یا نیست؟! در موردِ نبودِ چه چیزی می خواهیم بحث کنیم؟! این بحثِ ما می خواهد روی وجود پیاده شود یا روی عدم؟ عدم که هیچ است و چیزی نیست که روی آن وجود پیاده شود، اگر بخواهیم بگوئیم: ما بحث را می خواهیم روی وجود پیاده کنیم؛ خوب! شما که هنوز وجود را ثابت نکردی که بحث روی آن پیاده کنید!! این است که بطور کلّی مدار بحث باز نمی شود.
مصافِ بر این، شخصی که می گوید قضیۀ اجتماع نقیضین محال است باید اوّل خودش باشد و بعد از آن وجود باشد، قضیۀ اجتماعِ نقیضین چیزی در ذهنِ آن شخص است. این انسان است که موضوع و محمول می سازد و مثلاً می گوید روز موجودست یا نه!! که اگر هم بخواهد موجود باشد (که روز بشود موضوع و محمول هم موجود باشد) و هم موجود نباشد (که باز موجود نباشد هم بشود محمول) این می شود قضیه ، چه کسی آن را ساخت؟ جنابعالی. شما وجود داری یا نه؟ اگر تو وجود نداشتی که قضیه نمی ساختی! اگر وجود و موجود نباشد قضیه به ذهن نمی آید و ذهن قضیه را نمی یابد، چون ذهنی نداریم که قضیه ای بسازد بنامِ اینکه اجتماع نقیضین محال است!!
عنایت فرمائید! پس مجبوریم که اوّلین پلّه را وجود بگیریم، اوّلین پلّه را که وجود گرفتیم ، پس می گوئیم اجازه بدهید ما این «اجتماع نقیضین محال است، را بیائیم دوّم بگیریم! بعد آن را روی وجود پیاده کنیم، وجود درست شد، بعد بگوئیم اجتماع نقیضین را بیاوریم روی وجود پیاده کنیم چه بگوئیم؟ (مثلاً) بگوئیم وجود چیست؟ چون الان ما یک وجود را داریم و غیر از وجود را نداریم، اگر بگوئیم ما غیر از وجود چیزی را تصوّر می کنیم و آن چیز را در مقابلِ وجود می گذاریم و می گوئیم وجود نیست، یا وجود نیستس را ندارد، در گرفتاری می افتیم!! چرا؟ چون وجود شده متنِ خارج و عین، آنچه که شما در ذهنتان بنامِ نیستی درست کردید چیزیست متعلّق به ذهن شما، آنچه در ذهنِ توست وجودست یا نه؟ وجودست!! پس در حقیقت گفتی: وجود وجود است!! خوب! معلوم است که وجود وجودست، این که تصدیق نمی خواهد، این که دیگر تصوّر نمی خواهد! و لذا می بینی آقا بدونِ اینکه وادیِ تصوّر را طی کند، از اوّل (همان اوّلین مرحله) وادیِ تصدیق را طی می کنند و می فرمایند: وجودست که مشهود ماست. و این هم اتفاقاً یک تصدیقی است که تمامِ نظامِ هستی این تصدیق را دارند، برای اینکه جماد هم می گوید: وجودست که مشهودِ من هست، چون اگر وجود مشهودِ من نباشد من که جماد نبودم! نبات هم می گوید: وجود مشهود من هست، چون شهود شد همان وجود، وجود شد همان شهود، شهود شد علم، پس در حقیقت علم است و علم لست و علم؛ سراسرِ عالَم را علم گرفته است. این یک پلّۀ اوّل (چون این تصدیقِ ما تصدیقِ شهودی بود). یک بحثی را بشما عرض کنم، آنچه منطق می گوید (هر چیزی اوّل تصوّر می خواهد، بعد تصدیق) آن تصدیق در مقامِ فکر است نه در مقامِ علمِ شهودی. ما هرگز در تصدیقِ علمِ شهودی احتیاج به تصوّر نداریم. الان ما همدیگر را می بینیم، آیا اوّل دیدن را تصوّر می کنیم؟ آیا اوّل شما را تصوّر می کنیم؟! و بعد می گوئیم من این انسان را می بینم؟ یا به محضِ اینکه چشمم به شخص افتاد، تصدیقِ شهودی می آید می گوید من دیدم؟ و لذا حق مشهودِ تمام موجودات است. این است که آقا وقتی تعبیر می کنند که وجودست که مشهودِ ماست، این کلمۀ ما یعنی چه؟ یعنی جماد، نبات، حیوان و انسان، همه یکپارچه می گویند: وجود مشهودِ ماست «هُوَ الاَوَّلُ وَالاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِن».
