شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ دوازدهم
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز549
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11072
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43093
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771173

در 20 دقیقه گذشته : 23
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ دوازدهم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
يكشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۳۷

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ دوازدهم: 
پایانِ درس اول فرمودند: در بین افراد انسان که نوع چهارم از انواع مشهودات ما بود اگر افراد این نوع را با هم مقایسه کنیم می بینیم باز اثرِ وجودی آنها که عالِمند نسبت آنها که جاهلند بیشتر است ، و هر چه که اثرِ وجودی در اشیاء بیشتر باشد دالّ بر اینست که وجودِ آن شیء از دیگر موجودات قویتر است ، چون ما اصلِ وجودِ اشیاء را می توانیم با ادراک اوّلیۀ خود بدست آوریم اما کیفیت وجودی اشیاء را که اینها چه نحوه وجودند و چه اندازه کمالات وجودی دارند و ذاتشان چه مقدار قویست یا ضعیف است این مقدار را باید از ناحیۀ آثارِ آنها مشاهده کنیم و لذا اثر هر موجودی دالّ بر دارائی مؤثّرِ اوست و ما وقتی اثر را مشاهده می کنیم از اثر پی به مقدار شأنیت وجود او می بریم ، که این مقدار اثر از او صادر میشود ، لذا ما از ناحیه آثار می توانیم به کیفیت وجودیِ موجودات پی ببریم ، مگر اینکه علمِ شهودی و حضوری باشد که البته اگر علم ، علمِ شهودی شد در علمِ شهودی آدم به کیفیتِ موجودات پی می برد ، و به ذاتِ موجودات هم پی می برد ، منتها باز هم نمی تواند ذاتِ موجودات را بالکل یعنی به تمامِ حقیقتِ آن شیء دریابد. چرا؟ ان شاء الله جزو بحثهای آینده است ، و چون ما از ناحیۀ اثار می خواهیم بموجودات پی ببریم می بینیم که اثرِ وجودیِ عالِم از وجودِ جاهل بیشتر است. از اینجا معلوم می شود عالِم از جاهل شریفترست.
عبارتی که در پایانِ درسِ اوّل دارند این یک سطر عبارت بسیار مطلبِ سنگینی است که ان شاء الله همانطور که حضرت آقا فرمودند باید بعدها بررسی کرد که پس در حقیقت علم موجودِ اشرف و در رتبۀ فزونتر از همه است با اینکه بظاهر الان در سیرِ بحث باید بگوئیم که انسان عالِم موجودِ اشرف و فزونتر از همه است حضرت اقا نتیجه را این فرمودند که علم رتبۀ اشرف و فزونتر از همه است ، سِرّش را در اتحاد عاقل و معقول باید دنبال کرد ، برای اینکه علم و عالِم و معلوم با هم اتحادِ وجودی دارند که یک حقیقتند ، وقتی می گوئیم عالِم اشرف است شرافتش بخاطر علم اوست زیرا هم جاهل موجودست و هم عالِم موجودست ، ولی شرافتِ عالِم بر جاهل بخاطرِ وجودِ صرف نیست بلکه بخاطر یک نحوه وجودِ خاصیست که از او تعبیر به علم می کنیم ، پس چون شخص عالم دارای علمست از شخص جاهل بالاترست ، پس در حقیقت علم بالاترست. و چون علم و عالِم با هم اتحاد دارند و لذا این عبارت آخرِ درس اشاره به اتحادِ عالیم و معلومست ، و لذا در بحثِ اتحاد عاقل معقول بحثِ عالِم و معلوم و اتحادشان می شود. که در درس هشتاد و هشتاد و یک بحث معلوم بذات و معلوم بالعرض که به میان آمد در آنجا به لطفِ الهی بیشتر تحلیل می شود که علم در حقیقت همان خودِ ذاتِ عالِم است و ذاتِ عالِم عینِ علم است و بخصوص در دروس 90 یا 100 می آید که می رسیم. که علم و عمل انسان سازند و به تناسب آنجا توضیح بیشتر داده می شود که علم جوهرست وقتی علم جوهرست پس قهراً جوهر یک موجود مستقل نیست و به یک تعبیر دیگر نمی شود بگوئیم که علم عَرَض است که انسان بشود جوهر ، بعد این علم بر انسان عارض شود ، مثل اینکه الان می فرمائی این دیوار یک شیء مستقل است و رنگ را بر دیوار عارض کردیم ، این رنگ عارض بر دیوار شد که اگر این دیوار نباشد این رنگ بالاخره استقلال ندارد. اینطور نیست که علم عرض باشد و انسان موضوع و جوهر علم شود و یک چیز عارضی در انسان بوجود بیاید ، بعد وقتی جلوتر می رویم می بینیم که اصلاً علم عینِ ذاتِ عالم است و علم عالِم ساز است ، ذات و هویت یاز است ، حالا این علم چقدر باید قوی باشد که علاوه بر اینکه خودش حقیقت است حقیقتی را هم بسازد بعد با آن حقیقت متّحد هم بشود. یعنی با آن حقیقت ادغام شود و با اتّحادشان بشوند یک حقیقت که در دروس اتحاد عاقل معقول (درس چهارم) وقتی حضرت اقا راجع به اقسامِ اتحاد بحث می کنند حدود چهار پنج نوع اتحاد را ترسیم می فرمایند یکی از انواعِ اتحاد را که خودِ آقا ابتکاراً ابداع فرمودند اتحاد اندکاکی است یعنی دو تا شیء در هم مندک بشوند و یک حقیقت شوند، حالا به چه نحو با همدیگر یکی می شوند و یک حقیقت می شوند ان شاء الله بحثش برای آنجا باشد. این اتحادِ اندکاکی اگر شد پس متن ذاتِ عالم علم است پس همینطور که می توانیم بگوئیم انسانِ عالِم از انسانِ جاهل شریفتر است یعنی در حقیقت علم است که از همه چیز شریفتر است و چون نظامِ عالَم و کلماتِ وجودیِ عالَم یکپارچه بر اساسِ علمند پس معلوم می شود نظامِ حاکم بر هستی نظامِ علم است نه نظامِ جهل. اینها باز بلطفِ خدا بعدها بیشتر بررسی می شود.
درس دوّم: در درسِ اوّل دانستیم که هر چه مشهودِ ماست وجود دارد یعنی موجودست بلکه خودِ وجودست.  این لفظ را توجه داشته باشید که این کلمۀ بلکه این «بل» به اصطلاحِ ما طلبه ها در ادبیاتِ عرب می گویند بلِ ترقّی است. این بل بخاطرِ اینست که می خواهیم مطلب را از مرتبه ای پائینتر ارتقاعش بدهیم و به مرتبۀ بالاتر ترقّی دهیم. الان اینجا عبارت دارند که هر چه مشهود ماست وجود دارد بلکه خودِ وجودست این کلمۀ وجود خیلی در فلسفه رایج است و در روایات هم آمده است. حالا اگر بخواهید در این رابطه که در درسِ اول هم اشاره کردیم وجود یعنی حق ، موجود یعنی خدا ، موجود یعنی حق ، و وجود یعنی خدا یعنی حق ، یکی از اسماء الله موجود است. که در رسالۀ «کلمۀ علیا در توقیفیت اسماء» که شبیه الهی نامه است نگاه بفرمائید آنجا بحثی را تحتِ عنوان توقیفیت اسماء مطرح می کنند بعد یکی از اسماء الله را اسمِ شریفِ موجود می آوردند. منتها از جنبۀ لغت لفظِ وجود یعنی هستی موجود یعنی آن که دارای وجودست. آنگاه این در فلسفه بحث نسبتاً طولانی هم هست ، که اصلاً فلسفه موضوع بخثش وجودست یا موضوع بحثش موجود است؟ که ورود به بحث در آن مشکل است و برای عزیزان سخت میشود.
اما نتیجه این می شود که وجود و موجود در حقیقت یک چیزند ، یک حقیقتند ، منتها لفظ موجود بتعبیری لفظ اشتقاقیست ، که این لفظ موجود از کلمۀ وجود اشتقاق می یابد و مشتق می شود ، ما مثلاً می گوئیم وجود یعنی هستی یعنی بود امّا موجود یعنی آن که دارای این بود است دارای این وجودست. حالا یک کسی از ما بپرسد که آنکه دارای وجودست باز آن کی هست که دارای وجودست شما می فرمائی خودِ او یعنی خودِ وجود. که دیگر اِشکال پیش نیاید بگوئیم که موجود یعنی او که دارای وجودست خودِ او باز یک چیز دیگرست. مثل اینکه ما الان می گوئیم عالِم یعنی چه؟ یعنی آن کسی که دارای علمست ، این برخلاف این است که بگوئیم عالم یعنی علم ، علم یعنی دانائی دانستن. عالم یعنی چی؟ او که می داند بعد شما می فرمائید او که می داند کیست؟ می گوئیم که زید است. بظاهر الان می گوئیم آن کس غیر از دانستن است ، اما اگر گفته شد علم و عالم یک حقیقتند پس علم یعنی چه؟ یعنی دانائی دانستن. عالِم یعنی چه؟ او که می داند. سؤال: او که می داند غیر از دانستن است؟ می گوئید نه ، آن کس و دانستنِ او یک حقیقتند. پس می توانیم بگوئیم: عالِم اسم است و علم صفت است ، حالا اسم و صفت با همدیگر چه فرقهائی دارند بحثش در بحثِ اسماء الله باید بررسی شود که می گوئیم خداوند دارای اسماء است ، اسم دارد ، یا دارای صفات است ، صفت دارد ، که اگر صفت داشته باشد یک بحث دارد ، اگر اسم دارد یک بحث دارد ، فرقِ بینِ اسماء الله با او صاف الله (اوصاف جمع صفت هست و اسماء جمع اسم) چیست؟ که می گوئیم خداوند دارای اسماء و یا دارای صفات است؟ این اشاره ان شاء الله در آنجا بحث می شود.
اگر قرار شد علم و عالم یک حقیقت باشند ، پس ما اگر گفتیم علم یعنی عالم ، عالم یعنی علم ، درست است که این لفظ عالم را از جنبۀ لغت معنی می کنیم و می گوئیم عالم یعنی آن کس که می داند و اما وقتی در متنِ تکوین می رویم می بینیم که علم و عالم یک حقیقتند. یک وقتی ما لفظ موجود و وجود را در مقامِ لغت و مفهوم لغوی بررسی می کنیم وجود یعنی بود یعنی هستی و موجود یعنی آن چیزی که دارای وجودست ، اما وقتی در متنِ خارجِ نظامِ عالَم می رویم می گوئیم وجود چیست؟ و موجود چیست؟ می گوئیم همینها موجودند ، اگر این شد می گوئیم آنچه که مشهودِ ماست موجودست آنچه که مشهود ماست وجود دارد. یعنی چه؟ یعنی موجودست. موجودست یعنی چه؟ یعنی دارای وجود است. آقا می فرمایند:«بلکه بالاتر» موجودست. یعنی چه؟ یعنی خودِ وجود. با این نتیجه وجود و موجود می شوند یک چیز. اینها باید برای حلّش برسیم به بحثش که کمی مشکل هست. مثلاً وقتی می رسیم به بحثِ وحدتِ وجود، میگویند وحدتِ وجود یا وحدتِ موجود. اینجاست که آقایان عرفا مورد هجمه واقع می شوند!! که دیگر بگوئیم وجود یک چیز باشد این یک چیز می آید در نظامِ هستی ظهور می کند می شود این موجود که از آنها به زمین ، آسمان ، آفتاب، و... نام برده می شود که موجودند ، یعنی چه موجودند؟ یعنی دارای وجودند. دارای وجودن یعنی چه؟ یعنی وجود را خودشان نداشتند بلکه به اینها وجود را داده اند ، شما سؤال می فرمائید که اینها وجود نداشتند و به اینها وجود را داده اند. مگر اینها قبلاً چه بودند که به اینها وجود را بدهند؟ یا همینکه آنها را وجود دادند موجود شدند؟اینجاست که بحث وحدت وجود به بحث وحدت موجود کشیده می شود ، تا بحث وحدت موجود پیش آمده می گویند زمین مگر موجود نیست؟ چرا هست. آسمان مگر موجود نیست؟ چرا هست. خدا مگر موجود نیست؟ چرا هست. پس یعنی زمین و آسمان و خدا همه یکی شدند؟ پس ، زمین یعنی خدا؟ آسمان یعنی خدا؟ آب یعنی خدا؟ اینها همه یعنی خدا؟! گیر و دار بحث آقایان عرفا از همین نقطه شروع می شود. منتها به تعبیر شریفِ حضرتِ آقا: حرفِ مردم را آدم باید درست بفهمد. این الان گردنه هست ، حالا ان شاء الله همینطور که در بحث پیش می رویم اگر این گردنه به لطفِ خدا طی شود ، مشکل حل می شود. و آن اشکال هم پیش نمی آید که مرحوم ملا مراد (یکی از عرفا که حضرت آقا در کتابهای خودشان از ایشان گفته اند) فرمود: به زیارت مرقد مطهّر و شریف حضرتِ امیر علیهم السلام در نجف مشرّف شدیم ، در صحن همه مشغول زیارت ما هم مشغول زیارت و رفتیم دو رکعت نماز تحیّت و زیارت بخوانیم دیدیم یک بنده خدائی (از عوام مردم) اینجا نشسته و لعنت میکند ، اَللهُمَّ العَن فلان عارف و... به ایشان عرض کردم شما این آقایان را چرا لعنت می کنی؟ بندۀ خدا (حالا از چه کسی شنیده بود) گفت اینها عارف هستند و قائل به وحدت وجودند و کافرند و قابلِ لعن هستند گفتم مگر وحدت وجود کفرست؟ گفت آری ، گفتم اگر این هست من هم قائل به وحدت وجودم ، برگشت گفت اسم شما چیست؟ گفتم ملامراد ، ایشان هم گفت اَللهُمَّ العَن ملامراد. آنها که به قائلین به وحدت وجود اشکال می کنند وحدت را بوحدت عددی می گیرند ، اگر وحدت وحدت عددی باشد ، هیچ عارفی همچین حرفی را نمی زند ، هر چی می خواهید قائلین به وحدت وجود را لعنت بکنید بغرمائید ما هم با شما شریکیم ، اما این که عارف وحدت وجود می گوید این وحدت سعّی است ، وحدت مطلقه است ، این همان وحدتیست که قرآن به من و شما یاد داد: «اَشهَدُ اَن لّا اِله اِلَّاللهُ وَحدَهُ وَحدَهُ وَحدَه» ما این وحدت را می گوئیم. شما می فرمائی «لّا اِلا اِلَّاللهُ وَحدَهُ وَحدَهُ وَحدَه» یعنی چه؟ می فرمائی می شود وحدتِ وجود ، این روی این مبناست که می گوئیم وجود و موجود یک حقیقت است ، اینست که الان ان شاء الله این کُتَل را بلطفِ خدا باید در مسیرِ بحث طی کزد ، منتها الان واردِ بحثش نشوید تا ان شاء الله حرف پیاده شود. البته «کلمه علیا در توقیفیت اسماء» را هم مطالعه بفرمائید (مبحث کلمۀ موجود و وجود) گرچه رساله کوچک هست ولی یک مطالعۀ سطحی بفرمائید تا ان شاء الله بحثش پیش اید (چون عزیزان بر معرفیِ کتاب اصرار دارند). پس ما در مشهوداتِ خودمان این را دانستیم هر چه را که مشهود ماست وجود دارد و تا حدّی هم در مشهوداتمان کاوش کردیم و آنها را با یکدیگر سنجیدیم و نتیجه گرفتیم که انسانِ دانا اشرف از اقسامِ دیگر یعنی اشرف از حیوان و نبات و جماد و انسانِ جاهل است. الان نحوۀ بحث را عنایت فرمائید ترسیم شود. ما الان بحثِ دین و مذهبی و غیر مذهبی و مادّی و غیر مادّی را نداریم ، این روندِ بحث نیست. بعضی از عزیزان می گویند اگر خواستیم با افرادی به بحث بنشینیم چگونه بحث کنیم؟ الان این خودش نحوۀ بحث کردن است.
ببینید ما بعنوانِ اینکه یک وجودی هستیم کانّه یکدفعه خودمان را در این نظامِ هستی ملاحظه می کنیم ؛ حالا این الفاظ را که می گوئیم الفاظِ آشناست و الّا کسی که در اوّلین وهله خودش را در عالَم  قرار می دهد اصلاً فرض اینست که لفظ او را حالی نمی شود ، هنوز نه کتاب خوانده نه عبارت خواند نه لفظ می داند ، اصلاً هیچ بلد نیست ، می خواهد بعنوانِ یک موجودی یا کسی از نظامِ هستی بنشیند و در خودش تحقیق کند. چگونه تحقیق کند؟ منتها ما برای اینکه آن حالش را بصورت عبارت در بیاوریم این را بصورت رشته و بلفظ در می آوریم کانّه در این عالُم شروع به ادراک می کنید ف سه چیز گفتیم برای شما روشن است و بدیهی است که هر یک از این سه چیز را بخواهید نپذیرید بطورِ کلی راهِ تحقیق بسته است ، خودتان را حبس می کنید ، یکی اینکه می خواهی بگوئی من که می خواهم به عالَم نگاه کنم بفهمم من هستم ، اصلِ هستیِ خودت را قبول داری ؛ دوّم آنچه را من می بینم می چشم می بویم لمس می کنم می شنوم اینها همه هستند ؛ من هم دارم می فهمم که اینها هستند من هم هستم و الّا اگر کسی بگوید که من اصلاً نیستم هیچ دیگر بحث ندارد. دو: اگر بگوید که من هستم ولی غیر از من دیگر هیچکس نیست ، خوب پس بحث کردن معنی ندارد ، برای اینکه غیر از منِ خودش را نفی کرده است ، شما هم که طرف بحثش هستی ، شما را هم انکار کرده ، حالا باز با آن چه نحوه باید بحث کرد ان شاء الله در درس سوّم باید دید (بحثِ سوفسطائیها) ؛ و مطلب دیگر: بگوید من هستم غیر از من هم هستند اما من نه می فهمم که هستم و نه می فهمم که غیر از من هم هستند ، هیچکدام از این دو طرف را نمی تواند انکار کند ، برای اینکه تا فهمید که من هستم ، معلومست که ادراک کرده که من هستم و فهمید ، تا گفت غیرِ من هم هستند پس معلوم شد فهمید که غیری وجود دارد و وجود غیر را قبول کرده که غیرِ خود را قبول دارم ، اگر خودش را نپذیرد باید با او بحث کرد ، اگر غیرِ خودش را هم نپذیرد باید با او بحث کرد که در درسِ سوّم به بعد می آید ، اما چه عجب هست که هرگز فهمیدن را هیچکس نمی تواند لو بدهد!! وقتی دو تا اصل من هستم و غیر من هستند را پذیرفت دیگر نمی تواند مطلبِ سوّم را لو بدهد و بگوید من هیچ نمی فهمم. تو چطوری نمی فهمیدی و حال آنکه فهمیدی که هستی؟ فهمیدی هم که هستم؟ پس حداقل دو تا فهم را تو قبول کردی ، یکی فهمِ خودت بودن را قبول کردی و دیگر فهمِ دیگران هستند را هم پذیرفتی ، پس وقتی این دو تا فهم را پذیرفتی حداقل اینست که اصلِ ادراک را هم قبول داری ، و عنایت می فرمائی که اصلِ ادراک را الان در درسِ اوّل می بینی که همین ابتدای راه اصلِ ادراکش را زده به غیرِ خودش ، که ادراک به خودش را نیاز نیست حرفش را بزند بلکه از همان اوّل فرمود وجودست که مشهودِ ماست ؛ تا گفتی من وجود را می فهمم که مشهودِ ماست پس معلومست همین وهلۀ اوّل ادراک و علمِ انسان مستقیماً خورده به نظامِ هستی. لذا دأبِ قرآن و روایات این است که آدم را عالَم خوان بار بیاورند ، چون اوّلین مرتبۀ ادراک به عالَم تعلّق می گیرد ، که شما از ابتدا می فرمائی که وجود مشهودِ من است من هر چه را می بینم همه وجودند ، و چه عجب که این مرتبۀ ادراک اتفاقاً به متنِ خودِ وجود هم خورده است ، منتها بعد از این کانّه از او بپرسی که شما فرمودی وجود مشهود من است ما موجودیم جز ما همه موجودند غیر از ما همه موجودند ، می بینی این مسئلۀ ادراک همین اوّل خورده به متنِ وجود و این وجود وقتی از وحدت به کثرت آمد می بینی که شده خودِ او و غیر او که همین اوّلین وهله این خودش و غیر خودش را یافته است که می گوید وجودست که مشهودِ منست. و لذا آیا کسی که می خواهد با شما به بحث بنشیند این پلۀ اوّل را انکار می کند؟ که خودش هست غیر از او همه هستند و او می فهمد که خود او هم هست و غیر از او همه هستند مگر غیر از این است؟ این سه تا اصل را در همین مرحلۀ اوّل همه می پذیرند ؛ مگر کسی مسلک سوفسطی داشته باشد که در درسِ سوّم این روشِ سوفسطیگری را معنی می کنیم که آیا واقعاً سوفسطی یک گروهی است یا یک مسلک است ، یک نحوه روشن است که هر عالِمی باید در مسیرِ علمی این را طی کند ، یعنی تمام ما اوائل سوفسطی می شویم بعد از سوفسطیگری در می آئیم؟ ان شاء الله می رسیم و بحث می شود.
بعد که این اندازه را یافتیم پلّۀ دوّم چه بود؟ آمدیم گفتیم درست است که من هستم من وجودم غیر از من همه وجودند ، غیر من همه هستند و تحقّق دارند ؛ حالا اینها چه نحوه وجودند؟ آمدیم بین اینها یک نحوه مقایسه پیش آوردیم ، مقایسه را از کجا پیش آوردیم؟ از ناحیۀ آثار پیش آوردیم ، اصلِ هستی را از ناحیۀ آثار بررسی نکردیم ؛ که زمین چه نحوه وجودست؟ حیوانات چه نحوه اند؟ انسانها چه نحوه اند؟ اینها هرگز به این فکر افتادند که مقایسه کنند؟ آنهم چه عجب که شما همین بارِ اوّل بلافاصله رفتی تصدیق کردی، چرا؟ چون تصدیق کردی که من هستم ، غیر از من هستند ، حالا غیر از من هستند را باز کنیم زبان بدهیم به شخص ، بگوئیم آقا غیر از تو کی هستند؟ می گوید این زمین هست ، آن آسمان هست ، آن آفتاب هست ، آن ستاره هستند ، این شب که الان هوا تاریک می شود هست ، روز که هوا روشن می شود هست ، دریا هست ، آب هست ، جنگل هست ، حیوان هست ، جماد هست ، اینها همه هستند ، خیلی عجیب است که آدم وهلۀ اوّل افتاده در وادیِ تصدیق!!
بعد شما وقتی که می روی منطق می خوانی می گویند: آقا بعضی قضایا هست که آدم وقتی می خواهد تصدیق بکند دیر تصدیق می کند. مثلاً جن وجود دارد یا نه؟ حالا من و شما چون مذهبی هستیم و منبر و اینطرف و آنطرف شنیدیم مطلب دیگر است ، اگر به کسی دیگر بگوئیم می گوید اقا اوّل بمن بگو جن چی هست تا من بگویم وجود دارد یا نه؟ می بینی در تصدیقش گیر میکند ، اما به شما بگویم که آقا الان روز وجود دارد یا ندارد؟ شما دفعتاً می گوئی بله ، بعضی قضایا که آدم می خواهد تصدیق بکند و نسبت به آنها بدهد و بگوید اینها هستند یا نیستند باید فکر بکند ، اینها را قضایای نظری یا فکری می گویند.
حالا اگر به شما بگویم خدا هست یا نه؟ که آقایان در فلسفه و در کتابها می روند دنبالِ اثباتِ وجودِ خدا که اصلاً خدا وجود دارد یا ندارد ، جلسۀ اوّل عرض کردیم که هر کسی دنبالِ اثباتِ وجودِ خدا رفت معلومست که دنبالِ وحدتِ عددی است (اوّلین پلّۀ گرفتاری) ، روز به روز بودنش برای شما اثبات کردن نمی خواهد ، چون می بینی هوا روشن هست می گوئی روز هست. به او می گویم آقا خودت هستی یا نه؟ می گوید معلومست که هستم. می گویم اثبات کن می گوید اثبات نمی خواهد! این من هستم الان پیشِ تو ایستادم ، می گویم آقا شنیده بودم که جنابعالی مُردی ، می گوید نمُردم ، می گویم چرا من شنیدم تو مُردی ، می گوید بندۀ خدا می بینی داری با من حرف می زنی ، یعنی چه ؟ این دیگر اثبات می خواهد که من اثبات کنم که نه نمردم زنده ام ، پیشِ تو هستم؟ باورش نمی شود حالا به شخص بگویم تو هستی یا نه؟ می گوید معلوم است که هستم ، بگویم اثبات کن ، می گوید اثبات برای چه؟ بعضی از قضایا را آقایان نظری گرفتند که خدا را اثبات کنیم. مگر خدا نیازمند به این هست که اثبات شود؟ آدم باید فکر کند. پس معلوم هست که نظری و فکریست ، آدم باید فکر بکند تا اثباتش کند. و حال اینکه شما از همان پلّۀ اوّل که قدم گذاشتید پلّۀ وجود است ، برای اینکه با وجود دید در وجودید ، از وجودید ، بسوی وجودید و متنِ وجودید. اینست که قرآن می فرماید: «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» اثباتش نکن.
جنابِ علامه طباطبائی می فرماید: تو می خواهی اثباتش کنی لازمۀ اثباتش نفی است. هر کسی بدنبالِ اثبات چیزی راه افتاد در حقیقت دارد آن چیز را نفی می کند. پس چرا ادلّۀ فراوانی برای اثبات وجود خدا اقامه گردید؟ مرحوم علامه طباطبائی در جواب می گوید: تمامِ ادلّۀ فلاسفه برای اثبات وجود خدا در حقیقت دلیل نیستند برهان نیستند بلکه همه تنبیهاتند یک نحوه آگاهی دادن هست ، از غفلت خود را بیدار کردن هست نه اینکه من بخواهم اثبات کنم که خدا هست. بلکه دلیل می آورد می گوید می خواهم خودم را بیدار کنم. من خوابم که نمی فهمم. عنایت می فرمائید چی عرض می کنیم؟ که ادلّۀ اثباتِ وجودِ خداوند به اثباتِ وجود تعلّق نمی گیرد بلکه به مُستَدِل تعلّق می گیرد ، مستدل می خواهد بگوید من خفته ام می خواهم بیدار شوم. مثل اینکه الان کسی وجود دارد ، بدن دارد ، به او بگویم آقاجان تو بدن داری یا نه؟ می گوید بله روشنست که بدن دارم. می گویم اثبات کن! میگوید نیاز به اثبات ندارد. اما یک وقتی آنچنان در فکرِ عمیق می افتد که از بدن بکلّی غفلت پیدا می کند بعد دوباره از آن غفلت در می آید و به بدن خودش علم می یابد که اگر دوباره ایشان بعد از غفلت به بدن علم یافته است یعنی در حقیقت بدن را اثبات کرد یا خودش از غفلت در آمد؟ خودش از غفلت در آمد. این هست که هیچگاه فیلسوف نمی آید بگوید که من می خواهم خدا را اثبات کنم بلکه می گوید ادلّۀ اثبات برای اینست که تو را بیدارت کنم ، تو بفهمی که خدا هست ، نه اینکه خدا را اثبات کنم که خدائی هست. بعبارتی دیگر یک وقتی آدم می خواهد یک مجهولی را برای آقای جاهل اثبات کند که در حقیقت آن مجهول اثبات است اما چون جاهل نسبت به آن مجهول جهل دارد می خواهیم جهل را از جاهل برداریم ، جاهل را بکنیم عالِم ، نه مجهول را اثبات کنیم ، که اتفاقاً در تمامِ ادلّۀ حرف همین است. الان شما می روید سرِ کلاسِ استاد یک برنامه آزمایشی برای شما تنظیم می کند ، اوّل ادّعی می کند که فلان چیز هست ، فلان چیز واقعیت دارد ، شما می گوئید نه ، می گوید من آزمایش می کنم و برای شما اثبات می کنم. سؤال: او که آزمایش کرد و برای شما وجودِ آن را اثبات کرد برای شما واقع را اثبات کرد؟ یا جهل شما را نسبت به واقع از بین برد؟ که جهل رفت و علم جایگزینِ جهل شد. آن مجهول شما معلوم بود. اما جهل شما نمی گذاشت که مجهول مکشوف شود. و در حقیقت این آزمایشِ استاد سرِ کلاس نیامده واقع را اثبات کند بلکه جهل شما را از بین ببرد، شما را عالِمتان کند که همیشه ادلّۀ اثباتی برای رفعِ جهل است نه برای اثباتِ واقع.
لذا تمامِ ادلّه ای که در فلسفه اقامه می کنند که خدا وجود دارد برای این نیست که بخواهد خدا را اثبات کنند در حقیقت می خواهد خداشناسان را از جهل در بیاورند و جاهلان را عالِم کنند. این است که عزیزان عنایت داشته باشید و لفظ را توجه کنید که گفته اند «ادلّۀ اثباتِ وجودِ خدا» نه «ادلّۀ ثبوتِ وجودِ خدا» چون اگر ثبوت می فرمودند ثبوت به خودِ وجود می خورد امّا اثبات به آقای عالِم می خورد و لذا آقایان در فلسفه می گویند ادلّۀ اثباتِ وجود خدا که در حقیقت اثبات به رفعِ جهل بخورد نه به ثبوتِ واقع. نه اینکه آقا می خواهد ادلّه اقامه کند که واقع را درست کند بلکه می خواهد ادلّه اقامه کند که واقع را اثبات کند. یعنی چه؟ یعنی در ذهن آقا ثابت نبود ثابت بشود نه در خارج ثابت شود. این فرقِ اثبات و ثبوت هست ، ثبوت به متنِ واقع می خورد و اثبات در مقامِ علم و جهل وارد می شود. اینستکه تمام اساتید سرِ کلاس همه در مقامِ اثباتند نه در مقامِ ثبوت. اگر یک استاد یا زمین شناس می آید می گوید آقا پانصد جور خاک داریم نه اینکه این استادِ زمین شناس برای این شاگرد و دانشجویِ سرکلاس خواست پانصد جور خاک را ثبوت بدهد ، بلکه پانصد جور خاک در خارج وجود دارد ، ثبوت دارد ، منتها برای این دانشجو ثابت نیست و ایشان ادلّه می کند و آزمایش گوناگون می کند که تا ادلّه اش اثبات کند پانصد جور خاک را ، نه ادلّه اش ثبوت بدهد پانصد جور خاک راه پس در حقیقت تمامِ معلّمین و تمام اساتید همه در مقامِ اثبات حرف می زنند ، نه در مقام ثبوت ، وقتی در مقامِ ثبوت قرار گیرند ، در مقامِ ثبوت سکوت است زیرا هر کسی می خواهد تا حرف بزند در مقامِ اثبات هست ، به محضِ اینکه سکوت کرد ثبوت پیش آمده است. اینستکه هر کسی بخواهد خدا را بشناسد سکوت کند ، حرف نزند ، عنایت کردید نحوه بحث را که سکوت در خودِ متنِ وجود است.
در شرحِ دفترِ دل از این رمزها آمده است ؛ در یک جایی نمی دانم صبحی بود بعد از نماز یک مطلبی را حضرت آقا داشتند در دفترِ دل بابِ اوّل که سکوت چه می کند و چه می کند... بعد دست به قلم شد و بالاخره یک دو سه صفحه ای در موردِ سکوت و کلام نوشته شد. آن موقعی که حرف زدید و در جرّ و بحث هستید در مطالعه هستید در مباحثه هستید بدانید در مقامِ اثباتید ، یعنی در حقیقت می خواهید آنچه که شما نمی دانید را بدانید نه آنچه را که در خارج هست را درستش کنید. آنچه که در خارج هست ، هست ، قلبلِ تغییر نیست و لذا اگر تمامِ دانشمندان بنشینند بحث کنند یا نکنند عالَم عالَم است ، آدم آدم است ، علم هم علم است ، حق هم حقست ، وجود وجودست ، هیچ اینها تغییر پذیر نیستند. هر چه بحث بکنید علم را تغییر نمی دهید ، چون علم جزو ثبوتات است ، چون فرمودی علم وجود است ، در پایان درسِ اوّل فرمودی پس علم موجودِ اشراف است یعنی پس علم موجودست یعنی وجود است. هر چه در مقامِ اثبات بحث کنید اصلاً تغییری در وجود  حاصل نمی شود. فقط یک تغییر حاصل می شود آنهم در خودِ شخصِ بحث کننده است ، این آقای عالِم متغیر می شود ، شدید می شود ، از ضعف بسوی کمال می رود ، و الّا هر چه شما بحث بفرمائید ، بحثِ شما تغییری در متنِ وجود ایجاد نمی کند. حق حقست ، اسمان وجودست ، آفتاب وجودست ، عقل وجودست ، مادّه وجودست همه متنِ وجودند ، علم هم وجودست ، خودِ شما هم وجودید ، شما هر چه که در مسیرِ علم بحث می کنید می بینید که شما از یک وجودِ ضعیف بسوی یک وجود قویتر (اشتداد وجودی) پیدا می کنید و شدیدتر می شوید که در حقیقت هر کسی بحث می کند یعنی دارد خودش را قوی می کند ، این بحثِ او هیچ تغییری در نظامِ هستی پیش نمی آورد ، مگر اینکه عالِم قوی شود و دستِ تصرّف بر نظامِ عالَم دراز کند. از آن ببعد معلوم می شود همین که ضعیف بود ، همین که داشت در نظام عالَم بحث می کرد ، یواش یواش خودش عالِم می شود و عوالِم وجودی در او پیش می آید. حالا هم اینهمه بحث کردیم درست است امّا یکدفعه از خودمان سؤال کنیم ما که اینجا نشستیم داریم اینطور کنجکاوی  می کنیم ، دقت می کنیم ، تصدیق می کنیم بعضی چیزها را می پذیریم بعضی چیزها را با ادلّه می پذیریم بعضی چیزها برای ما خیلی روشنند ، راستی من کیستم که اینجور هستم؟ سؤالِ من کیستم پیش می اید. این کیست که نشسته است و دارد تمامِ عالَم را زیر و رو می کند؟ کتاب می نویسد؟ ایهمه کتابها راجع به زندگیِ حیوانات نوشته شده است (آیا یک حیوان نشسته در مورد زندگیِ خودشان یک کتاب بنویسد؟ یکی از حیوانات نشسته راجع به ما کتاب بنویسد؟ خیر!!) اما این کیست که نشسته اینجا دارد حرف میزند و می نویسد و تحقیق می کند و بینِ موجودات و مشهودات مراتب بندی می کند و می گوید این رتبه اش ضعیف است که جماد است ، آن رتبه اش قوی است که نبات است ، آن قویتر است که حیوان است ، آن یکی قویتر است که انسان است ، آن یکی قویتر است که انسانِ عالِم است ، این کیست؟ این کیست که الان مباحثه می کند میسنجد بعد تصدیق می کند ، نگاه بفرمائید ، می بینی در اوّلین پلّۀ من کیستم غرق می شوی. حالا در صفحۀ چهار می فرمایند: اکنون گوئیم که این کاونده و سنجیده و نتیجه گیرنده کیست؟ چه کسی کاوش کرده بینِ موجودات؟ چه کسی سنجیده بینِ جماد و نبات و حیوان و انسان؟ و چه کسی نتیجه گرفت که جماد ضعیف است و نبات قوی و حیوان قویترست و انسان قویتر از حیوان است؟ و بعبارتِ دیگر انکه تمیز بینِ آن اقسام داد و ترتیبِ مقام در آنها قائل شده که گفت چهار قسم موجودات داریم ، مشهودات داریم ، یک قسم مقامشان جماد یک قسم مقامشان بالاتر بعنوانِ نبات یک قسم مقامشان بالاتر که حیوان است و قسمِ دیگر باز بالاتر انسان و مقامِ بالاتر از اینها مقامِ انسانِ عالِم و علم ، این کیست واقعاً؟ و حکم کرد که این نوع اشرف از آن نوع است کیست؟ کیست این آقا؟ یعنی چشمِ شماست؟ گوشِ شماست؟ زبانِ شماست؟ که این کارها را کرده است؟ دست و پای شما این کار را کرده است؟ آیا این نیست که آن تمیز و آن حکم از آثارند؟ الان همین که نشستی تمیز میدهی می گوئی این چوب هست آن آسمان و این زمین و آن آب و این خاک و آن جماد است، اینکه الان تمیز میدهی خودِ این تمیز دادن الان یک اثریست که از شما صادر شده یا نه؟ خودت بیان کردی که این نبات است از آن که جمادست برترست ، این الان حکم است ، تصدیق است و در تصدیق حکم است ، و باز حکم کردید آن که حیوانست از آن که نبات است بالاترست این حکم است. آن که انسان است از آنکه حیوانست بالاترست و علم از همه اینها بالاترست ، این حکم و این تمیز هر دو اثرند آیا این اثر از وجود است یا از عدم؟ این وجود چه هست که این اثر از او صادر میشود؟ این کیست واقعاً؟ و دانستی که همۀ آثار از موجودست نه از معدوم. اینطور نیست؟ یعنی آیا من بودم که الان این اثر از من صادر میشود و می نشینم بینِ موجودات اثباتِ تمیز می کنم؟ بینشان را تقسیم بندی میکنم ، که کدام از کدام بالاتر است ، آیا من باید باشم وجود داشته باشم که بین اینها تمیز بدهم یا نه؟ حالا اگر هستم ، کیستم؟ چه نحو هستم؟ چگونه ام؟ پس آنکه تمیز داد و حکم کرد موجودست ، و نه اینست که این ممیّز و حاکم من و تو هستم؟ من و تو اینجا نشستیم که اینطور داریم تمیز می دهیم و حکمرانی می کنیم و نه اینستکه هر یک از ما دارای چیزیست که تمیز دهنده است پس آن چیز را پذیرفتی اما اینکه آن چیز چیست ، باید این را الان دنبال کنیم. پس آن چیز یا بیرون از ماست  یا بیرون از ما نیست اینها همه سؤال هست که در هر صورت کسی بر این مطلب اعتراض ندارد ، از این دو حال که خارج نیست؟ آن که الان ما داریم و دارد تمیز میدهد که الان می نشینیم و می گویم این آقا غیر از آن آقاست و این آقایان غیر از این ستونند ، این ستون غیر از آن سقف ، آن سقف غیر از آن برق هست ، و امثالِ این حرفها را می زنیم ، این چیز یا باید در درونِ من باشد یا بیرون از من ، از این دو حال که خارج نیست؟ حال که وجداناً و عیاناً میدانیم که این ممیّز و حاکم هر یک از ماست هر یک از ما دارای این چیزِ تمیز دهنده هست که در هر حال و هر جا و در هر وقت دارای آنست ، می پرسم آن چیزی که ما داریم که ایشان تمیز می دهد و بینِ این اقسام جدا می کند و حکم می کند ذاتِ آن چیست؟ یعنی گوهر و سرشتِ آن چیست و چگونه موجودیست؟ در این بحث باید معرفت نفس شروع بشود که اگر گفتم در بیرونِ ماست سؤال پیش می آید که بیرون ماست چگونه با ما ربط دارد؟ که همیشه با ماست ، در همه جا با ماست ، در هر حالی که بخواهم بفهمم با آن چیز که تمیز میدهد می فهمم که: آن غیر از این است و این غیر از آن هست و... این که در بیرونِ من هست چگونه با من مرتبط هست؟ وانگهی ما کیستیم که او در بیرون ماست؟ که با ما ربط داشته باشد؟ و اگر گفتیم در بیرون ما نیست ، در خودِ ماست ، در کجای ماست؟ در چشمِ ما! در گوشِ ما! در مغزِ ما! در پای ما! یا این قلبمان  را اگر بشکافیم آن چیز را پیدا می کنیم؟ که بگوئیم این هست آیا مغز را بشکافیم ایشان آنجا پیدا میشود؟ دیگر اینها سؤال است که باید جواب بدهیم و اگر گفتیم عضوی از اعضای پیدا یا نهانِ ماست (اعضای ظاهری این هست که می بینیم و اعضای پنهانی آنهایی هستند که در درونِ ما هستند و بظاهر بچشم نمی بینیم) کدام عضو است آن چیز؟ حالا یک کسی مرده است و پا و همه چیزش هم سالم است ، تصادفی هم نیست ، سالمِ سالم هست ، از معده و قلب و کبد و همه و همه سالمند آیا ایشان آن چیزی که ما داریم و با آن تمیز می دهیم را دارد؟ آیا انسانِ مرده که تمامِ اعضا و جوارحِ ظاهر و باطن او صحیح و کامل است دارای آن چیز هست؟ که انسانِ مرده هم ممیّز و تمیز دهنده است؟ می بینیم که نیست. و اگر آن چیز هیچیک از اعضا و جوارح نیست پس به مردن انسان چه شده است؟ الان این آقا که مرده قرار شد که آن چیز هیچ یک از اعضا و جوارح نباشد پس او چی شده؟ آیا می توانیم بگوئیم که انسان مرده است؟ یعنی آن تمیز دهنده مرده است؟ یا بگوئیم که جسم انسان مرده است؟ می بینی همین اوّلین پلّه آن مبنای درسِ قبل را باید حل بفرمائید. خوب وقتی میگوئی انسان مرده است یکنفر کمونیست میگوید این آقا مرده است این را میگذارید درونِ قبر زنده میشود یعنی چه؟ این فشارِ قبر دارد یعنی چه؟ از او سؤال می کنند یعنی چه؟ این الان اگر مَرد هست می تواند جواب بدهد همین الان جواب بدهد ، پس چرا می رود درونِ قبر جواب می دهد؟ می بینی ماندید. حرف را طوری نزنید که وردِ اشکال مردم واقع بشود ، پس می گویم آقای فلانی مرده بیا برویم تشییع جنازه اش ، می بینید الان لفظِ ما اصلاً درست نیست. باید بگوئیم جسم فلانی مرده ، نه فلانی مرده و الّا اینکه اینجا پیشِ چشمِ ما دو دقیقه قبل با هم حرف می زدیم و سکته کرده و مرده بعد بگوئیم این آقا مرده و او را در قبر بگذاریم و قبر او را فشار می دهد ، بعد می خواهی دوروز بعد برویم این قبر را باز کنیم!!...
عزیزان من اینکه آقایان بالای منبر میگویند: آقا قبر همچه فشاری میدهد که آن شیرِ دورانِ کودکی مادر زادی خورده شده را از لای ناخنهایش در بیاورد ، خدایا قبرستان رفتیم قبری را باز کردیم ، هیچ خبری هم نبود ، می بینی همین اولین پلّۀ بحث مسائلِ توحیدِ شما وحیِ شما نبوتِ شما معادِ شما مربوط به همین جاست می خواهی چکار کنی؟ اینست که ما اصلاً دربارۀ معاد و قیامت و اینها با طرفِ مقابلمان حرف نمی زنیم ، بلکه از راهِ معرفتِ نفس حرف را شروع می کنیم.
در ادامۀ بحثِ درسِ دوّم می فرماید: حالا آیا معدوم شده است یا باز موجودست؟ و اگر معدوم شده است آیا خودش نابود شده است و ذات را نابود کرده است یا دیگری او را نابود کرده است؟    «والحمدلله ربّ العالمین».

منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی درس دوم جلسۀ دوازدهم
شارح: استاد داود صمدی آملی سالهای 76-80

 

 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۵۸
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور