متن نُه جلسه از شرح درس اول دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی:
   
 

رای گیری

سلام .حضور شمارا خیر مقدم میگوییم .كیفیت مطالب را چگونه ارزیابی می كنید؟
 

تقویم فارسی

 
جمعه
۱۳۹۶
آذر
۳
 

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز549
mod_vvisit_counterدیروز1902
mod_vvisit_counterاین هفته11072
mod_vvisit_counterهفته گذشته14550
mod_vvisit_counterاین ماه43093
mod_vvisit_counterماه گذشته50631
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2771173

در 20 دقیقه گذشته : 23
آی پی شما : 54.81.139.56
,
امروز : 03 آذر 1396

 
 
تصویر
نمایشگاه تجسمی روایی کرب وبلا کاری ازمشکات ولایت
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰
باسلام کانون علمی مذهبی مشکات ولایت به در خواست موسسه قرآنی ندای ملکوت اقدام به برگزاری نمایشگاهی در برج میلاد نموده . کاری متفاوت ونگاه نوع بهادثه کربلا لذا ازشما جهت باز دید از نمایشگاه دعوت به عمل می آید .  
تصویر
شروع شرح دروس معرفت نفس در کانال معرفت نفس
پنجشنبه ۰۴ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸
سلام مشکات ولایت مدت کوتای است که اقدام به ایجاد کانالی تحت عنوان معرفت نفس کرده عزیزانی که در مباحث معرفت نفس تاکنون مطالعه داشته اند ویا نداشته اند . با عضو در کانال این امکان برایشان ایجاد شده که به فضل الهی شرح دروس معرفت نفس  استاد صمدی آملی را از ابتدا شروع کنند. کانال شرح دروس معرفت  را از طزیق کانال مشکات ولایت وارد شوید . ... ادامه مطلب...
تصویر
به کانال تلگرام مشکات ولایت بیوندید .
چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۴
کانل تلگرام مشکات ولایت سلامکانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat این کانال صرفا جهت ارايه مباحث اخلاقي عرفاني وفلسفی پیرامون مباحث حضرت علامه حسن زاده آملی و استاد صمدی آملی ایجاد شده. وهر روزشما با پرسش وپاسخ متفاوتی از موضوعات عرفانی اخلاقی و اجتماعی علامه حسن حسن زاده آملی واستاد صمدی  همراه هستیم.مشکات ولایت عقل فطرت.گام به گام با معرفت نفس... ادامه مطلب...
زبان اعداد
چهارشنبه ۰۵ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۲
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد،... ادامه مطلب...
 
متن نُه جلسه از شرح درس اول دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی: PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط 1001kaleme.ir   
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۵۸

بسم الله الرحمن الرحیم: شرح دروس معرفت نفس درس اول

جلسۀ اول
سپاس خدای عزّ و جلّ را که شروعِ کلاسِ دروسِ معرفتِ نفس با قرائتِ مقدمۀ کتاب معرفتِ نفس ( به خط و قلم مبارک حضرت علامه حسن حسن زاده آملی ) است و با بیستمین سالِ پیروزیِ انقلابِ اسلامی مصادف شد که آن را به فال نیک می گیریم و بحمدالله با انگیزۀ اصلیِ انقلاب مقدّسِ حضرتِ امام خمینی (ره) که همان خودسازی و خودشناسی است و اینها همه از برکاتِ خون مقدّس و مطهّرِ شهیدانِ ما می باشد.
اگر سئوالی پیش می آید انگیزه این است که ذهن فعال شود و بعد به جوابِ آن می رسیم و بر جانمان می نشیند.
ابتدا به کتابِ شریفِ دروسِ معرفتِ نفس می پردازیم و بعد از کتابِ معرفت نفس، اتحاد عاقل و معقول را پیش روی خواهیم داشت و سپس نصوص الحکم بر فصوص الحکم و گنجینۀ گوهر روان و سایرِ کتابهای عرفانیِ استاد علامه حسن زادۀ آملی را مقصود خویش خواهیم ساخت. دروس معرفت نفس حاوی 150 درس، اتحاد عاقل و معقول هم 24 درس و نصوص الحکم بر فصوص الحکم بیش از 73 فص و کتابِ شریفِ عیون مسائل نفس در 66 عین است که در حقیقت کل این کتابها و هضم کامل آن برابر با خلاصه ای از آنچه در این کتاب آمده است می باشد. البته باید پیاده شود و چشیده شود.
امّا چرا مقدّمۀ کتاب با اسمِ شریفِ «هو» شروع شده است؟ جوابِ آن بدین صورت است که: به یک وجه کل اسماء الهیه را به یک اسم بر میگردانند ( به معنای وحدت سعّی) و آن یک اسم (که حالا طلب دارید که اسم چیست و وحدت سعّی و غیر عددی و هکذا طلب شما) اسمِ شریفِ «الله» است که اوّلین حقیقتِ متجلّی از ذاتِ شریفِ الهی است و بعد از آن «تبارک» و پس از آن اسم شریفِ «تعالی» است و در بینِ ما مرسوم است به اینکه بگوئیم « الله تبارکَ و تعالی»، در حالیکه حق است بگوئیم( الله و تبارکَ و تعالی)، که سه اسم بشود، که اگر بابِ حدوثِ اسمای اصولِ کافی را نگاه بفرمائید؛ اوّل اسمِ متجلّی از خداوند( الله) است. قرآن نیز با این اسمِ شریف آغاز شده است و اسمِ الله هم بر می گردد به بالاتر از خود که اسمِ شریفِ «هو» است. این را به جنابِ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم خطاب فرموده که «قُل هُوَ الله اَحَدٌ» غیر از جنابعالی دیگران آن توان را ندارند و به آن حقیقت نرسیده اند که بفرمایند: «هو» فقط شما یکی بفرما. این سوره (سورۀ توحید) اختصاص به رسول الله دارد. که تنها عبداالهو جنابِ خاتم الانبیاء (ص) است. یکی از لطائفِ آوردنِ این اسمِ شریف در اوّل این کتاب اینستکه کتاب در بابِ معرفتِ نفس انسانی است و بالاترین نفسِ ناطقۀ انسانی، نفسِ ناطقۀ جنابِ خاتم است و نفسِ ناطقۀ جنابِ خاتم چنان سِعۀ وجودی یافته که ایشان فقط «هو» را عبادت کند. حتّی تمامِ انبیاء هم به مقامِ شریفِ خاتم در عبادت نرسیده اند که انبیاء دیگر عبدِ هو و رسولِ هو نشدند و از آن مرتبه تنزّل یافته هستند. کتابِ مصباح تاهدایة حضرتِ امام (ره) را باز بفرمائید ایشان می فرمایند: سفرِ اوّل سفرِ از خلق است به ربِّ مُقیِّد و سفر دوم از ربِّ مقیِّد است به ربِّ مُطلق که در سفرِ دوّم تمامِ انبیاء مسافرت به خدایِ پیغمبر دارند. لذا کتابِ پیغمبر اکرم (ص) بالاترین کتابها شده است و رسالتِ پیغمبر بالاترین رسالتها. نبوّت و ولایت و امامت و خلافتِ پیغمبر بزرگترین نبوت و ولایت و خلافت و رسالتهاست. چون ایشان است که مقامِ عبودیّتِ «هو» را داراست. پس هر کسی نفسِ پیغمبر را شناخته است خدا را شناخته است. و این است یکی از صد تا معنایی است که حضرت آقا در معنای « من عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» بیان فرموده است.
«سفر از ربِّ مُقیِّد به ربِّ مطلق» هم کنایه به این دارد که تمامی نظامِ هستی به سوی پیامبر روانند. خداوند به پیغمبر می فرماید: تو بگو «اِنّالِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» من با تمامِ موجوداتِ نظامِ هستی به سوی خدا می رویم، چون همه پیغمبر را می خواهند همه محمد (ص) را می خواهند. که جناب رسول الله را در تنزّلِ نظامِ هستی می فرمایند احمد، که الان فرشته های الهی و ملکوتیانِ نظامِ هستی وقتی بر پیغمبر سلام و درود می فرستند می گویند: اَللهُمَّ صَلِّ عَلی اَحمَد وَ آلِ اَحمَد. «اَلَّذی سَمِّیَ فِی السَّماءِ بِاَحمَد» این در قوسِ نزول و از آنجا که می آید «اِنّالِله» از الله که می آید با تمام موجوداتِ نظامِ هستی با تمامِ فرشتگانِ الهی عوالمِ وجودی همه به اسمِ شریفِ احمد می آیند و وقتی آمده در این قالب و این هیکلِ مادّی و طبیعی و در این نشئه طبیعت که انزلِ مراتبِ وجود است که در اینجا یک چند سالی را توقف فرمودند که مثلاً می گوئیم سال کذا بدنیا آمدند و در سالِ کذا نیز از دنیا رفته اند و 63 سال نیز سنِّ مبارکشان بود فرزندِ پدرِ بزرگوارشان عبدالله بودند و مادرشان جنابِ آمنه بود و اینطور می خواهید پیغمبر را بررسی  کنید، اینجا می فرمائید محمّد. این مالِ اینجاست که می فرمائید: اَللهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد بعد که انشا الله آسمانی آسمانی شدید و به آسمانها رفتید و با ملائکة الله همدم شدید شب پیدا کردید سیری انشا الله پیدا کردید چشیده اید گوشِ ملکوتی تان باز شد که می بینید ملکوتیان می گویند: اَللهُمَّ صَلِّ عَلی اَحمَد وَ آلِ اَحمَد و بعد در قوسِ صعود و از این نشئه بیرون می روند و به نشئۀ صعود که مراتبِ وجودیِ خدا در رسول الله است اِنّا اِلَیهِ راجِعُون در این مقام اسمِ شریفشان را می فرمایند محمود. بعد که از این نشئه مسافرت فرمودید انشا الله آن سوئی شده اید و جنابِ عزرائیل عزیز آمده و ما را از این نشئه به آن نشئه بال و پرمان داده و پروازمان داده که از جمادی مان نباتی مان کرد و از نباتی ما را میراند و حیوانمان کرد و از حیوانیت میراند و انسان مان کرد پس چه ترسی که از مُردن چه موقع کم شدی که از این ببعد بشوی؟ انشا الله بال و پر در بیاوریم و انشا الله در خدمت عزرائیل نفس ناطقۀ خودمان ( عزرائیل جدا نه؛ میکائیل جدا نه؛ جبرئیل جدا نه؛ فرشته های جدا نه؛ خودت هستی؛ خودت جانت را از این نشئه دم به دم به سوی آن عالم می بری و خودت هستی که جان خودت را تقدیم آن سوی عالم می کنی بدلیل گوناگون که اینها همه جزو حرفهای آینده است). وقتی به آنجا رفتیم، می گوئیم : اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مَحمُود وَ آلِ مَحمُود.
پس اگر اسماء الله را به یک اسم برگردانید یا به الله بر می گردانید یا به هو و جنابِ الله و هو یک حقیقتند. منتها انشا الله حرفهایی داریم که باید پیاده شود. اما اگر خواستید اسماء الله را به یک اسم بر نگردانید که به چند اسم (به چهار اسم) مثلاً به چهار اسم برگردد، می شود: «هُوَ الاوَّلُ وَالاخِرُ وَالظّاهِرُ وَالباطِن» (سوره الحدید) و یک وقتی به هفت اسم بر می گردانید که اسمِ شریفِ «الحی؛ العلیم؛ القدیر؛ المرید؛ البصیر؛ السمیع؛ المتکلم». یا اسماء الله را به هزار و یک اسم بر می گردانید ( دعای مبارک جوشن کبیر). که هزار و یک یکی از لطایفش این است شمار اسماء الله است. هزار و یک اسم به هفت اسم اقتداء کنند که هفت اسم امامِ اسماء الله هستند و این امام خود اقتداء بر آن چهار اسم می کنند و آن چهار نیز اقتداء بر یک امام که قرار شد الله باشد و یا هو و دوبیتیِ تبری حضرتِ آقا بر این دلالت دارد. اسماء الله را بخواهیم بشمریم چند تا می شود؟ یکی؛ و حالا؛ این یکی را بخواهیم باز کنیم چند تا می شود؟ چهار تا؛ آن چهار تا به هفت تا باز می شود و آن هفت تا به هزار و یک اسم و آن هزار و یک به بی نهایت اسم منجر می شود که «وَ ما یَعلَمُ جُنُودِ رَبِّکَ اِلّا هُو» هیچ کس نمی داند جنودِ الهی چقدر است جز خودش. یعنی خودش است که وقتی خودش را باز کند و از وحدت به کثرت آورد، می شود حقایقِ نامتناهی نسبت به هستی که هرگز نه ابتدائی دارند که بگوئیم اوّل هست و نه انتهایی دارند که بگوئیم آخر هست و نه ظاهری دارند که بگوئیم ظاهرست و نه باطن که بگوئیم باطن است. بلکه همگان را دارا هستند و در عینِ حال نه ظاهرند نه باطنند؛ در عینِ حال نه اوّلند و نه آخرند. بعد آن را باز کنیم چیست نمی دانیم. مصرع دوّم ابیاتِ تبری حضرت آقا: «تِه نُوم هسّه و ته نوم هرگز نَوونِه تُوم» چرا تمام نمی شود؟ چون وحدت، وحدت عددی نیست لذا پایان ندارد پس علمِ خدا پایان ندارد و اسماء الله نیز پایان ندارد و حقایقِ نظامِ هستی نیز پایان ندارد. الا بحث اینستکه چرا این اسم را آقا در اوّل کتابِ خود بکار گرفته؟ بحث زیاد است و فرصت بسیار، چرا که اگر رسیدیم در اینجا و اگر نرسیدیم در آنجا، مگر آنجا چه فرقی با اینجا دارد؟ فقط همین جسم را از ما می گیرند و مشابه آن را بلکه خود او را به ما می دهند لذا وقت بسیار است.
در برزخ    قسمتی از جسم ما تفاله ای است و آن را از ما می گیرند و می گویند حالا زلال شده ای حالا برو انشا الله در برزخ این دروس را در محضرِ خودِ آقا می خوانیم و حضرتِ آقا در این نشئه از محضرِ آقا امیرالمؤمنین «ع». آقا در نهج البلاغه می فرمایند من که دلم پاره شده؛ زیرا درست است که آقا برای فدک ناراحت بودند اما برای اینکه خلافت مردم دست دیگران افتاده که عُرضه ندارند مردم را آن سوئی کنند لذا آقا در نهج البلاغه می فرمایند: این دلم آنقدر حقایق دارد که دلم میخواهد کسانی پیدا کنم تا برایشان حرف بزنم و چرا نمی یابم؟ برای این آقا امیرالمؤمنین علیه السلام دلشان پاره پاره بود و لذا عزیزانم بهشت این مراتب مادونش حرف از این فرمایشات هست اما انشا اله در این کتاب حرف جلوتر برود حرف پیاده بشود که می بینید «جَنّاتٌ تَجری مِن تَحتِ الاَنهار» لطیف می شود و بهشت نهرهایی دارد که این نهرها یکی عسل مصفّی است، یکی نهر شیر است، یکی نهر آب زلال است، یکی نهر خَمر است. در سورۀ مبارکۀ محمّد آمده است که خداوند در بهشت چهر تا نهر دارد به صورتهای متفاوت جلوه می دهند یکوقت به صورت آب؛ وقتی به صورت خمر و... یکوقتی اگر جنابعالی خواب ببینی شیر می خوری خواب ببینی عسل می خوری خواب ببینی شراب می خوری نشانۀ این است که دنبال علوم معارف هستی.
در تفسیر «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتَاً اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون» جناب آقای سید مهدی بحرالعلوم می فرمایند: آن شهدائی که عِندَ رَبَّند و در پیشگاه حقند و مقامِ حضورِ تام برایشان حاضر شده است مراقبت کامل از نفس دارند حضورشان 20 است و هیچ در حضور نقص ندارند اینها را بفرمائید شهیدید اینها شهیدند که «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون». اینها روزیی که دارند آن است از علومی که از متن ذاتِ الهی تراوش می کند استفاده می کنند. نفس را کشته اند که نفسی باقی نمانده است. حضرت آقا در دیوان مبارک خود می فرماید: 
همه از دست شد و او شده است           اَنَا و اَنتَ و هُوَ، هُو شده است
اگر اینطور بشود مقام عِندَ رَبّی حاصل می گردد و بالاتر مقام عَندَ الله است. لذا بزرگترین شهیدِ نظام هستی کیست؟ جناب خاتم انبیاء صل الله علیه و آله و سلم است که ایشان قُتِلَ فی سَبیلِ الله است. پس دیگران شهید می شوند آنها قُتِلَ فی سَبیلِ الله اگر چه هستند اما نه به آن درجۀ حضرت خاتم، حتی در بینِ انبیاء ایشان از همه بالاترند. لذا همواره همه می گویند ما جزو بنده های خاتم انبیاء هستیم ما از ایشان داریم و قبلۀ همۀ ما جنابِ خاتم انبیاء است. الهی شکر که بنده و شما در عصر « وَالعَصرِ اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسرٍ» محمّدی هستیم که عصرِ هو است. و ما بدنبال ایشان و امت ایشانیم. ایشان می فرمایند: خداوندا نفسِ خودت را نشانم بده و به من تمام اشیاء را آنطوریکه هستند نشان بده. پس اگر عالَم را به این صورت که من و شما می شناسیم و شناختِ حقیقی نیست بلکه حقیقتاً اشیاء چیزِ دیگری است ظاهر آن چنین است ولی وقتی جلوتر رفتی اصلاً بخودت حق نمی دهی بگوئی این آسمان است و این درخت است و آن چوب است که حقیقتِ اشیاء اوست و... . دیشب در خدمت محضر آقا تشرّف داشتیم فرمودند همه چیز رفته است و او شده است و خود و اشیائی نمی بینیم. حال می فرمایی آمدم خودم را بشناسم خودت که نیستی آمدی دیگران بشناسی دیگران که نیستند اینها همه لذّت چشم و گوش و زبان ماست که لذت حسّیه است تا چه رسد به لذّت خیالیه تا چه رسد به لذّت عقلیه و فوقِ عقل و تا چه رسد به آن که اصلاً لذّتی نیست مُلِذّی نیست هر چه هست مُلتَذ است. آن مقام مال پنجاه سال جان کندن است چنان از دست رفته ببینید که اصلاً نبینید آن مقام هو است هر چه جلوتر بروی می بینی در من کیستم خود غرقی. اوّلین و آخرین وادی انسانی همان وادیِ من کیستم هست لذا کلمۀ 19 رسالۀ صد کلمه در معرفت نفس را ملاحظه بفرمائید که فرمودند: آنکه در وادی من کیستم قدم ننهاد خرواری به خردلی، آب چیست، زمین چیست، آسمان چیست، به تعبیرِ حضرت امام (ره) افسوس که شتر شناس شدیم و خودشناس نشدیم.
آقا اینها را از جنبۀ تطوّرِ حال می فرمایند که در الهی نامه آمده است: الهی ستاره شناس شدم خودشناس نشدم. چرا چنین می فرماید؟ برای اینکه آمدم تا خودم را بیابم دیدم یافتنی نیستم. در روایت آمده است که انسان موجودی است که خداوند او را در ذاتش و صفاتش و در افعالش مثلِ خودش آفریده است. از بس که این موجود غیبی است و از بس که این موجود پیدای ناپیداست و از بس که این موجود هر چه جلوتر می رود می بیند که ناپیداست آن ناپیدا را پیدا می کند و باز می بیند که این پیدا شده اش هم ناپیداست و از بس هر چه انسان در ذاتش جلوتر می رود می بیند نمی تواند خودش را بیابد خداوند چون چنین حقیقتی را خلق کرده به وجد در آمده گفته مرا مبارک باشد این کار «تَبارَکَ الله اَحسَنَ الخالِقین» دید هیچ کس نیست که به او مبارک بگوید چون بساط کلّ موجودات را جمع کرد در ذاتِ انسان پنهان کرد و بساطِ انسان را هم جمع کرد و در ذاتِ خودش پنهان کرده وقتی این یک حقیقت را آفرید، دید هیچ چیز نمانده خودش به خودش برای آفرینِش چنین حقیقتِ باشکوهی تبریک گفته است. به ملائکه گفت: «اِنّی جاعِلٌ فِی الارضِ خَلیفَة». این زمین با زمینِ من و شما و اصطلاح روزمرگی ما متفاوت است و غیر از زمینِ قرآن است که زمین در قرآن یعنی ماسَوَی الله است و آن خلیفۀ الهی در زمین یعنی در کلّ ماسَوَ الله حقیقتِ جنابِ انسان است. لذا سیرِ صعودی را چنین می یابید که: جماد راه افتاده و دارد می رود که اگر از او بپرسی به کجا می خواهی بروی؟ می گوید می خواهم بروم نبات بشوم؛ نبات می خواهد برود حیوان شود؛ حیوان راه افتاد که تا انسان شود و انسان می خواهد به کجا برود؟ می فرماید: می خواهم بروم خدایی شوم چون این ادعای ایشان هست. خدا هم دید که انسان به وِزانِ ذات و اسماء خودش است و در فعل و کار و عمل فتوکپی خداست و در ذاتش و اسماء الله همیشه کارهای خدایی می کند دید تنها موجود که اینهمه شرافت دارد لذا فرمود: «تبارک الله».
به انسان می گوید در هر چه خود را شناسایی می کنی خداوند را به همان ذاتش و صفاتش می شناسی. جسمی داری، خیالی داری، می بینی، می شنوی، راه می روی، می خوابی، برمی خیزی، اراده داری، علم داری شعور و آگاهی داری، غضب داری، شهوت داری، مقامِ طبع داری، مقامِ جسم داری، مقامِ خیال داری که چقدر وسیع است، مقامِ عقل داری که همه را مسخرِ خود کردی با آن «اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدرٍ» در شبی که تمامِ عالَمِ هستی در انسان جمع می شوند تمام ملائکة الله می فرمایند در آسمان خبری نیست ما داریم می رویم پیشِ جنابِ انسان. تمام بالایی ها دارند می آیند پیش جنابِ انسان. آنوقت می فرمائید امامِ زمان گم شده برویم پیدایش کنیم. تمام بالایی ها دارند می آیند اینجا؛ شما می خواهی تشریف ببری بالا؛ بله همۀ اینها می آیند ما کاری به نفسِ امّاره به نفس لوّامه و 23 نفسی که در قرآن آمده نداریم. می گویی جسم دارم تخیل دارم راه می روم... تمام بگذار کنار، آنچه که در ذات هست بفرما تو کیستی؟ جز اینکه در غایت معرفت انسانی بکویم هو. لذا اوّلین کلمه ای که حضرت آقا در دروس معرفت نفس انتخاب فرمودند «هو» است.
جلسۀ دوم:
در جلسۀ قبل دریافتیم که انتخابِ اسمِ شریفِ هو برای شروع مقدمۀ کتاب بدین جهت است که نفسِ ناطقۀ انسانی را با این اسم یکجور سنخیت است، که انسان به وزانِ حق آفریده شده است. فرمایشی را حضرت آقا در کلمۀ 268 صفحه 397 هزارویک کلمه در جلد دوّم دارند که می فرمایند: «دل آئینۀ جمال نمای هو و سفینۀ دریای اوست». خیلی جمله شیرین و سنگین است. دل انسان آئینۀ جمال نمای هوست و لذا کتاب با اسمِ شریفِ «هو» شروع شده است که جانِ انسان آئینۀ جمال این اسمِ شریف است و سیرِ نهائی انسان به این است که به حقیقت تقرّب پیدا کند، که «اِنَّ اِلی رَبَّکَ المُنتَهی»، و جنابِ خاتم الانبیاء و ائمۀ اطهار که « کُلُّهُم مِن نُورٍ وّاحِد» همه در مسیرِ الهی بودند که به این حقیقت راه پیدا کنند. بعد از این اسمِ شریف، حدیثِ شریفی از جناب رسول الله در کتاب شریف « وُرَر وَ قُرَر» سیدمرتضی علم الهُدی نقل می کنند: «اَعلَمَکُم بِنَفسه اَعلَمَکُم بِرَبَّه» که عالمترینِ شما به جانتان عالمترین شما به ربّتان است. حدیث را اینجور معنی کنیم که عالمترین شما که به نفسِ خود، آگاهترین شما به پرورش دهنده تان می باشد. که هر چه علمتان بیشتر و هر چه به حقیقتِ نفسِ خود آگاه شوید به حقیقتِ خدای تبارک و تعالی آگاه تر و داناتر می شوید که به این معنی معرفتِ نفس نردبانی برای معرفتِ رب قرار می گیرد. که اگر کسی از شما پرسید من خدا را چه چوری عالِم شوم می فرمایی به خودت شناخت داری؟ و آشنایی به سِرّ و حقیقتِ وجودیِ خودت داری یا نه؟ اگر داری به همان مقدار که به خودت عالِمی به خدایت نیز عالمی. ولی اگر به خودت آگاهی نداری به خدایت نیز آگاهی نداری. هر اندازه که از خودت آگاهی همان اندازه خدا داری و همان اندازه که جاهلی همان اندازه خدا نداری.
حرفِ بلندی باز جنابِ حاجی و حکیم سبزواری دارند: «اَلعِلمُ اُمُّ الطَّیِبات وَ الجَهلُ اَمُّ الخَبیثات» تمامِ بیچارگیها از جهل است. برای عالِم به خدا عالِم شدن به خود و شخصیت وجودیِ خود لازم است. داناترینِ شما به خودتاشن داناترینِ شما به خداست، الان می شود گفت عالِمترین به خدا عالِمترین به خود است هرآنچه خدای خود و حق را بیشتر بشناسی خود را می شناسی که معرفتِ ربّ برای معرفتِ نفس نردبان قرار می گیرد. اما فعلاً به همان معنای اوّلی پیش می رویم که: هر کسی خودش را بیشتر بشناسد خدا را هم بهتر می یابد. یعنی معرفت نفسنردبانِ معرفت ربّ قرار می گیرد.
قرائت مقدمۀ کتاب: دروس معرفتِ نفس، معرفتِ نفسِ ناطقۀ انسانی قطبِ قاطبۀ معارف ذوقیه و محورِ جمیعِ مسائل عقلیه و نقلیه و اساسِ همۀ خیرات و سعادات است. و به بیانِ امیرالمؤمنین علی «علیه السلام» مَعرِفَةُ النَّفسِ اَنفَعُ المَعارِف». کلمه ای داریم در عبارت به نام دروس معرفت نفس، مراد شناخت نفس انسان است. اما این کلمۀ نفس را به معنی عموم می گیریم می خواهیم نفس را شناسایی کنیم ببینیم اصلاً نفس یعنی چه؟ آنوقت می بینیم که وقتی نفس خوب معنی شود، شامل نفسِ نباتی، نفسِ حیوانی هم می شود. زیرا که انسان در اوّلین مرتبه ای که نفس پیدا می کند آن نفس در مرتبۀ نفسِ نباتی است. بعد کم کم قوی تر شده و شدّت و وسعتِ وجودی می یابد و می شود نفسِ حیوانی؛ بعد از آن به نفسِ انسانی می رسد حالا که به تعبیرِ مرحوم صدرالمتألّهین در جلدِ 18 اسفار که می فرماید: «اکثری مردم صبیان العقولند». اکثری مردم از جهتِ عقلی کودک اند جسم درشت شده و قد کرده که دلیلِ آدم شدن نیست. اگر بگوئیم می بینیم که همه بیننده هستند. حضرت آقا در الهی نامه می فرماید:« الهی تا حالا فکر می کردم فقط توئی که لا تأخُذُهُ سِنَةُ وَّ لا نُوم که نه پنیگی و چرتت می آید و نه خوابت می برد» در شرح این آیه می فرماید نشستن انسان خواب است نه دراز کشیدن. مثلِ به پای منبر نشستن بعضِ آقایان، بله این خواب است وگرنه دراز کشیدن خوابِ جسم است خوابِ حیوانات نیز همینطور نشسته است و عجیبتر که بعضی پرندگان  با یک پا آویزان بر شاخۀ درختی می خوابند او چه جور حواسش است که خود را در آن حال نگه دارد که ان شاء الله در سرنوشت حیوانات بخوانید، در موردِ زندگیِ حیوانات مطالعه بفرمائید چون زندگیِ انسان خیلی با حیوانات شبیه است بی خود نبود جنابِ شیخ بهائی نفسِ انسان را به موش و عقل را به  گربه شبیه کرده است بعد یک کتاب نوشته داستانِ موش و گربه. موش بازیهای نفس است و گربه کسی است که می خواهد جلوی بازیها را بگیرد و او را بدَرَد و بخورد و او چه بازیهایی در می آورد و کتاب موش و گربۀ جنابِ شیخ بهایی برای مطالعۀ جوانان خیی خوب است.
وقتی دیدِ توحیدی آمد باید مطلقاً بدبینی برداشته شود هر کسی خدا را دوست دارد معلومهای خدا را هم دوست دارد. غرض اینستکه آنها خدایشان یک طورِ دیگر است. منبر آقایانِ علما هم به مردم درس می دهد هم آنها را می خواباند؛ چون زیرِ منبر که نمی شود متکّا و تشک آورد و همانطور پشت به دیوار داده می تواند بخوابد اگر سر را به طرفِ جلو بدهد آنرا عرب می گوید «سنة» و اگر سر را به طرفِ پشت و عقب برود این را می گوید «نوم» لذا به خدا می گوئیم «لا تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نُوم» این تشبیه معقول به محسوس است. به خدا عرض می کنیم که تو اینطوری نیستی، آقا می فرماید که تا حالا اینجوری فرض می کردم که تنها یک حقیقت در عالم هستی است که نه خواب دارد و نه چرت؛ امّا حالا می دانم که در عالمِ هستی هیچ موجودی نه سنة دارد و نه نوم. همه بیدارند همه چشم دارند یکپارچه نظامِ هستی بیدارست و شعورست و علمست و همه آگاهند و می بینند و یک لحظه غفلت در کلماتِ وجودیِ عالَم نیست.
هر کسی خدا را دوست دارد مظاهر خدا را دوست دارد؛ موجوداتِ نظامِ هستی را دوست دارد حقایقِ عالم را دوست دارد اینها به قلمِ حقّست. هر کسی جنابعالی را دوست دارد نوشتۀ شما را هم دوست دارد. عالَم نوشتۀ خداست مکتوبِ حق است کتابِ تکوین حق است تمامِ حیوانات، تمامِ موجودات سطور و خطوطِ کتابِ تکوینی حقّند.
بزرگواری می گفت: «من هر موقع که چیز های پس مانده داشتم پیش سگ می انداختم بعد گوشم شنوا شد که این بنده خدا هم حرف دارد و به من گفت که من اینهمه زحمت می کشم چرا با غذای پس مانده به من بی احترامی می کنی؟!!».
یک صحابه می گوید ما با جنابِ رسول الله از مکّه بیرون رفتیم هیچ سنگی چوبی کلوخی درختی هیچ ندیدیم جز اینکه به استقبال پیامبر می آمدند و می گفتند: «اَلسَّلامَ عَلَیکَ یا رَسُولُ الله». جنابِ محقّق میرداماد این احادیث را معنی کرد فرمود: « پیامبر معجزه نکرد که سنگریزه ها گویا شوند بلکه تصرّف در گوشِ اصحاب کرد که آنان گوشِ شنوا پیدا کردند».
یکوقت به خدا می گوئیم که تنها تو هستی که بیداری بعد که چشممان باز بشود می فهمیم که تمامِ عالم در بیداری هستند کیست که در خواب باشد؟ همه بیدارند. پس محقق میرداماد می فرماید: آن بندگانی که گوشِ شنوا نداشته اند گوششان را حضرتِ خاتم شنوا کرده است.
چقدر باید دستگاه بسازیم تا بفرض بگوید در این منطقه چند روز بعد یک زلزله چند ریشتری می آید اما برای حیوانات چه کسی دستگاهِ زلزله سنج درست کرده است؟ در روایات آمده و ما خودمان هم به چشم دیدیم که در ماه رمضانِ امسال شغالها و سگها و مرغها در لانه ها در اثر زلزله داد و فریادشان بلند است. تازه بروید از چوپانان بزرگوار بشنوید چه چیز از سگها و برّه ها می گویند ما هستیم که باید گوش و چشممان باز شود وگرنه همه بیدارند و مشغولِ کارند.
پس غرض از دروس معرفتِ نفس (نفس به معنی اعم است). چون در قوسِ صعود نفسِ انسان اولین پله ای که طی می کند نفسِ نباتی است. اولین حالتی که داشته اید جماد بود (نطفه)؛ باید قدر تمامِ جمادات را بدانید. چرا؟ برای اینکه خودمان روزی جماد بودیم آفتاب، ماه، ستاره ها و... این همه جمادات زحمت می کشند تا این آب و نان و غذا درست شود برود در شکم پدر و مادر و نطفه تحقّق پیدا کند. پس باید قدر بدانیم. بعد جلوتر آمدی نفسِ نباتی و بعد نفسِ حیوانی پیدا می کنی قویتر شده ای که الحمدلله حالا هستی نفسِ انسانی پیدا می کنی و نفسِ انسانی هم مراتب دارد و مراتبش بی نهایت است. هر چه بروی تمام شدنی نیست که انشاء الله ال دروس 100 بخوانیم، تقریباً این مقدار حرفی که زدیم حل شود (این مربوط به آینده است).
حال می پردازیم به درویِ معرفت نفس، حال از جنابعالی می پرسند که این نفس چیست؟ می توانی بفرمائی که هم نفسِ نباتی را شامل می شود و هم نفسِ حیوانی و انسانی را. منتها چون نفسِ انسان شریفترین نفوس است و بالاترینِ جانهاست؛ حالا به این جهت می فرمائید ما می خواهیم دنبالِ معرفتِ نفسِ انسان برویم چون معرفتِ نفسِ انسانی شریف و مهم است. لذا می فرماید: معرفتِ نفسِ انسانی قطب قاطبۀ معارف ذوقیه؛ تمام این کلمات همه جزو بحتهای آینده است. هرگونه شناختی که در بخشهای معارفِ ذوقیه حاصل می شود( معارف ذوقیه مسائل عرفانی است اعم از عرفانِ نظری و عرفانِ عملی) تمامِ عرفان دورِ معرفتِ نفس می گردد و هر مسئله ای که در عرفان دارید کتابهایی مانندِ تمهیدالقواعد، شرح فصوص قیصری، فتوحات ابنِ عربی، مصباح الانس و کتابهای خودِ آقا، دروس معرفت نفس، اتحاد عاقل و معقول و نصوص الحکم به دورِ نفسِ انسان می گردد.
کتابهای حضرت استاد علامه به غیر از کتابهای تخصصی مثلِ ریاضی و نجوم و... همه به دورِ نفسِ ناطقۀ انسان می گردند. آقا با انسان کار دارند با جان کار دارند امکان ندارد که آقا جلسه ای داشته باشند و صحبتی داشته باشند و افرادِ جلسه را بطرفِ نفس نبرند؛ نوعاً در این وادیها دور می زنند که حقیقتِ نظام هستی دورِ همین نفس ناطقۀ انسان می چرخد و می فرمایند: تمام نظامِ عالم و همۀ معارف ذوقیه (عرفانِ نظری و عرفانِ عملی) دورِ جنابِ انسان می گردند. معرفتِ نفس (شناختِ نفسِ انسانی) قطبِ قاطبۀ همۀ معارف ذوقیه ( عرفانِ نظری و عملی) است. همه به دورِ نفسِ انسان می گردند؛ نماز، روزه، معاد و... یعنی چه؟ تمام امور، تنها عرضی که رساندیم و الان هم می گوئیم که: «هوالاول والاخر والظاهر والباطن» اینست که با جنابعالی کار دارند و تنها حرفی که داریم از خداشناسی، معادشناسی، نبوت شناسی، وحی و رسالت و تنزّل قرآن است.
تمام قرآن از ب بسم الله تا آن س آخرِ قرآن (سورۀ ناس)؛ لطیفه ای که آقا فرمودند: «اول ب و آخر س یعنی بس». همین اولین کلمۀ قرآن بس اول تا آخر قرآن را خواندی باز می گوید «بس» همین بس است برای تو. بعد در تفسیر س می گویند که مربوط به انسان است یعنی مربوط به نفسِ انسانی است. «یس» خطاب می کنی؛ یاسین! این سین کیست؟ نفسِ ناطقۀ جنابعالی است. خودت خود را خطاب می فرمایی « ای من» و خودت را داد بکش و با خودت حرف بزن «یاسین» حالا که خودت را صدا زده ای؛ «وَالقُرانِ الحَکیم» خودت قرآنی، متنِ وجودیِ تو قرآنِ تو هست سرائر وجودیِ تو قرآن تو هست و خودت خود را بَسی. این قرآن کتبی که شرحِ تو هست برای تو بس است، این نظامِ هستی هم که شرحِ تکوینی تو هست و بس، مگر چند تا کتاب می خواهید؟ به تمامِ شما یک کتاب داده اند؛ کتابی که متنِ آن جانِ شماست که به آن نفسِ انسانی میگوئیم. برای اینکه آن کتاب را برای شما باز کنند و شرح دهند، یک کتاب هم به صورت نوشته آورده اند بنامِ قرآن. یک کتاب شهودی آورده اند که تا چشم باز کردی ببینی تا گوشتان شنوا شد بشنود تا بینی بخواهد ببوید از این کتاب ببوید تا دهن بخواهد بجشد از این کتاب بچشد. چه چیزی لمس می کنی؟ چه چیزی می بویی؟ نظامِ تکوین را. نظامِ این عالم را هم آورده اند که هر چه خواستی در خود پیدا کنی در این پیدا کنی؛ عالمَ زمینی دارد تو هم زمینی داری عالم آسمان دارد تو هم آسمان داری عالم مَلَکی دارد تو هم مَلَکی داری عالم مادّه ای دارد تو هم مادّه ای داری عالم عالمِ مثال دارد تو هم عالَمِ مثال داری؛ عالم عالمِ عقل دارد تو هم عالَمِ عقل داری و عالم بدن دارد تو هم بدنی داری عالم ظاهری دارد تو هم ظاهری داری عالم باطن دارد تو هم باطن داری هر چه بخوانی بنگری شرحِ وجودیِ تو هستند همه با تو کار دارند و می گویند ما فقط دنبال تو هستیم و خودشان را تسلیم کردند. جنابعالی همه که مسخر قرار دادی قرآن هم از اوّل تا آخر می گوید من فقط دنبالِ تو می گردم. خودِ قرآن می فرماید:«اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةً عَلیَ السِّمواتِ وَالاَرضِ وَالجِبالً فَأَبینً اَن یِّحمِلنَها» این قرآن را خواستیم به آسمانها بدهیم گفتند ما کوچکتر از آن هستیم که این قرآن شرحِ ما باشد حیف است زیرا قرآن بالاتر از این حرفهاست؛ ابا کردند؛ نه اینکه نخواسته باشند؛ بلکه گفتند ما آن شأنیت را نداریم آن توان را نداریم که این کتابِ شریف شرحِ وجودیِ ما باشد. به زمین دادیم زمین هم گفت من کوچکتر از آن هستم که بتوانم این کتاب را پذیرا باشم. به کوهها دادیم اینها همه گفته اند ما کوچکتر از آن هستیم. پس به چه کسی بدهیم؟ اینها همه گفتند به کسی بدهید که کوه اسیر دستش هست. ماشاء الله مهندس می شود تمامِ این کوهها از دستش گرفتارند، تازه الان امریکاییها می گویند یک بمب درست کردند که اگر یک لحظه اجازه بدهند کل زمین را منفجر می کنیم چقدر این بیچاره ها باید نازِ من وشما را بکشند که ما اینها را بیچاره نکنیم بعد می فرماید: این قرآن را برای کسی بفرستید که منِ زمین اسیرِ دستِ ایشان هستم تمامِ کوهها همه گرفتار دست ایشان هستند تمام حیوانات دریایی می گویند بیچاره انسانیم و آسمانها هم که فتح شدۀ دستِ انسان هست و تمام ملائکة الله گفتند که ما بیچاره دست این آقا شدیم و چون خداوند دید در تمام این موجودات بغیر از انسان ملائکه از همه بالاترند در قرآن سجده اینها را نام برده و الّا زمین سجده کرد آسمان هم سجده کرد تمامِ حیوانات به انسان سجده کردند تمام دریاها و خشکیها، زمینی ها و آسمانی ها و تمامِ نظامِ هستی همه در سجده در مقابلِ آدمند فقط یک جنابِ شیطان سجده نکرد که الان خیلی با ایشان سروکار نداریم و نداشته باشیم و حرف از شیطان نزنید که حرف از شیطان زدن خودش هم شیطانی است تا برسیم به اینکه عجب! ایشان هم که بیرون از ما نبود و با ما دعوائی هم نداشت مثل اینکه خودمان با خود جنگ داشتیم  و خیال کردیم از بیرون است، ایشان هم که مخالفِ ما نیست! بعد هم گفتند آقا این قرآن را بدهید به جنابِ انسان یعنی به کسی بدهید که با این کتاب بتواند بر تمامِ ما مسلّط شود و نظام عالم را پیش ببرد. تمامِ عرفان تو هستی؛ تمامِ معارف ذوقیه همه خودت هستی؛ چطور بفهمم خدا هست؟ خودت را بفهم. می خواهی وحی و نبوت و رسالت را بفهمم یعنی چه؟ ما به آقایان گفتیم آقا جان ما همان فرمایشاتِ حضرت آقا را پیاده می کنیم. مگر ایشان نفرمودند که آقا من از دینِ تقلیدی می خواهم بیرون بیایم و درآمدم و دوباره دین پذیرفتم چقدر در صحبتهایشان فرمودند: بنده از دینِ تقلیدی درآمدم، پدر گفته و جدمان می گوید و آخوند سرِ محل می گوید اینها نخیر ما بیائیم بینیم تحقیقاً دین یعنی چه؟ بله رفتیم پیش این آقایون این بزرگان عمامه بسرها از دین درآمدیم و دوباره دین پذیرفتیم یعنی از دینِ عوامی درآمدم و به دینِ علمِ یقین و حقیقت رفته ام مثل مرحوم جنابِ علامۀ آقا میرزا احمد آشتیانی که آقا از ایشان نقل فرمودند چقدر زیبا: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. این کتاب داستان بچه ها که الان می خواهید برای فرزندتان قصه بگوئی اینطور شروع می کنی. حضرت علامه آقا میرزا احمد آشتیانی اینطور تفسیر کرد یکی بود یکی نبود غیر خدای صمدی هیچ خدای عددی نبود.
این همان فرمایش آقا می شود که من از دین بدرآمدم و دوباره دین پذیرفتم مگر اکثریتِ مردم چه جوری خدا قائلند؟ یک خدای عددی که زمین باشد آسمان باشد ما هم باشیم هر جوری که دلمان خواست هم بکنیم آسمان و زمین هم همینطوری هستند و یک خدای جدا هم هست. این باران آمد و سیراب شدم این غذا سیرم کرده آن دکتر مرا شفا داده این دارو را خوردم خوب شدم و... آن خدا که ایشان می فرماید کجا هست؟ اینجا! یعنی دارو را می خورم خدا را می خورم؟ آب را می خورم خدا داخل آب است که سیرابم می کند؟ بعد می فرماید نه آقا اینطور که نگفتیم یعنی خدا اینها را آفرید و ما از اینها استفاده می کنیم خدا آفرید؟ یعنی چه؟ پشتِ هم سؤال پیش می آید. بالاخره مردم برایتان یک خدا درست می کنند معلوم نیست پشت آسمانها کجا می شود پیدایش کرد!! این را می گویند خدای عددی!زمین یکی، آسمان یکی، من و شما دو، آفتاب سه، چهار، پنج ، ده ، صد، میلیارد، فلان، یک میلیارد و یکمین، آن آخرین مثلاً خدا.
بله ایشان می فرماید: یکی بود یکی نبود یعنی آن یکی خدای عددی اصلاً نبود یکی بود کدام است؟ آن یکی خدای صمدی بود، صمد یعنی چه که می فرمائی الله الصًّمَد؟ تازه ابتدای حرف است خیلی کار داریم. حالا خدا را می خواهی بشناسی خودت را می خواهی بشناسی؟ تو کی هستی، من کیستم؟ تمامِ عرفان دورِ همین یک کلمه می گردد و چون همۀ مطالب قرآن ذوقیه است و با شهود با چشیدن و با دل و اینها کار دارد لذا معارفِ ذوقیه تعبیر فرمود و چون عرفان با فکر نه اینکه مخالف باشد بلکه فکر را مقدمه برای شهود می داند خلاف نیست. لذا فکر باید باشد که بدونِ فکر نمی شود؛ بعد راهِ دل پیش می آید. راهِ دل نزدیکترین راه است و سخت ترین راه، آه آه، هزار هزار می افتند و خیلی تک تک می رسند نوعاً وسط راهها بیچاره ها دچار حوادث می شوند گرفتاریها پیش می آید و کارهایی می کنند و فرمایشاتی می فرمایند.
بحثِ مخالفِ کسی و موافقِ کسی نیست؛ گرفتاری ما الان این هست: به خودمان و درد خودمان برسیم با خودمان حرف داریم خودمان بیچارگی داریم حالا چکار داریم بندگان خدا هستند فرمایشاتی هم دارند. حضرت آقا گاه به مطایبه می فرمایند: « در این باب هههم انگور هسسست   هم غغغوررره هم مشتی کلثوم هست هم فاطمه کوره» هر دو تاست و هر دو تا هم باید باشند نمی شود برداشت که نظامِ هستی یعنی این؛ باید همه باشند اما همه هم در مسیر هستند همه به دنبال او می گردند آن ناپیدای پیدا و آن پیدای ناپیدا بیچاره کرده ما را که به دنبالِ او می گردیم، می گوید آقا تا گشتی مرا پیدا نمی کنی وقتی نمی گردی می بینی که داری، وقتی که نمی گردی و نخواهی که بگردی می بینی که نداری، وقتی که نمی گردی و می خواهی که بگردی می بینی که باز نداری، بله چه عجیب، نه داخلِ این آب خداست! و نه از خدا جداست. نه داخلِ این زمین و آسمان و این چوب بگردیم خدا هست؟! و نه بگوئی اینها از خدا جداست که یک دردِ بی درمان است اما این رد خیلی شیرین است. حضرت آقا می فرماید: آن که درد ندارد انسان نیست باید این درد پیش بیاید باید این درد گُل کند که آدم را به طرفِ درمان می برد. انشاء الله.
پس از عبارتِ مذکور معلوم می شود که در آینده راجع به نفس؛ راجع به نفسِ انسانی؛ راجع به معارف ذوقیه باید بحث کنیم، راجع به ذوق، چشیدن، یافتن، به شهود و رسیدن، یعنی چه؟ اینها را بایدبخوانیم انشاء الله.
و محورِ جمیع مسائل عقلیه و نقلیه است، آنچه را در فلسفه (عقلیه) و آنچه را در علم کلام در عرفانِ نظری؛ که عرفانِ نظری هم خودش یکنوع عقل است عقلِ خالص نه عقل مشوب، علمِ کلام عقلِ مشوب است اما علمِ کلام باید باشد تا آدم برود بطرف فلسفه و از فلسفه به مشّاء و فلسفۀ اشراق برود و از فلسفۀ اشراق و مشّاء به طرفِ حکمتِ متعالیۀ جنابِ صدرالمتألهین برود و از فلسفۀ ملاصدرا به دامانِ عرفان برود اینها همه علوم عقلیه هستند. محورِ تمامِ این علوم چیست؟ همه دنبالِ نفسِ من و شما هستند. و نقلیه، نقل هم آنچه از دهانِ انبیاء نقل شده، احادیث انبیاء، احادیث ائمه، قرآن کریم همه جزو علمِ نقلی هستند و تمام گفتارِ علوم همه دورِ آدم می گردند که من و شما را به جایی برسانند چقدر هم ناز ما را می کشند. حضرت آقا شبانه روز دارد کتاب می نویسد. آقا چرا اینهمه کتاب می نویسی؟ می نویسم بلکه چهار نفری بخوانند و آدم شوند کتاب برای طاقچه و کتابخانه و کامپیوتر ننوشته اند کتاب نوشتند که کتاب خوان کتاب بخواند و آدم شود والّا کتاب برای چه بنویسند؟ تمامِ دانشمندان همه دارند تحقیقات می کنند که می خواهند سرنوشت بشر را در زندگی تعیین کنند از زندگی او از ظاهر او از باطن او همه دنبالِ انسان هستند.
و معرفتِ نفس اساس همه خیرات و سعدات است. همه سعادتها زیرِ سرِ معرفت نفس است هر چه از خودمان دور شدیم بی سعادتیم هر چه بخودمان نزدیک شده ایم با سعادتیم، ببین با خودت هستی یا نه؟ به تعبیر جناب میر سیّد شریف که داشت از دنیا می رفت فرزند بزرگوارش در آخرین لحظه به پدرش عرض کرد آقا پندم کن و این پدرِ فهمیده، پدرِ عاقل فرمود « بابا خودت را باش» ببین داری چکار می کنی این چه کرد آن چه کرد و آن یکی چه می کند را از خودتان دور کنید؛ عزیزانِ من اوّل خودتان را مقدّم بدارید؛ می خواهی به یک آقا بگوئی نماز بخوان خودت را ببین؛ خودت می خوانی؟! اگر می خوانی در حالی که می خوانی به او بگو بخوان. می خواهی به یک نفر بگویی فلان کار بد را نکن اوّل به خودت بگو جنابعالی دیگر از این کارها نمی کنی دیگر تمام شده؟ بسیار خوب اگر نمی کنی به ایشان هم بگو وَاِلّا سخت است، وَاِلّا گرفتاری دارد؛ اول خودتان را باشید سعادتِ خودتان را بخواهید.
اساس همه خیرات و سعادات است. مولا امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: این علم بهترین علم و پرمنفعت ترین علم است. «مَعرِفَةٌ النَّفس اَنفَعُ المَعارِف» نافع ترین علم این است خودت را بشناس؛ خود را بخواه؛ سنگ شناس شویم و خودشناس نشویم؟ این بد نیست؟ معدن شناس بشمویم و خودشناس نشویم؟ این خوب است؟ حیوانات را بشناسیم و خود را نشناسیم این خوب است؟ اجازه می فرمایید این جلسه را جلسۀ خصوصیِ خودمان بگیریم و استدعا کنم حرفها را پیشِ همگان نزنیم چون جا انداختن حرف مشکل است. جا انداختن حرف مشکل هست؛ پس اجازه بدهید عرض کنم ما فعلاً از شما عالم شناسی، وحی و نبوّت شناسی، رسالت و امامت و خلافت را نمی خواهیم؛ تنها یک چیز از شما استدعا کنیم: جنابعالی خودت را بشناس. یک نفرمان درست شود بس است. «مَن اَحیاءُ نَفسًا فَکانَّما أَحیی النّاسَ جَمیعًا» اگر یک نفرمان زنده شود، آقا شود، انسان شود، به کمال برسد، بس است. این به آن معنی نیست که دیگران نه، این به آن معنی نیست که نظامِ هستی نه و بعد می بینی عجب! تو خودت همه هستی، تو خودت عالمی.
هر آنکس زحکمت برد توشه ای      جهانی است بنشسته در گوشه ای
این حکمت را تفسیر فرموده اند به معرفة النفس. حکمت یعنی چه؟ که هر کس توشه ای از آن ببرد بسانِ جهانی است بنشسته در گوشه ای؟ همان است که انسانی می شوی که هستی اما بالاتر می روی و به کمالات بیشتر می رسی و اینهم به این معنا نیست که بگوئیم دیگران نه! مبادا به مردم بگوید: آقا ما معرفتِ نفس می رویم! این نفس گولت نزند!
به شیطان گفتندک فلان آقا دارد بر علیهِ تو کتاب می نویسد دیگر بیچاره شدی گفت عیب ندارد من آن کتاب را خودم به ایشان گفتم بنویسند. مبادا بگوئیم داریم معرفتِ نفس می خوانیم بعد از یکسال دو سال پنج سال سر بلند کنیم که هیچ نبود، خیلی تلطیف می خواهد، خیلی باید خودش را تخلیه کنی که چه می خواهی چه مقصودی در پیش داری و چه هدف داری؟ هدف تنها خودتی. ببین به دنبالِ چه هستی؟ اگر دیدی داری بالا می روی معلوم هست بدنبالِ خودتی، اگر دیدی داری سقوط می کنی معلومست هنوز به طرفِ خودت راه نیفتادی؛ خودت را بشناس! از این یک وظیفه بیشتر از شما نمی خواهیم. آقای من فعلاً همان نماز و روزۀ متعارف خود را بخوانید از شما نمازِ شب هم نمی خواهیم خواندید ممنونِ شما نخواندی ممنونِ شما.
یک وقتی الهی نامۀ آقا را بخوانی: « الهی از نخواندنِ نماز رسوا و از خواندنِ آن رسواتر». در الهی نامه ای که دستِ عموم است بر عکس نوشته چون دستِ عموم می افتد و کار دستمان می دهد. لذا لطیفه اش همین است که گفتیم جنابِ امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید « همه از گناه توبه می کنند من از عبادت توبه می کنم». این چه نمازی بود خواندم؟ آخر این چه اوّلی بود چه آخری؟ چه عبادتی بود که نه اوّل داشت نه آخر داشت؟ «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» فلانی اینجوری حرف زد الان نماز را تمام کنم پدرش را در می آورم.!! و «اَلحَمدُ لِلهِ رَبَّ العالَمین» فلانی بار را به من گران فروخته می روم دنبالش!! و «مالِکِ یَومِ الدّین» آنجا آن رفیق به من سلام نکرد حسابش را می رسم!! «ایّاکَ نَعبُدُ» قربانِ جانِ نفس که دارد آنجا کار می کند حرفهایش را هم می زند یک وقتی به انتهای نماز رسیده و راه افتاده. کجا می روی؟ باید بروم پدرش را در بیاورم. پس آقا از نخواندنش رسوا و از این خواندنش رسواتری. روزه می گیرد، اما اینجا می گوید: بخوریم از صبح، که تا غروب گرسنه نشویم! پس چرا روزه می گیری؟ روزه یعنی گرسنگی. پس حالا یک باک را زده اگر باکش 45 لیتری باشد 90 لیتر زده خوب تا ظهر 45 لیتر مصرف می شود تا غروب هم 45 لیتر غروب هم دوباره باک را پر می کند تا اذانِ صبح! پس چه شد؟ خدایا او که روزه نگرفت رسواست و من که روزه گرفتم از او رسواتر. اینجور گرفتاریهاست.
بالاخره نفس بازیِ خودش را می کند. کتابِ معرفت نفس را در دست می گیرد و میگوید: بله آقا؛ دارم معرفتِ نفس را می خوانم؛ ای نفس دیگر پدرت را در می آورم. او به تو می گوید: آقا این را من به تو گفتم تو درس بخوان. خیلی باید تخلیۀ نفس کنی! انشاء الله اگر استقامت کنی و تا درس سیزده را دندان لای جگر بگذاری و حرف بشنوی حرف پیاده شود نمی دانم چقدر طول بکشد؟ الان تا درس سیزده هیچ مسئولیت نداریم فقط حرف بشنوید و در حرفهایی که شنیده می شود تفکّر کنید زیر و رو کنید 2 نفر 3 نفر 4 نفر حرفها را زیر و رو کنید بعد درسِ سیزده که رسیدید، عزیزانِ من آنجا یهانه گیری نکنید. آنجا آقا برنامه می دهند؛ از آن برنامه باید دنبالِ گرفتاریت بگردی؛ آن برنامه که شروع شد نمی دانم یکسال طول می کشد دو سال طول می شکد؛ بستگی به همّت خودت هست تا چه مقدار بتوانی در برنامه موفق باشی. بعد باید خودت سیرها کنی ببینی چه چیزها داری چه حقایقی در من و شما نهفته شده؟ انشاء الله به آن حقایق برسیم و به خیر و سعادت باشیم.
جلسۀ سوم:

بحث معرفت نفس در کتابهای امروزی تحتِ عنوان رشتۀ روانشناسی مطرح است که بسیار رشتۀ وسیع و دامنه داری است. منتها روانشناسی که در علومِ جدید مطرح شده روندی را طی می کند که کار را از اساس شروع نکرده امّا معرفتِ نفس رابطۀ انسان را با کلّ نظامِ هستی و رابطۀ انسان را با حقیقت اداره کنندۀ نظام عالم مورد بحث قرار می دهد. لذا حضرت آقا روحی فداه در تعلیقاتشان بر اسفار صدرالمتألهین می فرمایند: «مَن عَرَفَ نَفسَه عَرَفَ الاشیاءَ کَلَها» کسی که خودش را بشناسد تمام اشیاء و موجوداتِ عالم را می شناسد که دیگر نقطۀ مبهمی در عالم برایش نمی ماند که «عرف الاشیاء کلها» کلّ اشیاء را می شناسد. در آیۀ 24 سورۀ بقرة هم در موردِ حضرتِ آدم آمده که «وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسماءَ کَلَها» ما به جنابِ آدم کلّ اسماء را تعلیم داده ایم و مراد از این اسماء یعنی کلّ موجوداتِ نظامِ هستی است. از این آیه بر اساسِ فرمایش حضرتِ آقا می خواهیم استفاده ای کنیم و یکی از بطونِ معانیِ این آیه این شود که خدای تبارک و تعالی حقایقِ کلّ نظامِ هستی را در نفسِ انسان تعبیه کرده است و همه در انسان وجود دارند و متحقّق هستند، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسماءَ کُلُها» ما به آدم کل آسمانها و زمین و موجودات را تعلیم دادیم «وَ عَلَّمَ» یعنی قبلاً تعلیم دادیم. همه در ذات او هستند همه در ذاتِ جنابعالی هستند که اگر این جنابِ انسان خودش را بشناسد تمامِ این حقایق تعبیه شده در او شکوفا می شود. «مَن عَرَفَ نَفسَه عَرَفَ الاشیاءَ کُلَها» هر کسی خودش را بشناسد همۀ اشیاء را می شناسد هیچ نقطۀ مبهم برایش نمی ماند.
در منطق می فرمایند: هر قضیه ای عکس هم دارد، یعنی کسی که خودش را نشناخت هیچ یک از اشیاء را نمی شناسد. بعد از این بالاتر عبارتِ آقا را ببینید. می خواهیم بگوئیم که روانشناسی و معرفتِ نفس که طبق فلسفه و حکمتِ متعالیه و نصوصِ عرفان و بالاتر از همه قرآن می خواهد به ما تعلیم دهد این است که باید رابطۀ بینِ نفس و موجوداتِ کلّ نظامِ هستی بررسی شود که ما با موجودات عالم چه رابطه ای داریم بلکه بالاتر که انسان با خالقِ عالم چه رابطه ای دارد. موجوداتِ نظام عالم اشیاء جدای از هم نباشند که به تعبیرِ آقا توحید را توحید صمدی قرآنی بگیریم که در حقیقت یک حقیقت است و این یک حقیقت خودش را نشان می دهد و این فرمایش را در ترجیع بند دیوان ملاحظه می فرمائید:
همه یار است و نیست غیر از یار       واحدی جلوه کرد و شد بسیار
آنوقت اگر اینطور است؛ آقا جلوتر می روند، می فرمایند که یک پلّه بالاتر، هر کس خودش را بشناسد «عَرَفَ رَبَّها» بلکه خدایش، خدایِ نفسِ خودش را هم می شناسد. در این جمله لطیفه ای است و بعداً می آید که هر کس به قدرِ ظرفیتِ وجودیِ خودش ربّی دارد. حالا حرف پیش می آید، الان زود است، هر کسی نفس را شناخت ربِّ نفسش را هم می شناسد. چرا؟ چون معرفتِ نفس نردبانی برای معرفت ربّ است. هر کسی که بخواهد به اسماء الله و به حقیقت ربِّ اداره کنندۀ نظامِ عالم پی ببرد نردبانش خودش است از خودت برو بالا از خوابت از بیداریت از حالاتت از خودت باید بروی بالا بعد یک پله هنوز بالاتر. خوب مگر ما و حق، خالقِ ما از همدیگر جدائیم که بذهن برسد ما نردبانی باشیم که تا بخواهیم به او برسیم؟ خیر؛ «بَل مَعرِفَةُ النَّفس مَغرِفَةُ الرَّبِّ عِندَالرّاسِخینَ فِی الحِکمَةِ العالِیَة» بلکه معرفتِ نفس همان معرفت رب است. هر کسی خودش را شناخت حق را به همان شناخت شناخته است. دیگر شناختِ دوّم و مرتبۀ بالاتر نمی خواهد بعد عجیب اینست که آقا این بیت را در شرح این فرمایش می آورند:
نام احمد نام جمله انبیاست       چونکه صد آمد نود هم پیشِ ماست
که شعر معروفی است؛ شما وقتی پیغمبر را شناختی تمام انبیاء را شناخته ای؛ اینست که امّت پیامبر امَّتِ تمامِ انبیاء هستند هر کسی که امتِ خاتمِ انبیاست امتِ تمامِ انبیاست چون خاتمِ انبیاء کلّ انبیاء را در خود دارد؛ یعنی یک حقیقت وجودی است که با شناختنِ این حقیقت تمامِ انبیاء شناخته می شوند. حالا عنایت داشته باشید که تمثیل فرمودند این بیت را به موضوع درس؛ وقتی صد را داری در متنِ صد نود هم هست. وقتی معرفتِ نفس حاصل شد؛ معرفتِ حق در متنِ نفس تعبیه شده است زیرا در نفس حق تعبیه شده است بلکه حق عین و اصل نفساست. تا الان خیال می کردی ایشان دارد خودش را می شناسد بعد می بینید که به تعبیرِ آقا در دیوان: 
همه هو شد همه هو شد همه هو     همه دل شد همه دل شد همه دل
در عرضِ قبلی گفتیم «دل آیینۀ جمال نمای او و سفینۀ دریای اوست» یک چنین وجودی داریم و خودمان خبر نداریم بعد یک وقتی می بینیم که خوابمان، نشست و برخاستمان، بیداریمان، دیدن و شنیدنمان اینها چیست؟ معرفتِ نفس روانشناسی و خودشناسی است اما روانشناسی روی این محوری که عرض شد. آقایان روانشناسان با عادت دادن مریض درمان می کنند، آقایی خلافی کرده روانکاوی می کنند کشف می کنند که مثلاً علتِ ناراحتیِ این آقا چیست به او می گویند اشکالی ندارد برو چند بارِ دیگر خلاف را مرتکب شو! تا عادت کنی و ناراحتی را فراموش می کنی که ما می خواهیم در درس هفتم و پایان درس ششم به اینجا برسیم که باید از عادت در بیاییم و با هیچ چیزِ نظامِ عالم نمی خواهیم خو کنیم.
اخبارِ علمی امروز را گوش کردید؟ الان اطبّاء آمریکایی دریافتند که در مغزِ انسان گوشه ای از سلّولها وجود دارد که مخصوص اطلاعاتِ مذهبی است؛ اگر کسی خواست پزشک شود اول مسائل مذهبی یاد بگیرد مؤفق تر است یعنی همراهِ درس پزشکی که خیلی مشکل است مذهب کمک می کند تا ذهن آماده شود. دین راه آدم سازی است و به چهار تا نماز و غسل اینها نیست. گرچه نماز اگر حقیقتش باز شود و بگوئیم دین تمامش یعنی نماز، حقّست. اما الان چون خو کردیم به همین 2 و 4 رکعت نماز آن اندازه نمی شود حرف پیاده کنیم.
دین برنامه انسان سازی است حقیقتِ نظامِ هستی این برنامه را پیاده کرده است. غرب و شرق روس سفرۀ آخوندهای ما نشسته اند خجالت می کشند که بگویند ما این ها را از حرفهای عمامه بسرها داریم. در شوروی در دورۀ رضاخان و محمدرضا دزدیِ کتاب بود؛ تمامِ ذخیره های علمیِ کشور ما را انگلیس، آمریکا، شوروی بردند. در کتابخانۀ مسکو 400000 جلد کتابهای خطی ایران است! چقدر حضرتِ آقا ناله می کردند، می فرمودند: کتابهایی از فرانسه از فرانسه آمریکا انگلیس ترجمه می کنند وقتی می برید با نسخه های خطی آخوندهای ما مقایسه می کنید می بینید عجب! کتابهای آخوندهای ما را بردند ترجمه کردند و چاپ کردند به اسمِ دانشمندان خودشان، البته اینکه پیشرفت داشتند ما تمجید می کنیم تحسین می کنیم خیلی هم کار کردند و کار می کنند.
عزیزانِ من! در هر درسی و رشته ای و علمی هستید، مغتنم بشمارید، مبتکر بشوید زیرا مغزِ ایرانی ها است که آمریکائیها را می چرخاند؛ شما الان هم در آمریکا بروید نه تنها مأخذ علمی از ایران است؛ بهترین مغزهاشان نیز ایرانی هستند که عدّه ای برگشتند و عده ای حالا بعلتهایی ماندند و دشمن هم خوب دارد از آنها استفاده می کند. حالا روز به روز دارند پیشرفت می کنند و دارند اعتقادِ مذهبی هم پیدا می کنند.
پرگاری مرحوم خواجۀ طوسی درست کرده که با آن قریب به نیم میلیون شکل هندسی می شود ترسیم کرد این پرگار الان کجاست؟ در موزۀ لندن است از ما دزدیدند، چقدر کتاب دزدی کردند؟! فراوان، الان خدمتی که مقامِ معظمِ رهبری می کنند جلوگیری از همین بیرون رفتنِ نسخه های خطی است. دو سه سال قبل در اسرائیل نمایشگاه کتاب برقرار شده 30 هزار جلد کتابهای خطی ایرانی در آنجا به نمایش گذاشته اند (به حساب خودشان) با آن زحمتی که برای کتابهای خطی (زیرِ چراغ موشی و پَر و دوات و...) کشیده شده. مرحوم شعرانی (ره) فرمودند: (دورۀ رضاخان) کتابخانه ها کتابِ بدرد بخور نداشت! خادمِ کتابخانه ای می گفت: انگلیسی ها بهانه می گرفتند ما به نذرِ فلان مرحوم یک وعده ناهار می دهیم در فلان مدرسه، ظرفها و دیگها را از کتابها پر می کردند و می بردند.
در معرفت نفس می خواهی ببینی کجایی هستی و چگونه موجودی هستی و چقدر توان داری،  انسان در منطق الطیر آورده اند: طیری می آید کتاب دارد کتابش قرآن است می گوید سبزه زاری دیدم و... می آئید برویم؟ همۀ طیور گفتند می آئیم. بله این اشاره است. ایشان می فرمایند:
که ره دور است و باریک است و تاریک      بدوشم می کشم بارگران را
در الهی نامه می فرماید: «الهی جان به لب رسید تا جام به لب رسید». بله، انسان باید بچشد که سختی دارد. (پرورد در یتیمی را به دامان خزف) درّ یتیم نفس ناطقۀ جنابعالی است آنهم دُرّی که پدر نداشته باشد که دوباره زائیده شده در دامانِ طبیعت بپرورد و دیگر چیزی شود که بهتر از خود نداشته باشد که بعد آنجا می فرماید: دولتِ من «توحید صمدی قرآنی» به کفم آمد، امّا با خونِ دل به کف آمد. ولی فکر نکنید این خونِ دل خوردن برای انسان صرفاً رنج است؛ بلکه بسیار خوش است؛ خون دل خوردنی که دل را عزّ و شرف می دهد، باید زحمت بکشید، باید کار کنید. 22 سال تمام ملاحسینقلی همدانی بعد از طی مراحلِ علمی و عملی در بسیاری از علوم جان به لب آورد تا آن متنِ وجودیِ خود را باز کند؛ در حالیکه دیگران با مرگ بازش می کنند. خودتان را تصفیه کنید و باز کنید! جنابِ ملاحسینقلی پس از 22 سال در حیاط گرفته و ناراحت رو کرد به حرمِ مطهّرِ امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فرمود آقا من الان 22 سال  در کارم اما هنوز گره ام باز نشد. همین لحظه کبوتری واردِ حیاط شد و در گوشه ای از حیاط به نوک زدن شروع کرد نان خیلی سفت و خشک بود نشد نشکند پرواز کرد رفت دوباره بازگشت و چند تا نوک زد دید نمی تواند بشکند باز پا شد و رفت و باز هم برگشت. آنقدر رفت و برگشت و نان را نوک زد تا بالاخره دلش آرام شد که نان شکست و خورد و رفت. جنابِ ملاحسینقلی همدانی ملهم شد (اینها وحیِ انبائی است! وحیِ تشریعی با وفاتِ پیغمبر (ص) تمام شد. به او وحی شد) که صبر کن! عجله نکن! تا وقتی کانال باز شود. در خصوصِ ایشان می فرمایند: در کنارِ صحن مطهر مولا امیرالمؤمنین علیه السلام کلاسِ درس و بحث داشتند (درسِ اخلاق)؛ وقتی درس تمان می شد؛ چنان آن جانِ الهی بر تلامذه اش تراوش می کرد که طلبه ها در حیاطِ صحن مانندِ دیوانه ها به این طرف و آن طرف می رفتند. ایشان بیش از سیصد تن از اولیاء الله تحویل داد (این مطلب به نحوِ سینه به سینه به حضرت آقا رسیده است).  حضرت آقا فرمودند: چه تعجیلی است؟ باید کانالِ وجودی باز شود! بعد می بینی در بهشتی! در الهی نامه می فرماید: « الهی این عالم هستی بهشت توست ما ضایع کردیم ما جهنم کردیم آن را.» همه همین جاست هر چه کشتی عاقبت کار همان را درو خواهید کرد. در هزار و یک کلمه می فرماید: خداوند جهنّمی را جهنّم نمی برد، بلکه جهنّمی خودش جهنّم می شود. این که پای منابر می شنوی، حرفهای خطابی است! حرفهای خطابی برای عمومِ مردم است! حرفهای برهانی فوق این حرفهاست! به ظاهر می فرمایی که جهنّمی را خدا به جهنم می برد ولی حقیقت آن است که جهنّمی خودش جهنّم می شود خدایی که انسان را به این زیبایی نوشته و ساخته و پرداخته خدای زیبایی ها که نمی آید جهنم را با لذات خلق کند! آن دست و قلمی که آن زمین را، آن آسمان را، این ملک را، آن دریا را، جنابعالی انسان را، حیوان را، نبات و .... را به این خوبی نوشته است؛ آیا از این قلم مبارک شریف و اعلای حق برمی آید که آتش بنویسد؟! جهنّم بنویسد؟! این بر می آید عزیزان من ؟! چه کسی آتش می آفریند؟ چه کسی آتش درست می کند؟ چه کسی سنگ را به سنگ می زند آتش برمی انگیزاند؟ از این قلم مبارک! حضرت آقا فرمود: عموئی داشتم می فرمود: این درخت، این آب، این آسمان، دریا... بد می کنند؟ ما چرا بد کنیم؟ حال این قلمی که اینها را آفریده و نوشته بد می کند؟ که آتش بنویسد؟ چرا؟ حالا دو گناه کردیم چرا جهنّم کذا به کذا؟ بنده ای نقل می کرد: پیرمردی بود یک نفر را گذاشتند در قبر شب اول قبر دید صدای پا می آید آقا آمدند و بساط پهن کردند و بر سرش زدند و گفتند بگو بگو ربّ تو کیست؟ او عرض کرد آقا اینجور که شما ترساندید مرا ما هر چه که یادمان بود هم فراموش کردیم حالا که اینجور که همه می ترسند نمی آیند اینجا . البته این جنبۀ مزاح دارد. عزیزان! خدا که دشمنی ندارد؛ او که می گوید بیا جانم بیا جانم اگر صد بار افتادی بازم بیا. نگو که همین یک باربود دیگر نمی کنم این حرف را نزن! روزی خودت را محدود نکن! بفرما، بگو، باز هم آمدم. جناب آقا میرزا جواد یک نقلی دارند خدایا شرمنده ام که بگویم هی بگویم آمدم آخر باید شرمندگی هم حدبی داشته باشد؛ تقاضای بخشش هم حدّی دارد؛ بنده چه حقّی دارد که هی برود بگوید که آقا ببخش! حالا طرف بخشش زیاد دارد، تو چقدر حق داری هی بگویی ببخش؟! این که خوب نیست! خدایا خیلی خجالت می کشم بگویم را ببخش اما نمی توانیم در مقابلِ عذابت دوام بیاوریم چه کنیم؟ دیگر راهی نداریم جز اینکه باز بیاییم و بگوییم باز هم ببخش.
عزیزانِ من چهارتا گوسفند بخواهید بچرانید گوسفند چوپان می خواهد و چوپان چقدر باید جان به لب بیاورد و شما چقدر باید جان به لب بیاورید تا ان شاء الله شما و ما همه به کمال برسیم عجله را از پیشِ پایتان بردارید عجله کار را خراب می کند، درست است در روایات فرمودند در هیچ کاری عجله نکنید جز در کار خیر، بله، کارِ خیر را عجله بفرمایید؛ تا تصمیم گرفتید پولی را در جایی ببخشید زود دنبالش کنید که بعد یکدفعه می بینید که دست جیب نمی رود؛ اما در خودسازی عجله نفرمایید! اجازه بفرمایید که درخت وجودی ما محکم شود آخر شما می خواهید ان شاء الله یک درختی را به بار بیاورید که این درخت « اَصلُها ثابِت و فرعُها فِی السَّماء» اگر یک درختی می خواهد صد متر شود چقدر باید ریشه اش را محکم کند ؟چقدر باید ساقه اش را محکم کند؟ یک وقت یک درختی را می بینید بی جور رشد می کند می رود بالا ریشه و ساقه محکم نیست سرنگون می شود؛ آن افتادن را دیگر برگشتی نیست.
عزیزانِ من کسانی بیش از ده بیست سال هم درس می خواندند اما نتوانستند درست راه طی کنند افتادند چه افتادنی و چه جور هم افتادند خیلی باید حواس جمع کرد. آینده هم سنگین هم چقدر شیرین و چقدر لذتبخش که:
دولتم آمد به کف با خون دل آمد به کف     حبذا خون دلی دل را دهد عزّ و شرف
حالا که عزّ و شرف پیدا کرد:
نام احمد نام جمله انبیاست     چونکه صد آمد نود هم پیشِ ماست
حالا می فرماید:
همه هو شد همه هو شد همه هو     همه دل شد همه دل شد همه دل
حالا این خودشناسی اقربِ طرق ماوراء طبیعت است؛ با ماوراء الطبیعت راها گوناگون است؛ (طرق جمع طریق است) شما راههای گوناگونی برای مسافرت به ماوراء نظام هستی و عالمِ مجرّدات نوریه دارید به اسماء الله دارید؛ اما نزدیکترین راه خودتانید؛ خودتان را دریابید؛ تا وقت دیر نشده است. و صراط مستقیم خداشناسی است این دو تا کلمه را ان شاء الله در دروس 101 م 102 می خوانید.
انسان بزرگترین جدول بحر وجود، جدول جوی را می گویند (تشبیه و تنظیر شده که وجود حق متعال یک دریایی است که تمام موجودات همانند یک جوی به این دریا متصلند به این دزیا اتصالِ وجودی دارند اما در بین این جویها و جدولها انسان بزرگترین جدول است هر چه می خواهی باید ان شاء الله از جدول وجودی خودت آبگیری کنی.
ما جدولی از بهر وجودیم همه    ما دفتری از غیب و شهودیم همه
ما مظهر واحب الوجودیم همه    افسوس که در جهل غنودیم همه
همه در گل و لای جهل فرو رفته ایم و در نمی آئیم. آنچنان خو کردیم که در نمی آئیم. باید کسب، زندگی زن فرزند فدای خودشناسی مان شود. در تمامِ امور کسبتان را داشته باشید آدم بی کسب و کار نه دین دارد نه دنیا و نه آخرت هیچی ندارد به هزار فضاحت و گرفتاری می افتد. اینها را داشته باشید اما آنها را فدای خودتان کنید همه می گویند ما شما را می خواهیم خودتان را دریابید عزیزانِ من. این بدن چند روزی از شما کار می کشد الان می گوید گرم است، فردا می گوید سرد است، لباس می خواهد چرک گرفتم حمام ببر، غذا می خواهم. شبانه روز دارید می گردید برای همین، به تعبیرِ آقا جهنم که خود درست کردیم. «هَل مِن مَزید؟». می خورد می گوید بیشتر داری؟ بیشتر چطور؟ که اگر درِ ایشان را ببندی دیگر راحت نه غذا می خواهد نه نان می خواهد، نه آب می خواهد تمام کار و کاسبی های آدم همه جمع می شود، انسان ضعیف است. «خُلِقَ الاِنسانَ ضَعیفًا» خانه می خواهد حالا که می خواهد خانه بسازد اینجور برایش دم و دستگاه درست می کند. حیوانات خانه ندارند؟ چه جوری می سازند؟ راحت خداوند از پوستِ کلفت یا پشم یا پر به آنها لباس داده که می بینی در داخلِ برف و سرما و گرما همینجوری می گیرند می خوابند، راحت هم هستند. حالا آقا بنّا بیاور نجّار بیاور بساز موزائیک بزن کاشی بزن و چه جان ما را گرفته اینها، خدا شاهد است و چه ما را بیچاره کرده و شبانه روز برای اینها داریم می گردیم. حرفت چیست؟ اینها را برای چه می خواهی؟ که این پنجاه شصت کیلو جسم را ببرم زیرِ آن بگذارم. غیر از این است؟ بعد که این جسم را از ما گرفتند حالا تازه شدیم خودمان، بعد می بینید که عجب! یک عمر در خدمتِ جنابِ بدن داشت زحمت می کشید هیچی برای خودش اندوخته نکرد. (به کلمۀ 98 هزار و یک کلمه جلد اول صفحۀ 117 مراجعه بفرمائید) و جامعترین دفترِ غیب و شهود است؛ مراد از غیب ماوراء طبیعت است و مراد از شهود، نشئۀ طبیعت هستند که همۀ این موجوداتِ ظاهری شهود و همه دفتر حق هستند و تمامِ موجوداتِ ماوراء طبیعت دفترِ حق هستند. در بینِ این دفترها وجودِ جنابعالی است که جامعترین جدول هست هر چه خواهی درونش بنویسی جا می شود. الان حیوان، گیاه تا مقداری کمالات در آن بنویسند تمام می شوند که تا حدّی رشد می کنند. اما نفس ناطقۀ  انسان می رود و می رود و... کجا؟ کجا برنمی دارد. جامعترین دفترست که تمامِ اسرارِ نظامِ هستی را می شود در این دفتر نوشت. عزیزان من تمام ملائکة الله همه درصدد نوشتن ما هستند که از ملائکه تعبیر به قلم حق می شود که محلِ تجلّیِ فیضِ حق هستند، این قلمِ ظاهری نیز محلِ تجلّی علم تو است. کلِ نظام هستی نیز قلم اعلای حق است برای نوشتنِ انسان. آن بزرگوار می گوید: تا یک چشم بهم گذاشتم در یک سجده آنقدر عالم طی کرده ام که حد ندارد. و جنابِ امام صادق علیه السلام یکی از اصحاب وارد منزلش شده وقتی سلام کرد و آمد خدمتِ آقا نشست به آقا عرض کرد آقا در چه حالی؟ فرمود: از همین لحظه ای که شما وارد شدی تا بنشینی در این چند لحظه من 16000 عالم رفتم و آمدم.
آخر نامه می نویسیم به همدیگر، آقا حالت خوبه حالم خوبه خانواده خوبند؟ آقا آمده در نامه ها بر نامه ها به من و شما نامه نوشتن را یاد داده نامه ها باید نامه باشند باید چیزی برای نویسنده برای خواننده باشد. دیدارِ هم رفتیم حرفی بزنیم بدرد بخورد.
هرگز میان حاضر و غایب شنیده ای      من در میان جمع و دلم جای دیگر است
حالا من تکان نخورده؛ شب ندارم روز ندارم حال ندارم بیحالم می خواهم از اینجا تا دمِ پل بروم باید ده دقیقه راه بروم بعد بگویم یعنی چه؟ مگر می شود که یکی پیش ما نشسته و 16000 عالم برود؟ بله.
حالا که اینجا نشستی تو کیستی؟ من کیستم؟ تو چه حقیقتی هستی؟ همین جسمی/ ان شاء الله از درس 17 تا 21 تمامِ این حرفها را آقا به صورتِ سؤال و جواب می زنند و این جسم از کار می افتد که تو این نیستی. می فرمایی که من این هستم بعد چطور می فرمایی که مام صادق در همین چند لحظه که صحابه سلام کرد وارد اتاق شد 16000 عالم را سیر کردند. که از درسِ 25 به بعد می آید.
آقا رفتی مشهد رفتی حج رفتی فلانجا چکار کردی رفتی خیابان؟ رفتی قاشق و چنگال خریدی؟ اینها که مالِ جسم است چه چیز نصیب جانت شده است؟ بله آقا مشهد رفتیم ده روز ماندیم هتل گرفتیم با تمام تجهیزات عجب؟ آیا مشهد رفتی رضوی مشهد شده ای؟ به کربلا رفتی حسینی مشهد شده ای؟ به حج رفتی خدایی مشهد شده ای؟ اگر شده ای نباید اینطور رفت و آمد داشته باشی. الان شنیدیم که آقایان می روند حج برمی گردند یک عده رقاص می روند پیش پایشان می رقصند و چه فیلمبرداری و... بله اینجور گرفتاریم.
افسوس که این مزرعه را آب گرفته   دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
چقدر هم جمع می کند که حالا حاجی آمده بیا آقا شما را شام و ناهار بدهیم فقیرِ بیچاره دارد از گرسنگی می میرد. آخر این دردها را کجا بگوئیم؟ آقایانِ من این اسلام را کی به شما یاد داده است؟ هر چه فکر می کنم می بینم دشمن دید این دینِ ما بهترین دین است؛ اینها را یاد داد و اینها را کار کرد در بینِ ما از راه ما عمامه بسرها هم متأسفانه وارد شده همین ها را به ذهنمان انداخته حجّمان که این، کربلای ما، مشهدِ ما، باز آمدیم همان هستیم که هستیم فقط مثل ماری پوست عوض کرده اما ای کاش پوست عوض کردن مثل پوست عوض کردنِ مار باشد، که آقا در الهی نامه می فرمایند: « ای کاش من مثل حیّه بودم» . جناب موسی به اصحابش فرمود: « کُونُوا کل حَیِّه» مثل مار باشید. حیّه 40 شبانه روز گرسنه می ماند بعد می رود درون خاک پوست عوض می کند و بیرون می آید. حالا اینجا جهتِ گرسنگی را تمثیل فرمودند و از آنطرف فرمودند مار پوستش را عوض می کند، آیا خُلق و خویش را هم عوض می کند؟ یعنی این که رفت مکّه و برگشت ربا نمی خورد؟ درندگی نمی کند؟ چرا می کند. زمین کشاورزی دارد آب این را دزدی نمی کند؟ چرا می کند. عیبی ندارد، فقط عنوان درست بشود که یک وقتی یک جلسه ای نشستیم گفتند آقای حاجی فلان بنده بتوانم بگویم آقا منهم حاجی هستم می خواهید صدا بزنید مرا هم حاجی بگوئید.
ای دریده پوستینِ یوسفان   گرگ برخیزی از این خوابِ گران
که جنابِ صحابۀ امام سجاد علیه السلام می فرمایند: در مکه به خدمتِ جنابِ سجاد علیه السلام عرض کردم آقا امسال چقدر حاجی آمده عرفات را ببینید؛ آقا فرمود: « اکثر الضحیج و اقلّ الحجیج» در اینها تک تک آمدند اکثراً ضحیج (حیوانات وحشی) هستند؛ حالا معلوم بود این آقا جانی داشت وگرنه این بزرگان کتوم هستند ولایت الهیه دارند مظهرِ ستّاریتِ حقّند حرف نمی زنند و چکار دارند با بندگان معلوم بود این صحابۀ آقا الحمدلله جانی داشت و آقا براساس آن اذنِ الهی که بر مبنای ولایت داشت گفتند بیا بین دو انگشت مرا نگاه کن نگاه کرد دید که در این بیابانِ عرفات چقدر حیوانات می چرند. نکند آدم یک وقتی اینطوری باشد! بله، خودتان را دریابید.  «والحمدلله ربّ العالمین».
جلسۀ چهارم:

نزدیکترین راه کسب معرفت نفس انسانی است که راه مستقیمِ حق است و نزدیکترین راه به ماوراء طبیعت است در نماز اگر سخن از «اهدناالصراط المستقیم» داریم در حقیقت معنای این آیۀ شریفۀ سورۀ حمد این است که خدایا ما را به خودمان هدایت کن خودمان را بفهمیم بیابیم، که هستیم چه هستیم؟ و می بینید در نهایتِ راه به این حقیقت می رسیم که:
مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر   که من حقیقتِ خود را کتاب می بینم
چه کتابی از کتابِ وجودیِ انسان بالاتر؟ همۀ موجودات در صدد این هستند که به شکارِ انسان دربیایند و چرا انسان بخواهد از ناحیۀ عالم به حقیقت عالم برسد؟ چرا از عالم خودش به حقیقت عالم اِله راه پیدا نکند؟ در ریاضیات می فرمایند: نزدیکترین خط بین دو نقطه خط مستقیم است که اگر بخواهید نقطۀ الف را به نقطۀ ب اتصال دهید نزدیکترین خط تنها یک خط است و آن خط مستقیم است. چرا بین عبد که نقطه ای است در طرفِ عالم و حق که نقطۀ دیگریست خودِ عبد فاصله نباشد؟ چرا غیر عبد فاصله باشد؟ بینِ جنابعالی که عبدی و خالقِ تو که حق است چرا خودت مستقیماً اتصال نباشد؟ که بگوئی من از ناحیه عالم پی به او ببرم؟ البته طریقِ عالم نیز یک طریق است و این طرق فراوانند اما یک راه مستقیم است که آنهم خودمانیم به این علت در نماز در سورۀ حمد می گوئیم: «اهدناالصراط المستقیم» جنابعالی بزرگترین جدول بحر وجود و دریای حق هستی و جامعترین دفترِ غیب و شهودی و تمامِ حقایق در دفترِ وجودیِ تو بصورتِ اجمال نوشته شده است. نطفۀ انسان عصارۀ عالم است که خداوند حقایق کلِ عالم را مشک زنی کرد و خلاصۀ آن را نطفۀ انسان می بینید که نطفۀ حیوانات تا یک مقدار می آید رشدشان تمام می شود. نطفۀ درختها بوته ها تا حدی رشد می کند بعد می خشکد. گندم تا یک حدی بالا می آید دفترِ وجودیِ گندم تا حدی بر او نوشته شده است. و حتی ملائکة الله نیز دفترِ حقند. اما جامعترین دفترِ الهی، دفترِ انسان است و آنکه غیب و شهود و ظاهر و باطن؛تمام اسماء الله؛ تمام حقایقِ عالم را در ذاتِ او در جانِ او در متنِ ذاتِ او نوشته اند؛ آن نطفۀ انسان است که می بینید شروع می کند به حرکت جوهری و همینجور دم بدم قوی می شود اول جماد است بعد نبات می شود و بعد حیوان می شود بعد انسان می شود و بعد هم در مسیرِ انسانی تا به بی منتها می رود، لذا جامعترین دفتر غیب و شهود و کاملترین مظهر واجب الوجود است.
اینها در بخشِ عرفانِ نظری و حکمتِ نظری باید برای خودِ شخص پیاده شود که لذا فرمودند: تمامِ عذفان تمامِ قرآن تمامِ حکمت و تمامِ جهان در یک کلمه جمع است و آم معرفت نفس است خودت را بشناس؛ قدرِ خود بشناس و مشمر سرسری، بله قدرِ خودت را بدان، قبل از آنکه حیوان شناس شوی خودشناس شو، قبل از اینکه آسمان شناس بشویم خودشناس شویم، قبل از اینکه به فکر غیر بیفتیم به فکر خودمان بیفتیم که از همه بالاتریم که هیچ موجودی به اندازه ما وسیع نیست. « کاملترین مظهر واجب الوجود است» مظهر حالت اسم مکانی دارد یعنی محل ظهور، تمام موجوداتِ عالم محلِ ظهورِ حقند؛ منتها به مقدار سعۀ وجودیِ خودشان او را نشان می دهند « اِنَّ فی خَلقِ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَاختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهار لَایاتٍ لِاوُلِی الباب» تمام اینها همه آیتند، همه دارند او را نشان می دهند، همه کمالاتِ وجودیِ او را نشان می دهند، همه چیز، اما آن محلی که خداوند به نحوِ تمام ظهور کرده که دیگر مظهرِ اتمّ حق متعال هست، جنابِ انسان است، نفسِ ناطقۀ انسان است که کاملترین مظهرِ وجودیِ حق تعالی است، خودت هستی، خودت را دریاب. این بحثهایی که تا اینجا کردیم در عرفانِ نظری بود، نکته ای که قبلاً وعده دادیم بعرض برسانیم اینست که آقایان در رشته های علمی فرمایشی می فرمایند بنام برائت استهلال یعنی در کتب باید مقدمه طوری باشد که افقی باز از آیندۀ کتاب را نشان گر باشد بگوید که در آینده در این کتاب چه خواهد آمد مثلاً ما می گوئیم در آینده باید راجع به قطب بحث کنیم که می بینیم اصلاح شده به انسان  که نفسِ انسانی قطبِ وجود است یعنی چه؟ اقطاب یعنی چه؟ و چه کتابهایی آقایان عرفا در این باب نوشتند؟ قطب الاقطاب، اقطابِ اربعه، که مثلا در هر زمانی باید چهر تا محور باشد بنامِ اوتاد، ابدال، نجبا، مصلی، مؤمنین، اهلِ ولایت. در بین اینها آنکه مرکز قرار می گیرد انسانِ کامل حضرت بقیة الله (سلام الله علیه) در عصرِ محمدی (ص) است که ایشان قطبِ نفسِ ناطقۀ انسان است و انسان به این کمالات می تواند برسد. در آینده بحثِ ذوق داریم که ان شاء الله در جلد سوّم می آید، بحثِ ذوق (چشیدن) اینستکه راهِ علمِ شهودی باید طی کرد تا به کمال رسید که علمِ فکری بدونِ علمِ شهودی از دور حرف زدن است از راه علمِ شهودی باید آدم به حقایق راه پیدا کند که علمِ فکری بدونِ علمِ شهودی همان مضمونِ روایتِ شریفِ «اَلعِلمُ هُوَ الحِجابُ الاَکبَر» است و علم بزرگترین حجاب است، کدام علم؟ علمِ فکری که آدم حرف بزند ولی نچشد، مهمترین علم، علم شهودی است باید بچشد باید بیابد. بعد ان شاء الله بحث بسیار راجع به علوم عقلیه پیش می آید؛ بحثِ اساسِ خیر و سعادات، بحث خیر پیش می آید. بحثِ سعادت انسانی پیش می آید؛ که ان شاء الله از درس 13 به بعد بحث خیر و شر داریم که می بینیم در عالم خیر هست یا شر، شری وجود دارد یا ندارد؟ باز بحث طُرُق به ما وراء طبیعت است؛ ماوراء طبیعت چیست؟ باید بحثش را در رابطۀ بین این عالم و عوالم وجودیِ مافوق بررسی کرد که چگونه است؟ اینها باید بحث شود. و موجوداتی که دم به دم انسان را از نقص به کمال می رسانند رابطۀ بین آنها و نفسِ ناطقۀ انسانی چگونه است؟ اینها جزو مباحثِ آینده است. بعد بحثِ صراطِ مستقیم به معنای لطیف و سنگین نفسِ ناطقۀ انسانی در پیش است و همچنین بحثِ جدولِ وجودی، سِرّ وجودیِ همۀ ما، که از جدول تعبیر به سِرّ می کنند؛ تعبیر به حِصّه می کنند؛ تعبیر به ذات می کنند که بین عوامِ انسانی رایج است «بله آقا ذات باید پاک باشد» این لفظ بسیار شیرین است، ما خیلی با این لفظِ آقایان کار داریم ذات باید خوب باشد آن سرشت آن حصه آن جدولِ وجودی باید درست باشد که اگر جدول باز بشود دیگر کُلّ عالم خودش را به آدم نمایش می دهند. آنوقت چه شیرین می شود، پس، غیب و شهود. راجع به عالمِ غیب و عالمِ شهود، عالمِ غیبِ مطلقه و عالمِ شهادةِ مطلقه حرف می زنیم؛ راجع به حضرات خمسه صحبت می شود؛ مقام حضرتِ غیبیه، مقامِ حضرتِ مثال، مقامِ حضرتِ عقل، مقامِ حضرتِ ماده و طبیعتِ به این شیرینی.
یکی از عزیزانِ درس و بحث برایم نوشت که شبی را بیدار شدم برای وضو برای نمازم دیدم که این صدا به گوش می رسد که عالمِ ماده و طبیعت می گوید: تمامِ برکات که شما دارید از منِ کاده است چقدر تحقیرم می کنید؟ همه از نشئه طبیعت داریم. جهان به این زیبایی، آسمان به این زیبایی، نشئۀ طبیعت به این زیبایی، چه کسی گفته که اینها  دنیاست؟ چه کسی گفته اینها پست است؟ چه کسی گفت اینها بد است؟ و چه کسی گفت نظامِ هستی اینطورست؟ نظامِ هستی یکپارچه عشق است، یکپارچه حقیقت است، آنچنان ظاهر و باطنِ عالم انسان را می گیرد که آقا در الهی نامه می فرماید: در این شبِ دوشنبه سلخ شهر الله المبارک هزارو سیصد و نود هجری قمری با کسب اجازه از حضورِ انور شما نام کشور پهناور هستی را عشق آباد گذاشتم؛ بله عشق آباد. اینجا محلِ عشق بازی نفسِ ناطقۀ انسانی با کلماتِ وجودیِ عالم است. منتها از بس که این الفاظ را در معانیِ متعارف استعمال کردیم و از دورانِ کودکی تا الان با معانی عرفیه بینِ عوامِ مردم عادت و خو کردیم؛ تا آدم لفظِ عشق را می آورد، تا لفظِ ازدواج را می آورد، تا لفظِ اینها می آید، می روند دنبالِ همین حرفهای متعارف و معمولی وگرنه نگاه بفرمائید به «فصُّ حکمةٍ عصمتیه فی کلمةٍ فاطمیة» حضرت آقا بحثشان بحثِ ازدواج است؛ بحثِ ازدواج چه غوغاست و تمامِ نظامِ هستی در ازدواج است؛ اسماء الله همه با هم ازدواج می کنند؛ اولین ازدواجی که در قرآن انجام گرفته است، سه تا اسم از اسماء الله با هم ازدواج کردند و از این ازدواج اینهمه آیاتِ قرآن متجلی شده است، آن سه تا اسم می فرمائید «بسم الله الرحمن الرحیم» الله؛ الرحمن؛الرحیم ازدواج کردند حالا شروع شده، نتیجه اش چی؟ «اَلحَمدُلِلهِ رَبِّ العالَمین» تا «مِنَ الجِنَّةِ وَالنّاس»، آیات از ازدواج اسماء الله بوجود آمده است؛ تمام اسماء الله با همدیگر ازدواج می کنند؛ تمام موجوداتِ نظامِ هستی با همدیگر ازدواج می کنند. و چه نیکو سروده شد:
آسمان مرد و زمین در خرد    آنچه او انداخت این می پرورد
آسمان و زمین با هم ازدواج می کنند؛ منظومۀ شمسی ازدواج کردند؛ ملائکة الله ازدواج دارند؛ لفظِ ازدواج چه شیرین است «سُبحانَ الَّذی خَلَقَ الاَزواجَ کَلَها» آیۀ شریفۀ سورۀ مبارکۀ یاسین است که تمامِ عالَم ازدواج کردند؛ نتیجۀ ازدواج عالم شده نطفۀ انسان و این نطفه در قوسِ صعود قرار می گیرد؛ در سیرِ تکاملیِ انسانی و جهانی، بعد می بینید که:
درون حبه ای صد خرمن آمد    جهانی از دل یک ارزن آمد
یک حبه یک نطفۀ انسان که جامعترین دفترِ غیب و شهودست و هر چه می خواهی درونش بنویس و تشنگی ات سیراب نمی شود تو یک موجود تشنه ای هستی که هر چه به او آبِ حیاتِ علم بدهند، نفسِ ناطقۀ انسان آب می خواهد تشنه است که تشنگی او فقط با یک آب سیراب شود و باز تشنه تر گردد که «یا مَن لّا یَزیدُ کَثرَةِ العَطاء الّا جُودًا وَ کَرَمًا» که تا می توانند نفسِ انسانی را آب حیات بدهند که آن را دم به دم از مردن بدر آورد زنده کند و تا جایی که:
بار دیگر از ملک پران شود    آنچه اندر وهم ناید آن شود
و بی نهایت شود که ان شاء الله از درس 99 تا 103 در موردِ اینها به بحث می پردازیم.
پس کاملترین مظهرِ واجب الوجود است، حال می آئید در عرفانِ عملی؛ اول عرفانِ نظری پیش آمده بعد عرفانِ عملی؛ به همین نحو عزیزانِ من باید پیش بروید؛ تمامِ بزرگان همین را فرمودند:اول حکمتِ نظری (عقلتان درست بشود) فکرِ انسان کامل شود، حواسِ پنج گانۀ ظاهری، حواس پنج گانۀ باطنی دو تا قوۀ وهم و خیال و یکی هم قوۀ عقل که اگر جمع کنیم می شود 8تا قوه؛ غذای این هشت قوه، عرفان و حکمتِ نظری است؛ ان شاء الله بحث می شود. وقتی انسان این 8 تا قوه را غذا داد و پرورش داد از آن به بعد پای دل به میان می آید، آنجا دیگر حکمتِ عملی می شود و خودش وادی دارد؛ عجله نفرمائید! در حکمتِ عملی و عرفانِ عملی که از آن تعبیر به سیر و سلوکِ انسانی می شود؛ اینجا باید شروع به تصفیۀ نفس و تصفیۀ دل کرد؛ که دل لایروبی شود، پاک شود؛ اگر این جدولِ بحرِ وجود که شناسایی کردی و. یافتی که تو بزرگترین جدولِ نظام هستی، لایروبی اش کنی؛ این جدول اگر درست تصفیه و لایروبی شود ان شاء الله برکاتِ الهیه سرازیر می شود که از تو حرکت و از خدا برکت. درست است سختی دارد، بتعبیر آقا می فرمودند که در ابتدای طلبگی پای صحبتهای آیة الله فرسیو«ره» می نشستیم؛ آقای فرسیو بارها فرمودند که آدم بخواهد عالِم   شود و به کمال برسد مثل اینستکه با مژۀ چشم بخواهد چاه بکند؛ کار مشکلی است. آنموقع دورانِ ابتدائی طلبگی بود، مطابق با لیاقتِ شنونده حرف می زدند آنطور که باید ادراک نمی کردیم بعد که افتادیم به تحصیل و به زحمت و پی در پی حالا گفتیم ای آقای فرسیو خدا رحمتت کند چه حرفِ درستی می زدید. کتاب خواندن زحمت ندارد چند تا کتاب می شود خواند یک رشتۀ علمی را می شود طی کرد، دانشجو شود دانشگاه برود طلبه بشود چهار سال برود حوزه درس بخواند و آنوقت لباس بزند منبر برود نماز بخواند این اندازه چرا، اینها را می شود، اینها راحت است، اما عالِم بشود و به کمالِ علم برسد و حقیقتِ علم در جانش پیاده بشود با مژۀ چشم چاه کندن است حال اگر این هست تصفیۀ نفس لایروبی دل از اینها دوصد چندان است. ولی توجه باید داشت که از آنطرف هم نظامِ عالَم یکپارچه برای ساختن ما قیام کرده  است؛ لشکرِ حقند گاهِ امتحان، همه در خدمتِ جنابعالی قرار دارند و می بینید که چه جور همکاری می کنند و سنگ و چوب و... همه آماده همکاری هستند. ظاهر و باطن همه با آدم همکار می شوند و به تعبیر جنابِ محقق میرداماد: سراسر عالم با آدم هم سنگ و هم آوازند؛ عالم و همه موجودات با ما هم آوازند و همه در خدمتِ شما هستند. الان این ساختمان و کلّ بنای ساختمان سنگ و آجر و...همه همکاری دارند که شما بنشینید و درس گوش کنید، کتاب بخوانید، محراب بروید، منبر بروید، جلسه داشته باشید، حضور باشد، مراقبت باشد تمام اینها همکاری می کنند اگر درجا همۀ اینها دست از همکاری بردارند چه پیش می آید؟ یک لحظه زمین و آسمان دست از همکاری با ما بردارند و بروند کنار؛ چه پیش می آید؟ همه با شما همکار می شوند عزیزانِ من و می بینید همه در خدمتِ شمایند. این جدول اگر درست لایروبی شود و طبق حساب پیش برویم؛ یک وقت سر از خانقاهها و درویشی ها و اینگونه فرمایشات در نیاوریم؛ الان ما در صدد تخطئه بندگانِ خدا نیستیم و نمی خواهیم تخطئه کنیم، اما لایروبی کار مشکلی است. نفس یک دفعه می بینید رفته یکجورِ دیگر خودش را نشان می دهد. تا درست تصفیه و لایروبی بشود خیلی مشکل است، اکثری تن به کار نمی دهند و تنها راهِ لایروبیِ نفسِ ناطقۀ انسانی که انسان آرام بگیرد اینستکه: بارها آقا می فرمودند: توحید قرآنی برای انسان پیاده شود؛ شما بالاخره از خدا چه می خواهید؟ خدا را چگونه فکر می کنید؟ خدا یعنی چه؟ باید درست پیاده شود. پدر گفت، مادر گفت، اجداد گفتند، می خواهیم نماز بخوانیم اینها باشد نمی گوئیم نباشد اما آن خدایی تو پرستی نه خدای حسن است باید توحید پیاده بشود بالاخره شما از این توحید چه می خواهید؟ و توحید هم پیاده نمی شود مگر اینکه خودتان برای خودتان پیاده شوید غیر از این راهی ندارد، ببین کیستی؟ خودت را بشناس.
به تعبیرِ آقا: اوّلین وادی که در آن وادی انسان پا می گذارد، وادیِ من کیستم هست. می روی کتابِ منازل السایرین را باز می کنی می بینی صد تا منزل باید طی کنی درست؟ در ده مرحله ده منزل می شود صد منزل. می روی در منطق الطیر عطار نیشابوری ایشان می فرماید باید در هفت مرتبه خودت را بالا بکشی، مرتبۀ نفس، مرتبۀ عقل، مرتبۀ قلب، مرتبۀ روح، مرتبۀ سِرّ، مرتبۀ خَفی، مرتبۀ أخفی. فرمایشاتی هست و اینها همه درست هستند، اما راهی که تمامِ این حقایق را برای انسان باز کند اینستکه در اوّلین قدم بفرما: «من کیستم»؟ از خودت چنین سؤالی بکن!
در شگفتم زمرد و زن پاک مست و خمار یعنی چه  می نیندیشد آنکه در راهست اندر این روزگار یعنی چه
هیچکس در نظامِ هستی نمیداند که من کیستم؟ از خودت سئوال بفرما، از غیرِ خودت دست بکش تنها کسی که با او کار داری خودت هستی. اگر درست تصفیه و لایروبی شود مجرای آبِ حیات؛ آبِ حیات مراد علم است که آدم مجرای علم قرار بگیرد مجرا یعنی محلِ جریانِ آب، آبِ حیاتِ علمِ نفسِ ناطقۀ انسانی که «عَلَّمَ الادَمَ الاَسماءَ کُلَها» و مجلای ذات و صفات می گردد، مجلا محلِ تجلّی است، ذات و صفات و تمامِ اسماء الله در او متجلی می شود. تمامِ صفاتِ الهیه در نفسِ ناطقۀ انسانی متجلی می شوند؛ دلسوز می شود؛ این برخلافِ اینستکه کسی فلسفه بخواند عرفانِ نظری بخواند و فقط حرفش را بزند. مثلاً بگوید: آدم باید جواد باشد اما هیچ اهلِ جود نباشد؛ بگوید: باید انسان رحمان باشد و مهربان باشد اما بوقتش رسید به هیچکس رحم نکند؛ باید انسان بخشنده باشد باید گذشت داشته باشد حالا که دو نفر دعوا کردند آقا می آید وسط می گوید آدم باید گذشت داشته باشد اما اگر آقا کارش جایی گیر بیفتد حالا 500 تا واسطه بیایند مگر آقا گذشت می کند؟ پس معلوم هست اسماء الله پیاده نشده؛ حرفش را می زند؛ عبارت خوب می نویسد، می شود آدم کتاب بخواند، می تواند منبر برود، اما بوقتش می بینی حرف پیاده نمی شود. عرفان را آقا اینطور معنی می کنندک اسماء الله در نفسِ انسان به علمِ شهودی پیاده بشود و انسان بچشد. این هست می فرمایند عرفان تا عرفان نشده هنوز انسان عارف نشده؛ عارف آن است که بسم الله الرحمن الرحیم که الله مقامِ ذات است. الرحمن مقام ذات است. الرحیم مقامِ ذات است و این اسماء الله که هم اسماء ذاتی اند و هم اسماء صفاتی اند. در جانِ انسان پیاده شود.
به بسم الله الرحمن الرحیم است     که عارف در مقامِ کن مقیم است
که عارف محییِ عظمِ رمیم است     تجلّی ها چه سرسر تا نسیم است
اینها باید در انسان پیاده شود، حقیقتاً پیاده شود که حضرت آقا راجع به حضرتِ امام زین العابدین علیه السلام می فرمایند: حرف زدن در مورد اینها آسان نیست، اینها چه درد کشیدند چه رنجی متحمل شدند، در کربلا یزید بر سرشان چه آورد؟ شمر با اینها چه کرد؟ در صورتی که باز هم شمر وقتی روی سینه ابی عبدالله علیه السلام نشسته و خواست سرِ آقا را جدا کند، باز آقا شروع به پندِ الهی کردند، گفتند من وعدۀ بهشت را به شما می دهم این کار را نکن و این را می گویند مظهرِ اسمِ شریفِ رحمن. اینجور مهربان باشید، اینجور دلسوزست که نمی خواهد یک بندۀ خدایی به اشتباه بیفتد حالا تا اینجا کردی کم نکردی با پدرم علی آنطور با برادرم امام حسن آنطور الان هم که با من اینطور می کنی اما با این حال آقا گفت همین الان هم بیا دست بردار من بهشت را برای تو وعده می دهم خودش قبول نکرد، این را می فرمایند  مظهرِ رحمتِ الهی. حالا یک کسی نسبت به من یک بدی کرد، آقا تا من انتقامش را نگیرم ولش نمی کنم، خوب آقاجان پس چی پیاده شده؟ پس اسماء الله کجا پیاده شده است؟ پس اینهمه نماز می خواندی شبانه روز می گفتی «بسم الله الرّحمن الرّحیم» پس این الرحمن کجا پیاده شده؟ پس چرا در عمل پیاده نمی شود؟ جنابِ امامِ سجاد علیه السلام اینهمه صحنه ها را مشاهده کرد باز در مسجدِ شلم یزید رو کرد به آقا گفت می توانم توبه کنم آقا فرمودند بله همین الان هم راه باز است. این چه رحمتیست، این چه رحمتیست؟ اینها را می فرمایند «بسم الله الرّحمن الرّحیم». نخیر حالا که اینجور شده من تا از تو انتقام نگیرم نمی شود چرا؟ اینطور نباشد. اگر درست تصفیه شود لایروبی شود مجرای آبِ حیات می شود؛ خوب؛ حالا تصفیه و لایروبی اش کردید تا چه اندازه حقایق در آن پیاده می شود؟ شایستگیِ جانتان را ببینید، این دفتر شایستگی لوحِ محفوظِ کلماتِ نوریه را دارد، الان یکی از بطونِ معانیِ کلمۀ لوح محفوظِ قرآن دارد اینجا خودش را نشان می دهد که نفسِ ناطقۀ انسان لوحِ محفوظِ نظامِ هستی هست.
جماد می گوید خوراکِ نبات شویم، نبات می گوید خوراکِ حیوان شویم، حیوانات همه می فذمایند که ما خوراکِ آدم می خواهیم شویم که آدم باقی است الی الابد. هر که هر چه می خواهد در او بنویسد این لوح باقی است الی بی نهایت. «فَمَن یَّعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یَرَهُ» هر چه در نفس نوشتی آن را می یابی هیچ چیز گُم شدنی نیست. (قسمتِ دوّم این آیۀ شریفه را نمی گویم، ان شاء الله آن مال شما نیست). مطلقاً چیزی گم شدنی نیست، الان چقدر اشکال، صُوَر به گوش شما آمده، صداها شنیده اید؟ هیچکدام در نفسِ تو از بین نمی رود همه محفوظ است؛ اینستکه آقا می فرمایند: همینطور شبانه روز با خوردن با چشیدن و... شبانه روز دارید خودتان را می سازید و شما الان همین هستید که اینجا نشستید و حقیقتِ آن این است و از این به بعد همینطور دارد می رود. این دفتر شایستگی لوحِ محفوظ شدنِ کلماتِ نوریه(تمامِ موجوداتِ نظام هستی را تعبیر به کلماتِ نوریه می کنند) چون همه قرتر شد دفترِ غیب و شهود باشند، همه قرار شد مظهرِ واجب الوجود باشند که کل موجوداتِ عالم مجلای حقند، محل تجلی نورِ حقند. «اَللهُ نُورُ السَُمواتُ وَ الاَرضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشکاتٍ» همه نور و چراغدان و چراغ راه هستی برای خدای تبارک و تعالی هستند و جنابعالی نفسِ ناطقۀ تو شایستگیِ این را دارد که لوحِ محفوظی بشود، یک دفتری بشود که تمامِ این کلماتِ نوریه در آن نوشته شود، لوحِ محفوظ شدن کلماتِ نوریه دارد، حال این کلماتِ نوریه چه هستند؟ اینها شجونِ حقایقِ اسماء هستند. حالا اینها بحث دارد، شجون جمع شجن به معنای پیچیدگی است و ارتباطِ خاصِ بینِ کلماتِ وجودی است، آنچنان نفسِ ناطقۀ انسان می تواند بالا برود که ارتباط تمامِ کلماتِ وجودیِ عالم بهمدیگر یکجا داشته باشد. تمامِ اشیاء عالم به هم مرتبط و متصّلند که از درس 8 به بعد ان شاء الله در کتاب بحث آن می آید. رقایق از رقیقه و تنزل یافتن می آید؛ الان می گوئی آسمان آن است و زمین این است، آتش می سوزاند، زمین یک کرۀ خاکل کذا و آب یک مایعِ روانِ کذاست؛ ابر یک بخارِ کذای در فضاست، دریا آن، آفتاب که یک کرۀ جرمِ سوزنده و حرارت دهنده کذا و کذاست، تمامِ ستاره ها برای خودشان حقیقتی و ظواهری دارند اینها می شود رقایق، اینها می شوند رقیقه، بعد این رقایق حقیقتی دارند که حقیقت همه را جمع بفرمائید می شوند حقایق، این حقایق در مقامِ احدیت همه به همدیگر پیچیده اند که همۀ حقایقِ مندرج در مقامِ سِرِّ عالَم می شوند و باطنِ عالم و روحِ عالم، که اینها با هم و در هم پیچیده اند و آنچنان درهم می روند که همۀ حقایق می شوند یک حقیقت، آن مقام را تعبیر می کنند به شجون حقایق اسماء. که دیگر همه درهم پیچیده هستند که به آن مقامِ شجونِ حقایقِ اسماء می گویند این موجوداتِ ظاهریِ عالم که اسماء الله هستند و این رقیقتها همه حقایقی دارند که «وَاءِن مَّن شَیٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُه» آن مخزنها، آن مراتبِ وجودیِ عالم، اینها حقایقند این حقایق بهم پیوسته اند که وقتی بهم می رسند می بینیم که یک حقیقت است که در همه هست، آن مقام شجون حقایق اسما است و نفسِ ناطقۀ تو شایستگی آن را دارد که لوحِ محفوظِ آن مقام شود، که از آن مقام اگر بخواهیم به یک کلمه تعبیر کنیم می شود مقامِ احدیتِ اشیاء عالم که می فرمائید:«قُل هُوَ اللهُ اَحَدٌ» این اسمِ شریفِ الاحد باید حل شود؛ احد یعنی چه؟ مقامِ شجونِ حقایقِ اسماء در آنجا جمع است، به آنجا می رسد که بشود مقامِ احدیت؛ بعد این حقایق می آید در مقامِ کثرت پخش می شود. در مقامِ کثرت که پهن می شوند اینجا می شود رقایق، این رقایق شئونی دارند؛ مثلاً می بینی شأن آب، آب چقدر شئون دارد، الان جنابعالی از آب چه استفاده هایی می فرمایی، تمامِ آنچه از آب برکت به تو می رسد می فرمایند شئون آب، الان جنابعالی که اینجا نشسته ای بعنوانِ یک رقیقه یک مرتبۀ تنزل یافتۀ از آن حقیقتِ خودت هستی که حقیقتِ تو الان این نیست که اینجا نشسته ای حقیقتِ تو در مراتبِ وجودیِ مافوق است و تو الان دم بدم در عینِ حال که با بدنِ ظاهریت در این عالمی و با این بدنت چقدر شئون داری که فقط دیدنِ تو یک شأن تو هست؛ شنیدنِ تو یک شأن تو هست؛ حرف زدن تو یک شأن توست؛ الان جنابعالی در این شأن از شئونت چقدر ماشاء الله وسیعی، آنموقع که از مادر متولد شدی این زبانِ تو فقط گریه بلد بود بعد کم کم دیدی که این بافتِ تو خنده را هم بلد شد بعد می بینی جلوتر آمد دیدن را هم متوجه شد همین بافتِ صورتِ تو شنیدن را هم یافته؛ بر همین بافتِ تو بوییدن هم متحقق شد؛ کم کم می بینی به حرف درآمده حالا دیدنش چه غریب شنیدنش چه عجیب و غریب علمای طب در سراسر دنیا راجع به همین شنیدنِ گوشِ تو دارند تحقیق می کنند چه زحمتها می کشند چقدر در آزمایشگاه ها آزمایش می کنند گوش تو را، چه جور می شنود، اینهمه زحمت که می کشند تازه دارند راجع به یک شأنِ از شئونِ بدنت که شنیدن است تحقیق می کنند، حالا این بدنِ تو چقدر شئون دارد؛ راجع به چشمِ تو چقدر دانشمندان مشغولند، هر رشته ای از شئوناتِ بدنت طبیب دارد؛ این بدنِ تو هزاران رشتۀ علمیِ علمِ طب را بوجود آورده که الان این بدنِ تو فقط یک رقیقه است نسبت به حقیقت تو در عالمِ ظاهر، حالا این بدن را می گذاری لای رختخواب بعد می بینی به خواب رفتی، با یک بدنِ دیگر مکه می روی کربلا می روی پیشِ همسایه می روی، درختها می بینی حالا آن دیدن و شنیدن و حرف زدن و راه رفتن در خوابت، آنهمه اَشکال و صُوَر که در خواب می بینی آنها چطور؟ اینها همه شئونِ وجودیِ نفسِ ناطقۀ فقط تو یکی هستند؟ خوب از اینجا بالاتر برویم می گویند انسان وقتی مُرد در قبر دریچه ای بالای سرش باز می شود (اینها همه تشبیه معقول به محسوس است اینقدر نیایید در این قبرِ خاکی فکر بفرمایید، که اینجا دریچه ای درست می شود، همین دیشب این قبر که این میت را گذاشتیم در خاک این جسم را به هم فشار می دهد، این نیست، این قبرِ مادی هست آن فشار قبر، قبرِ فلسفی است، آن قبرِ عرفانی هست، قبرِ عرفانی مربوط به نفسِ ناطقۀ انسان است، مربوط به قبرِ مادی و طبیعیِ انسان نیست که مربوط به بدن است، قبری که جان انسان را بفشارد قبرِ نفس است نه قبرِ بدن) که این تازه یک شأن از شئون توست، بدنِ حیوانات چقدر شئون دارد؟ دریا چقدر شأن دارد؟ امواج دریا الان شئون دریاست، کوهها چقدر شئون دارند؟ این معدنها چقدر شئونِ وجودی دارند؟ آفتاب چقدر شأن دارد؟ مستقیم بتابد طوریست مورب بتابد طوریست، در قطب طوریست در استوا طوریست، از دور تا دورِ زمین بگردی می بینی هر کدام با آفتاب یک نحوه رابطه دارند. اینها همه شئونِ وجودیِ آفتاب است که در هر یک ثانیه چهارده میلیون تُن انرژی صادر کند، برای نشئه زمین برای اینجا، این تازه یک شأن آن است، باید به ماه نور بدهد به ستاره ها نور بدهد به منظومۀ شمسی نور بدهد اینها همه شئون رقایقند همه شئونند منظومه شمسی بدور ستاره ولکا بگردد ستاره ولکا بدور ستاره شعرای یمانی بگردد آن دوباره مافوقش کهکشانها هستند چه غوغائیست اینهمه می شوند شجون رقایق اسماء، اینها چون تنزل یافتند اینها را می فرمایند (ظل) مثل اینکه آن برق می زند بعد سایۀ من و شما روی فرش می افتد، آن سایه را می فرمائید ظل یا رقیقۀ آن، خودِ جنابعالی می فرمائید حقیقة، این نشئه طبیعت یک سایه ای هست سایۀ کی هست؟ یک کبوتری در آسمان پرواز می کند؛ سایه اش می افتد روی زمین و شما همین سایه را نی بینید که اینطرف می رود و آنطرف بال می زند بعد به تو می فرمایند سرت را بالا کن ببین حالا می بینی عجب این که سایه بود پرندۀ اصلی که آن بالا هست. و لذا جنابعالی را مستوی القامة خلق فرمودند گفتند جنابعالی سرت به سوی بالای عالم است که تو نسبت به درختهای بیرون درخت واژگونه ای هستی؛ درختهای بیرون سرشان و ریشه شان و پوزشان در زمین است در خاک است و پایشان به سوی آسمان است اما جنابعالی نفسِ ناطقۀ تو سر به سوی آسمان دارد، به شما می فرمایند آقاجان تعالو سرت را بالا بگیر؛ این عالمی که تو نگاهش می فرمایی از زمین و آفتاب و اینهمه مجموعۀ غیر متناهی عالَم ماده هرگز متناهی نیست هرگز در ابتدای عالَم به جایی نمی رسی هر چه علم با تجربیات تحقیق کند لطف می کنند هر چه بفرمایند امکان ندارد برای عالم مبدأ زمانی تعیین کنند. راه ندارد این عالم هست و هست این عالم ظاهری است و هرگز هم متناهی نیست به انتها نمی رسد هرگز تمام شدنی نیست تمام اینها را می فرمایند یک سایه ای است تازه، اینها را می فرمایند رقایق (سایه ها) حقایق چه؟ حقایق در متنشان هست، متنشان یعنی چه؟ از اینجا باید در برویم و برویم جای دیگر متن را پیدا کنیم؟ نه متن همینجا است باید همینجا متن را پیدا کنیم باید همینجا متن را بیابیم مثل اینکه بفرمایی که تو اینجا نشستی، می فرمایی من که اینجا نیستم این بدنِ من است پس منِ من کجاست/ منِ تو کجا ندارد همینجا باید پیدایش کنی حالا می فرمایی منِ من هم مکان دارد؟ اینجا دارد؟ نخیر اینجا هم ندارد، باید درستش کنی، این نفسِ ناطقۀ انسان این شاسیتگی را دارد که تمامِ این رقایق را بگیرد، تمامِ شئون این رقایق را تحصیل کند، از این بالاتر برود به حقایقشان هم برسد، نه تنها به حقایق برسد بلکه به شجونِ حقایقِ اسما هم برسد به آن پیوستگیِ خاص، به آن اتصال تام که یکدفعه می بینید چی شده که تا بسم الله الرحمن الرحیم آمد، تمام قرآن برای پیغمبر نازل شد؟ «اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر» که شجون حقایق اسماء مقامِ احدیت و شئونِ رقایقِ ظلّیۀ آنها را داراست، این شایستگی را جنابعالی داری که ان شاء الله لوحِ محفوظِ همه باشی، حالا این است دلِ تو جانِ تو که این اندازه لیاقت دارد، پس عزیز من: 
دفترِ حق است دل به حق بنگارش  نیست روا پر نقوش باطله باشد
«هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَرضَ بِالحَق» دلِ تو بالحق آفریده شده، آب و آتش براساسِ حق آفریده شدند، تمامِ زمین و آسمان همه بر حقند یک کلمۀ وجودی نیست که اگر تمامِ دانشمندان جمع شوند بگویند آقا این کلمۀ وجودی بی خود آفریده شده است. اگر کسی بگوید خبر از جهلِ خود می دهد نه خبر از بیهودگیِ عالَم، همه برحقند، حالا که این است جنابعالی هم دفترِ حقّی، حالا قلم حق بردار و به حق بنگارش، درست بنویس آنطوری که به تو دستور داده خودت را بنویس خودت نمی توانی هر طوری دلت می خواهد خودت را بنویسی این آخر درست نیست که هر جور خودت را بار بیاوری، شما یک دفتر از مغازه می خری 50 تومان 100 یا 150 تومان یک مداد می خری و یک پاک کن می خری به فرزندت می دهی و میگوئی فرزندم این را بگیر و درست بنویس، خوب؛ حالا این بچه بگیرد این دفتر را خط خطی اش کند، صد برگ دفتر را می شود در عرضِ دو دقیقه خط خطی اش کرد، اما حالا بفرما بنشینید این دفتر صد برگ را درست بنویسید چند ماه طول می کشد؟ حالا این آقا باید برود مدرسه، معلم پای تخته تا ایشان یاد بگیرد و مشق کند و این دفتر را امشب مشق می کند و فردا هم معلم می گوید آن کلمه را درست ننوشتی پاک کن درست بنویس! تا این  دفتر درست پر شود و خطت خوب شود می بینی میلیونها محصل خط می نویسند اما فلانی خطاط هست همه از خطش لذت می برند این خوب می نویسد ای خدا تا دست ادب بشود خوب بنویسد چقدر طول می کشد؟ همین دستِ ظاهری تا مؤدب شود «از جنبه لفظ مؤدب شود» درست بنویسد. خوب حالا حقست که خدا بفرماید آقاجان این دفتر به این خوبی را که من به شما دادم که این دفتر شایستگی اش را داشت که تمامِ حقایقِ نظامِ هستی را در آن بنویسی پس چرا این را گرفتی همینجور خط خطی اش می کنی؟
بله یک وقتی از اینجا، برای ما آخوندها زیاد پیش می آید، دورانِ قبل از انقلاب طوری الان طوری دیگر، همین پریشب که برای کلاس می آمدم آمدیم ایستگاه که ماشین سوار بشویم بعد دیدیم که این آقایان خوب گیر آخوند افتادند ماشین سوار کردن مشکل است،  یکی از اینها «حالا خوشم آمده بارک الله آدم رک و راست باشد خوب است» گفته آقاجان این آقا جا هم دارد و می خواهد برود اما این آقا می خواهد نوار بگذارد برای شما زحمت می شود گفتم ممنونِ شما، به ایشان گفتم ما که جانِ عزیز شما را می خواهیم گوش شریفِ شما را بالاتر و شریفتر از اینها می دانیم که خودتان را به این الفاظ و به این اصوات دلخوش بکنید «حالا از ما حرف نمی شنوید مختارید» این دفترِ حق (دل) اینکه باید حقایقِ ملکوتیه بشنود؛ اینکه باید اصواتِ نظامِ هستی را بشنود؛ اینکه باید از درخت حرف بشنود، اینکه باید از زمین و آب و هوا و دریا حرف بشنود حالا چیست که این را آدم آلوده اش کند به خط خطی کردن « نیست روا پر نقوش باطله باشد» خودمان را بی خود ننویسیم، بی جور دهن را به هر حرفی باز نکنیم
کم گوی و گزیده گوی چون در    تا زندک تو جهان شود پر
حرف بزنیم حرفِ اساسی بزنیم، حرف بشنوید حرفِ اساسی بشنوید، غذا بخورید روی اساس غذا بخورید شما همینطور آفریده نشدید عزیزِ من که همینجور هر جور خودت می خواهی بار بیائی؛ نیستید شما الحمدلله؛ شأن تان اَجلِّ از این حرفهاست (دارم به خودم می گویم) یکبار اینجا ماشین سوار شدیم رفتیم قم، سرِ خیابان باز آنجا و ایستادیم دیدیم بندۀ خدایی ایستاد (لطف کرد) تا سوار شدم ایشان دست برد صدای ضبط را کم کرد خیلی کم کرد، معلوم بود آدم با شخصیتی هست (در عین حال که دارد آن چرت را گوش می دهد) حواس هم داشت بعد رو کرد گفت آقا موسیقی حرام هست؟ به ایشان عرض کردم آقاجان حالا حرف از لفظ موسیقی زدی موسیقی حرف زیاد دارد راجع به موسیقی حرف فراوانست اگر نظر مبارک حضرتعالی این نوارهایی که ضبط می کنند؛ آیا منظور شریفِ شما همین نوارهاست؟ فرمودند آری همین است، عرض کردم آقاجان من کاری به حلال و حرام و اینهایش ندارم الان مرا به دیدِ آخوند نگاه نکن اما من از شما این را استدعا می کنم که آیا گوش مبارک و شریف حضرتعالی حیف نیست که این صدا را بشنود؟ دیدم له شد! این گوش نازنین باید خیلی حقایقِ هستی را بشنود و اصواتِ ملکوتیه را اصطیاد کند نه اینگونه صداهای نماموزون را که جان را از اعتلایش می اندازد! «والحمدلله ربّ العالمین».
جلسۀ پنجم:
سیرِ شهودی غایتِ آن معرفتِ شهودی است که «لَم أَعبُد رَبًّ لَّم أَرَه» و سیرِ آفاقی نهایتِ آن معرفتِ فکری که «اُلئِکَ یُنادُونَ مِن مَّکانٍ بَعید». تا از مباحثی که در بحثهای آینده به لطفِ خدا مطرح می شود معرفتِ شهودی و معرفتِ فکری است، آنچه  را که انسان از ناحیۀ عقل و یا قوایی که تحتِ نظرِ عقلند از قوّۀ وهم و خیال و قوای پنجگانۀ حسِّ ظاهری بدست می آورد معرفتِ فکری است و آنچه را انسان می بیند معرفتِ شهودی است. مثلاً می شنود شناختِ فکری است و یا می بوید و می چشد و لمس می کند و تخیل می کند و توهّم می کند و یا تعقّل می کند اینها همه معرفتِ فکری است؛ اگر تعقّل مقدّمه برای معرفتِ شهودی باشد بسیار نردبان خوبی است و نه تنها خوب است بلکه لازم است چون قوایی که حق در انسان خلق کرده است از حواسِ پنج گانه و دو قوّۀ وهم و خیال و بالاتر از اینها قوۀ عقل، اینها همه غذا می خواهند که غذای اینها تعقّل و تفکّر است، و همین ادراکاتِ ظاهریست اینها باید مقدمه قرار بگیرد برای معرفتِ شهودی که مربوط به قلب است «لَم أَعبُد رَبًّا لَم أَرَه». حالا اگر کسی سئوال کند که پایانِ کارِ معرفتِ شهودی چیست؟ حدیثِ شریفِ امیرالمؤمنین علیه السلام هست که می فرماید: دیدنِ حق نهایتِ آن راهست. در روایت آمده که سیرِ انفسی غایتِ آن معرفتِ شهودی است، «لَم اَعبُد رَبًّا لَم اَرَه» و معرفتِ شهودی تنها از یک راه حاصل می شود و آنهم از ناحیۀ سیرِ انفسی است، که انسان به مقامات شهودی قلبی راه می یابد. و درجات تعقّل و فکر اگر چه راهِ رسیدنِ به حق است اما راهی است که از دور حق را ندا می دهد. «اُولئِکَ یُنادَونَ مِن مَّکانٍ بَعید»، اینها کسانی هستند که از راه دور خدا خدا می کنند و لذا می خواهند از اثر پی به مؤثّر ببرند لذا تمامِ رشته های علمی همه از راه دور الله الله می کنند ولو رشته های تجربی باشد که «اُولئِکَ یُنادُونَ مِن مَّکانٍ بَعید»؛ و فرمودید اقربِ طُرُق به سوی حق تعالی نفسِ ناطقۀ انسانی است که صراطِ مستقیم است و لذا کسی سیرِ انفسی بکند حق را در متنِ جانِ خودش می یابد و بعد طبقِ عرایضِ قبل می بینید که خودِ اوست و از او دور نیست. لذا اگر از او بپرسند تو خدا را دیدی و عبادت می کنی یا نه؟ در جواب حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید: «من خدایی را که نبینم عبادت نمی کنم» ، «لَم أَعبُد رَبًّا لَم اَرَه»، چون می بینم عبادتش می کنم. و این معرفتِ شهودی هم زیرِ سرِ سیرِ انفسی است منتها سیرِ انفسی اگر منتهی به سیرِ آفاقی شود دیگر لذّتش خیلی عظیم است و لذّتِ عجیبی دارد. برخلافِ آن که سیرِ انفسی نکرد به سیر آفاق بپردازد یعنی قبل از مطالعه کتابِ نفس کتابِ آفاق را (نظام ظاهریِ عالم) که آنهم راهِ علمی است کسی تخطئه اش نمی کند اما بهره اش از دور الله الله گفتن است و نتیجه اش همان کوکویی است که اینجا و آنجا باید بگردد که خدا کوکو و آقا در الهی نامه بفرمایند: «الهی همه کوکو گویند و حسن هوهو» حالا این به آن معنی نیست که از امشب راه بیفتیم و ما هم هوهو کنیم؛ چه هوهوهای بعضی ها از کوکوهای کوکو کنندگان دورتر است، اینها باید پیاده بشود باید جان بگیرد اینها به حرف نمی شود.
خودِ حرف نیز علمِ فکریست، هوهو کند ولی حقایق در جانش پیاده نشده باشد این حرف معرفتِ فکری است نه معرفتِ شهودی، لذا دو تا بحث در آینده مطرح می شود یکی سیرِ انفسی و دیگری سیرِ آفاقی است، اصلاً مسافرتِ در ننفس و در آفاق یعنی چه؟ در حقیقت نفسِ ناطقۀ انسانی را دو تا مسافرت هست یکی مسافرتِ انفسی و دیگری مسافرتِ آفاقی و برای هر دو مسافرت خداوند به او قوائی عطا فرمود ، برای مسافرتِ انفسی اش دل را داد و برای مسافرتِ آفاقی اش هم عقل را داد. باید هر دو بال را داشته باشد تا اهل پرواز باشد. اگر مسافرتِ انفسی را با بالِ دل کرد البته بال عقل مقدمۀ بسیار خوبی است و کمک یار برای راهِ دل است، اگر مسافرتِ عقلی نکرد انحراف در سفرِ قلبی بشدت بالاست (سطح انحراف) اینست که خانقاهها پر می شوند، ریشها آمده تا کجا، اینها همه به این دلیل است که راه عقل پیاده طی نکرده ، زود راهِ دل را در پیش گرفتند و راهِ دل همان راهی است که «ره دور است و باریک است و تاریک» در حالی که راهِ دل باید نزدیکترین راه باشد ولی اگر بر اساسِ تعقّل صورت نگیرد با کوچکترین انحرافی، آنچنان دور می شود که بخواهد برگردد به مراتب از تمامِ عقلا عقب است، لذا سفرِ انسان نه یعنی اینکه مسافرت از این شهر به آن شهر کند که این سفرِ حیوانی هست که از یک نقطه به نقطه ای دیگر می رود تا به کار خاصّی برسد، این سفر سفرِ انسانی نیست؛ سفرِ انسانی سفرِ طولی و سفرِ معرفتِ شهودی است و در مرتبۀ تنزّل یافته ترش معرفتِ فکری است باید این دو تا سفر باشد منتها در این که آیا اول شهودی را آغاز کنیم یا سفرِ معرفتِ فکری را؟ اصل معرفتِ شهودی است، اصل، دل است «اَلقَلبُ حَرَمُ الله» اما فرمودند: اول سفرِ فکری بکنید که سفرِ فکری بال شما برای رسیدن به مسافرتِ شهودی شود. بعد از سفرِ فکری مسافرتهای شهودی لذتبخش ترین مسافرت است اما بدون سفر فکری سفر شهودی را آغاز کردن خالی از انحراف نیست لذا در طول تاریخ می بینید که انحرافات چقدر شدید است؛ حضرت آقا می فرمودند شما در تمامِ حرفهای صدرالمتألّهین بگردید اگر توانستید یک حرف خلاف پیدا کنید که نمی یابید. اما حالا بعضی افراد دیگر که نام نبریم توی حرفهاشان فراوان دست انداز دارند چرا؟ چون علمِ فکری را درست طی نکردند تا به علم شهودی برسند و یکدفعه افتادند در وادیِ دل، آنهایی که یکدفعه در وادیِ دل افتادند به ظاهر به حرف می آیند ولی در باطن انحرافات زیاد است. آنکه راهِ دل را تصحیح می کند راهِ فکر است. وقتی عقل قوی و خالص شود، هرگز رهزن دل نمی شود که تا احراف پیش بیاید، گرچه راه عقل و معرفتِ فکری حقایقِ شهودی را برای انسان نمی آورد ولی راهِ عقل مقدمه است که آدم بعد از طی فکری به طی شهودی برسد.
راهِ معرفت فکری: آنچه در دانشگاه می خوانید و در حوزه طلبه دنبال درس و بحث و دنبال استاد می رود معرفت فکری است؛ آنچه در فلسفه است، فلسفۀ غرب فلسفۀ شرق همه معرفت فکری اند؛ عرفانِ نظری هم معرفتِ فکری است فقط تنها راهِ عملی برای معرفتِ شهودی عرفانِ عملی است که باید از عرفانِ نظری طی بشود لذا آقا بارها در درس می فرمودند: «آنقدر باید شخص در عرفانِ نظری زحمت بکشد که در عرفانِ عملی حقایق بر او منکشف بشود»؛ و البته اگر عرفانِ عملی بدونِ عرفانِ نظری باشد، راهِ درستی است ولی خطر سنگین است و معمولا هم اکثری نمی رسند و در راه می مانند بالاخره با چهار تا خوابِ خوش توقف دارند. اما آنها که راهِ معرفتِ فکری طی کنند و به معرفتِ شهودی نمی رسند اینها دائماً همان کوکوگویان اند که باید در پشتِ پردۀ حجاب بمانند اینها نمی توانند ادعا کنند که: «لَم اَعبُد رَبًّا لَم اَرَه» و تازه کسی عرفان نظری بخواند آنهم نمی تواند ادعا کند که «لَم اَعبُد رَبًّا لَم اَرَه».
لذا باید عرفانِ نظری به عرفانِ عملی برسد تا نتیجه بدهد، معرفتِ فکری باید به معرفتِ شهودی منتهی شود تا نتیجه بدهد لذا از کلِ بحث دو نتیجه می گیریم، اگر راه معرفتِ فکری بع راهِ معرفتِ شهودی منتهی نشود این همان «اَلعِلمُ هُوَ الحِجابُ الاَکبَر» است که خیلی گرفتاری پیش می آورد. اگر راهِ شهودی بدون راهِ فکری طی بشود موفقیت هست اما برای اکثری وقوف است؛ و برای تک تک افراد شاید نتیجه بخش باشد و به انتهای راه برسند اما خطر دارد ولی خطرش از خطرِ کسی که بدونِ علم شهودی فقط علمِ فکری طی می کند کمتر است. البته بعضی موارد پیش می آید که خطرِ کسانی که در مسیرِ دلند و اهلِ تعقّل نیستند از خطر کسانی که اهل تفکرند کمتر هم نیست اما اگر کارِ فکری انجام شود ولی علمِ شهودی انجام نشود «اَلعِلمُ هُوَ الحِجابُ الاَکبَر»؛ انسان از این حجاب بدر نمی رود. بر همین اساس گفته شده است: برای جاهل هفتاد گناه بخشیده می شود قبل از آنکه برای عالِم یک گناه بخشیده بشود. از اینجاست که علم حجابِ خطرناکی است، غرض از این عالِم، عالِم به علمِ فکری بدونِ علمِ شهودی است، وگرنه عالِم که در مرحلۀ شهودی است دیگر در مرتبۀ گناه نیست که بخشیده شود یا نشود.
لذا انسان برای رسیدن به حق باید دو سیرِ فکری و انفسی (شهودی) را داشته باشد، اما بارها حضرت آقا فرمودند که مقدمۀ سیرِ انفسی سیرِ آفاقی است. بعد از اینکه سیرِ انفسی را طی کرد حالا سیر در آفاق آسان است، که می فرمایند در یک لحظه 16000 عالَم را طی می کنند ( البته ائمه حسابشان که دارای نفوسِ مکتفی هستند آنها مقدمۀ سیرِ آفاقی ندارند مستقیماً سیرِ انفسی طی می کنند، البته نه اینکه ائمه علیهم السلام تعقّل و تفکّر نداشته باشند، که به تعبیر حضرت آقا «برهان و عرفان و قرآن از همدیگر جدایی ندارند» بحثی است شریف، ولی آنها برای اکتشافِ حقایق نیازی به درس و مدرسه و استاد و مطالعه ندارند و در مقامِ علمِ لدُنّی هستند اما همین ائمه معصومین علیه السلام که دارای سیرِ انفسی و معرفتِ شهودند می بینی که معرفتِ شهودی در موردشان به سیرِ آفاقی منتهی می شود که عوالِم طی می کنند، اینستکه آقا در رسالۀ صد کلمه در معرفت نفس می فرمایند: آنکه از سیرِ انفسی به سیرِ آفاقی نرسیده است چه چشیده و چه دیده است؟ که چشیدنِ تمامِ عالم در اثر سیر انفسی است، این می شود مقام چشیدن در سیر انفسی، اما قبل از رسیدن به سیر انفسی باید عقل تکمیل شود و بالِ عقل پر در بیاورد، سیرِ انفسی غایتِ آن معرفتِ شهودی است که «لَم اَعبُد رَبًّا لَم اَرَه» عبادت نمی کنم پروردگاری که ندیده باشم. و سیرِ آفاقی غایت آن معرفت فکری است که «اُولئِکَ یَنادَونَ مِن مَّکانٍ بَعید»؛ منتها این مطلب در صورتی است که سیرِ آفاقی به سیرِ انفسی منتهی نشود. البته همه خداخدا می کنند منتها بعضی کوکو می کنند و بعضی هوهو؛ این جمله را داشته باشید تا ان شاء الله بعدها به شرحش برسیم.
نکته: شهودِ ملکوتی با عقول اکتسابی حاصل نمی شود، کسی که فقط سیرِ فکری کند و در سیرِ انفسی و شهودی نیفتد هرگز آن شهودِ ملکوتی برایش حاصل نمی شود؛ البته این مقدمه است برای آن و هر دو سیر را طی کند منتها اول این را بعد آن را. لذا حضرت آقا بعنوان پند به همه می فرمایند خوب درس بخوانید، خودتان را پاک داشته باشید. همینجور که هست خوب درس بخوانید خودتان را آلوده هم نکنید، این کشورِ بدن، کشورِ جان اگر آلوده شود درس خواندن آب در هاون کوبیدن است، ای کاش فقط آب در هاون کوبیدن باشد، خطراتِ بعدی را خودتان ملاحظه می فرمائید و می بینید.
«انسان کاری مهمتر از خودسازی ندارد و آنهم مبتنی بر خودشناسی است. دروس معرفت نفس کتابی است که در این مقصدِ اعلی و مرصدِ اسنی» که ان شاء الله باید در رصد خانۀ نفس بنشیند اما این رصد خانه ای است که خیلی اسنی و بلند هست؛ بسیار رفیع است، رصدخانه را در جای بلندی می سازند و اهل رصد باید برود در چاه در تاریکی روشنایی را بپاید و این خودش سیرین است که تمامِ موجودات باید بروند در تاریکی و از تاریکی بسوی روشنائی بیایند که «یَخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّور». حیوانات و غیره، همۀ نطفه ها باید بروند در شکم و از شکم در بیایند، جنابعالی هم از شکم درآمدی از صلب و ترائبِ پدر به زهدان مادر و از آنجا در بطنِ مادر تا بتواند بروشنائی بیاید و سیر انسانی کنید، تمامِ نباتات از دلِ تاریکیِ خاک در می آیند، تمامِ میوه جات همه از دلِ تاریکیِ خوشه و شاخه و اَمثالِ اینها باید بیرون بیایند، آقای رصدخانه چی هم باید در دلِ چاه رصد خانه برود و از آنجا ببیند در روشنایی چه خبر است به آنجا که رسیدی باید بروی در رصدخانۀ نفس بنشینی ببینی چه خبر است.
به نظم و نضد (چینش)، معلوم است که خودِ کلاسِ درس یعنی عالمِ اُنس، قلم تقدیر رقم زد که آن پرده نشین شاهدِ هرجایی شود.
فرمودند بکارید سبز می شود، الان بکارید غصه اش را نخورید سبز می شود اینجا نشود آنجا، مثل چاه کن چاهی می کند تا به آب برسد بعضی زمینها هستند که باید 150 متر بکنند تا به آب برسند بعضی همین دو متری به آب می رسند؛ حالا جنابِ محمد حسین طباطبائی کَند و همین یک متری آب در آورد، اگر در همین حد توقف نکند، که خطر می بیند، امان از این چه چه و به به گفتن مردم که چه افرادی را بیچاره کرده و می کند.
خلاصه اینکه مزاجها گوناگون است، مزاجها فراوان و مختلف، بعضی ها یکمتری دو متری 50 متری 300 متری، نگو خدا دوستم ندارد؛ به اینکارها کار نداشته باش، تو کارت را بکن تا به نتیجه برسی و می رسی؛ کار به دیگران نداشته باش کارت را بکن، تا گفتی چی شده همین گرفتاریست، آقا راه افتاده سیرِ انفسی را طی کند، اما طلبکارست تا می بیند خواب اینجور شد دعوا دارد، خوب بشود مگر چه خبرست؟
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن    که خواجه خود صفت بنده پروری داند
هر چند دیرتر آب در بیاید بهتر است، انسان پخته تر می شود، هر چه زود آب در بیاورد برای اکثریت کال می شود، هر چه زحمت کشیدن بیشتر باشد بهتر است و لذّتش بیشتر است، چه خبر است آنقدر عجله داری؟ مردم 20 سال هست که دارند زحمت می کشند اما آنچه که تو الان در اول راه می خواهی، هنوز طلب نکرده، شما بذرافشانی کنید تا خدای زارع آن را سبز نماید، خوشا بحال آنهایی که از سن پایین تر شروع کرده اند؛ اما الان در این سن یک رنگهایی گرفتیم؛ خوب البته تا این رنگها را بدهیم و رنگ جدید بگیریم می بینی با مژه چاه کندن است اما اشکال ندارد، ناگهان می بینی دستی از غیب برون آمد و «تَبُدِّلُ السَّیِّئاتِ بِالحَسَنات» و تمام آنچه که سیئه بودند و بد رنگ بودند می شوند خوش رنگ و می بینی عجب! این شیطان هم بنده خدا که خوش رنگ بود ما او را بدرنگ می دیدیم، ایشان هم بد نبود خیلی بدگوئی اش کردیم خیلی داد سرش کشیدیم بعد او می گوید آقا من بودم که تو را تازاندم و به اینجا رساندم و از شما طلبکار هم می شود، خلاصه آنکه عجله نفرمائید؛ می بینم که عجله ها شروع شده و بشدت هم شروع می شود و می خواهیم ظرف همین یک هفته دو هفته اویس قرنی بشویم. و مواظب هم باشید این کتابها را نخوانید بد عادت می شوید، آن عادات مربوط به کسی دیگر است، نماز شب می خواند، کود می دهد، چرب می کند، ولی! می بینید نشد! بعد حالا برمی گردد چه سوء ظن پیدا می کند و می گوید اینها همه معرکه گیری و بازار هست.
اینستکه عرض می کنم راه فکری طی بشود این گرفتاریها پیش نیاید تاکید این نیست که شما کتابها را نخوانید اما کتابها را می خوانید بدانید که مؤلّفِ آن مطابق با حال خودش حرف زده و به شما ربطی ندارد، همینقدر که ترغیب شوی تهییج شوی خیلی خوبست؛ اما بگوئی حالا که ایشان اینجور شده منهم بشوم، خیر، نمی شود و برای تو طوری دیگریست برای او می بینی از این راه زود نتیجه می دهد و اما برای تو از راه دیگر نتیجه بخش می شود. کتابها برای اینستکه کمی ما را تشنه کند همین اندازه خوبست، اما خدای نکرده نباید این تشنگی موجبِ گمراهی شود. هر چه از هر کسی می خوانید بدانید که مربوط به حالِ خودش است.
اینستکه آقا معمولاً در کتابهایشان از حالاتشان کم می گویند چون می دانند این مربوط به حالات خودِ ایشان هست و کسی که بخواند فکر می کند مربوط به او هست، خبر ندارد که راجع به حال او نیست. اینستکه آقا می فرمایند: این اصول، کد، رمز را حل کنید؛ اینها وقتی حل بشود از این به بعد تو برای خودت معیار می شوی، چرا یک خوابی جنابعالی می بینی برایت بد باشد و دیگری همان خواب را ببیند برایش خوب باشد؟ اسماء الله نیز همینند، یکی می بینی یک اسم خداوند برایش جلال است و همان اسم برای دیگری جمال است، این را باید چه کسی تشخیص بدهد که جمال است یا جلالست؟ باید خودت فکر بکنی که نفسِ تو براساس دستوراتِ علمی و عقلی درست بار بیاید بعد خودت بشوی معیار خودت، البته یک مقداری باید در اولِ راه خودت را به محضرِ کاملِ مکمّلی تقدیم کنی تا ایشان به شما بگوید که این حال تو در مسیر هست یا نه؟ چه بسا خوابی ببینی حالت را بد دریابی ولی پیشِ یک اهل فن که تقدیم کنی می بینی خواب خیلی خوب بود.
در سورۀ مبارکۀ یوسف، عزیزِ مصر که خیلی زورگو هم بود خواب می بیند که هفت تا گاو لاغر هفت تا گاو چاغ را می خورند، هفت تا خوشۀ خشک گندم هفت تا خوشۀ سبز را می خورند، این خواب را به منجّمین دربارش عرض کرد چون اهل فن نبودند به او گفتند: این که خواب نیست تو دیدی!! اضغاث احلام، این خواب خوابِ پستی هست، اصغاث احلام یعنی خوابهای بی ریشه که تعبیر ندارد، یکی از این آقایان که از زندان آزاد شده بود به یادِ یوسف افتاد و گفت معلوم نیست این معبّرین آگاه و وارد باشند یا نه؟ چون علمِ تعبیرِ خواب خود یک رشتۀ علمی است که علم الرؤیا نام دارد و در این رابطه کتابها نوشته شده است مثل تعبیرِ خواب ابن سیرین (اسم مادرش سیرین بود به اسم مادرش مشهور شد)، نمی شود که بروی یک کتاب تعبیر خواب بخوانی و خواب خود را تعبیر کنی، بعد ایشان رفتند پیشِ یوسفِ صدیق ایشان فرمودند به به عجب خوابی!! اگر این خواب را یوسف تعبیر نمی کرد همه از گرسنگی می مردند؛ ایشان فرمود: هفت سال فراوانی دارید سپس هفت سال قحطی و آن هفت سالِ خشک هفت سالِ سبز را می بلعد. خوب چکار کنیم؟ راهش اینستکه انبار کنیم. خوب از زندان بیرونش آوردند و علمِ تعبیرِ خواب، یوسف را از زندان درآورد، لذا نباید هر چه می خوانی تعبیر به حالتِ خودت کنی، اینطور بخوانی و آنطور بشود اصلاً حالت را بهم می زند. خیلی افراد داریم که حالشان بهم خورده است. چرا؟ چون چهارتا کتاب می خواند و خیال می کند با کتاب خواندن قضیه حل می شود، اینطوری نیست باید خیلی تثبّت به کار برد، روز به روز وضع فرق می کند، الان می بینی درس اینجور هست فردا طورِ دیگر، پس فردا می بینی حقایق دیگری پیدا می شود و پیش می آید. حتی در کتابهای حضرت آقا می بینید دستورالعملی آمد همینجور دست به کار نشوید، می بینید که شدند و گرفتاری پیش آمد، اگر حضرت آقا دستوراتی دادند در جای دیگر هم فرمود: استاد هم اولین شرط هست، اولین شرط هر دستوری استادست. لذا این کتابها نباید چاپ بشود یا اگر می شود نویسندۀ کتاب باید درجایی تذکر بدهد که این را مربوط به حالتِ خود نگیرید. الان کتابی در سطح مدارس آمده است، مطالعه کردم، عزیز من این حالات برای شما پیش آمده چرا این حالات را می نویسی و دست مردم می دهی؟
آن که را اسرار حق آموختند   مهر کردند و دهانش دوختند
حقِ حرف زدن ندارد. مگر چند تا واقعه مثا آن صحابه و امام سجاد علیهم السلام در عرفات پیش آمد، حالا ما چون این واقعه را چند بار گفتیم فکر می کنیم چند بتر اتفاق افتاد، آقا شبانه روز با مردم در ارتباط بودند شبانه روز با مردم به صورِ ملکاتِ ایشان روبرو می شدند حالا یکبار برای یک صحابه اشان فرمایشی هم فرمود آنهم یکبار، دوبار نفرمود.
آن که را اسرار حق آموختند  مهر کردند و دهانش دوختند
انسان را در مسیر تحصیل بگذارد و مردم بیایند تحصیل کنند، اکثریت مردم (عرض کردم) همه شما، استعدادش را دارید، مرحومِ شیخ الرئیس در اشارات می فرماید: این چهره های مردم سه جور هستند که هر کس نگاهشان می کند بدش می آید، که تعدادشان به نهایت اندک است. یک سری مردم هستند که خیلی مردم اشتیاق به دیدارشان دارند امّا عموم مردم چهرۀ متعارفی دارند. 98 درصد مردم این استعداد هست که به کمال برسند. و طائفۀ اوّل همانندِ یوزپلنگی هستند که باید آهوان را یتازانند که جهنّم تازیانه حق است تا بنده و شما را به سوی بهشت برانند.
غرض آنست: هر کتابی که در حالاتِ مؤلّفین آن است برای دیگران معیار نیست، جز اینکه مؤلّفِ آن از حالات خویش خبر داده است و اگر هم از احوالِ دیگران با خبر شود باید مظهرِ ستّاریّت حق قرار گیرد و اسرارِ مردم را فاش نکند زیرا خداوند دوست ندارد که عیوبِ بندگان وی را موردِ افشای دیگران قرار گیرد. قابلِ تذکّر است که در رسالۀ «انسان در عُرف عرفان» از حضرتِ استاد را به حسابِ خود نیاورند بیش از 45 اصل از اصولِ ایمانی را مطرح فرمودند تا دیگران این اصول را معیار قرار دهند و حالاتِ خویش را براساس این اصول ایمانی مقایسه نمایند.
نکتۀ دیگر آن که انسان حق ندارد عیوبِ خود را نزدِ غیرِ حق اظهار کند زیرا با ستّاریّت حق متعال سازگاری ندارد.
لذا خداوند می گوید وقتی می خواهی به کمال برسی من فرشته ها را می فرستم که شما را به کمال برسانند. اما وقتی خواستی توبه کنی گناهت را فقط نزدِ خودم مطرح کن و می گوید حتّی با جبرئیل من هم کار نداشته باش. عیب را به من بگو؛ دوست ندارم به کسی جز من بگوئی، وقتی اسمِ ستار می خواهد کار بکند حتی بین فرشته ها و بینِ انسانهای گنهکار حجاب ایجاد می کند، چه حقّی دارید شما عیب بندگانِ مرا ببینید. لذا غیرت الهیّه اجازه نمی دهد که عیوب منکشف شود؛ لذا اجازه دهید فرزندانمان، عزیزانمان همان راههای علمی را طی کنند که حرفهای منبرها خطابی هستند، آنها را اصل قرار ندهید حرفهای درس و بحث را اصل قرار دهید.
پیرمرد است پیرزن هست در خوانده است درس نخوانده است بی سواد است باسواد هست لذا در منبرها نمی شود حرفهای برهانی مطرح کرد، بلکه حرفِ موعظه ای می زنند اما این موعظه اگر از متنِ بُرهان برنخیزد چه بسا به اعتقاداتِ ناصواب کشیده شود، حرفهای خطابی را باید کنار گذاشت؛ البته گه گاه خطابی بین درسها پیش می آید؛ خود بزرگان ما هم حرفهای خطابی دارند، اما مهم آن حرفهای برهانیست. الان کاری کنید که فرزندانتان نسبت به این نظام هستی خوش بین بشوند؛ نسبت به حقایقِ وجودی خود خوش بین بشوند ما باید از این راه به کمال برسیم و در اینها به تعقّل و تفکّر بپردازیم، کار را به اینجا رساندیم که الان اگر بچه های ما بگویند آقا ما را ببر یک تفریحگاهی یک سبزه زاری یک دریایی می گوئیم اصلاً این حرفها را نزن که گناه دارد آخر چرا؟ به اینها اجازه بدهید تا با نظام هستی به سیر بپردازند.
امید است که این دروس نفوسِ مستعدّه مُعدّی (آمادگی) برای اعتلای به معارج عالیۀ معرفت (سیر فکری) نفس انسانی (معلوم می شود که این دروس این نتیجه را بدنبال دارد که آقا فرمودند من اینها را دنبال کردم) و مُمدّی( کمک کننده ای) در راه ارتقای مدارج سامیه (درجاتِ بلند) منزلتِ قربِ ربّانی گردد. منزلتِ قُربِ ربّانی منظور عرفان عملی است لذا معلوم می شود هر دو بخشِ علمی و عملی را در دروسِ معرفت و کتابهای دیگرِ حضرتِ استاد در پیش داریم که در طی دروس آینده ان شاء الله تقدیمِ محضرِ عرشیِ شما مشتاقانِ به کمال می گردد. «وَالحمدلله ربّ العالمین».
جلسۀ ششم:
إقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَق0 خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَق0 إقرَأ وَ رَبُّکَ الاَکرَم0 اَلَّذی عَلَّمَ بِالقَلَم0 عَلَّمَ الاِنسانَ مالَم یَعلَم0 هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُمّیینَ رَسُولاً مِّنهُم یَتلُوا عَلَیهِم ایاتِهِ وَ یُزَکّیهِم وَ یُعَلِمَهُمَ الکِتابَ وَ الحِکمَةِ وَ اِن کانُوا مِن قَبلُ لَفی ضَلالٍ مُّبین.
در ابتدای معرفت نفس جهت تبرّک، این چند آیۀ شریفه که آیات سورۀ مبارکۀ علق و آیۀ پایانی آن مربوط به سورۀ مبارکۀ جمعه آورده اند. اولین آیه ای که بر پیغمبر نازل شده همین آیۀ شریفۀ إقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَق0 خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَق است که این بحث با معرفت نفس هم هماهنگ است.
معلوم می شود اولین خطابی که به جناب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم شده این است که خودت را بخوان. الله ی که (خَلَق) است و خلق می کند. این خدا را بخوان و خدایی را که خَلشقَ الاِنسانَ مِن عَلَق بخوان. در حقیقت در همین یک جملۀ اولیۀ این آیه هم معرفت ربّ مطرح است و هم معرفت نفس مطرح است و در هر دو جا هم با لفظِ شریفِ إقرَأ آمد که بخوان و قرائت را هم درجات و مراتب است. اعم از قرائت و خواندن ظاهر که با لفظ و لب و لپ و دندان و زبان و امثال اینها در نشئه طبیعت پیاده می شود و قرائت در عالم مثال و قرائت عقلی و قرائت قلبی و قرائت روحی و قرائت سِرّی که اینها همه مراتب قرائت است که خداوند به پیغمبر خطاب می فرماید که مرا در همۀ مراتبِ وجودِ نظامِ هستی بخوان إقرَأ بِاسمِ رَبِّک، در هر کجا هستی و در هر مرتبه ای در همان مرتبه مرا بخوان که به اسم ربت دائما اهلِ قرائت باش. اینجا الان وارد بحثِ تفصیلی آیه نمی شویم.
در کلمۀ ربّ یک لطافتی است که در عین حالی که ابتدای معرفت نفس است انتهای مسیر را هم خطاب کرد تو رب خودت را بخوان؛ و معلوم است که این آیه براساس اینکه قرآن مربوط به عموم است اگر خطاب به تک تک افراد انسان باشد قطعاً به هر شخصی خطاب می شود که تو خدایت را مطابق آنچه برای توست بخوان إقرَا بِاسمِ رَبِّک خودت و بالاترین رب را که ربّ جنابِ پیغمبر اکرم علیهم السلام است را بخوان! که از ربّ او تعبیر به ربِّ العالمین می شود که شما هم در نماز می فرمائید «اَلحَمدُللهِ رَبَّ العالمین» این ربّ العالمین همان ربّ پیغمبر خاتم علیهم السلام است که خداوند به حضرتش خطاب کرد إقرَا بِاسمِ رَبِّک! تو به اسم پروردگارت خودت بخوان و تمام انسانها هم مقصود نهایی شان این است که ربّ پیغمبر را بخوانند گرچه در ابتدا ربّ خودش را هر کسی می خواند و صدایش می زند (یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ) که مراد از کسرۀ پایان «ربِّ» که کسرۀ خطاب است منظور «رَبّی» یعنی خدای من است. ی را بر می داری و آخر رب کسرۀ یای نسبت است و ربِّ با ربّی برابرند یعنی هر کسی خدای خودش را صدا می زند و از ربّ خودش طلب می کند.
در نهایت ربِّ او مقدمه است برای رسیدن به ربِّ جناب رسول الله علیهم السلام که همان ربَّ العالمین  است که خداوند به ایشان خطاب فرمود تو به اسم خدایت بخوان آنهم کدام خدا، آن خدایی و ربّی که الَّذی خَلَق؛ آن خدایی که صفت خالقیت دارد او را بخوان چون او تو را اندازه ات گرفت و تو مربوب او شدی و او ربِّ تو شد پس او را بخوان، حالا او چگونه خلقت می کند؟ چون خلقت انسان از همه موجودات بالاتر است اولین خلقت را خلقت انسان نام می برد، که خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَق، تو باید خدایی که  تو را از علق خلق کرد، آن خدا را بخوانی.
الان مناسبت چیست که خدا به پیغمبر می فرماید تو با این عظمتی که از علق آمدی، خدایی که تو را از علق آورد آن خدا را بخوان؟ از اینها معلوم می شود، ربِّ مطلقی که در مقام غیبِ ذات است هیچکس نمی تواند او را بخواند، او هر گز مورد خطابِ هیچ کس نیست، بلکه ربّی که ربِّ توست، بخوان ربّی که خالق است، ربّی که انسان را از علق خلق می کند، این ربّ را بخوان، نه آن ربِّ در مقام غیب ذات را، هیچکس از آن رب خبری ندارد، تو این خدایی را که تو را خلق کرد، این خدا را بخوان، حالا الان به ذهن مبارکتان این مطلب جلوه می کند مگر ما چندتا خدا داریم که شما می گوئی این خدا را بخوان، آن خدا را نخوان؟ این زمان بگذار تا وقت دگر.
حال باز هم دوباره چون مسئله رب و ربوبیت مهم است، هم بحث خلقت را آورد معلوم می شود که انسان باید در تفکر در نظام خلقت بنشیند و هم در آیۀ بعدی «إقرَأ وَ رَبُّکَ الاَکرَم» خدایی که می خواهی بخوانی ، آن خدایی باشد که خدای اکرم است، او را بخوان ، حالا این خدای اکرم (با کرامت) کیست؟ آن هست که (اَلَّذی عَلَّمَ بِالقَلَم ) که شما را به قلم تعلیم داد، باز آن خدای اکرم کیست؟ او که (عَلَّمَ الاِنسانَ مالَم یَعلَم) اولین مطلب مسئله خلقت است، و دومین مطلب مسئله قلم و تعلیم انسان ، یعنی بلافاصله وقتی انسان خلق می شود، چشم باز می کند، اولین چیزی که می یابد خلقت است، و دومین مرحله تعلیمِ نظامِ خلقت است، تعلیم بگیرد که انسان دائما باید متعلّم باشد که البته معلّم حقیقی همیشه حق سبحانه و تعالی است.
مقام تعلیم بسیار مسئلۀ مهمی است و لذا در آیۀ بعدی آمده «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُمّیینَ رَسوُلاً مِّنهُم» آن خدایی که، چون در آیۀ قبلش  فرمود «یُسَبِّحُ لِلهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَرضِ المَلِکِ القُدُّسِ العَزیزِ الحَکیم»؛ الله ی که الملک است، القدوس است، العزیز است، الحکیم است. پنج اسم از اسماء الله در این آیه با هم ازدواج کردند، الله ی که با چهار اسمِ شریفِ دیگر ازدواج کرده و کلِ نظامِ هستی این پنج اسم را (یُسَبِّحُ) دارند تقدیسش می کنند، دارند تسبیح می کنند (یسَبِّحُ) الله، کدام الله؟ الله ی که الملک است القدوس هست ، العزیز هست الحکیم است. حالا آن خدا چه کسی است؟ که این همه شما تعریفش می فرمایید؟ همینی است که از بین شما اُمّی یک نفر را مبعوث کرد به نامِ پیغمبر گفت تو از جانب من رسول باش، همین خدا، که این به منزلۀ شرح و تفسیر آیۀ قبل است، چرا نظامِ هستی در پیشگاه الله (یسبح) تسبیح کننده اش هستند؟ که او را با اسمِ شریفِ سبحان می خوانند که تسبیحِ مقامِ جلالِ حق است، چون جلال است  الله با چهار اسمِ جلالی ظهور کرد الملک اسمِ جلالی است، القدوس و العزیز و الحکیم اسم جلالی اند، الله ی که با چهار اسمِ جلال ظهور می کند این الله را همۀ موجوداتِ هستی تسبیحش می کنند، بعد همه تسبیحش میکنند که تو همان خدایی هستی که بین اُمّیین آمدی پیغمبری برانگیختی و اُمّی را به آن معنای شریف که حضرت آقا در آن کنگرۀ شعر و شاعری در آمل فرمودند: بگیرید، (حالا نوارش موجود است گوش بفرمایید)، اُمّی به آن معنای لطیف و سنگین که «هُوَ الُّذی بَعَثَ فیِ الاُمّیینَ رَسوُلاً مِنهُم» لطافتی که در کلمۀ بَعَثَ است؛ بعث برانگیختن است، برانگیختن اگر مثلاً شاگردی در کلاس برمی انگیزاند همینی که آن یک نفر آنچه را گرفته است پس بدهد، نظامِ هستی تمامِ حقایقِ اسماء الله را دارد منتها در متنِ نظامِ هستی انسانِ کامل تعبیه شده است و انسانِ کامل را خداوند از متنِ عالم برمی انگیزاند؛ همینی که برانگیخته شده است که هر چه در ذات دارد ظهور بدهد همین بعثت در کجا انجام شد؟ در بینِ امّیین، ایشان از این متن آمده لذا معلومست که متنِ مردم علم هست، متنِ اُمّیین علم هست، باید این علم برانگیخته بشود، ما قرآن می خوانیم یک حالتِ قصّه و داستان نیست که داستان بخوانیم یک روزی در صدرِ اسلام یک نفری را خداوند برانگیخت به نام پیغمبرِ اکرم، البته درست است، جای خودش، رسالت رسول الله هم درست است، در حالی که این آیه مربوط به زمان که نیست « هُوَ الَّذی بَعَثَ»، دائماً اینطوریست؛ آن هم هُوَ است، او نه زمان دارد نه مکان و دائماً بَعثَ فعل تدریجی است که دائماً بَعَثَ. آنوقت معلوم می شود که در متن اُمّی ها علم نهفته شده باید این علم برانگیخته بشود تا روشن شود شأنیّتِ انسان چیست و لذا «بَعَثَ فِی الاُمّیینَ رَسُولاً مِّنهُم» که از خودِ این امّیین است کخ مبعوثین چکار کنند؟ «یَتلُوا عَلَیهِم ایاتِهِ؛ مسئلۀ اول تلاوت آیات هست، یک وقتی آیات همین قرآن شریفی است که بین الدّفعتین بصورتِ کلمات در دست ماست و آیات و صور اینهم یک نحوه بَعَثَ بین مردم این آیه ها را تلاوت کند و به آنها بگوید خودتان را اصلاح کنید، اما یکوقتی آیات را کلِ نظامِ هستس می گیریم «اِنَّ خَلقِ الَّسمواتِ وَ الاَرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهار لَایاتٍ لِاُولِی الاَلباب»؛ شما باید یک نفر را برانگیزانید که این یک نفر کل آیات نظام هستی را برای شما قرائت کند که اصلاً به یک تعبیر ایشان شما را عالم خوانی یاد بدهد. بتعبیر شریف حضرت آقا فرمودند: که انسان کامل متن است و عالَمِ تکوین شرحِ عینی او است و این قرآنی که بین الدّفعتین آمده که شب و روز می خوانید، این قرآن شرحِ کتبیِ انسانِ کامل است. پس ما انسانِ کامل را (پیغمبر) برانگیختیم که ایشان خودشان را برای شما تلاوت کند «یَتلُوا عَلَیهِم ایاتِهِ» آیات خدا را، آیات آن الله را، آیات آن «هو» آن کسی که ایشان را برانگیخت را برای شما تلاوت کند، حالا آیات حق چیستند؟ «اِنَّ فی خَلقِ الَّسمواتِ وَ الاَرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهار لَایاتٍ لِاُولِی الاَلباب»؛ پس نظامِ هستی آیات حق هستند؛ این درخت این حیوان این انسان این کوه و دشت و صحرا آیات حق هستند، چه کسی باید این موجودات را برای شما قرائت کند؟ «یَتلُوا عَلَیهِم ایاتِهِ» باید این آیات برای شما قرائت بشود، در اوّل بحث آمد گفت «إقرَأ» بخوان، چه چیز را ما بخوانیم؟ این خواندن را چگونه یاد بگیریم؟ خواندن را از پیغمبر یاد بگیرید ببینید چطور آدم خوانی می کند چطور عالُم خوانی می کند و چطور قرآن خوانی می کند؟ و لذا فرمود آنطور که من نماز می خوانم شما نماز بخوانید حالا این فقط در موردِ (صَلِّ) نماز بود و این بدان معنی نیست که فقط نماز خواندنِ پیغمبر را ببینیم «وَ لَکُم فی رَسُولُ اللهِ اُسوَةٌ حَسَنَة» ما پیغمبر را به عنوان نمونه ای به شما دادیم هر کار می کنید ببینید ایشان چکار می کند همان کار را بکن؛ ایشان عالم خوانی کرد شما بکنید، ایشان آدم خوانی کرد شما بکنید، ایشان قرآن خوانی کرد شما هم بخوانید، در هر مرتبه قرائت آدم، قرائت عالم، قرائت قرآن در هر سه مرتبۀ إقرَأ، حالا می خوانید تا کجا بخوانید؟ یک چند سالی بخوانیم بس است؟ خیر. آنقدر باید بخوانید که تا به اسمِ ربِّ پیغمبر برسید؛ اسمِ ربِّ پیغمبر چیست؟ الله، هُوَ، آنجا کجاست؟ آنجا که کجا برنمی دارد هر کجا بروی خودش است. آنقدر باید بخوانی که به اسمِ ربک برسی خوب حالا تا بخوانی به ایشان برسی تا آنجا کجاست؟ تا بر نمی دارد، بی نهایت است، یعنی بی نهایت خواننده باشید؟ این است که حضرت آقا می فرمایند: هر آنچه روی کرۀ زمین می گردم می بینیم کسی نیست که من بروم پیش ایشان زانو بزنم درس بگیرم والا اگر باشد همین الان هم با این پیری خودم می روم درس می گیرم، منتها پیدا نمی کنند، این را می گویند «إقرَأ بِاسمِ رَبِّک» حالا این را مطابق با بنده می فرمایند، شبانه روز در خدمت حضرت بقیة الله (سلام الله علیه) می نشینند درس می گیرند. مرحوم آقای قمشه ای (علیه الرحمة) می فرمایند: من به بهشت و به قیامت می خواهم بروم کاری ندارم فقط تنها چیزی که می خواهم بروم آنجا خدمت حضرت امیر علیه السلام مشرف بشوم و عرض کنم آقاجان ما این نهج البلاغه را هیچ نفهمیدیم این را برایمان شرح بفرمائید که چیست؟ شما چه گفتید این «إقرَأ بِاسمِ ربِّک» هست مه هرگز آدم سیر نمی شود لذا عالِم که سیر نمی شود، در روایت آمد دو گروهند که هرگز سیر نمی شوند «مِنهُومانِ لا یَشبَعان» یعنی آنهایی که با حرص و ولع می خورند اما هرگز سیر نمی شوند، آنها کیستند؟ آنهایی که مال دارند و علم دارند. آقا میلیاردر شده می خواهد 4 ریال ببخشد نمی تواند از بس که تشنه است. اما فکر می کند که رفع تشنگی می کند که نمی کند چون مال او را ضیق می کند، دیگری تشنه است و «منهوم العلم» تشنه و گرسنه علم است؛ هر چه به او بدهند سیر نمی شود، این است که عالَم را به او بدهند سیر نمی شود،باز می گوید در عالَمِ عقل هم استاد پیدا می شود که زانو بزنیم چهارتا کلمه حرف بشنویم ببینیم حرف چیست؟ اگر هم آنجا پیدا نکردیم برویم بالاتر ببینیم آنجاها چه خبر است؟ که حرف بشنویم، چون:
جانور فربه شود از راه نوش   آدمی فربه شود از راه گوش
باید دائماً حرف شنید.
حالا اجازه برمائید چون اوایل بحث هستیم زیاد عجله ای نداریم عبارتی را از شیخ بهایی (علیه الرحمة) در کشکول بخوانیم چون حضرت آقا این عبارت را در جلد اول اسفار که با تعلیقات آقا چاپ شده صفحۀ 686 در تعلیقه نقل کردند حالا متنش عربیست که ترجمۀ آن اینستکه: دائماً انسان باید در مقامِ تحصیلِ علم باشد تا آدم می تواند شاگرد روز باشد وقتی شاگرد روزانگی اش تمام شده شاگرد سرشب بشود وقتی شاگردی سرشبش به اتمام رسید شاگردِ سحری بشود شاگردِ سحری دیگر ابدی است او حد و وصف ندارد؛ مثل مرحوم آقا شیخ جعفر کاشف القطا (ره) می رسید به آقا سید مهدی بحرالعلوم به ایشان عرض می کردند: آقا سیدمهدی به من علم یاد بده، آقا شیخ جعفر کاشف القطا! کاشف القطا اسمش را برای این گفتند که در مسائلِ علمی هر کجا قطا و پرده ای بود و نامعلوم بود یک مسئله ای نامفهوم بود کاشف آن ایشان بود و لذا کتابی نوشته بنام کشف القطا که در فقه است، بسیار کتابِ سنگین و شیرینی است هر چه زیرِ پرده است این کتاب بیرون می آورد؛ این کاشف القطا به آقا سیّد مهدی بحرالعلوم که می رسید به خدمت آقا عرض می کرد آقاجان به ما علم یاد بده، البته می فرمودند نه این علم لای کتاب و ورق را، اینها خیر، کتابی از جلوی چشم کاشف القطا مفقود نشد کتابی نیست من ورق نکرده باشم که در زندگینامه اش نوشتند بیش از 70000 جلد کتاب مطالعه کرده است، 70000 جلد درست است! اما به ایشان عرض می کرد به من علم یاد بده آن علمهائی که نصف شب به تو می دهند، آنها را یاد من بده، دیگر اینها را گذراندیم این را تعبیر می کنند به اشراقیون. بعد بحث کشیده شد به اینجا که مشّاء با اشراق جنگ دارند خوب چرا جنگ دارند؟ سر چی جنگ دارند؟ آخر هر دو طرف مطلوبشان معلوم، آیا بینِ (علم با علم) جنگ است؟ بین علم با علم نور با نور جنگست؟ بین تاریکی و نور جنگ هست اما اگر این لامپ روشن هست با آن لامپ روشن دیگر جنگ دارند؟ علم که با علم جنگ ندارد! عالِم هم با عالِم جنگ ندارد، درست؟ حالا که این هست پس چرا بین مشّاء و اشراق جنگ قائل شود؟ مثل فلسفه غرب و فلسفه شرق که چقدر آمده بین مکاتب جنگ می اندازد، این مکتب غیر از آن مکتب هست، آن مکتب غیر از این، چرا؟ دعوا برسر چیست؟ مگر همه هدفشان فهم نیست؟ مگر تمامِ عالِم بدنبال فهم نیستند؟ پس حالا که بدنبال فهمند، فهم که با فهم نمی جنگد، بعد ایشان می فرمایند: «کانَ تَلامِذَةُ اَفلاطُونَ ثَلاثَ فِرَق»، شاگردانِ افلاطون سه فرقه بودند، ایشان (افلاطون) سه دسته شاگرد داشت، «وَ هُم الاِشراقیّوُن وَ الرَّواقیّوُن وَ المَشّائُون» که این سه گروه، گروههای اشراق و رواق و مشّاء بودند. قبل از این سه گروه فهلویون بودند (ایران قدیم)، یعنی ایران ما از جنبۀ علم فلسفه از یونان قدیمی تر است، نفرمائید که ما آتش پرست بودیم، ایران آتش پرست نبود، یک مقطعِ زمان بود یک گروه فرمایشاتی داشتند، ایران ریشه اش حکمت و فلسفه است، بعدها این فهلوی تبدیل به پهلوی شد. اولین فرقه فلسفه ایرانی بودند بنام فهلویون؛ این اسمِ بیچاره را محمدرضا و رضا پهلوی نابود کردند والّا فهلویون حکمای قدیمی بودند که رواقیونِ یونان حرفهای خود را از فهلویون دارند، حکمت اول در ایران بود بعد به یونان رفت و دوباره به ایران برگشت و دوباره فلسفه در ایران مطرح است و قبل از یونان در یران بودنِ آن خیلی مطرح نیست. فهلوی زبان رسمی ایران قدیم بود که اتفاقاً یک زبانِ رسمی بین المللی هم بود (قبل از یونان) برای اینکه هر کجا علم رشد بکند قهراً زبان اول علم در دنیا معروف و مشهور می شود، فلذا افلاطونیان هم رشد داشتند زبانشان معروف شد و بعد یونان آمده آنچنان سرعت علمی گرفت که خیلی قوی شد.جنابِ افلاطون این سه گروه شاگرد را داشتند بعد حالا یک گروه را اول به ترتیب غیر عبارت معرفی می کنیم «مشّائین دائماً در رکاب افلاطون بودند، هر کجا ایشان می رفت این آقایان دنبالش بودند «چون دائماً بدنبال ایشان بودند اسم این آقایان را مشّاء می گفتند»، دائماً این جلسه آن جلسه اینجا آنجا که ببینند ایشان چه می فرمایند. اینها از این کانال حکمت را از این بزرگوار تلقّی می کردند (می گرفتند) در این حالتشان دائماً ملازم با رکاب و رفت و آمد جنابِ افلاطون بودند، «وَ کانَ اَرَسطُو مِن هوُلاء»، ارسطو به این معروفی تازه جزو شاگردهای مشّاء جناب افلاطون بود.
«وَ الرَّواقیّوُن هَمَ الَّذینَ کانَ یَجلِسُونَ فی رَواقِ بَیتِه»، آقایانی  که جزو مشّائین بودند تا سرحدّی نبودند که جنابِ افلاطون آنها را در ایوانِ منزل بیاورند، شاگردها را دسته بندی کردند و لذا برای مشّائین باغ تشکیل داد کم کم آن باغی که محلِ درس و بحث بود تبدیل به آکادمی شد و آکادمی در سراسر جهان ماند، این مربوط به آقایانِ مشّاء بود. یک گروهِ دیگر جانی پیدا کرده بودند قوی تر شدند اینها می آمدند در رواقِ (ایوان مخصوصی بود مربوط به جای درس افلاطون) منزلِ جنابِ افلاطون تعلیم می گرفتند، که «هُمُ الَّذینَ یَجلِسُونَ فی رَواقِ بَینِه» اینها کسانی بودند که در ایوانِ منزلش می نشستند، «وَ یَکتَسِبُونَ الحِکمَةٍ مِّن عِباراتِهِ وَ اِشاراتِه» اشارات خیلی لطیف هست؛ که اینها حکمت و علمِ فلسفه را از عبارات و اشارۀ آن آقا می گرفتند، معلوم بود که جنابِ افلاطون به اینها کددهی می کردند، اشارات مربوط به کددادن استاد است به شاگرد. و لذا الان می بینید که دروسِ معرفتِ نفس پس از چند درس مطالبِ گفته شده را به صورتِ اصل در می آورند، این اصول اشارات است.
در قدیم نوعاً کلمۀ اصل اصل بود و کلمۀ اشاره؛ اصلاً الان جنابعالی اشارات بوعلی سینا (علیه الرحمة) را وقتی باز کنید می بینید که ایشان بعضی از فصلها را نام گذاری کردند به (اشارة) و بعضی از فصلها را به (تنبیه)؛ که تنبیه یک مطلبی است که با یکمقدار تأمّل حل می شود اشاره مطلبِ اساسیست؛ یک اصل یک کُد هست؛ باید آنها را من به شما بدهم. جنابِ شیخ الرئیس وارد بحثِ اشاره که می شدند مطلب را با رریشه یابی حل می کردند.
جناب آقایان رواقیون کسانی بودند که از اشاراتِ جنابِ مرحوم افلاطون استفاده می کردند.بعد بالاتر از اینها اشراقیون بودند، «وَ الاِشراقیّوُن هُمُ الَّذینَ جَرَدُوالواحُ عُقُولِهِم عَنِ النُّقُوشِ الکُونیّه» آنها دیگر از این عالَم در رفته بودند و اینطور نبود شبانه روز پیشِ ایشان باشند، خیر؛ اشراق آن حقایقِ نفسانیۀ افلاطون بود که بر جانشان ریخته می شد و لذا وقتی می آمدند، اگر احیاناً بر محضرشان می رسیدند حرف نبود صحبت نبود سکوتِ محض بود؛ اینجا هم دارند که «فَاَشرَقتُ عَلَیهِم لُمَئاتِ اَنوارِهِ الحِکمَةٍ مِّن لُّوح نَفسِ اشفلاطُونیّه» اینها دیگر نیاز نبود که در مرتبۀ زبان مطالب را از او بگیرند و یا در مزتبۀ شکل از او بگیرند که بیایند چهرۀ ایشان را ببینند، این مربوط به عموم است که می گویند دسته راه بیندازیم برویم فلان آقا را ببینیم و برگردیم، اما این که دسته راه انداختن ندارد که : «بُعدِ منزل نبود در سفر روحانی». خوب، مگر نفس مجرد نیست که بعدها قریب به بیست دلیل اقامه می شود که نفس مجردست. و آن کتابِ شریفِ «الحجج البالغة علی تجرد النفس ناطقه» بیش از 80 دلیل اقامه می شود براینکه نفس مجرّد است، خوب اگر هست دیگر چرا وقتی می خواهید یک مطلبی را از نفسِ کسی بگیرید حتماً باید او حرف بزند؟ حرف مادی است حرف عَرَض است. چه نیازی است به چهره اش نگاه کند که دیدن عرض است که شنیدن عرض است. منتها اینها الان اوایل راه و مقدمه است برای آن حقیقت و لذا آنها با سکوت از افلاطون می گرفتند و برای خودشان حالاتی داشتند و آنهایی که با سکوت می گرفتند؛ ارسطو جزو آنها نبود، ارسطویی که فلسفۀ یونان همه از ارسطو آمده است، ارسطویی که منطق از ارسطو آمده است، و مدوَنِ اصلیِ منطق تقریباً ارسطو بود و مدوَنِ اصلیِ فلسفه بصورتِ یک امرِ تدوین جنابِ ارسطو بود و بعد از او یونان جان گرفت. بعداً هرچه می آمدند روی سفرۀ ارسطو می نشستند اما ارسطو تازه روی سفرۀ مشّائیت افلاطون نشسته بود. رواقیون بالاتر و اشراقیون بالاتر، اینها تحصیل و مراتب إقرَأ هستند. «إقرَأ بِاسمِ رَبِّک» و لذا خداوند به پیغمبر می فرماید که اگر فقط تو بودی ما قرآن را نازل نمی کردیم.
«اِنَّکَ لَتِلقِیَ القُرآنَ مِن لَّدُن عَلیمٍ حَکیم» تو قرآن را نزد ما تلقّی می کنی که تلقّی قرآن در نزدِ حق سبحانه و تعالی برای پیغمبر دیگر غار حرا نمی خواهد صوت آمدن نمی خواهد لفظ نمی خواهد که آن «اِنَّکَ لَتِلقِیَ القُرانَ مِن لَّدُن عَلیمٍ حَکیمٍ». ما هستیم که جانِ پیغمبر را به لب آوردیم برای اینکه ما چون نمی توانستیم بالا بکشیم جنابِ رسول الله مجبور شد قرآن را آورد، این «انا انزلناه فی لیلة القدر» برای این است که امت دستشان بالا کشیده بشود والا پیغمبر که «اِنّا اَنزَلناه» نمی خواهد، «اِنَّما رَفَعناک» در مورد خطاب به پیغمبر «انا انزلناه» نیست که ما قرآن را برای تو پایین می آوریم، فرمود ما قرآن را در تو نازل کردیم چرا در تو نازل کردیم؟ برای اینکه مردم فعلاً باید با گوش بشنوند، با چشم ببینند، با زبان حرف بزنند ما به اینصورت آنها (مردم) را بالا بکشیم؛ پس حالا إقرَأ چیست؟ إقرَأ مرتبۀ اولِ خواندن ظاهری و بعد إقرَأ مرتبۀ دوّم به خواندنِ مثالی إقرَأ مرتبۀ سوم به خواندن عقلی و إقرَأ مرتبۀ چهرم به خواندن شهودی؛ اینها همه را خواندن می گویند؛ سپس وقتی وارد «صرف میر» که می شویم عجیب است و نمی دانیم چرا آقایان اینطور معنی فرمودند که می گویند چون اول صرف جناب میرسیّد شریف فرمود (صرف میر یکی از کتابهای جامع المقدّمات است که در مورد صرف است) «بدان اَیَّدَکَ الله تَعالی فَی الدّارِین»؛ بدان ای آقای محصل که خداوند ترا مؤیدت می دارد؛ یعنی ناراحت نباش تو تازه شروع کردی ان شاء الله تو کار خودت را انجام بده واین را هم متوجه باش و بدن که خداوند تو را در هر دو عالم مؤیدت می دارد. بعد آقایان بحث می کنند که چرا بدان گفت و بخوان نگفت؟ برای اینکه اگر می خواست بگوید بخوان، خواندن تا یک حدی است، ولی بدان تا نامتناهی است؛ تازه اگر می گفت بخوان هم همینطور بود. بخوان مراتب دارد، بخوان همانطور که وجودِ حق تعالی مراتب دارد و تشکیکی است از مرتبۀ ماده گرفته تا مرتبۀ اعلای نظامِ هستی همه مراتب وجودیِ حقند و همه هم او هستند و ظهورِ او هستند و شما که می خواهید بخوانید، عالم ماده را طوری می خوانید و عالم مثال را طور دیگری و عالم عقل را طور دیگری. و در همۀ این مراتب هم بخوان همانطوری که عالَم مراتب دارد آدم مراتب دارد، خواندن هم مراتب دارد. بدان و بخوان هر دو دارای مراتبند و لذا به این آقایان بکوئیم: نفرمائید که چرا گفت بدان و نگفت بخوان؟ برای اینکه اگر می خواست بگوید بخوان پس جواب این آیه را چه می فرمود؟ اولین حرفی که خداوند فرمود، فرمود بخوان، پس معلوم است که بخوان همسنگ بدان هست. برای اینکه همانطوری که دانستن مراتب دارد خواندن هم مراتب دارد. و لذا آن جوابی که در اول صرف میر در مورد بدان و بخوان دادند جوابِ محکم نیست. چون خداوند اولین آیه ای که بر پیغمبر نازل کرد در قرآن فرمود: «إقرَأ» بخوان، بخوان و بالا برو، این هست که حضرت آقا در کتابهایشان آن حدیثِ شریفِ جنابِ امیر علیه السلام را که خطاب به فرزندشان محمد حنفیه است، دائماً می فرمایند: (متن حدیث: فرزندم! درجاتِ بهشت به عددِ آیاتِ قرآن کریم هست بخوان و بالا برو) و آنگاه این بهشتی که اینهمه حرفش را می زنند و «جَنّاتٌ تَجری مِن تَحتِ الاَنهار» کدام بهشت؟ همین آیات بهشت است؛ این درجات هست؛ این نردبان هست؛ این بالا رفتن هست؛ بعد آن بهشت هم که درجات و مراتب هست؛ خودِ این درجات هم معلوم است که پایانِ کار نیست؛ اینها همه درجه درجه پله پله اند؛ آنجا هم رفتی باز بخوانی و بخوانی و بالا بروی تا کجا؟ آن تا کجایش، «فی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُّقتَدِر».
حالا این که بزرگان می فرمایند: اگر بهشت شیرین است بهشت آفرین شیرین تر هست. پس او را بخوان، حالا کسی منکر این نیست (اَلعیاذُ بِالله) که آجا درختی نباشد آبی نباشد نهری نباشد و مثلاً منزلی نباشد که هست ولی تمثّلات  صور خیالیه و اعمال انسان است که برای انسان تجلّی می کند همانطوری که از خواب برمی خیزی می گوئی: به به ماشاء الله چه ساختمانی خوشی دیدم خیلی مجلل خیلی زیبا نهرهای کذا آبِ کذا؛ همینطور که اینجا خواب می بینی یکوقتی هم یک خوابِ ابدی به یک معنی که منظور از خواب یعنی با خود بودن نع با غیر بودن، یک وقتی یک خوابِ ابدی بر انسان حاکمیت پیدا بکند که انسان الی الابد آنچه که در مراتبِ وجودیِ نفسِ ناطقۀ اوست بخواند و وقتی می خواند می بیند اینست و بالا می رود. «اِقرَإ بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَق». آقایان اشراقیون کسانی بودند که لُمَعاتِ (لمعه یعنی تکه، مثلاً آتشی باشد یک لمعه از آن آتش بیفتد اینجا بیفتد آنجا یعنی یک تکه آتش، لمعه، تکه، قبس، در سورۀ مبارکۀ الحدید قرائت می فرمائید وقتی مؤمنین در روز قیامت می آیند رد بشوند آنهایی که نورِ ایمانِ زیادی دارند، بفیه که نور ندارند می آیند و به اینها می گویند آقا « نَقتَبِس مِن نُورِکُم» قبس یک تکه از نورت را به ما بده و جنابِ حضرتِ موسی سلام الله علیه به اهلِ بیتِ خودش در آن شب کذایی نفسِ ناطقۀ انسانی، به اهل بیتش، به نفسش، به قوای او، به عُمّال او، به قوای نظری و عملیِ او، به قوایش که به منزلۀ زنِ انسان است، این عقلِ انسان به اینها می گوید: شما بایستید و من بروم از آن درخت یک تکه نوری برای شما بیاورم، که «اَنَا وَ عَلیٌ مِّن شَجَرَةٍ واحِدٍ وَّ سائِرُ الناسٍ کَشَجَرَةٍ شَتّی» اجازه بده من بروم از آن درختِ محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) یک تکه نوری را (قبس) بگیرم و برای شما بیاورم که آن درختِ علوی و فاطمی و محمدی سلام الله علیه است. آنوقت جنابِ شاگردان افلاطون از لوحِ نفسِ جنابِ افلاطون انوار حکمت را می گرفتند و نورِ علم را از متنِ لوحِ نفسِ ناطقۀ جنابِ افلاطون می گرفتند «مِن غَیرِ تَوَسُّطِ عِباراتٍ وَّ تَخَلُّلِ اِشاراتٍ».
آقایان رواقیون از ناحیۀ عبارت و اشاره می گرفتند ولی این آقایان اصلاً نه اشاره می خواهند و نه عبارت، اصلاً حرف زدن نمی خواهند، بتعبیر حضرت آقا در آن بحثِ اسفاری که آدرس دادیم وقتی آقا رسیدند به آنجا و بحث می فرمودند، می فرمودند آنها دائماً در مقامِ سکوت تام بودند و از ناحیۀ سکوت می گرفتند. که خداوند به حضرتِ مریم فرمود اگر می خواهی بگیری برو سکوت کن. البته این برای من و شما الان نیست یک وقتی خَلطِ مبحث نشود، اشتباه نکنید، الان دیگه باید روش مشّائی گری را در پیش بگیریم باید همینطور شبانه روز بخوانیم و بنویسیم و مطالعه کنیم تا می بینید که جرقه ها پیش می آید، وقتی شرحِ اصولِ کافی جناب صدرالمتألّهین را باز می فرمائید، یا وقتی تفسیر قرآنش را باز می کنید از سورۀ حمد و سورۀ الحدید و بعضی سُوُرِ دیگرِ قرآن که هفت جلد چاپ شده است، پشتِ هم می بینید که می گوید «مُکاشِفَةٌ مُکاشِفَةٌ» پی در پی برایشان مکاشفات پیش می آید «قبس» پیش می آید. او چه کسی هست؟ این بعد از آن هست که یک تعداد از شاگردانِ خصوصی اش را گرفت؛ و خدا پدر آن کسی را که ایشان را تبعید کرد بیامرزد بالاخره سنگارش کردند؛ جنابِ صدرالمتألّهین را سنگسار کردند دنبالش کردند؛ خیلی خوب هم شد، اگر سنگسار نمی شد ما اسفار نداشتیم، شرحِ اصولِ کافی را کجا داشتیم؟ ملا محسن فیض کاشانی در کجا تربیت می شد؟ آن ملامحسن فیضی که یک دوره تفسیر قرآن نوشته بنام «تفسیر صافی» اینها همه محصولِ آن گوشه گیری در کهک قم بود هنوز هم آن منزلی که جنابِ صدرالمتألّهین در آن سرداب زندگی می کرد باقی و برقرارست، شما را بخدا قم که می روید بروید کهک قم (هفتاد کیلومتری) ببینید چه خبر هست؟ اینها اولیاء الله بودند که اینطور زحمت کشیدند که به تعبیر جنابِ علامه طباطبائی فرمود وجودِ جنابِ صدرالمتألّهین در 400 سال قبل در زمان انیشتن و دکارت و امثالِ اینهایی که فلسفۀ غرب را آوردند و بعضی از دانشمندان دیگری که اصلاً مردم را داشتند مب بردند بسوی بعضی از چیزها؛ یکدفعه خداوند این صدر المتألّهین را به منزلۀ لطفش آورد که ایشان از وجود صدرالمتألّهین تعبیرِ به لطف کردند. بعد اینهمه برکات از او نازل شد، اینستکه حالا در مورد اینها هم باید گفت: «هُوَالَّذی بَعَثَ فِی الاُمّیینِ صَدرُالمُتألِّهینً» که «یِتلُوا عَلَیهِم ایاتِهِ وَ یُزَکّیهِم وَ یَعَلِّمُهُمُ الحِکمَةَ» منتها فرق صدرالمتألّهین و بعثت پیغمبر اکرم همان فرق بین خود صدرالمتألّهین با خود پیغمبر اکرم است، همان اندازه که فرق دارند بعثتشان هم فرق دارد. منتها در مورد بزرگان تعبیر به بعثت نمی کنند تعبیر به لطف می کنند: «هُوَ الَّطیفُ الخَبیرٌ» و دائماً هم در نظامِ هستی در جریان است، بخوانیم و اشاره بگیریم و بالا برویم تا آدم بعد از چندین سال بشود اهلِ سکوت حالا برو با سکوت بگیر و بشود سکوت اشراقی و ظاهراً از آنها خبری نبود چون کمیل و این بزرگان هم جزو اصحابِ سری حضرتِ امیر علیه السلام بودند؛ کمیل هم جزو اشراقیونِ جنابِ امیر علیه السلام بود و سلمان جزو اشراقیون پیامبرِ اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. اما از اشراقیون بالاتر این است که ائمه شاگرد هستند اما جزو شاگرد اشراقی حقّند فَتَدَبَّر.
همه شاگردند مگر می شود شاگرد نباشند؟ خدا به پیامبر فرمود که «وَ عَلَّمِکَ مالَم تَعلَم» و یا «وَ عَلَّمَکَ مالَم تَکُن تَعلَم» ما داریم تعلیمت می دهیم؛ چگونه؟ تعلیمِ اشراقی که از آن تعبیر به علمِ لَدُونّی می شود، خودِ حضرتِ امیر علیه السلام جزو شاگردانِ اشراقیِ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که فرمود در یک شب از او هزار باب علم گرفتم که از هر بابی هزار بابِ علم برویم باز شد (یک میلیون باب) و حضرت آقا (روحی فداه) هم شاگردِ اشراقی جنابِ حضرتِ امام هشتم علیه السلام است که «حسن از بوالحسن دارد نشانی». یکی از لطایفِ این مصرع این است که فرمودند آنموقع که داشتم حقیقتِ علم را از دهن مبارکِ امام هشتم علیه السلام که امروز روز میلادِ مبارکِ ایشان است، می چشیدم؛ در همان لحظه بفکر جنابِ امیرالمؤمنین علیه السلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودم که جناب امیر فرمودند من در یک شب از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم هزار باب علم گرفتم و از هر بابی هزار باب علم برایم مکشوف شد. یکی از لطایفِ این که مصرع همینی است که بعرض رساندم. حالا لطافتِ دیگری هم قهراً هست. امروز که روز تولدِ حضرتِ امام هشتم علیه السلام است را باید آن حضرت را ربّ النوع همۀ غریبان و مسافران دانست که در زیارت نامه حضرت می گوئیم «السلام علیک یا غریب الغربا» یعنی تمام این غریبان عالم را جمع کنیم تو غریبِ تمامِ این غریبانی یعنی باز بین این غریبان تو غریبی، غریبی این را می گویند، نه اینکه بکوئیم تو بینِ مردم غریبی؛ نه هر کسی غریب است تو در بینِ همه از همه غربیتری «السلام علیک یا مُعین الضعفاء والفقرا» اینطور است و ایشان هم چون مظهرِ اسمِ شریف رضای حق است و رضا رضایت است و لذا زود با غریبان کنار می آید. حضرت آقا هم که غریبند، خوشا بحالشان، غریبان آنهائی هستند که با همه هستند و بی همه هستند (تعبیر حضرت آقا در الهی نامه)؛ «هُوَ مَعَکُم اَینَما کُنتُم»؛ خودِ حق سبحانه و تعالی اولین غریبِ نظامِ هستی است، اولین غریب الغربای کلِ نظامِ هستی خودِ حق سبحانه و تعالی است که: «کُنتُ کَنزٌ مَّخفیٌا فِاَحبَبتَ اَن أُعرَف وَ خَلَقتُ الخَلقَ لِکَی أُعرَف» من یک گنج مخفی بودم که دوست داشتم خودم را ظاهر کنم پس خلق را خلق کردم که تا خودم را ظاهر کنم؟ حالا با اینکه خودش را ظاهر کرد باز می گوید «کانَ اللهَ وَلَم یّکُن مَّعَهُ شَیٌ» این غریبی حق است، باز خدا خودش هست و هیچ کس هم با او نیست، حالا که با او نیست ببینید:
مثنوی را چون تو مبدأ بوده ای      گر فزون گردد تواش افزوده ای
در عبارت بالا خیلی تعبیر شریف است که نگارنده را شیوه و برنامه این بود که هرگاه از حوزۀ علمیۀ تهران یا قم به آمل می آمد با دوستانش در آنجا چند حلقۀ تدریس و تحقیق داشت که شبیه حلقه های مشّائی و رواقی و اشراقی بود، فَتَدَبَّر، این دورس معارف عقلی و اصولِ علمی که چشمه هایی از منبعِ حیاتِ لایزالی و گوهرهائی از خزائن وسائط فیضِ الهی است. (دروس معرفت نفس) حالا می خواهی دروس معرفتِ نفس را تعریف بفرمائی؛ این کتاب چیست؟ چه حقایقی در آن هست؟ این کتاب دروسِ معرفِ عقلی و اصولِ علمی است که این دروس چشمه هائی از منبع حیاتِ لایزالی آمده است، این مال من نیست که در حقیقت حق کنندۀ کار است عقل واسطه است، مثل اینکه شما الان نویسنده ای و این خودکار دست شماست. بعنوانِ آلتِ نوشتنِ شماست واسطه است و لذا این دروس بعنوان دروس معارفِ عقلی و اصولِ علمی است که این چشمه ها از منبعِ حق سرچشمه گرفته است در روایتی آمده که چهار تا چشمه (در سورۀ مبارکۀ محمد علیه السلام قرائت کنید) جاری است. «مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ المُتَّقُونَ فِیهَا أَنهرٌ مِّن مّاءٍ ءَاسِنٍ وَ؟ نَهرٌ مِّن لَبَنٍ لَّم یَتَغَیِّر طَعمُهُ وَ أَنهرٌ مِّن خَمرٍ لَّذَّةٍ لِّشّرِبِینَ وَ أَنهرٌ مِن عَسَلٍ مُّصَفٌّی وَ لَهُم فِیهَا مِن کُلِّ ثَمَرتِ وَ مَغفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِم کَمَن هُوَ خَلِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا مَآءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمعَاءَ هُم.آیۀ 25 سورۀ مبارکۀ محمّد» بعد جناب رسول الله علیه السلام می فرمایند که من در شب معراج این چهار نهر را دنبال کردم. در تفسیر روح البیان ج 1 صفحۀ 9 در خبری از رسول الله علیه السلام نقل کرد که فرمود: بر من در شبِ اسری همۀ بهشت را نشان دادند و در آنها چهار نهر دیدم، نهری از آب و نهری از شیر و نهری از خمر و شراب و نهری از عسل؛ به جبرئیل عرض کردم این نهرها از کجا می آیند و به کجا می روند؟ فرمود: به سوی حوضِ کوثر می روند ولی نمی دانم از کجا می آیند از خداوند بخواه تا تعلیمت دهد! تا بنمایاند! از خدا خواست یک ملکی آمد (معلومست که از جبرئیل بالاتر است) بر پیامبر سلام کرد و عرض کرد یا محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) دو چشمت را ببند؛ من هم بستم؛ سپس فرمود باز کن! باز کردم، در این هنگام خودم را در نزدیکِ یک درختی دیدم و یک قبّه ای از بَیضاء دیدم که برای آن دری از طلای قرمز دیدم و قفلی که اگر همۀ آنچه در دنیا از جن و انس بر روی آن قبّه نهاده می شد مثلِ یک پرنده ای بودند که بر روی کوه نشسته باشند (یعنی آن قبّه خیلی عظیم بود) و دیدم این نهرهای چهارگانه از زیر آن قبّه در می آید؛ خواستم برگردم آن ملک گفت: داخلِ این قبّه شو! گفتم چگونه وارد شوم که قفل زده است؟ و کلید ندارم! او گفت کلیدِ این قفل «بِسمِ الله الرَّحمنِ الرّحیم» است؛ وقتی نزدیک قفل شدم و «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» گفتم قفل باز شد و من وارد شدم؛ دیدم این نهرها از چهار رکنِ این قبّه می آید و دیدم بر چهار رکنِ این قبّه «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» نوشته است و دیدم نهر آب از «میم» بسم الله و نهرِ شیر از «هاء» و نهرِ خمر از «میم» الرحمن و نهر عسل از «میم» الرحیم می آید؛ پس دانستم که اصلِ این انهار راز «بسمله» است و خداوند فرمود: یا محمّد! هر کسی از امّتِ تو با قلب خالص مرا به این اسماء بخواند ( بدونِ ریاء) و بگوید «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» من  از این انهار او را سیراب می کنم.
جنابعالیِ انسان! تو باید بروی این چهار تا نهر را پیدا کنی که این خمر، این آبِ زلال چیست؟ این مِی و میکده بت و بتخانه چیست که این آقایان می فرماید؟ اولین کسی که به بتکده و میکده رفت خودِ پیغمبر است. مراد از می همینی است که در سورۀ مبارکۀ محمد صلی الله علیه و آله وسلم آمده است. که در قرآن فرمود ما یک نهرمان نهرِ می است (خمر یا شراب)، و یک نهرِ دیگر نهرِ عسل است.
اینها همه حرف می خواهد که اینها یعنی چه؟ این عسل ظاهری در نشئۀ طبیعت!؟ این رشحه ای از آن عسل مصفّی است، بعد پیغمبر علیهم السلام می گوید دنبال کردم این چهار تا نهر را گرفتم بروم به سرچشمه اش برسم، رسیدم دیدم از متنِ یک قبّه ای بیرون می آید که شرح آن گذشت و به جنابِ حضرتِ موسی هم گفتم «فَقُلنَالضرِب بَّعَصاکَ الحَجَر فَانفَجَرَت مِنهُاثنَتا عَشرَةٍ عَینًا»؛ یا الله با این عصایت بزن به متنِ وجودیِ که این منبعِ فیض الهی استَ، لذا این است که آقا می فرماید: این چشمه ها از متن فیضِ الهی از نفسِ ناطقۀ انسان است. بله با روزه با سکوت با چلّه با اربعین با ذکر با زحمت با جان بلب آوردن که: «الهی جان بلب آمد تا جام بلب آمد». بعد جنابِ رسول الله می فرمایند: وقتی منبع اش را پیدا کردم دیدم که «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» شد و این «بسم الله الرحمن الرحیم» آمده شده «سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُلِلهِ وَ لااِلهَ اِلَّااللهُ وَاللهُ اَکبَر» نماز؛ نماز چه غوغاست، آدم تمام رشته های علمی را طی کند در آخر برود اسرارَ الصلات را بخواند و ببیند این نماز چیست بالاخره؟ اینجور به ما گفتند شبانه روز 17 رکعت نماز بخوان با تمامِ تعقیباتش که می شود 36 رکعت؛ بعد هم مستحبّی و...اینها چیست؟ «خوشا آنان که دائم در نمازند». که رسیدم به بسم الله الرّحمن الرّحیم و دیدم عجب! این چهار تا نهر که از بسم الله الرّحمن الرّحیم می آید. آنگاه آن بسم الله الرّحمن الرّحیم آمد و شد دفتر دل.
به بسم الله الرحمن الرحیم است    که عارف در مقامِ کُن مقیم است
که عارف محییِ عظم رمیم است   کرامتها چه صرصر تا نسیم است
آن جام چشمه هائی از منبع لایزالی و گوهرهائی از خزائن وسائط فیض الهی است. اینها همه حقایقِ جانِ ائمه که وسائطِ فیضِ الهی هستند و مخزنِ علمند؛ از آن مخزنها برای من آمده و من از آن مخزنها برای شما به قلم در آوردم. بعد همانجور که مولوی در مثنوی برای ضیاء الحق حسام الدین گفته اند و خطاب به ایشان می کنند که ضیاء الحق کذا و کذا بنویس و بنویس، بله، حالا ان شاء الله اثری است که از برکتِ محفل آن تشنگان آب زندگانی به رشتۀ نوشته درآمده یعنی پس معلوم می شود که آنها که تشنۀ آبِ حیاتِ انسانی اند این کتاب کتابی است که شما را هم سیراب می کند:
مثنوی را چون تو مبدأ بوده ای     گر فزون گردد تواش افزوده ای
این قابلیتِ آقا بود که جنابِ آقای ضیاء الحق حسام الدّین که شبانه روز آن ایامی که این کتاب در آمل نوشته می شد اصلاً مطلقاً، آقا می فرمایند من حتی منبرهای خود را بدون روزه نمی رفتم (منبرهای محرم و اربعین و...) که حرف از دهن روزه دار برخیزد تا بتواند بر دل بنشیند و این دلها را خرد کند، این سنگهای دلها را بشکند و از متنِ این سنگها آب بجوشد، عصائی باید پیدا بشود از طرفِ موسی یی که این عصا «فَانفَجَرَت مِنهُا اثنَتی عَشرَةَ عَیناًا» و آدم تا تشر نخورد تا گوش آدم کشیده نشد تا توی سرِ آدم نخورد تا «فَاضرِب بِعَصاکَ الحَجَر» موسی کلیم باید آنقدر این اصحاب را بر سرشان بزنی که چهل سال تمام در یک بیابان بی سرپناه که دیگر دادِ اصحاب درآمده بود؛ حضرت موسی هم ادامه داد تا ببیند این جانهایی که تشنه اند و حقیقتِ دلهائی که باید آب از متن جانهایشان در بیاید اینها در چه وضعند؟ در آن بیابان بی اب و علف در آن بیابان که هیچ سرپناه نداشتند در آن بیابان و سختی و تشنگی و مشکلات و... تا «دری از رحمتِ حق باز شد و گشت فراز» ؛ این را می گویند راهِ مجاز که به حقیقت ختم می شود و لذا حضرتِ موسی از راه مجاز اصحاب را به حقیقت منتهی کرد. منتها خیلی ها تاب نیاوردند و در رفتند. حضرت آقا در دیوان می فرمایند:
به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز    وه چه راهی که بسی سخت و بسی طول و دراز
چون چهل سال زسزگشتگی وادی تیه  دری از رحمت حق باز شد و گشت فراز
که کلمۀ وادیِ تیه اشاره به آیه ای از قرآن دارد، که چهل سال طول کشید.
«والحمدلله ربّ العالمین».
جلسۀ هفتم:
خداوند به عبد فرمود: «جزای تو منم» که اگر تو در مامضی (در گذشته) در جان برای خدا بوده باشی «کانَ لِله» خدا برای تو جزا می شود، آنوقت «کانَ اللهَ لَک» خدا برای توست؛ دیگر جزا و پاداش از این بالاتر که انسان نمی خواهد، حضرتِ آقا در رسالۀ شریفِ لقاء الله فرمودند: (حدیثی از جنابِ رسول الله باید باشد و حدیث قدسی هم هست) حضرت از جناب جبرئیل و جبرئیل هم از خدای تبارک و تعالی نقل می کنند که خداوند فرمود: «اگر عبد من چیزی که وضویش را باطل کند، باطل کند و وضو نگیرید به من جفا کرده و اگر وضو بگیرد و دو رکعت نماز نخواند بمن جفا کرده و اگر وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و از من چیزی نخواست بمن جفا کرده (ستم کرده) و اگر وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و از من چیزی خواست و من به او ندادم من به او جفا کردم در حالی که من خدای جفا کاری نیستم» این یک رمزی است در سیرِ عملی برای عرفانِ عملی و حضرت آقا در رسالۀ لقاء الله می فرمایند که مبادا این نماز را خواندی از خدا غیر خدا بخواهی! آخر خود خدا می گوید از من چیزی بخواهی من ندادم جفا کردم و من خدای جفا کار نیستم، لذا حضرت آقا می فرمایند از او غیر خدا مخواه. ادب با خدا را حفظ کن از او او را بخواه. جناب حضرت صادق علیهم السلام می فرمایند: یکوقتی دردی داشتیم و مشکلی داشتیم به محض اینکه لقای حق به من دست داد من اصلاً عرض حاجت خود را فراموش کردم، این است که بی ادبی است برود پیشگاهِ خدا از او غیر او را طلب کند؛ از او او را بخواهیم.
کان الله بوده ای فی مامضی    تا که کان الله له آمد جزا
اگر برای او بوده ای خدا برای تو جزا آمده است؛ در حقیقت خودِ خداخواهیِ تو جزای عملت بوده است اگر تو تو را خواسته ای قطعاً بدان که خودِ این خواستنِ تو جزای توست؛ برای اینکه چون او تو را خواست تو او را خواسته ای که این خواستنِ تو (خداوند را) در حقیقت جزائی است که داری می گیری. که آن خدا عبد را می خواهد، پس خدا هم می خواهد طلب دارد طالب است «یَحِبُّهُم» خدا هم طالب است اگر خدا طلب کرد ادب این است که طلب خدا را بدهد، خدا چه طلب دارد؟ من و شما را؛ عبد را. خوب لازمۀ جواب خدا اینست که عبد او را طلب کند که در حقیقت طلبِ او به منزلۀ جزای خودِ حق است برای اینکه خودِ حق عبد را طلب کرده است باید این طلبِ خدا جزا داده شود جزای طلب خدا این است که انسان او را طلب کند؛ این نیز جزای حق سبحانه تعالی است. حالا اگر بفرمائید که او را طلب کردیم جزای ما چیست؟ ایشان می فرماید جزای شما اینستکه من مالِ شما، دیگر از این بالاتر چه می خواهی؟ اینستکه جنابِ یایزید بسطامی می فرماید: من از خدا داراترم. که حضرت آقا این را در هزارویک نکته آورده اند (اجازه بدهید در مورد جلد سوم هزارویک کلمه بگوئیم که خیلی از اسرار درون آن آمده است؛ بخصوص رسالۀ شریف رموز و کنوز که جزو رساله های شریفِ حضرتِ آقاست نگاه بفرمائید. آنجا کنوزالاسماء عیانی که حضرت آقا این را با دیدِ دیگری شرح فرمودند بعنوان اینکه رمزهای این کنوز را می خواهیم بدست آوریم؛ مسائل کد و رمزها خیلی فراوان آمده و خیلی هم عجیب؛ که در آن بسیاری از دستورالعملها هم آمده است. چه در اینجا چه در جاهای دیگر آقایان مراعات کنند بی برنامه نباشد بی گدار به آب نزنند وگرنه گرفتار می شوند). جنابِ بایزید بسطامی می فرماید:«من از خدا داراترم» من از خدا سرمایه دارترم بیشتر دارا هستم بعد مردم او را سنگسار کردند. فرمود که چرا بد و فحش می دهد؟ بیائید حساب کنید ببینید که خدا از ما داراتر هست یا ما از خدا دارتریم؟ خدا کی را دارد؟ من را دارد. من کی را دارم؟ خدا را. من خیلی با ارزشم یا خدا؟ آنرا که خدا دارد من هستم من که بی ارزشم؛ آنرا که من دارم خدا هست که خدا از همه ارزشمندتر هست؛ پس من دارائی ام از خدا بیشتر هست.
الان جزای تو «کان الله له» است خدا جزای توست. که مرحوم آقا میرزا جواد تبریزی (علیه الرحمة) «حالا با رسالۀ لقاء الله آقا میرزا جواد هم انس بگیرید که اولین کلمۀ هزار و یک کلمه (جلد سوم) سرگذشت همین بزرگوار است؛ آنوقت لقاء الله را بگیرید (در بازار هست) اصلاً آدم متحوّل می شود؛ این  رساله را من خودم اولین بار بی خبر بودم بصورت عبوری که می رفتم بطرف جمکران که غوغا می شد آدم را منقلب می کند» در رسالۀ لقاء الله دارد: (بصورت یک حالش سرزنش): «جناب انسان تو باید به جایی برسی که مطیعِ خدا شوی بلکه بالاتر، به جایی برسی که مطاعِ حق شوی مطاع یعنی فرمانبردار، یعنی تو باید به جایی برسی که خدا تو را اطاعت کند. این خیلی حرف سنگینی است.
قبل از عملیات والفجر 8 در صیداویۀ آبادان این بحث را در مورد لقاء الله برای رزمندگانی که بسیاری شهید شدند، کردیم باید بجایی برسی که خدا بشود مطیع تو، این چی هست؟ این همانی است که جناب مولوی می فرماید:«کان لله» تو برای خدا باش؛ «کان الله له» تا اینکه خدا برای تو باشد، حالا حواست را جمع کن! هر کس افسانه بخواند افسانه ای است؛ که به این دلمی بندند دل خوش می کنند.
مرحوم شیخ الرئیس در رسالۀ عهد با خودش عهد بسته: (رساله ای جناب ابن سینا دارند بنام رساله عهد که در مجموعه رسائل 21 رساله شان ظاهراً چاپ شده است) که رمان نخواند، افسانه نخواند، داستانهای بی اساس و بی ریشه نخواند. مثل اینکه چهارتا بچه را کنار هم جمع کند و یک افسانه ای برایشان بخواند که اینها قهقهه بزنند که اینها نفس را کج بار می آورد نفس اعوجاج پیدا می کند. با خودم عهد کردم که اینگونه کتابها را نخوانم که نفس اعوجاج نیابد.مستقیم بار بیاید.
هر که افسانه بخواند افسانه ای است    وانکه دیدش نقد خود فرزانه ای است
ان شاء الله دیدِ نقد پیدا کنیم. امید است که مردم صاحب نظر را این دروسِ معرفت نفس (که اینطور تعریفش کردیم معارف عقلی و اصولِ علمی و چشمه هایی از منبع حیات لایزالی و گوهرهائی از خزائن الهی است) اثری مؤثر (که هم می توانیم مُؤَثِّر بخوانیم و هم مُؤثَر یعنی برانگیخته شده یا زبده و خلاصه) و مستعدّین را مأدبه ای (مأدَبه یعنی ادبستان یعنی محل تادیب انسان. که الان می گویند دبستان( مثل پنجره که در حقیقت پنج راه بود پنج راهِ حواسِ پنج گانه کم کم شد پنجره و قدیم برای هر اتاقی 5 تا پنجره می گرفتند اسمش را می گفتند پنج راه که مطابق با نفسِ انسان باشد که نفس از نظر ظاهری در نشئۀ طبیعت 5 تا راه به بیرون دارد) مأدَبه در عربی یعنی محل تادیب، دبستان، لذا آنهایی که معلم ابتدائی هستند باید به مراتب از معلمین دانشگاهی قوی تر باشند برای اینکه این کودک و فرزند در مأدَبه قرار گرفته و هر طور او را بار بیاورد؛ همینطور خودش را بالا می کشد. در خارج معلمین دبستانها از آن قدیمترین و مجرّبترین معلمینند که برخلافِ ما که الان یک نفر می رود دانشگاه و لیسانس و درجا می رود دبیرستان، بعد یک کسی که تازه دیپلم یا فوق دیپلم را گرفته این را می بریم دبستان. این آقایی که الان او 20 سال یا 22 سال است این می خواهد برود بچه را ادب کند؟ او نمی تواند.آن کسی که 30 الی 40 سال تدریس کرده باید بیاید دبستان تدریس کند. نتیجه اینکه ادب پیش آید نه اینکه همینطور بچه درسی بخواند و برود بالاتر). مأدُبه (سفره) به ضمّ دال در عرب طعامی که روی سفره می ریزید معنی دارد. لطافتش در این است که خودِ آن غذا را سفره می گویند وگرنه آن سفرۀ پلاستیکی در خانۀ همه هست؛ می گویند فلانی آدمِ سفره داری هست یعنی خوب غذایی به مهمانانش می دهد. حالا آقا هم می فرمایند شما هم که به مهمانی من در این دروس معرفت نفس آمدید، مأدبه پرفایده ای باشد یک سفره و یک طعام پرفایده ای باشد جلوی مهمانان عزیز خودم آوردم که تا بخورند و بال و پر بگیرند و بالا بروند. به تعبیر جنابِ صدرالمتألّهین که می فرمایند: معارف علوم الهیه بمنزلۀ دانه ای است و عالَم تله ای است. در روایتی آمده گنجشک تا 20 متری عمق زمین را می بیند. حالا از او می پرسی چرا می افتی توی تله؟ می گوید: آن دانه هایی که می ریزند ما را گرفتار می کند؛ ما به هوای آن دانه ها می رویم و حواسمان پرت می شود. الان اقا می فرمایند: من برای شما تله گذاشتم تا بیائید و از این دانه ها بخورید. و لذا نظام هستی را می فرمایند: دام عالَم، دام خدا، که شما را به دام بگیرد. اگر خودتان افتادید چه بهتر؛ اگر نیافتادید می فرماید از این به بعد شما را به دام می اندازم. اما انداختیم پایتان گیر کرد، آنقدر جیک جیک می کنید که تا... لذا صدرالمتألّهین می فرمایند که دنیا تله است. معارف قرآن کریم به منزلۀ دانه های تله است و می فرماید: شما بروید این دانه ها را بخورید غذای جانتان شود؛ اما دام برخلاف تله های دیگر است. تله های دیگر صاحب تله می آید شکار را می گیرد و آن پرنده از پرواز می افتد؛ اما اینجا فرمودند: عالم تله ای است که شما را بگیرد و بال پروازتان بدهد تا پرواز به سوی ماوراء طبیعت کنید، این برخلافِ آن تله است. اینجا ما خودمان پرواز می کنیم و به طرف صاحب تله می رویم؛ آنجا صاحب تله خودش می آید به دام افتاده را می گیرد. ولی خداوند می گوید نخیر آنقدر مرا پایین نیاورید؛ من قرآن فرستادم دانه است جان بگیرید؛ پیغمبر و ائمه فرستادم که شما را به تله راهنمایی کنند و بگویند بروید از آن دانه ها بخورید حالا که به دام افتادی پرواز کن و بیا بسوی من. لذا منطق الطیر جناب عطار نیشابوری یعنی این، و مستعدین را مادبه ای با فائده و مائده ای با عائده؛ مائده یعنی سفره، مائده ها حقایقِ وجودی است که از عالَم ماوراء طبیعت می آید اینها مائده های آسمانی است. چون انسان غذا می خواهد و غذای انسان علم است و علم از ماوراء طبیعت می آید و هرگز علم از نشئۀ طبیعت برنمی خیزد. ان شاء الله در این کتاب برهانی می شود ( تمام آنچه را که شما عزیزان در دانشگاهها و ما طلبه ها در حوزه ها می خوانیم اینها همه زمینه اند) تا علمِ اصلی از ملکوت عالم بیاید. علم اصولاً اینجایی نیست. در کتابِ شریفِ اتحاد عاقل و معقول که ان شاء الله آن سفره هم نصیب ما شود، حضرت آقا فرمودند «علم غذای نفسِ انسانی است که از ماوراء الطبیعة می آید.» و انسان براساسِ حرکتِ جوهریِ نفس باید خدمتِ علم برود که علم آنقدر سطوت و عظمت دارد که پایین نمی آید؛ علم می گوید تو باید بیایی بالا. مظاهرِ وجودیِ علم به نشئۀ طبیعت می آیند تا نردبانی برای بالا بردنت بسوی علم باشند؛ وقتیکه به آن رسیدی از آن به بعد می فرمایند مکاشفات که مکاشفاتِ اصلی همان حقایقِ علمی است که از ماوراء طبیعت به جانِ انسان ریخته می شود.
افتتاح آن پنج شنبه سوم محرم هزار و سیصد و نود و پنج هجری قمری مطابق با 26/10/1353 شمسی بود، در این دروس معرفت نفس أعنی خودشناسی طریقِ معرفت به ماوراء الطبیعت و به خداشناسی است که مرئات (آینه) و مرقاتِ (نردبان) جمیع معارف است، معرفت نفس آینۀ تمام معارف و نردبان برای رسیدن به تمامِ معارف است که اگر می خواهی بالا بروی از نردبانِ وجودیِ خودت بالا برو «فَمَن لَّم یَّجعَلُ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِن نُّور» پس کسی که خداوند برای او نور قرار نداد برای او نوری نیست؛ کسی که علمش نورش از ماوراء الطبیعة نیست اصلاً علم ندارد، بدردش نمی خورد، آن علم نور نیست، معدنِ حقایق خودِ شما هستی در هزار و یک کلمه (جلد سوم) از رسالۀ شریفِ صد کلمه در معرفت نفس نقل می کنند (رسالۀ صد کلمه در معرفت نفس حضرت آقا خیلی کد هست، همۀ آن رمز هست که معمولاً باید در لابلای کتابهای  شریفِ ایشان این جمله های رسالۀ شریفِ صد کلمه در معرفت نفس و الهی نامه را پیدا کنید و ببینید که شرحش چگونه است، حالا ما در خدمتِ عزیزانِ بابلسر در خدمتِ شرح چند تا از کلماتش بودیم، امیدواریم که تنظیم بشود خدمتِ شما بیاید اینجا رسالۀ شریفِ صد کلمه با ارزش است؛ آن صد تا کلمه آقا می فرمایند بعد از نماز ظهر و عصری بودم در قم که حالشان یکدفعه دگرگون شد و در ظرفِ چند لحظه (حالا جنبۀ زمانی ندارد) این صد کلمه به ذهنشان آمده به انزال آمده و بعد در مقام تنزیلش در همان حال نوشته و نوشته و نوشته... تا بعدها شماره گذاشتند و دیدند شده صدتا و بعد میفرمایند: چون همۀ اینها از متنِ وجودیِ خودم برخاسته شده است اسمش را می گذاریم صد کلمه در معرفت نفس) حالا در کلمۀ 26 (یعنی کلمه 330) هزار و یک کلمه (جلد سوم) صفحۀ 191 نقل می کنند: در کلمۀ 26 صد کلمه گفتیم «هر که من عرف نفسه فقد عرف ربه این حدیث را درست فهم کند جمیعِ مسائلِ اصیلِ فلسفی و مطالبِ قدیمِ حکمتِ متعالیه و حقایقِ متینِ عرفانی را از آن استنباط تواند کرد. یعنی آنچه را که شما در 9 جلد اسفار بخوانید و شفا را کامل بخوانید، (کل شفا را از الهیاتش از طبیعیاتش و...) و همۀ اشارات را بخوانید و تمهیدالقواعد را بخوانید و شرحِ فصوص قیصری و مصباح الانس ابن فناری و فتوحات را بخوانید و تمامِ کتابهای فلسفی را بخوانید؛ در حقیقت می رسید به اینکه معرفت نفس چی هست! و سیرِ علمیِ بزرگان اینست. حضرتِ امام (ره) همین سیرِ علمی را معتقدند (در کتابهای شریفشان) که معمولاً همۀ اینها جزو شاگردانِ آقا محمدِ شاه آبادی (ره) بودند، ایشان از شاگردان آقا میرزاهاشم اشکوری بودند و خودشان از شاگردانِ مرحوم آقا میرزا محمد رضا قمشه ای بودند و آن بزرگوار هم از شاگردان سید رضی لاریجانی شد و جنابِ سید رضی لاریجانی از شاگردان مرحوم ملا علی سنگ درکائی بودند در همین هزار و یک کلمۀ حضرت آقا یک عبارتی از مرحوم آقا شیخ عزیزالله طبرسی (ره) آوردند که نقل می کردند جنابِ ملا علی نوری از امام زاده عبدالله که بطرفِ جنگل بروی بالاتر از سنگ درکا که مقداری اسمش معروف هست، آنجا تنگبن است و جنابِ ملا علی نوری اهلِ آنجا بودند و چون آلش رود یک سنگهای مخصوصی دارد، آنجا معمولاً معدنِ ذغال سنگ و اینها هست، مرحوم ملا علی نوری ابتدا در آن معدن کار می کردند سنگ کشی بودند و ییلاقشان هم کنگرچال هست که نزدیکِ گزناسرا می باشد، تابستانها به ییلاقشان می رفتند و زمستانها می آمدند به تنگبن و آنجا سنگ کشی می کردند، یعنی در معدن کار می کردند و بعد رفتند به سعادت آبادِ نور در خدمتِ علامۀ نوری (خیلی قدیم) آنجا طلبه شدند و از آنجا رفتند نجف و از نجف برگشتند به تنگبن و خیلی هم قوی شده بودند (مرحوم ملا علی نوری). اساتید حضرتِ آقا نقل می کردند که آقای ملا علی نوری از مرحومِ صدرالمتألّهین در الهیات و فلسفه پیشی گرفته و در دورانِ فتحعلی شاه هم اتفاقاً بودند و حدودِ 170 سالِ قبل رحلت کردند و از دنیا رفتند و خیلی با عظمت بودند.
حالا افتادیم اینجا و وقتِ شما را گرفتیم اینها برای این است که ما را اهلِ عقل کند، اهلِ جزم بشویم، بدانیم که می شویم، یک کسی سنگ درکائی باشد تنگبنی باشد و سنگ کش هم باشد و برود به جایی هم برسد. «معمولاً ناز پرورده تنعم نبرد راه به جایی» آنها باید همان هوا و هوسشان را دنبال کنند، او که با سختی بالا آمد خوب است. مثلِ یک جوانی که پدرش پول دار باشد، برایش ماشین بخرد و در جیبش هم پول بگذارد، این دیگر هنر ندارد! یک کسی پول داشته باشد خیلی راحت ببخشد، این هنر نیست؛ راجع به شوهرِ حضرتِ زینب سلام الله علیهم می گویند حاتم طائی در مقابلِ ایشان هیچند (راجع به زندگی عبدالله بن جعفر مطالعه بفرمائید غوغاست). یک آدم عجیبی است که حاتم طایی معروف در مقابل ایشان باز هیچ است، چرا؟ چون ایشان (عبدالله بن جعفر) در سختیها می بخشد حاتم طایی در دارائی؛ حالا این را الان نمی گویم که جنابعالی بروی هر چه داری ببخشی و زن و بچه ات را ببری توی خیابان، که نمی توانی، حرف زدنش راحت هست اما پیاده شدنش مهم است و به شما هم عرض می کنم تا به این کد و رمزها عنایت نفرمایید توفیقاتِ شما افزوده نمی شود.
شاگردی آمد خدمتِ آقا محمد آقای شاه آبادی می گفت من سالیانی هست در کارم هنوز چشم چشم دلم باز نشد گفت برو خُمسَت را بده و رفت خَمسَش را داد چشمش باز شد، اینها همه و همه کد و رمزهاست، حالا فکر کنید دروس معرفت نفس بیائید ولی جایی بخششی و یا عفوی نباشد که حتماً باید انتقام بگیرم، این که نشد! پس چی شد؟ کجا پیاده شد؟
بعد فتحعلی شاه از اصفهان که مرکزِ حکومتِ آن روز بود، آمده بود طرفِ مازندران (بعنوان مسافرت)، شاه بود بالاخره بیاید و برود و استانهایش را ببیند که چه خبر هست؟ آمد اینجا و گذارش افتاد به این روستاهای اطرافِ امام زاده عبدالله در همان جنگلِ سنگ درکا و تنگبن و علیمستان و امثال اینها، آنوقت واردِ هر ده که می شد (این خوبی پادشاهان بود) صحبت از آخوندها می کرد، گفت در این دِه شما چند تا روحانی دارید؟ آخوند دارید یا نه؟ گفتند بله آقا ما دو تا آقا داریم، اما یک آقا بندۀ خدا اصلاً کاری به ما ندارد، شبانه روز در همان خانه نشسته و (به یک تعبیرِ عوامی مردم) ما را تحویل نمی گیرد، (خودشان را بالا نمی برند و بعد می گویند ما را تحویل نمی گیرد، با ابنکه خداوند اینقدر خودش را پایین آورده ما باز خدا را تحویل نمی گیریم! الان خداوند چقدر ما را تحویل می گیرد، چشم داده گوش داده دو تا دست داده و... دیدی چند لحظه برق قطع شد همه حالمان گرفته شد! اگر یک آن «لشکر حقند گاهِ امتحان» چشم بگوید من به دستور خدا دیگر نمی خواهم ببینم چکار می کنی؟ دست بگوید آقا من کار نمی کنم، گوش بگوید آقا من نمی شنوم، حالا اگر مردی کاری بکن! اینهمه ما را تحویل گرفتند چی کردیم؟) یک آقای دیگر داریم او خیلی با ما یکی هست، گفت بروید به این دو تا آقا بگوئید فلانی می گوید بیائید، بعد اینها رفتند، آقایی که خیلی مردم را تحویل می گرفت! آمد؛ (در حقیقت آن آقا مردم را تحویل گرفت او نمی خواست جان را قوی کند؛ او می خواست خودش را بالا بکشد)، رفتند دنبال ملا علی نوری نیامد، بعد می گویند: (حضرت آقا می فرمایند) که جنابِ ملا علی نوری به هیچ وجه از آقائی اش  کم نمی کرد، مثلِ مرحوم فرسیو (ره). حالا الان آقا می رود در دکانی می گوید: آقا چون شما هستید 54 تومان، 4 تومانش را ندهید 50 تومان، خوب آقا چرا ما را داری به 4 تومان می فروشی؟ اینها چی هست به ما عادت دادید؟ شما چون فامیل ما هستید از شما کمتر می گیریم! چرا؟ فامیل که به فامیل لطف کند که بهتر است تا غیر به آدم لطف کند! اصلاً این چه سُنّتهایی است که ما گذاشتیم؟ می رویم بازار چیزی بخریم می گوئیم برویم مغازۀ آشنا بخریم که آشنا قیمت را کم کند! چرا چنین دیدی دارید؟ چرا؟ چرا؟ آقا فرمودند این طبعِ پست و زشت هست که من بروم از کسی بخرم که نسبت به غیر، به من کمتر بدهد از من کمتر بگیرد؛ خوب چرا؟ بعد جنابِ ملا علی نوری کم نمی کرد هیچ پادشاه و گدا برایش فرق نمی کرد، بعد برایشان تعبیر کرد گفت که پادشاه باشد گدا باشد هر که گوشت می خواهد می رود درِ خانۀ قصابی، گفتند به پادشاه چه بگوئیم؟ نکند پادشاه دستورِ قتلِ عام همه را بدهد! آمدند گفتند نگفتیم که ایشان اصلاً با کسی بُر نمی خورد؟ نیامد. بارک الله مؤدب بود آن پادشاه، اگر فتحعلی شاه جنایت می کرد همین یکی او را بس بود، بعد به اطرافیانش گفت این آقا یک آقای سنگینی است برویم خانه اش، چون در اصفهان بود و آخوند دیده بود، رفت خانۀ ملا علی و چند سؤالی کرد و دید عالِمی این گوشه افتاده است و این مردمِ بیچاره خبر ندارند، دستش را گرفت و گفت تو اینجا داری ضایع می شوی و ایشان را به اصفهان و حوزۀ اصفهان برد و بعد یواش یواش معروف به ملاعلی نوری اصفهانی شد و حوزۀ علمیۀ اصفهان را برگذار کرد که در محضرِ ملاعلی نوری 400 فیلسوف و حکیم تربیت شد، می گفتند آنقدر درسش سنگین بود که کمتر شاگرد می توانست در درسش شرکت کند، حالا چقدر ایشان در حوزۀ اصفهان توانستند طلبه جمع کنند که فقط 400 نفر توانستند درسش را بفهمند من خیلی در این تعجبم که اگر جنابِ ملا علی نوری یک مقدار سطح درسش را پایین می آورد شاید می شدند 1000 تا حکیم،  اما آن عظمتشان نمی گذارد. ایشان یک آدمی است که اصلاً هیبتِ ایشان آدم را می گیرد؛ اوّل اسرارالحکم با تعلیقات جناب مرحوم شعرانی که چاپ شد، عکسِ جنابِ ملاعلی نوری به صورتِ نقاشی هست، آنوقت یکی از شاگردانش جنابِ ملا اسماعیل سبزواری است و یکی از شاگردانش جناب مرحوم ملا هادی سبزواری است که جنابِ ملا هادی سبزواری معروف هستند، تازه ملا هادی سبزواری می گفت که من پیشِ ملا سبزواری درس می گرفتم و بعد از سالیان چون شاگردِ قوی بودم گفتند حالا می توانی بیائی در کلاس درسِ ملا علی شرکت کنی. بله ؛ می شود کسی سنگ کش باشد و این چنین هم بار بیاید، بشرط اینکه به هیاهو و به حرفِ این و آن گوش نکند، بشرط اینکه مردم عزم و جزم باشد، کار کند و به ثمر برسد، در غُرَر وَ دُرَر (کتابی است با 30000 روایت که این آقا از امیرالمؤمنین جمع کرد) از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرد: «نالَ الفُوضَ الاَکبَر مَن ظَفِرَ بِمَعرِفَةُ النَّفس»، آنجا آقا درس هم دادند: نائل می شود به فوض بزرگ کسی که ظفر و پیروزی به معرفت نفس یابد. کسی که در معرفت نفس پیروز شده این به فوض اکبر رسیده و به بالاترین مقامِ انسانی راه یافته است و نیز روایت دیگر از امیرالمومنین علیه السلام: «مَعرِفَةُ اللهَ سَبحانَهُ اَعلَی المَعارَف» معرفت خدای تبارک و تعالی بالاترین معارف هست ولی «مَعرِفَةُ النَّفسَ اَنفَعُ المَعارِف» شناخت نفس نافعترین شناختهاست. «والحمد لله ربّ العالمین».
جلسۀ هشتم:

درس اول: وجود است که مشهود ماست؛ ما موجودیم و جز ما همه موجودند، ما جزو وجود نیستیم و جزو وجود را نداریم و جزو وجود را نمی بینیم. فهم ظاهری این عبارت که سِرّ و باطنِ درس اوبل است و بلکه تمامِ درسهای معرفتِ نفس است و بلکه این دو سطر سِرّ و حقیقت تمامِ معارفِ انسانی و الهی و حقایقِ عالُم است، به اندازۀ فهمِ عُرفی و مفهومی، در این دو سطر مطلبی نداریم که جزو که جزو بدیهی ترین مطالب است و هر کسی از راهِ حواسِ خمسه اش اوّلین چیزی که می یابد می بیند می شنود و می چشد وجود است ؛ در عالَمِ وجودیم و با وجودیم و در وجود غرقیم؛ به تعبیر شریفشان که وجود مشهودِ ماست، هر چه می بینیم وجود می بینیم وجود می بینیم، همه هستند، متحققند، خودمان هستیم و جز ما یعنی غیر از ما دیگران همه هستند. و لذا به تعبیرِ جنابِ علامه طباطبائی (ره) در اوّلِ «بدایة الحکمة و نهایة الحکمة» می فرمایند: تا جایی که کودکِ خردسال و شیرخوار هم دست دراز می کند و پستانِ مادر را می گیرد که شیر بخورد و اگر سِرّ او را بشکافند و به او بفرمائید که چرا دست دراز کردی؟ می گوید که من وجودم این پستان وجودست و موجودست و من به طرفِ وج.د دست دراز کردم نه به طرفِ عدم و هیچ، چون هیچ، چیزی نیست که موردِ شهود و ادراک قرار بگیرد. لذا اوّلین ادراکِ انسان، ادراکِ وجودست، اوّلین مرتبۀ شهود و ادراک انسانی در متن وجود قرار می گیرد که میبیند خودش هست دیگران هستند و می فهمد که دیگران هستند و این سه رکنِ اساسیِ علم که برای هر عالِمی است، همان مرحلۀ اوّل موردِ ادراک است. چون هر عالِمی که بدنبالِ علم می رود و مر مُدرِکی که بدنبالِ مَدرَک می گردد، این سه تا اصلِ اساسی را اوّل بار قبول دارد، یکی اینکه من هستم و دوّم آن که من به دنبالِ او و در طلبِ او براه افتاده ام هم هست و سوّم اینکه راهِ ادراکِ نسبت به او هم ممکن است و واقعیت دارد، که تا عالِم نسبت به معلومش این سه تا رکنِ اساسی را نپذیرد هرگز بدنبالِ علم به او راه نمی افتد.
می بینید طبیب بدنبال طبابت می رود، برای اینکه می گوید من هستم، بدنِ انسان هم هست، و فهمیدن من مر بدن انسان هم واقعیت دارد و هست، لذا دنبال علم می رود، شک نمی کند تا بگوید که حالا من دنبال رشتۀ پزشکی بروم اصلاً من نباشم که بروم، می بینید اصلاً شک ندارد. یا شک کند براینکه شاید اصلاً بدنِ انسان نباشد که من بروم دنبالش بفهمم که چشم چیست گوش چیست، در این هم شکی ندارد. و در مرتبۀ سوم باز هم شک ندارد که اگر من بروم اصلاً چیزی از بدنِ انسان نفهمم، اینهم می بینید می گوید: فهم من ادراکِ من هم حقیقی است و پذیرفته است. و لذا جز طایفه سوفسطی که حرفشان در درسِ سوم مطرح می شود هر فردی از انسان در اوّلین وهلۀ ادراکش سه تا رکن اساسی علم و عالِم و معلوم را قبول دارد، و لذا می گوید: من هستم غیر از من همه هستند و علمِ من نسبت به اینها هم یک امرِ وجودی است و عدمی نیست. این اوّلین مرتبۀ ادراکست که ادراک به متنِ وجودی می خورد و هیچکس هم در متنِ وجود شک ندارد جز طایفه سوفسطی که ان شاء الله بعد می رسیم و عرایضی تقدیم می داریم.
بعد می بینیم همین که جزو بدیهی ترین مطالب ات و جزو روشنترین روشنهاست (همین دو سطرِ اوّل) جزو پنهان ترین پنهان ها می شود، که آدم می خواهد به سِرّ وجود برسد مشکل دارد؛ به تعبیرِ جنابِ ابنِ تُرکه در تمهیدالقواعد می گوید: به سِرّ وجود پی بردن «عَسیرٌ جِدّاً». خیلی مشکل است که انسان به حقیقتِ وجود برسد، به علمِ اجمالی وجود را قبول دارد می گوید من هستم غیر از من همه موجودند و من جز وجود را نمی بینیم و جز وجود را ادراک نمی کنم و آنچه را مشاهده می کنم وجودست ولی در عینِ حالی که از هر روشنی روشنترست و ظاهرترست، ولی وقتی بدنبالش می روی تا به سِرّش برسی می بینی همین ظاهر پنهان شد و رفت
همه چیز از دست شد و او شده است    اَنا و اَنتَ وهُوَ، هُو شده است
نه اینکه در مقدمۀ اوّلین کلمه ای که شروع فرمودید اسم شریفِ هو بوده است و در درسِ اوّل اوّلین کلمه ای که شروع می فرمائید وجودست بعد می بینید که وجود و هو هر دو یک حقیقت می شوند، و شما که در حقیقت می فرمائی وجود است که مشهودِ ماست من آنچه را به شهود به چشمِ باطن به ظاهرم به تمامِ وجودم می بینم وجود می بینم یعنی «هو» را میبینم؛ بعد در آن مقدمه هم اوّلین اسمی که شروع فرمودید هو بود، معلومست که هر چه می بینید همان او می بینید؛ وقتیکه می گویید من وجودم (یعنی همان او هستم) و غیر از من همه وجودند (یعنی همه همان او هستند) و من جز وجود را نمی یابم (یعنی فقط او را می یابم) و من جز وجود را نمی بینم (یعنی فقط او را می بینم).
وجود چیست؟ می بینید در نهایت می رسید به اینکه وجود هو است، مثلاً این درخت وجود هست یا نه؟ بله، این آفتاب و زمین و آسمان وجود هستند یا نه؟ همه وجودند ، خوب! همه وجودند؛ یعنی چه؟ یعنی بود هستند، متحققند، یعنی چه که متحققند؟ تحقّق یعنی چه؟ حقیقت یعنی چه؟ همین که الان اسمش را می گذارید هو و در اوّلِ درسِ اوّل شده وجود، بعد می آید در قرآن می شود حق، در درسِ ششم می شود حقیقت و واقعیت، حقیقت و واقعیت چیست؟ وجودست، وجود و حقیقت و واقعیت چی هستند؟ هو هستند ، هو و وجود و حقیقت و واقعیت چی هستند بالاخره؟ جنابِ کمیل از محضرِ امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: آقاجان «مَا الحَقیقَه»؟ حقیقت چیست؟ حضرت فرمود «مالَکَ وَالحَقیقَة»!! تو را با حقیقت چه کار؟ همینی که آقا در درسِ اوّل می فرمایند: وجود است که مشهودِ ماست، ما موجودیم و جز ما همه موجودند، ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمی یابیم و جز وجود را نمی بینیم؛ می بینید که اگر از جنابِ حضرتِ امیر علیه السلام سئوال بفرمائید یا به محضرشان عرض کنید که آقا «مَا الوُجُود» که به یک معنی وجود یعنی حقیقت، حقیقت یعنی واقعیت و وجود مطابقِ حق است که حالا این بحث را بخواهیم تمام و کمال دنبال بفرمائید؛ اینها و دیگر فرمایشاتِ حضرت آقا همه را جمع کردیم در جلدِ اوّل مآثر آثار در آن لطیفۀ توحیدِ صمدیِ قرآنی آوردیم که عنوانِ توحیدِ قرآنی و توحیدِ صمدی «الله صمد» اینطوری آورده شد در آنجا و نگاه بفرمائید.
وجود اصل است و مطابق با حق است، وجود یعنی حق؛ حق یعنی وجود ؛ و وجود یعنی واقعیت ، الان این درخت حق نیست؟ باطلست؟ هیچست؟ اینجا در مقابلِ حق باطلست ، در مقامِ وجود عدمست. این درخت حق نیست؟ آسمان حق نیست؟ زمین حق نیست؟ آب حق نیست؟ اگر بطرفِ آب دست دراز می کنی که بگیری و رفعِ تشنگی کنی آن تشنگیِ تو حق نیست؟ باطل است؟ وقتی تشنگی تو را بطرفِ چشمه و آب می کشاند که دست بسوی آب دراز کنی آن دست دراز کردنت حقست یا باطلست؟ آن آب خواهیِ تو حقست یا باطلست؟ می گوئی گرسنه هستم غذا می خواهم حق است یا باطل است؟ این گرسنگی وجود است یا عدم؟ می فرمائید همه وجود است و حق است و بطرف حق هم دست دراز می کنید و بطرف وجود هم داری می روی؛ می گوئی من خودم وجودم و تمام هم وجودند ، وجود چیست؟ اوست که این و آن را بردار و او را بگذار! الان این دو تا سطر همه چیز را برداشته ، بعد همه چیز را وجود کرده است، برای اینکه می گوئی وجود مشهودِ توست، پس خودت وجودی، مشهودِ تو وجود است، شهودِ تو هم وجود است، بعد می فرمائی که ما وجودیم باز ما را هم به وجود زدی، پس شما هم شدی وجود، جز ما و غیر از ما همه وجودند ، پس همه را برگرداندی به وجود همه شدند وجود. پس تو چه می بینی؟ وجود می بینیم. بیننده کیست؟ وجودست. بدن چیست؟ وجودست ، دیده شده چیست؟ وجودست. او که آن را دارا شده است او چیست؟ همه وجودند. می بینید همه جا را وجود گرفته است ، خودش است. بعد وجود کیست؟ حقیقتست، حقست ، حقیقت و حق کی هستند؟ جنابِ کمیل از حضرت امیر سؤال کرد و آقا فرمودند «ما لَکَ وَالحَقیقِة» تو را با حقیقت چکار؟ یعنی تاب نداری من برایت حقیقت را ، آنچه که هست تبیین کنم ، بعد جنابِ کمیل عرض کرد ، آقاجان شما که شأنتان اجلّ از آن هست که اگر یک ناقابلی به مقدارِ قابلیتِ خودش از شما چیزی را سؤال کرد جواب ندهید ، بعد آقا یک جمله فرمودند ، باز خدمت آقا عرض کرد که «زِدنی بَیانًا» یکمقدار بیشتر بفرمائید ، آقا فرمودند و بعد در آخر فرمودند: ساکت باش ساکت باش که بیش از این نمی شود. که اگر حقیقتی قیام کند و بخواهد همین دو سطرِ اوّل را به من و شما بنمایاند می شود قیامِ قیامتِ انسانی، که همین درسِ اوّل، دو سطرِ اوّل هم اول باشد و هم آخر ، آخر قیامت ، اوّل مبدأ ، معاد و مبدأ دروسِ معرفت نفس هر دو وجود می شود، که اگر وجود به حقیقت برای ما قیام کند ، مبدأ ثیام کرده که این مبدأ همان معادست، که ما جز وجود نیستیم و جز وجود نمی بینیم و جز وجود را نمی یابیم ، که اگر اینها برای انسان تجلّی بکند باید مثل آقا میرزا جواد بشویم که آقا میرزا جواد ملکی تبریزی (ره) (که در همین جلد سوم هزار و یک کلمه «کلمۀ اوّل» زندگینامۀ این بزرگوار که آقا پیشِ شاگرد بزرگوارشان جنابِ میرزا حسین فاطمی قمی مشرّف شدند ، از ایشان سؤال کردند از آقا میرزا جواد برای ما بگو ، گفت چه بگویم؟ فقط همینقدر به شما بگویم شب که می شد آقا میرزا جواد دیوانه وار در حیاطِ منزل از اینطرف به آنطرف قدم می زدند و همین یک بیت شعر را می خواندند:
گر بشکافند سرا پای من          جز تو نیابند در اعضای من
از این امر در قرآن به مقامِ خَلّت تعبیر می فرمایند ، مقامِ خَلّت چیست که حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) اسمشان هست خلیل الرحمن؛ خلیل الله ؛ می فرمائی ابراهیمِ خلیل ؛ خلیل کیست؟ آنکه حق ، وجود ، حقیقت ، واقعیت در سراسر وجودش تخلّل پیدا کرده ؛ در متنِ وجودِ او قرار گرفته است. که اگر فرمودند ایراهیم خلیل الله است یعنی یکی از مقاماتِ انسانی که مقامِ خلّت است در ایشان متجلّیست. جنابعالی هم می توانی خلیل الله بشوی، این فرمایشِ آقا میرزا جواد ملکی بیانِ خلیل اللهی جنابِ میرزا جوادست که:
گر بشکافند سراپای من      جز تو نیابند در اعضای من
مثل اینست که الان بدن به غذا بگوید که ای غذا گر بشکافند سرا پای من ، جز تو نیابند در اعضای من. این چشم چیست؟ غیر از این نان و آب است؟ الان این نان و آب آمده در دهان و رفته در شکم آنجا دستگاهِ پخت این را پخته و تبدیل به خون کرده و الان آمده تمامِ اعضا و جوارحِ شما را گرفته که این غذا تخلّل پیدا کرده در ما ، غذا در متنِ مغتذی فرو می رود و اصلاً غذا میشود خودِ مغتذی (غذا گیرنده). که آقا میرزا جواد می گوید: «تو من شوی» و الان شما به غذا بفرمائی که من تو شدم تو من شدی حقست ، «اَنَا اَنتَ ، اَنتَ اَنَا» من تو شدم و تو من شدی حقست ، چون غذا در مغتذی تخلّل می یابد ، متنِ وجودی غذا خورنده می شود غذا. الان غذا خورنده کیست؟ انسان ، انسان کیست؟ فرمود که من وجودم ، غذای او چیست؟ ادراکِ اوست ؛ اینهم چیست؟ وجود ، غذای او چیست؟ باز هم وجود ، مغتذی چیست؟ باز هم وجود ، آنکه ایشان می خورد که بشود بعنوانِ غذای ایشان ، آن چیست؟ آنهم وجود. عالِم وجود ، معلوم وجود ، علم وجود ، همه شدند وجود. پس ایشان خودش چیست؟ پس من و ما چه می شویم ، از من و ما اثری نماند جز همان وجود ، چون ما وجودیم ، غیر از ما همه وجودند ، و ما جز وجود نیستیم و غیر از وجود نیستیم ، و مسئلۀ شریفِ توحیدی که اهل الله قائلند در همین دو سطر پیاده می شود و هر چه جلوتر برویم باز ان شاء الله بر می گردیم راجع به این دو سطر به مراتب باز حرف زده می شود ، این چند سالی که در جلسات ، پای منابر در کلاسها حرف پیش آمد از این دو سطر عرایضی هست که تقدیم داشتیم اگر این به صورت نواری جمع و جور شود در یکجا ، بعد حالا مجموعه اینها سنجیده شود ، بعد از اینها حالا برود در خدمتِ حرفی که آقایان عرفا می فرمایند ، که وحدتِ وجود یعنی چه؟ حرف وحدت وجود یعنی چه ؟ و اصالتِ وجود یعنی چه؟ که وجود اصیل است و الان می بینید اوّلین بار که حرف پیش می آید حرفِ از وجود آمد؛ کیست که وجود را نمی فهمد ، همه می فهمند ، همه در متنِ وجودیم چون با اوئیم و در اوئیم ، و در مسیر او هستیم. «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعوُن» لفظ نیست ، دعوی که نداریم ، حالا می خواهی بگوئی الله بفرما ، می خواهی بگوئی وجود بفرما . پس الان بفرمائی هر آنچه مشهود است وجودست ، حقست. هر آنچه مشهود است حقست باز هم حقست ، بفرمائی واقعیت است که مشهود ماست باز هم حقّست ، ما حقیقتیم و غیر از ما همه واقعیتند ، همه حقّند ، جمله درست است. ما جز حق نیستیم جز واقعیت نیستیم جمله درست است و ما جز وجود را حق را واقعیت را نمی یابیم و نمی بینیم باز هم حقست ، حال این کلمات را بردار و اسم شریفِ الله را بگذار ، الله است که مشهودِ ماست ، حقّست. بفرمائی که مظهرِ الله هستیم ، حق گفتی . و ما جز مظهرِ الله نیستیم حق است. منتها باید حرف درست بشود ، همینطور نیاید بگوید من خدا هستم باید حرف درست شود ، و ما جز وجود نیستیم جز حق و حقیقت نیستیم «هُوَ الَّذی خَلَقَ الَّسمواتِ وَالاَرضَ بِالحَق». ان شاء الله درس ششم رسیدیم حرف از حق که میان آمده باید در آنجا عرایضی تقدیم شود ، این بیخود نیست که جنابِ حکیم هیدجی استادِ مرحوم علامه شعرانی (قدس سره) که مرحوم آقا شیخ عزیز الله طبرسی آملی (ره) با مرحوم آیت الله شعرانی (ره) که هر دو بزرگواران استادِ حضرت آقا بودند ، در محضرِ جنابِ حکیم هیدجی شرحِ منظومه می خواندند ، همین آقا شیخ عزیز الله طبرسی که در امامزاده ابراهیم آمل دفنند ، مرحوم آقای غروی ، مرحوم فرسیو ، اینها قبورشان مغتنم هست ، یک موقع می روید آنجا سر بزنید ، اینها جزو اولیاء الله هستند. استادِ بزرگوارِ ایشان مرحوم حکیم هیدجی می فرمایند: «من به هر چه می نگرم روی اوست می بینم» این را حضرتِ امام (ره) در همین حدیثِ اوّلِ اربعین حدیث آورده اند ؛ که معمولاً چهل حدیث بینِ عرفا و بزرگان رسم است ، هر عارفی و بزرگی اربعین احادیث دارد. اربعین شیخ بهائی ( چهل حدیث شیخ بهائی) نیز هست. امام به تأسی از این بزرگان چهل حدیث دارند که اوّلین حدیثشان در مورد مبارزه با نفس است (جهاد اکبر) آنجا این دو بیتی را از حکیم هیدجی آوردند:
من به هر جا می گذرم ذکر دوست می شنوم       من به هر چه می نگرم روی اوست می بینم
نی عجب که اگر گویم او من است و من اویم    وین عجبتر که او اوست و من اینم
حدیث شریف را به شعر در آورده است. جنابِ امام صادق علیه السلام فرمودند: برای ما حالاتی پیش می آید که او ما می شود و ما او می شویم. در عین حال هو هو (او اوست) و نحن نحن(و ما مائیم) اینستکه جناب هیدجی این را به شعر در آورده و شعری است شریف ، باز تعجب از این که او اوست و من منم چرا؟ چون ضعیفم و او قوی است، من ذلیلم او عزیزست ، من حقیرم او بزرگست ، و من کیم که منی نمانده که خودش است. الان فرمودی که وجود است که مشهود ماست ، وجود یعنی آنکه خودش خودش است و غیری هم ندارد ، چون این وجود غیر ندارد و جا برای غیر مثلِ عدم هم نگذاشته ، چون هیچ غیرست ، عدم غیرست ، نیستی غیرست ، وجود جا برای نیستی نمی گذارد ، کشور وجود همه جا را گرفته «هُوَ الَّذی خَلَقَ الَّسمواتِ وَالاَرضَ بِالحَق».
از جنابِ حضرتِ امیر علیه السلام پرسیدند که وجود چیست؟ آقا فرمودند غیر از وجود چیست؟ حالا ببین در آنجا از ایشان پرسید حقیقت چیست؟ آقا فرمودند شما را با حقیقت چکار؟ اینجا فرمودند غیر از وجود چیست؟ (وقتی از ایشان پرسیدند وجود چیست؟).
این همین است که الان عرض کردیم که وجود هم روشنترینِ روشنهاست که اگر کسی سؤال کند وجود چیست جواب اینست که شما بفرمائید غیر از وجود چیست تا من بگویم وجود چیست، چی غیر از وجودست؟ هر چی هست که وجودست ، این که دیگر روشنست. آنجا که سؤال کرد آقا حقیقت چیست؟ آقا فرمود تو را با حقیقت چکار؟ معلومه آنطور که می خواهی وجود را بیابی نمی توانی. و لذا تعبیرِ شریفِ قرآن می شود «هُوَ الاَوَّلُ وَالاخِرُ وَالظّاهِرُ وَالباطِن» که الان این دو سطر بیان همین آیه است. راجع به این دو سطر حرفها داریم ان شاء الله در مسیرِ بحث به آن حرفها می رسیم:
گر بشکافند سرا پای من    جز تو نیابند در اعضای من
با چه کسی دعوی داری؟ با چه کسی نزاع داری؟ اینستکه سوء ظن نسبت به هیچ موجودِ نظامِ هستی نمی شود. اوّلین پلۀ سیرِ انسانی اینستکه عینکِ بدبینی را از چشمش کنار بگذارد.
چون به چشمت داشتی شیشه کبود    زین سبب عالم کبودت می نمود
این عینک را از چشمت کنار بگذار! می بینی که عجب! همه حقست و معنای مرگ یعنی همین، الان حقیقتِ مرگ در این دو سطر برای انسان تجلّی می کند. وجودست وجود ، اینکه می گوید:
به صحرا بنگرم صحرات وینم     به دریا بنگرم دریات وینم
به صحرا بنگرم صحرات وینم (یعنی تو را صحرا می بینم) ، به دریا بنگرم دریات وینم (یعنی تو را در دریا می بینم). نه دریای جدا ، نه عالَمِ جدا ، نه آبِ جدا ، نه انسانِ جدا. جنابِ بابا طاهر لطیف گفته است. او توحید قرآنی دارد.
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت   نشانی از رخِ زیبایت ببینم
خودت هستی و من غیر از تو نمی بینم. از جنابِ بابا افضل کاشی دو بیتی در کتاب شریفِ اتحاد عاقل و معقول داریم ایشان می فرماید: افضل کاشی تا چشم بگشود غیر از تو ندید. و جنابِ ابن عربی هم می فرماید.
حالا ما دیدیم این حرف خیلی بلندست ما این را یک لطیفۀ کتاب مآثر جلد یک کردیم ؛ «اَلعالَمُ غَیبُ لَم یَظهَر» عالَم غیبی است که اصلاً ظهور نکرده، و خداوند ظاهری است که اصلاً باطن نیست.
این است که آقا می فرمایند: وجود است که مشهود است ، ما وجودیم و غیر از ما همه موجودند ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمی یابیم و جز وجود را نمی بینیم.
حالا بحث: وجود را در فارسی به هست و هستی تعبیر می کنند. در مقابلِ وجود عدم است که از آن به نیست و نیستی تعبیر می شود چون عدم نیست و نیستی است پس عدم هیچ است و هیچ چیزی نیست که مشهود گردد. الان سک سؤال می ماند ، اگر از عدم هیچ نمی فهمیم پس همین اندازه حرف از عدم چرا می زنیم؟ اینجا فرمایش بلندی دارند که می فرمایند: آنچنان فیضِ وجود گشترده است که این الله این ربّ آنچنان که می گوئیم الرّحمن است و رحمت واسعه دارد که حتی به عدم هم بها داده و عدم را که هیچ است نیز در ذهنِ ما موجود کرده است ، که الان شما در ذهن خود یک معنایی و یک چیزی به نام نیستی را می فهمی. چقدر بزرگوارست که حتی به نقیضِ خود میدان داد که بیاید در کشور وجود پا بگذارد. منتها در متنِ حقیقت عدم قدم نمی گذارد، که یک جایی را پیدا کنی که آنجا هیچ باشد دیگر آنطور اجازه نمی دهد که غیرتش غیر در جهان نمی گذارد (حرف جناب سعدی). اینجا که در کشور وجود ما عدم قدم گذاشت غیر نیست، برای اینکه عدم بی واقعیتی است که «این برکنده شود» و آنکه باقی است «کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصلُها ثابِتٌ وَّ فَرعُها فِی السَّماء تُوتی اُکُلَها کُلِّ حِینٍ بِاِذنِ رَبَّها» که وجود ضیاءِ آثارست ، وجود منشاء آثارست ، هر چه هست از وجودست و همه هم از اوست و دم به دم تجلّی اوست.
جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو     دل برد از دیار من تازه به تازه نو به نو
اول دلداری می دهد می شود دلدار، بعد کم کم دلبری می کند دل را می برد و می شود دلبر. پس عدم هیچ است و هیچ چیزی نیست تا مشهود گردد هیچوقت انسان شعورش و ادراکش و فهمش به عدم تعلّق نمی گیرد ، حتی عدم در ذهن ما هم مصداق نمی تواند داشته باشد. ما حتی نمی شود در ذهن خود هم چیزی را به نام نیستی تصور کنیم. آنچنان ضعیف شده است که در عدمستان قرار گرفته است که هرگز ذهن نمی تواند آنرا بیابد و لذا دو چیز هست که عقل و ذهن خوب نمی تواند آنرا ادراک کند ، اصلاً به حقیقتش نمی رسد ، یکی عدمست ؛ چرا عقل به آن نمی رسد؟ برای اینکه چیزی ندارد تا به آن برسد ، بله چون هیچ ندارد. و یکی هم جنابِ خودِ وجودست ، خود حقست ، آنهم عقل به کنهش نمی رسد ، برای اینکه از بس شدتِ نوریه دارد ، مثل اینکه الان آفتاب را که چقدر روشن است ؛ می گوئید من الان روشنم فضا روشن است این درختان همه روشنند و ما جز آفتاب نمی بینیم جز نور آفتاب نمی یابیم هر چه می بینیم همه نور است ، اما سر بلند کن به آن نگاه کن ، می بینی اگر سه ثانیه بیشتر به او نگاه کنی چشم از دست می رود و هرگز هم به کُنهِ آن نمی شود رسید. در مقامِ توحیدی هم اینطوری است که :
ما همه شیران همه شیران علم     حمله مان از باد باشد دمبدم
حمله مان از باد و ناپیداست باد    جان فدای آنکه ناپیداست باد
(بادِ آخری یعنی بود)، آن باد حقیقتی است که همه کثرات را می گرداند ، حالا ادّعا می کنیم می خواهیم منِ خود را بشناسیم و وقتی دنبالش راه افتادیم می بینیم چه غوغاست ، همه را که برداشته ایشان ، چطور ناپیداست باد! هم پیداست هم ناپیداست ، هم ظاهرست هم باطنست. که الان اسمِ شریفِ ظاهرش بر ما تجلّی کرده وجود مشهودِ (محل شهود) نفسِ ناطقۀ انسانیست ، بعد به نفس می فرمائی من می خواهم خدا را بشناسم «من» «می خواهم» ، «خدا را» ، «بشناسم» ، من کیست؟ تو وجود هستی یا نه؟ وجود هستی. گفتی می خواهم، خواستنِ تو وجودست یا هیچست؟ اگر این هم بفرض هیچی باشد ، تو هم هیچی باشی. خدا را ، خدا کیست پس او هم باید وجود باشد که بروی بشناسی او را ، آقای محصل کتاب گرفتی کجا می روی؟ می خواهم بروم هیچی را بشناسم! این که نمی شود.
کودک چرا گریه می کنی؟ می گوید: چون گرسنه ام، این گرسنگیِ تو وجودست یا هیچی؟ در جواب می گوید: آدم که برای هیچی گریه نمی کند و او را نمی خواهد! پس منِ تو وجود است، خواستنِ تو هم وجود است، خدا هم که وجود است، شناختنِ تو هم وجود، پس در حقیقت می گویی من می خواهم خدا را با ادلّه بشناسم ، حالا ادلّه وجود است یا خیر؟ که آنهم وجودست ، در حقیقت می گوئی: وجود وجود وجود وجود. اینستکه آقا می فرمایند: «الهی همه می گویند کو کو حسن می گوید هو هو». دنبالِ کی می گردی؟ اینست که عارف به آقای حکیم می گوید بالا بیا. و لذا در عرفان اصلاً بحثِ اثباتِ وجود خدا ندارد، این مالِ فلسفه است ، و فلسفه بحث از اثباتِ وجودِ خدا می کند. اگر فلسفه طبیعی باشد از راه برهانِ حرکت، از راه برهان نظم، از راه برهانِ تمانع و علت و معلول که حدود ده الی پانزده بحث در فلسفه به انحای گوناگون مطرح است ، خوب بعد وقتی می رسی به عرفان ، عرفان اصلاً بحث از اثباتِ وجودِ خدا ندارد ، چون خودِ اثبات کننده وجود است یا هیچ است؟ که اگر وجود است ، آن اثبات هم وجود است یا هیچست؟ که وجودست ، او که تو می خواهی اثباتش کنی وجودست یا هیچست؟ آنهم وجودست ، یعنی وجود می خواهد وجود را اثبات کند؟ که می گوئی من می خواهم دنبال اثباتِ وجود بروم؟ اینست که عارف می فرماید: اصلاً اثبات راه ندارد! بعد مرحوم علامه طباطبائی می فرماید: اثباتش کنی نفی اش می کنی ، اثباتِ تو نفی هست. چرا؟ برای اینکه تو بخواهی بگوئی من می خواهم خدا را حقیقت را اثبات کنم لازمه اش این است که بگوئی من وجود نیستم در حالیکه اگر من وجودم پس چرا می خواهی وجود را اثبات کنی؟ این که معنی ندارد و استدلال نیز موجود نیست ، وقتی من و استدلال هیچ است او هم که اثبات کردیم هیچست ، پس تو رفتی اثبات بکنی نفیش کردی. اینست که امام باقر علیه السلام می فرماید:«هر چه که در ذهنت می خواهی او را اثباتش کنی، مخلوق توست». آن خدایی که تو اثباتش می کنی بدردِ خودت می خورد و دو وهم و خیال توست این همین خداییست که بیشترِ مردم در فکرش هستند و می روند دنبالِ کتابهایی که در اثباتِ وجودِ خدا نوشته شده و امام باقر می فرماید:«هُوَ مَخلُوقٌ لَکُم». چطور مخلوق توست؟ چرا؟ برای اینکه توِ اثبات کننده وجود هستی پس چی را می خواهی اثبات کنی؟ اثبات ندارد ، اگر می خواهی بگویی من می خواهم خدا را اثبات کنم پس آن منِ تو نباید وجود باشد باید هیچ باشد، اثباتِ تو هم که باید هیچ باشد ، آن خدایی که دو تا هیچ اثباتش کنند قطعاً آن خدا هیچست ، پس «هَوُ مَخلُوقٌ لَّکُم» اینستکه عارف اصلاً حرف از اثباتِ خدا ندارد! و لذا همین اوّل عرفان را از اینجا شروع می کنند که اوصاف این آقا چیست؟ اینست که روایت ببینید که حضرت ابن عربی فرمایش کردند و حضرت آقا در همین هزار و یک کلمه جلد سوّم آوردند (نگاه بفرمائید به کلمه 330 از صفحۀ 190تا 192) .
جنابِ ابن عربی می فرمایند: «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه» کسی که خودش را بشناسد ربّ را می شناسد. «لا ذاتَ الرَّب». اینکه در حدیث می فرمایند: «لا تَفَکَّر فی ذاتَ الله» هرگز در ذات وجود فکر نکنید ، الان  این وجودست یا نه؟ بله. شما وجودید یا نه؟ بله ، این فرش موجودست آن سنگ موجودست ، آن فلز موجود است این آسمان وجودست ، این حیوان وجودست ، همه وجودیم یا نه؟ هیچ هستیم؟ این اندازه قبول داریم که همه وجودیم ، پس اگر اینست بگوئیم ، منهم هیچ و آسمان هیچ و زمین هیچ و همه هیچ و پوچ. که حرف سوفسطی می شود و مربوط به درس سوّم است که می رسیم.
خوب ، اگر همه موجودند ، بعد می خواهی بفرمائی من در حقیقت می خواهم ببینم ذاتِ این وجود چیست؟ اون خودش چیست بالاخره؟ هر چه بروی نمی رسی. و فرمودند که در ذاتِ حق تفکر نفرمائید ، نه اینکه تفکر در ذاتِ حق حرام است ، حرام نیست بلکه از بابِ دلسوزی فرمودند چون من تو را دوست دارم و می دانم که هر چه کنی به سِرّم ، به حقیقتم ، به ذاتم نمی رسی من می دانم تو نمی رسی بتو می گویم خودت را خسته نکن ، شما را بر حذرتان می دارم از اینکه بخواهید به من برسید و یکی از معانیی که برای «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه» فرمودند اگر کسی منِ خودش را خوب بشناسد منِ او را می شناسد ، بعد می گوئی منِ شما و منِ او غیر هم است؟ نه.  بعد منِ او را می توانی بشناسی؟ نه. پس معنای آن اینستکه هر کسی منِ خودش را بشناسد ایشان را هم می شناسد و حال اینکه هیچکس نمی تواند منِ خودش را بشناسد لذا هیچکس نمی تواند ایشان را بشناسد.
و لذا یکی از صد تا معنایی که حضرت آقا فرمودند و در جلد سوّم هزار و یک کلمه رساله ای که در شأنِ معنای «مَن عَرَفَ نَفسَه»192 تا معنی حضرت آقا فرمودند یکی از آن 192 تا معنیِ خودِ همین معناست ، خوب در همین درس گفتیم که می بینیم همه چیز وجودند ما وجودیم و ما جز وجود نیستیم و ما جز وجود را نمی یابیم... تا جایی که می فرمایی: این وجودست که منشأ آثارست ، و این همه هم همان یکی است همان یک وجودست همان خودش است. اینستکه حق با باباطاهر هست که بگوید: به صحرا بنگرم صحرات وینم. بعد حالا با همۀ اینها ، آقا می فرمایند: من بدیهی تر از این درس چیزی نمی دانم حالا آقا اجازه می فرمایی که جمله ای از خودِ جنابعالی به این درس شما اضافه کنیم؟ که بگوئیم من پنهان تر از این درس چیزی نمی بینم؟ حقست. اما فعلاً چون در ابتدای راه هستیم ، دیگر این که روشنست زیرا آیا شما وجود ندارید؟ اینهمه موجودات وجود نیستند؟ پس چرا چشم باز می کنیم می بینیم؟ شما چشم باز می کنی هیچ ببینی؟ گوش ، اجازه بده بشنوم ، چی بشنوی؟ وجود یا عدم؟ وجودست که می خواهی بشنوی ، چی را می خواهی لمس کنی؟ وجود را. لذا می فرماید هر چه که می بینی اوّل اوست بعد غیر. حالا وقتی برمی گردید می فرمایند: جنابِ رسول الله می فرمایند: «بِکَ عَرَّفتُکَ وَ بِکَ عَرَّفتُ الاَشیاء» من با تو ، تو را شناختم و با تو اشیاء را شناختم و لذا آقا همین اولین بار می فرماید: وجودست که مشهودِ ماست یعنی با تو ، تو را شناختم. این یک بحث و با تو اشیاء را شناختم که جملۀ اشیاء خودِ من هستم و من چه هستم؟ ما موجودیم. این ما را به واسطه چه کسی شناختم که موجودیم؟ به واسطۀ آن وجودِ اوّل ، چون در اوّلین بار فرمودید وجود مشهودِ من است ، می بینی وجود مقدم شده است ؛ همۀ عبارتها  را آقا از روی حساب آوردند و لذا می توانستند بگویند «آنچه که مورد شهودِ ماست وجود است» وجود متقدّم بشود ، نه مقدّم باشد بر من و بر تو و بر او ، بلکه وقتی وجود مقدّم شد وجود یعنی او ، وقتی همین اوّلین وهله وجود شد وجود که من به واسطۀ تو ، تو را شناختم این تو هستی که نور زدی مرا روشن کردی، فکر مرا موجود کردی ، فکر مرا گفتی که تو را بشناسم ، پس وجودست که من و شما به خودمان می رسیم ، پس اوّل صحبت از اوست بعد صحبت از ما و من هست ، بعد دوباره ما و من را آقا برداشتند و فرمودند هر چه هست وجودست پس وجودست که منشأ آثارست لذا با تو اشیاء را شناختم. پس هر چه که موجودست از وجودست نه عدم ، چون عدم به طفیل وجودست. عدم هیچ است آنهم در کنفِ وجود یک نحوه عدم را ما تصور می کنیم پس  من بدیهی تر از این درس نمی بینم که «اَلحَمدُ لِلهِ الَّذی دَلَّ عَلی ذاتَ بِذاتِهِ». که جنابِ حضرتِ امیر علیه السلام در اوّلِ دعای شریفِ صباح می فرماید: «حمد می کنم خدایی را که خودش بر خودش دلالت می کند» . جنابِ امام سجاد علیه السلام در اوّلِ دعای مبارکِ ابوحمزه ثمالی می فرماید: «اِلهی بِکَ عَرَّفتُکَ وَ اَنتَ دَلَلتَنی اِلَیک» اوّل با تو تو را شناختم که اوّل تو هستی و بعد از ناحیۀ تو من شد بعد از ناحیۀ من باز تو شد، مبادا کسی بگوید پس چه کسی تو را راهنمایی کرده که خدا را شناختی؟ می گوید همان تو گفتی بیا مرا بشناس ، خودت وجود می دهی خودت دور می کنی خودت نزدیک می کنی خودت را ظاهر می کنی خودت را پنهان می کنی ، خودت را آسمان و زمین می کنی بعد به همه می گوئی مرا بشناس در آخر قیامت را برپا می کنی که «اِذا زُلزِلَتِ الاَرضُ زِلزالَها» و بساط همه را جمع می کنی که بروید دنبالِ کارتان! «لِمَن اَلمُکِ الیُوم» هیچکس نیست جواب بگوید ، خودش جوابِ خودش را می دهد «لِلهِ الواحِدِ القَهّار». اینستکه عرض می کنیم دروس معرفتِ نفس تفسیر انفسی قرآن و روایات است که در حقیقت الان باید گفت داریم تفسیرِ انفسی می خوانیم.
و من بدیهی تر از این درس چیزی نمی دانم و من پنهان تر و مخفی تر از این درس چیزی نمی دانم. این بود سخن ما در این درس. و خلاصه اینکه جز هستی چیزی نیست و همه هستند و هر اثری از هستی است. «قُل هُوَ اللهُ اَحَد اَللهُ الصَّمَد لَم یَلِد وَ لَم یُولَد وَ لَم یَکُن لَّهُ کُفُواً اَحَد» خودش هست و خودش ، نه کسی از او می آید که غیر او باشد ، نه خودش از کسی می آید که غیر او باشد ، «لم یلد و لم یولد» و «الله الصمد» است پس بگوئیم: قل هو الله (وجود) احد (الوجود) صمد است (از وجود) چی بیاید «لم یلد» از عدم بیاید؟ و وجود چه چیز را غیر از خودش می زاید؟ پس: «ولم یولد» ، پس «قل هوالوجود احد الوجود صمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد» ، وجود همتا ندارد پس: الله هو الوجود ، الحق هو الوجود. پس من این وسط کی هستم؟ ان شاء الله به آنجا می رسیم ، می خواهیم من کیستم را پیدا کنیم.
جلسۀ نهم:
در درس اوّل بعد از اینکه اصل وجود عالم و معلوم و علم را تثبیت فرمودند راجع به مشهوداتِ انسان که بینشان درجات وجودی مطرح است، بحث را شروع میفرمایند که ما در مشهوداتمان وقتی تحقیق می کنیم می بینیم که همه در یک رتبه از حقیقتِ وجود برخوردار نیستند ، گرچه همه وجودند همه هستند اما هستی و وجودشان به یک منوال نیست بلکه از آثار موجودات پی می بریم که سعۀ وجودی آنها چه اندازه است که در حقیقت این تحقیقی که الان می خواهیم شروع کنیم چون علمِ فکری و ادراک حواس پنجگانه به موجودات است ؛ لذا از ناحیۀ آثارشان پی به ظرفیتِ وجودیشان می بریم ؛ برخلافِ علم شههودی که خودِ متنِ وجود به ادراک در می آید ، اما در علمِ فکری همیشه از ناحیۀ آثارِ موجودات میتوانیم به وسعتِ وجودشان پی ببریم ، در حقیقت علمِ فکری کشفِ علمیست که ما وقتی اثر یک شیء را ملاحظه کردیم کشف میکنیم که تا چه اندازه این موجود از وجود برخوردار است.
حالا بحثِ قبلی خیلی اوج داشت ؛ باید کمی به حضیض بیائیم و از عرش به فرش تنزل کنیم ، دوباره باز اساس بحث همانیست که در جلسۀ قبل تنظیم شد ، که باید حقیقت وجود برای انسان بطور نامتناهی به یک حقیقت تجلّی کند ؛ اساس در همان است منتها بین آنچه که گفته شد  «ما موجودیم و غیر از ما همه موجودند » بین این موجودات بمقدار آثارشان تحقیقاتی بکنیم تا زمینه قرار گیرد برای رسیدن به درسِ دوّم. چون اساسِ کار معرفت است . در درس اوّل نیز همانند درس دوّم داریم در خودمان و در یافته های نفسمان تحقیق به عمل می آوریم ، که ما به ظاهر چه می بینیم؟ الان در حقیقت این علم ما و ادراکِ ما به مقدارِ یافته های خودمان است ، به مقدارِ خود عالِم است نه به آن اندازه ای که معلوم و موجود هستند ، هر چه جلوتر رویم می بینیم که علممان نسبت  به موجوداتِ نظامِ هستی بیشتر می شود ، الان در ابتدای راه آنچه را که بصورتِ ابتدائی می یابیم دسته بندی می کنیم و حرفِ نهائی الان این نیست که پله به پله باید جلوتر برویم تا حرفهای بالاتر زده شود ، اینست که می فرمایند: اکنون که در دنبالۀ این درس یک فحص و بحث در پیرامون مشهودات خود به میان می آوریم که ببینیم کدام یک از آنها اشراف از دیگران است تا دانش پژوهان را در مسیرِ تکاملیِ علمی و دانش پژوهی ، موجب مزید شوق و زیادتی ذوق گردد و رغبت و میل آنان فزونی گیرد و سبب کثرت استبصار و وفور انتباه آنان شود.
موجودات را دسته بندی کنیم و ببینیم بعضیها که شریفترند چه هستند و کدام یک از موجودات شریفترین موجوداتست که دیگر این الفاظ روشن است که برای کسی که در مسیر علمی هست شوق و ذوق زیاد شود و مزید یابد و کثرت استبصار (بینش) پیش آید و وفورِ انتباه (بیداری) بیشتری ان شاء الله حاصل شود. اینک گوئیم که در مشهوداتِ خود کاوش می کنیم تا ببینیم آثار وجودی کدام یک از آنها بیشتر است ، الان این علم ما از ناحیۀ آثار موجودات به خود موجودات می رود که در حقیقت از اثر پی به مؤثر بردن است که از آن تعبیر به علمِ فکری می شود ، یعنی ما در این مسیر علمی خود هرگز به حقیقتِ موجودات شناخت علمی نمی یابیم ، فقط داریم آثارشان را بررسی می کنیم و به اندازۀ آثارشان آنها را احساس و ادراک می کنیم که ظرفیت وجودشان چی هست که این مقدار اثر از این شیء منتشر می شود و ظهور می یابد.
یک قسم از مشهوداتِ خود را می بینیم که به ظاهر هیچ حس و حرکت ندارند و آنها را رشد و نمو نیست ، چون انواع سنگها و خاکها و مانند آنها که این قسم را جماد گوئیم.
به ظاهر می بینید که سنگ حس ندارد ، حرکت ندارد ، رشد و نمو ندارد ، و به یک تعبیری جمود کرده در همین مقدار جسمیتی که دارد ، و از آن تعبیر به جماد بکنیم . منتها در درس و بحثهای قبل هم در خدمتِ عزیزان گفتیم که به کلمه «به ظاهر» قدری بیشتر باید تأمل کرد ، چرا؟ آقا در عبارت می فرمایند: جمادات را به ظاهر می بینیم که هیچ حس و حرکتی ندارند ، حالا کمی یاد داشت داشته باشید که مقداری بحث در ادامه در صفحه هجده کتاب می آید و آنجا که رسیدیم بعد عرایضی تقدیم میداریم ، وقتی که به ظاهر جماد حس و حرکت و رشد و نمو نداشته باشد و هیچگونه شعور و آگاهی در او نشود تصور کرد آنوقت آن بحثهای قرآنی و روایی که هم در مورد سؤال پیش بیاید باید با بحثهای بعد حل کرد ، که شبیه تسبیح موجوداتست که در قرآن مطرح میشود ، که تمامِ نظامِ هستی همه تسبیح گویند «یُسَبِّحُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَرض» ، حال اینکه تسبیح  مترتب و متوقف بر شعور و آگاهی و ادراک است ، یعنی موجودی مسبّح است که دارای شعور و آگاهی باشد. خوب اگر اینست آسمانها که به ظاهر شعور و آگاهی ندارند ، کواکب که شعور و آگاهی ندارند ، آفتاب و ماه و ستارگان که شعور و آگاهی ندارند ، اینهمه زمین و آب و خاک و دریاها و درختان اینها که به ظاهر شعور و آگاهی ندارند ، آنوقت این آیه و امثال این آیه که در مورد تسبیح همه موجودات نظام هستیست اینها را باید بر چه مبنائی حل کرد؟ که صرف یک تسبیح تکوینی به موجودات بودنشان نیست که در حقیقت تسبیح گویند ، اینست که الان برای اینکه آنگونه سؤالات پیش نیاید حضرت آقا کلمه «به ظاهر» را در عبارت گنجاندند که شما در همین وهلۀ اول تا چشم باز می کنید و این موحوداتِ عالم را می بینید ، می بینید که به ظاهر بعض موجودات هستند که حس و حرکتی ندارند ، شعور ندارند ، آگاهی ندارند ، الان این درخت را با تبر یا با اره موتوری قطع کنید او که هرگز جیغ و فریاد نمی کند؟ بر خلافِ حیوان که وقتی سرش را می بُرید می بینید که چقدر دست و پا می زند تا جان بدهد (به تعبیر خودمان) ، حالا اگر این تَبَر آن چکش آن پتک را محکم به سر سنگی و میخی و چوبی بکوبد او که اظهار ناراحتی ندارد ، پس به ظاهر او هیچ شعور و آگاهی علم ندارد ، الان همین اندازه در مسیر علمی از ابتدای راه شروع کنیم بعد تا جلو برویم و ببینیم حقایق چه میشود.
یک قسم دیگر را می بینیم که تا حدی حس و حرکت دارند که البته راجع به حس این گروه که به نامِ نباتات هستند. حضرت آقا تعبیر «تا به حدی» به کار بردند ، این نباتات تا یک حدی حس دارند ، حرکتشان که امری قطعی است ، مثل یک نهال که درخت می شود ، خودِ بدنِ ما دارد رشد می کند که از جنبۀ رشد کردنشان یک موجودِ نباتیست ، بدنِ حیوانات بدان لحاظ که رشد و نمو دارد یک موجودِ نباتیست که تا حدی حس و حرکت دارند و رشد و نمو می کنند ، چون انواعِ نباتات که رستنی ها باشند و جزو این رستنیها بدنِ انسان هم قرار می گیرد و هم بدنِ حیوان ، هر دو بعنوانِ رستنیها هستند که بدنِ من و شما هم از ناحیۀ غذا می روید و رشد و نمو  دارد. حالا بحثِ بعد بحثِ مقایسه است و چون جماد و نبات را با هم بسنجیم می بینیم که هر دو در اصل وجود داشتن مشترکند و جماد حجم دارد نبات هم حجیم است آن وزن دارد و این نیز وزین است تا کم کم به جائی می رسیم که می بینیم نبات رشد و نمو دارد و او را تا اندازه ای حس و تا حدی حرکت است ولی جماد فاقدِ این کمال است ، این آثار را از این دو گروه مشاهده می کنیم ، این در مقامِ مقایسه است ، بعداً بلطفِ خدا می رسیم.
الان می فرمائید پس اثری که از یک سنگ می بینیم با اثری که از یک درخت می بینیم ، اثر درخت نشان می دهد که از جنبۀ کمالات از سنگ بالاتر است ، چون هرکس اثرِ وجودیش بیشتر باشد معلوم می شود که مبدأ کمالی که در این شیء موجودست قویتر است.  بفرض شما یک بوته را که قدش یک سانتیمتر است را با کوهِ دماوند مقایسه کنید ، میفرمائید این بوتۀ گیاه قویتر است «از جنبۀ کمالاتِ وجودی» ، برای اینکه این دارای رشد و نمو است ولی کوهِ دماوند به آن عظمت دیگر حرفی از رشد و نمو در او نیست ، حس و حرکت ندارد ، و به همین اندازه که قیاس بفرمائید می بینید که اینکه نبات است و یک بوته ای یک سانتی است از آن کوهِ دماوندِ پنج هزارمتری «از جنبۀ کمالاتِ وجودی» قوی تر است ، و صاحبِ این کمالِ آثارِ وجودیِ بیشتر دارد ، پس نبات در رتبۀ برتر از جماد قرار دارد ، (حالا اینها را دقت بفرمائید بعد بلطف خدا در مباحث بعد پیش می آید که در قوسِ صعود راجع به شخصیتِ وجودیِ انسان باید تمام عالم تنزّل کنند و در خدمت انسان قرار بگیرند تا انسان بالا برود به چه معنی است؟).
و یک قسم دیگر را می بینیم که آنها را حرکات گوناگون است و حس آنها به مراتب شدیدتر و قویتر از حس نباتات است و افعال گوناگون از آنها بروز می کند و همه از ارادۀ آنهاست که انواعِ حیوانات برّی و بحری اند. اینها را الان می بینید حس دارند ، یک کرم به این کوچکی اگر چیزِ کوچکی مثل سر یک سوزن با او تلاقی کند خودش را جمع می کند (البته این احساسات در بعض نباتات تا اندازه ای هست ، مثلِ بعضی گیاهان که تا به آنها دست می زنیم می بینیم گلشان را جمع می کنند). البته در موردِ نباتات عرض کردیم که حسّشان تا یک حدّیست و تقریباً به منزلۀ نازل ترین مرتبۀ حس است ، یعنی حس و ادراک حسی را تنزّل دهیم و بخواهیم آنقدر تنزّل دهیم که پائینترین مرتبۀ حس را دریابیم در نباتات مشاهده می شود ، و یک مقدار مرتبۀ متوسطش را در حیوانات مشاهده می کنیم ، البته در تمامِ نباتات حس در مرتبۀ تنزّل یافته هست امّا در بعضی نباتات یک مقداری مشهودتر است «مثل گلی که تا انسان به آن دست میزند گلهایش را جمع می کند و از آن به گلِ قهرکننده نام می برند ؛ اینها اسمیست که به تعبیر خودمان می گذاریم» این مرتبه تنزّل حس است ، اما این هم یک نوعیست و آنجا که کِرم خودش را با اندک تلاقی جمع میکند در مرتبۀ حسّی بالاتریست از آنچه که در نبات است حالا علاوه بر این در همان حیوان آن حرکت هم بر اثر اراده است. حالا این درخت و شاخه هایش و برگهایش رشد می کنند و حرکت هم دارند (تا یک متر آن بشود ده متر و شاخۀ کوچکش درشت شود) اما در عین حال حرکت او بر مبنای اراده نیست، البته بر اساسِ تاثیراتِ محیط که در علومِ تجربی آزمایش می شود نوعاً شاخه های نباتات به سوی نور سعی در حرکت دارند (ما هم بعداً در بحثِ خودمان به آن می رسیم) ، آیا هیچ نحوه اراده ای وجود ندارد که بطرفِ نور می رود ، یا فقط یک تاثیرِ شیمیائی است که بین او و نور مطرح است می باشد؟ که در حقیقت نور دارای یک سری حقایقی باشد که آنچه در این درخت هست او را به سوی خودش می کشاند که رشدِ درخت بطرف نور بر حسب اراده نباشد. اما این کرم الان راه افتاد و دارد میرود ، این دیگر بر اساسِ اراده حرکت می کند ، منتها اراده را خیلی تنزّل بدهیم در حیوانات مشاهده می شود. حیوانات نیز در اراده مراتب دارند ، خودِ جمادات مراتب دارند. از این سری موجودات که حیوان هستند یک سری آثاری مشاهده می شود که از آثار وجودیشان احساس می کنیم که آنها از نباتات قویترند ، بفرض یک کِرم را با جسمِ یک درخت تنومند و با جسمِ کوهِ دماوند مقایسه می فرمائید و میگوئید این کِرم از آنها قویتر است ، نه به این معنی که فقط در جسمیت مقایسه شوند بلکه مقایسه در نحوۀ آثار وجودیست که از او ظهور می کند ، الان می بینید که آن کِرم اراده دارد ولی درخت اراده ندارد؟ پس یک کمال را کم دارد. این موجود به نامِ حیوان حس در حد بسیار بالا هم دارد اما درخت آن مقدار حس را دارد یا نه؟ خیر. کوهِ دماوند حس دارد؟ خیر. جسمیتِ هر یک از این موجودات را با جسمیتِ دیگری فقط در جسم بودن نباید سنجید ، فقط در وزن و شکل و حجم نباید سنجید ، شما حجمِ این جسم را با حجمِ آن جسم مقایسه میکنید می بینید این جسم در مقابل آن جسم حجیمتر است و یا وزنش بیشتر است اما وقتی یک حیوان را با کوهِ دماوند مقایسه می کنید نباید فقط در جسمیت مقایسه کنید ؛ مثلاً یک مورچه در برابرِ کوه دماوند. می بینید در مقامِ مقایسه مورچه با اندک فشاری از پای در می آید اما کوهِ دماوند را بُلدُزرها شاید سالیانی طول بکشد تا خُردش کنند. در اینجهت مقایسه نفرمائید ، شما ببینید اثرِ وجودی که از این مورچه ظهور می کند دالّ بر کمالی است در متنِ این شیء که اگر آن کمال را با کمالِ کوهِ دماوند مقایسه بکنید می بینید کمالاتِ وجودیِ مورچه بیشتر است، حالا می بینی که این درخت یا کوهِ دماوند که اینهمه از خودش آثار دارد ، همین مورچه 24 برابرِ وزنِ خودش می تواند بار ببرد ، اما درختی اگر 100 کیلو وزن داشته باشد می تواند 500 کیلو بار را که فقط پنج برابر وزنش است تحمل کند؟ و همینطور بالاتر. حالا می بینی یک مورچه چقدر در متنِ وجودش کمال خوابیده است که حس هم دارد ، حرکتش هم براساسِ اراده است ، نه بی اراده ، و لذا نباتات حرکت مختلف دارند و می بینید شاخه هایش به اطراف پخش شده است برخلافِ جمادات که اصلاً حرکت ندارند، نبات حرکاتِ گوناگون دارد ، که حرکاتِ گوناگونش بر مبنای اراده نیست. اما حیوان حرکاتِ مختلف خودش را براساسِ اراده اش دارد. می بینی الان اینجا حیوان خوابیده بود ، بعد رفت به طرفِ صحرا و... از اینجا به آنجا ، و دیروز رفت یک جایی چرا کرد و دید علفِ خوشی است فردا هم که او را رها کردند دوباره می رود سراغ همان نقطه. این همان اثرِ وجودیست که از این شیء ظهور میکند ، این اثرِ وجودی دالّ بر اینستکه کمالِ نفسانی او یا کمال ذاتیِ او بیشتر است. حالا شما نمی توانید الان بیائید جسمیتِ انسان ، جسمیتِ حیوان ، جسمیتِ نبات و جسمیتِ جماد را فقط در جسم بودن مقایسه بفرمائید که این بحث را حضرت آقا در جلدِ دوّمِ تعلیقاتِ بر اسفارِ صدرالمتألّهین صفحه 317 مطرح فرمودند که الان بخشِ حیوان آن را میخوانیم.
شما الان یک تکه سنگ را بیاورید اینجا و یک قطعه گیاه را و یک کِرمی هم در کنار ایندو و یک انسان هم در کنار آن سه بیاورید ، این چهارتا را با هم در جسمیت مقایسه می کنیم ، بعد میفرمائید جسمیتِ این سنگ از جسمیتِ آن بوته و کِرم و انسان قویتر و بالاتر است ، آیا در این نظرِ خود درست عمل کردیم؟ خیر. چون شما جسمیت را بطرفِ جسم نباید مقایسه کنید، جسم از آن جهت که یک مبدأ و حقیقتی در اوست آنجا در آن سنگ که تکانی نمی خورد و اینجا این گیاه می بینید روز به روز جسمش بالاتر می رود و در آنجا آن کرم می بینید الان براه افتاده از این نقطه به آن نقطه از اینجا به آنجا براساسِ اراده هم حرکت می کند می رود بر می گردد و... حالا اگر یک دانشمندی بیاید در این گیاه تحقیق کند ، زود تحقیقش تمام می شود ، در موردِ قطعه سنگ تحقیق کند می بینید زود تحقیقش تمام می شود ، اما بخواهد در سرنوشتِ این کِرم تحقیق کند باید 20 سال در سرنوشتِ عنکبوت تحقیق کردم یا 60 سال و 20 تا کتاب نوشتم و آخرش هیچ نفهمیدم. پس یک کسی که به ظاهر می ایستد اینها را نگاه کند شاید بگوید بله این سنگ را پرت کنم بزنم توی سرِ این عنکبوت ، این عنکبوت درجا جان می دهد ، پس سنگ از عنکبوت بالاتر است و بعد می بینید آثارِ وجودی که از عنکبوت صادر می شود وقتی می بینید یک دانشمند فرانسوی می آید 60 سال در او تحقیق می کند که در این حیوان چیست که تار می بافد ؛ حضرت آقا در هزار و یک نکته یک نکته در موردِ عنکبوت دارند که بعضی عنکبوتها در تارهائی که می بافند تا 16 میلیارد یا میلیون لایه وجود دارد و برای خودش تور ببافد و بینِ این درخت و آن درخت ، بینِ این دیوار و آن دیوار تورش را پهن کند برود یک گوشه ای برای خودش هم جایگاهی درست می کند و آنجا پنهان می شود که چون این حشرات دیدشان خیلی قویست او را نبینند برای خودش پناهگاه درست می کند که دور در دورش تار بافته شده است و حتماً اثراتِ وجودی در آن تور بافته شده اش است که چشم نمی تواند آنها را ببیند که آنجا یک دشمنی خوابیده است ، بعد که یک حشره یا مگس در تورشان افتاد آقای عنکبوت از کمینگاهش با سرعت در می آید و می رود دور در دور او را می تند و تا ایشان را خفه شود و می خورد ، حالا از این سنگ این کارها بر می آید؟ از آن گیاه یا درخت این کار بر می آید؟ می بینید اثرِ وجودی کدام بیشتر است ، هر موجود که آثار وجودیش بیشتر است قطعاً کمالاتِ وجودیِ او بیشتر است و سرشتِ ذاتی او قویتر است و لذا اینها را باید در مقام آثارشان با همدیگر مقایسه کرد و لذا می فرمایند: حیوان در کمالاتِ جماد و نبات شریک است و یک مقدار کمالاتِ وجودی بیشتری در اوست که در آنها مشاهده نمی شود. تا اندک اندک به جائی می رسیم که می بینیم حیوان واجدِ کمالاتی است که نبات فاقدِ آنهاست که این کمالات همان حرکاتِ ارادی و افعالِ گوناگون است که ناچار شعور و قوّه و بینش بیشتر و قوی تر موجبِ آنگونه امورِ مختلف است ، هرگز دیدید که دو تا سنگ با هم دعوا کنند؟ خیر. دوتا درخت چطور؟ خیر. اما دو تا حیوان با هم دعوا می کنند، چرا؟ برای اینکه معلومست که این می فهمد و آن می فهمد و هر دو امورِ حیوانات دارای فهم و شعور و آگاهیِ عجیل هستند. حالا بعداً بلطفِ خدا می بینید و می رسیم که در عالمِ نباتات هم فهم و شعور هست و در عالمِ جمادات هم فهم و شعور هست که بحثِ بعدی ماست. تازه در خودِ حیوانات هم چقدر فهم و شعور است که می بینید وقتی یک زلزله میخواهد بیاید ما که آنقدر مدّعی فهم و شعور هستیم خبر نداریم امّا قبل از ما اینها با خبر می شوند. و یا دوستی و محبت را می بینید که در بینِ حیوانات هست.
علاوه واردِ مسائل ِ عرفانی می شوند و می فرمایند: این درخت هم یک نوع محبتی نسبت به فرزندش دارد که محبتش این است که میوه اش را با جلالِ خودش (که بحث دارد) با کمالِ قدرت اداره می کند تا او را به ثمر برساند. حیوانات هم نسبت به فرزندانشان محبت دارند حالا همیم محبتِ ظاهری که ما در خودمان احساس می کنیم و اینهم زیرِ سرِ ادراک و شعور و آگاهیِ آنهاست و آنچنان هم در اینها می بینید که محبت و شعور و آگاهی است که یک برّۀ گوسفند بینِ هزار گوسفند مادرش را می یابد و این گوسفند می بینی که اگر هزار گوسفند بیاری فرار نمی کند ولی تا یک گرگ را دیده بلافاصله می گریزد ، از ایشان گریزان است و این پرنده را می بینی که با دهها پرنده هیچ دعوا ندارد اما به محضِ اینکه ببیند مار دارد به سوی لانه اش می آید به مبارزه برخاسته و چطور مبارزه می کند و راههای مبارزه اش هم مطالعه بفرمائید.
ان شاء الله از کارهایی که عزیزان در مطالعاتتان باید شروع بفرمائید در موردِ زندگیِ حیوانات مطالعه بفرمایید و هر چه که در موردِ نظامِ آفرینش هست ، هر کتابی ، چه از دانشمندانِ خودی چه از دانشمندانِ غیر. عزیزان می فرمایند که چه مطالعه کنیم ، آنطور نباشد که یک جوان تازه دارد چهار تا کلمه حرف یاد می گیرد یکدفعه عالَمِ برزخ را به او نشان بدهند و اَشکال و صُوَر گوناگون که ترسش بگیرد و به خدا و پیغمبر و همه بدبین شود ؛ بلکه طوری باشد که آگاهی و شعورِ ما نسبت به نظامِ عالم بیشتر بشود ولو کتابی باشد که دانشمندانِ غربی نوشته باشند ، که آنها در آن جهت دارند از ما پیشی هم می گیرند بخصوص کتابهایی در سرنوشتِ حیوانات و در زندگیشان و در زاد و ولدشان و نحوۀ بچه دار شدنشان ، نحوۀ زندگیشان که چقدر عجیب است و چقدر حقیقت در آن هست مثلاً این شیر این گرگ این پلنگ که می بینی گلوی بچه خودش را به دهنش گرفته و از این نقطه به نقطه دیگر منتقل می کند و بچه هم خفته نمی شود. وقتی توی تلویزیون نگاه می کنیمی بینی نخیر خیلی هم خوب است ، همین پلنگ که می بینی آن میشِ به آن عظمت را که چندین برابر جُثّۀ ایشان هم هست با دندان چطور گرفته و پرتش می کند و خفه اش می کند. و هزاران مسائلِ دیگر در اسرارِ نظام هستی است ، هر چه بیشتر در اسرارِ عالم غرق شوید لطیفتر است ، بفرزندتان به عزیزانتان این کتابها را بدهید بخوانند اینها نسبت به عالَم خوش بین بشوند ، کتابهایی که راجع به انسان و شکلِ انسان و راجع به آناتومی و بحث تشریح اعضاء نوشته شده مطالعه بفرمائید. وقتی آدم می بیند اینهمه مثلاً در چشم اسرار هست و اینهمه در زبان ، گوش و... اسرار است و در اسرارِ نظامِ هستی غرق بشود سر از توحید صمدی قرآنی در می آورد و در وادی حیرت می افتد. «اِنَّ فی خَلقِ السَّمواتِ وَالاَرضِ وَاختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهار لَایاتٍ لِّاُ ولِی الاَلباب» این آیه می فرماید شما همین عالم را مطالعه کنید و هر چه در مورد عالم نوشته شده مطالعه کنید بخصوص در سرنوشتِ حیوانات و این یکی از اسراری است که معمولاً آقایانِ عرفا سعی کردند مسائلِ انسانی و نفسِ انسانی را در غالبِ داستانهای حیوانی برای انسان بیان کنند. شبیه کلیله و دمنه این کتابِ معتبرِ ادبی است که تمامِ آن را باید در نفسِ ناطقه پیاده بفرمائید هر چه که در این کتاب هست. مثلاً داستان موش و گربه ، داستان شیر و اسب و... اینها همه را باید در نفس پیاده کرد که آمدند صفاتِ نفس را و حالاتِ نفس را در قالبِ داستانهای حیوانات پیاده فرمودند چون حیوانات صُوَر تمثّلاتِ ملکاتِ انسان هستند. اینها پیاده بشود ، وقتی با اینها آدم حشر پیدا کند بعد آهسته آهسته رموز و لطایفی که در نفسِ انسانی هست از این امور کشف می شوند. چون وقتی قرار شد که موجودات را رتبه بندی کنیم که الان در قسمِ چهارم انسان را در رتبۀ بالاتر از نبات و برتر از جماد و حیوان قرار داد و حیوان را در رتبۀ بالاتر از نبات و جماد قرار داد و نبات را در رتبۀ بالاتر از جماد قرار می دهیم پس معلومست که انسان در تمامِ کمالاتِ وجودیِ جمادات و نبادات و حیوانات شریک است و در حقیقت آنچه را که در تحقیقاتِ علمی اش راجع به جماد تحقیق می کند یا راجع به نبات تحقیق می کند یا در حیوانات تحقیق می کند در حقیقت دارد در سه مرتبه از مراتبِ نفسِ ناطقۀ انسانی تحقیق می کند. نفس را در مرتبۀ جماد و نبات و حیوان تحقیق می کند که اگر انسان را بخواهیم باز کنیم که به منزلۀ متن شرح شود این مباحث به منزلۀ شرحِ این متنِ انسان می شود که شما الان یک عالَم را بخواهید باز کنید (در مقامِ ظاهر) یا جماد می بینی یا نبات یا حیوان و یا مثلاً انسان. تمامِ کراتِ آسمانی جمادند وقتی آمدی کرۀ زمین هوای محیط شما هم که جماد است آتش و حرارت هم که جماد است ، سنگ و چوب و آب و دریا اینها همه که جمادند ، درختها هم که نباتند ، حیوانات که معلوم است حیوان هستند ، شما در موردِ همۀ اینها که تحقیق بفرمائید ، در حقیقت در کمالاتِ نفسِ ناطقۀ انسانی دارید تحقیق می کنید. لذا تمامِ دانشمندانِ شرق و غربِ عالَم که دارند راجع به کرات تحقیق می کنند راجع به سیارات و یا راجع به نظم و ترتیبِ آنها ؛ و یا آقایان گیاه شناس دارند در گیاه شناسی تحقیق می کنند. درختِ انجیر چند جور داریم و اینها در چه خاکهایی رشد می کنند؟ انواعِ خاکها چگونه است؟ اینقدر تحقیقات باید بشود ، تا این آقا بیاید در بخشِ کشاورزی یا باغداری بگوید فلان نوعِ خاک را برای فلان درخت استفاده بفرمائید ، این الان چقدر زحمت کشیده است؟ تمام این زحمات در حقیقت گوشه ای از کمالات نفسانیِ خودش است که در موردِ خودش دارد تحقیق می کند. در حقیقت تمام دانشمندان دارند در من کیستم خود زحمت می کشند (به یک معنیِ لطیف). منتها حرف اینست که وقتی این مراتب علمی را در سطحِ جمادات و در سطحِ نباتات و در سطحِ حیوانات طی کرده اند  از آن به بعد آنها را باید در کمالاتِ نفسِ ناطقۀ خودشان پیاده کنند. که اگر می خواهی خودت را در مقامِ نطفه شناسایی بفرمایی باید تمامِ موجوداتِ عالم را در مرتبۀ نطفه شناسایی کنی ، که در کتابهای حضرت آقا آمده است و می فرماید: نطفۀ انسان عصارۀ نظام هستی است. یعنی اگر علمی امروز تشکیل می شود تحتِ عنوانِ اینکه علم می خواهد راجع به نطفه تحقیق کند اگر این علم بخواهد مؤثق بشود لازمه اش اینستکه در کلِ نظامِ هستی تحقیقات کند تا ببیند سراسرِ نظامِ عالم چطور خلاصه شد و عصاره شد و به صورتِ یک نطفه (یک قطره آب) در آمد ، که الان از یک قطره آب چقدر حقایقِ آینده را می شود پیش بینی کرد. اینست که عالم یک نظامِ پیچیده است و به تعبیرِ شریفِ حضرتِ آقا نظامِ هستی علمِ انباشتۀ روی هم است. که این علمِ انباشته روی این موجوداتِ پیچیده را بوجود آورد و تنها هدفش این است که اینهمه را بوجود آوردم تا نطفۀ انسان بوجود بیاید.(تنها هدفِ عالَم این یک کلمه است: تا نطفۀ انسان بوجود بیاید) و لذا اگر در بینِ علومی که در موجوداتِ طبیعی و مادی بحث می کند ، مثلاً یک علمی در چشم کار می کند و اینهمه رشته های گوناگونِ طب در اعضاء و جوارحِ بدنِ انسان تحقیقات می کنند و اینهمه علوم در رشته های مختلف در موردِ حیوانات تحقیقات می کنند و تمام رشته هایی که راجع به نباتات تحقیق می کنند (گیاه شناسی) ، و تمام رشته هایی که در موردِ جمادات تحقیق می کنند ، اعم از علوم اخترشناسی و آسمان شناسی که رشته های گوناگون در آسمان دارد یا علومی که در دریا و در خاکها و در آبها و در هوا و امثال اینها تحقیقات می کنند ؛ در بینِ تمامِ این علوم شریفترین علم علمی است که در مورد نطفۀ انسان است ، چون دارند در حقیقتِ تمامِ اینها تحقیق می کنند که عصاره ای بنامِ نطفۀ انسان تحقّق یابد.
حالا ببینیم نطفۀ انسان در مسیرِ تکاملش چطور به کمالات برسد و کمالاتی که این نطفه بدست می آورد طوری است که یک قطرۀ آب هست که برتر می شود و می شود انسان. و این انسان از تمامِ جمادات بالاترست. تمام سیارات و کرات را جمع کنی و آفتاب و سیاراتِ منظومۀ شمسی و سیاراتِ دیگر و تمامِ ستاره های ثوابت را که به معنیِ سیاره اند را در کنارِ بوته بگذاری می بینی این بوته از همه قویترست یعنی از جنبۀ آثار وجودیش از آن ستاره ها بالاترست. برای اینکه آفتابی که نور می دهد نورش براساسِ اراده نیست ، درست است نور می دهد و یک شیء نوردهنده است ، مثلاً این لامپ هم نور می دهد اما شعور و آگاهی ندارد. ولی آن حیوانِ کوچک شعور و آگاهی دارد از همه اینها بالاترست.
آنوقت تمامِ علومی که در جمادات دارند تحقیق می کنند اینها همه در رتبه بندی در مرتبۀ نازلتر از علومی هستند که در نباتات دارند تحقیق می کنند. و تمامِ علومی که در نباتات تحقیق می کنند در یک مرتبۀ مادونِ علوم راجع به حیوانات است . و تمام علومی که در حیوانات مشغولِ تحقیقند در مرتبۀ پایینتر از علومی است که دربارۀ انسان دارد تحقیق می کند (البته علومی که در موردِ کمالاتِ وجودیِ انسان در مرتبۀ عقلِ انسان نه در مرتبۀ وهم و خیال و جسمِ او تحقیق می کنند).
و لذا تمامِ اطبّائی که در دانشگاهها تحقیق می کنند تحقیقشان مربوط به مثلاً بدن است. خوب بدن چیست؟ بدن در رتبۀ نباتات است ، حالا یک مقداری قوی تر می شود مثلاً تمام رشته هایی که در روانشناسی دارند تحقیقات می کنند حالاتِ افراد را بررسی می کنند این تازه دارد در سرحدِ وهم و خیال انسان را بررسی می کند ، این در سطح عقل نیست و لذا این علوم هم مثل آنستکه در بخشِ حیوانیّتِ انسان تحقیقات می کنند. آن علمی که انسان را در رتبۀ مافوق تحقیق می کند علمی است که در موردِ انسان تحقیق می کند. حالا اگر بخواهیم خودِ موجودات را رتبه بندی کنیم ؛ مطابقِ رتبه های گوناگونِ موجودات ، علوم هم رتبه بندی می شوند ؛ پی آثارِ وجودی و حیاتیِ حیوان بیشتر از نبات و برتر از جماد است و علمِ مربوط به نبات هم برتر از علمِ مربوط به جماد است و علمِ مربوط به حیوان هم برتر از علمِ مربوط به نبات است ، علومی که مربوط به رشتۀ حیوانات است در رتبۀ برتری از علومِ مربوط به نباتات است.
و یک قسمِ دیگر را می بینیم که تمامِ آثارِ وجودیِ حیوان را داراست. این وجود دارد جسم هم دارد ، دارای رشد و نمو هم هست حس و حرکت هم دارد همۀ آنچه را که حیوان دارد این موجود هم دارد اما می بینی این موجود چیزهایی دارد که خیلی عجیب است که حیوانات ندارند. با اضافۀ این معنی و این حقیقت که موجودیست دارای رشد و نمو و حس و حرکت و دیگر قوای حیوانی ، حالا در دیدنمان ما هم می بینیم حیوانات هم می بینند پس در این حد ما هم مثل آنها هستیم ؛ ما هم می شنویم آنها هم می شنوند ، ما هم لمس می کنیم آنها هم لمس می کنند ما هم می چشیم با زبان و با دهان که این تلخ است آن شور است این شیرین است آن خوشمزه است این بدمزه است ، آن حیوان هم همینطور ؛ ما هم بو می کنیم که این خوشبوست آن بدبوست حیوان هم همینطور ؛ و دیگر قوای حیوانی... حالا در ما چقدر قواست که ان شاء الله در درسِ 31 می آید.
قوای نباتی از قوۀ هاضمه ، قوۀ دافعه ، قوۀ ماسکه ، قوۀ نامیه و قوای حیوانی از قوۀ خیال و وهم و... در ما هست در حیوانات هم هست و دیگر قوای حیوانی. ولی افعالی از جنابِ انسان صادر می شود که از هیچ حیوانی ساخته نیست و می بینیم که همۀ حیوانات و نباتات و جمادات مسخّر او هستند گرفتارِ دستِ آدمِ دو پا شدند. کوهِ دماوند به آن عظمت می افتد دستِ انسان که با یک یا چند بُلدُزر بیاید بکلّی این کوه را متلاشی کند ؛ حتی الان یک بمب ساخته که می تواند کرۀ زمین را منفجر کند و موشک ساخته که از اینجا رها کند مثلاً برود فلان کره را بزند و متلاشی کند. این آقا کیست؟ ایشان بظاهر که نگاه کنی همین قدّ یک متر و نیمی دارد! ایشان که 60 الی 70 کیلوگرم وزن دارد. فلان حیوان را که وزن کنی و مغزش را بشکافی می بینی عجب آن حیوان هم که 250 گرم وزن دارد که انسان دارد پس جنابِ انسان چطور شد که اینطور آثار از او ظهور می کند؟ هواپیما ساخته در آسمان راه می رود ، از طرفی زیردریایی ساخته زیرِ آب راه می رود و... تمامِ حیوانات هم در دستِ او اسیرند ؛ تمام ماهیها همه صید او هستند ، تمامِ حیواناتِ وحشی (که بیچاره ها وحشی نیستند از ترسِ ما فرار می کنند و می گویند: اقا ما از دستِ این دو پا گرفتاریم) و یک سری حیواناتِ اهلی ( که چون به ما بهرۀ خوبی می دهند به آنها حیواناتِ اهلی می گوئیم، چرا؟ چون خوب می توانیم از اینها بار بکشیم) همه مسخر او هستند. می بینی جماد مسخّرِ نبات است و نبات مسخّر حیوان است و حیوان مسخّر انسان. و الان هم که تازه سفینه درست کرده و ثبتِ نام می کنند ببرند کرۀ ماه و همینطور چیزهائی که ما خبر نداریم.
تازه جنابِ مولوی می گوید تو همانندِ یک کرمکی که درونِ سیب هستی و خبر نداری که عوالمِ وجودیِ دیگر هم هست و شاید هم یک سری آدم نشستند دارند راجع به عالَم بحث و گفتگو می کنند. در درسهای بعدی حرفِ جنابِ مولوی می آید (صفحه 131 کتابِ معرفت نفس جلد اوّل).
آسمان و زمین یک سیبدان     کز درخت قدرت حق شد عیان
اینهمه آسمانها و زمینی که تو داری در آن تحقیقات می کنی همه همانند یک سیب هستند و درختِ وجودیِ عالم یک درختِ پهناور ، که تازه این آسمانها و زمین و اینها یکدانه سیبِ روی این درختند.
تو چو کرمی در میانِ سیب در      از درخت و باغبانی بی خبر
حالا چقدر آدمها باشند که کراتِ دیگر را گرفته باشند و کهکشانها را گرفتار کرده باشند ، خبر نداریم که این آدمِ دو پا چه کارها کرده باشد. ایشان هم همین جسم است؟ بله جسمی که با جسمِ دماوند و جسمِ کرۀ زمین و کرۀ خورشید و کراتِ دیگر مقایسه کنید می بینید به حساب نمی آید. ایشان چی شد که رفته کرۀ ماه و بالاتر رفته کرۀ مشتری را هم سوار شده است؟ بله آقا تو اینجا کجا آمدی؟ می گوید نشستم با فکرِ خودم فلان دستگاه را ساختم و به اینجا آمدم. آیا اینهمه حیوانات یک کتاب نوشتند؟ یک محصل دارند؟ یک دانشجو دارند؟ یک استاد دارند؟ حالا درست است که یک زلزله می آید بعضی از اطلاعات را براساسِ نظمِ طبیعی و ادراکاتی هم که دارند پیش بینی می کنند ، اما آیا حیوان می تواند 500 سالِ بعد را پیش بینی کند؟ بعد آقا می گوید که من سر را که بسوی آسمانها کردم توی ستاره ها دیدم که مثلا 50 سال بعد 100 سال بعد فلان آقا با فلان شکل می آید و جهان را متحوّل می کند. خوب ایشان (این آدم دو پا) این چشم را ایشان (انسان) هم دارد و آن حیوان هم دارد پس چطور شد دیدنِ ایشان (انسان) اینهمه کمالات از آثارِ وجودی اش برایش آورده است؟
اینهمه حیوانات الان چشم دارند این خانه ها را می بینند یک نفر راه افتاده مشابه این خانه برای خودش خانه بسازد؟ می بینی این کبوترِ امروز همان لانه ای را می سازد که آن کبوترِ سی میلیون سالِ قبل می ساخت. درست است لانه ساختنِ او به اندازۀ شعورش عجیب است. ولی این آقای آدم روز به روز دستگاههای مدرن می سازد باز فردا اکتشافاتِ جدیدتر و مدرنتر دارد این کیست؟ این آثارِ وجودی از کیست؟ این چگونه موجودیست؟ می بینی که همۀ حیوانات و نباتات و جمادات همه مسخّر او هستند و او بر همه غالب است. پس فعلاً سه اسم در او تجلّی کرده و او بر همه غالب شده ، بر همه غلبه کرده است که قاهر است ؛ و اسمی دارد بنامِ حاکم ، که حاکمیت دارد بر تمام موجودات ، دلِ این کوه را می شکافد جاده درست می کند تا رد بشود! حالا به جایی می رسد که طی الارض می کند! من اینجا هستم می خواهم بروم مکّه اینجا تا مکّه چقدر راهست؟ چند هزار فرسخ راهست؟ مثلاً اگر 1500 فرسخ است ، چقدر از جنبۀ زمانی باید با ماشین بروم؟ حدود سه روز. یا هواپیما می سازد 6 ساعته می رود. بالاتر! هواپیما می سازد 2 ساعته می رود. بالاتر! بسم الله الرحمن الرحیم می گوید آنجا پیاده می شود! این آقا کیست؟ ایشان که نگاه می کنی همینطور فقط چند کیلوئی جسم دارد ، پس چی دارد که آنقدر عجیب و غریب است؟ این موجودِ عجیب اسمش را چی بگذاریم؟ این موجود عجیب انسان است. پس ناچار قوای حیاتی و وجودیِ او بیشتر از حیوانات است. پس انسان در رتبۀ بالاتر از حیوانات است. گرچه در عالَمِ حیوانات هم چیزهای عجیب و غریب هست ، درست است این پرنده الان رفته هوا می خواهد قارّه برود دستِ جمعی پرنده ها بروند فلان قاره در فلان جزیره در کنارِ فلان دریا یا اقیانوس آنجا پیاده بشوند. ایشان رادارش کجاست و چطورست؟ این بالای هوا چطور راه را گم نمی کند؟ این آقای خلبان است دارد با آپولو می رود باید دهها دستگاه و کامپیوتر و... در آن مرکز مخابراتی داشته باشد ، اینقدر درجه به اینطرف ، آنقدر درجه به کجا ، ایشان را کنترلش کنند تا آقای خلبان که براه افتاد برود فلان کشور در فلان فرودگاه به زمین بنشیند. اما این چند تا مرغان هوائی از اینجا بلند می شوند می روند در سیبریِ شوروی در فلان نقطه که پارسال آنجا بودند ، چه کسی آنها را هدایت می کند؟ درست است عالَمِ عجیب و غریب در حیوانات هم هست اما وقتی به عالَمِ انسان می رسیم می بینیم اصلاً قابلِ قیاس نیست. حالا این اندازه را بالاتر برویم گرچه ما مسلمانان دیگر تصمیم گرفتیم بالاتر نرویم! اما آقایانِ غریبها از دینِ ما استفاده کرده و تا کجا رفتند تا کرۀ ماه و یواش یواش دارند به طی الارض هم دست می یابند بعد می بینید که هر آنچه آقایان علمای ما گفتند آنها دارند یواش یواش بصورتِ عملی پیاده اش می کنند. ما مثل اینکه تصمیم گرفتیم بالا نرویم!
خیلی عزیزان سؤال کردند که اگر ما بخواهیم واردِ مباحثِ توحیدی شویم با خودیها واردِ مباحثِ علمی شویم یا با غیرِ خودیها بخواهیم حرف بزنیم آنها را به دین بکشانیم ، چه کنیم؟ از همین راه باید وارد شویم از همین راهِ آب و خاک و دریا و چوب و... که اینها قبول دارند! یک نفر مادّیِ غیر مسلمان که اینها را قبول دارد ، مگر سنگ را انکار می کند؟ مگر حیوانات را نفی می کند؟ مگر آنها را قبول ندارد؟ پس از این روش با اینها پیش بروید تا به واقعیت دست پیدا کنید.
و باز اگر در افرادِ این نوع بنامِ آقایِ انسان بحث و کاوش کنیم می بینیم که آثارِ وجودیِ دانا به مراتب از نادان بیشتر است ، زیرا این آقای داناست که آپولو ساخت و همۀ اکتشافات و اختراعات و... از دانشمندان است نه از نادان و انسانِ نادان محکومِ دانا و تابعِ اوست و در حقیقت دانش است که محورِ جمیعِ محاسن است. پس انسانِ دانا اشرف از انسان نادان و حیوان و نبات و جماد است ، پس در حقیقت علم موجودِ اشرف و در رتبۀ فزونتر از همه است تا زمانِ بحث در گوهرِ علم فرا رسد که چگونه گوهری است. «والحمدلله ربّ العالمین».
منبع، شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی
شارح: استاد داود صمدی آملی سال 76- 80

آخرین به روز رسانی در جمعه ۰۸ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۴۴
 

نظرات  

 
+2 #1 پاسخ: متن نُه جلسه از شرح درس اول دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی:یا علی ۱۳۹۳-۱۲-۰۴ ۰۱:۳۲
سلام علیکم
دریافت مستند جدید "پیاده روی اربعین" حضرت استاد صمدی آملی پخش شده از شبکه دو سیما:
ghasedoon.blog.ir/post/234
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر

کار برگرامی جهت ارسال نظرات بعد وارد کردن ایمیل خود لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر زیروارد کنید.
مثلا 25+5=30
شما فقط پاسخ را که عدد 30 باشد را وارد کنیدوسپس کلید ارسال را فعال کنید.


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

 

علامه حسن حسن زاده آملی

 

وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

منوی تصویری

قبساتی از مشکات

 
 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مشکات ولایت می باشد.

طراحی و پیاده سازی: ملی سرور