ما الان از این مسیر نمی خواهیم بطرفِ معرفتِ نفس برویم، این یک راه کاری است (این شهودِ اوّلیه). حالا از کجا می خواهیم برویم؟ شما  درسِ دوّم را از کجا شروع کردید؟! از آن دو سه جملۀ درسِ اوّل شروع نکردید، بلکه از مرحلۀ بعدی شروع کردید، که حالا وجود مشهودِ ماست، این وجود چه نحوه وجودی است؟ آمدید در آثارِ وجود؛ تا گفتی: وجود چه نحوه وجودی است؟ وجود خودش را پنهان کرد! اینست که فرمودند: تا می خواهی بروی پیدایش کنی از دستت می رود. حالا (چقدر شیرین) حضرت آقا در هزار و یک نکته فرمودند: به مقدارِ نیستی ات از هستی برخورداری! تا بگوئی من هستم و می خواهم خدا را پیدا کنم از دستت در رفته و چیزی را پیدا بکن نیستی!! اما تا گفتی؛ من کیم تا که بگویم او کیست؟! می بینی یافتی! (به مقدار نیستی ات از هستی بردار!) این را تعبیر می کنند به «لَیلَةُ القَدر».
(عرض کردیم درسِ اوّل را هر چه بخواهیم دنبال کنیم جا دارد) این می شود مقامِ «لَیلَةُ القُدر» شخص. حالا وقتی آمدی گفتی این وجود چیست؟ یا سؤال نکن و از همان اوّل راه را بگیر و برو! اگر همان جملۀ اوّل را گرفتی و سکوت کردی درست می شود؛ اما اگر خواستی سکوت کنی عقل راحتت نمی گذارد ؛ وادیِ سکوت عقل را آرامش نمی دهد ولی قلب را آرامش می دهد. امّا عقل یکدفعه می آید وسط ، سؤال می کند: آقا این وجود چیست که مشهود توست؟! از قلب سؤال می کند ، می گوید حالا که قرار شد از وجود سؤال کنی ، لطفاً راه بیفت که از این به بعد باید مشّائی شوی؛ پس ابتدای درسِ اوّل، اشراقی می شود. بعد وقتی عقل می آید اشراق می رود. از او سؤال می کند این وجود چیست؟ می شود مشّائی! حالا فرق بینِ تو و جماد و نبات و حیوان شروع می شود! چرا؟ چون جمادات و نباتات و حیوانات اشراقی مسلکند. برای اینکه اینها متن وجودند. کجا یک درختی رفته درس بگیرد که چه جوری رشد کند؟! کجا یک حیوانی رفته درس بخواند تا چه جوری شیر بخورد؟! و من و شما هم که در همان اوّل در مرتبۀ حیوانی بودیم، از چه کسی رفتیم درس بگیریم تا چگونه پستانِ مادر را بگیریم و شیر بخوریم؟ اما به محضِ اینکه آمدیم در وادیِ انسانی قدم گذاشتیم، وادیِ انسانی علاوه از اینکه مرتبۀ شهود را براساسِ اشراق طی می کند حالا عقل می آید جلو، قوّه خیال می آید جلو، سؤال می کند، این وجود چیست؟! بفرما آثارش را نگاه کن! ببین کی از کی بزرگترست؟ کی از کی قویترست؟! وقتی می آید در آثار غرق می شود ، چنان غرق می شود که دور می شود! که جنابِ حضرتِ سیدالشهداء علیه السلام در دعای عرفه می فرماید: «اِلهی تَرَدُّدی فیِ الاثار یُوجِبُ بُعدَ المَزار» هر چه در این اثرها جستجو می کنم: از زیارتِ تو دورتر می شوم، چون زیارتِ اصلی همان زیارتِ اصلِ وجود بود ، این بود که در جلسۀ اوّل عرض کردیم که مجبوریم قوسِ نزول را طی کنیم (وجودست که مشهودِ ماست)، که آن اعلی درجۀ نقطۀ عرفان هست. ولی تا گفتی وجود چیست؟ تنزّل کردی (افتادی) ، حالا که افتادی برو آثار آن را مشاهده کن!! حالا حضرت آقا شما را آورد در آثار دور میدهد ، اینجا که می خواهی در آثار دور بزنی این «تَرَدُّدیِ فِی الاثار» ، مربوط به جنابِ انسان می شود، اینجا باید (پشتِ سرِ هم) تصوّر و تصدیق کنی، کاونده کیست؟ جنابعالی انسان. جوینده کیست؟ شما. کیست که بینِ مراتبِ موجودات می سنجد؟ سنجنده کیست؟ خودش بحثی می خواهد، حالا چه کسی نتیجه گرفته؟؟ چه کسی جستجو کرد؟ کاوش کرد؟ کتاب بدست گرفت؟ قلم به دست گرفت و شبانه روز به تحقیقات پرداخت؟ گیاه شناس شدند، حیوان شناس شدند ، معدن شناس شدند ، رشتۀ پزشکی رفتند ، آسمان شناس ، خداشناس ، عالَم شناس ، انسان شناس، معرفتِ نفس و.... این کارها را چه کسی دارد می کند؟! حالا می آید در منِ وجودِ خودش دارد غرق می شود.
این کارها را جمادات می کنند؟ خیر، چرا نمی کنند؟! برای اینکه جمادات اصلاً سؤال نکردند ، سؤال نمی کنند، آیا نباتات هرگز دنبالِ تحقیق رفتند تا ببینند که چند جور درخت داریم؟! و بپرسند من چگونه درختی ام؟! و در کدام خاک رشد کرده ام؟! خیر، چرا؟! برای اینکه او از همان اوّل به علمِ شهودی یافت که وجود مشهودِ اوست و علمِ او هم علمِ شهودیست، اصلاً دنبالِ چیست  نرفت تا اینکه تحقیق کند! حیوان چطور؟ حیوانات هم این کار را نکردند ، تنها کسی که آمد این کار را کرده است جنابعالیِ انسانی و لذا تنزّل یافتی! با اینکه در قوسِ صعود دیدیم که مرتبۀ جماد پائین است ؛ مرتبۀ نبات کمی بالاترست و مرتبۀ حیوان کمی بالاتر و مرتبۀ انسان بالاتر و مرتبۀ انسانِ عالِم از مرتبۀ انسانِ جاهل بالاترست. ولی در قوسِ نزول می بینی انسان از همه حتّی حیوان و نبات و جماد هم پائینتر آمد؛ چرا؟! برای اینکه نطفۀ انسان پست ترین موجودِ نظامِ هستی است (از جنبۀ تنزّلی). حالا اینجا الان پست و بلندی که به آن اشاره داریم ، پست و بلندیِ تکوینی است و لطف بفرمائید الفاظ را از این ببعد معنای عرفی نکنید ، می گوئیم پَست است یعنی از همه بدترست؟! خیر اینطور نیست و اینطور معنی نفرمائید! پَستِ تکوینی است. لذا می بینی که جماد، خاک، آب، هوا، حرارتِ خورشید، نبات و تمامِ درختان و گیاهان ، حیوان و... همه باید دست به دست هم بدهند تا غذا درست بشود که جنابعالیِ انسان بخوری و بشود نطفه، نطفه کیست؟! پَست ترین موجودست که در قوسِ نزول از تمامِ موجوداتِ نظامِ هستی تنزّل می کند. بیاید پائین ترین مرتبه، و بعد، از این پائین ترین مرتبه تا بالا برود؛ تا کجا؟ اینها جزء بحثهای آینده است. حالا نگوئید که ما چه بد کردیم که یک چیست گفتیم و خودمان را آنقدر پائین آوردیم، خیر اینطور نیست ، خوب شد که چیست گفتیم و تنزّل کردیم و آمدیم تا پائین ترین نقطه ؛ هر موجودی که تا به آن پائین ترین درجۀ قوسِ نزول برسد ، ایشان لیاقت دارد که تا آن بالاترین مرتبۀ وجود بالا برود و لذا حقّ جنابِ انسان است که در نظامِ هستی بگوید «اِنّالِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» . و از تمامِ جمادات بپرسی کجا می روید؟ می گویند می خواهیم برویم پیشِ نبات، نبات! تو کجا می روی؟ می گوید می روم پیشِ حیوان، حیوان! تو کجا می روی؟ پیشِ انسان می روم، انسان! کجا می روی؟ پیشِ خدا «اِنّالِله وَ اِنّآ اِلَیهِ راجِعُون»: نه نبات نه جماد نه حیوان هیچکدام نمی گویند «اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» ؛ از آن بالای بالا از آنجا آمدیم و «وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» ؛ فقط جنابِ انسان است که این لیاقت را دارد که بگوید «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون».
امّا این را هم بدانید: شهودی که جماد دارد با شهودی که نبات دارد با شهودی که حیوان دارد با شهودی که انسان دارد که همه باتّفاق گفتند: وجودست که مشهودِ ماست ؛ شهودِ اینها باندازۀ اختلاف مراتبشان مراتب دارد ؛ شهودِ جماد در سرحدّ جمادست ، شهودِ نبات هم تا مقدارِ نباتیّتش است و شهودِ حیوان تا سرحدّ حیوانیست و شهودِ انسان است که شهودِ تامّ است و لذا شهودِ پیامبر (به تعبیر حضرت آقا) شد: کشفِ تامّ محمّدی «صلوات الله علیه و آله» . انسانها هم مراتب داشتند ، انسانِ جاهل ، انسان عالِم ، انسانِ اعلم و... تا بی نهایت، باز مراتبِ شهودیِ انسان مراتب دارد که آن آخرین مرتبۀ شهودِ انسان قرآن است ، لذا پیغمبر فرمود «اگر می توانید همانند قرآن بیاورید» ، هیچکس هم نمی تواند مثلِ قرآن بیاورد ، «اِنّالِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون».
این موجود گفتید چگونه است؟ آمدید از ناحیۀ آثار تحقیق کردید ، چه کسی دنبالِ تحقیق رفت؟ می گوئید من، چه کسی بین اینها مقایسه کرد؟ چه کسی سنجش انجام داد؟ چه کسی گفت این قوی آن ضعیف، این ضعیفتر؟ باز هم می گوئید من، چه کسی نتیجه گرفت که آن از این قویتر است و این از آن دیگر قویترست و تصدیق کرد؟ باز می گوئید من.
آمدی درسِ دوبم، این من کیست؟ ما چگونه موجود هستیم که در بین اینها اینهمه در وادیِ علم وارد شدیم؟ مراتب بندی می کنیم و تنظیم می کنیم؟!
تا پایانِ درسِ دوّم را ملاحظه بفرمائید ، ظاهراً نباید حالا جواب داد! چون همه بصورتِ سؤال است. حالا آن من آنکه تمیز می دهد آیا خودِ من هستم یا غیر از من؟ اگر غیرست با من چگونه است؟ گر خود من هستم آن علاوه از من ، من است یا همین عینِ من است؟ آیا آن قوای تمیز با این جسمِ من است یا غیر از این جسمِ من است؟ و اگر همین جسم من هست (از درسِ نوزده به بعد در این مورد بیشتر بحث می شود) همین عینِ من هست؟ حالا این جسم از بین می رود و مرگ برایش پیش می اید، آنچه که من با آن تمیز می دهم، مقایسه می کنم، می سنجم، آنهم از بین می رود؟ یا هنوز باقی و برقرار است؟ راستی اگر از بین می رود، من وجودم، یعنی وجود با مرگ هیچ می شود؟! نابود می شود؟! دو تا اصلِ فلسفی اینجا خودش را نشان می دهد، آیا می شود که اصلاً بود نابود شود؟ این یک سؤال. راستی می شود از نبود و هیچ بود و چیز بوجود بیاید؟ اینها همه جزو سؤالهاست. راستی اگر می گوئیم این بدن مُرده است، مرگ یعنی چه؟ اصلاً مرگ چیست؟ مردن یعنی چه؟ فلانی مُرد یعنی چه؟ شما به معاد معتقدید، اوّلین پلۀ معاد را مرگ (ظاهراً) تشکیل می دهد. حالا با مرگِ اختیاری و یا مرگِ طبیعی (غیر اختیاری)، حالا مرگ چیست، آنجا باز خودش بحث می شود، شما همین اوّلین پله باید چه چیز را حل کنید؟ باید مرگ را حل کنید! قبل از حل شدنِ مرگ باید این مطلب حل شود که این من کیستم که می میرم؟ باز این من کیستم مطرح شد! می خواهم ببینم خدا کیست؟ شمائی که افتادی دنبالِ اینکه «من» می خواهم بدانم خدا کیست. شما وجودی یا وجود نیستس؟ که باید بگوئی هستی وگرنه نیستی، که دنبالِ چیزی نمی رود، حالا اگر هستی! چگونه هستی؟ آخر چه حقیقتی هستی که دنبالِ خدا راه افتادی؟! پس باز ظاهراً در قوسِ صعود «من» مقدبم شد. موت چیست؟ حیات چیست؟ همینطور تا آخر.
در پایانِ درسِ دوّم آقا این نتیجه را می گیرد و می گویند: پس بالاخره یک مطلبی برای ما بدونِ هیچگونه شک و هیچگونه دغدغه روشن است که بالاخره ما یک قوّه ای داریم، یک چیزی داریم که با آن چیز اینهمه بدنبالِ تحقیقات راه افتادیم و پشتِ سرِ هم داریم تمیز می دهیم و زندگی می کنیم و سؤال می کنیم و دنبال علم می رویم و می نویسیم، می خوانیم، حرف می زنیم، یک بچۀ کوچک هم می بینی ایشان هم اگر بگوئید لیوان بیاور می رود دنبالِ لیوان! و دنبالِ دیگ نمی رود. بگوئید برو اب بیاور می رود دنبالِ آب! دیگر نمی رود دنبالِ حیوان! این قوّه بالاخره چه هست؟ حالا بگوئیم چیزی داریم که یک چنین قوّه ای هست، اسمش را چه بگذاریم؟ هر چه می خواهی بگذار. راجع به اسمش بعد باید ان شاء الله عرایضی پیش بیاید که در درسِ بعد به لطف الهی به عرض خواهد رسید.  «والحمدلله ربّ العالمین».
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ سیزدهم

شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-80نوشته شده در مشکات ولایت

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۰۵:۴۳
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور